تِد در سرزمین وبلاگستان

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ تِد در سرزمین وبلاگستان خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان تِد در سرزمین وبلاگستان برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

کولی

حجابِ اجباری؛ مثل خیلیا باهاش مخالفم و امیدوارم روزی برسه که شاهدِ تحمیل و فرو بردنِ عقاید مذهبی و دینی، تو مغز و زندگی مردم نباشیم؛ چیزی که خودِ دین و مذهب هم باهاش مخالفه و این تحمیل و اجبار داره به وجهه ی دین و مذهب ضربه میزنه و نتایج ع میگیره، چون انسان ذاتأ مخالفِ اجباره، حالا فرق نداره دوره ی رضاشاه باشه یا نظام ! ولی خب بحثِ من این نیست، چون این بحث به شدت تحلیل و تفسیر میطلبه که من خودم رو دارای صلاحیت نمیدونم بخوام بطور تخصصی درموردش بحث کنم، ولی میخوام در مورد یه عده ای حرف بزنم که مخالفِ این اجبار و تحمیل هستند و شبانه روز و در مناسبات مختلف، به دنبال فرصت برای فریاد زدن بر علیهِ اجبار و تحمیلِ حجاب! چه پسر، چه دختر؛ جفتشون!

دختر خانمِ محترمی که حنجره ت رو داری فدای رسیدن به آرمانت، یعنی منسوخ شدنِ قانون حجاب اجباری میکنی، تا حالا تیپ و مدل لباس هایی که میپوشی رو تو آیینه دیدی؟! قطعأ اینکار رو همون روزی که لباس ها رو یدی، تو اتاقِ پرو انجام دادی، ولی فکر کنم زیاد دقت نمیکنی داری سرِ چی و برای چه عربده میزنی و معترضی! تو همین الآن هم تا حدود خیلی زیادی به هدفِ والات رسیدی. والاع! طرف یه جوری تار های صوتیش رو به درمیاره و مدام بابت حجاب اجباری اعتراض میکنه، که اگه هیچی ازش ندونی، فکر میکنی توی گونیِ قهوه ایِ سیب زمینی پیچوندنش و جابجاش میکنن؛ نه خانم محترم! یه تیکه پارچه پسِ کله ت که به زور گردنت رو میپوشونه که خب، واسه خودت و سلامتیت و در امان ماندن از نیشِ پشه ها هم مفیده [ ! ]، به همراه مانتوی آستین کوتاهِ جلو باز که به زور به شکمت میرسه و ِ تنگ و کوتاهت که عملا نقشی تو پوشوندنِ پا نداره که این همه جنجال و داد و بیداد و حنجره فرسایی نداره که! اون چیزی که مدِ نظرِ توعه، تو خودِ لاس وگاس هم ممنوعیتِ پوشش داره. لباس هایی که تو میپوشی و تیپ هایی که تو میزنی رو تو خودِ خیابانِ شانزلیزه هم نمیپوشن!

عده ای از پسر ها هم هستند که مخالفِ حجاب اجباری هستند و معتقدند دختر هرچقدر باز تر و راحت تر بپوشه باهاش راحت ترن و کمتر بهشون فشار میاد! خب داداشِ گلم بایدم تو مخالفِ این قانون باشی! اصن تو مخالف نباشی کی باشه گلِ من؟! بیا این بحث رو همینجا تموم کنیم! به نفعِ خودته!

حجاب اجباری خیلی بده! ولی دقت کنید داریم از حجاب اجباری حرف میزنیم. یه نگاه به وضعیت پوششِ خانم ها تو خیابان کنید. اینجا عربستان سعودی نیست! کره ی شمالی هم نیست! اینجا ایرانه و حجاب اجباریش هم مثل خیلی چیزاش فرمالیته س! ولی خب؛ اگه همینجوری ادامه بدید به اعتراض و تشکیل کمپین و هشتگ و تظاهرات ان شاءالله، به زودی شاهد منسوخ شدنِ این قانون خواهیم بود! دیگه به راحتی میتونید اون یه تیکه پارچه رو هم از سرتون بردارید و همون نیم متر لباسی که میپوشید رو هم بذارید کنار. یه پیام هم واسه اون دسته از آقا پسرای گلِ مخالفِ حجاب اجباری؛ اندکی صبر داداش! سحر نزدیک است! نیوشا و عسل و پگاه و الناز و عفت و اقدس و شمسی و زری هم هم.

منبع :
برچسب ها : کولی - حجاب ,اجباری ,مخالفِ ,هایی ,خیلی ,لباس ,حجاب اجباری ,مخالفِ حجاب ,تیکه پارچه ,لباس هایی ,منسوخ شدنِ
کولی حجاب ,اجباری ,مخالفِ ,هایی ,خیلی ,لباس ,حجاب اجباری ,مخالفِ حجاب ,تیکه پارچه ,لباس هایی ,منسوخ شدنِ
انتقال

رادیو فانتوم تعطیل نشده! فقط به دلیل مشکلات فنی به یه وبلاگ مستقل و جدید منتقل شده. لطفأ بعد از دنبال ِ رادیو در وبلاگ جدید، رادیو رو به دوستاتون هم معرفی کنید. خیلیا فکر میکنند رادیو تعطیل شده. لطفأ بهشون اطلاع بدید رادیو فقط به وبلاگ جدید منتقل شده. ممنون.

وبلاگ جدید رادیو: اینجا


+ پست قبل

منبع :
برچسب ها : انتقال - رادیو ,وبلاگ ,جدید ,وبلاگ جدید ,جدید منتقل
انتقال رادیو ,وبلاگ ,جدید ,وبلاگ جدید ,جدید منتقل
نهنگ قهوه ای

بازی نهنگ آبی نه تنها بحران و فاجعه نیست، بلکه موهبتی است الهی، که در آن موجوداتِ ن و عنگل [ ! ]، اقدام به حذف، و پا ازیِ لاشه ی خود از جهان هستی میکنند و موجبات بیشتر شدنِ مقدار گیاه خاکِ بافت زیرینِ زمین و افزایش سطح منابع مواد غذایی و بالا رفتن درصد غلظت و مقدار ا یژن در جَو و هوا و گشاد تر شدن فضاهای حرکتی بر روی سطح زمین و کاهش ترافیک و کوتاه تر شدن صف تو های عمومی و صفِ نان و یارانه و سبد کالا و تنگ تر شدن لایه ی اوزون میشوند. این اوزخل ها را به حالِ خودشان رها نموده و به امتداد حیاتِ فیزیکی و روحی و روانیِ بشریت کمکِ شایان و بلکم نویانی کنید! لازم به ذکر است این نهنگ آبی نبوده و در اصل قهوه ای سوخته بوده و در اینجا مقصود از آبی بودنِ نهنگ، محل زندگی و منظور از قهوه ای سوخته...

نوشِ جانشان و گوارای وجودِ روحِ سرگردانشان!


+ نهنگ آبی

منبع :
برچسب ها : نهنگ قهوه ای - نهنگ ,قهوه
نهنگ قهوه ای نهنگ ,قهوه
لهنتی

من و چند تا پسر دیگه منتظر انجام شدنِ کار و اتمام کارمون بودیم که یه دختر خانمی آمد واسه انجام کارش:

مسئول مورد نظر پس از انجام یه سری کارِ مرتبط با کارِ دختر خانم گفت:

شماره تو بده تا وقتی کارِت تمام شد، تماس بگیرم باهات.

دختر خانم رفت که بگه شماره رو، که مسئول مورد نظر یه نگاه به من و باقیِ پسر ها کرد و مشکوک طور یه تیکه کاغذ گرفت سمتِ دختر خانم و زیر لب بهش گفت:

نگو! بنویس! بنویس!


