تِد در سرزمین وبلاگستان

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ تِد در سرزمین وبلاگستان خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان تِد در سرزمین وبلاگستان برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

این باشه واسه اون روز
درحال حاضر که قصدِ ازدواج ندارم، یعنی نه شرایطش رو دارم و نه عرضه شو به واقع! ولی اگه یه روزی! یه روزی بخوام ازدواج کنم و شرایطش رو داشته باشم، یه زنی میگیرم که اینجوری باشه:
چند دقیقه مثلِ بز [ بلا نسبتِ جناب بز البته! در واقع دارم خودمو میچسبونم به جناب بز! ] و با ح ِ تفکر و حیرت و کف آلود طور، زل میزنم بهش تا وقتی که دگه معترض بشه که چیه؟! زل زدی چرا؟! چرا انقدر متعجب نگاه میکنی؟! بعد من برمیگردم بهش میگم: هیچی! در عجبم! چی شد که تو ر دادن به من؟! و چی شد که تو به من بله گفتی؟! دیوانه :|

یه زن در این مقیاس و ویژگی ها خواهم گرفت خلاصه :| :)))))) به همین برکاتِ واصله!
منبع :
برچسب ها : این باشه واسه اون روز
این باشه واسه اون روز
مقدمه + به وقتِ [ این قسمت: همه ی من - شایع ] + موزیک اصلاح شد
نقل از ویکی پدیا:
(به انگلیسی: ) گونه ای موسیقی کلامی و ادای گفتار با ریتم است که در دهه ۱۹۶۰ توسط سیاهپوستان یی در بران واقع در نیویورک) به وجود آمد نوعی سلاح مبارزه جوانان سیاه با تبعیض های نژادی رایج در آن زمان بود و به همین دلیل بود که به خاطر بیان مشکلات زندگی در گِتوها (جایی برای زندگی مردمی که جزو اقلیت یک شهر به حساب می آیند) به موسیقی گتو نیز شهرت دارد.

حدود 10 ساله که گوش میدم. دقیقأ همون زمانی که تو عرف جامعه ی خشک و سنتیِ ما، گره خورده بود به مسائل پرستی و فراماسونری؛ به لطفِ مستندِ شوک البته. امکان نداشت اسم بیاد و پشت بندش نچسبوننش به پرستی و تهاجم فرهنگی و این قبیل مز فات. ولی واسه یکی مثل من این حرف و حدیث ها اهمیتی نداشت؛ شروع به گوش دادنِ موزیک های . ولی نه هر ی و نه هر ری! همیشه و تو هر سبک و بستری، ن و انحراف پیدا میشه و هم از این قاعده مستثنی نیست! همونطور که پاپ و راک و سنتی و باقیِ سبک ها از این قاعده مستثنی نیستنِ. باید گشت و خوب هاشون رو سوا کرد. منم گشتم و سوا . هنوزم دارم غربال میکنم و دنبال بهترین ها هستم. من واقعأ به سبکِ علاقه پیدا و جذبش شدم. چون واسم جذاب بود! چون واسم متفاوت بود. چون یه جور ساختار شکنیِ مفید و لازمی داشت. چیزی که تو پاپ نمیتونی ببینی و بشنوی! شما تو پاپ به راحتی میتونی تو لحن و آوا و تحریر و تکنیک های موسیقیایی گول بخوری و از کاری که هیچ محتوا و ساختار ادبی و هدفی نداره خوشِت بیاد. نمونه ش تو کار های بهنام بانی و حامد همایون و و آرش ap و ... هست که کار فقط داره رو لحن و تحریر و اینور اونور کلمات میچرخه؛ ولی تو بارِ اول خوشت میاد و لذت هم میبری شاید! ولی وقتی میری متنِ ترانه رو از رو میخونی، تازه متوجه عمق فاجعه میشی و کلاهی که سرت رفته! درمورد محتوا هم کارِ پاپ تو ایران محدود شده به چند مسئله ی تکراری. یکی داره میاد، یکی داره میره، یکی اومده، یکی رفته دیگه برنمیگرده، چند نفر دیوونه شدن، عده ای افسرده، گروهی معتاد، یه گروه دارن ماس میکنن که بمون و نرو، جمعی در حالِ ناله و تجدید خاطراتِ خوش و ناخوشِ گذشته ان، بعضیا هم دائم العاشقن! یکی نرفته چند نفر تو جیب پشتی شون دارن. همه ی پاپِ ایران محدود به همین چارچوب و محتواس! حالا یکی کارش درست و اصولیه و دمش هم گرم، یکی هم نه! کار هاش بالاترین تعداد بازدید و رو دارن، ولی عملأ ن س! محدود به موضوعِ خاصی نیست. شما تو ِ واقعی اعتراض میبینی! ذاتِ تو اعتراض به معضلاتِ جامعه س! جدای از موضوعاتِ عاطفی و احساسی که میشه تو شنید، میشه دردِ مردم و جامعه رو توش لمس کرد. شما تو پاپ نمیتونی و اعتیاد و طلاق و و فقر و بیکاری رو گوش کنی! نمیتونی وارد مسائل عرفانی و فسلفی و پیچیده ی مفهومی بشی. [ خیلی خیلی کم بهش پرداخته شده ] ولی بستر و ساختار جوری طراحی شده که به خوبی میتونی تو این موضوعات مانور بدی. نمیخوام بگم بطور مطلق خوبه و ن نداره! نه اتفاقأ! گفته بودم، ولی مجددا تکرار میکنم هم ن های خودش رو داره. ما موزیکِ پلنگ و پنگوئن داریم که میلیونی شده. چون سلیقه و گوشِ اون چند میلیون اون مدل محتوا رو میپسنده. درصدی از جامعه فرهنگِ و علف و بنگ و فحاشی و انحرافات رو مطالبه میکنه، آدمش تو پیدا میشه و خوراکشون رو حاضر میکنه. باز هم ما مختار هستیم چی اندازه به خودمون و گوش و مغزمون احترام بذاریم و چی رو از چه انی گوش کنیم! یه رودخانه ای هست، یه عده دوست دارن سنگ ریزه و گِل و لای صید کنن، بعضیا هم به کمتر از ماهی راضی نمیشن! هدفم از این پست و سلسله پست های به وقتِ ، این نیست که بگم پاپ یا باقیِ سبک ها بد و جیز و فلانن و گوش نکنید! نه! من خودم پاپ هم گوش میدم. هرچی خوب باشه گوش میدم. هدفم اینه بگم این تصورِ غلطی که توسط رسانه ی ملی و یه سری گروه ها بر علیه ساخته و پرداخته شده درست نیست! رو با کار های قوی بشناسیم، نه ضعیف و ن هاش! مِن بعد هفته ای حداقل یک پست رو اختصاص میدم به معرفیِ کار های خوبِ ِ پارسی.

