تِد در سرزمین وبلاگستان

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ تِد در سرزمین وبلاگستان خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان تِد در سرزمین وبلاگستان برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

بجنگ مثلِ ( موزیک اضافه شد )

زندگی سخت شده، روزگار بدجوری لگد میپرونه. ولی تو بجنگ تا بهش ثابت کنی آدمِ روزهای سختی!

آره بجنگ! نذار پوزخندهای این زندگی، فاتحه ی مرگ بشن بر سر تابوتِ امیدت. بجنگ! با خنده هات، با ستبر جلو رفتنت، نذار گل های باغچه پژمرده شن، نذار خاک بشینه رو قابِ نابِ خنده هات؛ نذار خاطره شن؛ بذار زنده بمونن و جریان داشته باشن. آره بجنگ! نذار سایه ی غم زندگیت رو سرد کنه! بجنگ و نور بپاش به زندگیت.

آره رفیق. زندگی سخت شده، ولی تو بجنگ! بجنگ مثلِ...



+ من میجنگم از یاس:



منبع :
برچسب ها : بجنگ مثلِ ( موزیک اضافه شد ) - بجنگ ,نذار ,بجنگ مثلِ ,بجنگ نذار
بجنگ مثلِ ( موزیک اضافه شد ) بجنگ ,نذار ,بجنگ مثلِ ,بجنگ نذار
پاچه گیرانِ ناشتا
روایت داریم شخصی که در ماهِ مبارک و جذابِ رمضان روزه بگیرد، ولی از همان کله صبح تا خودِ افطار، چه در محلِ کار و چه در منزل، با بی اعص و تفلون صفتی، پاچه ی ملت و خانواده ی خودش را بگیرد، آن روزه نه تنها مقبول درگاه حق تعالی و حلال نخواهد بود، بلکه از گوشتِ سگ حرام تر خواهد بود!

+ ای خودم! بیا اگه روزه میگیری، پاچه ی ملت را نگیر!
+ روایت هم از خودم بود
+ ماه رمضان هم مبارک
منبع :
برچسب ها : پاچه گیرانِ ناشتا - روزه
پاچه گیرانِ ناشتا روزه
دمپایی ابری
دقیقاً نمیدانم کِی، ولی تا چندی پیش همه جا و همه چیز سیاه بود، انگار که تاریکی مرا به آغوش گرفته باشد؛ ولی مدتی نگذشت که خود را از آغوشِ سردِ تاریکی خارج شده دیدم. تنها چیزی که حس می رهایی بود و . سبک تر از همیشه. بدو تولدم را یادم نیست، ولی حتم دارم از آن زمان هم سبک تر شده بودم. اطرفم را که نگاه ، خود را در آسمان دیدم. بال نداشتم، ولی از زمین کَنده شده بودم و در دلِ آسمان ایستاده بودم. آنجا بود که دلیلِ رهایی و ام را فهمیدم. ذاتِ زمینِ لعنتی با رهایی و در تضاد است. آنقدر غل و زنجیر دارد که تمام عمر اسیرت کند. در روبرویم کوهی را دیدم. بغض کرده بود و هر چند لحظه ای صدای ناله اش بلند میشد. کاملاً متفاوت با تصور عامه ی مردم در زمین که کوه را نماد استحکام و سنگ دلی و مقاوم در برابر سختی ها میدانند. باید میرفتم پیشش. قدم برداشتم؛ بر روی هوا و درون آسمان. باورش سخت بود، ولی تا وقتی که قدم هایم یکی پس از دیگری برداشته شدند. کمی که گذشت با تعجبی همراه با ذوق، مثل کودکی که تازه راه رفتن یاد گرفته باشد شروع به راه رفتن . کمی که گذشت، با قهقهه و شادی دویدم. آن وسط های راه یک "یوهوووو" هم از سرِ خوشحالی مستانه سر دادم. به قله ی کوه رسیدم. کوه با چشمان بسته فقط ناله میکرد، هر چند لحظه، هم زمان با لرزش های شدید. دلیلش را نمیدانستم. کنجکاو شدم. صدایش زدم. در اطراف کوه پیچید. اتفاقی نیفتاد. بلند تر صدایش زدم. دو نقطه از کوه شروع به تکان خوردن د. شبیه شش ضلعی نا متوازن بودند که قطعه سنگی کروی در میانشان و یک لایه از سنگ روی شان بالا و پایین میرفت. چشمانش بودند. نگاهم کرد. نگاهش . نگاهش سرد بود؛ پر از وزش های سردِ غم و اندوه. از او اجازه خواستم تا بر روی قله اش بنشینم. با بی تفاوتی با چشمش اشاره ای به نشانه ی موافقت داد. رفتم و نشستم بر سر قله اش. پاهایم را آویزان و شروع به تکان دادن شان . باد میوزید و خورشید میت د. خطاب به کوه گفتم:
چی شده کوه؟! چرا دمقی؟! اون پایین اگه بفهمن تو هم آه و ناله میکنی و افسرده ای کل معادلاتشون بهم میخوره.
کوه پس از لرزش دیگری آهی کشید و با ص بم و پژواک دار گفت:
این تصورات وهم آلود آدما که وجی های مز فِ مغزشون رو تبدیل به عرف میکنن، این بالا تبدیل به یه جُک خنده دار شده! همونقدری که اون پایین یه مرد حق داره گریه کنه، این بالا هم یه کوه حق داره ناله کنه! تو هم سعی کن جدا از باقی آدمیزاد ها فکر کنی، وگرنه این بالا سوژه خنده ای، واسه خودتم خوب نیست.
خندیدم و گفتم:
قبول! ولی بی دلیل که نمیشه. حداقل بگو واسه چی میلرزی ک بعد هر لرزش ناله میکنی؟!
با نگاهش پایین خودش را نشان داد. خوب که نگاه تابلوهایی را دیدم که بر رویشان نوشته بود:
خطر مرگ! انفجار! خطر ریزش کوه! محل احداث معدن!
از حرفی که به او گفته بودم پشیمان و شرمنده شدم. به او حق دادم. خواستم بحث را عوض کنم. برای خودم هم سوال بود واقعاً. از او پرسیدم:
من نمیدونم چی شد که اینجوری شد و چجوری اومدم اینجا تو آسمون! چجوری بدون بال پرواز و اومدم اینجا! قبلش همه چی سیاه و تاریک بود. یهو اینجوری شد. تو چیزی میدونی رفیق؟!
کوه در میان ناله هایش پوزخندی زد و با نگاهش پاهایم را نشانه گرفت و گفت:
جواب سو زیر پاهاته! البته اگه با دقت نگاه کنی.
با کنجکاوی و سرعت زیر پاهایم را نگاه . با دقت. در نگاه اول چیزی معلوم نبود. ریز که شدم متوجه قضیه شدم. زیر پاهایم را خوب نگاه . دو تکه ابر زیر پاهایم بود.
منبع :
برچسب ها : دمپایی ابری - نگاهش ,ناله ,پاهایم ,رهایی ,لرزش ,چیزی ,نگاه ,اومدم اینجا
دمپایی ابری نگاهش ,ناله ,پاهایم ,رهایی ,لرزش ,چیزی ,نگاه ,اومدم اینجا
بجنگ مثلِ

زندگی سخت شده، روزگار بدجوری لگد میپرونه. ولی تو بجنگ تا بهش ثابت کنی آدمِ روزهای سختی!