#مردان_علیه_مردان

#تک_خور

#خشونت_علیه_مردان




منبع :
برچسب ها : لهنتی - دختر ,مردان ,خانم ,انجام ,دختر خانم ,علیه مردان
لهنتی دختر ,مردان ,خانم ,انجام ,دختر خانم ,علیه مردان
انتقال

رادیو فانتوم تعطیل نشده! فقط به دلیل مشکلات فنی به یه وبلاگ مستقل و جدید منتقل شده. لطفأ بعد از دنبال ِ.رادیو در وبلاگ جدید، رادیو رو به دوستاتون هم معرفی کنید. خیلیا فکر میکنند رادیو تعطیل شده. لطفأ بهشون اطلاع بدید رادیو فقط به وبلاگ جدید منتقل شده. ممنون.

وبلاگ جدید رادیو: اینجا


+ پست قبل

منبع :
برچسب ها : انتقال - رادیو ,وبلاگ ,جدید ,وبلاگ جدید ,جدید منتقل
انتقال رادیو ,وبلاگ ,جدید ,وبلاگ جدید ,جدید منتقل
4+2 = 3+3 شدم

سلام

جزو وبلاگ های برتر شدن، حس خوبی داره؛ چون دلیلش حضور و فعالیت بینِ شما دوستان بوده و اینکه خوشحالم بابتِ داشتنِ اینجا و یک سری از شماها.

خوشحالیِ بعدی بابتِ این بود که تقریبأ همه ی وبلاگ های برتر، جزو دوستانم هستند و این هم باعث خوشحالیه.

تبریک میگم به حوا و مرادی و حریر و دچار و گندم و بهار و داغان و هوپ و هلما و نار خاتون و آرزو و حسین مخصوصأ! مبارک همگی. اونایی هم که انتخاب نشدن این ر بدانند! چیزی از ارزش هایشان کم نمیشود عزیزانِ دلِ جیمی! میتونید با حفظ شئونات ی و حتی یت و یهودیتِ تحریف شده، به شادی و پایکوبیِ مختلط بپردازید و از اون نوشیدنی های دم در ورودی استفاده کنید. بیخودی بعد از خوردنشون توهم نزنید! اونا دلسترن!!!

* این اعلامِ برترین ها باعث شد بفهمم این بیان صاحاب هم داره و بی صاحاب نیست!


منبع :
برچسب ها : 4+2 = 3+3 شدم
4+2 = 3+3 شدم
او

باد میوَزد. خورشید میتابد؛ خیلی هم میتابد. آسف ِ کفِ خیابان گویا با بازتابِ گرما و حرارتِ تابشِ خورشید، قصدِ فحاشی به راننده های ماشین و موتور هایی را دارد که توی سرش میزنند. او یک توسری خورِ خاک بر سر است. تو سری خورِ مدرنیته، تو سری خورِ صنعت و تکنولوژی، تو سری خورِ فرهنگِ بی فرهنگیِ خودرو های تک سرنشین، تو سری خورِ تحجرِ عقب افتاده های مدعیِ تمدنِ برتر که سوار بر نماد های تکنولوژی و تمدنِ مدرن، پوستِ پفک بر سرِ آسف ِ تو سری خور میریزند؛ تو سری خورِ دور دور های میلیاردیِ دارندگانِ ژن های برتر، تو سر... اَه! [ نفسی عمیق میکشد و ادامه میدهد ] خیابان خیلی شلوغ است؛ طبقِ معمول. همه خیلی عجله دارند، طبق معمول؛ جوری که گویا مثانه شان تا بیخ پر از آب و نمک و اوره است و در جستجوی تو عمومی ای میگردند که بشود بر روی قولِ درهایش حساب کرد؛ البته قبلش بشود به ادب و فهمِ افرادِ مثانه پرِ در صف اعتماد کرد. ماشین ها یکی یکی و با سرعتِ خیلی زیاد، زوزه کشان از زیرِ پل هواییِ تازه ساختِ پله برقی دار میگذرند که بر رویش یک بیلبوردِ بزرگِ سفید رنگ چسبانده اند؛ پل هوایی را که از دور نگاه کنی میفهمی خیلی از این سو استفاده ی ابزاری بدش می آید و بابتِ همین حس، خیلی جوش میزند و همین باعث شده است یک ماه از تولدش نگذشته، بدنه اش زنگ بزند. مشتاقانه میزبانِ قدم های انسان هایی ست که قدم بروی تخمِ چشمش میگذارند و از پله هایش بالا نمی آیند، آنها را بالا می آورد. انگشت در درون حلقِ پر از سیمش میکند و آن ها را با پله هایش بالا می آورد. ولی انسان هایی که از رویش عبور میکنند به اندازه ی خودش خوشحال نیستند. یکی بچه های چموش و سرتقِ خودش را همراه خودش میکشد و بابتِ به دنیا آوردنشان ابراز ندامت میکند، دیگری با خودش حرف میزند و دخلش را حساب میکند که تناسبی با جش ندارند و به سمتِ بانکی میرود که طلبکارش را راضی کند چکش را برگشت نزند، پیرمردی هم از اوضاع کثیفِ خیابان مینالد و صلواتی نثار شادی روحِ رضاخان میکند و آ ین سیگارِ پاکتش را بیرون میکشد و پاکت را وسط خیابان پرت میکند و بر سرِ فندک میکوبد و سیگار را روشن و پوکی میزند، پیرزنی هم هر روز پرایدش را در پل پارک میکند و روی پل می آید و روی پارچه ای قرمز، بساط گ اش را پهن و از بیماریِ لا علاجِ حرکتی اش مینالد و ... نفسِ خودم را هم گرفت نوشتنِ این حجم از بدبختی! ولی همه چیز که سیاه و تاریک نیست! همه هم بدبخت نیستند. افرادی هم هستند که شاد و م به بالایش می آیند و عبور میکنند. نمونه اش همین دیروز و آن دختر پسرِ جوانی که با بستنی قیفی هایشان به بالای پل رفتند و مدام سلفی میگرفتند و بستنی های لیس زده شان را بهم تعارف می د و بستنیِ دیگری را لیس میزدند و میخندیدند و میخندیدند و برایشان مهم نبود پایان هفته زمان پرداخت اجاره خانه شان است و هنوز مقداری از پولشان حاضر نشده. پسر کار میکرد و میدانست خدا همراهش هست و وام قرض الحسنه ی مسجد، طبق قولِ حاج آقا کریمی جور میشود و علاوه بر پرداخت اجاره، کار و بارش را هم محکم تر میکند. دنیا سیاه نیست، دنیا خا تری است. سیاه نبینیمش. فردی بلند قد و تپل اندام، بدون هیچ توجهی به کلِ این متن، با همان کلاه لبه دارِ مشکی اش که لبه اش پوست پوست شده، به لب خیابان میرسد و نگاهی به خیابان و آن سویش می اندازد و نگاهی به پل هوایی مشتاقِ دارای ح ِ تهوع، نیم نگاهی هم به آسف ِ فحاشِ تو سری خور، لبه ی کلاه مشکی اش را پانزده درجه به سمتِ کلیه ی چپش میچرخاند و شروع به دویدن، از این سمتِ خیابان به آن سمتش میکند و به نیمه ی لاینِ سومِ خیابان روبرویی نرسیده، کامیونی با سرعت از رویش عبور میکند و او را مجبور به روبوسی با کف آسف ِ فحاشِ تو سری خوری میکند که زیاد مشتاقِ روبوسی با چند عدد دندانِ خورد شده و فک و آرواره های له شده و مغزی متلاشی شده نبود، ولی پوزخند میزد و به فحاشی اش ادامه میداد و برای لحظاتی، تو سری خوری اش، پشتِ ترافیکِ ماشین هایی که برای دیدنِ تکه های گوشت و استخوانِ پسر کلاه لبه دار پوش متوقف شده بودند، پایان یافت. پل هواییِ پله برقی دار، زل زده به تکه های پسر جوان، از کار افتاد و تا ماه ها بالا نیاورد.

دنبال او ئه عنوان در متن میگردید؟! او یک احمق بود که مثل یه لکه ی سیاه، به تاریک تر شدنِ دنیا کمک میکرد! این خاصیتِ احمق هاست.

