تِد در سرزمین وبلاگستان

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ تِد در سرزمین وبلاگستان خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان تِد در سرزمین وبلاگستان برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

با من بودی؟! آقایی!

طرف دایرةالمعارفِ ه! در برخی موارد مؤلف هم محسوب میشه! حیطه ی فعالیتش مرزهای واقعیت و مجازی رو هم دریده! تو کانال یا وبلاگ یا هرجایی که امکان نشر مطالب هست فعاله و های کافی و ماری و خاری رو به وافی به راحتیِ سلام و احوال پرسی استفاده میکنه و همه رو مورد عنایت قرار میده، اون وقت یه عده که ادعای شعور و ادب و تمدن و تربیت و اص خانوادگی شان هم میشه، در وصف چنین افرادی میگن: نازی جون رو خیلی دوست دارم! چون خودشه و ترسی از نشون دادن خود واقعیش نداره! کامبیزجون رو عاشقم! خودسانسوری نداره و پسر بی شیله پیله ایه! صاف و بی ادا! خاکی و بامرام!

+ این ها همون هایی هستن که خواهر و مادرم بهشون بدن میذارن رو حساب خودمانی بودن و صفا و صمیمیت و رفاقت! رو حساب صداقت و مرام و معرفت! قداست یه سری از کلمه ها رو به گند کشیدن!

منبع :
برچسب ها : با من بودی؟! آقایی!
با من بودی؟! آقایی!
عشقسترون

*عشق چیست؟! تستوسترونی بیش فعال ولی سردرگم!


* چیزی که از بطن جامعه میاد.

منبع :
برچسب ها : عشقسترون
عشقسترون
اصلاً درد نداره !

ساختن "واااااااای آمپول!". بنده رو ندیدم؛ قصد هم ندارم ببینم؛ صرفاً یه تصور ساده از اکرانش تو سینماها دارم و اونم اینه که فکر میکنم میری بلیط می ی، میری وارد سینما میشی، یه جایی سکنی میگزینی، ترجیحاً دنج و ردیف آ ، یه جایی وسط های یه خانمِ مهربانِ سفید پوش با لبخندِ ملیح و دل کش میاد نزدیکت میشه، و تو باید دراز بکشی و جسارتاً شلوارت رو به مقدار لازم بکشی پایین، تا با یه آمپولِ هوا خلاصت کنه بیفتی بمیری خلاص بشی از این دست های آبکی!

منبع :
برچسب ها : اصلاً درد نداره !
اصلاً درد نداره !
احترام به مخاطب

چه مدل خداحافظی از وبلاگ رو میپسندید؟!

۱. بدون خداحافظی و رها وبلاگ به حال خودش

۲. صفحه ی سفید و تک جمله ای فلسفی یا پشت کامیونی

۳. نوشتن پستِ خداحافظی و ای از توضیحات


+ موقت

منبع :
برچسب ها : احترام به مخاطب - خداحافظی
احترام به مخاطب خداحافظی
سایه ی نقاب ها

جشن بود، هالووین؛ ستاره ها همچون چراغ های نئونی ریزِ طلایی بر سقفِ سیمانی سیاهِ شب، میتپیدند؛ ابرها طوری به خواب رفته بودند که انگار تمام طول روز، بخاطر بی تفاوتی خورشید، ش ته و تراشیده شده باشند؛ رنگ باخته و سیاه شده بودند؛ کابوسِ صاعقه های خشک؟! شاید. ماه مانند دو شب گذشته نبود؛ گرفته بود؛ کدر و کبود. نگاهش به زمین بود؛ غمش چه بود؟! ماه گرفتگی؟! شاید.

به سطح زمین که مینگریستی، مردم شبیه همیشه نیستند؛ در ظاهر. های قل زیر ماسک های پلاستیکی؛ در ظاهر. خیابان های چراغانی شده پُر بود از شیاطینِ شاد و خوشحال؛ دو شبانه روزِ کامل از جشن گذشته بود و انگار هیچ خسته نبود! بچه ها بالا و پایین میپ د و سعی می د از پشت و ناگهانی، با ادای صداهای کج و معوج یکدیگر را بترسانند؛ میترساندند و بعدش بلندبلند میخندیدند. کدوهای تنبل در اقصی نقاط شهر، لم داده بودند و پوزخندهای همیشگی خود را میزدند؛ چشم و دهان های شان در تاریکی شب روشن بود و میدرخشید؛ ولی نه روشناییِ امیدوارکننده؛ جنس روشنایی آن ها ترسناک بود؛ و طعنه زننده. به آن ها که زل میزدی، انگار واقعاً درحال پوزخند زدن بودند. مثل ماه که باز هم کبودتر شده بود. بزرگتر ها ولی کمتر تحرک داشتند؛ وول نمیخوردند؛ یا کنار هم با همان لباس های عجیب و غریب و ماسک های ترسناک قدم میزدند، و یا مقابل هم ایستاده بودند و باز هم با هم حرف میزدند؛ نوشیدنی مینوشیدند، به افتخار دروغ هایی که به هم گفتند، خیانت هایی که در حق هم انجام دادند، ی هایی که جنس شان از دیوار خانه ی یکدیگر بالا رفتن نبود، به افتخار عشق هایی که به کشانده بودند، ترس هایی که به دل یکدیگر انداخته بودند، اش هایی که به مغز یکدیگر زده بودند، ش تگی هایی که به قلب های یکدیگر روا داشته بودند و هزاران عملی که رنگ و بوی انسانی نداشت! و به سادگی و به دور از چشم و حواس هم انجام داده بودند. بزرگ ترها در زیر ماسک های ی، مینوشیدند و شوخی می د و میخندیدند و شبِ پایانی هالووین را رقم میزدند. سیب گاز میزدند، سیب زمینی میخوردند و پنک کیک میبلعیدند. ماه ولی رفته رفته درحال سیاه شدن بود؛ لکه های تاریکی همچون ماده ای سیاه و ج، آرام آرام، تکه تکه، ماه را فرا میگرفتند. بچه ها سرگرم بازی های خود بودند و بزرگتر ها هم درگیر بوسه زدن لیوان های پر از نوشیدنی شان به هم و شوخی های بی مزه و خنده های الکیِ با طعم الکل. اوا شب بود که بچه ها به سمت خانه ها رفتند تا با ادابازی های ک نه و مرسوم، آب نبات و آجیل بگیرند. همه چیز به شادی و خوشی پیش میرفت؛ مثل همیشه و طبق معمولِ رسوم. بچه ها هدایا را گرفتند و به خیابان برگشتند تا سیب و سیب زمینی و پنک کیک بخورند؛ خسته شده بودند و خواب شان می آمد. بزرگتر ها ولی عین خیال شان نبود، چون مست بودند! جداً عین خیال شان نبود! در این میان که هر ی درگیر آ ین لحظات هالووین بود، ماه بطور کامل سیاه شد! شهر تاریک تر از همیشه به نظر میرسید. چندی نگذشت که برق شهر دچار اختلال شد. بچه ها که خسته بودند و خواب شان می آمد، دیگر احساس خواب آلودگی نمی د؛ خیره شده بودند به قطع و وصل شدن روشنایی چراغ ها و قلب های کوچک شان تپنده تر از همیشه میزد و ترس و وحشت را در وجودشان به جریان می انداخت. بزرگترها که مست بودند، آرام آرام متوجه اتفاقات رخ داده میشدند و به دنبال فرزندان شان میگشتند. اوضاع پمپاژ ترس توسط قلب های بزرگتر ها تفاوت زیادی با ک ن نداشت؛ شاید فقط سایز قلب ها تفاوت داشت که بزرگتر بود. هر دقیقه مدت زمان چشمک زدن های چراغ های سطح شهر طولانی تر میشد. به شکلی که پس از مدتی باید حدود یک دقیقه صبر میکردی تا تاریکی مطلق تبدیل با روشنایی موقت چند ثانیه ای شود. برق که وصل میشد، ک ن جیغ ن پِی والدین شان میگشتند و به اشتباه دست به دامن غریبه ها میشدند و بعد از پی بردن به اشتباه شان بلندتر از قبل داد میزدند و اشک میریختند. بزرگتر ها تلوتلو میخوردند و کورمال کورمال در جستجوی فرزندان شان عرق سرد میریختند. شهر به هم ریخته بود و ترس، کوچه به کوچه، محله به محله، خیابان به خیابان، پیش میرفت و همه جا و همه کَس را دربَر میگرفت. تا جایی که انگار زمان ایستاد، بزرگترها ایستادند، متوقف شدند، مثل میخ در دیوار؛ ت شدند و لحظاتی صدای نفس کشیدن هم از آن ها خارج نشد. چراغ ها تندتر چشمک میزدند؛ بزرگترها دیگر نمیترسیدند، نمی توانستند؛ ولی بچه ها! وضعیت بزرگتر ها را میدیدند؛ با هر چشمک اوضاع عجیب تر میشد. مثل ذرت های بوداده بالا و پایین میپ د و جیغ میکشیدند.

پس از چند دقیقه س ، بزرگتر ها در تاریکیِ مرموز، شروع به جنب و جوشی تکان دهنده د. چراغ های شهر هم به شکل منظم و با فاصله ی چهار ثانیه ای چشمک میزدند؛ بر روی چهره ی والدین.

۱

۲

۳

۴

دست بر صورت انداخته بودند.

۱

۲

۳

۴

انگار چیزی به صورت شان چسبیده باشد.

