تِد در سرزمین وبلاگستان

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ تِد در سرزمین وبلاگستان خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان تِد در سرزمین وبلاگستان برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

چوبِ خدا مزه هم نداره؛ مثلِ...

هوا سرد بود؛ طبقِ معمولِ این شب ها. با دوچرخه از سرکار برگشتم خانه. دست هام منجمد شده بودن. (از دروغ) نفس ها در هوا طی فرایند چگالش تبدیل به یخ میشدن. (خیلی دروغ) رسیدم خانه. گرسنه و خسته، منجمد و غمگین. تی وی رو روشن و زدم فوتبال. رفتم چایی بریزم برای خودم که چشمم به ظرف شیرِ روی گاز افتاد. زیرش روشن بود. داغ شده بود. نون رو از یخچال کشیدم بیرون و سفره هم از کشو درآوردم. داشتم آماده میشدم که برم با قدحی شیر، گرمایی جان فزا به جسمِ سرد و بی روحم تزریق کنم که خواهرمان از اتاقش کشید بیرون. مستقیم فرمان رو کج کرد طرف ما و همزمان سرِ شلنگ رو هم رو ما باز کرد که اون شیر حقِ منه، سهمِ منه، طلاقش... خلاصه که بکش کنار شیری نشی. اینجور شد که منم سرِ لج و ناسازگاری و استبدادِ نوین رو کج طرفش و سرشاخ شدیم و طی یک اقدامِ قاطعانه ظرفِ شیر رو به نکاح خودم درآوردم و خواهرمان هم چندتا و ناسزا داد و پیچید تو اتاقش. پوزخندی پیروزمندانه زدم، گویی هیتلر بودم که اتریش رو فتح و کرده. رفتم چارزانو نشستم جلو سفره و نون ریز تو شیر و شکر هم ریختم و هم هم زدم و هچی! دنیا و زمانه رو به کام خود میدیدم. ۶۷ درصدش رو خوردم که متوجه دانه های ریزِ سیاه در شیر شدم. اول جدی نگرفتم. گفتم از نونه. باز شروع به خوردن و درصد خورده شده ی شیر رو به ۷۴ درصد رساندم که دیدم نه وجداناً. این دانه های سیاه مشکوکن. واسه نون انقدر درشت نیست وجداناً. یکم زوم دیدم که هچی! شد آنچه نباید میشد. چوبِ خدا صدا نداشت، ریز ریز شده بود تبدیل به مورچه شده بود و در است شیر کرال میرفت. نون رو چک دیدم توی نون پُر از چوبِ خداست. قاشق رو گذاشتم پایین. تیکه نون رو کنار گذاشتم. به فکر فرو رفتم. (دوربین روی صورتم زوم کرد و محو شد و فلش بک زد به چند دقیقه پیش، زیرصدا هم یه آهنگِ کلید اسرار طورِ خاک بر سرت دیدی چی شد؟! پخش میشد که یک ظرفِ شیر رو با زور و ظلم و ستم از خواهرِ مظلومِ گرسنه ام دریغ و حقش رو تو حلقم) خواهرم از اتاقش کشید بیرون و پدرم قضیه رو براش تعریف کرد و خواهرم درحالی که با چشمانی خیس (از الکی) به نگاهِ نادم و من پفک خوردمِ (الکی) من زل زده بود گفت: وقتی اون ظرف شیر رو از من گرفتی، به اتاقم رفتم و آه کشیدم! آهِ من شلوارت رو گرفت. منم زل زدم به دوربین و زار زار گریستم و مورچه ها رو از کان و زبان و حلق و مِریم تف می بیرون.

منبع :
برچسب ها : چوبِ خدا مزه هم نداره؛ مثلِ... - بیرون ,چوبِ ,اتاقش , دیدم ,کشید بیرون ,اتاقش کشید
چوبِ خدا مزه هم نداره؛ مثلِ... بیرون ,چوبِ ,اتاقش , دیدم ,کشید بیرون ,اتاقش کشید
منم یکی از اون یازده تام!

گویا عده ای از دوستان در فهم مقوله ی "یار" دچار سوءبرداشت شدن. چون جوری که از شواهد و قرائن برمیاد یه سری کلمه ی یار که با مفهومِ عاشقانه و همراه با تعهد و مسئولیت معنا میشه رو با یارکِشی فوتبال اشتباه گرفتن! به شکلی که طرف ۲۰ سالشه، پنج تا یار اختیار کرده و کمرِ همت رو بسته و افقِ نگاهِ ۵ ساله ش رو ده تاست که ایشالاه یه تیم کامل رو تشکیل بده. البته هستن عزیزانی که با فوتبالِ معمولی حال نمی کنن و به تشکیلِ تیمِ فوتبالِ یی با ۱۵ یار می شند که به شخصه اراده و توانِ فیزیکی شان رو شایسته ی تقدیر و تشکر می دانم و در راستای همین مسئله ، طرحِ اهدا و چسباندنِ ستاره به ازای هر ده یار به روی اون عضو از بدن که در طی این یارکشی ها بیشتر ازش کار کشیدن رو تقدیم مجلس می کنم؛ حالا یکی بیشتر از مغزش استفاده می کنه، یکی قلبش،(جدی؟!) یکی... بگذریم! جاهای دیگه. خلاصه که این ستاره باید جایی چسبانده بشه که لیاقتش رو داره.