منبع :
برچسب ها : او - میکند ,خیابان ,خیلی ,خورِ ,هایی ,خودش ,آسف ِ فحاشِ ,عبور میکنند ,رویش عبور ,هایش بالا ,انسان هایی
او میکند ,خیابان ,خیلی ,خورِ ,هایی ,خودش ,آسف ِ فحاشِ ,عبور میکنند ,رویش عبور ,هایش بالا ,انسان هایی
4+2 = 3+3 شدم

سلام

جزو وبلاگ های برتر شدن، حس خوبی داره؛ چون دلیلش حضور و فعالیت بینِ شما دوستان بوده و اینکه خوشحالم بابتِ داشتنِ اینجا و یک سری از شماها.

خوشحالیِ بعدی بابتِ این بود که تقریبأ همه ی وبلاگ های برتر، جزو دوستانم هستند و این هم باعث خوشحالیه.

تبریک میگم به حوا و مرادی و حریر و دچار و گندم و بهار و داغان و هوپ و هلما و نار خاتون و حسین مخصوصأ! مبارک همگی. اونایی هم که انتخاب نشدن این ر بدانند! چیزی از ارزش هایشان کم نمیشود عزیزانِ دلِ جیمی! میتونید با حفظ شئونات ی و حتی یت و یهودیتِ تحریف شده، به شادی و پایکوبیِ مختلط بپردازید و از اون نوشیدنی های دم در ورودی استفاده کنید. بیخودی بعد از خوردنشون توهم نزنید! اونا دلسترن!!!

* این اعلامِ برترین ها باعث شد بفهمم این بیان صاحاب هم داره و بی صاحاب نیست!


منبع :
برچسب ها : 4+2 = 3+3 شدم
4+2 = 3+3 شدم
قلبِ [ وفا دارِ ] من

تو این دوره از تاریخ که ترانه و شعرها علاوه بر مز ف بودن، حاوی نکات اخلاقی نادرست و مشوقِ خیانت و عشق های مثلثی و ذوزنقه ای و حتی مختلف الاَضلاع و در مواردی دایره ای هستن، که عشق و وفا داری و تعهد و باقیِ معیار های یک عشقِ واقعی رو به گل کشیده، آهنگِ قلبِ منِ شادمهر، با ترانه ی فوق العاده ش، به شدت به دلم نشست! خیلی حرفه ای و زیبا یه عشقِ واقعی و عمیق رو تو قالب ترانه کوبوند تو سر و صورتِ ترانه سراهای مدعی و عربده کشِ بی سواد که موزیک های ترانه هاشون چند صدهزارتا بازدید و هم داره متأسفانه.

خ ش خودتان ببینید:


عاشقم موندی حتی تو درد
هر کی جز تو ادعا کرد
از یه روزی هر چی خوب یا بد
قلب من جز تو همه رو خط زد

هر ی راهش سمت من افتاد
قلب من
عمدا اسمتو لو داد
راهشو
بستم اگه حسی داشت
پای تو موندن بیشتر ارزش داشت


منبع :
برچسب ها : قلبِ [ وفا دارِ ] من - ترانه ,عشقِ واقعی
قلبِ [ وفا دارِ ] من ترانه ,عشقِ واقعی
رویای سیاه

همه جا تاریک بود. همه جا سیاه. هر از چند گاهی چراغ های کوچه - خیابان ها نفس نفس میزدند؛ نفس های بریده. صدای چکمه های نیروهای تاریکی، گوشِ عد و را در شهر کر کرده بود. صدای عربده های ظلم، زبانِ انسانیت را لال کرده بود. مردم به بردگیِ تاریکی تن داده بودند؛ این ذلت برایشان عادتِ شبانه شده بود. آنجا روز مرده بود و خورشید در خو عمیق فرو رفته بود. در سویی دیگر عده ای در تکاپوی آغاز نبردی مقدس؛ بر علیهِ تاریکی...


و از خواب بیدار شدم...

بر روی یادداشت های پسر تاریکی خوابم برده بود...


+ شاید یه جور تریلر واسه قسمتِ جدید. ذهنم آروم شه مینویسمش!



منبع :
برچسب ها : رویای سیاه - تاریکی
رویای سیاه تاریکی
متاعِ داغ

تابستآن:

کتاب:


یک. ناتور دشت:

قصد داشتم یه پستِ مستقل واسش بنویسم؛ ولی دقیقأ همون موقع که نیتِ چنین کاری تو مغزم زاده شد، یک هو موجِ عظیمی از بلاگرانِ سلینجر دوست و کالفیلد نواز، بطور دسته جمعی بسانِ نهنگ های اقیانوسِ هند، تصمیم به پست گذاشتن در مورد این کتاب گرفتن و علنأ شورش در اومد دیگه و من چیزی نمیگم جز اینکه: هولدن کالفیلد [ شخصیت اصلی رمان ]، فقط یه شخصیتِ داستانی نیست، یه سبکِ زندگیه! که همونقدر که میتونه جذاب باشه، میتونه نابودگر هم باشه! و البته دوتا توصیه:

1. بعد از 18 سالگی بخونید ترجیحأ

2. اگه چشم و گوشتون بسته س و خیلی خوب و مثبت و مؤدب هستید، نخونید این رمان رو! کالفیلد آدمی نیست که خودش رو سانسور کنه! مثلِ اکثرِ ما آدم ها. اون خودشه و خودش یه ییِ اصیل با سبکِ زندگی و فرهنگِ ییه که زیاد با فرهنگ و سبکِ زندگیِ ما خوانایی نداره. و جا داره دوباره بگم: هولدن خیلی خودشه! خیلی!


دو. مردِ صد ساله ای که از پنجره فرار کرد و ناپدید شد:

قبل از خوندنش به این فکر می که چرا اسمش اینقدر طولانی و مس ه س! ولی بعد از خوندنش متوجه شدم خیلی بجا و درست انتخاب شده؛ چون دقیقأ کلِ اتفاقاتِ این رمان از جایی شروع میشه که آلن کارلسن، قبل از شروع جشنِ صد سالگیش تو خانه ی سالمندان، متوجه میشه هنوز وقت داره واسه ماجراجویی و تصمیم میگیره از پنجره ی اتاقش فرار کنه و کلی اتفاقِ جدید و مهیج رو رقم بزنه. این رمان نکاتِ خیلی جالبی داشت که به ذکرِ دو مورد بسنده میکنم:

1. رمان به دو بخش تقسیم میشه؛ چند فصل از رمان که در زمانِ حال اتفاق می افته و چند فصل هم در گذشته ی آلن، از کودکیش شروع میشه و در پایان به زمانِ حال گره میخوره! خیلی جالبه این اتفاق.

2. بخشِ نسبتأ زیادی از رمان تو یکی از فصل هاش، توی ایرانِ رقم میخوره که باز هم خیلی جالبه! اینکه یه نویسنده ی مطرحِ سوئدی تو یکی از رمان های معروفش که تو 35 کشور ترجمه و بیش از 8 میلیون نسخه ازش فروخته شده و حتی هم ازش ساخته شده، بخشی از رمانش رو به ایران اختصاص میده!

این رمان رو همه میتونن بخونن و لذت ببرن ازش و گاهی باهاش بخندن واقعأ!


سه. مردی به نامِ اوه:

رمانی که تازه شروع به خوندنش و همین اول کار از شخصیت اُوِه خوشم اومد. اثری که اشپیگل در موردش گفته: ی که از این رمان خوشش نیاد، بهتره هیچ کت نخونه و رتبه یکِ نیویورک تایمز و پرفروش ترین کتاب سالِ سوئد و از خوب های سایتِ آمازون بوده، چیزی نیست که بشه به سادگی ازش گذشت!


چهار. جزء از کل:

کتابِ بعدی ای که قصدِ خوندنش رو دارم و تازه رسیده به دستم و هنوز شروع نکرده، هیجان دارم واسه خوندنش! هر وقت خوندم مینویسم ازش.



:



یک. ددپول [ deadpool ]:

ساختار شکن ترین شخصیتِ مارول که خودش رو قهرمان نمیدونه، ولی کارهای فوق العاده ای انجام میده. شاید شوخ ترین ابر انسانِ های تخیلیِ هالیوود!