۱

۲

۳

۴

چنگ بر صورت شان انداخته بودند تا ماسک های شان را بِکَنند.

۱

۲

۳

۴

با دست های خونین، سرهای شان را فشار میدادند.

۱

۲

۳

۴

ماسک تمام سر و صورت شان را فراگرفته بود؛ تمام وجودشان.

۱

۲

۳

۴

صاف ایستاده بودند و با گردن هایی خم، و چشمانی سفید، به سمتِ بچه ها خیره شده بودند.

۱

۲

۳

۴

صدای قهقهه ی کدوهای تنبل، میان درندگی های والدین و جیغ های بچه ها زوزه میکشید.

منبع :
برچسب ها : سایه ی نقاب ها - بودند ,بچه ها ,بزرگتر ها ,بود؛ ,یکدیگر ,انگار ,چشمک میزدند؛ ,داده بودند ,پایین میپ د
سایه ی نقاب ها بودند ,بچه ها ,بزرگتر ها ,بود؛ ,یکدیگر ,انگار ,چشمک میزدند؛ ,داده بودند ,پایین میپ د
در کنار هم

۷ آبان شد و روزِ کوروش و دوباره جنجال و دعوا بین دو گروه از مردم که یه گروه کوروش رو در حد خدا بالا میبرن و سجده میکنن در مقابل مقبره ش، یه گروه هم که کوروش رو اندازه چنگیزخان مغول هم قبول ندارن و کافر و زندیق و نجس و بت پرست میدوننش و دیده شده که کلاً منکر وجودش هم شدن! این وسط یه مسئله ای گُمه! و اون اینه که دوستان! هموطنان! هیچ تناقض و ضدیتی بین ایرانی بودن و مسلمان بودن وجود نداره! و هیچ ربطی بین نژاد و دین و مسلک نیست که بخواد بین نژاد و دین ج بندازه! دوتا مقوله ی متفاوتن که به راحتی میتونن در کنار هم قرار بگیرن؛ مثل اینکه من عاشق دوچرخه مم، ولی از طرفی قرمه سبزی هم خیلی دوست دارم! مثال ساده و ملموس زدم که همه متوجه بشیم. اینکه من دوچرخه دوست دارم، دلیل میشه قرمه سبزی نخورم؟! نمیشه دیگه! منطقی نیست! کوروش یکی از گزینه های جدیِ ذوالقرنینِ قرآنه! این به اصطلاح مذهبی ها که رگ گردن شان در آستانه ی پارگیه و توهین میکنن و منکر میشن کوروش رو، حتی کتاب ها و منابع دینی شان رو خوب نخوندن که حداقل متوجه این مسئله از بُعد دینی شخصیت کوروش بشن! خیلی هاشون اصلاً نمیدونن ذولقرنین چیه! چه بسا که اون طرفی ها هم نمیدونن این شخص کیه! که اگه میدانستن کمتر به میتاختند. اصلاً چرا به حمله میکنن؟! رو چه سند و واقعه ای این کینه بوجود اومده؟! میگن ما به زور شمشیر مسلمان شدیم! خب دوست عزیز اگه قرار بر شمشیر بود که چند دوره قبلش توسط مغول ها شمنیسم و بو شده بودیم! چند دوره قبلش توسط اسکندر به آیین چندخ میگرویدیم. خب این کینه و عداوت هم از سر بی سوادی و جهله! بعد کی گفته اصلاً جنگ ها و کشورگشایی های خلفای اهل تسنن مورد تایید بوده؟! که اگه بود علی خانه نشین نمیشد و شمشیر در غلاف نمیکرد! پس بیخودی و روی هیچ و پوچ کینه زایی نکنیم! نیاکان ما، گذشتگان ما از روی آگاهی و اختیار مسلمان شدن! نه زور و شمشیر! هیچ تناقض و سدی بین ایرانی بود و مسلمان بودن وجود نداره! و اگه افرادی هستن که از دوطرف دارن بر طبل تفرقه و دشمنی میکوبن، درصد زیا از روی جهل و بی سوادیه، و بخش کوچیکش که شاید خط دهنده ها و ان این ج سازی هستند، از روی دشمنی و استراتژی و فکر شده. با بقیه کاری ندارم؛ ولی شخصاً خودم رو یک ایرانیِ مسلمان میدونم که هم تاریخ و هویت ملیش رو دوست داره، و هم عاشق عقیده و تفکرات دینی شه که حاضره جانش رو هم واسه شون بده! هم برای عقیده ش و هم برای کشورش!

+ پست قبل


منبع :
برچسب ها : در کنار هم - کوروش ,مسلمان ,دوست ,شمشیر ,اصلاً , ,قبلش توسط ,دوره قبلش ,وجود نداره
در کنار هم کوروش ,مسلمان ,دوست ,شمشیر ,اصلاً , ,قبلش توسط ,دوره قبلش ,وجود نداره
ابر منم؛ خواهم گریست...
یه وقتی هست آدم از همه چی و همه کَس میبُره! پوچِ پوچ، رها و سبک ، مثل پَرِ کاه؛ پَرِ کاهی که روی یه جنگلْ آتیش داره پرواز میکنه. تا یه جایی میتونه پَ َر بزنه؛ تا یه حدی میتونه دَووم بیاره؛ خودش خوب میدونه یه جایی خسته میشه، کم میاره، دیگه نمیتونه بال بال بزنه! اونجاست که خودش رو ول میکنه! رهای رها! دوست داره طعم رهایی رو بچشه! شده واسه چند لحظه، روی آتیش زندگی؛ من الان دقیقاً همونجام. یه پرِ کاه روی یه جنگل آتیش! دیگه نمیتونم دست و پا بزنم؛ خسته شدم و بُ . میخوام واسه چند لحظه هم که شده باز هم طعم رهایی رو بچشم. میدونین از این همه بدبختی و دست و پا زدن چجوری خلاص میشیم؟!
سخت نیست. یه شام درست حس از بیرون می م میبرم خونه، با خیال راحت میخورم، بعد سرِ فرصت همهٔ درزهای در و پنجره ها رو میبندم، شیر گاز رو باز میکنم، میگیرم میخوابم؛ نیم ساعت بعد با صدای تاپ توپ تغ شترق شقرخ چخترق چجچچخخچخغتِ ذرت هایی که تو ماهی تابه ای که روی گاز گذاشته بودم، روی روغنِ داغ عملیات انتحاریِ شور و بانمک انجام میدن، بیدار میشم؛ جنازه های بادکرده شون رو تو گور دسته جمعیِ ظرفِ بزرگِ پلاستیکیِ نارنجی تخلیه میکنم و میشینم پای فوتبال و بعدش هم ؛ چُسِ فیل زیاد دارم؛ به جفت شان میرسه. راستی چرا چُسِ فیل؟! به شخصه با پاپ کرن و پُفِ فیل ارتباط برقرار نمیکنم؛ چُسِ فیل از کودکی با روح و جانِ من عجین شده. هیچی دگه. صُبح نشده همهٔ دردسرها و بدبختی ها و فلاکت ها و رذ ها و شماتت ها و هاهاهاها خلاص میشم. والاع! بی شوخی! هوا هم خیلی سرد شده! منم خیلی حساسم! درز در و پنجره رو هم واسه همین میبندم. تا پست تمام نشده اجازه بدید عنوان جایگزین رو هم اعلام کنم؛ "اینجا بدون چُسِ فیل، هوا پس است؛ پس..."

+ دیالوگ صابر ابر در "اینجا بدون من" با تحریف

منبع :
برچسب ها : ابر منم؛ خواهم گریست... - واسه ,آتیش ,اینجا بدون
ابر منم؛ خواهم گریست... واسه ,آتیش ,اینجا بدون
عنوانش رو شما پیشنهاد بدید!

جشن بود، هالووین؛ ستاره ها همچون چراغ های نئونی ریزِ طلایی بر سقفِ سیمانی سیاهِ شب، میتپیدند؛ ابرها طوری به خواب رفته بودند که انگار تمام طول روز، بخاطر بی تفاوتی خورشید، ش ته و تراشیده شده باشند؛ رنگ باخته و سیاه شده بودند؛ کابوسِ صاعقه های خشک؟! شاید. ماه مانند دو شب گذشته نبود؛ گرفته بود؛ کدر و کبود. نگاهش به زمین بود؛ غمش چه بود؟! ماه گرفتگی؟! شاید.