آره بجنگ! نذار پوزخندهای این زندگی، فاتحه ی مرگ بشن بر سر تابوتِ امیدت. بجنگ! با خنده هات، با ستبر جلو رفتنت، نذار گل های باغچه پژمرده شن، نذار خاک بشینه رو قابِ نابِ خنده هات؛ نذار خاطره شن؛ بذار زنده بمونن و جریان داشته باشن. آره بجنگ! نذار سایه ی غم زندگیت رو سرد کنه! بجنگ و نور بپاش به زندگیت.

آره رفیق. زندگی سخت شده، ولی تو بجنگ! بجنگ مثلِ...



منبع :
برچسب ها : بجنگ مثلِ - بجنگ ,نذار ,بجنگ مثلِ ,بجنگ نذار
بجنگ مثلِ بجنگ ,نذار ,بجنگ مثلِ ,بجنگ نذار
سینما نوعی مکان است!

یه زمانی تو سینما، تنها عضو بدن که بر همه چی حکم فرما بود، چشم بود و چشم! در اون بین دهان هم یه کارهایی میکرد؛ الآن سر سانس های خلوت مخصوصاً، واسه یه عده ای لب و دهن بطورِ جِد حرفِ اول رو بینِ اعضای بدن میزنن و یه کارهایی میکنن! اون وسط مسطا چشم یه نیم نگاه هایی به اینور اونور داره که یه وقت قضیه سه نشه فقط! حالا در کل به من ربط نداره، فقط از جهت وسیع بودنِ بسترِ سینما برای کاربردهای گوناگونش گفتم که متوجه باشید با چه پدیده ی شگرف و منعطفی روبروایم!

منبع :
برچسب ها : سینما نوعی مکان است!
سینما نوعی مکان است!
آ ین سنگر - قسمت دوم و پایانی

قسمت اول


چشمم به فلی افتاد. کشان کشان خودم را بر روی سرش رساندم. گوشم را به قفسه ی اش چسباندم. خبری از تپش های قلبش نبود. لعنتی هنوز لبخند بر روی لبش داشت. چشمانش به روی گردنبندی که در مشت بسته اش بود خیره مانده بود. هر چه تلاش برگردد، سودی نداشت. او هم رفته بود. اشک از چشمانم جاری بود که با دست خون آلودم چشمانش را بستم. صورت او هم خونی شد.

واقعا نمی دانم دارد چه اتفاقی برایمان می افتد. تنها چیزی که میدانم این است که دارم میمیرم. به هر زحمتی که بود خودم را از زمین کَندم و رفتم وضع و حال اریک و ایدک را ببینم. خونریزی دستم هم شدت گرفته بود. پیراهنم تقریباً بی تأثیر بود، داشت باز می شد. هیچ دوست نداشتم تصویری را که می دیدم باور کنم. ولی انگار حقیقت داشت. اریک و ایدک دست در دست هم جان داده اند. سرنوشت شان به هم گره خورده بود، درست مثل دستان شان.

انگار این جا ته خط دنیاست و من آ ین مسافر که ایستگاه آ را به چشمانش می بیند؛ البته تیره و تار. نگاهی به ادوات نظامی باقی مانده انداختم. یک گلوله برایم باقی مانده بود و ده تا نارنجک و یک گردان آلمانی! نارنجک هایی که در این شرایط هیچ خاصیتی نداشتند. در حالی که هنوز صدای گوش اش گلوله ها و خم های دشمن قطع نشده بود، رفتم یک گوشه تکیه دادم به دیوار، منتظر سربازان آلمانی تا بیایند و نقطه پایان قصه ی زندگی ام را در آ ین خط دفتر عمرم بگذارند.

خون زیادی از بدنم رفته بود. کم کم بی حال و بی رمق می شدم؛ بیشتر از قبل. انگار متوجه شده اند که کارمان تمام شده، سر و صدای قطره های مرگ قطع شده است. در همین حین که گوشم را برای شنیدن صدای پوتین های فرشته مرگ تیز کرده ام، خاطرات تلخ و شیرین همراه خانواده ام مثل ی در ذهنم مرور شدند:

ماریا همسر مهربان و دوست داشتنی ام که همیشه به من امید و روحیه می داد. ی که عشق و عاشق شدن را از او آموختم. عشقی که باعث شد مرا به پسر همکار میلیاردر پدرش ترجیح بدهد.

پدرم که در زمان ورش تگی اش، گاهی از شرم بی پولی به خانه نمی آمد. چند سالی می شد که لباس و کفش های چند سال پیشش را می پوشید، ولی هر سال من و خواهرم را نوپوش می کرد.

مادرم که در زمان بی پولی و فقرمان، همیشه بر روی میز غذا، اشتهایش کور می شد و رژیم سبزیجاتش گل می کرد. خواهرم و لج و لجبازی های همیشگی مان. شاید هیچ وقت از علاقه ام به او چیزی نگفتم ولی مگر می شود انسان خواهرش را دوست نداشته باشد؟

دخترم سوزان، که یک ماه بعد به دنیا خواهد آمد و من نمی توانم چشمان پر از زندگی و امیدش را ببینم. همیشه آرزو داشتم یک روز دختردار شوم ولی...

میترسم مرور این همه اتفاق به تنهایی مرا از پا در آورد. هیچ خوش ندارم یک آلمانی لعنتی این همه لذت و خاطره را از من بگیرد. ترجیح می دهم خودم پایان دهنده این تراژدی باشم. شاید هم پایانی تلخ ولی قهرمانانه. چشمم به نارنجک ها افتاد. فکری به سرم زد. دستم بدجور کلافه ام کرده بود. خونریزی امانم را بریده بود. رفتم و یک طناب و فندک از کوله پشتی نظامی ام برداشتم. صدای نحس آلمانی ها نزدیک می شد. استرس هم به دردم اضافه شده بود. آمدم و کنار در ورودی خانه نشستم. ج (ماده انفجاری نارنجک) یکی از نارنجک ها را به هر شکلی که بود به کمک دندان و دستم، کنار در ورودی، جایی که زیاد دید نداشت تخلیه و باقی نارنجک ها را هم گذاشتم کنار همین ج نارنجک و یک سر طناب را داخل ج نارنجک گذاشتم و با استفاده از کارتن شده ای رویش را پوشاندم و رفتم یک گوشه نشستم. سر دیگر طناب را هم طوری که در دید نباشد نزدیک خودم قرار دادم.