قسمتِ اول رو با شایع شروع میکنیم. متولد 72 و جوون! ولی کار بلد و دارای آینده ی روشنِ کاری. کارِ خوب خیلی زیاد داره، ولی آ ین کاری که خیلی باهاش حال و اشکم رو در آورد حتی، کارِ "همه ی من" بود که تو آ ین آلبومش منتشر شد. واسه درکِ کاملِ این موزیک، باید پسر بود! ولی دختر ها هم میتونن درکش کنن. کافیه فکر کنن فقط. نمیخوام موزیک رو شرح و تفسیر کنم. دوست دارم خودتون گوش کنید و حس و برداشتتون ازش رو با ما در میون بذارید. البته اگه دوست داشتید:

+ موزیک قبلی اشتباهی بارگذاری شده بود

منبع :
برچسب ها : مقدمه + به وقتِ [ این قسمت: همه ی من - شایع ] + موزیک اصلاح شد - ن ,خیلی ,میدم ,میشه ,جامعه ,موزیک ,ایران محدود ,قاعده مستثنی ,پیدا میشه , پرستی
مقدمه + به وقتِ [ این قسمت: همه ی من - شایع ] + موزیک اصلاح شد ن ,خیلی ,میدم ,میشه ,جامعه ,موزیک ,ایران محدود ,قاعده مستثنی ,پیدا میشه , پرستی
اسیرِ آیینه ها

در راستای این پست


بلاتکلیفی زیاد داریم. حوصله مثال زدن ندارم، خودتان چند تاش رو تو ذهنتون به عنوان مثال به یاد بیارید. ولی بلاتکلیفی ای که میخوام بگم در رابطه با ارتباط مستقیمِ اعتماد به نفس و قیافه و آیینه هاس! راستش اصلأ خوب نیست دغدغه مون قیافه و گره زدنش به اعتماد به نفسمون و ارتباطش با اطرافیانمون باشه! ولی حقیقت دنیای انسان ها همینه و این مسئله جزوِ یکی از دغدغه های زندگی هامون شده. البته اصلأ بد نیست. بد نیست آدم آراسته و خوشگل و خوشبو و شیک باشه. اتفاقأ خوبه و همه جوره سفارش شده؛ ولی بحثِ این پست ربطی به این چیزا نداره! آقا یکی بیاد تکلیف ما ر با این آیینه ها روشن کنه به ناقوس! اسیر و برده ما ر به فانوس! چجوری؟! به این شکل که میخوای بری یه مجلسِ رسمی و خفن، که خا پسندیده و باحال تره که سر و وضعت درست درمان باشه. بعد یکی مثلِ من متأسفانه یا خوشبختانه متناسب با تیپ و قیافه م انتظار دارم باهام رفتار شه و واکنش ببینم. چون این قضیه ی انتظار دائم غییره! چرا؟! چون تجربه شو داشتم. شوما فرض کن میخوام برم همون مجلس رسمی و خفن عه، بعد میرم جلو آیینه قدیِ اتاق سر و وضعم رو وارسی میکنم، بعد یه فتبارک الله احسن الخالقین میگم که: صفای جم و مشتی! تام کروز باس بیاد جلوت دستمال یزدی بندازه به حضرتِ موسی! بعد یه صلوات و فووووووت هم میکنم از برای دور اجنه و ارواح خبیثه و راه میفتم طرفِ هال. تو مسیرِ رسیدنِ به هال مجددأ چشمم میفته به آیینه ی پشتِ در و متحیر از قدرتِ والای الهی در خلقتِ این بشر، [ خودمو میگم! ] چهارتا ماشاءالله و چهار قل و اینا هم میخوانم که بابا خدایا سلیقه تو شکر! تو اتاق تام کروز، تو هال برد پیت! بعد یه دست تو موهام میکشم و تو دلم میگم امشب به فضل الهی، چشم استکبار جهانی کور، ترامپ وسک بگیری الهی، تو مجلس سر بلند و با فراغ بال رفتار خواهم کرد و به سمتِ درِ وجی حرکت میکنم که خواهرم صِدام میکنه و میرم اتاقش ببینم چکار داره که ... مجددأ چشمم میخوره به آیینه اتاقش! یا زاده حومه ی سلفچگان! یه لحظه پرت میشم عقب دو دستی از پشت به دیوار میچسبم و چشمام رو زوم میکنم رو آیینه که این دیگه کیه؟! چندتا صلوات میفرستم میبینم فایده نداره. زل زده تو چشمام بی شخصیت. آیت الکرسی میخوانم میبینم نح! بی فایده س! میرم سمتِ بقره که از تو آیینه دست در میاره میزنه رو شونه م میگه: ببین داداش! اگه ختم قرآن و تورات و انجیل هم بگیری فایده نداره! میدونم سخته. منم متأسفم. ولی من خودتی! یا به عبارتی خودت منی! بعد دهن و دستام و همه جام رو تکان میدم ببینم این کیه اومده تو آیینه جلوم؟! میبینم بی شرف عین خودم همه جاشو تکان میده لهنتی! بعد رو میکنم به خدا که: اوس کریم! خلاقیتتو شکر! به نحو مبتکرانه ای شیلنگو گرفتی رو قیافه ما. اگه اون تام کروز و برد پیت من بودم، این یارو که شبیه شخصیتِ جنِ های جنگیرِ 1 و 2 و احضارِ 1و 2 عه کیه؟! بعد با واقعیت کنار میام و از اتاق با چشمانی اشک آلود خارج گشته و قصدِ رفتن به مجلس را داشته که گلاب به روتان فرمان از مغز به مثانه و دیگر اقصی نقاط بدن رسید که فلانی بپر تو دسشویی! خا طبیعتأ تو خودِ دسشویی که اتفاق جذ نمیفته که قابل توجه باشه، فقط میمونه آیینه ی دسشویی! دگه شما فرض کن آیینه اتاق خواهرم کارگردان های جنگیر و احضار رو کشیده بود کنار زده بود رو شونه شون که فلانی! این زعفر جنی ر ول کردین رفتین چسبیدین به جلوه های ویژه و شخصیت های سوسول بازی؟! لازمه از آیینه ی دسشویی هم بگم براتان یا نح؟!

درمورد مجلس رسمی و خفن هم باید بگم که رفتم و پامو داخل نذاشتم. بجاش رفتم پاهامو جفت تو دسشوییِ رسمی و خفنِ اونجا و بطور رسمی به ش تنِ آیینه های دسشویی و اتاق خواهرم فکر نمودم.


+ درصد عظیمی از متن زاییده ی ذهنِ خیالپردازِ نویسنده بود. البته به جز قضیه ی بلاتکلیفی آیینه ها!

منبع :
برچسب ها : اسیرِ آیینه ها - آیینه ,اتاق ,رسمی ,دسشویی ,میکنم ,مجلس ,اتاق خواهرم ,فایده نداره ,مجددأ چشمم ,مجلس رسمی
اسیرِ آیینه ها آیینه ,اتاق ,رسمی ,دسشویی ,میکنم ,مجلس ,اتاق خواهرم ,فایده نداره ,مجددأ چشمم ,مجلس رسمی
ریشه ی مصلحتی
پسر بچه با لب و لوچه ی آویزان و چشم های درخشان که گویی یک لایه سلفون روی شان کشیده باشند، درحالی که یک ماشین اسباب بازی کوچکِ ش ته شده در دست داشت، به نزد پدرش آمد و گفت:

واسه مهرداد بود. دیروز ازش گرفته بودم. ش ت. شبیه آپتمیپوس پرام بود. باید تبدیل به آدم آهنی میشد. هرکار نشد. فکر باید بهش ضربه بزنی تا تبدیل شه. ولی نشد. ش ت. حالا چیکار کنم باباجون؟!

پدر که شیرین زبانی پسر به وجدش آورده بود، لبخندی زد و دستِ نوازشی به موهای پسر کشید و نگاهی به ماشین انداخت و گفت:

پسرم اون تو ه که اونجوری میشه! الکیه! بیرون از نتیجه ش دقیقأ همینی میشه که میبینی. ها رو زیاد باور نکن. مخصوصأ تخیلی ها و عاشقانه ها. [ زیر لب با خودش میکند: منو ببین دارم به بچه چیا میگم. ] بیخیال پسرم. برو بده بهش ماشینو. این درست بشو نیست.

پسرک درحالی که دستِ چپش را در جیبش گذاشت و با دستِ دیگر پشتِ گوشش را خاراند، دلخور و معترض گفت:

اینجوری که نمیشه بابا. ناراحت میشه. خیلی این ماشینو دوست داشت. باهام قهر میکنه. اون تنها دوستِ منه.

پدر یک جرعه از چایش نوشید و گفت:

شما بچه ها هم داستانی داریدا! اون دوستی که بخواد بخاطر یه اسباب بازی باهات قهر کنه، همون بهتر که قهر کنه.

پسر شروع کرد به کوبیدن پایش به زمین و فریاد زد که:

نمیخوام بابا. نمیخوام. نمیتونم. اون تنها دوستمه. بره تنها میشم. تنهایی دوست ندارم.