به سطح زمین که مینگریستی، مردم شبیه همیشه نیستند؛ در ظاهر. های قل زیر ماسک های پلاستیکی؛ در ظاهر. خیابان های چراغانی شده پُر بود از شیاطینِ شاد و خوشحال؛ دو شبانه روزِ کامل از جشن گذشته بود و انگار هیچ خسته نبود! بچه ها بالا و پایین میپ د و سعی می د از پشت و ناگهانی، با ادای صداهای کج و معوج یکدیگر را بترسانند؛ میترساندند و بعدش بلندبلند میخندیدند. کدوهای تنبل در اقصی نقاط شهر، لم داده بودند و پوزخندهای همیشگی خود را میزدند؛ چشم و دهان های شان در تاریکی شب روشن بود و میدرخشید؛ ولی نه روشناییِ امیدوارکننده؛ جنس روشنایی آن ها ترسناک بود؛ و طعنه زننده. به آن ها که زل میزدی، انگار واقعاً درحال پوزخند زدن بودند. مثل ماه که باز هم کبودتر شده بود. بزرگتر ها ولی کمتر تحرک داشتند؛ وول نمیخوردند؛ یا کنار هم با همان لباس های عجیب و غریب و ماسک های ترسناک قدم میزدند، و یا مقابل هم ایستاده بودند و باز هم با هم حرف میزدند؛ نوشیدنی مینوشیدند، به افتخار دروغ هایی که به هم گفتند، خیانت هایی که در حق هم انجام دادند، ی هایی که جنس شان از دیوار خانه ی یکدیگر بالا رفتن نبود، به افتخار عشق هایی که به کشانده بودند، ترس هایی که به دل یکدیگر انداخته بودند، اش هایی که به مغز یکدیگر زده بودند، ش تگی هایی که به قلب های یکدیگر روا داشته بودند و هزاران عملی که رنگ و بوی انسانی نداشت! و به سادگی و به دور از چشم و حواس هم انجام داده بودند. بزرگ ترها در زیر ماسک های ی، مینوشیدند و شوخی می د و میخندیدند و شبِ پایانی هالووین را رقم میزدند. سیب گاز میزدند، سیب زمینی میخوردند و پنک کیک میبلعیدند. ماه ولی رفته رفته درحال سیاه شدن بود؛ لکه های تاریکی همچون ماده ای سیاه و ج، آرام آرام، تکه تکه، ماه را فرا میگرفتند. بچه ها سرگرم بازی های خود بودند و بزرگتر ها هم درگیر بوسه زدن لیوان های پر از نوشیدنی شان به هم و شوخی های بی مزه و خنده های الکیِ با طعم الکل. اوا شب بود که بچه ها به سمت خانه ها رفتند تا با ادابازی های ک نه و مرسوم، آب نبات و آجیل بگیرند. همه چیز به شادی و خوشی پیش میرفت؛ مثل همیشه و طبق معمولِ رسوم. بچه ها هدایا را گرفتند و به خیابان برگشتند تا سیب و سیب زمینی و پنک کیک بخورند؛ خسته شده بودند و خواب شان می آمد. بزرگتر ها ولی عین خیال شان نبود، چون مست بودند! جداً عین خیال شان نبود! در این میان که هر ی درگیر آ ین لحظات هالووین بود، ماه بطور کامل سیاه شد! شهر تاریک تر از همیشه به نظر میرسید. چندی نگذشت که برق شهر دچار اختلال شد. بچه ها که خسته بودند و خواب شان می آمد، دیگر احساس خواب آلوددگی نمی د؛ خیره شده بودند به قطع و وصل شدن روشنایی چراغ ها و قلب های کوچک شان تپنده تر از همیشه میزد و ترس و وحشت را در وجودشان به جریان می انداخت. بزرگترها که مست بودند، آرام آرام متوجه اتفاقات رخ داده میشدند و به دنبال فرزندان شان میگشتند. اوضاع پمپاژ ترس توسط قلب های بزرگتر ها تفاوت زیادی با ک ن نداشت؛ شاید فقط سایز قلب ها تفاوت داشت که بزرگتر بود. هر دقیقه مدت زمان چشمک زدن های چراغ های سطح شهر طولانی تر میشد. به شکلی که پس از مدتی باید حدود یک دقیقه صبر میکردی تا تاریکی مطلق تبدیل با روشنایی موقت چند ثانیه ای شود. برق که وصل میشد، ک ن جیغ ن پِی والدین شان میگشتند و به اشتباه دست به دامن غریبه ها میشدند و بعد از پی بردن به اشتباه شان بلندتر از قبل داد میزدند و اشک میریختند. بزرگتر ها تلوتلو میخوردند و کورمال کورمال در جستجوی فرزندان شان عرق سرد میریختند. شهر به هم ریخته بود و ترس، کوچه به کوچه، محله به محله، خیابان به خیابان، پیش میرفت و همه جا و همه کَس را دربَر میگرفت. تا جایی که انگار زمان ایستاد، بزرگترها ایستادند، متوقف شدند، مثل میخ در دیوار؛ ت شدند و لحظاتی صدای نفس کشیدن هم از آن ها خارج نشد. چراغ ها تندتر چشمک میزدند؛ بزرگترها دیگر نمیترسیدند، نمی توانستند؛ ولی بچه ها! وضعیت بزرگتر ها را میدیدند؛ با هر چشمک اوضاع عجیب تر میشد. مثل ذرت های بوداده بالا و پایین میپ د و جیغ میکشیدند.

پس از چند دقیقه س ، بزرگتر ها در تاریکیِ مرموز، شروع به جنب و جوشی تکان دهنده د. چراغ های شهر هم به شکل منظم و با فاصله ی چهار ثانیه ای چشمک میزدند؛ بر روی چهره ی والدین.

۱

۲

۳

۴

دست بر صورت انداخته بودند.

۱

۲

۳

۴

انگار چیزی به صورت شان چسبیده باشد.

۱

۲

۳

۴

چنگ بر صورت شان انداخته بودند تا ماسک های شان را بِکَنند.

۱

۲

۳

۴

با دست های خونین، سرهای شان را فشار میدادند.

۱

۲

۳

۴

ماسک تمام سر و صورت شان را فراگرفته بود؛ تمام وجودشان.

۱

۲

۳

۴

صاف ایستاده بودند و با گردن هایی خم، و چشمانی سفید، به سمتِ بچه ها خیره شده بودند.

۱

۲

۳

۴

صدای قهقهه ی کدوهای تنبل، میان درندگی های والدین و جیغ های بچه ها زوزه میکشید.

منبع :
برچسب ها : عنوانش رو شما پیشنهاد بدید! - بودند ,بچه ها ,بزرگتر ها ,بود؛ ,یکدیگر ,انگار ,چشمک میزدند؛ ,داده بودند ,پایین میپ د
عنوانش رو شما پیشنهاد بدید! بودند ,بچه ها ,بزرگتر ها ,بود؛ ,یکدیگر ,انگار ,چشمک میزدند؛ ,داده بودند ,پایین میپ د
ابر منم؛ خواهم گریست...
یه وقتی هست آدم از همه چی و همه کَس میبُره! پوچِ پوچ، رها و سبک ، مثل پَرِ کاه؛ پَرِ کاهی که روی یه جنگلْ آتیش داره پرواز میکنه. تا یه جایی میتونی پَ َر بزنه؛ تا یه حدی میتونه دَووم بیاره؛ خودش خوب میدونه یه جایی خسته میشه، کم میاره، دیگه نمیتونه بال بال بزنه! اونجاست که خودش رو ول میکنه! رهای رها! دوست داره طعم رهایی رو بچشه! شده واسه چند لحظه، روی آتیش زندگی؛ من الان دقیقاً همونجام. یه پرِ کاه روی یه جنگل آتیش! دیگه نمیتونم دست و پا بزنم؛ خسته شدم و بُ . میخوام واسه چند لحظه هم که شده باز هم طعم رهایی رو بچشم. میدونین از این همه بدبختی و دست و پا زدن چجوری خلاص میشیم؟!
سخت نیست. یه شام درست حس از بیرون می م میبرم خونه، با خیال راحت میخورم، بعد سرِ فرصت همهٔ درزهای در و پنجره ها رو میبندم، شیر گاز رو باز میکنم، میگیرم میخوابم؛ نیم ساعت بعد با صدای تاپ توپ تغ شترق شقرخ چخترق چجچچخخچخغتِ ذرت هایی که تو ماهی تابه ای که روی گاز گذاشته بودم، روی روغنِ داغ عملیات انتحاریِ شور و بانمک انجام میدن، بیدار میشم؛ جنازه های بادکرده شون رو تو گور دسته جمعیِ ظرفِ بزرگِ پلاستیکیِ نارنجی تخلیه میکنم و میشینم پای فوتبال و بعدش هم ؛ چُسِ فیل زیاد دارم؛ به جفت شان میرسه. راستی چرا چُسِ فیل؟! به شخصه با پاپ کرن و پُفِ فیل ارتباط برقرار نمیکنم؛ چُسِ فیل از کودکی با روح و جانِ من اجین شده. هیچی دگه. صُبح نشده همهٔ دردسرها و بدبختی ها و فلاکت ها و رذ ها و شماتت ها و هاهاهاها خلاص میشم. والاع! بی شوخی! هوا هم خیلی سرد شده! منم خیلی حساسم! درز در و پنجره رو هم واسه همین میبندم. تا پست تمام نشده اجازه بدید عنوان جایگزین رو هم اعلام کنم؛ "اینجا بدون چُسِ فیل، هوا پس است؛ پس..."

+ دیالوگ صابر ابر در "اینجا بدون من" با تحریف

منبع :
برچسب ها : ابر منم؛ خواهم گریست... - واسه ,آتیش ,اینجا بدون
ابر منم؛ خواهم گریست... واسه ,آتیش ,اینجا بدون
سرنوشت قومی تغییر پیدا نمیکند، مگر توسط خودشان!