دو. ستیغ اره ای [ saw ridge ]:

یه ِ فوق العاده از یه کارگردانِ فوق العاده! مل گیبسون چیزی نمیسازه که بشه ندیدش! پیام و محتوای عالیه!



سه. گ - جزیره ی جمجمه [ kung - skull island ]:

یه ِ باحالِ دیگه واسه طرفدارای های تخیلی و فانتری!



چهار. فرا ماشینی [ ex - machina ]:

ِ علمی - تخیلی ای که من رو از آینده ی بشریت ترسوند و به فکر فرو برد. ببینید حتمأ!



پنج. دنیای ژوراسیک [ jur ic world ]:

اصولأ عاشقِ چنین های خفن و تخیلی ای هستم! اگه شما هم هستید، از دست ندید!




شیش. هیولایی صدا میزند [ a monster calls ]:

بیشتر از اینکه فانتزی باشه، مفهومی و معنا گرایانه بود واسه من.



هفت. کنستانتین [ constantine ]:

مذهبی ترین ِ هالیوودی ای که تو عمرم دیدم! این خیلی عجیب و سنگین بود واسم! و عجیبه که تا همین تابستان دیدنش رو عقب مینداختم و از دستم در رفته بود! واسه دوازده سیزده سال پیشه! ولی عجیب فوق العاده س!



های دیگه ای هم بودن که ارزش معرفی نداشتن! و اینکه من این ها رو یا دوبله و سانسور دیدم، یا زبان اصل و سانسور! پس شدیدا توصیه میکنم سمتِ نسخه های سانسور نشده نرید که من حوصله کشیدنِ بارِ گناهانِ شما ر ندارم! واسه خودم هم ندارم حتی! کمرم خم شده! پس به تقوا و اخلاق نزدیک تره که برید اشتراکِ فیلیمو ب ید و همه رو اخلاقی و خ ببینید :))) والاع!


هشت. گات:

سریالی که این روز ها به شدت سر و صدا کرده و شده نقل زبون خیلیا، یعنی بازی تاج و تخت رو هم از طریقِ همون اپلیکیشنِ فیلیمو دیدم! البته فصلِ هفتش رو و چند نکته به نظرم جالب اومد. اول اینکه طبقِ گزارشاتِ داده شده از طریق دوستانِ خوره ی و سریال، این سریال اصولأ تو نسخه ی اصلی، بی ادب و غیر اخلاقیه و جدای از قوی بودن نامه و بازیگران و کارگردانی و جلوه های ویژه ش، این بحثِ غیر اخلاقی بودن بخشی از قسمت هاش واقعأ غیر اخلاقی و تو ذوق زنه که میشد از نسخه ی سانسور شده ش عمقِ فاجعه رو فهمید که چقدر سانسور خور داره! ولی نکته ای که تو نسخه ی سانسور شده به چشمم اومد دو چیز بود، اول اون بخشی که یکی از ملکه ها، اون دختر مو کوتاهه که اسمشو یادم نیست، برمیگرده با اشاره ی دست به سمتِ شکمش به برادرش میفهمونه که من حامله ام و اینا، بعد داداشش برمیگرده میگه پدرِ این بچه کیه؟! خواهره یه پوزخند میزنه میگه خودت! بعد داداشِ میگه ولی مردم این رو نمیپسندن! که اینجا اون دیالوگ معروف رو میگه که پدر چی میگفت؟! یه شیر هیچ وقت خودش رو نگران عقاید یک نمیکنه!! یعنی با یه دیالوگِ م کلِ قضیه ی رابطه ی و باردار شدن از برادرش رو پو د!

نکته ی دوم ولی این بود که یه حرامزاده میتونه پادشاهِ بخشی از کره ی زمین باشه و ی اعتراضی نداشته باشه! هرچند که نیش و کنایه هایی بهش میزنن. ولی واقعأ نکته ی مهم و قابل تأملیه! اینکه یه فردِ حرامزاده که هیچ گناه و تقصیری تو نوعِ تولد و بوجود اومدنش نداره، بتونه اونقدر قوی بشه که پادشاه بشه! جالب بود واقعأ.


امیدوارم مفید بوده باشه و باحال!

منبع :
برچسب ها : متاعِ داغ - ,رمان ,خیلی ,سانسور ,واسه ,اینکه ,خیلی جالبه ,شروع میشه
متاعِ داغ ,رمان ,خیلی ,سانسور ,واسه ,اینکه ,خیلی جالبه ,شروع میشه
قلبِ [ وفا دارِ ] من

تو این دوره از تاریخ که ترانه و شعرها علاوه بر مزخزف بودن، حاوی نکات اخلاقی نادرست و مشوقِ خیانت و عشق های مثلثی و ذوزنقه ای و حتی مختلف الاَضلاع و در مواردی دایره ای هستن، که عشق و وفا داری و تعهد و باقیِ معیار های یک عشقِ واقعی رو به گل کشیده، آهنگِ قلبِ منِ شادمهر، با ترانه ی فوق العاده ش، به شدت به دلم نشست! خیلی حرفه ای و زیبا یه عشقِ واقعی و عمیق رو تو قالب ترانه کوبوند تو سر و صورتِ ترانه سراهای مدعی و عربده کشِ بی سواد که موزیک های ترانه هاشون چند صدهزارتا بازدید و هم داره متأسفانه.

خ ش خودتان ببینید:


عاشقم موندی حتی تو درد
هر کی جز تو ادعا کرد
از یه روزی هر چی خوب یا بد
قلب من جز تو همه رو خط زد

هر ی راهش سمت من افتاد
قلب من
عمدا اسمتو لو داد
راهشو
بستم اگه حسی داشت
پای تو موندن بیشتر ارزش داشت


منبع :
برچسب ها : قلبِ [ وفا دارِ ] من - ترانه ,عشقِ واقعی
قلبِ [ وفا دارِ ] من ترانه ,عشقِ واقعی
سرد

هوا این پایین خیلی سرده؛ ولی نه به سردیِ روابطِ اون بالا! تا وقتی که یه رابطهٔ گرم تو اون بالا پیدا نکنم، هر روز انگیزه م واسه بالا اومدن کمتر میشه. سرمای این پایین دوست داشتنی تره!


+ قسمتِ جدیدِ رادیو فانتوم رو هم از دست ندید به نظرم: اینجی

منبع :
برچسب ها : سرد
سرد
پدرتو بیشتر دوست داری یا مادرتو؟!
خا مادرتو! والاع!
چه سوالی بود از ما میپرسیدن؟! وجدانأ بیاید این قبیل سوالات مز ف ر به نسل های بعدی منتقل نکنیم! خیلی خیطه!
منبع :
برچسب ها : پدرتو بیشتر دوست داری یا مادرتو؟!
پدرتو بیشتر دوست داری یا مادرتو؟!
چگونه صد سال عمر کنیم؟!

ساده س! تمامِ بدبختی ها و داد و بیداد ها و بیشعوری ها و کم عقلی های بشر، به کفیِ کفشتون هم نباشه!