پدر چند لحظه مکث کرد و دستی به سیبیلش کشید و گفت:


خب یه کاری کن. اوممم. بهش دروغ بگو. مصلحتی. واسه اینکه تنها نشی. برو بهش ب ...

پسر لب و لوچه ش را جمع کرد و خوشحال و با چشمانی پر از شوق و ذوق، حرف پدر تمام نشده شروع به دویدن به سمتِ بیرون و مهرداد کرد که نیمه ی راه نرسیده برگشت و نفس نفس ن گفت:

بابا! یه چیزی فقط! یادم رفت بپرسم. چجوری دروغ میگن؟!


منبع :
برچسب ها : ریشه ی مصلحتی - میشه ,دستِ ,اسباب بازی
ریشه ی مصلحتی میشه ,دستِ ,اسباب بازی
خیلی احمقانه و ما قبلِ متحجرانه س

قضاوتِ آدم ها بر اساس قیافه و خانواده شون! چیزایی که آدم هیچ نقشی توشون نداره! یعنی خودِ انسان های نخستین و عصر سنگی هم انقدر احمق و متحجر نبودن! این آدمای عصر مدرنیته، به شکلِ ما قبلِ متحجرانه احمقن! امیدوارم هیچ وقت اینجوری نشم! اگه شدم کوچ کنم تو غار! شما هم سعی کنید نباشید؛ اگه شدید خبر بدید با هم بریم تو غار!


+ این پست ربطی به من نداره. فقط لازم دونستم حسم رو نسبت به این اتفاق و آدم ها بنویسم!

منبع :
برچسب ها : خیلی احمقانه و ما قبلِ متحجرانه س - قبلِ متحجرانه
خیلی احمقانه و ما قبلِ متحجرانه س قبلِ متحجرانه
تهش خندید

مستند داشت نشون میداد؛ درموردِ سیاره ها و دنیاهای فرا زمینی. غرقِ مستند شده بود که برگشت پرسید:

این همه سیاره و دنیای جذاب و متفاوت وجود داره؛ دنیای تو چه شکلیه ove؟

نیازی به فکر نداشتم؛ آیینه دستی ای که روی میز بود رو گرفتم سمتش.


+ زاییده ی ذهنِ خیال پردازِ نویسنده

منبع :
برچسب ها : تهش خندید
تهش خندید
فتبارک الله احسن الخالقین واسه شما، استغفرالله، این چی بود خلق کردیم واسه ما

یه سری مسائل هست تو خلقت که آدم رو به فکر وا میداره! قرار هم نیست خیلی اتفاق عجیب و بزرگی باشه، قرار نیست حتمأ نگاه به آسمان و مطالعه ی سیاه چاله های فضایی ما رو به فکر بندازه؛ گاهی اوقات ساده ترین مسائل هم تواناییِ این رو دارن که از تو حالِ خودت با چک و لگد بِکِشنت بیرون و مچاله ت کنن گوشه ی رینگ و بطور ممتد، هوکِ چپ و راست بزنن تو سر و صورتت که فکر کن لعنتی! فکر کن. الآن وقتشه به این مسئله فکر کنی! از اون حالِ داغان و مز فت بیا بیرون! بعد تو هم درحالی که سر و صورتت جِر رفته و دندان های مغزت چندتاشون ش ته و لبِ عصب های مغزت ورم کرده، خودت رو از زیرِ دست و پای فکرِت میکشی بیرون و شلوارِ سفیدت رو در میاری و به نشانه ی تسلیم، تکان میدی و میری همون گوشه ی رینگ شروع میکنی فکر . فکر درمورد همون مسئله ای که ساده س ولی عمیق؛ و تو رو مجبور به تفکر کرده و بابتش سیاه و کبود شده مغزت. کدام مسئله؟! خیلی ساده! داشتی اخبار سینمای جهان رو مطالعه میکردی که خبرِ ساختِ ِ جدیدِ تارانتینو با حضورِ برد بیت، تام کروز، ساموئل ال ج ون، دی کاپریو و مارکو ر مثلِ پتک میخوره تو سرت و کف میکنی. بعد یکی یکی قیافه ی این بازیگر ها میاد جلو چشمت. بعدِ چند دقیقه که میگذره، دراز کشیدی کفِ زمین، رو به سقف داری با دوربینِ گوشیت ور میری که یهو دستت میره رو دوربین جلو و یه چیزی میبینی که از شدتِ ترس و داغانی گوشی رو پرت میکنی اونور که این چی بود دگه! بعد میری که گوشی رو بیاری سرِ راهت یه لحظه نگاهت به آیینه میفته، آیینه تَرَک برمیداره میگه بیا برو سر جدت رد شو. بعد میرسی به همون گوشه ی رینگ و تفکر! که ای بزرگواران! ای عزیزان! چی میشه که بعضیا میشن تام کروز و مارکو ر و برد پیت و دی کاپریو، بعضیا هم میشن ما! من به شخصه خیلی روش فکر ؛ درمورد احتمالاتش! و به نتایجی هم رسیدم که محتمل ترینش چنین چیزیه:

خدا واسه خلقتِ یکی مثلِ ر یا تام کروز، یحتمل تو چنین حال و فضایی بوده؛ [ فقط حال و فضا مد نظره! یه جور تشبیه به اتفاقاتی که بشه درکشون کرد ] بعد از یه روزِ کاریِ سخت و سر و کله زدن با ما آدم های داغان و حواس پرت، سرکشی به اوضاع احوال فرشتگانِ درگاه و دریافت گزارشِ روز از جبرئیل آمار کشته شده ها بر اثر سلفی در مناطقِ جنگی و لبِ جهنم دره و دهنِ کروکدیل و معده ی ه ی وحشی و سوار بر ببر بنگال و اینا، یه خوش و بشی هم با صور اسرافیل داشته و درمورد زمانِ قیامت بحثی و خدا برگشته گفته اینا نیازی به قیامت و آ ا مان ندارن صوری جان! یه نگاه به جهان بنداز! اینا دارن همو میخورن! چند سال دیگه صبر کنیم، خودشون، خودشون رو منقرض میکنن و قیامت شروع میشه. چرا این همه وقت و هزینه؟! اینا عرضه شو ندارن حاجی. بعد که همه کاراش رو انجام داده، رفته در عرشِ الهی تکیه زده و اونجا متوجه میشه که امروز پنجشنبه و فردا و شنبه هم تعطیلیِ رسمی. خوشحال میشه و به همین مِیمنت و مبارکی، یه بسته گِلِ سفارشی و صادراتی از جا گِلی در میاره و میره تو جنگل های شمالِ بهشت، زیر سایه ی درختِ سیب و کنارِ رودِ شیرعسل اتراق میکنه و با حوصله و سرِ وقت و حال، یکی مثلِ مارکو ر رو خلق میکنه. بعد یه دلِ سیر نگاهش میکنه و میگه: فتبارک الله احسن الخالقین! دمِ خودم گرم. چه چیزی خلق .

حالا واسه ما چجوری بوده؟! یه روزی که آمارِ دروغ و تهمت و قضاوت و کشتار جمعی و و و گرایش به خدا ناباوری تو زمین زیاد شده بوده، خدا با اعصابِ خورد و غمِ ناشی از نا امیدی از خِیلِ عظیمی از بندگانش اومده تو عرش الهی و در همون لحظه متوجه میشه صبحِ شنبه هم هست. هیچی دگه! میبینه یه تیکه گِل از تهِ کفشِ جبرئیل کنده شده افتاده رو زمین، همونو میگیره اینور اونورش میکنه شپلق میچسبونه به کفِ جا آدمی، یه نگاهِ خسته بهش میکنه و میگه: خلق شو اه!