طرح بعدی که بنده رو واسه فهم این یارکشی گسترده توجیه میکنه، جمع آوری رزومه و سابقه ی کاریه. یعنی هیچ جوره نمی تونم قطور و سنگین شدن پرونده ی تعداد یارهای بعضی ها رو هضم کنم، مگر اینکه بخوان با این پرونده برن جایی مشغول بشن و درآمدزایی کنن. شایدم مزایده س! قراره یه روزی، یه جایی همه ی این یارکِش ها جمع بشن و دور یک تریبون که یک چکش هم روشه، تعداد یارهایی که داشتن و دارن رو با داد و فریادهای حماسی و پر از افتخار به گوش هم برسونن و سرآ اون پرونده و رزومه رو بکوبن روی میز و چکش با اقتدار روی میز کوفته بشه و... که چی بگیرن؟! نمی دانم! تنها چیزی که نمی دانم اینه که قراره تو این مزایده ی پر از ف و حماسه، چه چیزی عایده شون بشه و این تنها نقطه کور این مسیره!

منبع :
برچسب ها : منم یکی از اون یازده تام! - جایی
منم یکی از اون یازده تام! جایی
من همون گوشه ی شرورِ زیرِ حصارِ کج چِشاتم

یک نگاه به زندگی و شخصیتم انداختم دیدم یه جای خالی تو این بیست و خورده ای سال سن که از خدا عمر گرفتم، تو وجودم ذوق ذوق میکنه؛ یه خلاء که رنگ و بوی شرارت میده. آره من تو این بیست و خورده ای سال به اون شکل که باید و شاید شرارت به ج ندادم (البته نزاع های دسته جمعی با سلاح سرد (کمربند) در ابت و پرت دونفر داخل ج در حین دعوا در همان دوره و تشکیل لیست سیاه و پا ازیش در دوره ی مذکور فاکتور گرفته شد که خب اصلاً مهم و حائز اهمیت نیستن) و الان جای خالیش داره حس میشه. به نظرم وقتشه عقده ی این همه سال بچه مثبت بودن رو خالی کنم! خا با چی شروع کنیم؟! سرقت مسلحانه از کتاب فروشی با تفنگ آب پاش؟! فحاشی در فرهنگستان زبان و ادب پارسی خطاب به حداد عادل به وسیله ی اسامی پارسیِ زیست؟! شدن در ملاء عام؟! [ در است و با مایو ( یه چیزایی رو باید رعایت کرد به هرحال. خودِ جوکر هم تو است مایو رو میپوشید حداقل) ] مراجعه به سازمان ملل و مطالبه ی میراثِ جمال خاشقجی به عنوان فرزندِ گم شده ش در کودکی که با سبد در تنگه ی هرمز رها شده بود و فی الحال خیلی عصبی و مدعی در راهروهای سازمان ملل درحالی که به نشانه ی اعتراض با تفنگ ترقه ای به سمتِ پرچمِ سیرالئون شلیک میکند و پس از هر شلیک تُفی غلیظ به کفِ راهروهای سازمان ملل می اندازد، عربده میکشد و شعر "اتل متل توتوله حسن چجوره، ش رو بردن هندوستان... " را میخواند نسبت به سیاست های ضد استعماری گ احترام قائل است، خواهان حق و حقوقش از بن سلمان است؟! شما پیشنهادی ندارید؟!


* عنوان یه بخشی از آهنگ آتش از سورنا

منبع :
برچسب ها : من همون گوشه ی شرورِ زیرِ حصارِ کج چِشاتم - سازمان ,راهروهای سازمان
من همون گوشه ی شرورِ زیرِ حصارِ کج چِشاتم سازمان ,راهروهای سازمان
دوباره زیواتِنو

بنابه دلایلی اکانت اصلی تلگرامم به فنا رفت و درحال حاضر امیدی به بازگشتش نیست تا ببینم در آینده چه پیش میاد؛ بنابه همون دلیل کانالم هم به فنا رفته و بهش دسترسی ندارم؛ بنابه همه ی این دلایل، خِیل عظیم و پرشور و انقل ِ طرفدارانم تشته و خواهان فعالیت کانال بودند و منم به عنوان هنرمندی که به تمام اقشار جامعه و کشورم تعلق داره، به درخواست های متعدد هواداران مبنی بر بازگشتِ کانال و فعالیتش لبیک میگم و یه کانال دیگه احداث ، مراسم کلنگ زنی و جردادن روبانش رو با حضور و نورافشانی خودم قبلاً انجام دادم و همه چیز آماده س. فلذا این هم کانال:

