تِد در سرزمین وبلاگستان

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ تِد در سرزمین وبلاگستان خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان تِد در سرزمین وبلاگستان برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

یه مسابقه، یه شهر، یه هوای تازه

تو خیابون ها که راه میرم، ملت رو که نگاه میکنم، انگار یه عمو گِ بزرگ وسط شهر و ه و بالا پایین میپره و دست هاشو اینور اونور میکنه و با خنده ی میگه :

" کی از همه قشنگ تره؟! "

بعد یه مشت دخترِ شبیه هم که لباس و قیافه هاشون مثلِ همه از یه طرف داد میزنن:

" من من من "

ولی عمو! تو اگه موهای و چشم های آبی و دماغ گربه ای و گونه عروسکی و لبِ شتری و سی... [ !!!!!!!!!! error! 404 not found ! صفحه پیوند ها! از این رنگی رنگی ها ] خلاصه اگه این ها ر میدیدی هرگز این سؤال مس ه ر نمیپرسیدی! تکرار نشه عمو! اینجا همه ملکه و پرنسس و بانوی برگزیده و ایناییم!

یه وَرِ دیگه یه مشت پسرِ هورمونیِ آرنولد نما و مجددا شبیه به هم با جیغ و دست و هورا میپرن هوا و میگن:

نه آبجی! این چه حرفیه! قطعأ " من من من " ولی ببین عامو! [ با چشم اشاره به دورِ گردن و سر و بازو و کمر و error not found 404 و مدل مو و دماغِ عمل شده و باقی جاهای عمل شده میکند ] هیچی دگه! دگه دگه!

باز عمو گ بزرگه یه پوزخند میزنه و یه دور میچرخه با همه یه دست میده و میدَوِه میاد وسط شهر با همون دست های چرخونش داد میزنه:

خا حالا که اینجور شد " کی از همه پولدار تره؟! "

باز همون دختر پسر های شبیه به هم، از سر و کولِ هم بالا میرن که بگن:

مس ه میکنی عمو؟! تیپ ر ببین تو! همه مارک سرِ جدم! اپلِ گاز زده ر ببین جانِ من! ل وس ر نمیبینی؟! [ فلامینگویی می ایستد ] ساعت رول نرفت تو چشمت؟! پس با اجازه باقی بروبچ " من من من "

منم اونجا دلم واسه عمو قناد تنگ میشه، واسه یه هوای تازه، یه تنفسِ آزاد وسطِ یه برنامه ی شلوغ، یه برنامه ی جدید، دلم واسه عمو قناد تنگ میشه، که بیاد وسط شهر بالا پایین بپره و به سمتِ وجی شهر حرکت کنه و دست هاشو با هم به چپ و راست ت بده و بگه:

" یهههههههههه برنامه ببینیم یههههههههه برنامه ببینیم "


منبع :
برچسب ها : یه مسابقه، یه شهر، یه هوای تازه - برنامه ,واسه ,ببین ,شبیه ,برنامه ببینیم ,بالا پایین
یه مسابقه، یه شهر، یه هوای تازه برنامه ,واسه ,ببین ,شبیه ,برنامه ببینیم ,بالا پایین
من اونی ام که باید به حرفش گوش کنی!


ببین منو! من اونی ام که باید به حرفش گوش کنی داغان!

برو و پروفایلت رو سیاه کن و هیچ شکری نخور! فقط پروفایلت رو سیاه کن!

برو تو اینستا و توییتر و وبلاگ و کانال تلگرامی و هر شبکه اجتماعی ای که در دسترس داری، پست و کپشنِ تسلیت بذار و شعر و متن های غمگینِ اشک در بیار منتشر کن و هیچ پفکی نخور!

برو و تو این اوضاع که هم وطن های کُردِت دارن تو سرما میلرزن و غمِ از دست دادنِ جیگر گوشه هاشون، رو قلبشون سنگینی میکنه، وقتی که چادر و پتو و دارو و آب و غذا و س ناه ندارن و کمبود های اساسیشون حس میشه، برو و زوم کن رو مسکن مهر و دعواهای مز فِ ! ع های هایِ ز له و انفجار های مصر و ایتالیا و هم بزن تنگِ های مسکن مهر و تِ قبل رو بکوب! کی به کیه؟! مثل دفعه ی قبل، وقتی که به ک نفوذ کرد و هم وطن هات رو تیکه تیکه کرد و یه عده لاشخورِ بی شرفِ دیگه با دم هاشون گردو و فندق و بادوم و سنگ حتی میش تن که " آخ جان! حالا میتونم ت و حزبِ مقابل رو بکوبم! بزن بریم پسر " لاشخوریِ که چپ و راست نداره! ما که از این حرف ها نداریم با هم اصن!

برو و فقط پفک و چیپس و ذرت مکزیکی و باقیِ تنقلات رو بخور و فقط شعار بده! هم وطن های آواره ت الآن هیچ نیازِ خاص و ومی ای ندارن، اونا فقط پروفایل سیاه و کپشن های تسلیت و پست های غمگین و دعواهای ِ چپ و راستِ تو رو میخوان! دست گذاشتن زیر چونه شون و یه پا گذاشتن رو پای دیگه و فقط همین ها رو میخوان! برو و با این کارها دل و لبشون رو شاد و خندون کن پسر! بدو! بدو! بدو که دیر شد پسر!


+ من فکر می فقط میتونم دعا کنم واسه سلامتیِ زیر آوار مونده ها و آسیب دیده ها و طلبِ صبر واسه خانواده های عزیزِ کُرد که عزیز از دست دادن، ولی یکم که گذشت فهمیدم نه! خیلی کمک های دیگه هم میشه کرد! از اهدای خون گرفته تا کمک های نقدی و غیر نقدی! به نظرم وقتشه دست از شعار زدگی و صرفأ احساسی عمل ِ خالی برداریم و عملأ، در حد و اندازه ی خودمون کمک کنیم به هم وطن های عزیزمون که روزهای سختی رو پیشِ رو دارند!

لطفأ این لینک رو مطالعه کنید و حد الامکان کمک کنید: اینجا و #780*

منبع :
برچسب ها : من اونی ام که باید به حرفش گوش کنی! - سیاه
من اونی ام که باید به حرفش گوش کنی! سیاه
انحراف ناپذیران

اونایی که کتاب میخونن، واقعأ کتاب میخونن، کتابِ خوب میخونن، به همراهش فکر میکنن، این افراد همرنگِ جماعت منحرف نمیشن! نیستند هرجا هرچی شد، دنبالِ گله سرشون رو بندازن پایین و بیفتن دنبال گَله! ولی به وقتش، وقتی بفهمن اشتباه ، تعصب بیخودی ج نمیکنن! لازم باشه میکوبن، از نو میسازن! بیایم کتابخوانِ واقعی باشیم! 24 آبان، روزِ کتاب و کتابخوانی رو تبریک میگم.
+
تو کانال یه کاری رو شروع کردیم؛ کتابِ جز از کل رو داریم صوتی میخونیم و میذاریم تو کانال. با هم و به صورتِ چرخشی. تا الآن دو نفر داوطلب شدن و قسمتِ اول رو هم خودم خوندم و ب گذاشتم تو کانال و قصد دارم این کار رو ادامه بدم. چون واقعأ لذت بخشه! با هم کتاب خوندن، اونم به این شکل خیلی حال میده! امشب رو هم یکی دیگه از دوستان خواهد خوند و فردا شب رو هم یکی دیگه. از بینِ شما هم هر دوست داره به ما ملحق شه و تو دور قرار بگیره، لطف کنه به آی دیِ بنده تو تلگرام پیام بده تا از صفحاتِ مربوطه ی کتاب ع بگیرم و بفرستم واسش تا جمعمون گرم تر بشه و حالش بیشتر.
کانال که اون بالای صفحه هست، آی دیِ منم [email protected] هستش.
منتظر شماع هستیم خلاصه ;)
منبع :
برچسب ها : انحراف ناپذیران - کتاب ,کانال ,میخونن، ,کتاب میخونن،
انحراف ناپذیران کتاب ,کانال ,میخونن، ,کتاب میخونن،
احتکار
پست رو با یه سؤال شروع کنم! " ما چرا اینجوری ایم ناقوساً؟ "
منظورم از این سؤالِ فلسفی و عرفانی چیه؟! خب دلایل زیادی هست که باعث میشه این سؤال تو ذهنِ من و شاید عده ای به وجود بیاد که در ادامه بهش میپردازم.
اول اینکه مراد از سفر برگشت و حالش هم خوبه و سلام هم میرسونه! حالا اینکه مراد وجود خارجی داره یا نه اصلاً مهم نیست؛ ولی اینکه مراد از " ما " در سؤال مطروحه چی میتونه باشه اهمیت داره! این " ما " هم میتونه تعمیم داده شه به ما ایرانی ها و هم در بستر بزرگ و وسیع تر، به مردم جهان و بشریت و در یک کلام انسان! یعنی سؤال اصلش اینه که " ما انسان ها چرا اینجوری ایم ناقوساً؟! "خب این از اولین ابهامی که رفع شد! ولی برسیم به مهم ترین ابهام و گره ای که تو سؤال هست و لازمه که یکی دست و در صورت نیاز دندان ها ر بندازه تو کار که بازش کنه! هرچند که باز گره با دندان بهداشتی و علمی نیست، ولی خا چه میشه کرد؟!
من تو این پست به جامعه ی جهانی و بشریتِ حالِ حاضر کاری ندارم! به من چه که ملتِ نائورو اونجوی ان ناقوسأ؟! یا اینکه مردمانِ کریباتی چرا یه جوری ان هم به من ربط نداره حتی ناقوسأ! ولی اینکه ما، یعنی ملت و خطه ی شهید پرور و تاریخی با تمدنِ چند هزار ساله و فرهنگِ غنی و کامل و فا و این قبیل بذله گویی های بیهوده، چرا ما اینجوری هستیم ناقوسأ، این به من ربط داره! ما ایرانی ها یکی از مهربان ترین، با معرفت ترین، با مرام ترین، انسان ترین، خَیٌِر ترین و باحال ترین مردمانِ جامعه ی جهانی هستیم! یعنی حتی تو این قضایا حتی از خودِ ژاپنی ها هم بهتریم! فقط یه سری پیش زمینه و مقدمات لازم داریم واسه بروز و جوشش این خوبی و مهربانی ها که واستون لیست میکنم:

1. بروزِ ای از بیماری های خاص در همدیگر مثلِ: تیفوس، اِبولا، مالاریا، آنفلوانزای اسپانیایی، تبِ زرد، فلجِ اطفال، طاعون، سِل، ایدز، وبا، حصبه، و انواع و اقسامِ سرطان!
2. نقصِ عضو شاملِ: قطعِ دست از بازو یا آرنج [ با تخفیف پاییزه ] ، قطعِ پا از ران یا ساقِ پا [ طرف قرارداد فرهنگیان ] ، و نصف شدگی از پهنا و دو شقه شدن و در آ قطعِ سر از بیخ!
3. مرگ به دلایلِ مختلف مانندِ: خفگی بر اثر فشارِ زیادِ خطِ فقر بر نواحی مختلفِ گردن و شدگی، گرسنگی و سوء هاضمه ی حاد، تصادف بر اثرِ کارِ در خیابان [ ک نِ کار ] ، زیر آوار ماندن در معدن یا سوختی و خا تر شدن در پلاسکو، آزار ِ ک ن و مرگ بر اثر بیماری های لا علاج و پر هزینه!
4. وقوع جنگ: حمله ی اسکندر مقدونی، حمله ی مغول، حمله ی اعراب، جنگِ با رومیانِ باستان، جنگِ جهانیِ دوم، جنگِ با صدام و رژیم بعثی، حمله ی همه جانبه ی فضایی ها به زودی!
5. رخ داد های طبیعی و الکی مثلأ طبیعی مثلِ: خشک سالی و قحطیِ بزرگ [ 1917 - 1919 توسط بریتانیای کهیر ] ، ز له های بم و رودبار و آذربایجان و کرمانشاه، سونامی، سِیل، رعد و برق، سوراخ شدگیِ زمین، نصف شدن کره ی زمین!
6. نفخ صور اسرافیل و آغاز قیامت: اون لحظه ای که کل مردم جهان به اذنِ خدا و با صور اول میمیرن، یه گروه ایرانی از اون دنیا اسنپ میگیرن، سوار بر بالِ فرشتگانِ اسنپی، درحالی که پشتشان پر از کمک های انسان دوستانه مثلِ مایو عه میکی موسی و باب اسفنجی ای، رک سفیدِ توری، پیژامه خط خطی راه راه، زیر پوش آبی مشد ماشاءاللهی، قلیان با طعم های مختلفِ دو سیب و نعنایی و می ، چند با سیگارِ مارلبرو و کاپتان بلک و تیر و بهمن و باقی، مودم اینترنت با بسته های حجمیِ نامحدود با حجمِ محدودِ مخابرات، مونوپاد جهتِ گرفتن سلفی با مردگان و اهلِ رجعت و خِیلِ کمک های بشردوستانه و لازم و ضروریِ دیگه به زمین میان تا به ملتِ مرده کمک کنن! هر کدوم هم یه سگ دنبال خودشون راه انداختن که ملت ر از زیر آوار زنده پیدا کنن که جبرئیلِ امین رو به این گروهِ ایرانی برمیگرده میگه: داداشام! دارید اشتباه میزنید! کار از کار گذشته دگه! بابا قیامت شده دوستان! قیامت! همینجا هم دست از سر ما برنمیدارین راحت کارمون ر کنیم؟! جمع کنید بساطتان ر برگردید بالا! [ بیسیم به دهان گرفته و میگوید: خششششسخخخسسششخششچجسش جبرئیل جبرئیل عزرائیل! خشششششخخخجچچشششش عزرائیل جان به گوشی؟!عزرائیل داداش! قربون دستت! اون یارو که مایو عه میکی موسی و باب اسفنجی آورده رو دوباره جانش ر بگیر! دمت گرم! جبران میکنم ]

بله خلاصه! ما مهربون ترین و با معرفت و مرام ترین ترین مردمان جهان رو داریم! اگه شرایط و اتفاقاتِ بالا فراهم شه!
حالا به نظرتان، واقعأ چرا ما اینجوری ایم ناقوسأ؟! این حجم از مهربانی و محبت رو در طولِ سال و عمرمون کجا احتکار میکنیم؟! چرا در طولِ عمر و زندگی تقسیمش نمیکنیم؟! حتمأ باید ز له ای، سیلی، سونامی ای، قیامتی چیزی بشه که مهربان شیم؟!
منبع :
برچسب ها : احتکار - سؤال ,اینکه ,ترین، ,انسان ,ایرانی ,اینجوری ,اینکه مراد ,میکی موسی ,مردم جهان
احتکار سؤال ,اینکه ,ترین، ,انسان ,ایرانی ,اینجوری ,اینکه مراد ,میکی موسی ,مردم جهان
بزرگوار میفرماد: بععععععع