[ نصایح الجیمیون، بابِ سلامتیِ روح و روان، واکنش به اتفاقاتِ رو مخِ اطراف، صفحه ی 43، بندِ انفرادی، خطِ ویژه ]

منبع :
برچسب ها : چگونه صد سال عمر کنیم؟!
چگونه صد سال عمر کنیم؟!
کاسهٔ داغ
ازدواج مسئلهٔ خیلی مهمیه که افراد نظرات متفاوتی درموردش دارن؛ نظر هر ی هم واسه خودش محترمه و قابل دفاع؛ چون زندگی شخصیِ خودشه و به ی مربوط نیست. ولی یه سری هستن که مخالف ازدواج هستن. یه سریشون مخالف ازدواج تو سنِ پایین هستن و یه عده دیگه شون هم اساساً با معقولهٔ ازدواج دوشواری دارن. تا اینجای کار هم به احد الناسی مربوط نیست. کار جایی مورد پیدا میکنه که این دوستان پا و دست و حلق و بینیشون رو از حد و حدودِ خودشون فرا تر میبرن و بدون هیچ علم و آگاهی و تجربه ای حکم میدن واسه زندگی شخصی بقیه.
طرف 16 سالشه اومده تز میده درمورد مخالفت با ازدواج و محدودیت هایی که با ازدواج بوجود میاد. یه بحثی هست درمورد ازدواج و محدودیت و سد هایی که بعد از ازدواج بر سر راهِ پیشرفت دخترها قرار میگیره. خانم محترم! شما چه کاری میخوای با رفقات انجام بدی که با وجود همسر آینده ت نمیتونی انجام بدی؟ چه تفریح و سرگرمی و حرکتِ درست درمانی هست که نمیتونی بعد از ازدواج انجام بدی؟ و یا این بحث پیشرفت تحصیلی و کاری. اینکه فکر کنی بعد از ازدواج نه میتونی تفریح داشته باشی و نه پیشرفت، این به انتخابت بستگی داره که چه ی رو به عنوان شریک زندگیت انتخاب کنی. رفتی شوهر کردی که تفکرات جاهلانه و متعصبانهٔ ی طور تو مخش مور مور میکنه، بعد توقع تفریح و پیشرفت هم داری؟ خودت اشتباهی زدی آبجی! تو حق نداری نتیجهٔ یک انتخاب غلط رو تعمیم بدی به اصلِ ازدواج و همه رو از ازدواج منع کنی و ترس بندازی به جانِ بقیه. تو اشتباه انتخاب کردی؛ اشتباه. همین بحث واسه پسرهای فراری از ازدواج هم صدق میکنه که معلوم نیست چه پفکی میخوان بخورن که وجود همسر و تعهد، اجازه بهشون نمیده.
یا بحث ازدواج تو سن پایین. البته منظورم از پایین، ازدواج اجباری تو نه ده سالگی نیست. اساساً ازدواج اجباری تو این عصر، بدجور آدم رو یادِ عصر سنگ میندازه. بحث من ازدواج تو سنین 16-20 سالگیه که با توافق و رضایت و علاقهٔ دو طرفه شکل گرفته و یه سری سعی دارن این افراد رو از آینده بترسونن و بدبختی و فلاکتِ نمونه های مشابه تو سن پایین رو کنن تو حلق این طفلکیا. اول اینکه آخه داغان! تو گرفتی این بیچاره ها رو از نتیجهٔ ازدواجی میترسونی که اجباری بوده؟ درسته این؟ منطقیه؟ دوم اینکه الآن آمار طلاقِ ازدواج هایی که تو سی چهل سالگی رخ داد و به نتیجه نرسید، خیلی خوبه؟ هر ی تو سن بالا ازدواج کرده خوشبخت شده و شاد و باحال شده زندگیش؟ هر ی هم تو سن پایین ازدواج کرده بدبختی و فلاکتش تضمین شده س؟ نه دیگه! نه! باز هم بستگی به خودت و انتخابت داره.
خودت دوست داری تو سن 73 سالگی ازدواج کنی کن، ولی حق نداری بقیه رو نادرست هدایت و راهنمایی کنی. اگه دوست داری ازدواج نکنی نکن، ولی شکر میخوری بقیه رو ازش بترسونی! تو پاهای خودت رو داری؛ بقیه رو از مسیرِ اشتباهی ای که با پاهات رفتی نترسون! بقیه نه پاهای تو رو دارن و نه مسئول غلط تو هستن.
منبع :
برچسب ها : کاسهٔ داغ - ازدواج ,بقیه ,هستن ,اینکه ,سالگی ,اجباری ,ازدواج کرده ,دوست داری ,انجام بدی؟ ,وجود همسر ,مخالف ازدواج
کاسهٔ داغ ازدواج ,بقیه ,هستن ,اینکه ,سالگی ,اجباری ,ازدواج کرده ,دوست داری ,انجام بدی؟ ,وجود همسر ,مخالف ازدواج
معضل
1. دغدغه :
پازلِ گم شدهٔ اکثر نوشته های بلاگ که اگه هم باشه، رنگ و بوی دغدغه نداره.
2. حاشیه:
مسئلهٔ مورد علاقهٔ ما ایرانی ها؛ و ما بلاگر ها هم از این قاعده مستثنی نیستیم.

منبع :
برچسب ها : معضل
معضل
ویارِ بوفالو
هشت ماهه باردار بودی و من، درگیرِ مدیریتِ بحرانِ سرخ پوست ها. آن لعنتی ها حاضر به ترکِ وطنِ خود و تقدیمِ خاکشان به امپراطوری نبودند و تو، هوسِ گوشتِ بوفالو کردی. انقراضِ یک نسل از بوفالو ها، به فدای ویارانه ات عشقم.

[ بخشی از کتابِ خاطراتِ فرمانده ای که زنش را خیلی دوست داشت مثلا ]




جدی نوشت: نظامیان یی دستور داشتند که بوفالوها را بکشند تا سرخپوستها به غذا دسترسی نداشته باشند. - ۱۸۵۰

منبع :
برچسب ها : ویارِ بوفالو - بوفالو
ویارِ بوفالو بوفالو
پابلو

پابلو یه جوونِ باحاله. به معنای واقعیش. خیلی پر هیجان و شوخ؛ صدای خوبی داره و خوش خنده هم هست. وقتی 19 سالش بود، توی یه روزِ برفی، تو پایین شهرِ شیلدر عاشق شد و فرداش از رز، همسرش خواستگاری کرد. عجیب ترین خواستگاری ای که توی عمرم متوجهش شدم. نه نه نه! اشتباه نکنید! منظورم از عجیب ترین این نیست که مثلأ توی تو عمومیِ نه از رز خواستگاری کرده باشه یا وسطِ ِ توی سینما یهو رو ی سینما متنِ عاشقانه و خواستگاری ظاهر شده باشه، نه! منظورم از عجیب ترین روندِ عشق و رابطه و از همه مهم تر شروعِ این عشقیه که منجر به خواستگاری شده! اونم به فاصله ی یه روز! پابلو خودش واسم تعریف کرد؛ مو به مو! اینجا خیلی وقت واسه حرف زدن داریم. گفت که طبقِ عادتِ همیشگیش رفته بوده توی بستنی فروشیِ ف تنی و داغانِ آقای فرانکو بستنی شکلاتیِ خیلی یخ بخوره و طبقِ معمول ترش اصلأ واسش مهم نبود چرخش زمین به دورِ خورشید تو چه ح و شرایطیه و اون بیرون هوا چطوره! اون فقط براش این مهم بود که قصد داره بستنی شکلاتیِ خیلی یخ بخوره؛ همین! و چون پولش به قدری نبود که باهاش کرایه تا ی بده و بره بالا شهر تو بستنی فروشیِ خانمِ سیمِنتو، بستنی شکلاتیِ خیلی یخ بخوره، و به ازای بستنیِ خورده شده و پولِ داده نشده ش ساعت ها با آبِ خیلی یخ تر ظرف بشوره، ترجیح داد همون بستنی فروشیِ آقای فرانکو رو واسه ی عادتِ یخش انتخاب کنه. اون روز هم مثلِ همیشه با همون ژاکتِ آبیِ آسمونیِ کهنه و قدیمیش که یقه ش نخ کش شده بود ( و فقط همون یقه ش بیرون بود و دیده میشد ) و کاپشنِ پلاستیکیِ مشکیش که زیپش رو تا دندانه ی آ ش کشیده بود بالا و شلوار و کفشِ خا تریِ قدیمی ولی تمیزش واردِ بستنی فروشی شد. کلاهش رو که تا روی گوش هاش کشیده بود پایین رو در آورد و یه نگاه به پاتوقِ همیشگیش، یعنی صندلی و میزِ کنارِ شومینه انداخت که روبروش، یعنی بیرون از مغازه یه درختِ سرو بود. روی صندلی هم باید طبقِ معمولِ پابلو خالی میبود، ولی نبود! یه مستطیلِ منحنی دارِ صورتیِ کمرنگ بود که بالاش موهای صافِ مایی ریخته شده. طبیعتأ اون یه خانمِ نسبتأ محترمی ( میتونست کاملأ محترم باشه اگه پاتوق پابلو رو نمیکرد ) بود که ژاکتِ صورتی رنگِ کمرنگ پوشیده و موهای بلندِ صافش، ماییه. قسمت کمر به پایینش هم پشتِ صندلیِ جعبه طورِ مخصوصِ پابلو مخفی شده بود. پابلو میخواست بره یک راست پیشِ آقای فرانکو و از اون گلایه کنه بابتِ این گری، ولی ترجیح داد بره پیشِ خودِ گرِ صورتیِ کمرنگ پوشِ مو مایی و پاتوقِ دنجش رو پس بگیره. با قدم های ریز ولی سریعش رفت و به شونه ی راستِ اون خانم زد و گفت:

+ عذر میخوام خانم. یه اشتباهی پیش اومده.