کانالِ زیواتِنو


+ پستِ قبل

منبع :
برچسب ها : دوباره زیواتِنو - کانال
دوباره زیواتِنو کانال
ولی چشمانش ترسی کهنه را فریاد میزدند...
نیمه های شب، تنها در تاریکی، به دیوار اتاق زُل زده بود؛ نورِ گوشی را بر روی صورتش انداختم. یک قدم به عقب برداشتم؛ ناخودآگاه . منظره هولناک بود. مردمک چشمانش سفید شده بودند و گویی قصدِ کَنده شدن از حدقه را داشتند. از دهانِ بسته اش صدای خِر خِر می آمد و خون از گوش ها و چرک و عفونتِ سیاه از دماغش سرازیر شده بود. صورت و گردنم داغ شده بودند. صدایش زدم، واکنشی ندیدیم، هم چنان خِرخِر میکرد؛ انگار که سگِ هارِ زخم خورده ای در گلویش مهمان بود. نفسی کشیدم. نزدیکش شدم؛ آرام و بدون صدا. حرکتی نکرد. قلبم میتپید؛ تندتر از همیشه. دست بر روی شانه اش گذاشتم. خیس از عرقِ سرد بود؛ عرقی که از سر و گردنش جاری بود. پوست صورت و بدنش تیره و کبود شده بود؛ آنقدر دقیق و غلیظ که انگار یک نقاش زبردست رنگ آمیزی اش کرده باشد. به دستانش نگاه که انگشتانش باز بودند. پسِ سرم میخارید؛ طبق معمول وقت هایی که میترسم . باید به او کمک می . دست در دستِ بازشده اش گذاشتم که به بیرون هدایتش کنم، که هوشیارش کنم. سرد و بی حس بود. میخواستم دستانش را بفشارم تا شاید اتفاقی بیفتد. اثری نداشت. ناامید شده بودم که دستم را در دستش قفل کرد. خیلی سفت و سخت. گردنش با صدای خوردشدن استخوان هایی به سمتم چرخید، مردمک های سفید چشمانش در برابر نگاهم پلک میخوردند. صدای خِرخِر گلویش شدیدتر شد و همزمان دندان هایش را با قدرت روی هم میفشرد . صدای ساییدگی شان می آمد. انگشتان درازش را به نشانه ی تهدید به سمتم گرفت که با یک ضربه ی محکم از پشت سر بیهوشش د. چند ماه تحت درمان نگهداری قرار گرفت. به خانه که برگشت، هیچ وقت حرف نزد؛ هیچ وقت نتوانست حرف بزند.
منبع :
برچسب ها : ولی چشمانش ترسی کهنه را فریاد میزدند... - صدای ,بودند ,چشمانش ,بود؛
ولی چشمانش ترسی کهنه را فریاد میزدند... صدای ,بودند ,چشمانش ,بود؛
تقدیم به نخبه ی پوست کُلفتِ خودم

ولی به تخمه ژاپنی هم توجه کنید. بهش محبت کنید، باهاش مهربان باشید، نوازشش کنید، بغلش کنید، نذارید احساس کمبود عاطفه و بدردنخوربودن بهش دست بده؛ نذارید برنجه! بر خلاف ظاهر سختش، دل لطیف و ظریفی داره؛ زود خورد میشه. تخمه ژاپنی همون نخبه ی باعزت و شریفیه که در اثر سختی زندگی و فشار درس و و هرزگیِ دلار پوست کلفت شده و الان به ی باج نمیده و همیشه پای اصولش و ه و به ی رو نمیده! که بخاطر جفای روزگار، بی تفاوتی ما آدم ها، هرسال منزوی تر از سال پیش میشه و الان هم از درد بی کاری و بی پولی تو اسنپ کار میکنه. ولی من تخمه ژاپنی رو دوست دارم؛ بخاطر مغزش، بخاطر سفت و محکم بودنش. من تخمه ژاپنی رو دوست دارم و تا جایی که بشه از انزوا میکشونمش کنار و باهاش عشق و حال میکنم.

منبع :
برچسب ها : تقدیم به نخبه ی پوست کُلفتِ خودم - تخمه ژاپنی ,بخاطر ,کنید،
تقدیم به نخبه ی پوست کُلفتِ خودم تخمه ژاپنی ,بخاطر ,کنید،
دغدغه

بیاید ۵تا از دغدغه های زندگی تان رو بنویسید.


* تا اطلاع ثانوی کامنت ها تایید نمیشن که از رو دغدغه های هم تقلب نکنید! :)) یعنی بطور ناخودآگاه تاثیر نگیرید. تعداد کامنت ها به یه حدی رسید منتشرشان میکنم.

لطفاً شرکت کنید. جالب و مفیده. بهش فکر کنید متوجه میشید.

منبع :
برچسب ها : دغدغه
دغدغه
تقدیم به نخبه ی پوست کُلفتِ خودم

ولی به تخمه ژاپنی هم توجه کنید. بهش محبت کنید، باهاش مهربان باشید، نوازشش کنید، بغلش کنید، نذارید احساس کمبود عاطفه و بدردنخوربودن بهش دست بده؛ تخمه ژاپنی همون نخبه ی باعزت و شریفیه که در اثر سختی زندگی و فشار درس و و هرزگیِ دلار پوست کلفت شده و الان به ی باج نمیده و همیشه پای اصولش و ه و به ی رو نمیده! که بخاطر جفای روزگار، بی تفاوتی ما آدم ها، هرسال منزوی تر از سال پیش میشه و الان هم از درد بی کاری و بی پولی تو اسنپ کار میکنه. ولی من تخمه ژاپنی رو دوست دارم؛ بخاطر مغزش، بخاطر سفت و محکم بودنش. من تخمه ژاپنی رو دوست دارم و تا جایی که بشه از انزوا میکشونمش کنار و باهاش عشق و حال میکنم.