مطابق انتظار شخصیم مسابقه به دلیل نرسیدن به حد نصاب لغو شد. بنا به تجارب شخصیم میدانستم جماعت بیانی اهل عمل به وعده نیستن و در این زمینه ، یعنی بد عهدی با اهل کوفه در رقابتن. ولی بخاطر پیشنهاد یک دوست که توان دادن پاسخ منفی به خواسته ش رو نداشتم، برگزاری این مسابقه رو پذیرفتم. چون قصد و نیت اون دوست و گروهش خِیر و تشویق و ترغیب نویسندگی و افزایش سطح ادبی به واسطه ی رقابت و جایزه ش بود. ولی خب شد همان که تصورش رو می و از ۱۸ نفری که اعلام آمادگی فقط و فقط ۵ نفر تا زمان تعیین شده داستان هاشون رو فرستادن. چون بنده قائل بر شفافیت هستم بطور صریح و روشن اسامی رو اعلام میکنم:

افرادی که شرکت :

۱. بهار

۲. نیلی

۳. فاطمه

۴. نسرین

۵. مستور

۵+۱. حورا ( با تاخیر شرکت و از زمان تعیین شده گذشته بود، ولی باز هم قابل احترام بودن )

افرادی که ثبت نام و قرار بود شرکت کنن:

۱. چارلی

۲. الهه ( elak73 ) + با اعلام قبلی انصراف دادن

۳. احمدرضا ( dankoob )

۴. ( me ( possetivmind

۵. نیروانا ( lifeisperfect )

۶. هالی هیمنه

۷. پریسا سادات

۸. miss writer

۹. سِد جواد

۱۰. ستوده ی خشنود

۱۱. big cat

۱۲. احسان ( skylight )


صمیمانه از دوستانی که شرکت ممنونم که ارزش و احترام قائل شدن اول واسه حرف خودشون و بعد واسه نوشتن که واقعاً محترم و مقدسه و امیدوارم افرادی که اعلام و شرکت ن بیشتر برای حرف و وعده ی خودشون احترام قائل شن و متوجه یه سری مسائل اخلاقی باشن. ۱۶ روز فرصت برای فکر و نوشتن یک داستان کوتاه و یک وار بهانه و توجیه که احتمالا زیر همین پست شاهدشان خواهیم بود که نخ نما شدن.

فضای نقد وبلاگنویسی هم یه جوری شده نمیشه حرفی زد! یه کلمه نقد کنی موج میشن، مثل سونامی رو سرت اب میشن که تو پفک خوردی گفتی ما اینجوری مینویسیم! تو اصلا مگه کی هستی؟! وبلاگ مگه واسه باباته؟! مال خودمه دوست دارم هرچی میخوام بنویسم توش! بدت میاد دنبال نکن و نخون! زور که نیست! نمیخوام درمورد زردنویسی و فلان و بهمان چیزی بگم که تکراری شده! تا یه حدی میشه نقد کرد؛ به یه جایی که رسید باید بی تفاوت بود و گذاشت اونقدر زرد بنویسن که قهوه ای بشن! قضیه ی وبلاگ نویسی و آدم هاش هم شده مثل همون کشتی سوراخ شده که چند نفرم که با قایق نجات میان واسه کمک، میپرن تو قایق شون و همون قایق ها رو هم با سنگ سوراخ میکنن. خیلی ها رو دیدم که دارن واسه کمک به ارتقای سطح ادبی و نوشتاری وبلاگ نویسی تلاش میکنن و با بی تفاوتی و بی مهری و عدم استقبال مواجه میشن. من خودم که عددی نیستم. نمونه ش سخن سرا. یه عده جمع شدن که دغدغه شون خوب تر نوشتن و اصولی نوشتن بقیه س. ولی برید ببینید چقدر استقبال شده از طرح های خوبشون. تا هم از زردنویسی حرف میزنیم ذهن ها میره سمت روزانه نویسی که تو چرا گیر دادی به ما روزانه نویس ها! ما دوست نداریم داستایوفیکی و رومن گاری و بوکوفسکی بشیم! بابا ی نگفت رومن گاری شو! روزانه نویسی یا خاطره نویسی خیلی ارزشمند و دوست داشتنیه! تو همون سبک و ساختار سعی کن درست و اصولی بنویسی! ی نمیگه حتماً داستان بنویس! هرچی مینویسی درست بنویس! بیخیال. حرف زیاده و دل همه ماشاالله نازک! ختم کلام اینکه به رسم ادب و احترام رفقایی که رو حرفشون بودن و داستان ها رو فرستادن که اسمشون رو هم نوشتم، مشخصات پستی شون رو بطور خصوصی زیر همین پست کامنت کنند تا یک جلد کتاب واسشون بفرستیم. درمورد اینکه کتاب رو خودشون معرفی کنن یا نه و زمان ارسال کتاب ها شخصاً اطلاع میدم. و درخواست میکنم ازشون که داستان هاشون رو توی وبلاگ خودشون منتشر کنن تا تو همین پست لینک شن. من شخصاً بجای اونایی که به هر دلیلی شرکت ن و باعث لغو مسابقه شدن ازشون معذرت میخوام .

پرنده باشیم؛ سقوط هامون رو پرواز کنیم!

منبع :
برچسب ها : سرنوشت قومی تغییر پیدا نمیکند، مگر توسط خودشان! - شرکت ,واسه ,دوست ,خودشون ,نوشتن ,احترام ,شرکت ,رومن گاری ,شرکت ن ,احترام قائل ,زمان تعیین
سرنوشت قومی تغییر پیدا نمیکند، مگر توسط خودشان! شرکت ,واسه ,دوست ,خودشون ,نوشتن ,احترام ,شرکت ,رومن گاری ,شرکت ن ,احترام قائل ,زمان تعیین
پسرِ تاریکی " یادداشتِ ششم " - فصلِ سوم
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
منبع :
برچسب ها : پسرِ تاریکی " یادداشتِ ششم " - فصلِ سوم
پسرِ تاریکی " یادداشتِ ششم " - فصلِ سوم
مسابقه ی داستان نویسیِ پنج زندگی ( لغو شد )

سلامی به بلندای مجموعه ی ۷ جلدیِ در جستجوی زمان از دست رفته!

مقدمه چینی نمیکنم، این پست یک مسابقه ی داستان نویسیه و شما داخلشید! نگاهی به فضای وبلاگ نویسی کنیم میفهمیم که تو بلاگستان هرچیزی پیدا میشه جز داستان! داستان نویسی به شدت مظلوم واقع شده و دلیلش هم احتمالاً ترس و واهمه ی بلاگرها از روبرو شدن با غول داستان نویسیه! غولی که توسط خود ما و تخیل و توهم ما شکل میگیره، چون هیچ وقت اونطوری که باید بهش نزدیک نشدیم و همیشه از دور درموردش خیال پردازی های پیچیده و ترسناک کردیم که ما نمیتونیم داستان بنویسیم! ما جی.آر.تالکین یا جی.کی.رولینگ نیستیم! ما نمیتونیم شا ار خلق کنیم. مشکل از همینجا شروع میشه که ما از همین ابتدا به دنبال خلق شا اریم! بدون شروع از خط آغاز، به دنبال ربان خط پایانیم. غافل از اینکه تمام اسطوره های دنیای نویسندگی از خط آغاز شروع ؛ اون ها با اسنپ نرسیدن به اوج! قدم به قدم شروع و موانع و سدها رو فتح و ازشون گذشتن که به چنین جایگاهی رسیدن. این مسابقه قرار نیست ی رو جی .آر.تالکین یا جی.کی.رولینگ کنه! کلاً قرار نیست ی جای شخص دیگه ای رو بگیره ؛ ولی میتونه یه تلنگر، یه نقطه باشه که اگه امتدادش بدیم به خط شروع برسه؛ خطی که هدفش رسیدن به جایگاه هاییه که خودمون برای خودمون میسازیم. به نظرم وقتشه که مغزهامون رو قلقلک بدیم و خیال پردازی هامون رو شروع کنیم و جهان های خودمون رو تو داستان ها بسازیم و خلق کنیم، وقتشه سرنوشت شخصیت های داستانی رو به دست بگیریم و تعیین کنیم تهِ قصه شون چی بشه!

مسابقه از چه قراره:

ادامه مطلب
منبع :
برچسب ها : مسابقه ی داستان نویسیِ پنج زندگی ( لغو شد ) - کنیم ,خودمون ,قرار نیست
مسابقه ی داستان نویسیِ پنج زندگی ( لغو شد ) کنیم ,خودمون ,قرار نیست
سرنوشت قومی تغییر پیدا نمیکند، مگر توسط خودشان!

مطابق انتظار شخصیم مسابقه به دلیل نرسیدن به حد نصاب لغو شد. بنا به تجارب شخصیم میدانستم جماعت بیانی اهل عمل به وعده نیستن و در این زمینه ، یعنی بد عهدی با اهل کوفه در رقابتن. ولی بخاطر پیشنهاد یک دوست که توان دادن پاسخ منفی به خواسته ش رو نداشتم، برگزاری این مسابقه رو پذیرفتم. چون قصد و نیت اون دوست و گروهش خِیر و تشویق و ترغیب نویسندگی و افزایش سطح ادبی به واسطه ی رقابت و جایزه ش بود. ولی خب شد همان که تصورش رو می و از ۱۸ نفری که اعلام آمادگی فقط و فقط ۵ نفر تا زمان تعیین شده داستان هاشون رو فرستادن. چون بنده قائل بر شفافیت هستم بطور صریح و روشن اسامی رو اعلام میکنم:

افرادی که شرکت :

۱. بهار

۲. نیلی

۳. فاطمه

۴. نسرین

۵. مستور

۵+۱. حورا ( با تاخیر شرکت و از زمان تعیین شده گذشته بود، ولی باز هم قابل احترام بودن )

افرادی که ثبت نام و قرار بود شرکت کنن:

۱. چارلی

۲. الهه ( elak73 ) + با اعلام قبلی انصراف دادن

۳. احمدرضا ( dankoob )

۴. ( me ( possetivmind

۵. نیروانا ( lifeisperfect )

۶. هالی هیمنه

۷. پریسا سادات

۸. miss writer

۹. سِد جواد

۱۰. ستوده ی خشنود

۱۱. big cat

۱۲. احسان ( skylight )


صمیمانه از دوستانی که شرکت ممنونم که ارزش و احترام قائل شدن اول واسه حرف خودشون و بعد واسه نوشتن که واقعاً محترم و مقدسه و امیدوارم افرادی که اعلام و شرکت ن بیشتر برای حرف و وعده ی خودشون احترام قائل شن و متوجه یه سری مسائل اخلاقی باشن. ۱۶ روز فرصت برای فکر و نوشتن یک داستان کوتاه و یک وار بهانه و توجیه که احتمالا زیر همین پست شاهدشان خواهیم بود که نخ نما شدن.