منبع :
برچسب ها : فتبارک الله احسن الخالقین واسه شما، استغفرالله، این چی بود خلق کردیم واسه ما - میشه ,میکنه ,ر ,واسه ,اینا ,مثلِ ,مارکو ر ,احسن الخالقین ,الله احسن ,متوجه میشه ,همون گوشه
فتبارک الله احسن الخالقین واسه شما، استغفرالله، این چی بود خلق کردیم واسه ما میشه ,میکنه ,ر ,واسه ,اینا ,مثلِ ,مارکو ر ,احسن الخالقین ,الله احسن ,متوجه میشه ,همون گوشه
13 دلیل برای اینکه ...


اخیراً دارم سریالی رو به اسم " 13reasons why " با ترجمه ی فارسی " 13 دلیل برای اینکه " میبینم.

ادامه مطلب
منبع :
برچسب ها : 13 دلیل برای اینکه ... - برای اینکه ,دلیل برای
13 دلیل برای اینکه ... برای اینکه ,دلیل برای
عشقِ پشت وانتی


نه نیازی به کافه ی خلوت و تاریک و رومانتیک است، که شمعی روی میزش روشن و موزیکِ بی کلامِ عاشقانه ای درحالِ پخش، و نه خبری از جملاتِ عاشقانه ی مست کننده و دلبرانه؛ در همین میانه ی راه، زیرِ نورِ همین ماهِ عشق، پشتِ همین وانتِ لعنتیِ دوست داشتنیِ اب شده، با همین تپشِ قلبم، به شهادتِ نورِ همه ی این ستاره های عاشق بگویم برایت، بدجور دسشوییم گرفته اون بطری آب کجاس؟؟؟؟؟ :|||


+ قرار بود عاشقانه باشه وجدانأ :| ولی هرچی به تصویر نگاه همین چیزی که نوشتم ازش در اومد :|

منبع :
برچسب ها : عشقِ پشت وانتی - همین ,عاشقانه
عشقِ پشت وانتی همین ,عاشقانه
آمفی تئاترِ رویایِ بقا

یک دایره ی شِنی، آرنا؛ یک انسانِ محکوم به نبرد و کشتار برای بقا، در روبرویت؛ مجوزِ زنده ی ادامه ی حیات تو، که توقفِ حیاتش، مهرِ امتدادِ حیاتِ توست. اطرافت را نظاره میکنی؛ سکوهایِ لرزان، همهمه و هیجان، شادی و نشاط، جنون و انتظار؛ دهان های باز و دست های ملتهب و چشمانی که میخواهند از قفسِ حدقه رها شوند. مردم را میبینی، که بی صبرانه منتظرند. یک چشمشان به دست های امپراطور و دیگری به سمتِ تو و مردِ روبرویت. سرت را باید بالاتر ببری تا او را ببینی. او همیشه بالاتر بوده و تو مجبوری سرت را به سمتِ جایگاهش بالا ببری، که بتوانی بعدش گردنت را به نشانه ی احترام خم کنی. حقا که تضادِ جالبی است این چرخشِ جایگاه انسانیت به واسطه ی جایگاهِ اجتماعی. او امپراطور است و کنارش زنی زیبا و در خورِ جایگاهِ همسرِ امپراطور نشسته و حبه های انگور را یکی در میان برای خودش و امپراطور آماده میکند. پرچم ها را میبینی؛ که در فرازِ دیواره ها خوش ی میکنند؛ این سمفونیِ مرگ به یِ باد، خوش ی هم دارد حقیقتأ. در ها را میبینی، که یکی یکی بسته شدند و راهی برای بازگشت نیست. سرت را بالا میگیری. جایی بالاتر از جایگاه پادشاه را نگاه میکنی. آسمان را میگویم. از لابلای کر های گرسنه، خورشید را میبینی که می درخشد. از میانِ بارقه های نور، خدا را میبینی که لبخند میزند. یک آن همه چیز ت میشود. چشمانت را میبندی. نفس میکشی؛ عمیق. سرت را پایین می آوری و چشمانت را باز میکنی. دوباره روبرویت را نگاه میکنی؛ انگار هر اتفاقی هم که بیفتد، پایانش همین روبرو ست. این چرخه ادامه دارد و پایانش همین روبرو ست. دست به شمشیرت میبری. محکم آن را گرفته و به بیرون از غلاف میکشی. به روبرویِ نگاهت می آوریش و در تیزی و بُرَّندگیِ درخشانش زل میزنی. ی را میبینی که میخواهد زنده بماند. او فقط میخواهد زنده بماند. به تصویرِ منع شده بر روی شمشیر ایمان داری و بوسه ای بر آن میزنی. به سمتِ امپراطور میروی و با اکراهِ از روی اجبار میگویی: آنان که قرار است بمیرند، به تو سلام میکنند. ولی تو خوب میدانی که قرار نیست بمیری. پوزخندی میزنی و جای پایت را در میانِ دانه هایِ لرزانِ شِن محکم میکنی. منتظرِ سقوطِ دستمالِ مرگ از دستِ پادشاه میمانی. سقوطی که سقوط و صعود های زیادی را رقم زده است. صعود به سمتِ زندگی، سقوطِ در گورِ سردِ مرگ. در میانِ هیاهویِ جمعیت، شمارش مع را میشنوی.


" ده

نه

هشت

هفت

شش

پنج

چهار

قلبت طوری که گویی با تو کار دارد، بر قفسه ی ات میکوبد. شاید خبرِ ناگواری به همراه دارد.

سه

دو

بر تپشِ قلبت غلبه میکنی. او حق ندارد قاصد اخبار ناگوار باشد. یعنی تو این اجازه را به او نخواهی داد. تو به خودت ایمان داری.

یک "

دستمال بر ریتمِ خوش آوازِ وزشِ باد می د و بر روی دستانِ لرزانِ دانه های شن آرام میگیرد.

پایِ چپت را جلو میگذاری و سپرت را عقب میگیری و در چشمِ راستت، مردِ مبارزِ وحشی و تنومند را در افقِ نوکِ شمشیرت قرار میدهی. مردی که مثل تو نمیخواهد بمیرد. او هم میخواهد زنده بماند و برای اینکار از هیچ کاری کوتاهی نخواهد کرد. پای چپ را تکیه گاه میکنی و پای راست را جلو میگذاری و این چرخه را تند تر ادامه میدهی و با قدرت و باور به سمتِ او میدَوی و در هر قدم به افرادی که تا الآن کشتی فکر میکنی و میدانی که این چرخه ادامه خواهد داشت. چون تو محکومی. محکوم به مبارزه و قتل و حیات. چون مبارزه، شرطِ بقا است؛ و بقای ما گره خورده به نیستی و حذفِ دیگری؛ و این تلخ ترین تراژدیِ آمیخته با حقیقتِ زندگیِ ما است. این کلمات را در ذهنت مرور میکنی و قدم به قدم به دو گانه های ش ت و پیروزی، مرگ و زندگی، حذف و بقا نزدیک میشوی. همه ی این ها آمفی تئاتر را تشکیل میدهند و من بخشِ کوچکی از این بازیِ مرگ هستم. درست حدس زدید. من یک گلادیاتور هستم.



منبع :
برچسب ها : آمفی تئاترِ رویایِ بقا - میکنی ,سمتِ ,امپراطور ,زنده ,میخواهد ,بماند ,میخواهد زنده ,زنده بماند ,ایمان داری ,چرخه ادامه ,همین روبرو
آمفی تئاترِ رویایِ بقا میکنی ,سمتِ ,امپراطور ,زنده ,میخواهد ,بماند ,میخواهد زنده ,زنده بماند ,ایمان داری ,چرخه ادامه ,همین روبرو
منِ دلواپس


قضیه رو سخت و پیچیده نکنیم. همه چی از خودِ ما مردم شروع میشه.

ادامه مطلب
منبع :
برچسب ها : منِ دلواپس
منِ دلواپس
13 دلیل برای اینکه [ موقتاً ثابت ]


اخیراً دارم سریالی رو به اسم " 13reasons why " با ترجمه ی فارسی " 13 دلیل برای اینکه " میبینم.