دیگر احساس آرامش وجودم را فراگرفته بود. درد زخمم را فراموش کرده بودم. منتظر ورود سربازان نازی بودم که بیایند و این قصه تلخ را به کامم شیرین کنند. لذیذترین انتظار عمرم را تجربه . تمام نوشته های امروزم را تا جایی که ممکن است تا زده و کوچک میکنم و در قوطی کنسروی میگذارم و درش را میبندم و داخل کوله پشتی ام میگذارم؛ البته بعد از انجام تمامی کارها. خودم را به محل نارنجک ها و تله ای که ساخته بودم و با کارتن پوشانده بودم، میکشانم. در حالی که لبخند میزنم، دستم را با خونِ دستم خیس میکنم و روی دیوار، بالای تله چیزی مینویسم. دوباره خنده ام میگیرد. به جای خودم برمیگردم. دیگر وقت نمایش است؛ یک نمایشِ گسِ حماسی.


سپتامبر ۱۹۳۹

بَ تر ارسکی، یک سربازِ ساده

امضا



صدای خنده و شادی سربازها نزدیک و نزدیک تر می شد . ب تر صبر کرد تا همه ی سربازها وارد قبرستانشان شوند. همه آمدند و با نگاه های تحقیر آمیزی به او نگاه می د. ب تر مانده بود و آ ین سکانس زندگی اش. سرباز ها به چهره ی از ضعف، سفید شده ی ب تر نگاه د که با لبخندی ملیح، به روبرویش زل زده بود. انگار هیچ اهمیتی نداشت چند سرباز در خانه هستند و میخواهند چه بلایی سرش بیاورند. گردنش از بی حالی کج شده بود روی شانه اش افتاده بود و همانطور به روبرویش زل زده بود. سربازها کنجکاو شدند قبل از گلوله بارانش بدانند به چه چیزی اینطور بی خیال و خنده رو زل زده است. نگاهشان که از ب تر برداشته شد، ب تر پوزخندی طعنه آمیز به سمت سربازان زد و فندکی بر سر طناب روشن کرد و با چشمانی باز که خیس بودند، مُرد. سربازان آلمانی لحظه ای بعد جایی که برای ب تر آرامش بخش بود را یافتند. روی دیوار، بر روی تلی از کارتن، با خون نوشته شده بود:


:[ booooom

منبع :
برچسب ها : آ ین سنگر - قسمت دوم و پایانی - ب تر ,صدای ,نارنجک ,طناب ,آلمانی ,چیزی ,سربازان آلمانی ,باقی مانده
آ ین سنگر - قسمت دوم و پایانی ب تر ,صدای ,نارنجک ,طناب ,آلمانی ,چیزی ,سربازان آلمانی ,باقی مانده
از پسرِ تاریکی به شما

اگه یه روزی کتاب بشه، همین متن رو میذارم پشت جلدش:


منبع :
برچسب ها : از پسرِ تاریکی به شما
از پسرِ تاریکی به شما
نفرت انگیر

نفرت از افراد، تو یه مرحله ای به جایی میرسه که دیگه اهمیت نمیدی اون فرد داره چیکار میکنه یا چی میگه! تو اون مرحله اون شخص هرکاری! تاکید میکنم! هرکاری انجام بده از نظرت غلط و مز فه و به هیچ وجه نمیتونی قبول کنی چیزی جز این به مُخت خطور کنه! و درحالی که تو داری تو منجلابِ گذشته و خطاهای اون فرد در گذشته که منجر به این کینه و نفرت شده دست و پا میزنی و کینه و نفرتت از اون شخص رو تو مخت نهادینه کردی، اون بنده خدا از گذشته ی خودش میتونه گذشته باشه و تغییر کرده باشه و حرف ها و رفتارهای درست رو تو دستور کار خودش قرار داده باشه. ولی تو نمیتونی این تغییر رو هضم کنی! چون تو هنوز تو گذشته ی طرف گیر کردی! تو خیلی عقبی و داری بر این عقب افتادگیت اصرار میکنی.

منبع :
برچسب ها : نفرت انگیر - باشه ,گذشته
نفرت انگیر باشه ,گذشته
و افق

داشتم میرفتم سمتِ آشپزخانه، چشمم به یه عینک افتاد. بهش میخورد عینک طبی باشه. زدم به چشمم. یه نگاه تو آیینه انداختم؛ دیدم بهم میاد. رو طرف خواهرم. فَکَّم افتاد. برگشتم رو به همون خواهرم با یه ح ِ متحیر شده ای گفتم:

اَااااااااا! چی کیفیتی داره بی صاحاب! مال کیه این؟! لامصب مثل عینک سه بعدیه! انگار همه چی در واقعی ترین و قابل لمس ترین ح ممکنِ خودشاننند! مگه طبی نیست این؟! چرا انقدر واسه چشم من خوب و با کیفیته؟ تکنولوژی جدیدی بکار رفته توش؟!

خواهرم که داشت از شدت خنده ای که تو خودش جمع کرده بود خفه میشد گفت:

اون عینک شیشه نداره داداش!

بعد بلافاصله رفت منفجر بشه از خنده که برگشتم یه نگاه به جمع و دوباره رو به خواهرم انگشتم رو گذاشتم نوکِ بینیم و یه ح ِ خوفناکی دادم به قیافه م و با ح ِ تهدید گفتم:

ش ش ش ش ش ش ش ش! این قضیه باید بین خودمان بمانه! همین!

منبع :
برچسب ها : و افق - عینک ,خواهرم ,ح ِ
و افق عینک ,خواهرم ,ح ِ
سخنی کوتاه با صاحبان کارخانجات سنگ تو

آقا وجداناً اسمِ زن و بچه هاتان رِ برندِ سنگ تو نکنید! ما معذبیم.


* واسه ما اسمش سیناس :| یعنی هروقت میرم گلاب به روتان، داستان دارم با سینا جان! حالا سینا که خودیه. یه بار رفته بودیم جایی مهمانی، اونا یه شیوا خانمی تو تو شان داشتن! اصلاً داستانی بود! میخوام قضیه ر بشکافم! ولی در این مقال نمیگنجد!

منبع :
برچسب ها : سخنی کوتاه با صاحبان کارخانجات سنگ تو
سخنی کوتاه با صاحبان کارخانجات سنگ تو
آ ین سنگر

من: «عماد! یه خشاب دیگه بده،خشابم خالی شد!»