منبع :
برچسب ها : تقدیم به نخبه ی پوست کُلفتِ خودم - تخمه ژاپنی ,بخاطر ,کنید،
تقدیم به نخبه ی پوست کُلفتِ خودم تخمه ژاپنی ,بخاطر ,کنید،
عشقِ خیس
یکی بود، یکی دیگه هم بود. این یکی عاشق اون یکی بود؛ در یک روز بارانی، اون یکی به این یکی گفت که این یکیِ من، هوا دونفره س! جای ما دو نفر زیر آسمان عاشقانه خالیست؛ پاشو بریم که قطرات باران جای خالی ما را فریاد میزنند. این یکی هم لبخندی دلبرانه زد و گفت هرچی تو بگی اون یکیِ من! خلاصه که اون یکی و این یکی دست در دست هم بیرون زدن و عاشقانه زیر باران، بدون چتر و با خنده های عاشقانه، از هم دلبری و به همگان ثابت حتی در این دنیای مدرنِ سرد که ی دنبال عاشقی نیست، میشه عاشق بود و عاشقی کرد، حتی زیر باران، بدون چتر، بدون پول و بی تفاوت نسبت به حرف مردم و به مردم شهر عاشق بودن رو یاد دادن و بعد که رسیدن خانه، تب و لرز گرفتن و بعد چند دقیقه به رعشه افتادن و در بیمارستان به اتفاق هم سنگ کوب و مُردن.
منبع :
برچسب ها : عشقِ خیس - باران، بدون
عشقِ خیس باران، بدون
دلخوشی

یه زمانی دلخوشی مان یه توپ پلاستیکیِ ایه لازم داشت تا کلِ محله رو با خنده ها و داد و فریادهای ناشی از هیجان مون متر کنیم! ( البته هیجان فرار از دست پیرزن همسایه با سرعت نور و جاخالی دادن از پرتاب جارو هم جایگاه ویژه ی خودش رو داشت ) الان چطوری دلخوش میشیم؟! با پولِ زیاد؟! سفرهای گرون؟! یدهای پُر زرق و برق؟! چقدر پولکی شده دلخوشی هامان! چقدر سخت شده دلخوش شدن مان!

+ من حتی با گیردادن های مادرمم دلخوش میشم. از شوخی های بی مزه ی پدرم هم.

منبع :
برچسب ها : دلخوشی
دلخوشی
اصولاً خیلی حساسیم روش؛ آخه آبِ روئه!

صبح از خواب بیدار شدم، پلک هام هنوز خسته بود و گوشه ی لبم آب دهنِ غلیظ جمع شده بود؛ با زیر آستین پاکش و یه خمیازه کشیدم؛ گوشه ی ی پنجره ی اتاق کنار کشیده شده بود؛ یحتمل با خورشید تبانی کرده بودن؛ وگرنه اون پرتوِ غرض ورزانه ی نور خورشید تو تخمِ چشم من طبیعی نبود! یکی این وسط خیانت کرده بود! بوی توطئه فضای اتاق رو آکنده کرده بود. خواستم به مسئله ی خیانت و نفوذ رسیدگی کنم که چشمم به رخت خوابِ آبروم افتاد؛ جا تَر بود و آبرو هم نبود.(آبه دگه! دست خودش نیست.) یه نگاه به چپ، یه نگاه به راست، فایده نداشت! نبود! نگرانی و اضطراب در رگ هام جریان یافت و به چشم هام رسید و رسماً خوابم پرید! تُف! وقتی از پرش خوابم مطمئن شدم، شدتِ استرسِ غیبت آبروم بیشتر شد. پا شدم رفتم اتاق ها رو گشتم و در همون حین هی صداش میزدم که: آبرو! آاااابرو! کجایی داداش؟! آبرو! داری نگرانم میکنی! هرجا رفتی بکش بیرون جان مادرت! اصلاً حوصله ندارم.