بععععععععع! بروبچه های بیان! ح ون چطوره؟! بعععععععد که نیستید خ نکرده؟! خب خدا رو شکر! امروز بعععععععععععد از 12 سال عمری که از خدا گرفتم، حالا که از فرطِ پیری و فرتوتیت، ریزش پشم پیدا و یه پاچه م لبِ کشتارگاهه و یکی دیگه ش در محلِ چینشِ پشم، واسه اولین بار بععععععععععد از تولدِ با شکوهم تو طویله ی بععععععرادرانِ پِشکِل پزانِ قزل سفلاییِ قل ، به همراهِ پسر شمسعلی، [ این طویله هیچ شعبه ی دیگری در محافل داخلی و بین المللی ندارد، حتی شما دوستِ داغان ] هوس فکر کنم و نتیجه ی این تفکر رو بعععععععععععرای شما شرح بدم. همونطور که تا الآن باید فهمیده باشید، من یک هستم. [ ove نوشت: خودتانید داغانا! این نوشته از زبانِ یک ه واقعأ ] بودن سخت نیست؛ دععععععععر واقع خیلی ساده تر از آدم بودنه! یعنی منِ ، واسه بودن کارِ خاصی انجام نمیدم، فی الواقع همین کارِ خاصی انجام ندادن باعثِ بودنم شده! ولی همین کارِ خاصی انجام ندادن و بودنم، از بِععععععععععه اصطلاح آدم بودنِ شماها با خاصیت تر و مفید تره! تعارف که نداریم بععععععچه ها! منِ ، درسته م و واسه این نقش کارِ خاصی نمیکنم، ولی با همین وجود همه چیم مفیده واسه شما به اصطلاح انسان ها! از شیر و پشم بگیر، تا گوشت و کله پاچه، حتی از پی پی که وجیِ بدنم هست هم واسه کود استفاده میکنین! یعنی بود و نبودِ ما خِیره! خلاصه که ما هم یه سری بعععععععرتری ها داریم، اونقدرا هم که شوما فکر میکنید نیستیم بزرگواران! درسته یم، ولی هیچ وقت همدیگرو نمیکُشیم! ما ها تو تاریخمون جنگِ جهانی نداشتیم! اونم با 89 میلیون نفر کشته! من به عنوانِ یک از طبقه و قشرِ کارگر، از ی ی نمیکنم! این بای دیف تو وجودم نهادینه شده و بععععععععقیه هم همینطوری هستیم! ما های فرهیخته واسه ی و کم فروشی و تو پاچه هامون قسمِ حضرت عباس نمیخوریم! فحاشی هامون محدود میشه به دعوا سرِ علوفه، اونم در حدِ " برو بععععععد بعععععععخت! تو میخوای منو بزنی؟! هعععععه! پشمِ اینکارا رو نداری! [ پشم هاشو دیروز کوتاه واقعأ ] " یا " میخوای علوفه ی منو بخوری؟! پِشکِلِ منم نمیتونی بخوری! شاخِ اینکارو نداری ععععععععنترِ تک بُعدیِ پیپیلیست! " من به عنوان یک میفهمم که واسه گردش به چپ و راست تو چراگاه باید راهنما بزنم! ما های با تقوا پشتِ سرِ هم جیک جیک و غیبت نمی کنیم! ما پشتِ سرِ هم فقط " بععع بععععع " میکنیم! اونم با نیتِ خیر! ما ها به ی وعععععععده و قولِ بیخودی نمیدیم! 100 روزه و 300 روزه و غیره هم نداره! ما اصولا کلا قول نمیدیم! یهو بعععع بععععع کنان وارد صحنه شده و کارِ مورد نظر رو انجام میدیم! اصن چه کاریه جماعت یه علفی بخوره، یه قول بده، واسش زمان تعیین کنه، بعد وقتش که رسید به علف خوردن بیفته که قول؟! وعععععع ده؟! شیبِ طویله؟! بامِ آخور؟! بعععععععععع! ما درسته یم همه، ولی وجدانأ جماعتِ روبرومون رو فرض نمیکنیم که! نمیگیریم سرِ انتخاباتِ ریاستِ گله، جیره ی علوفرانه رو واسه هایی که واسه رضای خدا از این علوفرانه انصراف دادن، واریز کنیم که! ما از این پیپیلیست بازیا نداریم! ما ها واسه رعایت این مسائل مدرسه نرفتیم، تو کتابخانه هامون هم پر از کتاب های بیشعوری و من یک و گوساله و توله سگ و کره بز و مگس هستم نیست! یعنی ما کلا کتاب نداریم که بخوایم واسه دکوری بچینیمشون تو کتابخانه و پستشون کنیم تو اینستا! ما ها علاوه بر کتابخانه و کتابفروشی و مدرسه، کلانتری و دادگاه و دادسرا و گعععععععشتِ ارشاد و زندان پلیس راهنمایی رانندگی و وزارت جنگ و سازمان ملل متحد و لاهه و یونسکو و یونیسف هم نداریم! یعنی لازم نداریم این قرتی بازی ها رو! خلاصه که ما ها اینجور شخصیت های فا ی هستیم. ولی اجازه بدید کلامِ آ رو نطق کنم. کلامِ آ یه اِعععععععترافِ تلخه! حقیقتی که تو این 12 سال عمرِ به شدت با برکت و خیر فهمیدم و خودمم متأسفانه دچارش بودم! [ دچارِ داغان نه! با تو نیستم سرِ جدم! ] و الآن تو واپسین لحظاِتِ عمرم که صدای پای کامبیز آقا جلاد رو هر شب قبلِ خواب میشنوم، میخوام اعتراف کنم! ما ها خیلی خوبیم، خیلی مفیدیم، خیلی باحالیم و با فرهنگیم، [ نیمی از پشم هایش میریزد ] درست! همه اینا هستیم به فضلِ خدا! ولی اجازه بدید یکی از عاداتِ زشت و غریزیِ خودمون رو هم بگم! ایشالاه که تو شما به اصطلاح انسان ها این خصلت نباشه! ما ها هرچقدر هم که بزرگ شیم و قد بکشیم، هیچ جا به اندازه ی یه جا قد نمیکشیم و تو چشم نمیایم! یعنی قد میکشیم که فقط اونجا دیده شیم! اونجا هم جا و مکانِ خاصی نیست! یکی از طویله های لاس وگاس یا ونکووِر نیست، چراگاه های مسکو یا دبی نیست! اونجا زمانیه که میخوایم جفت ی کنیم! هیچ وقت به اندازه ی اون لحظه قد نمیکشیم! هیچ وقت به اندازه اون لحظه دلمون نمیخواد تو چشم باشیم!



همین دیگه! در آ هم تشکر میکنم از علوفه فروشیِ باجناق های سازگار، به جز سعیدِ علدنگ و فرید مشنگ، علف هاتون خوب بودن، ولی زیادی تُرد بودن! عرضِ ادبی هم داشته باشم خدمتِ کله پز هایی که بجا کله پاچه ی ما ها، کله پاچه ی تحویل ملت میدن و باعثِ بدنامیِ جماعتِ زحمت کش و حلال خورِ ها میشن! مرسی بعععععععد بدبععععععخت! ممنون تو پاچه کن! خیلی بامرامی عععععععنترِ پلشت! و خب عرض ارادت خدمتِ خانواده ی رجبی!

و د ایان جا داره بگم: بععععععععععععععع!

و اینکه دیروز یه سلفی از نصفِ صورتم گرفتم واسه پروفایل! قیشنگه؟!



منبع :
برچسب ها : بزرگوار میفرماد: بععععععع - ,واسه ,کارِ ,خاصی ,یعنی ,خیلی ,کارِ خاصی ,خاصی انجام ,اجازه بدید ,اصطلاح انسان ,همین کارِ ,خاصی انجام ندادن
بزرگوار میفرماد: بععععععع ,واسه ,کارِ ,خاصی ,یعنی ,خیلی ,کارِ خاصی ,خاصی انجام ,اجازه بدید ,اصطلاح انسان ,همین کارِ ,خاصی انجام ندادن
یه مسابقه، یه شهر، یه هوای تازه

تو خیابون ها که راه میرم، ملت رو که نگاه میکنم، انگار یه عمو گِ بزرگ وسط شهر و ه و بالا پایین میپره و دست هاشو اینور اونور میکنه و با خنده ی میگه :

" کی از همه قشنگ تره؟! "

بعد یه مشت دخترِ شبیه هم که لباس و قیافه هاشون مثلِ همه از یه طرف داد میزنن:

" من من من "

ولی عمو! تو اگه موهای و چشم های آبی و دماغ گربه ای و گونه عروسکی و لبِ شتری و سی... !!!!!!!!!! error! 404 not found ! صفحه پیوند ها! از این رنگی رنگی ها ] خلاصه اگه این ها ر میدیدی هرگز این سؤال مس ه ر نمیپرسیدی! تکرار نشه عمو! اینجا همه ملکه و پرنسس و بانوی برگزیده و ایناییم!

یه وَرِ دیگه یه مشت پسرِ هورمونیِ آرنولد نما و مجددا شبیه به هم با جیغ و دست و هورا میپرن هوا و میگن:

نه آبجی! این چه حرفیه! قطعأ " من من من " ولی ببین عامو! [ با چشم اشاره به دورِ گردن و سر و بازو و کمر و error not found 404 و مدل مو و دماغِ عمل شده و باقی جاهای عمل شده میکند ] هیچی دگه! دگه دگه!