اون خانم که اسمش رز بود در حالی که سرش توی کتاب بود و منتظرِ سرد شدنِ شیر کاکائو عه خیلی داغش بود، ( دلیلی نداره یه بستنی فروشی توی زمستون نوشیدنی های داغ هم نفروشه! هرچند تو فصل های دیگه هم میتونه بفروشه ) کمی تا قسمتی شوکه شد و شیر کاکائوش چپه نشد و نریخت روی کتابش ( رز دختری خونسرد است )، برگشت و گفت:

- سلام آقا. ببخشید. ولی چه اشتباهی؟!

خب بالا ه رز برگشت و پابلو تونست ببینه اِشغالگرِ صورتی کمرنگ پوش، چه شکلیه. اگه فکر میکنید باز هم بطورِ خیلی کلیشه ای اینجا عشق در یک نگاه رخ نداد، سخت در اشتباهید به دو دلیل. یک اینکه چیزی که پابلو در نگاهِ اول دید، به حدی زیبا و نجیب بود که اگه 500 هزار تا پسرِ شیلدر، نگاهش می ، اون کلیشه ی عشق در نگاه اول واسشون خاطره میشد و روزها حسرتِ بیشتر نگاه ن ش رو میخوردن. ( واقعأ کیه که دلش نخواد یه تصویر با جزئیاتِ دوتا چشمِ خیلی آبی و ابروی کشیده و بینیِ کوچولو و گونه های سرخ شده و موهای چتریِ مایی رو یه عمر نبینه؟! ) دو هم اینکه اولین جرقه واسه ایجادِ یک عشق واسه یک مرد همون چیزی بود که توی یک گفتم؛ زیبایی و نجابتی که تو همون برخوردِ اول پاچید تو قلب و عروقِ پابلو. ولی خب به یک دلیل بر اون دو دلیلِ ابت گل کاری کرد و بیخیالِ عشق و عاشقی شد. اونم ثروتمندیِ رز بود که از ظاهر و تیپش مشخص بود و صد البته سوییچِ ماشینِ مدل خیلی بالاش که حتی پابلو اسمش رو هم بلد نبود. ( البته فقر و بدبختیِ پابلو هم بی اثر نبود ) 15 ثانیه بعد از نگاهِ اول که اون اتفاقات واسش رخ داد، حسرتش رو قورت داد و گفت:

+ هیچی خانم. شما پاتوقِ پنج ساله ی من رو اِشغال کردید.

- جدی؟!

+ نه پس! شوخی! ( اصلأ به قیافه و لحنش نمیخورد شوخی کنه بر خلافِ همیشه )

- من معذرت میخوام آقای ...؟!

+ پابلو هستم. خانمِ ...؟!

- رز. پس من میرم رو یه میز دیگه.

+ عذر خواهی لازم نبود خانم رز. توی این شهرِ بزرگ روزانه میلیون ها بار اشتباه رخ میده که هیچ آسیبی به ی وارد نمیکنه، ولی ما آدما عاشقِ پیچیده تر اوضاعیم. من که ه نی با شما و خوردنِ بستنی شکلاتیِ یخِ همیشگیم در کنارتون رو ترجیح میدم به پیچشِ بیهوده ی یک اشتباه. شما رو نمیدونم.

رز لبخندی ریز زد و کتابش رو بست و گفت:

- تو پیچیده ترین لحظاتِ عمرم که قرار تا چند ساعت

بعد پیچیده تر هم بشه، منم تمایلی به اضافه یک پیچیدگیِ بیهوده ی دیگه به اون چند میلیون تای دیگه ندارم آقای پابلو.

پابلو هم خندید و درحالی که نگاهِ رز رو با نگاهش جواب میداد بلند گفت:

همون همیشگیِ یخ لطفأ! آقای فرانکو!

رز دوباره لبخند زد و با طعمِ طعنه گفت:

- یحتمل تازه از توی کوره ی آجر پزی، یه دیوونه در آوردن که خیلی عطش داره و از بستنی شکلاتیِ خیلی یخ هم خوشش میاد.

و بعد از اتمامِ جمله هم لبخندی زد که به پابلو بفهمونه اونم شوخه.

پابلو توی دلش گفت که اصلأ بهش نمیاد با این سر و وضع شوخ طبع هم باشه، ولی خودش شروع کرد و پوزخند زد و گفت:

+ شایدم از لباسشوییِ یه خشک شویی تو بالا شهر، یه دیوونه ی اتو کشیده ی خیلی خوشگل و پولدار در اومده که سرش پشتِ چراغ قرمز خورده به فرمونِ ماشین فضاییش و اومده تو یه بستنی فروشیِ داغانِ پایین شهر شیر کاکائو عه خیلی داغ بخوره.

بعد جفتشون زدن زیر خنده و آقای فرانکو هم م نِ خنده هاشون بستنی شکلاتیِ پابلو رو آورد.

رز میخندید و گفت:

- ولی درمورد پولدار بودن و این ماشین اشتباه کردی. چون اینا فوقش تا فردا واسه من باشن. شرکای تجاری پدرم سرش کلاه گذاشتن و اونو با کلی تعهدِ مالی تنها گذاشتن و رفتن. تا چند ساعتِ دیگه تو از من ثروتمند تری. ( لبخندی که به زور زد ) الآن هم از پیچیدگی های خونه و اون بالا شهرِ شلوغ پلوغ زدم بیرون و اومدم اینجا، که بهش میگن پایین شهر تا توی خودم و آرامشِ اینجا و این کتاب و شیر کاکائو گم بشم. بستنی شکلاتیِ یخت داره آب میشه پابلو. ( بازم خندید. اون یه دخترِ قوی عه )

پابلو درحالی که داشت از ریزش بستنیِ شکلاتیِ یخش روی میز با لیس زدن جلوگیری میکرد عمیقأ بخاطر حرف های رز ناراحت شد، ولی چند لحظه نگذشت که به دلیل همون حرف های رز عمیقأ خوشحال شد. اون حالا میتونست پروژه ی عشق در یک نگاهِ کلیشه ای رو که حالا دیگه کلیشه نبود رو ادامه بده و حتی به عشق توی چندین میلیون بار نگاه در تمامِ عمر فکر کنه. رز حالا در دسترسش بود. چون تا چند ساعتِ دیگه اونم مثلِ خودش بدبخت و بیچاره میشد؛ و شاید به گفته ی رز وضعش بهتر از رز هم میشد. خیلی سعی کرد خوشحالیش رو توی ابراز تأسفش نشون نده و موفق هم شد. اونا تا پایان روز اونجا با هم حرف زدن و پابلو هر لحظه به اندازه چند سال عاشق رز میشد و رز به اندازه ی کلِ عمرش به حرف ها و شوخی های تمیزِ پابلو خندید. ( رز توی یه خانواده ی خیلی شیک و رسمی بزرگ شده بود که خنده های بلند و طولانی دور از شأنش بود ) اون روز تموم شد و قرارِ روزِ بعد رو هم گذاشتن و فرداش پابلو مصمم ترین پسرِ دنیا بود که میخواست اون رزِ لعنتی فقط واسه خودش باشه. در لحظاتی از رز خواستگاری کرد که اموالِ پدرش توسطِ بانک و طلب کار ها مصادره میشد. رز از همین مسئله به عشقِ پابلو رسید و قبول کرد. ولی دلیل نمیشد پابلو توی ملاقات با پدرِ رز یه کتک درست حس نخوره! زمان فاکتور مهمی واسه این اتفاق بود؛ ولی پابلو هیچ وقت زمان شناس نبود!