فضای نقد وبلاگنویسی هم یه جوری شده نمیشه حرفی زد! یه کلمه نقد کنی موج میشن، مثل سونامی رو سرت اب میشن که تو پفک خوردی گفتی ما اینجوری مینویسیم! تو اصلا مگه کی هستی؟! وبلاگ مگه واسه باباته؟! مال خودمه دوست دارم هرچی میخوام بنویسم توش! بدت میاد دنبال نکن و نخون! زور که نیست! نمیخوام درمورد زردنویسی و فلان و بهمان چیزی بگم که تکراری شده! تا یه حدی میشه نقد کرد؛ به یه جایی که رسید باید بی تفاوت بود و گذاشت اونقدر زرد بنویسن که قهوه ای بشن! قضیه ی وبلاگ نویسی و آدم هاش هم شده مثل همون کشتی سوراخ شده که چند نفرم که با قایق نجات میان واسه کمک، میپرن تو قایق شون و همون قایق ها رو هم با سنگ سوراخ میکنن. خیلی ها رو دیدم که دارن واسه کمک به ارتقای سطح ادبی و نوشتاری وبلاگ نویسی تلاش میکنن و با بی تفاوتی و بی مهری و عدم استقبال مواجه میشن. من خودم که عددی نیستم. نمونه ش سخن سرا. یه عده جمع شدن که دغدغه شون خوب تر نوشتن و اصولی نوشتن بقیه س. ولی برید ببینید چقدر استقبال شده از طرح های خوبشون. تا هم از زردنویسی حرف میزنیم ذهن ها میره سمت روزانه نویسی که تو چرا گیر دادی به ما روزانه نویس ها! ما دوست نداریم داستایوفیکی و رومن گاری و بوکوفسکی بشیم! بابا ی نگفت رومن گاری شو! روزانه نویسی یا خاطره نویسی خیلی ارزشمند و دوست داشتنیه! تو همون سبک و ساختار سعی کن درست و اصولی بنویسی! ی نمیگه حتماً داستان بنویس! هرچی مینویسی درست بنویس! بیخیال. حرف زیاده و دل همه ماشاالله نازک! ختم کلام اینکه به رسم ادب و احترام رفقایی که رو حرفشون بودن و داستان ها رو فرستادن که اسمشون رو هم نوشتم، مشخصات پستی شون رو بطور خصوصی زیر همین پست کامنت کنند تا یک جلد کتاب واسشون بفرستیم. درمورد اینکه کتاب رو خودشون معرفی کنن یا نه و زمان ارسال کتاب ها شخصاً اطلاع میدم. و درخواست میکنم ازشون که داستان هاشون رو توی وبلاگ خودشون منتشر کنن تا تو همین پست لینک شن. من شخصاً بجای اونایی که به هر دلیلی شرکت ن و باعث لغو مسابقه شدن ازشون معذرت میخوام .

پرنده باشیم؛ سقوط هامون رو پرواز کنیم!

منبع :
برچسب ها : سرنوشت قومی تغییر پیدا نمیکند، مگر توسط خودشان! - شرکت ,واسه ,دوست ,خودشون ,نوشتن ,احترام ,شرکت ,رومن گاری ,شرکت ن ,احترام قائل ,زمان تعیین
سرنوشت قومی تغییر پیدا نمیکند، مگر توسط خودشان! شرکت ,واسه ,دوست ,خودشون ,نوشتن ,احترام ,شرکت ,رومن گاری ,شرکت ن ,احترام قائل ,زمان تعیین
مسیرِ شادی و شعف، از بین پاهای تو میگذرد

آقا/خانم! این پدر ما به شدت با فوتبال در خانه مخالفه! میدانم مسئله ی عجیبی نیست؛ طبق آ ین تحقیقات به عمل آمده از سمتِ موسسه ی آمار گالوپ، ۹۷/۶۸ درصد پدرهای جهان با فوتبالِ در خانه مخالفن. والا بنده در عجبم که اگه هالِ خانه جای فوتبال بازی نیست، پس کجاست جاش؟! زمین فوتبال؟! سالن ورزشی؟! الله و اکبر! مسئله ی بعدی تفاوت شدتِ قباحت فوتبالِ در خانه هست که بین پدرها متفاوته. من پدرهای بقیه رو کاری ندارم، ولی قباحت فوتبال بازی در خانه واسه پدر من، با تیکه تیکه جمال خاشُقچی در کنسولگری عربستان سقوطی در ترکیه برابری میکنه! فقط فرقش اینه که تو مسئله ی فوتبالِ در خانه ی ما، دونالد ترامپی وجود نداره که بیاد همه چیز رو ماست مال کنه بره؛ بدون هیچ شکی باید پاسخگوی افکار عمومی و افشاگری های رو مه ی "ینی شفق" ترکیه باشی! این ها رو نوشتم که برسم به امشب؛ که من و داداش کوچیکم داشتیم از نبود پدر در خانه سواستفاده میکردیم و مثل چی کِیف میکردیم؛ با فوتبالِ در هالِ خانه. غرق در بازی و حال بودیم که یکهو پدر وارد هال شد و ضدی زد بر حال مان! ولی از اونجایی که ما ول کُن مان اتصالی داشت، حماسه ای وزین خلق کردیم. اینکه جمع میبندم بخاطر سهیم برادر خُردسال و جویای نا که هنوز ابتدای مسیره و میخواد اسمی برای خودش دست و پا کنه؛ وگرنه که خلق این حماسه تماماً به پای باکفایت شخصِ خودم رقم خورد. ولی سوال اینجاست که چه حماسه ای؟! من آن سمتِ هال درحال پن ی زدن به برادرم بودم که این سمتِ هال، از دروازه که دیوار بود حفاظت میکرد. دروازه ای که سمتِ چپش از سمتِ من درِ ورودی هال بود. سرگرم بازی بودیم که پدرم در رو باز کرد و وارد شد. یه نگاه به من، گردن کج، یه نگاه به داداشم، ما جفتمان با هم نگاه به پدر، پدر وارد شد، در رو بست، گاردِ مختارطور در مقابل شامی با نعره ی هَهههههههههههل مِن مباااااااارز رو گرفت! چند تا نصیحت و سرکوفت ریز زد و به سمتِ توپ حرکت کرد که بازی رو جمع کنه! من ولی کم نیاوردم. منم حرکت سمتش. با توپ. فکر کرد میخوام تحویلش بدم. نگاه در نگاه، نفس در قفسه ی ، قدم به قدم، آمد توپ رو با پا بزنه که با یه حرکت ظریف و فنی، یه لایی بهش زدم! و بعد به سمتِ سکوی هوادارا رفتم و شادی پس از لایی انجام دادم و داداشم رو هم به آغوش کشیدم. پدرم هم چون لایی خورده بود رفت تو بالکن نفسی تازه کنه. بن سلمان هم تو این بین چندتا رو مه نگار دیگه رو خورد.


* لایی چیست؟! به عبور دادن توپ از بین پاهای رقیب گویند. فوتبالی هاش از شدت و عمق فاجعه ی روحی روانی این واقعه آگاهند.