نبود که نبود! با خودم گفتم شاید رفته سر یخچال یه چیزی بخوره سر صبحی! اونم دل داره خلاصه. رفتم طرف آشپزخانه. نبود. درِ یخچال رو باز و بعد هم بستمش؛ یه کاری کرده باشم! دیگه شدیداً نگرانی و ترس بر وجودم سایه افکند! این فکر که آبروم رفته باشه بیرون و اینکه چه بلایی سرش اومده باشه، فکر اینکه... درآنِ واحد میلیون ها فرضیه که ممکن بود آبروی نازنینم اون بیرون، توسط شون اشی روش بیفته و خدشه دار بشه به سمت مغزم هجوم آوردن. آبروم روحیه ش حساسه طفلک. اون بیرون پُر از گرگه. به سمتِ هال حرکت ؛ پاهام سست شده و دهنم خشک شده بود. تلوتلو میخوردم، یه قدم سمت چپ، یه قدم راست؛ اوضاع سخت شد. دست به دیوار گذاشتم که زمین نخورم. کمرم داشت میش ت؛ انگار یکی مدام بخواد منگنه فرو کنه توی کمرم. عرق از پیشانیم سرازیر شده بود. دیگه بریده بودم. باورم نمیشد آبروم رفته. تو همون حال که تکیه داده بودم به دیوار، دوتا دستم رو گذاشتم رو سرم و سُر خوردم کف زمین؛ هق هق شروع به گریه و زاری. خنج میکشیدم و میخواستم دست بندازم جامه بدرم که صدای در اومد؛ نگاهم رفت پِیِ صدا. درِ دستشویی بود. آبروم از دستشویی کشید بیرون، درحالی که پشت و روی دست های خیسش رو به پشت شلوارش میمالید و خشک میکرد، گردنش رو کج کرد و با یه ح عاقل اندر داغانی بهم نگاه کرد و گفت:

اووووو! خودت رو جمع کن مَرد! چیه این همه کولی بازی درمیاری؟! دستشویی بودم دگه! دستشویی!

منبع :
برچسب ها : اصولاً خیلی حساسیم روش؛ آخه آبِ روئه! - نبود ,آبروم ,کرده ,دستشویی ,آبرو ,بیرون ,آبروم رفته
اصولاً خیلی حساسیم روش؛ آخه آبِ روئه! نبود ,آبروم ,کرده ,دستشویی ,آبرو ,بیرون ,آبروم رفته
این بار از بدترین ها بنویسید!

تا بوده درمورد بهترین کتاب ها نوشتیم و لیست تهیه کردیم و به هم معرفی شان کردیم، خیلی کم شده که به بدترین ها بپردازیم و به هم معرفی شان کنیم. به نظرم در این اوضاع نابسامان قیمت کتاب، اینکه یه پیش زمینه ی ذهنی درمورد بدترین کتاب ها داشته باشیم، میتونه به انتخاب کتاب مورد نظرمان که قراره از خواندنش لذت ببریم کمک کنه.

میدانم معیار بهترین و بدترین شدنِ چیزی به سلیقه و معیارهای شخصی هم بستگی داره، بخاطر همین از شما میخوام لطف کنید بدترین کتاب یا کتاب هایی که تا الان خو د رو اسم ببرید و دلیل و معیار موردنظرتان که اون کتاب/کتاب ها نتونستن راضی کننده باشند و در لیست بدترین ها قرار بگیرند رو هم بنویسید. البته فراموش نکنیم یه سری مشخصه و ویژگی های یک کتاب از سلیقه ی شخصی فراتره! و یه کتاب رو به بهترین و یه کتاب رو به بدترین تبدیل میکنه.

+ زیر همین پست کامنت بذارید یا اگه دوست داشتید و خواستید جامع تر بپردازید واسش پست بنویسید.

منبع :
برچسب ها : این بار از بدترین ها بنویسید! - کتاب ,بنویسید ,بدترین ,بدترین ها ,کتاب ها
این بار از بدترین ها بنویسید! کتاب ,بنویسید ,بدترین ,بدترین ها ,کتاب ها
تکرار تکرار تکرار تکرار تکرار تک...

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!

آرایه ی تکرار را خز نکرده و به گند نکشید!


منبع :
برچسب ها : تکرار تکرار تکرار تکرار تکرار تک... - تکرار ,آرایه ی ,نکشید ,نکرده ,نکرده ,آرایه ی تکرار ,نکشید آرایه ی ,تکرار تکرار ,نکشید آرایه ی تکرار ,تکرار تکرار تکرار
تکرار تکرار تکرار تکرار تکرار تک... تکرار ,آرایه ی ,نکشید ,نکرده ,نکرده ,آرایه ی تکرار ,نکشید آرایه ی ,تکرار تکرار ,نکشید آرایه ی تکرار ,تکرار تکرار تکرار
با من بودی؟! آقایی!

طرف دایرةالمعارفِ ه! در برخی موارد مؤلف هم محسوب میشه! حیطه ی فعالیتش مرزهای واقعیت و مجازی رو هم دریده! تو کانال یا وبلاگ یا هرجایی که امکان نشر مطالب هست فعاله و های کافی و ماری و خاری رو به وافی به راحتیِ سلام و احوال پرسی استفاده میکنه و همه رو مورد عنایت قرار میده، اون وقت یه عده که ادعای شعور و ادب و تمدن و تربیت و اص خانوادگی شان هم میشه، در وصف چنین افرادی میگن: نازی جون رو خیلی دوست دارم! چون خودشه و ترسی از نشون دادن خود واقعیش نداره! کامبیزجون رو عاشقم! خودسانسوری نداره و پسر بی شیله پیله ایه! صاف و بی ادا! خاکی و بامرام!

+ این ها همون هایی هستن که خواهر و مادرم بهشون بدن میذارن رو حساب خودمانی بودن و صفا و صمیمیت و رفاقت! رو حساب صداقت و مرام و معرفت! قداست یه سری از کلمه ها رو به گند کشیدن!