اونا ازدواج و زندگیشون رو توی یه خونه ی کوچیکِ ساده تو پایین شهر شروع و پابلو هم به معدن اومد و هفت سالی هست اینجا مشغول به کاره. و سه سالی میشه دختر کوچولوی 6 ساله ش داره با قدرتِ تموم با سرطانِ لعنتی مبارزه میکنه و تنها نیست. پابلو و رز هم پا به پاش دارن مبارزه میکنن تا هزینه های سرسام آورِ دارو و درمان رو به دست بیارن. ع ِ سارین رو دیدم. دختر کوچولوی پابلو رو میگم. خیلی خوشگله و قطعأ به رز رفته. پابلو خیلی فاجعه س چون. یادمه یه بار از پابلو دلیلِ شوخ و شنگول بودنِ همیشگیش رو پرسیدم و کوتاه و گنگ جواب داد:

یادمه بچه که بودم خیلی جدی تر بودم.

و باز خندید و یه جوکِ بی مزه هم تعریف کرد که فقط خودش بهش خندید. ولی من تازه به مفهومِ جوابش پی بردم. واکنشِ پابلو به سختی های زندگیش، آه و ناله و خودزنی و خودکشی و افسردگی های حاد نبوده، رفته به رفته با گذشتِ زمان و سخت تر شدنِ اوضاعِ زندگیش به این باور رسیده که تنها راه واسه زنده موندن در برابر سختی های زندگی خندیدن و آواز خوندن و جوک تعریف ه، حتی اگه بی مزه باشه!

راستی! شک ندارم پابلو با دهنِ باز و لبخند به لب خواهد مرد. اون و رز و سارین، خیلی قوی ان! خیلی.


منبع :
برچسب ها : پابلو - پابلو ,خیلی ,بستنی ,شکلاتیِ ,نبود ,واسه ,بستنی شکلاتیِ ,آقای فرانکو ,شکلاتیِ خیلی ,بستنی فروشیِ ,عجیب ترین
پابلو پابلو ,خیلی ,بستنی ,شکلاتیِ ,نبود ,واسه ,بستنی شکلاتیِ ,آقای فرانکو ,شکلاتیِ خیلی ,بستنی فروشیِ ,عجیب ترین
پابلو

پابلو یه جوونِ باحاله. به معنای واقعیش. خیلی پر هیجان و شوخ؛ صدای خوبی داره و خوش خنده هم هست. وقتی 19 سالش بود، توی یه روزِ برفی، تو پایین شهرِ شیلدر عاشق شد و فرداش از رز، همسرش خواستگاری کرد. عجیب ترین خواستگاری ای که توی عمرم متوجهش شدم. نه نه نه! اشتباه نکنید! منظورم از عجیب ترین این نیست که مثلأ توی تو عمومیِ نه از رز خواستگاری کرده باشه یا وسطِ ِ توی سینما یهو رو ی سینما متنِ عاشقانه و خواستگاری ظاهر شده باشه، نه! منظورم از عجیب ترین روندِ عشق و رابطه و از همه مهم تر شروعِ این عشقیه که منجر به خواستگاری شده! اونم به فاصله ی یه روز! پابلو خودش واسم تعریف کرد؛ مو به مو! اینجا خیلی وقت واسه حرف زدن داریم. گفت که طبقِ عادتِ همیشگیش رفته بوده توی بستنی فروشیِ ف تنی و داغانِ آقای فرانکو بستنی شکلاتیِ خیلی یخ بخوره و طبقِ معمول ترش اصلأ واسش مهم نبود چرخش زمین به دورِ خورشید تو چه ح و شرایطیه و اون بیرون هوا چطوره! اون فقط براش این مهم بود که قصد داره بستنی شکلاتیِ خیلی یخ بخوره؛ همین! و چون پولش به قدری نبود که باهاش کرایه تا ی بده و بره بالا شهر تو بستنی فروشیِ خانمِ سیمِنتو، بستنی شکلاتیِ خیلی یخ بخوره، و به ازای بستنیِ خورده شده و پولِ داده نشده ش ساعت ها با آبِ خیلی یخ تر ظرف بشوره، ترجیح داد همون بستنی فروشیِ آقای فرانکو رو واسه ی عادتِ یخش انتخاب کنه. اون روز هم مثلِ همیشه با همون ژاکتِ آبیِ آسمونیِ کهنه و قدیمیش که یقه ش نخ کش شده بود ( و فقط همون یقه ش بیرون بود و دیده میشد ) و کاپشنِ پلاستیکیِ مشکیش که زیپش رو تا دندانه ی آ ش کشیده بود بالا و شلوار و کفشِ خا تریِ قدیمی ولی تمیزش واردِ بستنی فروشی شد. کلاهش رو که تا روی گوش هاش کشیده بود پایین رو در آورد و یه نگاه به پاتوقِ همیشگیش، یعنی صندلی و میزِ کنارِ شومینه انداخت که روبروش، یعنی بیرون از مغازه یه درختِ سرو بود. روی صندلی هم باید طبقِ معمولِ پابلو خالی میبود، ولی نبود! یه مستطیلِ منحنی دارِ صورتیِ کمرنگ بود که بالاش موهای صافِ مایی ریخته شده. طبیعتأ اون یه خانمِ نسبتأ محترمی ( میتونست کاملأ محترم باشه اگه پاتوق پابلو رو نمیکرد ) بود که ژاکتِ صورتی رنگِ کمرنگ پوشیده و موهای بلندِ صافش، ماییه. قسمت کمر به پایینش هم پشتِ صندلیِ جعبه طورِ مخصوصِ پابلو مخفی شده بود. پابلو میخواست بره یک راست پیشِ آقای فرانکو و از اون گلایه کنه بابتِ این گری، ولی ترجیح داد بره پیشِ خودِ گرِ صورتیِ کمرنگ پوشِ مو مایی و پاتوقِ دنجش رو پس بگیره. با قدم های ریز ولی سریعش رفت و به شونه ی راستِ اون خانم زد و گفت:

+ عذر میخوام خانم. یه اشتباهی پیش اومده.

اون خانم که اسمش رز بود در حالی که سرش توی کتاب بود و منتظرِ سرد شدنِ شیر کاکائو عه خیلی داغش بود، ( دلیلی نداره یه بستنی فروشی توی زمستون نوشیدنی های داغ هم نفروشه! هرچند تو فصل های دیگه هم میتونه بفروشه ) کمی تا قسمتی شوکه شد و شیر کاکائوش چپه نشد و نریخت روی کتابش ( رز دختری خونسرد است )، برگشت و گفت:

- سلام آقا. ببخشید. ولی چه اشتباهی؟!

خب بالا ه رز برگشت و پابلو تونست ببینه اِشغالگرِ صورتی کمرنگ پوش، چه شکلیه. اگه فکر میکنید باز هم بطورِ خیلی کلیشه ای اینجا عشق در یک نگاه رخ نداد، سخت در اشتباهید به دو دلیل. یک اینکه چیزی که پابلو در نگاهِ اول دید، به حدی زیبا و نجیب بود که اگه 500 هزار تا پسرِ شیلدر، نگاهش می ، اون کلیشه ی عشق در نگاه اول واسشون خاطره میشد و روزها حسرتِ بیشتر نگاه ن ش رو میخوردن. ( واقعأ کیه که دلش نخواد یه تصویر با جزئیاتِ دوتا چشمِ خیلی آبی و ابروی کشیده و بینیِ کوچولو و گونه های سرخ شده و موهای چتریِ مایی رو یه عمر نبینه؟! ) دو هم اینکه اولین جرقه واسه ایجادِ یک عشق واسه یک مرد همون چیزی بود که توی یک گفتم؛ زیبایی و نجابتی که تو همون برخوردِ اول پاچید تو قلب و عروقِ پابلو. ولی خب به یک دلیل بر اون دو دلیلِ ابت گل کاری کرد و بیخیالِ عشق و عاشقی شد. اونم ثروتمندیِ رز بود که از ظاهر و تیپش مشخص بود و صد البته سوییچِ ماشینِ مدل خیلی بالاش که حتی پابلو اسمش رو هم بلد نبود. ( البته فقر و بدبختیِ پابلو هم بی اثر نبود ) 15 ثانیه بعد از نگاهِ اول که اون اتفاقات واسش رخ داد، حسرتش رو قورت داد و گفت:

+ هیچی خانم. شما پاتوقِ پنج ساله ی من رو اِشغال کردید.