عماد: «بگیرش! دیگه داره تموم میشه. حواست باشه خطا نزنی!»

از زمین و آسمان گلوله و موشک می بارید. زوزه ی وحشیانه ی جنگ، گوش اش بود و اگر لحظه ای غفلت میکردیم، سر و مغز تراش هم میشد. آلمان ها خیلی بی رحم و سنگین حمله می د. انگار هرچه مهمات داشتند میخواستند بر سر ما خالی کنند و منطقه را با خاک ی ان کنند؛ بدون هیچ ترحمی. کل شهر را تسخیر کرده بودند، به جز همین خانه ی متروکه ی تقریباً ۱۰۰ یاردی که کاملاً تبدیل به یک سنگر نظامیِ سوراخ سوراخ شده بود . باید مقاومت می کردیم تا نیروهای پشتیبانی برسند وگرنه مثل بقیه، جنازه های مان را هم می سوزاندند. ما آ ین سنگر امید شهر بودیم.

از یک گردان ۱۱۳ نفری، فقط پنج نفرمان باقی مانده بود: «اِریک و ایدِک، من و عماد و فلی :

همان پنج نفری که در دوره آموزشی با خونِ کفِ دست های مان با هم عهد بسته بودیم فقط بعد از پیروزی به خانه هایمان برگردیم.

اِریک و ایدِک با همان خصلت های عجیب و غریبی که از زادگاه شان «کراکوف» نشأت می گرفت، به طرز جسورانه ای از پنجره جلوی خانه به سمت نازی ها تیراندازی می د؛ کراکوفی ها در وطن پرستی و جن ری یک سر و گردن بالا تر از باقی ای کشور هستند و اگر در بدو تولد توانایی سخن گفتن میداشتند، یقیناً اولین کلامشان " زنده باد لهستان " بود و قبل از بابا و مامان، اسم لهستان را بر زبان جاری میساختند. زمین زیر پای شان از عرقی که میریختند خیس شده بود. انگار نه انگار که ما فقط پنج نفریم و دشمن یک گردان. اریک و ایدک دوقلو هستن و جفت شان کله شق. بدن ورزیده و موهای قهوه ای داشتند که همین دیروز با تیغ از ته زدنشان که سر و صورتِ دایره ای شان را بیشتر به چشم می آورد. چندبار با هم پادگان را به هم ریخته بودند و حس ژنرال والسکی را عصبانی کرده بودند.

فلی که کمرش تیر خورده بود و خونریزی شدیدی هم داشت، با همان هیکلِ لاغر مردنی اش یک گوشه کِز کرده بود و لبخندی غم زده کنج لبش نشسته بود؛ طبق معمول البته. فلی یکی از اثبات کنندگان نظریه ی اثر پذیری ک ن از اسم های شان است. خوشحالیِ او ذاتیست و در بد ترین شرایط هم نمیتوان صورت استخوانی اش را تهی از لبخند دید. به گردن بندش نگاه می کرد؛ با همان چشمانِ درشتِ سیاهش. گردن بندی که لحظه آ از مادر پیرش گرفته بود. فلی و مادرش خیلی به هم وابسته هستند، به حدی که مادرش اجازه رفتن او به سربازی را نمی داد. نمی توانست صحبت کند، ولی اشک بر گونه اش، گویای همه چیز بود. اشک چیزی نیست که بتوان با لبخند قایمش کرد. انگار انتظار ی را می کشید...

من و عماد هم از حفره ای که وسط دیوار بوجود آمده بود برای تیر اندازی استفاده می کردیم. ولی عماد هر از چندی که خسته می شد، یک گلِ سرِ زیبا که شکل یک شاپرک بود را از جیبش بیرون می آورد و می بویید. انگار که نیروی دوباره ای می گرفت از بوییدن این گل سر. او تازه مسلمان شده و اسمش را تغییر داده است. او مورفینِ گروهمان است. موهای بورِ فر فری اش و محاسنِ مرتبِ صورتش که به هیچ وجه از ش گی موهایش تبعیت نمیکنند و نگاه متین و لب های کشیده و گونه های حساس به هیجانش که فوراً سرخ میشوند، مجموعه ای را تشکیل داده اند که کافیست به او نگاه کنی تا آرام شوی. البته من معتقدم با زل زدن به او حتی میتوان خو د! و چقدر خوابم می آید.

دم دمای ظهر بود که وسط باران گلوله های آلمانی ها و سر و صدای وحشتناک خم هایشان، عماد اسلحه را کنار گذاشت و شروع کرد به خاک به صورت و بعدش هم دستانش. نمی دانستم به چه دلیلی دارد در این وضعیت چنین کار بی معنی ای انجام می دهد. من مشغول تیر اندازی بودم که دیدم یک تیکه سنگ گذاشته جلوی خودش و دارد یک سری جملات را زیر لب می کند؛ خم و راست می شود، سرش را می گذارد روی سنگ و... بعد هم کت را می خواند که به زبان لهستانی نیست؛ ولی ترجمه ی لهستانی دارد. انگار کل این شلوغی و سر و صداها را احساس نمی کرد. در آن شرایط پر از ترس و اضطراب یک لحظه خنده ام گرفت، ولی بعدش در فکر فرو رفتم که این چه کارهایی است که این قدر اهمیت دارد برای یک انسان!

جیغ و داد گلوله ها، امان مان را بریده بود. میخواستم یک آلمانی ای که قصد داشت به سمت ما آر پی جی بزند را بزنم که صدای زوزه یک خم بدجوری ی گوشم را لرزاند...

یک لحظه بدنم داغ شد. اطرافم را خون فرا گرفت. کنارم یک دست قطع شده را دیدم. نگاهی به دست هایم انداختم. دست چپم از ساعد قطع شده بود. خون از دستم با شدت زیادی خارج میشد؛ انگار که از چیزی مثل سگ ترسیده باشد و فقط بخواهد فرار کند. مثل این که بعد از چند ثانیه تازه دردش شروع شده بود. پیراهنم را به زور دندان هایم و به هر شکلی که شده، دستم را تقریباً بستم تا جلوی خونریزی را بگیرم ولی تأثیر زیادی نداشت. همچنان خون از بیخِ دستم جاری بود. باورش برایم سخت بود. من یکی از دستانم را از دست داده بودم. حالا اگر زنده بمانم، تا آ عمر باید با یک دست و نصفی زندگی کنم.

درگیر افکار خودم بودم که یاد عماد افتادم. صورتم را که برگرداندم، عماد را دیدم که در خون دست و پا می زد. رفتم بالای سرش: «عماد منو نگاه کن، عماد! عماد! صدامو میشنوی؟!»