منبع :
برچسب ها : با من بودی؟! آقایی!
با من بودی؟! آقایی!
اصلاً درد نداره !

ساختن "واااااااای آمپول!". بنده رو ندیدم؛ قصد هم ندارم ببینم؛ صرفاً یه تصور ساده از اکرانش تو سینماها دارم و اونم اینه که فکر میکنم میری بلیط می ی، میری وارد سینما میشی، یه جایی سکنی میگزینی، ترجیحاً دنج و ردیف آ ، یه جایی وسط های یه خانمِ مهربانِ سفید پوش با لبخندِ ملیح و دل کش میاد نزدیکت میشه، و تو باید دراز بکشی و جسارتاً شلوارت رو به مقدار لازم بکشی پایین، تا با یه آمپولِ هوا خلاصت کنه بیفتی بمیری خلاص بشی از این دست های آبکی!

منبع :
برچسب ها : اصلاً درد نداره !
اصلاً درد نداره !
احترام به مخاطب

چه مدل خداحافظی از وبلاگ رو میپسندید؟!

۱. بدون خداحافظی و رها وبلاگ به حال خودش

۲. صفحه ی سفید و تک جمله ای فلسفی یا پشت کامیونی

۳. نوشتن پستِ خداحافظی و ای از توضیحات


+ موقت

منبع :
برچسب ها : احترام به مخاطب - خداحافظی
احترام به مخاطب خداحافظی
سایه ی نقاب ها

جشن بود، هالووین؛ ستاره ها همچون چراغ های نئونی ریزِ طلایی بر سقفِ سیمانی سیاهِ شب، میتپیدند؛ ابرها طوری به خواب رفته بودند که انگار تمام طول روز، بخاطر بی تفاوتی خورشید، ش ته و تراشیده شده باشند؛ رنگ باخته و سیاه شده بودند؛ کابوسِ صاعقه های خشک؟! شاید. ماه مانند دو شب گذشته نبود؛ گرفته بود؛ کدر و کبود. نگاهش به زمین بود؛ غمش چه بود؟! ماه گرفتگی؟! شاید.

به سطح زمین که مینگریستی، مردم شبیه همیشه نیستند؛ در ظاهر. های قل زیر ماسک های پلاستیکی؛ در ظاهر. خیابان های چراغانی شده پُر بود از شیاطینِ شاد و خوشحال؛ دو شبانه روزِ کامل از جشن گذشته بود و انگار هیچ خسته نبود! بچه ها بالا و پایین میپ د و سعی می د از پشت و ناگهانی، با ادای صداهای کج و معوج یکدیگر را بترسانند؛ میترساندند و بعدش بلندبلند میخندیدند. کدوهای تنبل در اقصی نقاط شهر، لم داده بودند و پوزخندهای همیشگی خود را میزدند؛ چشم و دهان های شان در تاریکی شب روشن بود و میدرخشید؛ ولی نه روشناییِ امیدوارکننده؛ جنس روشنایی آن ها ترسناک بود؛ و طعنه زننده. به آن ها که زل میزدی، انگار واقعاً درحال پوزخند زدن بودند. مثل ماه که باز هم کبودتر شده بود. بزرگتر ها ولی کمتر تحرک داشتند؛ وول نمیخوردند؛ یا کنار هم با همان لباس های عجیب و غریب و ماسک های ترسناک قدم میزدند، و یا مقابل هم ایستاده بودند و باز هم با هم حرف میزدند؛ نوشیدنی مینوشیدند، به افتخار دروغ هایی که به هم گفتند، خیانت هایی که در حق هم انجام دادند، ی هایی که جنس شان از دیوار خانه ی یکدیگر بالا رفتن نبود، به افتخار عشق هایی که به کشانده بودند، ترس هایی که به دل یکدیگر انداخته بودند، اش هایی که به مغز یکدیگر زده بودند، ش تگی هایی که به قلب های یکدیگر روا داشته بودند و هزاران عملی که رنگ و بوی انسانی نداشت! و به سادگی و به دور از چشم و حواس هم انجام داده بودند. بزرگ ترها در زیر ماسک های ی، مینوشیدند و شوخی می د و میخندیدند و شبِ پایانی هالووین را رقم میزدند. سیب گاز میزدند، سیب زمینی میخوردند و پنک کیک میبلعیدند. ماه ولی رفته رفته درحال سیاه شدن بود؛ لکه های تاریکی همچون ماده ای سیاه و ج، آرام آرام، تکه تکه، ماه را فرا میگرفتند. بچه ها سرگرم بازی های خود بودند و بزرگتر ها هم درگیر بوسه زدن لیوان های پر از نوشیدنی شان به هم و شوخی های بی مزه و خنده های الکیِ با طعم الکل. اوا شب بود که بچه ها به سمت خانه ها رفتند تا با ادابازی های ک نه و مرسوم، آب نبات و آجیل بگیرند. همه چیز به شادی و خوشی پیش میرفت؛ مثل همیشه و طبق معمولِ رسوم. بچه ها هدایا را گرفتند و به خیابان برگشتند تا سیب و سیب زمینی و پنک کیک بخورند؛ خسته شده بودند و خواب شان می آمد. بزرگتر ها ولی عین خیال شان نبود، چون مست بودند! جداً عین خیال شان نبود! در این میان که هر ی درگیر آ ین لحظات هالووین بود، ماه بطور کامل سیاه شد! شهر تاریک تر از همیشه به نظر میرسید. چندی نگذشت که برق شهر دچار اختلال شد. بچه ها که خسته بودند و خواب شان می آمد، دیگر احساس خواب آلودگی نمی د؛ خیره شده بودند به قطع و وصل شدن روشنایی چراغ ها و قلب های کوچک شان تپنده تر از همیشه میزد و ترس و وحشت را در وجودشان به جریان می انداخت. بزرگترها که مست بودند، آرام آرام متوجه اتفاقات رخ داده میشدند و به دنبال فرزندان شان میگشتند. اوضاع پمپاژ ترس توسط قلب های بزرگتر ها تفاوت زیادی با ک ن نداشت؛ شاید فقط سایز قلب ها تفاوت داشت که بزرگتر بود. هر دقیقه مدت زمان چشمک زدن های چراغ های سطح شهر طولانی تر میشد. به شکلی که پس از مدتی باید حدود یک دقیقه صبر میکردی تا تاریکی مطلق تبدیل با روشنایی موقت چند ثانیه ای شود. برق که وصل میشد، ک ن جیغ ن پِی والدین شان میگشتند و به اشتباه دست به دامن غریبه ها میشدند و بعد از پی بردن به اشتباه شان بلندتر از قبل داد میزدند و اشک میریختند. بزرگتر ها تلوتلو میخوردند و کورمال کورمال در جستجوی فرزندان شان عرق سرد میریختند. شهر به هم ریخته بود و ترس، کوچه به کوچه، محله به محله، خیابان به خیابان، پیش میرفت و همه جا و همه کَس را دربَر میگرفت. تا جایی که انگار زمان ایستاد، بزرگترها ایستادند، متوقف شدند، مثل میخ در دیوار؛ ت شدند و لحظاتی صدای نفس کشیدن هم از آن ها خارج نشد. چراغ ها تندتر چشمک میزدند؛ بزرگترها دیگر نمیترسیدند، نمی توانستند؛ ولی بچه ها! وضعیت بزرگتر ها را میدیدند؛ با هر چشمک اوضاع عجیب تر میشد. مثل ذرت های بوداده بالا و پایین میپ د و جیغ میکشیدند.