باز عمو گ بزرگه یه پوزخند میزنه و یه دور میچرخه با همه یه دست میده و میدَوِه میاد وسط شهر با همون دست های آونگ طورش داد میزنه:

خا حالا که اینجور شد " کی از همه پولدار تره؟! "

باز همون دختر پسر های شبیه به هم، از سر و کولِ هم بالا میرن که بگن:

مس ه میکنی عمو؟! تیپ ر ببین تو! همه مارک سرِ جدم! اپلِ گاز زده ر ببین جانِ من! ل وس ر نمیبینی؟! [ فلامینگویی می ایستد ] ساعت رول نرفت تو چشمت؟! پس با اجازه باقی بروبچ " من من من "

منم اونجا دلم واسه عمو قناد تنگ میشه، واسه یه هوای تازه، یه تنفسِ آزاد وسطِ یه برنامه ی شلوغ، یه برنامه ی جدید، دلم واسه عمو قناد تنگ میشه، که بیاد وسط شهر بالا پایین بپره و به سمتِ وجی شهر حرکت کنه و دست هاشو با هم به چپ و راست ت بده و بگه:

" برررررررریم یه برنامه ببینیم برررررریم یه برنامه ببینیم "


منبع :
برچسب ها : یه مسابقه، یه شهر، یه هوای تازه - برنامه ,واسه ,ببین ,شبیه ,برنامه ببینیم ,بالا پایین
یه مسابقه، یه شهر، یه هوای تازه برنامه ,واسه ,ببین ,شبیه ,برنامه ببینیم ,بالا پایین
مسکوت

«یک سالی می شد که کل صحبت هایش خلاصه شده بود در یک خ ر خا تری و دفترچه سبز رنگ. تمام گفتگوهایش را با همان خ ر و دفترچه انجام می داد. سکوت، انتخاب امین نبود؛ تنها راهِ موجود، برای ادامه زندگی اش بود. شاید هم تنهایی و س ، اهرم های جبری شده بودند که چرخ دهنده های حیاتش، دیگر بی صدا جابجا شوند.»

این نوشته، آ ین بند از رمانِ هزار و سیصد و هفتاد و شش صفحه ایِ «مسکوت» بود؛ به همراه یک جمله در صفحه آ ِ کتاب: پایانِ پنج سال نوشتن و تحملِ تنهایی.

خ رش را بر روی میز می گذارد و دستانش را به سمت سقف باز کرده و دم و بازدمی عمیق می کشد که بوی رهایی می داد؛ رهایی از بندِ یک رمان؛ یک جنگِ داخلی.

نگاهش به ظرف عسل روی میزش می افتد، با قاشق کوچکی که توی ظرف بود، کمی عسل برمی دارد و می کشد به سمت دهانش؛ مقداری از عسل می ریزد روی محاسنِ بلندش که تقریبأ تا اش رشد کرده اند. دستمال کاغذی را برمی دارد و محاسنش را تمیز می کند. عسل، تنها غذایی بوده که طی این پنج سال، در هر وعده مصرف کرده و هفته ای دو عدد قرصِ ویتامین d، که ضمیمه ی برنامه ی غذایی اش بوده. تلفن همراهش که در قرنطینه بود را روشن می کند. یک پیام از بین انبوه پیام ها، توجهش را جلب می کند. پیامی با این مضمون: «سلام نیما! نمی دونم این قرنطینه ی لعنتی کی تموم میشه، ولی یه چیزی رو خوب میدونم؛ اگه تا ابد هم اونجا بمونی و فقط یه روز فرصت زندگی تو بیرون واست مونده باشه، من به امید همون روز نفس میکشم تا بیای. عاشق ابدی تو، نوشین.»

اشک در چشمانِ آبی رنگش حلقه می زند و لبخندی کشیده بر روی لب هایش جا خوش می کند. به سمت آیینه می رود تا بعد از پنج سال، چهره اش را بر انداز کند. دستی میان محاسنش می کشد و نگاهی به موهای سفید شده ی سر و صورتش می کند. موهایش هم خیلی بلند و غیرقابل تحمل شده اند. آهی حسرت گونه می کشد و به سمت اتاقش می رود. قیچی و موزر و تیغ را از دومین کشوی میزش بیرون می آورد و دوباره راهی روبروی آیینه می شود. ع ی که پنج سال پیش در کنار نوشین گرفته بود را از جیبش بیرون می کشد و نگاهی به آن می کند. دوباره یک لبخند؛ ولی این بار با چاشنی حسرت. حسرت پنج سال دوری از عشقش که فدای یک کودتای داخلی بود؛ «مسکوت» را می گویم.

شروع به اصلاح سر و صورتش می کند. با همان مدلی که نوشین دوست دارد. اصلاح که تمام شد، به سمت کمدِ لباس هایش می رود، همان کتِ تکِ خا تری و پیراهنِ سفید و شلوار کتانِ مشکی اش را به تن می کند. همان لباس هایی که نوشین دوست داشت. دوباره خودش را در آیینه قدیِ اتاق نگاه می کند. لباسش را که می بیند، گشادی اش توی ذوقش می زند. پنج سال پیش همین لباس ها، دقیقأ اندازه اش بودند. ولی همین که لباس مورد علاقه ی نوشین را پوشیده، برای دلخوش بودنش کافیست. به سمت بیرون حرکت می کند، پایش را که بیرون می گذارد، آفتاب، دیدش را سیاه می کند. دست راستش را در برابر نور آفتاب می گیرد تا سیاهی نگاهش رفع شود. بعد از چند لحظه تیره و تار دیدن، بینایی اش را بدست می آورد و به سمتِ نوشین حرکت می کند .

در طول مسیر فقط در ذهنش، جمله چینی می کرد که چطوری بعد از پنج سال سکوت، حرف زدنش را با عشقش شروع کند. به خانه شان که می رسد، یک پیام با متنِ: «نمیدونم چی بگم، فقط پنج دقیقه دیگه بیا بیرون.»

به سر کوچه که می رسد، باورش نمی شود که دوباره چشمش به نوشین افتاده. از دور که نگاه می کند، چشمش همان شال سبز و چادر سفید با گل های صورتی را می بیند که خودش برایش یده بود. آرام آرام به سمتش حرکت کرد. قدم هایش می لرزید؛ مثل قلبش. نوشین ولی قدرت قدم برداشتن نداشت. فقط نگاه می کرد و اشک می ریخت.

بالا ه رسید. مسیر پنج ساله تمام شد. خم شد و پایینِ چادر نوشین را گرفت و بوسید. اشک مهمان چشمان نیما هم شده بود. دیگر زمان ش تن تابوی سکوت رسیده است . مستقیم در چشمانِ خیسِ نوشین نگاه می کند و می خواهد حرفی بزند.

ولی... ولی انگار نمی تواند . هر چه سعی می کند حرفی بزند، نمیتواند. عرقِ شرم و ترس، بر پیشانی اش می نشیند. انتظار نوشین برای حرف زدنش را که می بیند، بیشتر شرمگین می شود. هرچه قدر تمرکز می کند و جمله های چیده شده در ذهنش را به یاد می آورد تا به زبان آورد، فایده ای ندارد .

همان طور که اشک بر چشمانش جاری بود، تکه کاغذی را از جیبش بیرون می آورد و با خ ر خا تری اش چیزی رویش می نویسد و در حالی که سرش پایین است، آن را به نوشین نشان می دهد: «سلام. سکوتمو به حساب بی ادبیم نذار، پنج سال تنهایی و س ، دوری و جنگ، پشت این سکوته. انگار تو این جنگ به خودم باختم.»


* نوشته شده در تاریخ: ٩٥/٠٤/٢٠

منبع :
برچسب ها : مسکوت - می کند ,نوشین ,بیرون ,می کشد ,می آورد ,آیینه ,نگاه می کند ,نوشین دوست ,جیبش بیرون ,بیرون می آورد ,صورتش می کند
مسکوت می کند ,نوشین ,بیرون ,می کشد ,می آورد ,آیینه ,نگاه می کند ,نوشین دوست ,جیبش بیرون ,بیرون می آورد ,صورتش می کند
ove نامِ دیگرِ من است! البته بعد از پسرِ خا تری و سناتور تِد و جیمیِ یاغی!

سلاملیکم

عرضم به طولتون که اولِ کاری یه سلام و احوال پرسیِ گرم و صمیمی، ولی در چارچوب موازینِ ی با ove داشته باشین که حسِ غریبی نکنه. دوم اینکه اگه یادتون باشه تو این پست یه کتاب معرفی به اسمِ مردی به نامِ اُوِه! خب من اون کتاب رو خوندم و به شدت با کتاب و شخصیت اولش، یعنی اُوِه حال ! باید بخونید تا بفهمید چی میگم. بر اساس همین رمان هم یه ساخته شده که رقیبِ یکی از های اصغر فرهادی که نمیخوام اسمشو ببرم تو اسکار هم شد و باقیِ مسائلِ مربوط! خلاصه که به دلایلی تصمیم گرفتم دوباره فضای وب رو برگردانم به فضای طنز و خنده. یعنی مِن بعد تصمیم دارم فضای حاکم بر اینجا اکثرأ طنز باشه تا چیزای دیگه. ولی خب بازم از چیزای دیگه خواهم نوشت و دلیل نمیشه صرفأ طنز بنویسم. خلاصه که امیدوارم این آ ین تغییر اسم باشه.