ادامه مطلب
منبع :
برچسب ها : 13 دلیل برای اینکه [ موقتاً ثابت ] - برای اینکه ,دلیل برای
13 دلیل برای اینکه [ موقتاً ثابت ] برای اینکه ,دلیل برای
این بار کوتاه

داشت کارِشو انجام میداد، دیدم لباس هاش کثیفه! رفتم بهش بگم که لباس هات کثیفه! یه لحظه تو شیشه درِ فروشگاه خودمو دیدم، کلِ هیکلم رو گرفته بود؛ دهنمو بستم و چیزی نگفتم.

منبع :
برچسب ها : این بار کوتاه
این بار کوتاه
آمفی تئاتر رویایِ بقا

یک دایره ی شِنی، آرنا؛ یک انسانِ محکوم به نبرد و کشتار برای بقا، در روبرویت؛ مجوزِ زنده ی ادامه ی حیات تو، که توقفِ حیاتش، مهرِ امتدادِ حیاتِ توست. اطرافت را نظاره میکنی؛ سکوهایِ لرزان، همهمه و هیجان، شادی و نشاط، جنون و انتظار؛ دهان های باز و دست های ملتهب و چشمانی که میخواهند از قفسِ حدقه رها شوند. مردم را میبینی، که بی صبرانه منتظرند. یک چشمشان به دست های امپراطور و دیگری به سمتِ تو و مردِ روبرویت. سرت را باید بالاتر ببری تا او را ببینی. او همیشه بالاتر بوده و تو مجبوری سرت را به سمتِ جایگاهش بالا ببری، که بتوانی بعدش گردنت را به نشانه ی احترام خم کنی. حقا که تضادِ جالبی است این چرخشِ جایگاه انسانیت به واسطه ی جایگاهِ اجتماعی. او امپراطور است و کنارش زنی زیبا و در خورِ جایگاهِ همسرِ امپراطور نشسته و حبه های انگور را یکی در میان برای خودش و امپراطور آماده میکند. پرچم ها را میبینی؛ که در فرازِ دیواره ها خوش ی میکنند؛ این سمفونیِ مرگ به یِ باد، خوش ی هم دارد حقیقتأ. در ها را میبینی، که یکی یکی بسته شدند و راهی برای بازگشت نیست. سرت را بالا میگیری. جایی بالاتر از جایگاه پادشاه را نگاه میکنی. آسمان را میگویم. از لابلای کر های گرسنه، خورشید را میبینی که می درخشد. از میانِ بارقه های نور، خدا را میبینی که لبخند میزند. یک آن همه چیز ت میشود. چشمانت را میبندی. نفس میکشی؛ عمیق. سرت را پایین می آوری و چشمانت را باز میکنی. دوباره روبرویت را نگاه میکنی؛ انگار هر اتفاقی هم که بیفتد، پایانش همین روبرو ست. این چرخه ادامه دارد و پایانش همین روبرو ست. دست به شمشیرت میبری. محکم آن را گرفته و به بیرون از قلاف میکشی. به روبرویِ نگاهت می آوریش و در تیزی و بُرَّندگیِ درخشانش زل میزنی. ی را میبینی که میخواهد زنده بماند. او فقط میخواهد زنده بماند. به تصویرِ منع شده بر روی شمشیر ایمان داری و بوسه ای بر آن میزنی. به سمتِ امپراطور میروی و با اکراهِ از روی اجبار میگویی: آنان که قرار است بمیرند، به تو سلام میکنند. ولی تو خوب میدانی که قرار نیست بمیری. پوزخندی میزنی و جای پایت را در میانِ دانه هایِ لرزانِ شِن محکم میکنی. منتظرِ سقوطِ دستمالِ مرگ از دستِ پادشاه میمانی. سقوطی که سقوط و صعود های زیادی را رقم زده است. صعود به سمتِ زندگی، سقوطِ در گورِ سردِ مرگ. در میانِ هیاهویِ جمعیت، شمارش مع را میشنوی.


" ده

نه

هشت

هفت

شش

پنج

چهار

قلبت طوری که گویی با تو کار دارد، بر قفسه ی ات میکوبد. شاید خبرِ ناگواری به همراه دارد.

سه

دو

بر تپشِ قلبت غلبه میکنی. او حق ندارد قاصد اخبار ناگوار باشد. یعنی تو این اجازه را به او نخواهی داد. تو به خودت ایمان داری.

یک "

دستمال بر ریتمِ خوش آوازِ وزشِ باد می د و بر روی دستانِ لرزانِ دانه های شن آرام میگیرد.

پایِ چپت را جلو میگذاری و سپرت را عقب میگیری و در چشمِ راستت، مردِ مبارزِ وحشی و تنومند را در افقِ نوکِ شمشیرت قرار میدهی. مردی که مثل تو نمیخواهد بمیرد. او هم میخواهد زنده بماند و برای اینکار از هیچ کاری کوتاهی نخواهد کرد. پای چپ را تکیه گاه میکنی و پای راست را جلو میگذاری و این چرخه را تند تر ادامه میدهی و با قدرت و باور به سمتِ او میدَوی و در هر قدم به افرادی که تا الآن کشتی فکر میکنی و میدانی که این چرخه ادامه خواهد داشت. چون تو محکومی. محکوم به مبارزه و قتل و حیات. چون مبارزه، شرطِ بقا است؛ و بقای ما گره خورده به نیستی و حذفِ دیگری؛ و این تلخ ترین تراژدیِ آمیخته با حقیقتِ زندگیِ ما است. این کلمات را در ذهنت مرور میکنی و قدم به قدم به دو گانه های ش ت و پیروزی، مرگ و زندگی، حذف و بقا نزدیک میشوی. همه ی این ها آمفی تئاتر را تشکیل میدهند و من بخشِ کوچکی از این بازیِ مرگ هستم. درست حدس زدید. من یک گلادیاتور هستم.



منبع :
برچسب ها : آمفی تئاتر رویایِ بقا - میکنی ,سمتِ ,امپراطور ,زنده ,میخواهد ,بماند ,زنده بماند ,میخواهد زنده ,آمفی تئاتر ,ایمان داری ,همین روبرو
آمفی تئاتر رویایِ بقا میکنی ,سمتِ ,امپراطور ,زنده ,میخواهد ,بماند ,زنده بماند ,میخواهد زنده ,آمفی تئاتر ,ایمان داری ,همین روبرو
پسا کنکاش در اتاقِ شیخ


کنکاش


+


پسا کنکاش:


+ [ وی در حالِ جستجو و کنکاش در بینِ تلی از کتاب و لباس و ابزار آلاتِ مختلف بود ]

- چرا همه چیزِ اتاق را بهم ریخته ای یا شمس الشموس! یا شیخ؟! در بحرِ مکاشفتِ این ازدحام در پِیِ چه هستی؟! بگذار خویشتن در حدسِ دلیلِ کارِ شما تلاشی م. در جستجوی خوشبختی این شلوغی و همهمه را بوجود آورده ای؟!

+ :| [ به ادامه ی کنکاش میپردازد ]

- آیا طلبِ حقیقت، شما را اینگونه آشفته است؟!

+ :| [ پشتِ پشتی ها را میگردد ]

- یقینأ در پِیِ یافتنِ دنیاهای موازی هستید یا شیخ!

+ :| [ بالش ها را زیر و رو میکند ]

- رویاهای گم شده؟!

+ :| [ چشم غره ای رفته و زیرِ شلوارهای تف شده کفِ زمین را جستجو میکند ]

- شیخ! خیط مان نکن جانِ ارشمیدس! لایه های پنهانِ خودِ درون؟

+ :| [ لا اله الا الله گویان به سمتِ صندوق میرود ]

- به حضرت قارون داری آزمایشم میکنی شِیخ! من ظرفیت و توانِ آزمون های سخت و پیچیده ی شما ر ندارم به مرگ پوتیفار!