منبع :
برچسب ها : مسیرِ شادی و شعف، از بین پاهای تو میگذرد - خانه ,سمتِ ,لایی ,فوتبالِ ,مسئله ی ,بازی ,هالِ خانه
مسیرِ شادی و شعف، از بین پاهای تو میگذرد خانه ,سمتِ ,لایی ,فوتبالِ ,مسئله ی ,بازی ,هالِ خانه
رازِ داب
اسمش داب است؛ قدی بلند و اندامی لاغر دارد. موهای کم پشت سرش هرکدام به یک سمت کشیده شده اند تا در وسط سرش، جزیره ای استوایی تشکیل شود. چشمانِ خا تری اش در حدقه ای کبود جا خشک کرده اند که رگه های نازک قرمزی، پاپیچشان شده اند و گویی ماس شان میکنند که پلک بزنند و ببینند. از دماغ استخوانی اش، دو سوراخ سیاه که انگار ته ندارند، از دو دهانه ی دایره مانند، خلاء را جیغ میکشند. لب های سفیدش را چروک های دور دهانش به بند کشیده اند و به سمت خود میکشند. ریش ندارد و تکه تکه کُرک بر روی گونه هایش کاشته شده اند. گردنِ باریکش مثل میله ی پرچمی طوفان زده، استوار است و در وزش فصل ها و سال ها، ابدیت را به رخ میکشد. ابدیتی که فرسوده شده، ولی هنوز پابرجاست و به مرگ پوزخند میزند.
کل شهر او را میشناسند. چه آن هایی که روی سطحش زندگی میکنند و نفس میکشند، چه آن هایی که زیر سطحش دراز به دراز افتاده اند و با کرم ها یک قُل دو قُل بازی میکنند. چون برای یک بار هم که شده، بخاطر پدر یا مادر، دختر یا پسرشان، و یا حداقل دوست یا آشنا ی شان به او مراجعه کرده اند. همه او را میشناسند؛ به شکلی که پدرم او را به من معرفی کرد؛ همانطور که پدربزرگم او را به پدرم، پدربزرگِ پدرم، او را به پدربزرگم و پدربزرگِ پدربزرگم او را به پدر پدربزرگش معرفی کرده است. این رابطه در ارتباط با تمامیِ نین شهر صدق میکند. او شاهد تولد و مرگِ چندین نسل از مردمان این شهر بوده و هر ی که بخواهد ریشه و نیاکانش را بشناسد، به او مراجعه میکند؛ شجره نامه ی یک شهر در دفاترِ یادداشتِ کاریِ او ثبت و ضبط شده اند.
همه میدانند او ن است؛ همه نمیدانند او چند ساله است؛ همه یادشان رفته که او نمیمیرد؛ همه برای شان اهمیتی ندارد؛ همه برای شان اهمیت ندارد که برای شان اهمیت ندارد! ولی من همه نیستم. پنج بار بیشتر او را ندیدم. در شهر دیده نمیشود؛ حداقل در روز. عاکف، دوستم میگوید شب ها به بیرون می آید و نیازهایش را برطرف میکند. او از مادرش شنیده که او در زیر آفتاب میسوزد؛ نه که آفتاب سوختگی ساده باشد، نه! واقعاً میسوزد و ج و و میکند. عاکف میگوید او انسان نیست؛ یک است. این افسانه های خیال بافانه درباره ی داب زیاد است. همه ی مادرها یک نوع روایت از زندگی او دارند که شب ها فرزندانِ بدخواب و شلوغ شان را به خواب فرو برند؛ روایاتی که مولدِ هزاران کابوسِ هولناک در خواب بچه های این شهر میشود. من ولی به این افسانه ها اهمیتی ندادم. خودم به سمتِ حقیقت قدم برداشتم. قدمِ اول در مراسمِ پدربزرگم بود. کودکی ۷ ساله بودم که در آغوشِ خیس مادرم، چشمانم را از تیررسِ نگاهِ خمارِ داب پنهان می . قدم دوم را در ۱۴ سالگی برداشتم؛ وقتی که بخاطر مادربزرگم به او مراجعه کردیم؛ پدرم سرم را به قفسه ی اش تکیه داده بود و میگریست؛ هنوز توان رویارویی با چشمانِ وهم آلود داب را نداشتم. قدمِ سوم به واسطه ی پدرِ عاکف برداشته شد. زمانی که ۱۷ سال سن داشتم و عاکف را که اشک هایش دوشم را تَر میکرد، به آغوش کشیده بودم. آن جا بود که برای اولین بار به چشمانش نگاه . او کارش را انجام میداد. توجهی به من نداشت. ولی من به چشمانش زل زده بودم. ترسم را ش تم. سنگ نشدم، کور هم نشدم، افسانه ها را دور ریختم و به داب فکر . به اینکه او نمرده و نمیمیرد. به اینکه چرا؟! در قدم چهارم بود که فهمیدم باید چه کنم. برایم مهم نبود بخاطر چه ی، فقط میخواستم هرچه سریعتر بازهم او را ببینم. جاکوب، نجار پیر سبب این دیدار شد. در مراسم شرکت . هر ی جرئت حضور در این مراسم را ندارد. بستگان درجه یک، آن هم بعضاً با اکراه حضور میابند و حضور من در آن مراسم عجیب و دور از ذهن به نظر میرسید. ولی هیچ منعی هم وجود نداشت . داب کارش را میکرد. چه با حضور یک شهر، و چه با حضور ارواح! یک میز بزرگ و بلندِ چوبی وسط اتاق کارش داشت که رویش را خوب صیغل داده و صاف کرده بود. این میز بزرگ درون یک حوضچه قرار گرفته که به سادگی میتوان آب را در آن جمع یا روانه کرد. او در هنگام کارش، حوضچه را میبست تا آب در آن جمع شود. کارش که تمام میشد، آب به نیمه ی حوضچه میرسید. و دقیقاً پس از اتمام کار، همه را از اتاق بیرون کرده و با ارباب رجوع تنها میشد. قدم چهارم ناقص ماند. ولی قدم پنجم محکم و کامل برداشته شد. این بار بخاطر مردی جوان که نمیشناختمش. مهم هم نبود. مهم حضورم در آنجا بود . مراسم که تمام شد همه را خارج کرد. با آن مرد تنها شد . من هم بیرون شدم. ولی میدانستم پایان کارِ من آنجا نیست. به پشتِ اتاقش رفتم. از بیرون، روی تلی از هیزم ها ایستادم که مُشرفِ داخل اتاق بود؛ از راهِ دریچه ای کوچک برای ورود هوای آزاد. چشم دوختم. نفس نفس میزدم؛ ولی هر نفس را به خفقانی ت دعوت می و آن ها را میخوردم. کارش را آغاز کرد. از پا شروع کرد به شستن و به سرش رسید. همزمان وِردی زیر زبان میجَوید. آبِ دهانم را قورت دادم؛ اضطرابم را بالا آوردم. با شستن هر عضو وِردی خاص. به قفسه ی اش رسید؛ وردش را خواند. گوشش را به آن چسباند. کفِ دستش را روی آن گذاشت و باز هم چیزی خواند. بدنم داغ شده بود. به سرش رسید، کف دستان بازش را بر فرق سر گذاشت. چیزی خواند. دستانم میلرزیدند و موهای بدنم خبردار ایستاده بودند. کل بدن را شست. حوضچه تا نیمه از آب پُر شده بود. کنار بدن آن مرد ایستاد. وردی را بلند خواند و دو دستش را همزمان از بدن مرد جوان کشید و به بالا آورد. دهانم خشک شده بود و تنفس برایم سخت. انگار که چیزی را بخواهد بیرون بکشد. و بعد جسد را که سفید شده بود، با آرامش به درون تابوتی گذاشت و خود به کنار حوضچه برگشت. جامی طلایی برداشت و از آب حوضچه پُرش کرد. چشمانش را بست و چیزی را کرد؛ جام را سر کشید و سرش را بالا نگه داشت. پاهایم سست شده بودند و انگار گرمم شده بود. گویی هیزم های زیر پایم را آتش زده باشند. رگه هایی قرمز از گلویش شروع به حرکت د و در زیر لباسش پنهان شدند تا به دستانش رسیدند. سرش را که پایین آورد، صورتش سفیدتر شده بود و رگه های قرمز زیر چشمش بیشتر شده بودند؛ چشمان خا تری اش روشن تر شده بودند و مردمک شان کوچک تر؛ مردمک هایی که به سمتِ نگاهِ من خیره شده بودند.
منبع :
برچسب ها : رازِ داب - حوضچه ,کارش ,حضور ,بیرون ,شده اند ,مراسم ,چیزی خواند ,قفسه ی اش ,اهمیت ندارد ,برای شان اهمیت ,برای شان اهمیت ندارد
رازِ داب حوضچه ,کارش ,حضور ,بیرون ,شده اند ,مراسم ,چیزی خواند ,قفسه ی اش ,اهمیت ندارد ,برای شان اهمیت ,برای شان اهمیت ندارد
انقراضِ گُل گُلی و اندکی عرض

امید به زندگی، به خصوص زندگیِ تأهلی در من وقتی با رکود مواجه شد که فهمیدم نسل دخترهایی که چادر سفیدِ گل گلی ( با گل های ریز قرمز ) میپوشیدن، یه کاسه آش رشته یا شُله زرد میذاشتن تو سینی، راه می افتادن می اومدن دم درِ همسایه، وقتی درِ خانه ی همسایه باز میشد و میدیدن که پسر همسایه س، سرشون رو مینداختن پایین و با صدای آرام و نجیب میگفتن: بفرمایید؛

منقرض شده!

لهنتی ها من میخواستم با یکی از شماها ازدواج کنم! چرا منقرض شدین؟! یا اگه نشدین کجایید من نمیبینم تان!


+ عرائض بی ربط به پست:

۱. وقتی وقت میذارم، ساعت ها، یک داستان رو با ذوق و شوق مینویسم و بازخورد و واکنشی نمیبینم، به هزار مسئله فکر میکنم! که یکیش اینه ول کنم بذارم برم. چون من اینجا هستم که بنویسم؛ و دغدغه ی اصلیِ نوشتنِ من، داستانه! در واقع هستم که داستان بنویسم. و در غیر این صورت بودنم فایده ی خاصی نداره. این نقد به خودِ منه! چون من فضای این جا رو سو نمیدم! من جزئی از این فضام! اگه تو این پازل جا نشم، صفحه ی پازل رو تغییر خواهم داد.

۲. برای ارسال داستان ها و شرکت در مسابقه تا دوازده شب تاریخ ۲۸ مهر، یعنی فردا شب فرصت دارید. خب طبق پیش بینی خودم اوضاع ارسال داستان ها و عمل به وعده ی بیانی ها فاجعه س. ولی خب دوست دارم امیدوار باشم که تا فردا دوستان به وعده هاشون عمل میکنن.