راستی! حتی اگه یه روز به عمرم مانده باشه، شخصا به آرشیو صدا سیما یورش برده و یا مختارنامه و یوسف و جومونگ رو سرقت کرده و در اسید حل خواهم کرد و یا هم که نه، خیالِ همه رو راحت کرده و طیِ یک حمله ی انتحاری کلِ صدا سیما ر به همراهِ خودم منهدم خواهم کرد! [ پفکِ اضافی میخورد ]

منبع :
برچسب ها : ove نامِ دیگرِ من است! البته بعد از پسرِ خا تری و سناتور تِد و جیمیِ یاغی! - خواهم ,فضای ,کتاب ,باشه ,چیزای دیگه
ove نامِ دیگرِ من است! البته بعد از پسرِ خا تری و سناتور تِد و جیمیِ یاغی! خواهم ,فضای ,کتاب ,باشه ,چیزای دیگه
کنکاش

+ چرا آلبوم های ع ِ بچگیت و دفترهای خاطراتت رو بهم ریختی؟!

- هیچی! دارم دنبالِ یه دوست قدیمی میگردم. [ آلبومِ ع را ورق میزند ]

+ دوستِ قدیمی؟! بینِ ع های بچگیت و خاطراتِ گذشته ت؟!

- آره خب. [ صفحات خاطراتش را مرور میکند ]

+ کی هست این دوستِ قدیمیت؟

- خودم

منبع :
برچسب ها : کنکاش
کنکاش
؟!
در عرض دو روز، به سه حمله شد و دوتاشون کشته شدن! [ خبر ] صدای هیچ در نیومد! ککِ هیچ منور الفکری نگزید! م عان حقوق انسانیت و اخلاق خفه خون گرفتن! درحالی که واسه مسائل اسید پاشی به صورت خانم ها و یا عدم حضور خانم ها در ورزشگاه ها یا حیوان آزاری یا کودک آزاری، ترندِ توییتر میشدیم و سرورهای تلگرام و اینستاگرام رو می ! خب اینجا یه مسئله ی خیلی پیچیده و خاص هست؛ عرضم به حضورتون که ... ولی چرا خاص و پیچیده ش کنم؟! هایی که بهشون حمله شد و کشته شدن حقشون بود! والاع! چرا؟! چون سه تا جرم داشتن. بدون جرم که ی اینجوری کشته نمیشه! اونا اول از همه جرمشون این بود که زن نبودن؛ زنی که ترجیحأ اعتقادی به حجاب هم نداره! بهتره بگم جرمشون این بود که مرد بودن. به درک که مردن. اهمیتی نداره. دوم اینکه بچه نبودن؛ ترجیحأ . واقعأ چه اهمیتی داره حالا که نبودن که بهشون شده یا آزار بهشون نشده؟! هوم؟! به اسفل السافلین دوستان! به کلیه راستِ مهناز افشار! جرم آ که مهم ترین و سنگین ترین جرمشون محسوب میشد، بودن و یا به گفته ی خیلیا بودنشونه! ! موجودی مالِ مردم خور، هوس باز و زن باره و علاقه مند به نمودنِ دخترهای جوانِ زیبا و بدبخت، دروغگو و کذاب، س س خور و مزدورِ رِجیم! خا... نه! معذرت میخوام! بهتره یه جور دیگه بگم. چابلوس و بادمجون دور قاب چینِ اون یارو کیه؟! دیکتاتوره، دست کجه، خامه ای بود خافعی بود چی بود؟! آها! ! خدا لعنتش کنه بی **** و ******* های دیگه. خلاصه بودن دگه! زن و بچه بماند، پست تر از انسانیت هستن! این زالو ها پست از حیوان و اون سگ هایی هستن که ترند توییتر شدن و ابراز تأسف های منور الفکر ها تلگرام و اینستا رو خفه کرده بود! آره دوستان. جماعت ارزش و لیاقت زنده موندن نداره! باید بمیرن همه شون خلاص شیم.
:: تفکرات و عقاید بخش نسبتأ زیادی از هموطنانِ آریایی و سکولار و آتئیست و ضد نظام و فمینیسم و م ع یت و ک ن و حیوانات رو نسبت به قشر ت خوندید. نه اون دخترِ قربانیِ اسید پاشی، نه خانم هایی که نمیتونن برن ورزشگاه، نه اون بچه های قربانیِ جنون و نه اون حیواناتِ اذیت شده و کشته شده حقشون نبود اون اتفاقاتی که واسشون افتاد و به درستی و به حق این اعمال و معضلات محکوم و مورد اعتراض و انتقاد قرار گرفتن؛ ولی چرا همین انتقاد و اعتراض و محکومیت، علیه این قتل و ضرب و جرح ها علیه ت انجام نشد؟! چون بودن؟! چون بودن؟! جالبه. ولی... ولی بماند. کلامِ آ . اکثرِ جماعتی که قشر ت رو جزء کثیف ترین موجودات میدونن و آدم هم حسابشون نمیکنند و این قتل و ضرب و جرح های زنجیره ای به هیچ جاشون نبود و نیست و نخواهد بود، حجت ال سید محمد خاتمی و مولا، مرحوم آیت الله رفسنجانی اسطوره و جناب حجت ال بُتِ ضد ضربه ی عقایدشونه! این تناقض رو من نمیفهمم! شما میفهمید؟! خودشون میفهمن؟!
منبع :
برچسب ها : ؟! - , ,کشته , ت ,نداره ,بهشون
؟! , ,کشته , ت ,نداره ,بهشون
از اینکه راهم دادی، ممنونم...


از لبِ مرزِ مهران پست میذارم و به زودی از مرز رد میشیم. راستش خودمم نمیدونم چه خبره و داره چی میشه و چرا اینجام! الآن فقط میتونم بگم: از اینکه راهم دادی، ممنونم! فکر کنم امضا و مجوز اصلی رو همون مشهد، از رضا گرفتم. قطعأ درموردش خواهم نوشت. مفصل! حالا و هوای این چند روزم رو میتونم از همین الآن حدس بزنم. همه ش تو همین فایل هست. خیلی وقته انتظارش رو میکشم. گوش کنید و بدونید به یادِ همه تون هستم و دعاتون میکنم؛ قدم به قدم به یادتون خواهم بود. نیازی به گفتن ماس دعا تهِ کامنتاتون نیست. یه چیزِ جدید بگید وجدانأ :))

فعلا یا علی.


منبع :
برچسب ها : از اینکه راهم دادی، ممنونم... - فایل ,دادی، ممنونم ,راهم دادی، ,اینکه راهم ,راهم دادی، ممنونم
از اینکه راهم دادی، ممنونم... فایل ,دادی، ممنونم ,راهم دادی، ,اینکه راهم ,راهم دادی، ممنونم
زیارت نامه

السلام علیک یا اهلِ بلاک! أنا کام بک فی وطن! انت لا لازم کیل آف ده فند اند شوتور فی سبیلِ أنا! انأ لا راضی برو! برجم هم لا لازم! نو مو خواد حبیبیون! أنا وییزییزززبززژ ویییژ وییزززژژژ ویییییژززژ [ بیلبیلک رادیو را میچرخاند ] درود دوستان! اینجا ایران است! صدای معدنچی را از خاک وطن میشنوید! آرامش خود را حفظ کرده و در خانه های خویش و از پشت صفحات گوشی یا رایانه ی خود شاهد بازگشت معدنچی یاغی باشید! تمام مسیر های منتهی به حضور این شخصیت در مرز مهران بسته و از جمعیت مملو و قفل شده است و طی این استقبال دو کشته و چند زخمی بر جا مانده.

ادامه مطلب
منبع :
برچسب ها : زیارت نامه
زیارت نامه
لکنت ندارم
پس:
" خ خ خ خخخخ خیلی دوسِت دارم "
این لکنت، بی حکمت نیست!