سرم گیج میرفت. او در حالی که خون از دهانش سر ریز کرده بود گفت: «به... به همسرم بگو... خخ... خخیلی... دوس.... دوست...»

چشمان خیسش را بست و رفت؛ خیلی تلاش کرد تا حرفش را کامل کند، ولی نتوانست. دیگر دست و پا نمی زد، آرام شده بود؛ طبق معمول. ح عجیبی در چهره اش بوجود آمده بود. او رفت ولی لبخندی از جنس آرامش بر لبش ماند. گویا بال پرواز درآورد دراین قفس بی مرز، و به روشنایی ابدی کوچ کرد.

گل سری که همیشه از آن نیرو می گرفت به همراه ع آغشته به خون خانومی محجبه از جیبش بیرون افتاده بود، پشت ع با خط ریز نوشته شده بود: «عماد جان! من و دخترت ریحانه منتظرت هستیم. شیطون خیلی بیت تو رو میکنه. بیش تر از این منتظرش نذار. تازه یاد گرفته میتونه اسمت رو صدا بزنه. باید ببینیش. خیلی دوستت داریم. راستی!خیلی دلم واست تنگ شده. به نظرت دیگه کافی نیست؟!»

ناخودآگاه اشک از چشمانم جاری شد. باید آرام میشدم و به خودم می آمدم. به چهره ی آرامِ عماد زل زدم.

هر لحظه بی حال تر از قبل میشدم و احساس تشنگی و عطش با شدت بیشتری پا بر روی وجودم میگذاشت. هنوز از شوک دستم و عماد خارج نشده بودم که...


ادامه دارد...

منبع :
برچسب ها : آ ین سنگر - عماد ,انگار ,خیلی ,دستم ,فلی ,کرده ,جیبش بیرون ,بوجود آمده ,آ ین سنگر
آ ین سنگر عماد ,انگار ,خیلی ,دستم ,فلی ,کرده ,جیبش بیرون ,بوجود آمده ,آ ین سنگر
بیگانه ی معمولی
زمین و آدم هاش، جوری نیستن که من رو هضم کنند! این به معنای خیلی خاص و خفن بودنِ من نیست! من خیلی هم عادی ام. یعنی به طورِ عادی خودمم. ولی انگار این عادی بودن من واسه بقیه قابل هضم نیست. باعث میشن خودم نباشم و دائم خودِ واقعیم رو سرکوب کنم؛ باید خودم رو از این دنیا و آدم هاش بِکَنَم و برم جای دیگه. جایی که خودم باشم و بهش تعلق داشته باشم. باید برم فضا!

منبع :
برچسب ها : بیگانه ی معمولی
بیگانه ی معمولی
و اینَک...
برف میبارد. جاده یخ زده است. برف پاک کن بی امان به چپ و راست لیس میزند. بخاریِ ماشینِ لکنته ام نفس نفس میزند و ها ها کنان سعی در گرم ِ فضای داخل ماشین دارد. موتورِ ماشین تِر تِر میکند؛ گویی که روغن کرچک قاطی بنزینش کرده باشند و گلاب به روتان اسهال رفته باشد. هوا مِه آلود شده و محدوده ی دید به ده متر رسیده است. چندی نمیگذرد که بخاری از نفس می افتد؛ بسانِ پیرمردی فرتوت که بیماری ریوی داشته و اسپری اش را بر روی جا کفشی ِ خانه شان جا گذاشته باشد. سرما بر تخت سلطه ی هوای ماشین کمر میزند. حالا نوبتِ ریه های من است که خودی نشان دهند. با یک دست فرمان را هدایت میکنم و دستِ دیگرم را به هایی گرم میهمان میکنم. حسِ خوب و لذت بخشی موقتی به وجودم میدهد. نگاهی به ساعت ماشین می اندازم. تُف! ساعت ۲.۴۷ دقیقه ی بامداد است. پا را بر سرِ پدال گاز فشار میدهم؛ جوری که انگار طلبِ پدربزرگم را از او دارم. سرما هر لحظه مستبد تر میشود و برف هم خیالِ بیخیالی نداد! صدای زد و خوردِ فیزیکیِ زنجیر چرخ با یخ و آسف را میشنونم و حس میکنم؛ به راستی که روی مخ است. دست به سمتِ دکمه ی کوفتیِ ضبط میبرم تا روشنش کنم. بی صاحاب اب است. چند مشت با چاشنی دو ِ ناقوسی حواله اش میکنم. ضبط را درست نمیکند، ولی دل من را خنک میکند. حالا درون و بیرونم هر دو سرد و خنک شده اند. فقط آن بالای بالا، سرم داغ کرده و هر لحظه ممکن است آمپر بچسبانم. به راه ادامه میدهم. به منظره ی جاده نگاه میکنم. جز تاریکی و سیاهی چیزی نیست که نیست. چند دقیقه ای میگذرد که تر تر ماشین شدید میشود. تُف! آن قضیه ی اسهال جدی است. آب هم قطع! ماشین با چند پرش به عقب و جلو می ایستد. چند مشت به فرمان زده و پیاده میشوم. کاپوت را بالا میزنم و یادم می آید هرآنقدر از غنی سازیِ اورانیوم بلد باشم، از تعمیر ماشین هم سر در می آورم. پس کاپوت را با شدت زیادی میکوبانم سر جایش و چند لگد به چرخ ماشین میزنم. نگاهی به ساعت می اندازم. ۳.۵۳ دقیقه. مصاحبه ی استخدامی صبح فردا را از دست میدهم. پس علی الحساب خواهر و مادرِ فرضیِ ماشین را مورد عنایت قرار میدهم. کاپشنم را به تن میکنم و کنار جاده می ایستم. کرگدنِ تک شاخِ استوایی هم در آنجا پر نمیزند. با فحاشی به گونه ی کمیابِ کرگدن تک شاخ استوایی سعی در آرام خود دارم. نگاهی به اطراف می اندازم. تابلویی چشمم را میگیرد. پنج کیلومتر تا استراحتگاه. نفسِ نسبتاً راحتی میکشم و قصد راه افتادن دارم که متوجه میشوم دستشویی دارم. تُف! آن لحظه که لیوان به لیوان چای زهر مار می و برنج از دیس میکشیدم، باید فکر چنین وضعی را می . راه رفتن سخت میشود. خودم را مچاله میکنم. گاماس گاماس در زیر بارش آرامِ برف به سمت استراحتگاه میروم. هوا سرد است؛ خیلی! همانطور که راه میروم، زیر پایم خالی میشود و سُر میخورم. تُف! کل جانم درد میگیرد. سرمای لعنتی درد را تا مغز استخوان نفوذ میدهد. لباس هایم خیس و گل میشوند. بدنم کرخت میشود. در همان حین که سعی در بلند شدن دارم، شوهر ی وزارت راه و شهر سازی را هم مورد فضل خود قرار میدهم ؛ با این جاده سازی های شان. مدت زیادی طول میکشد ولی بالا ه به مقصد میرسم. استراحت گاه! خاموش و سوت و کور است. انگار همه خوابند. شاید هم کلاً تعطیل باشد. ولی الان این مهم نیست. مهم دستشویی است! همه جا را نگاه می اندازم. روی دیوار استراحتگاه با خط بد نوشته شده است تو و فلشی به سمتِ چپ. پِی اش را گرفتم به تو رسیدم. شبیه ابه های جنگی است؛ و البته خشتی. ولی هر کوفتی که هست برای من بس است. درحالی که سفت خودم را چسبیده ام گازش را میگیرم که بروم قضای حاجت کنم که ص ن اشیده داد زد که: هووووی عامو! کجا سرت ر انداختی داری میری؟! صلواتی که نیست. پولش ر بده عامو!
با دست بر پیشانی کوفتم و به سمتش خیره شدم و گفتم: پوووول؟! پولیه مگه؟! از کِی تا حالا واسه شا**دن هم باید پول سلفید؟!
نگاهی عاقل اندر داغان به سمتم کرد و یک پک به سیگارش زد و دودش را پس زد و گفت:
مثل اینکه تا حالا گذرت به دستشویی تو راهی نیفتاده عامو. هزار بیا بالا که هوا خیلی سوزه.
راست میگفت. تا حالا گذرم به اینجور دستشویی ها نیفتاده بود. ولی این اب شده ی کاه گِلی که امکان کلونی بودن اجنه در آن زیادتر از دستشویی بودنش است، چرا باید پولی باشد؟! و اینکه این عامو این وقت صبح چرا باید بیدار باشد؟! ای تُف! یک چیز دیگر هم ذهنم را درگیر کرده بود و آن این بود که جهان به کجا رسیده است که برای دستشویی هم باید پول داشت؟! بیخیال این مسئله شدم و رسیدن به پاسخ این سوال را به بعد موکول . یک هزاری مچاله شده از جیبم در آوردم و به دستش چسباندم و با کله رفتم تو تو . کارم را که انجام دادم روحی جدید بر پیکرم دمیده شد. انگار دوباره متولد شده باشم. باید خود را میشستم. نگاهی به شیر آب انداختم. تعجب وجودم را فرا گرفت. این اب شده آب گرم و سرد جدا دارد. قرمز و آبی. آب گرمش که با عادتم سازگار نیست، پس همان سرد را انتخاب میکنم. آب را که باز ، تازه متوجه عمق اب شدگی این اب شده شدم. سوختم! انگار شلنگ این اب شده ی کاه گِلی به جهنم وصل بوده و من خبر نداشتم! سوختم! کل وجودم شعله کشید. ابتدا کل خاندان آن شخصی که آبی و قرمز شیر دستشویی را اشتباه زده بود به هم پیوند میدهم و بعد که میبینم سوزش آرام نمیگیرد یک ضربه با سر به در حلبی تو میزنم. یادداشتی بر روی در توجهم را جلب میکند. بز رگ و با رنگ قرمز نوشته است:
و اینک آ ا مان!
منبع :
برچسب ها : و اینَک... - ماشین ,دستشویی ,میکنم , اب ,نگاهی ,حالا , اب شده ی
و اینَک... ماشین ,دستشویی ,میکنم , اب ,نگاهی ,حالا , اب شده ی
زندگور