+ :| [ درِ صندوق ر باز میکند ]

[ درِ اتاق باز میشود و چند تن از مریدانِ دیگر هم وارد میشوند ]

- [ عرقِ سرد از پیشانی اش چکیدن میکند و تپش قلب میگیرد ] جلو بچه ها خیطه یا شیخ! ایستگاهمان نکن! بذار سرم جلو بقیه بالا بمانه شیخ! به دنبالِ آینده ای؟!

+ :@#&%€£$ [ یک قبضه وینچستر از صندوق در آورده و مغزِ مرید ر بسانِ پفکی میترکاند و خون و کاریِ قرمزی کادر را فرا میگیرد ] [ جورابِ سوراخی را به سمتِ حضار گرفته و سخن میراند ] دنبالِ لنگ جورابم میگشتم باباع! اعصابِ من ر خورد کرد لهنتی تهی مغزِ کج ش! بفرما! شستش هم سوراخه! خوب شد حالا؟! به جلسه اولیا و مربیان هم نمیرسم! ولی برای اینکه دست خالی این صحنه ی خونین مالی ر ترک نکنید: [ مریدان جملگی دست به قلم و کاغذ بردن تا درسی از شیخ ذخیره ی دنیا و آ تشان کنند ] همیشه که نباید توی حوادث و اتفاقات پیچیده و گنگ، دنبالِ فلسفه بافی های دور و پیچیده و ترسناک گشت! گاهی خودِ بی فلسفگی و بی حکمتی، خودش نوعی فلسفه و حکمته که طالبِ یک ذهنِ باز و روحی پاکه! [ در این لحظه مریدان از شدت و عمقِ وسیع و عمیقِ سخن، جملگی بر سر و کوفتانده و جامه ها دریده که هیچ، بخشی هم اُوِردوز کرده و راهی خانه شدن، بخشی تشنج گریبان گیرشان شد و کف و خون بالا آوردند، بخشی هم مجنون گشته و عنان از کف داده و سر به دیوار ها کوفتاندندی و مردن ]

منبع :
برچسب ها : پسا کنکاش در اتاقِ شیخ - کنکاش ,میکند ,بخشی ,دنبالِ ,صندوق ,پیچیده
پسا کنکاش در اتاقِ شیخ کنکاش ,میکند ,بخشی ,دنبالِ ,صندوق ,پیچیده
یه دل میگه بزن؛ یه دل میگه نزن!

سلام. بدون حرف اضافی و مقدمه چینی! حتی ژاپنی. و یا کره ای و پنیری! عرض کنم خدمتتان که دو شب پیش شروع به نوشتن پستی که موضوعش بیان و حواشی و اتفاقات ناخوشایند داخلشه! یه جور نقد به فضای حال حاضر بیان و بلاگ. به یه جاهاییش که رسیدیم، خودم خوندم، دیدم تا همینجاش به حدود 87 درصد دنبال کننده های خودم و باقیِ بلاگر های بیان یقینأ بر خواهد خورد و دلخور خواهند شد. نه که فکر کنید بی ادبی و یا توهینی کرده باشم، نه! فقط نقد و نظر شخصی بنده درمورد یه سری اتفاقات در حال جریان در فضای بیانه! یه دو دو تا چهارتایی با خودم و تصمیم به پیش نویس ش گرفتم. چون با توجه به جنبه و ظرفیت نقدی که از دوستان به خاطر دارم، حس دلخوری پیش بیاد. الآن ولی دو دل شدم که آیا این پست ر کامل کنم و گزینه ی انتشار ر بزنم یا نح؟! شوما نظرتان چیه؟! حس کنید یکی میخواد نقدتان کنه و تعارف هم نداره ابدا! فکر کنید اصن مخاطب اون پست خودتان هستید! تاب و توانش ر دارید؟ به نظرتان منتشرش کنم یا به همین روندِ بیخیالی و بی تفاوت از کنار مسائل تلخِ فضای بیان رد شدن، ادامه بدیم؟! کلا نظرتان چیه در این رابطه؟!


* موقت احتمالأ

منبع :
برچسب ها : یه دل میگه بزن؛ یه دل میگه نزن! - بیان ,نظرتان ,فضای
یه دل میگه بزن؛ یه دل میگه نزن! بیان ,نظرتان ,فضای
نگرانم


چند وقتی هست که بلافاصله بعد از اینکه اسمِ وبلاگ و اتفاقاتش میاد، این تصویر ناخود آگاه تو ذهنم نقش میبنده! یعنی قشنگ تعدادی زنک جمع شدن دورِ هم گل فشانی میکنن. طیفِ موضوعیِ بحث ها هم گسترده س خدا ر شکر! از آموزشِ جدید ترین مِتُد مخ زنیِ سوژه ی موردِ نظر، یعنی دخترِ طفلِ معصوم، توسطِ دخترِ بابا، به پدر برای ازدواج مجدد بگیر تا حمله های متعدد به سمتِ رکورد خواستگاری های متعدد تر، برای ازدواج مجدد و حصولِ هَوو برای زنِ اول و یا اتفاقاتِ مَد [ خیلی فشار بهم میاد بنویسم مدرسه مثلأ ] و کانون زبان و حرف زدن پشتِ سرِ رفقا و معلم ها و به س ه گرفتنشان و یا هم و دوست های اجتماعیِ متعدد که فقط اجتماعی هستند و هیچ خاصیت خاصِ دگه ای هم ندارن مثلأ و شرحِ بی اخلاقی ها و بی ادبی های اتفاق افتاده در فضای با افتخار و تشویق و کف و سوت و هورای حضار. دسته ای از دوستان هم با دقت و خلاقیتِ خاصی، در پیِ فلسفه بافی های سقراط طورانه برای کوتاه مو هاشان یا فرفری بودن مو هاشان یا غم و بغضِ فراغ و دوری از فرفری موی دلبرشان هستند. تهِ خلاقیت مان هم شده فعال ِ تیکِ ناشناس و جابجایی مرزهای مز فیت با اکانتِ ناشناس در جواب به اینجور پست ها و مطرح سوالاتِ پوچ و بی خاصیت و برگزاری چالش های ارسال ع چشم و گوش و توی حلق و غدد فوق کلیوی و روده های بزرگ و کوچکِ بلاگر ها. یه سریا هم هستن به غلط نوشتن کلمات افتخار میکنن و اون رو یه سبک میدونن! میشه بهش گفت سبکِ داغانیسم! اونایی هم که ادعای نویسندگی دارند و واسه خودشون دم و دستگاهِ مکتب و مرید راه انداختن و پند ها و نصیحت ها و پیام های آموزشی شان تو فضای بلاگ ویز ویز میکنه، یه عده شان که کلأ نمینویسند، یه عده شان هر ماه شاید اگه حال کنن یه پست بنویسند، یه عده هم که همون بهتر که ننویسند. بعضیاشونم که یه نگاه به آرشیو مطالبشون میندازی، یه پستِ درست درمان که حرفی واسه گفتن داشته باشه پیدا نمیکنی! فقط و فقط ادعا!

آدم خوبه با هر چیزی که از خودش بیرون میندازه و محصول ذهنشه، یه چیزی رو ثابت کنه! الآن اوضاع خیلی جالبه! یکی خیلی تلاش میکنه ثابت کنه خیلی خبیث و بی اخلاق و خلافِ انسانیت عمل میکنه که داره به پدرش آموزش مخ زنیِ دختر مردم رو میده که از هیچی خبر نداره! یا یکی میخواد با پست هایی که از روابطِ نامحدودش با جنس مخالف و به عنوان دوست داره، هرزگی و یا بی بند و باریش رو ثابت کنه؟! یا که مثل یکی دیگه با خاطراتِ تمس و غیبت و توهین و سرکار گذاشتن بقیه، سطحِ ادب و فرهنگ و شخصیتِ خودش و خانواده ش رو به رخ بکشه؟! یا هم که میخواد با راه اندازی مکتب خانه و نظامِ و مرید و نمودنِ لایه ی اوزون با ادعا ها و نقد های نویسندگی، و عدم وجود یک مطلبِ خلاقانه و خارج از بحث های نقد و نصیحت های پیرمردانه به بچه های دسال، تهی بودنِ قلمش از جوهرِ خلاقیت و نوآوری رو نشون بده؟! یا هم که میخواد پویشِ #آری_به_هووی_زنِ_اول ر لابلای پست های خواستگاریتش جا بندازه؟! یکی هم نیست بگه تو که کلاس آموزش لالایی برای خواب های طلایی ر بلدی، خودت چرا از بی خو رنج میبری ؟! آرشیو مطالبت رو یه نگاه بنداز! تار عنکبوت بسته حاجی!