پس از چند دقیقه س ، بزرگتر ها در تاریکیِ مرموز، شروع به جنب و جوشی تکان دهنده د. چراغ های شهر هم به شکل منظم و با فاصله ی چهار ثانیه ای چشمک میزدند؛ بر روی چهره ی والدین.

۱

۲

۳

۴

دست بر صورت انداخته بودند.

۱

۲

۳

۴

انگار چیزی به صورت شان چسبیده باشد.

۱

۲

۳

۴

چنگ بر صورت شان انداخته بودند تا ماسک های شان را بِکَنند.

۱

۲

۳

۴

با دست های خونین، سرهای شان را فشار میدادند.

۱

۲

۳

۴

ماسک تمام سر و صورت شان را فراگرفته بود؛ تمام وجودشان.

۱

۲

۳

۴

صاف ایستاده بودند و با گردن هایی خم، و چشمانی سفید، به سمتِ بچه ها خیره شده بودند.

۱

۲

۳

۴

صدای قهقهه ی کدوهای تنبل، میان درندگی های والدین و جیغ های بچه ها زوزه میکشید.

منبع :
برچسب ها : سایه ی نقاب ها - بودند ,بچه ها ,بزرگتر ها ,بود؛ ,یکدیگر ,انگار ,چشمک میزدند؛ ,داده بودند ,پایین میپ د
سایه ی نقاب ها بودند ,بچه ها ,بزرگتر ها ,بود؛ ,یکدیگر ,انگار ,چشمک میزدند؛ ,داده بودند ,پایین میپ د
ابر منم؛ خواهم گریست...
یه وقتی هست آدم از همه چی و همه کَس میبُره! پوچِ پوچ، رها و سبک ، مثل پَرِ کاه؛ پَرِ کاهی که روی یه جنگلْ آتیش داره پرواز میکنه. تا یه جایی میتونه پَ َر بزنه؛ تا یه حدی میتونه دَووم بیاره؛ خودش خوب میدونه یه جایی خسته میشه، کم میاره، دیگه نمیتونه بال بال بزنه! اونجاست که خودش رو ول میکنه! رهای رها! دوست داره طعم رهایی رو بچشه! شده واسه چند لحظه، روی آتیش زندگی؛ من الان دقیقاً همونجام. یه پرِ کاه روی یه جنگل آتیش! دیگه نمیتونم دست و پا بزنم؛ خسته شدم و بُ . میخوام واسه چند لحظه هم که شده باز هم طعم رهایی رو بچشم. میدونین از این همه بدبختی و دست و پا زدن چجوری خلاص میشیم؟!
سخت نیست. یه شام درست حس از بیرون می م میبرم خونه، با خیال راحت میخورم، بعد سرِ فرصت همهٔ درزهای در و پنجره ها رو میبندم، شیر گاز رو باز میکنم، میگیرم میخوابم؛ نیم ساعت بعد با صدای تاپ توپ تغ شترق شقرخ چخترق چجچچخخچخغتِ ذرت هایی که تو ماهی تابه ای که روی گاز گذاشته بودم، روی روغنِ داغ عملیات انتحاریِ شور و بانمک انجام میدن، بیدار میشم؛ جنازه های بادکرده شون رو تو گور دسته جمعیِ ظرفِ بزرگِ پلاستیکیِ نارنجی تخلیه میکنم و میشینم پای فوتبال و بعدش هم ؛ چُسِ فیل زیاد دارم؛ به جفت شان میرسه. راستی چرا چُسِ فیل؟! به شخصه با پاپ کرن و پُفِ فیل ارتباط برقرار نمیکنم؛ چُسِ فیل از کودکی با روح و جانِ من عجین شده. هیچی دگه. صُبح نشده همهٔ دردسرها و بدبختی ها و فلاکت ها و رذ ها و شماتت ها و هاهاهاها خلاص میشم. والاع! بی شوخی! هوا هم خیلی سرد شده! منم خیلی حساسم! درز در و پنجره رو هم واسه همین میبندم. تا پست تمام نشده اجازه بدید عنوان جایگزین رو هم اعلام کنم؛ "اینجا بدون چُسِ فیل، هوا پس است؛ پس..."