* بر اساس واقعیت


حاجی آقا عاشقِ حاج خانم بود و حاج خانم هم جانش به جانِ حاجی آقا گره خورده بود؛ گرهِ کور. از ابتدا هم همین بود و اهل ادا بازی های مز ف و تظاهر به عاشقی های مقطعی و بر سر نیاز هم نبودند؛ واقعاً عاشقِ هم بودند و عاشقانه با هم زندگی می د. وقتی از عاشقانه زندگی مینویسم، یعنی نگاهشون به هم زبان در میاورد و فریاد میزد عاشقتم! وقتی از عاشقی مینویسم یعنی کلمه به کلمه حرف زدن های عادی شون هم عشق اصیلشون رو داد میزد! حالا بگذریم از وقتایی که بطور مختص دلبری می از هم که خودش چند رمان عاشقانه میطلبه. زندگی رو با هم شروع د و تو تلخی و شیرینی هاش عاشق هم بودند و اجازه ندادند سختی ها، عشق و خوشبختی شون رو خدشه دار کنه. گذشت تا مو سپید د و اون دختر و پسرِ جوون و بی تجربه، حالا واسه خودشون پدر بزرگ مادر بزرگ شده بودند و تماشای ثمره های زندگی شون اون ها به اوج لذت زندگیشون رسانده بود. اینکه بچه دار بشی و بچه هات جلو چشمت قد بکشن و طبق مرام و معرفت نیکِ روزگار تربیت شن و زن و شوهر کنن و سر و سامان بگیرن، بچه دار شن و نوه دار شدنت رو به چشم ببینی، یعنی خوشبختی و تو این آشفته بازارِ دنیا که سرکشی و طغیان بچه ها یه امر عادیه، حرفی واسه گفتن داری. همه چی خوب بود تا دست روزگار سیلیِ کاریِ خودش رو به زندگیِ حاجی آقا و حاج خانم زد؛ حاج خانم به کُما رفت. حاجی دیگه آرام و قرار نداشت. تا جایی که میشد بالا سر حاج خانم بود و مثل پروانه دورش میگردید. با وجود سن بالا خستگی واسش معنا نداشت و خواب رو فراموش کرده بود. زندگی بدون حاج خانم واسش بی معنی بود. ولی بچه هاش نتونستن تحمل کنند و حاجی رو بردن خانه. مثل شمع داشت آب میشد. نگرانش شدند که انقدر به خودش فشار میاورد. بعد از ظهر بود که داشت باغچه رو آب میداد. که شاید قرار بگیره. که گرفت. قلبش تیر کشید. رفت تکیه داد به دیوار. دستش رو گذاشت و قفسه ش و رفت. شب به نیمه نرسیده بود که امواج پر تلاطم زندگی حاج خانم هم بر روی دستگاه قرار گرفتند و یک خط صافِ بد صدا، شد ته خط زندگی حاج خانم. بچه هاشون میگفتند:

همیشه به هم میگفتند کاشکی بشه مرگ همو نبینیم.

منبع :
برچسب ها : زندگور - زندگی ,حاج خانم ,خودش ,یعنی ,حاجی آقا ,عاشقانه ,عاشقی
زندگور زندگی ,حاج خانم ,خودش ,یعنی ,حاجی آقا ,عاشقانه ,عاشقی
قیرط

درحالِ پیاده روی به همراهِ همسر در پیاده رو:

خانم اون روسریت ر بکش جلو!