- جدی؟!

+ نه پس! شوخی! ( اصلأ به قیافه و لحنش نمیخورد شوخی کنه بر خلافِ همیشه )

- من معذرت میخوام آقای ...؟!

+ پابلو هستم. خانمِ ...؟!

- رز. پس من میرم رو یه میز دیگه.

+ عذر خواهی لازم نبود خانم رز. توی این شهرِ بزرگ روزانه میلیون ها بار اشتباه رخ میده که هیچ آسیبی به ی وارد نمیکنه، ولی ما آدما عاشقِ پیچیده تر اوضاعیم. من که ه نی با شما و خوردنِ بستنی شکلاتیِ یخِ همیشگیم در کنارتون رو ترجیح میدم به پیچشِ بیهوده ی یک اشتباه. شما رو نمیدونم.

رز لبخندی ریز زد و کتابش رو بست و گفت:

- تو پیچیده ترین لحظاتِ عمرم که قرار تا چند ساعت

بعد پیچیده تر هم بشه، منم تمایلی به اضافه یک پیچیدگیِ بیهوده ی دیگه به اون چند میلیون تای دیگه ندارم آقای پابلو.

پابلو هم خندید و درحالی که نگاهِ رز رو با نگاهش جواب میداد بلند گفت:

همون همیشگیِ یخ لطفأ! آقای فرانکو!

رز دوباره لبخند زد و با طعمِ طعنه گفت:

- یحتمل تازه از توی کوره ی آجر پزی، یه دیوونه در آوردن که خیلی عطش داره و از بستنی شکلاتیِ خیلی یخ هم خوشش میاد.

و بعد از اتمامِ جمله هم لبخندی زد که به پابلو بفهمونه اونم شوخه.

پابلو توی دلش گفت که اصلأ بهش نمیاد با این سر و وضع شوخ طبع هم باشه، ولی خودش شروع کرد و پوزخند زد و گفت:

+ شایدم از لباسشوییِ یه خشک شویی تو بالا شهر، یه دیوونه ی اتو کشیده ی خیلی خوشگل و پولدار در اومده که سرش پشتِ چراغ قرمز خورده به فرمونِ ماشین فضاییش و اومده تو یه بستنی فروشیِ داغانِ پایین شهر شیر کاکائو عه خیلی داغ بخوره.

بعد جفتشون زدن زیر خنده و آقای فرانکو هم م نِ خنده هاشون بستنی شکلاتیِ پابلو رو آورد.

رز میخندید و گفت:

- ولی درمورد پولدار بودن و این ماشین اشتباه کردی. چون اینا فوقش تا فردا واسه من باشن. شرکای تجاری پدرم سرش کلاه گذاشتن و اونو با کلی تعهدِ مالی تنها گذاشتن و رفتن. تا چند ساعتِ دیگه تو از من ثروتمند تری. ( لبخندی که به زور زد ) الآن هم از پیچیدگی های خونه و اون بالا شهرِ شلوغ پلوغ زدم بیرون و اومدم اینجا، که بهش میگن پایین شهر تا توی خودم و آرامشِ اینجا و این کتاب و شیر کاکائو گم بشم. بستنی شکلاتیِ یخت داره آب میشه پابلو. ( بازم خندید. اون یه دخترِ قوی عه )

پابلو درحالی که داشت از ریزش بستنیِ شکلاتیِ یخش روی میز با لیس زدن جلوگیری میکرد عمیقأ بخاطر حرف های رز ناراحت شد، ولی چند لحظه نگذشت که به دلیل همون حرف های رز عمیقأ خوشحال شد. اون حالا میتونست پروژه ی عشق در یک نگاهِ کلیشه ای رو که حالا دیگه کلیشه نبود رو ادامه بده و حتی به عشق توی چندین میلیون بار نگاه در تمامِ عمر فکر کنه. رز حالا در دسترسش بود. چون تا چند ساعتِ دیگه اونم مثلِ خودش بدبخت و بیچاره میشد؛ و شاید به گفته ی رز وضعش بهتر از رز هم میشد. خیلی سعی کرد خوشحالیش رو توی ابراز تأسفش نشون نده و موفق هم شد. اونا تا پایان روز اونجا با هم حرف زدن و پابلو هر لحظه به اندازه چند سال عاشق رز میشد و رز به اندازه ی کلِ عمرش به حرف ها و شوخی های تمیزِ پابلو خندید. ( رز توی یه خانواده ی خیلی شیک و رسمی بزرگ شده بود که خنده های بلند و طولانی دور از شأنش بود ) اون روز تموم شد و قرارِ روزِ بعد رو هم گذاشتن و فرداش پابلو مصمم ترین پسرِ دنیا بود که میخواست اون رزِ لعنتی فقط واسه خودش باشه. در لحظاتی از رز خواستگاری کرد که اموالِ پدرش توسطِ بانک و طلب کار ها مصادره میشد. رز از همین مسئله به عشقِ پابلو رسید و قبول کرد. ولی دلیل نمیشد پابلو توی ملاقات با پدرِ رز یه کتک درست حس نخوره! زمان فاکتور مهمی واسه این اتفاق بود؛ ولی پابلو هیچ وقت زمان شناس نبود!

اونا ازدواج و زندگیشون رو توی یه خونه ی کوچیکِ ساده تو پایین شهر شروع و پابلو هم به معدن اومد و هفت سالی هست اینجا مشغول به کاره. و سه سالی میشه دختر کوچولوی 6 ساله ش داره با قدرتِ تموم با سرطانِ لعنتی مبارزه میکنه و تنها نیست. پابلو و رز هم پا به پاش دارن مبارزه میکنن تا هزینه های سرسام آورِ دارو و درمان رو به دست بیارن. ع ِ سارین رو دیدم. دختر کوچولوی پابلو رو میگم. خیلی خوشگله و قطعأ به رز رفته. پابلو خیلی فاجعه س چون. یادمه یه بار از پابلو دلیلِ شوخ و شنگول بودنِ همیشگیش رو پرسیدم و کوتاه و گنگ جواب داد:

یادمه بچه که بودم خیلی جدی تر بودم.

و باز خندید و یه جوکِ بی مزه هم تعریف کرد که فقط خودش بهش خندید. ولی من تازه به مفهومِ جوابش پی بردم. واکنشِ پابلو به سختی های زندگیش، آه و ناله و خودزنی و خودکشی و افسردگی های حاد نبوده، رفته به رفته با گذشتِ زمان و سخت تر شدنِ اوضاعِ زندگیش به این باور رسیده که تنها راه واسه زنده موندن در برابر سختی های زندگی خندیدن و آواز خوندن و جوک تعریف ه، حتی اگه بی مزه باشه!

راستی! شک ندارم پابلو با دهنِ باز و لبخند یه لب خواهد مرد. اون و رز و سارین، خیلی قوی ان! خیلی.


منبع :
برچسب ها : پابلو - پابلو ,خیلی ,بستنی ,شکلاتیِ ,نبود ,واسه ,بستنی شکلاتیِ ,آقای فرانکو ,شکلاتیِ خیلی ,بستنی فروشیِ ,عجیب ترین
پابلو پابلو ,خیلی ,بستنی ,شکلاتیِ ,نبود ,واسه ,بستنی شکلاتیِ ,آقای فرانکو ,شکلاتیِ خیلی ,بستنی فروشیِ ,عجیب ترین
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است یاسمین فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © Yasamin 2016-2017