۳. پرنده باشیم؛ سقوط هامون رو پرواز کنیم!

منبع :
برچسب ها : انقراضِ گُل گُلی و اندکی عرض - ارسال داستان ها
انقراضِ گُل گُلی و اندکی عرض ارسال داستان ها
سرنوشت قومی تغییر پیدا نمیکند، مگر توسط خودشان!

مطابق انتظار شخصیم مسابقه به دلیل نرسیدن به حد نصاب لغو شد. بنا به تجارب شخصیم میدانستم جماعت بیانی اهل عمل به وعده نیستن و در این زمینه ، یعنی بد عهدی با اهل کوفه در رقابتن. ولی بخاطر پیشنهاد یک دوست که توان دادن پاسخ منفی به خواسته ش رو نداشتم، برگزاری این مسابقه رو پذیرفتم. چون قصد و نیت اون دوست و گروهش خِیر و تشویق و ترغیب نویسندگی و افزایش سطح ادبی به واسطه ی رقابت و جایزه ش بود. ولی خب شد همان که تصورش رو می و از ۱۸ نفری که اعلام آمادگی فقط و فقط ۵ نفر تا زمان تعیین شده داستان هاشون رو فرستادن. چون بنده قائل بر شفافیت هستم بطور صریح و روشن اسامی رو اعلام میکنم:

افرادی که شرکت :

۱. بهار

۲. نیلی

۳. فاطمه

۴. نسرین

۵. مستور

۵+۱. حورا ( با تاخیر شرکت و از زمان تعیین شده گذشته بود، ولی باز هم قابل احترام بودن )

افرادی که ثبت نام و قرار بود شرکت کنن:

۱. چارلی

۲. الهه ( elak73 ) + با اعلام قبلی انصراف دادن

۳. احمدرضا ( dankoob )

۴. ( me ( possetivmind

۵. نیروانا ( lifeisperfect )

۶. هالی همینه

۷. پریسا سادات

۸. miss writer

۹. سِد جواد

۱۰. ستوده ی خشنود

۱۱. big cat

۱۲. احسان ( skylight )


صمیمانه از دوستانی که شرکت ممنونم که ارزش و احترام قائل شدن اول واسه حرف خودشون و بعد واسه نوشتن که واقعاً محترم و مقدسه و امیدوارم افرادی که اعلام و شرکت ن بیشتر برای حرف و وعده ی خودشون احترام قائل شن و متوجه یه سری مسائل اخلاقی باشن. ۱۶ روز فرصت برای فکر و نوشتن یک داستان کوتاه و یک وار بهانه و توجیه که احتمالا زیر همین پست شاهدشان خواهیم بود که نخ نما شدن.

فضای نقد وبلاگنویسی هم یه جوری شده نمیشه حرفی زد! یه کلمه نقد کنی موج میشن، مثل سونامی رو سرت اب میشن که تو پفک خوردی گفتی ما اینجوری مینویسیم! تو اصلا مگه کی هستی؟! وبلاگ مگه واسه باباته؟! مال خودمه دوست دارم هرچی میخوام بنویسم توش! بدت میاد دنبال نکن و نخون! زور که نیست! نمیخوام درمورد زردنویسی و فلان و بهمان چیزی بگم که تکراری شده! تا یه حدی میشه نقد کرد؛ به یه جایی که رسید باید بی تفاوت بود و گذاشت اونقدر زرد بنویسن که قهوه ای بشن! قضیه ی وبلاگ نویسی و آدم هاش هم شده مثل همون کشتی سوراخ شده که چند نفرم که با قایق نجات میان واسه کمک، میپرن تو قایق شون و همون قایق ها رو هم با سنگ سوراخ میکنن. خیلی ها رو دیدم که دارن واسه کمک به ارتقای سطح ادبی و نوشتاری وبلاگ نویسی تلاش میکنن و با بی تفاوتی و بی مهری و عدم استقبال مواجه میشن. من خودم که عددی نیستم. نمونه ش سخن سرا. یه عده جمع شدن که دغدغه شون خوب تر نوشتن و اصولی نوشتن بقیه س. ولی برید ببینید چقدر استقبال شده از طرح های خوبشون. تا هم از زردنویسی حرف میزنیم ذهن ها میره سمت روزانه نویسی که تو چرا گیر دادی به ما روزانه نویس ها! ما دوست نداریم داستایوفیکی و رومن گاری و بوکوفسکی بشیم! بابا ی نگفت رومن گاری شو! روزانه نویسی یا خاطره نویسی خیلی ارزشمند و دوست داشتنیه! تو همون سبک و ساختار سعی کن درست و اصولی بنویسی! ی نمیگه حتماً داستان بنویس! هرچی مینویسی درست بنویس! بیخیال. حرف زیاده و دل همه ماشاالله نازک! ختم کلام اینکه به رسم ادب و احترام رفقایی که رو حرفشون بودن و داستان ها رو فرستادن که اسمشون رو هم نوشتم، مشخصات پستی شون رو بطور خصوصی زیر همین پست کامنت کنند تا یک جلد کتاب واسشون بفرستیم. درمورد اینکه کتاب رو خودشون معرفی کنن یا نه و زمان ارسال کتاب ها شخصاً اطلاع میدم. و درخواست میکنم ازشون که داستان هاشون رو توی وبلاگ خودشون منتشر کنن تا تو همین پست لینک شن. من شخصاً بجای اونایی که به هر دلیلی شرکت ن و باعث لغو مسابقه شدن ازشون معذرت میخوام .

پرنده باشیم؛ سقوط هامون رو پرواز کنیم!

منبع :
برچسب ها : سرنوشت قومی تغییر پیدا نمیکند، مگر توسط خودشان! - شرکت ,واسه ,دوست ,خودشون ,نوشتن ,احترام ,شرکت ,رومن گاری ,شرکت ن ,احترام قائل ,زمان تعیین
سرنوشت قومی تغییر پیدا نمیکند، مگر توسط خودشان! شرکت ,واسه ,دوست ,خودشون ,نوشتن ,احترام ,شرکت ,رومن گاری ,شرکت ن ,احترام قائل ,زمان تعیین
الان یا الان؟!

یحتمل این داستانِ پرسشِ "ثروت شما چقدره؟!" از بیل گیتس رو شنیدید که بیل در جواب میگه: "الان یا الان؟!" خب همیشه دوست داشتم یه روزی به یه جایی برسم که این سوال رو از من هم بپرسن! با کمال افتخار باید اعلام کنم من الان اونجام! اونجا کجاست؟! جایی که اون سوال رو از من پرسیدن. به این شکل که:

+ چقدر پول داری؟!

بعد از این پرسش بیل گیتس درونم یه لگد به شکمم زد، ( برای لگد خوردن به شکم حتماً نباید حامله بود! این ر یادتان باشه! یادتان هم نباشه طبیعتاً و از لحاظ فیزیولوژیک من نمیتونم حامله باشم! کلاً نمیتونم یعنی! میفهمید؟! بخوام هم نمیتونم! ) و از درون من رو آگاه کرد که پسر! این همون زمان موعودیه که یَگ عمر منتظرش بودی! منتظر چی هستی لعنتی؟! جواب بده! خب منم جواب دادم! خیلی ساده بود. درد هم نداشت:

- الان یا الان؟!

حقیقتش رو بخواید من تا همین جاش رو بلد بودم. بعد کلاً مسائل دیگه ش واسم مطرح نبود. مثل اینکه چقدر پول دارم یا قرض و پول دستی هایی که از بقیه گرفتم چقدره و یا قسطِ این ماه کِی از حسابم ر میشه و از همه مهم تر، بعد از اون سوال ممکنه سوال دیگه ای هم پرسیده بشه که:

+ الان! الان چقدر پول داری؟!

پیامک بانک رسید. موعد ر خ ر قسط بود. گوشیم دستم بود. زیرچشمی یه نگاهی به پیام انداختم. جذاب نبود. ولی خودم رو نباختم! باید جواب میدادم. یه نفس عمیق کشیدم. بیل دوباره لگد زد. ستبر . صدام رو صاف و گفتم:

- هیچی!

سرم رو انداختم پایین که راهم رو بکشم و برم، دست انداخت روی شونه م، نگه م داشت، نگاه مون به هم گره خورد، کور! خیلی مصمم و با لحن خشک پرسید:

+ کجا میری؟! الان چقدر پول داری؟! الان!

خیلی سمج بود؛ گیر. چشم هام رو بسته م تا تشویش ذهنم رو رام کنم. دوباره آماده بودم که با قاطعیت و بدون هیچ ترس و شرمی هیچی رو بکوبم تو دهنش که دوباره پیام اومد که:

قصد نداری ۲۰۰ تومن دستی ای که ۵ سال پیش بهت دادم رو پس بدی مُنحطِ کلاش؟!

خب اوضاع فرق کرد؛ کمی. ریختم بهم. هنوز داشت نگاهم میکرد؛ زل. خودم رو جمع و جور . سرم رو بالا گرفتم. بیل لگد زد؛ درد داشت! تحمل . نگاهش و نگاهم رو شوت تو تخمِ چشمش وگفتم:

- خیلی هیچی!