[ همزمان به اعضا جوارحِ سه دختر جوان که از روبرو می آیند زل زده و سعی در تجزیه و تحلیلِ بدن شان دارد ]

منبع :
برچسب ها : قیرط
قیرط
استرسِ باران زا

هوای شهرمان چند باره بارانی شده؛ دلیلِ اینکه از لفظِ چند باره استفاده میکنم را یحتمل فقط اهالی شمال میدانند. چون باران با آسمان و ابرهای شمال میانه ی خوبی دارد و رفیقِ گرمابه و گلستانِ هم اند؛ رفیقِ گرمابه و گلستان هم یک یا دوبار به دیدارِ رفیقش نمی آید! سرمای استخوان سوزِ زمستان یا گرمای چله ی تابستان برایش توفیری نمیکند! او باید به دیدار رفیقش بیاید و چند قطره ای هم که شده، طراوت و تازگی میهمانش کند! ولی مسئله ی من مختصِ شمال کشور نیست؛ غرض از قلم رانیِ این متنِ خیس، چیزِ دیگریست. استرس اکثر مواقع خوشایند نیست؛ گاهی باعث میشود چپ و راستت را تشخیص ندهی و پیشانی ات خیس شود؛ گاهی هم سبب میشود لال شوی و زبانت کویر! ولی هستند استرس هایی که خوشایند نیستند، ولی منتج به اتفاقی شیرین و جذاب میشوند و سبب میشوند تلخیِ ناخوشایندیِ قبل شان، در حلاوت و شیرینیِ نتیجه شان گم شود. امشب که باران بارید، یادِ دو نوع استرسِ شیرین و دوست داشتنی ام افتادم که ریشه در خاطراتِ نه چندان دورِ زندگی ام دارند؛ زمانی که لباسِ فرمِ شبیه به راننده های شرکت اتوبوس رانیِ واحدم را به تن کرده و کوله پشتی به کت و کول، روانه ی مدرسه میشدم. یادش ب خیر! انسان روز به روز، پلک به پلک، به سمتِ دغدغه ها و مشغله های ذهنیِ وسیع تر و پیچیده تر حرکت میکند، که هر کدام تواناییِ سفید ِ چندین تار موی آدم را دارند! کافی ست به آن ها پَر و بال داده و با ناخونک زدن بهشان تغدیه شان کنی! جوری مانند ویروس تکثیر شوند که به خودت که بیایی و نگاهی به شخصِ حاضر در آیینه بیندازی، شمارِ موهای سفیدش، از حساب خارج شده است! امشب یادِ دغدغه و مشغله های ذهنیِ دوران مدرسه ام افتادم ؛ که گره خورده بود به چاق سلامتیِ باران و ابر و آسمان. یادِ ی که چشمانم زنجیر میشدند به آسمان و گوشم در بندِ اخبارِ هواشناسی بود، مغزم هم درگیر و دارِ معادلات و احتمالات فردا که" باران میاد؟! خدا کنه نیاد! یه وقت نیاد! ای بابا اگه بیاد خیلی ضد حاله که پسر! ولی اگه نیاد چه حالی بده! اگه بیاد و قطع بشه، ولی زمین خیس باشه چی؟! اجازه میدن یا نمیدن؟! " و کلی حرف و حدیث که ذهنم را مشغول میساخت. یعنی تمامِ دغدغه و استرس و مشغله ی ذهنی من و خیلی از من ها، در آن زمان همین ها بود و این بارانی، عجیب هوس آن استرسِ باران زا را کرده ام. من از استرس بیزارم، ولی عاشق آن استرسِ شبانه ای بودم که خلاصه میشد در دو موضوع: زنگِ ورزش، اردوی جنگل!

منبع :
برچسب ها : استرسِ باران زا - استرسِ ,باران ,دغدغه ,نیاد ,استرس ,آسمان ,استرسِ باران زا ,مشغله های ذهنیِ ,رفیقِ گرمابه
استرسِ باران زا استرسِ ,باران ,دغدغه ,نیاد ,استرس ,آسمان ,استرسِ باران زا ,مشغله های ذهنیِ ,رفیقِ گرمابه
اهم اخبار

طبق گزارشات رسیده از منابع خبریِ موسغ(!)، از ساعاتی پیش که مسئولینِ مهطرم(!) در اقدامی مدبرانه و عِنغل (!) موفق به مسدود سازی جورثومه ی فَساد، *ل*رام شدند، قیمتِ دلارِ اسحاق منی، در بازارهای رسمی به نصف کاهش پیدا کرد و در راستای کاهش بی سابقه ی ارزش سکه ی طلا، مردانِ به زمینِ خیلی گرم خورده ی مفلوک، برای ید سکه های مهریه ی نشان به سمت طلا فروشی ها حمله ور شده اند که حاصل این هجوم بی سابقه، چندین مصدوم و دو مفقودی بوده است. فَساد در ارگان های تی و بانکی ریشه کن شده و مسئولین دستانشان را در محلولِ آب و وایت به خوبی شستند. فقر به کتاب های تاریخ پیوست و ا فقط و فقط در سینمایِ فاسد و چرکِ هالیوود قابل مشاهده است. طلاق بدل به سوژه ی های تخیلی های سینمای مان شده و ازدواج جزو امور بدیهی و دم دستِ جوانان ما شده است. بیکاری و عدمِ امنیتِ شغلی برای مردمان ما، مانندِ تاخیر در ساعت پروازها، امری عجیب و فاقد وجهه ی حقیقی و قابل لمس است و افراد با شنیدن این کلماتِ فانتزی و کمدی، به تخم چشم های یکدیگر زل زده و هار هار هار میخندند.

مجموع اخبار واصله به این امر منتج میشود که بعد از مسدود سازی اسمش را نبر، همه چی آرومه! ما چقدر خوشبختیم؟! خیلی زیاد! از شما بینندگان عزیز خواهش میکنیم نعمات و تغییراتِ مثبت و معجزه وارِ زندگی و وضع شهرتان را پس از مسدود سازی اسمش را نبر، به همین سامانه ارسال نمایید تا همگان بدانند ما پس از مسدود سازی اسمش را نبر چقدر خوشبختیم

شما را به خداوندی که لک لک ها را دوست دارد میسپاریم.