+ دیالوگ صابر ابر در "اینجا بدون من" با تحریف

منبع :
برچسب ها : ابر منم؛ خواهم گریست... - واسه ,آتیش ,اینجا بدون
ابر منم؛ خواهم گریست... واسه ,آتیش ,اینجا بدون
ابر منم؛ خواهم گریست...
یه وقتی هست آدم از همه چی و همه کَس میبُره! پوچِ پوچ، رها و سبک ، مثل پَرِ کاه؛ پَرِ کاهی که روی یه جنگلْ آتیش داره پرواز میکنه. تا یه جایی میتونی پَ َر بزنه؛ تا یه حدی میتونه دَووم بیاره؛ خودش خوب میدونه یه جایی خسته میشه، کم میاره، دیگه نمیتونه بال بال بزنه! اونجاست که خودش رو ول میکنه! رهای رها! دوست داره طعم رهایی رو بچشه! شده واسه چند لحظه، روی آتیش زندگی؛ من الان دقیقاً همونجام. یه پرِ کاه روی یه جنگل آتیش! دیگه نمیتونم دست و پا بزنم؛ خسته شدم و بُ . میخوام واسه چند لحظه هم که شده باز هم طعم رهایی رو بچشم. میدونین از این همه بدبختی و دست و پا زدن چجوری خلاص میشیم؟!
سخت نیست. یه شام درست حس از بیرون می م میبرم خونه، با خیال راحت میخورم، بعد سرِ فرصت همهٔ درزهای در و پنجره ها رو میبندم، شیر گاز رو باز میکنم، میگیرم میخوابم؛ نیم ساعت بعد با صدای تاپ توپ تغ شترق شقرخ چخترق چجچچخخچخغتِ ذرت هایی که تو ماهی تابه ای که روی گاز گذاشته بودم، روی روغنِ داغ عملیات انتحاریِ شور و بانمک انجام میدن، بیدار میشم؛ جنازه های بادکرده شون رو تو گور دسته جمعیِ ظرفِ بزرگِ پلاستیکیِ نارنجی تخلیه میکنم و میشینم پای فوتبال و بعدش هم ؛ چُسِ فیل زیاد دارم؛ به جفت شان میرسه. راستی چرا چُسِ فیل؟! به شخصه با پاپ کرن و پُفِ فیل ارتباط برقرار نمیکنم؛ چُسِ فیل از کودکی با روح و جانِ من اجین شده. هیچی دگه. صُبح نشده همهٔ دردسرها و بدبختی ها و فلاکت ها و رذ ها و شماتت ها و هاهاهاها خلاص میشم. والاع! بی شوخی! هوا هم خیلی سرد شده! منم خیلی حساسم! درز در و پنجره رو هم واسه همین میبندم. تا پست تمام نشده اجازه بدید عنوان جایگزین رو هم اعلام کنم؛ "اینجا بدون چُسِ فیل، هوا پس است؛ پس..."

+ دیالوگ صابر ابر در "اینجا بدون من" با تحریف

منبع :
برچسب ها : ابر منم؛ خواهم گریست... - واسه ,آتیش ,اینجا بدون
ابر منم؛ خواهم گریست... واسه ,آتیش ,اینجا بدون
پسرِ تاریکی " یادداشتِ ششم " - فصلِ سوم
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
منبع :
برچسب ها : پسرِ تاریکی " یادداشتِ ششم " - فصلِ سوم
پسرِ تاریکی " یادداشتِ ششم " - فصلِ سوم
به روز شده ها
اتفاقی
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است یاسمین فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © Yasamin 2016-2017