:: بی مخاطب و اینا

منبع :
برچسب ها : لکنت ندارم
لکنت ندارم
دور دور های قاجاری


یکی از تفریحاتِ لاکچری و لو ِ جوانانِ قاجاری، سواری بوده! یعنی اشراف زاده ها و بچه مایه های قاجار، افسارِ ِ ( سوییچ ) پدر ر قرض میگرفتن، تیپ میزدن و روغن و تف و اینا میزدن به موهاشون، میفتن تو مناطق بالا شهر دور دور! شما فرض کن پسره با ، با سرعتِ زیاد از کنارِ اِکیپِ دخترهای و سانتی مانتالِ قاجار،



رد میشده، بعد واسه جلب توجه یه سیخ میکرده تو ... نه ببخشید! اِهِع اِهع! با چوب پشتِ را مورد نوازش و ارادت قرار میداده و ِ بیچاره به ناچار عَر عری از خود بیرون میرانده که حالا اشاره ای به صداهای دیگه ای که بیرون میرانده نمیکنم، خب حالا شما یه بار دگه قضیه رو بررسی کن از اول! یه بچه مایه، یه کینگ، یه شاخ، یه 4 درصدی یا ژن خوب، با ِ شاسی بلندِ باباش میاد تو بالا شهر دور دور، بعد یه اکیپِ میبینه، به لطایف الحیلی عر عر در میاد، یورتمه کشان از کنار اکیپ رد میشه! یهو سه تا ضعف میکنند! دو تا لال میشن! چند تا هم یه پیچشی به سیبیلشون میدن و سعی میکنن بی تفاوت نشون بدن خودشون و الکی مثلأ هر روز بساطِ ما همینه و با ِ شاسی بلند واسمون عر عر میکنن و ما خیلی کویینیم و اینا، ولی سه متر از محل نگذشته فشارشون میفته و سیبیل هاشون میریزه، یکی هم از فرداش دچار ریزشِ ابرو میشه! این وسط اون پسره داغانه هم جوگیر میشه و حواسش پرت میشه و با چپ میکنه و میره تو باقالی ها! هم خیط میشه و هم داغان! چون نه به هدفِ شومش رسید و به شدت موجباتِ خنده و شادیِ حجره نشینان و ها و باقی مردم ر فراهم کرد و هم چون بیمه نبوده، باید خسارت باقالی فروش و گاریش ر بده! خودِ هم سپر و درِ جلوش کلأ رفته و باید رنگ بخوره! اوضاع مع الأسفی میشه خلاصه! در کل بخوام بگم دور دور های این مدلی از ابتدای تاریخ سرانجام خوشی نداشته!

این بود شرح یک واقعه در توصیفِ دور دور های قاجاری طور و مصائب مربوط به آن!


منبع :
برچسب ها : دور دور های قاجاری - میشه ,بیرون میرانده
دور دور های قاجاری میشه ,بیرون میرانده
یکِ ه

در جامعه ای که پسرانش، به ٧ بودن هیکلشان و 6 پک بودن ماهیچه هایشان میبالند، من با ۱ بودنِ خویش، قله های خوشبختی ر در خواهم نور دیدزجگچخث [ نقطه ]


منبع :
برچسب ها : یکِ ه
یکِ ه
من، زاییده ی شهرِ هِرت
عرضم به حضورتون، و یا حتی طولم به وجودتون، چند سال پیش، چند ساعت پیش، حدودای صبحِ اینچنین روزی، بنده ی حقیرِ سر تا پا تقصیر، در خانواده ای نسبتأ مذهبی و سنتی، در شمال کشور و در بیمارستانی در شهرستان گنبد کاووس چشم به جهان گشودم. [ شهر خودمان بیمارستان نداشت اون موقع ] نمیخوام متن ادبی و فلسفیِ سنگینی واسه تولدم بنویسم، هر چند هم توانش رو دارم و هم حالش، ولی خب تا تصاویر و ع ها هستن، بهتره قلم، یا همون کیبورد ن باشه و بشینه و خودش هم به ع ها خیره بشه! کیبورد در بابِ تولدم و خودم فقط قطعه ای ادبی - فسلفیِ سنگین و دیسک کمر ایجاد کنه تایپ میکنه و آنتن ر به ع و دوربین میس :
من چیستم؟! تِکه ای داغانی! متصل به آن موجِ هراسانی، در بند و آزادِ تنهایی؛ در انتظار رویایی، میرسد به سو ، غرق شده در تخیل و خیال، شناور در جَوِ شی .
خاع! برسیم به تصاویری که بنده براتون آماده .
دوتا تصویرِ ابت در اثبات و تأییدِ دو مسئله س!
یک: محبوبیت بلامنازع بنده در لایه های سطحی و زیرین خانواده و قشر های مختلف مردمی
دو: ابداع و تأسیس سبکِ سیامک انصاریسم در عکاسی و تصویر برداری. یعنی در اصل بنده این روش و سبک رو به وجود آوردم. اسناد و مدارک تاریخیش هم که موجوده:


اولی در آغوش گرمِ عموی پدر و دومی هم در آغوشِ نرم پدربزرگ:


تصویر بعدی محدودیت تی داره دیدنش! خواهرای مجلس نگاه نکنن وجدانأ. خوبیت نداره. چشماتان ر درویش کنید. اسیر و مبتلا عه سی پک هام نشید:


اون داغانی که کنارم دراز کشیده پسر مه. کمتر از دو روز با هم اختلاف سنی داریم و اون از من بزرگتره.
همونطوری که میدانید احتمالأ، امروز در کنار تولد من، روز جهانی تنبل هم هست. و چه مبارک مناسبتی که گره خورده به تولد بنده! اجازه بدید به رسم ادب سر تعظیم فرود بیاریم بر خودِ تنبل جان که فشار زندگی روشه و کلأ رو مودِ فشار و زحمت و سختی می زی عه و اسطوره و نمادِ ز غوغای جهان فارغِ بنده و خیلی از مریدانِ تنبلیسم هستن:


و تصویرِ بعدی از خودم که مرتبط با همین روز هم هست:


بنده از کودکی سعی و ممارستم در این راستا بوده که در تبعیت از جنابِ تنبل و مرام و منششان جوری تنبل باشم و بخوابم که بعد از بیداری روی بدنم خزه و علف و پرنده و چرنده و خزنده و جهنده و اینا رشد کنه و کلا یه ا یستم بشم واسه خودم، ولی نشده هنوز! لهنتی روزگار و فیزیولوژی بدن انسان جوابگو نیست!
و اما تصویر بعدی که به یکی دیگه از جنبه های مهم زندگیِ بنده اشاره داره و اون غذا و شکمه! بنده به شدت شکمو هستم، ولی شکم ندارم! انگار نشتی داره معده و روده و شکمم. هرچی میخورم لاغر تر میشم خلاصه. خدا خودش کمک کنه واسه فهمِ این حکمت:


و در پایان مهم ترین و قابل لمس ترین یادگاریم از نوزادیم. چیزایی که منو میبرن به بدو تولد. جایی که تازه به این جهان اومده بودم و خودم یادم نیست، ولی این ها هستن و بوی تولدم رو میدن:


دوست دارم تو روز تولدم هر حرفی دارید و این مدت نزدید رو بهم بگید. حالا هر چی هست. اگه گله و دلگیری و ناراحتی و بحثی بوده بگید تا حلش کنیم. اگه نصیحت و توصیه و حرف بدرد بخوری هست بگید. اگه جک یا یا حمد و ستایش هم هست بگید. من تحمل شنیدن و یا همون خوندنش رو دارم :))) نظرِ ناشناس هم فعاله حتی!
منبع :
برچسب ها : من، زاییده ی شهرِ هِرت - بنده ,تنبل ,بگید ,تولدم ,جهان ,واسه ,تصویر بعدی
من، زاییده ی شهرِ هِرت بنده ,تنبل ,بگید ,تولدم ,جهان ,واسه ,تصویر بعدی
رایان [ جای خالی با طعمِ جوراب گندیده ی شست سوراخ ]

ساعت هشت و نیم شده و من هنوز توی خونه ام. ساعت نُه هم باید سرِکار باشم. امان از دست این رویاها و کابوس ها، که جفتشون واقعیتِ عینی و ملموس ندارن، ولی گاهی اوقات قابل لمس ترین احساساتِ زندگی واقعیمون رو تحت شعاع قرار میدن، در حدی که تو یه جاهایی نمیدونی داری تو دنیای واقعی نفس میکشی یا هنوز غرقِ جهانِ خیال و خو و یا داری تبعاتِ بیداریِ بعد از خواب و خی رو میگذرونی و حس میکنی؟! اینجاست که تا به خودت میای میبینی وسط دنیای واقعی داری درجا میزنی و توهمِ وجودت تو خواب و خیال، فقط چند صفحه به بدبختی هات اضافه کرده.