واقعأ ما تو بیان و بلاگ چیا رو داریم ثابت میکنیم؟! زنک بازی و قربون صدقه رفتن های فضایی زیر پست ها؟! آموزش مخ زنی؟! فلسفه بافی با بافتِ مو و کوتاه و فرفری بودنِ موهامون اونم با افتخار؟! یا به بی سوادیمون با غلط نوشتن کلمات؟ یا به عدم تهعدِ اخلاقی و بی بند و باری، زیر پوششِ دوست های اجتماعیِ قبل از ازدواج؟! تمس و غیبت و توهین و تحقیر و بی ادبی؟! وقاحتِ تمام داره از تک تکِ پست های برخی بلاگ ها میزنه بیرون و ی عینِ خیالش نیست. ی عینِ خیالش نیست که بیان و وبلاگ نویسی داره به فنا میره. اونم زیرِ فشارِ چرخ دنده های فلسفه ی "وبلاگِ خودمه، هرچی دوست داشته باشم توش مینویسم و به هیچ ی هیچ ربطی نداره!" بله دوستان! بنده نگرانم! نگرانِ فضای حاکم بر بیان و وبلاگ نویسی. نگرانِ وبلاگ نویسی ای که داره نابود میشه. وبلاگ نویسی ای که دیگه محتوا و پیامِ خاصی نداره. شده چاه تو ِ یه عده از بلاگر ها، که هر وقت از زندگی سیر شدن و از بدبختی ها و غم و اندوده های جهان ح تهوع گرفتن، بیان و پنل مدیریت وبشون رو باز کنن و بالا بیارن توی وبلاگ و جلو روی مخاطب! که چی؟! که تخلیه شم! بله دوستان. خیلی از ما وبلاگ رو با چاه تو اشتباه گرفتیم. تبدیلش کردیم به مکانی برای تخلیه بدترین حس های ممکن. تهوع آور ترین مسائل زندگی. حس و حال خوب و باحال باشه واسه اینستاگرام! تخلیه افکار و احساسات بد نیست دوستان. این بده تقدس فضای وبلاگ نویسی رو بذاری زیر پات و اون رو فقط واسه تخلیه ی حس های منفی بدونی و حس و حال مثبت و خوبت رو جای دیگه تخلیه کنی. نگرانم دوستان! نگرانِ وبلاگ هایی که تار عنکبوت بستن و خبری از بروز رسانی نیست، ولی کانال تلگرامی و پیج اینستای بلاگرشون هر روز داره بروز میشه! نگرانم دوستان! نگرانِ بلاگرهایی که با سفید صفحه ی وبلاگ و یه خط شعر و متن فلسفی خداحافظی میکنن و بعد چند روز برمیگردن اندازه پفک هم ارزش و احترام قائل نیستن واسه نگرانی و اضطراب و احساسِ مخاطب هاشون! به س ه گرفتنِ مخاطب ها و نگران شون و توهین به شعورشون، شده تفریح یه عده! نگرانم رفقا! نگرانِ حل شدن وبلاگ نویسی توی بی محتوایی و حس و حالِ منفی و تهوع آور. نگرانم دوستان بلاگرم! نگرانِ رفقام! نگرانِ روزی که وبلاگ نویسی رو به سقوط و انحطاط بره و ما سرگرمِ مخ زنی و هوو بازی و فرفری موی غزل سازی و زنک بازی و شاخ بازی باشیم!

* اگه حس کردید بخشی از متن منظورش شما بودید، باید بگم درست حدس زدید! منظورم دقیقأ خودِ شما بودی :)))

* تکرار و چرخشِ معضلاتِ بیان تو این پست، ارتباط مستقیم داره با تکرار و چرخه ی معضلاتِ وبلاگ نویسی تو همین فضا! گیر افتادیم توی یه چرخه ی م ب و مز ف!

منبع :
برچسب ها : نگرانم - وبلاگ ,نویسی ,دوستان ,نگرانم ,خیلی ,نگرانِ ,وبلاگ نویسی ,نگرانم دوستان ,دوستان نگرانِ ,خیالش نیست ,عینِ خیالش ,نگرانم دوستان نگرانِ
نگرانم وبلاگ ,نویسی ,دوستان ,نگرانم ,خیلی ,نگرانِ ,وبلاگ نویسی ,نگرانم دوستان ,دوستان نگرانِ ,خیالش نیست ,عینِ خیالش ,نگرانم دوستان نگرانِ
برای وبلاگ نویسی؛ برای چیزی که دوستش داریم و برامون ارزش داره

پیروِ پیرامونِ پستِ قبل، تصمیم بر این گرفتیم که اعتراض و نقدِ خالی نباشه؛ در عمل هم یه کارهایی در راستایِ بهتر و فا تر شدنِ فضای بیان و وبلاگ نویسی کنیم. بنده یه ایده ای دارم؛ خیلی دوستش میدارم! تصمیم گرفتم با شما در میون بذارمش و با کمکِ هم کمی ها و کاستی ها و نقاط ضعفش رو رفع کنیم و مسائل مورد نیاز و لازم رو بهش اضافه کنیم. با کمکِ هم. این پست واسه بحث و تبادل نظر پیرامونِ همین اتفاقه. پس خج و تعارف رو کنار بذارید و ایده و نظراتتون رو واسه بهتر اجرا شدنِ طرح مطرح کنید.

ایده ی بنده ایجاد و شروعِ یک و یا پویش یا همون کمپین هستش. چجور پویش و ی؟! توضیح میدم. به این شکل که ما یک و پویش تشکیل میدیم. یه اسمِ مناسب و مرتبط واسش انتخاب میکنیم. عضوش میشیم و به قانونش متعهد میشیم و اجراش میکنیم. حالا افرادی که عضو میشن باید چکار کنن دقیقأ؟! کارِ ساده و بی درد سری خواهیم داشت. ابتدا دسته بندی موضوعی انجام میدیم. بعد از انجام دسته بندیِ موضوعی، بلاگر های محترم میان و اعلام آمادگی برای عضویت در و پویش، موضوعِ مورد علاقه ای که بهش علاقه داره رو انتخاب میکنه و متعهد میشه که یک روز در هفته رو اختصاص بده به این و پویش و یک روز و یک پست در هفته رو در وبلاگش سعی کنه هدفمند و اصولی و مرتبط با موضوعِ انتخ بنویسه. یعنی بطورِ مثال بنده که موضوع طنزِ اجتماعی رو انتخاب ، یک روز در هفته رو سعی کنم بطور اصولی و حرفه ای متنی رو بنویسم که حرفی واسه گفتن داشته باشه و پیام و محتوای مناسبی رو هم مرتبط با موضوع برسونه. حالا یه وقت از کلمه ی حرفه ای نترسید! قرار نیست خلق معجزه و اثر ادبیِ جهانی کنیم. قراره سعی کنیم خوب بنویسیم. یه جور تلاش و سعی در خوب نوشتن.

الآن شما چکار کنید؟!

1. در مرحله ی اول اعلام آمادگی برای عضویت در و پویش

2. ایده و طرح و نقد و پیشنهاد هاتون در رابطه با و پویش رو با بقیه و در زیر همین پست به اشتراک بذارید.