بدون مکث و تامل راه افتادم که حرفی نباشه. قدمِ سوم رو برنداشته بودم که چندتا پیام رسید:

* موعد پرداخت قسط خانه

* قسط ماشین

* قسط مغازه

* لامصب چرا پول مردم رو نمیدی؟!

* ۵۰۰ تومن ما چی شد ؟!

* خج بکش! پول مردم خوردن نداره!

.

.

.

.

داشتم پیام ها رو میخوندم و همزمان یه بغض سنگینی مینشست توی گلوم که یه دست از پشت گذاشته شد روی شونه ام؛ ول کن نبود بی صاحاب! اعصابم خورد شد. دستش رو کشیدم سمتِ جلو، خم شدم از روی دوشم پرتش تو جوب. هنوز چشم هام از خشم بسته بود که بیل لگد زد. با آرنج زدم تو شکمش! چشم هام رو باز . تو جوب رو نگاه . داشت از درد دور خودش میپیچید و کل هیکلش خونی و خیس شده بود. پلیس بود؛ یه برگه جریمه هم تو دستش.


منبع :
برچسب ها : الان یا الان؟! - الان ,جواب ,خیلی ,چقدر ,سوال ,چشم هام ,الان چقدر
الان یا الان؟! الان ,جواب ,خیلی ,چقدر ,سوال ,چشم هام ,الان چقدر
راز داب
اسمش داب است؛ قدی بلند و اندامی لاغر دارد. موهای کم پشت سرش هرکدام به یک سمت کشیده شده اند تا در وسط سرش، جزیره ای استوایی تشکیل شود. چشمانِ خا تری اش در حدقه ای کبود جا خشک کرده اند که رگه های نازک قرمزی، پاپیچشان شده اند و گویی ماس شان میکنند که پلک بزنند و ببینند. از دماغ استخوانی اش، دو سوراخ سیاه که انگار ته ندارند، از دو دهانه ی دایره مانند، خلاء را جیغ میکشند. لب های سفیدش را چوروک های دور دهانش به بند کشیده اند و به سمت خود میکشند. گردنِ باریکش مثل میله ی پرچمی طوفان زده، استوار است و در وزش فصل ها و سال ها، ابدیت را به رخ میکشد. ابدیتی که فرسوده شده، ولی هنوز پابرجاست و به مرگ پوزخند میزند.
کل شهر او را میشناسند. چه آن هایی که روی سطحش زندگی میکنند و نفس میکشند، چه آن هایی که زیر سطحش دراز به دراز افتاده اند و با کرم ها یک قُل دو قُل بازی میکنند. چون برای یک بار هم که شده، بخاطر پدر یا مادر، دختر یا پسرشان، و یا حداقل دوست یا آشنا ی شان به او مراجعه کرده اند. همه او را میشناسند؛ به شکلی که پدرم او را به من معرفی کرد؛ همانطور که پدربزرگم او را به پدرم، پدربزرگِ پدرم، او را به پدربزرگم و پدربزرگِ پدربزرگم او را به پدر پدربزرگش معرفی کرده است. این رابطه در ارتباط با تمامیِ نین شهر صدق میکند. او شاهد تولد و مرگِ چندین نسل از مردمان این شهر بوده و هر ی که بخواهد ریشه و نیاکانش را بشناسد، به او مراجعه میکند؛ شجره نامه ی یک شهر در دفاترِ یادداشتِ کاریِ او ثبت و ضبط شده اند.
همه میدانند او ن است؛ همه نمیدانند او چند ساله است؛ همه یادشان رفته که او نمیمیرد؛ همه برای شان اهمیتی ندارد؛ همه برای شان اهمیت ندارد که برای شان اهمیت ندارد! ولی من همه نیستم. پنج بار بیشتر او را ندیدم. در شهر دیده نمیشود؛ حداقل در روز. عاکف، دوستم میگوید شب ها به بیرون می آید و نیازهایش را برطرف میکند. او از مادرش شنیده که او در زیر آفتاب میسوزد؛ نه که آفتاب سوختگی ساده باشد، نه! واقعاً میسوزد و ج و و میکند. عاکف میگوید او انسان نیست؛ یک است. این افسانه های خیال بافانه درباره ی داب زیاد است. همه ی مادرها یک نوع روایت از زندگی او دارند که شب ها فرزندانِ بدخواب و شلوغ شان را به خواب فرو برند؛ روایاتی که مولدِ هزاران کابوسِ هولناک در خواب بچه های این شهر میشود. من ولی به این افسانه ها اهمیتی ندادم. خودم به سمتِ حقیقت قدم برداشتم. قدمِ اول در مراسمِ پدربزرگم بود. کودکی ۷ ساله بودم که در آغوشِ خیس مادرم، چشمانم را از تیررسِ نگاهِ خمارِ داب پنهان می . قدم دوم را در ۱۴ سالگی برداشتم؛ وقتی که بخاطر مادربزرگم به او مراجعه کردیم؛ پدرم سرم را به قفسه ی اش تکیه داده بود و میگریست؛ هنوز توان رویارویی با چشمانِ وهم آلود داب را نداشتم. قدمِ سوم به واسطه ی پدرِ عاکف برداشته شد. زمانی که ۱۷ سال سن داشتم و عاکف را که اشک هایش دوشم را تَر میکرد، به آغوش کشیده بودم. آن جا بود که برای اولین بار به چشمانش نگاه . او کارش را انجام میداد. توجهی به من نداشت. ولی من به چشمانش زل زده بودم. ترسم را ش تم. سنگ نشدم، کور هم نشدم، افسانه ها را دور ریختم و به داب فکر . به اینکه او نمرده و نمیمیرد. به اینکه چرا؟! در قدم چهارم بود که فهمیدم باید چه کنم. برایم مهم نبود بخاطر چه ی، فقط میخواستم هرچه سریعتر بازهم او را ببینم. جاکوب، نجار پیر سبب این دیدار شد. در مراسم شرکت . هر ی جرئت حضور در این مراسم را ندارد. بستگان درجه یک، آن هم بعضاً با اکراه حضور میابند و حضور من در آن مراسم عجیب و دور از ذهن به نظر میرسید. ولی هیچ منعی هم وجود نداشت . داب کارش را میکرد. چه با حضور یک شهر، و چه با حضور ارواح! یک میز بزرگ و بلندِ چوبی وسط اتاق کارش داشت که رویش را خوب صیغل داده و صاف کرده بود. این میز بزرگ درون یک حوضچه قرار گرفته که به سادگی میتوان آب را در آن جمع یا روانه کرد. او در هنگام کارش، حوضچه را میبست تا آب در آن جمع شود. کارش که تمام میشد، آب به نیمه ی حوضچه میرسید. و دقیقاً پس از اتمام کار، همه را از اتاق بیرون کرده و با ارباب رجوع تنها میشد. قدم چهارم ناقص ماند. ولی قدم پنجم محکم و کامل برداشته شد. این بار بخاطر مردی جوان که نمیشناختمش. مهم هم نبود. مهم حضورم در آنجا بود . مراسم که تمام شد همه را خارج کرد. با آن مرد تنها شد . من هم بیرون شدم. ولی میدانستم پایان کارِ من آنجا نیست. به پشتِ اتاقش رفتم. از بیرون، روی تلی از هیزم ها ایستادم که مُشرفِ داخل اتاق بود؛ از راهِ دریچه ای کوچک برای ورود هوای آزاد. چشم دوختم. کارش را آغاز کرد. از پا شروع کرد به شستن و به سرش رسید. همزمان وِردی زیر زبان میجَوید. با شستن هر عضو وِردی خاص. به قفسه ی اش رسید؛ وردش را خواند. گوشش را به آن چسباند. به سرش رسید، کف دستان بازش را بر فرق سر گذاشت. کل بدن را شست. حوضچه تا نیمه از آب پُر شده بود. کنار بدن آن مرد ایستاد. وردی را بلند خواند و دو دستش را همزمان از بدن مرد جوان کشید و به بالا آورد. انگار که چیزی را بخواهد بیرون بکشد. و بعد جسد را که سفید شده بود، با آرامش به درون تابوتی گذاشت و خود به کنار حوضچه برگشت. جامی طلایی برداشت و از آب حوضچه پُرش کرد. چشمانش را بست و چیزی را کرد؛ جام را سر کشید و سرش را بالا نگه داشت. رگه هایی قرمز از گلویش شروع به حرکت د و در زیر لباسش پنهان شدند تا به دستانش رسیدند. سرش را که پایین آورد، صورتش سفیدتر شده بود و رگه های قرمز زیر چشمش بیشتر شده بودند؛ چشمان خا تری اش روشن تر شده بودند و مردمک شان کوچک تر؛ مردمک هایی که به سمتِ نگاهِ من خیره شده بودند.
منبع :
برچسب ها : راز داب - حوضچه ,کارش ,حضور ,مراسم ,بیرون ,پدربزرگم ,قفسه ی اش ,اهمیت ندارد ,برای شان اهمیت ,برای شان اهمیت ندارد
راز داب حوضچه ,کارش ,حضور ,مراسم ,بیرون ,پدربزرگم ,قفسه ی اش ,اهمیت ندارد ,برای شان اهمیت ,برای شان اهمیت ندارد
ب و بساز

مردمی داریم که خوب بلدند ب ند، ولی ساز زدن بلد نیستند!

منبع :
برچسب ها : ب و بساز
ب و بساز
به روز شده ها
اتفاقی
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است یاسمین فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © Yasamin 2016-2017