باید صبحونه بخورم. چون از ساعت شروع وقت اداری تا وقتِ نهار که میشه ساعتِ دو و نیم، نمیتونم چیزی بخورم و میدنم که بدونِ غذا مغزم حتی قابلیت تشخیصِ لپ تاپ از کشوی میز رو هم نداره. یه دونه قرصِ صبحونه از توی یخچال میکشم بیرون و شروع میکنم به جَویدنش. اصولا باید طعمِ کیک توت فرنگی با آب پرتقال رو بده؛ یعنی من واسه همین طعم واسش هشت ویترول پولِ لال و کور و چلاق دادم؛ ولی خب وقتی میخوریش بیشتر مزه ی جوراب گندیده ی شست سوراخ رو میده. البته من جوراب گندیده ی شست سوراخ نخوردم، ولی میدونم به همین اندازه ی طعمِ صبحونه مز فه. خیلی دوست دارم، خیلی که نه، دوست دارم همیشه صبحونه ی طبیعی بخورم؛ ولی واقعأ دیگه حوصله شو ندارم. راستش خیلی وقته حوصله آماده صبحونه ی طبیعی رو ندارم. درست از وقتی که مادرم تنهام گذاشت. کانتونیس گرفت و مرد. اول لکنت گرفت، بعد لال شد، دیگه نمیتونست هر روز صبح با داد و فریاد صدام کنه که: رایــــــــــــــــــــــان! رایــــــــــان پسرم! پاشو کیک توت فرنگی واسه صبحونه پختم. بیا بخور که دیرت نشه. دیگه نمیتونست هر روز قبل از رفتن به سرکار بهم بگه مواظب خودت باش، منتظرتم پسرم. دیگه نمیتونست شب ها قبلِ خواب واسه منِ بیست و پنج ساله لالایی بخونه و منم همه ش بهش نق بزنم که من بچه نیستم دیگه. بزرگ شدم مامان. دیگه نمیتونست... یکم بعد هم دست و پاهاش توان و نیروی سابق رو از دست دادن. وقتی واسم میوه ی تازه میاورد، ظرف میوه از دستش میفتاد و خج میکشید. منم خودم رو میزدم به اون راه و انگار که حواسم نبوده؛ ولی می دیدیم که چقدر هول هولکی میوه ها رو جمع میکرد تا من متوجه نشم. دیگه نمیتونست حتی واسه خودش آب بریزه تو لیوان. چند بار لیوان و پارچ از دستش افتادن و ش تن. روش نمیشد صدام بزنه که واسش آب بریزم. از یه روزی به بعد، همه ش حواسم بهش بود که تشنه ش نشه یه وقت. گذشت و گذشت تا کاملأ دست و پاهاش از کار افتادن و فلج شد. گفته بود تحت هر شرایطی فوقش دو ماه زنده س. ولی مادر تو همون هفته ی اول رفت. نه بخاطر کانتونیس، که از غصه دق کرد. از اون حسِ تحقیرِ درونی، که دیگه هیچ کاری نمیتونست کنه. خورد و خوراک، بهداشت و ، دستشویی و ... مادر که رفت، تازه فهمیدم حجم نبودنش چقدر بزرگتر از حسِ بودنشه. قشنگ طعنه میزد بهم که حالا فهمیدی چقدر تنهایی رایان؟! فهمیدی چقدر هیچ دوستت نداره؟! فهمیدی چقدر ساده از کنار لحظه های بودن کنار مادرت گذشتی که الآن نبودنش سیلی بشه تو صورتت؟! جواب همه ی این سؤالات بله بود. من خوب میفهمیدم. هر روز بیشتر از قبل. هر روز بی حوصله تر و متوهم تر و ش ه تر. راستی! هیچ وقت فکر نمی جای خالی یه نفر بتونه انقدر همه چیزو بهم بریزه. من بهم ریختم؛ مثلِ وسایلِ توی خونه. مثلِ لباس های توی کمد. شبیهِ یه روبیکِ دیجیتال که بهم خورده و حتی خودش هم دیگه نمیتونه خودش رو مرتب کنه. این بهم ریختگی رو حتی میوز هم فهمیده. گربه مون رو میگم. خیلی وقته دیگه طرفم نمیاد. میدونه حوصله ی اونم ندارم دیگه. جای خالیِ مادرم بدجور داره تو دلمم خالی میکنه. میتونستم خاطراتِ مادرم رو هم مثل خیلی از کابوس هام از ذهنم پاک کنم؛ ولی مادرم جزئی از منه. جزئی از وجودم، اون هویتمه؛ مثل پدرم که تو جنگِ پِنفیلواسیا کشته شد، بهتره بگم پودر شد. آدم که وجود و هویت و جزئی از خودش رو پاک نمیکنه. باید باهاشون زندگی کنه و نفس بکشه و نفس بکشه و نفس بکشه. خب دیگه رسیدم به خط تا ی زیر زمینی. اون بالا هرچقدر هم روشن و شیک و مدرن باشه، خیلی آلوده و سرده. حتی سرد تر از این پایین و کثیف تر از مجاورت با مجرای آب فاضلاب. دلیلش هم تفاوت جنسِ سرما و شه. دیگه باید برم. امروز هرجوری شده باید رایا رو هم ببینم. میدونم دلش برام تنگ نشده، ولی من بدجوری دلتنگشم.



منبع :
برچسب ها : رایان [ جای خالی با طعمِ جوراب گندیده ی شست سوراخ ] - صبحونه ,خیلی ,نمیتونست ,چقدر ,خودش ,واسه ,دیگه نمیتونست ,فهمیدی چقدر ,جوراب گندیده ,خیلی وقته ,دنیای واقعی
رایان [ جای خالی با طعمِ جوراب گندیده ی شست سوراخ ] صبحونه ,خیلی ,نمیتونست ,چقدر ,خودش ,واسه ,دیگه نمیتونست ,فهمیدی چقدر ,جوراب گندیده ,خیلی وقته ,دنیای واقعی
حرمِ تغییر

شَبه! خیلی هم شبه؛ اوا شه تقریبأ. یه بادِ سوزدارِ خاصی هم هی باهات شوخی میکنه و میزنه تو صورتت. یکی هم نیست که بهش بابا باد! من آدم با جنبه و ظرفیتی هستم، ولی تو وجدانأ قواعد شوخی رو بلد نیستی دوستِ عزیز. اینجوری میزنی تو صورتِ منِ لاغر و نحیف، خیلی هم با خودت و شوخیت حال میکنی و هو هووو هوووو میخندی؟! منصف باش دگه سرِ جدت! من گوشت که ندارم به اون شکل، اینجوری میزنی به صورت و بدنم، مستقیمأ میرسه به مغز استخوان. طبیعتأ شرایط جذ نیست.