منبع :
برچسب ها : اهم اخبار - مسدود ,سازی ,اسمش ,مسدود سازی ,سازی اسمش
اهم اخبار مسدود ,سازی ,اسمش ,مسدود سازی ,سازی اسمش
کارگاه ریسندگی و بافندگیِ تِد و رویایش

بیا یه لحظه بشین تو خاطرم

شروع کنیم ببافیم

تو موهاتو

من رویاتو


منبع :
برچسب ها : کارگاه ریسندگی و بافندگیِ تِد و رویایش
کارگاه ریسندگی و بافندگیِ تِد و رویایش
یک دیوار فاصله

یه نگاه به گذشته ی وبلاگیم انداختم، تلی از دشمنی و کینه ورزی و سوءتفاهم رو دیدم که بینِ من و عده ی نسبتاً زیادی دیوار ساخته؛ البته این قضیه صرفاً مربوط به من نیست! نمونه هاش تو کلِ بیان بوده و هست. ولی بذارید از دیواری بگم که بین مون فاصله انداخته و هر روز داره قد میکشه. چیزی که طبیعیه اینه که این دیوار از مریخ به سمتِ ما هجرت نکرده و یا از تو خاک سر در نیاورده؛ این دیوار رو ما ساختیم. من ساختم، شمایی که داری این مطلب رو میخونی و با عده ای مشکل داری ساختی، اونایی که این متن رو نمیخونن و با یه سری مشکل دارن ساختن! پس چیزی نیست که بخوایم از وجودش متحیر شیم؛ چون خودمون باعث و بانیِ وجودش هستیم. حالا هر شخص به یه دلیل و مسئله. آجر های این دیوار هم از فضا نیومدن؛ خودمون با دست های خودمون بینِ خودمون و دوست های سابق و یا اصلاً غریبه ها یه خطِ قرمز کشیدیم و شروع کردیم به گذاشتن آجر روش؛ انتخابات شد، سرِ بحث و جدل های ، که کمترین ربطی به رفاقت هامون نداشت، به هم توهین کردیم و اجازه دادیم چیزِ ناچیزی مثل سیاست، باعث شه حرمت های بین مون رو بشکنیم و از هم دور شیم و آجر رو آجر بذاریم واسه دوری از رفاقت هامون و سدی بشه واسه شروع رفاقت هامون. اختلاف نظراتِ مذهبی باعث شد عقایدِ هم رو به س ه بگیریم و به هم نیش و کنایه بزنیم و فراموش کنیم عقاید انسان ها خطِ قرمزِ فکری شونه و آجر گذاشتیم رو آجرِ فاصله مون. اختلاف سلیقه های هنری مون رو هم آجر کردیم کوبوندیم تو سر و صورتِ هم، بدونِ در نظر گرفتنِ تنوعِ سلیقه هامون که هر کدوم واسه هر شخصی قابل احترام و ارزشمنده و باز هم دور تر شدیم. معضلاتِ اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی که منافعِ مشترکِ همه مون هست رو سوژه کردیم واسه دعوا و قهر و قشون کشی و بالا تر بردنِ دیوارِ بین مون. بد قولی و قضاوت و رقابت و هزار آجرِ سیاهِ دیگه رو دست به دستِ هم فراهم کردیم و گذاشتیم رو هم تا که نتیجه ش شده این. اونقدر این دیوار بالا رفته که دیگه همدیگه رو نمیبینیم، رفاقت و دوستی ها رو نمیبینیم، خاطرات و گذشته رو یادمون میره و خیلی مسائل دیگه که این وسط زیر سایه ی اون دیوار ندید گرفته میشن. من و خیلی از دوستانی که با هم به مشکل خوردیم، به راحتی میتونستیم مثل خیلی از افراد که کم هم نیستن، منفعل و خنثی عمل کنیم و تو وبلاگ ها و کامنت ها آدم خوبه و مهربونه و گوگولی مگولیه ی داستان باشیم و تو پشت صحنه و کامنت های خصوصی خودِ واقعی مون باشیم، ولی ما بلد نیستیم زیر و رو بکشیم! ما رو بازی کردیم؛ ولی قواعد بازی رو بلد نبودیم. بلد نبودیم که از هم دور شدیم و چشم دیدنِ اسم و پروفایل های هم رو هم نداریم . انتظار ندارم بعد از این پست انقلابِ دوستی و صمیمیت صورت بگیره و همه با هم دوست باشیم و گذشته ها رو فراموش کنیم و دست بندازیم رو شونه های هم، مثل بچگی ها تو دبستان [ :))) ] ، فقط میخوام بگم من به اندازه ی خودم آجر گذاشتم رو این دیوار فاصله و به همون اندازه هم پشیمونم، ولی نه بابت مواضع فکری و مذهبی و و هنری و اجتماعی و ... نه! این مسائل چیزهایی نیستن که بابتشون پشیمون شم؛ پشیمونم بابتِ بلد نبودن قواعد بازی که یه جاهایی باعث شد کج برم و رفاقت ها رو فراموش کنم. ولی بقیه هم منصف باشن و قبول کنن سهم دارن تو آجر چینیِ این دیوارِ قد کشیده. بار ها و بار ها عمومی و خصوصی اعلام آماده ام آجر های خودم رو بردارم و لهشون کنم و به اندازه ای که فاصله گرفتم، نزدیک شم، ولی دوستان تمایلی نشون ندادن و مختارن! الان هم همینه. خیلی ها تو این مدت با هم به مشکل خوردن؛ حالا به هر دلیلی! من همین الان هم حاضرم همه چی مثل سابق نزدیک و خوب و گرم شه. نه فقط برای من و وبلاگم! برای همه ی بلاگرها که با هم اختلافاتی دارن.

و اما کلامِ آ ! بیاید یاد بگیریم که میشه با اختلاف نظر در مسائل مذهبی، ، هنری و ... با هم دوست بود، ولی با توهین و تمس و نیش و کنایه علیه عقاید و تفکراتِ هم نه! بیاید آجر نذاریم روی هم و دیوار نسازیم بین خودمون و وبلاگ رو بدل به زندانی نکنیم که خودمون هم نتونیم از دیوارش رد بشیم.

منبع :
برچسب ها : یک دیوار فاصله - دیوار ,خودمون ,رفاقت ,کردیم ,خیلی ,واسه ,رفاقت هامون ,دیوار فاصله ,فراموش کنیم ,قواعد بازی
یک دیوار فاصله دیوار ,خودمون ,رفاقت ,کردیم ,خیلی ,واسه ,رفاقت هامون ,دیوار فاصله ,فراموش کنیم ,قواعد بازی
چه پرتگاهی هستی

بهت که فکر میکنم، حواسم از جهان پرت میشه، میفته تو دریای عمیقِ خی ؛ و غرق میشم و نمیخوام ی نجاتم بده.


منبع :
برچسب ها : چه پرتگاهی هستی
چه پرتگاهی هستی
به روز شده ها
اتفاقی
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است یاسمین فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © Yasamin 2016-2017