همینجوری مچاله شده خودم رو میرسونم به کفشداری شماره 19 و بعد وارد رواق میشم و میرم سمتِ حرم. قصد زیارت ندارم الآن، زیارت باشه واسه قبل رفتن به هتل. میخوام یه جای دنج و خلوت پیدا کنم چتر شم؛ ولی قربانِ رضا بشم خونه ش میتونه مقر مرکزی و یا فدراسیون چتر بازی هم بشه. از بس چتر باز ریخته اینجا. یه جای خلوت و دنج پیدا نمیشه. هر جا رو میبینی یکی چترشو باز کرده. خلاصه که میگردم و میگردم تا یه جا، کفشداری پیدا میکنم که غلظتِ چتریَّت توش پایینه. چتر باز کمتر هست در واقع! الآن که این ها رو مینویسم، تکیه دادم به یه ستونِ پهن و سرد که اونم شوخ و مس ه س؛ خ ش چرا یه ستون باید انقدر سرد و نچسب باشه؟! یه خادمِ نچسب هم گیر میده که اینجا باید قرق و بسته شه. پاشید برید فلان جا. خا مردمِ مؤمن، تازه جا پیدا کردیم. بذار چتر شیم دگه. ناقض حقوقِ چتر بازان! ای ضد چتر باز! خلاصه که پا شدیم و الآن یه جا، دم در ورودی، که نمیدانم چیه نشستم. بالا درش نوشته 161 فقط. خب. حالا که اونجای دنج و نسبتأ خلوت پیدا شده، وقتشه خوب به دور و اطرافم نگاه کنم. یکی با گوشی ور میره و یحتمل داره از حال و هوای زیارت و مشهد و ید و اینا براش چت میکنه. یکی دست بچه شو گرفته و که اینور اونور نپره. ولی اون بچه باید اینور اونور بپره. چون بچه س و اینجا هم جا واسه پ زیاد. چرا نمیذاره بپره؟! میترسه گم شه؟! خب بشه! آدما تو گم شدن هاشون به خیلی چیزا میرسن که تو پیدا بودن هاشون نمیرسن! یکی داره روسری دخترشو محکم میکنه سردش نشه. یکی دیگه واسه بچه ش ادا درمیاره که بخنده. چقدر هم مضحک ادا در میاره وجدانأ. من جا بچه هه بودم میگفتم پدر انقدر مضحک و بی نمک و تفلون؟! ولی خب اون بچه فوقش سه ماهشه. من هم سنش بودم نمیتونستم حرف بزنم راستش. یکی تسبیح میندازه و ذکر میگه. یکی خو ده ولی تکیه داده. یکی هم خو ده ولی واقعأ خو ده. یکی هم هی رو به حرم حسین حسین میکنه. امیدوارم اشتباه نزنه به هر حال. یکی رو ویلچره و نگاهش به آسمون. یکی س است و سرش پایین. یکی افغانه و یکی پا تانی. یکی بلوچ و یکی عرب. یکی سیاه و یکی هم سفید. یکی آستین کوتاه و تی ، یکی پیراهن و یقه بسته. یکی دورِ موهاشو زده و سفیده، یکی موهاشو داده یه ور. چند نفر هم کلأ کچل هستن. یکی میخنده و یکی گریه میکنه. یکی هم کلا توی خودشه و به یه جا خیره س. یکی عصا به دسته و یکی زیر شونه ی پدرشو گرفته که نیفته. یکی تنهاس مثل من. یکی هم تنها نیست مثل این دونفر. اینجا همه جور آدمی هست خلاصه. رضا و حسین نداره. همه شون از یه نور هستن. نوری که مثل خورشید واسش مهم نیست سمت کی و چی میتابه. دست چین بلد نیست واسه بخشش. اگه ازش فرار نکتی و سمتِ سایه نری، با تابشش گرمت میکنه و نوازشت میکنه و راهتو روشن میکنه. گاهی اوقات هم تو ازش فرار میکنی، ولی اون دنب میاد. میاد چون بزرگ و بخشنده س. میاد چون دوست داره راه گم نکنی. میاد چون میدونه میتونی تغییر کنی. تغییر کنی و برسی به مقصد. حالا بستر این تابش مهم نیست. حرم رضا یا هیئت حسین، تو اتاقت پشت سیستم، یا محل کارِت پشت میز. این نور مکان واسش زیاد مطرح نیست. کافیه دل و مغزت گره بخورن بهش. میگیره و میبرتت اونجایی که لایقشی و باید باشی. جایی که تصوری هم ازش تو ذهنت نیست. چیزی که تو چهره و حال و هوای همه ی این آدما، توی حرم میبینم نیاز به تغییره. یعنی همه به این رسیدن که یه خلاء هایی تو زندگیشون دارن که بابتش یه تغییراتی بوجود بیاد. و برای این تغییرات که کوچیک هم نیستن، لازمه بزرگ و پاک بود. و همه هم به این باور رسیدن اونقدرا پاک و بزرگ نیستن که به این تغییرات برسن. همه پِی یک واسطه ان. که هم بزرگ و آبرومند و معتبر باشه، و هم پاک و منزه از سیاهی ها. این شخص رو توی مشهد و حرم رضا پیدا د. رضا. یکی دنبال تغییر وضعیت مالی واسه ادای قرض و وام و بدهی هاشه، یکی تغییر رو توی رسیدن به یه شخص دیده و رسیدن به اون رو میخواد، یکی بیماره و یا یکی از اطرافیانش مشکل بیماری دارند و تغییر رو توی سلامتی و شفای خودش و یا اونا میدونه، یکی دنبال تغییر توی شاغل شدنه، اون یکی میخواد اعتیاد رو ترک کنه و متحول شه. یکی پسرش افتاده تو مسیر انحرافی و داره میره به تباهی و دوست نداره به عنوان مادر شاهد این تباهی باشه؛ تغییر رو توی تحول پسرش میبینه و طلب میکنه. دیگری خانمش دوستش نداره و همه ی زندگیشه و نمیخواد همه ی زندگیش بی توجه باشه نسبت بهش. به اندازه همه ی افراد حاضر در اینجا طلبِ تغییر وجود داره و من، این وسط فقط یه تغییر میخوام. تغییری که توی وجودم باید رقم بخوره. توی مغزم و قلبم. من تغییری جز تغییر نمیخوام! من خودِ تغییر رو میخوام. تغییری که جز خدا هیچ متوجهش نخواهد شد. چون اصلا بیرونی نیست. کاملأ درونیه. شاید الآن دارم نقششو بازی میکنم، ولی از درون بهش نرسیدم. من تغییر درونی رو میخوام و امیدوارم بهش برسم.

منبع :
برچسب ها : حرمِ تغییر - تغییر ,میکنه , ,پیدا ,واسه ,میخوام ,میخوام تغییری ,دنبال تغییر ,اینور اونور ,خلوت پیدا ,اینجوری میزنی
حرمِ تغییر تغییر ,میکنه , ,پیدا ,واسه ,میخوام ,میخوام تغییری ,دنبال تغییر ,اینور اونور ,خلوت پیدا ,اینجوری میزنی
تار نگار


نه دستم لرزید و نه دوربینم بی کیفیت است، دلم لرزید...

8 ریشتر...

دل که به لرزه بیفتد، ناخودآگاه تصویر هم تار میشود...

همه ی تصاویر...

از همه ی زوایا...

منِ عکاس بی تقصیرم؛ دوربین هم. معماریِ دلم ضعیف بنا شده، ز له هم ویران کننده بود. ویرانی ای که برای آبادیِ دوباره لازم است...

این خانه از پای بست ویرانه است؛ این فعلِ مضارعِ حالِ من است؛ و اصلأ جذاب نیست؛ من بود را میخواهم. ماضیِ گذشته ی فراموش شونده.

منبع :
برچسب ها : تار نگار
تار نگار
چتری که بسته شد

خب دگه. تو آ ین جلسه عملیات چتر بازی در حرم، رضا شخصأ پا شد گفت جمع کن برو دگه! مگه خانه زندگی نداری؟! درس و نداری داغان؟! خسته کردی ما رو از بس چسبیدی به ضریح! کَنه! بایودنت! سیریش! راضی! واسه نصف جمعیت بشریت دعا کردی داغان! چه رویی داری تو! قصد نداری از رو بری؟! بعد خواست یکی از خدام رو بفرسته که سریع و خشن وارد کار بشه که خودم دست به کار شدم چتر رو بستم و زدم بیرون از حرم و حرکت کردیم سمتِ یه جا دیگه. از شوخی که بگذریم. خلاصه که من همه ر دعا وجدانأ. مخصوصأ اونایی که گفتن. فقط یه نکته. تمام اتفاقات خوبِ یک ساله ی اخیر و سه ساله ی آینده ی زندگیتان مربوط به دعاهای من و به برکت وجود من در حرم و دعاهای من واسه شماس! اگه واستان خواستگار آمد، یا زنتان دادن، یا بچه دار شدین چند سال بعد یا سال بعد کنکور قبول شدید یا هر اتفاق خیر و مثبت دگه واسه خاطر دعاهای منه. برید و راضی باشید و واسه رفقاتان تعریف کنید.


+ آقا به شدت کریم و بخشنده س. امیدوارم قسمت همه تون بشه به زودی و واسه مون دعا کنید.

منبع :
برچسب ها : چتری که بسته شد - واسه ,دعاهای
چتری که بسته شد واسه ,دعاهای
به روز شده ها
اتفاقی
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است یاسمین فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © Yasamin 2016-2017