3. بقیه ی دوستاتون رو از شروعِ این جریان مطلع کنید. هرچی تعدادمون بیشتر باشه، فضای بیان و وبلاگ نویسی بهتر و زنده تر خواهد شد و ان شاءالله شاهدِ پیشرفت محتواییِ این فضا خواهیم بود. فقط یادتون باشه! اگه این قضیه محدود به اعضای کمی باشه، فایده نداره و پیشرفتِ خاصی به چشم نمیاد.

4. هر کدومتون لطف کنید یه موضوع واسه دسته بندی موضوعی و پویش پیشنهاد بدید. سعی کنید موضوعاتِ متنوع و جدیدی نسبت به هم بگید. خیلی مؤثره در آینده ی این حرکت و جریان.

5. یه اسمِ مناسب با این پیشنهاد بدید تا بهترینش رو انتخاب کنیم.

6. همه چیزِ این جریان به استقبال شما دوستان بستگی داره. اگه استقبالی نشه طبیعیه که اتفاقی رقم نخوره.

7. به امیدِ بهتر و بهتر شدنِ فضای وبلاگ نویسی. ما اگه خودمون واسه بهتر شدنِ اینجا کاری نکنیم، خدا پا نمیشه بیاد واسمون وبلاگ نویسی رو متحول کنه! «انّ الله لا یُغیِّرُ ما بقوم حتّی یغیّرو ما بانفسهم» : خداوند سرنوشت هیچ قومی و «ملّتی» را تغییر نمی دهد مگر آنکه آنها خود تغییر دهند.

8. این جریان واسه من و یا پدرم نیست! مشکلات شخصی رو کنار بذاریم و یه ت ی به این فضا بدیم لطفاً! فارغ از تمامیِ حواشی و اختلافات!

9. باقیِ مسائل باشه واسه پستِ بعد که با توجه به بازخورد های همین پست نوشته خواهد شد.


منبع :
برچسب ها : برای وبلاگ نویسی؛ برای چیزی که دوستش داریم و برامون ارزش داره - ,واسه ,پویش ,کنیم ,وبلاگ ,شدنِ ,وبلاگ نویسی ,آمادگی برای ,برای عضویت ,پیشنهاد بدید ,اعلام آمادگی
برای وبلاگ نویسی؛ برای چیزی که دوستش داریم و برامون ارزش داره ,واسه ,پویش ,کنیم ,وبلاگ ,شدنِ ,وبلاگ نویسی ,آمادگی برای ,برای عضویت ,پیشنهاد بدید ,اعلام آمادگی
رایان [ پایانِ همه ی پیچیدگی هام تویی ]

گذشت


همیشه یه چیزی تو دنیا هست که آدم ها رو به حرکت وادار کنه و مجبورشون کنه از زمین کنده شن و راه برن. واسه یکی پول، یکی ماشین، یکی شکم، یکی زیرِ شکم، یکی واسه نگاهش، یکی واسه عشق، یکی دیگه واسه آینده؛ و من رو امروز و خیلی از روزهای زندگیم دیدار با رایا از زمین کنده و میکَنه و خواهد کَند! اینا همه ش انگیزه ان، انگیزه ای واسه حرکت، واسه جریان، واسه زندگی. همه شون هم میتونن واسمون اتفاق بیفتن. بطورِ مقطعی و یا حتی ممتد و بدونِ وقفه! بستگی به خودمون داره کدومش رو انتخاب کنیم واسه جدا شدن از زمین و شروع جریان و زندگی. حالا اینکه "سالِت"، همسایه ی دیوار به دیوارم، دوست داره انگیزه ی حرکت و جریانش در کل یا بیش از نیمی از زندگیش شکم و زیر شکمش باشه به خودش مربوطه و خیلی چیزا رو در مورد خودش، خودش داره ثابت میکنه. ولی من واسه انگیزه ی جدا شدن از زمینم ارزش و احترام قائلم و دلیل و منطق خودم رو دارم؛ البته سالِت هم واسه هدف و انگیزه ی ج ش منطق و دلیل خودش رو داره. "دلم میخواد." خب دلش میخواد! "سوزان"، دختر عموم، دلش ویالون میخواد. "جاناتان"، هم کلاسیِ دوران م، دلش مرسدس بنز میخواست. میوز، گربه م، دلش شیر میخواد! منم دلم رایا رو میخواد. میبینید؟! همه دلشون یه سری چیزا رو میخواد که ومأ شبیه به هم نیستن و بعضی هاشون زمین تا خودِ وجیِ ک شان راه شیری فرق دارن. حتی میوز هم دلش یه چیزی میخواد و حقشه که بخواد. فقط مسئله اینجاست که دل خواسته هامون رو جوری رقم بزنیم که باعثِ کنده شدنمون از زمین بشن. بطورِ واقعی! جوری که واسه رسیدن به دل خواسته مون، بر جاذبه غلبه کنیم و از زمین جدا بشیم و پرواز کنیم! از سر شوق و ذوق واسه رسیدن هستش که دلمون می خواد کنده شیم. ولی خب اون چیز باید اونقدر ارزشمند باشه که ما رو از زمین و از بقیه جدا کنه. وگرنه تو این دنیای مدرن روزانه میلیارد ها نفر دارن نشست و برخاست میکنن و هیچ نشیمنگاهی سرد نمیشه. ولی من خیلی ها رو دیدم که از زمین کنده شدن و میشن، ولی در اصل دارن درجا میزنن.

سوارِ تا ی که شدم، طبق معمول خبر ها رو چک .

- حمله ی سایبریِ کره ی شمالی به نیروگاهِ اتمیِ "گرند گلف" ؛

- اطلاعات شخصیِ کاربران شبکه اجتماعی "ای کانکت" توسطِ گروهی شد؛

- افشاگریِ جدیدِ سناتور "دایحمد ناژِد" علیه دستگاه قضایی از طریقِ شبکه ی شخصی اش؛

- برگزاری تظاهراتِ ضدِ نژادپرستی در شبکه های اجتماعی و مجازی؛

- افزایشِ آلودگی های شبکه های اجتماعی به ویروسِ "وِتهَم"؛

- کاهشِ آلاینده های مضر و افزایش نرخ سلامتیِ هوا و جوِ کره ی زمین؛

اینا همه اخباری بودن که بولد شده بودن و دست به دست میچرخیدن و بازدید هاشون چند برابر میشد. خب همه چیز مجازی شده. حتی جنگ و نبرد. دیگه گذشت زمانی که انسان حاضر میشد برای اعتقاد و آرمانش جون بده! آ ین جنگ همون جنگِ "پنفیلواسیا" بود که پدرم رو ازم گرفت. پدرم برای آرمانش رفت؛ برای باورش، برای . اون و رفقاش رفتن که ما بمونیم. بمونیم و آزاد زندگی کنیم. بدون واهمه از شنیدن صدایِ چکمه های سیاست و استعمار تو گوشِ زندگی هامون. الآن دیگه واسه این چیزا سر هم نمیخارونن! چه برسه به فدا جون و دل کندن از دل خواستگی ها! تهِ نبرد های پر سر و صدای این روز های جهان شده حمله ی سایبری به نیروگاه های اتمی و و فحاشی و شعار های نمادین علیه ظلم و بی عد ی و تبعیض! دیگه خبری از سخنرانی های خواهانه در میونِ مردمِ معترض، اونم روبروی کاخِ ریاست جمهوری نیست! جوری که با فریاد های "تری شیع" شیشه های ترک خورده ی نظام سرمایه داری بلرزه و همه همصدا برابری و رو داد بکشن و حقشون از منابع ملی رو طلب کنن و تا رسیدن بهش جا نزنن. الآن میرن توی لونه موششون جلو دوربین و علیه دستگاه قضایی جنجال به پا میکنن، تأیید جمع میکنن و پیرو جذب میکنن. آلودگی فضای مجازی چند برابرآلودگی هوا شده؛ چون دیگه کمتر ی به خودش زحمتِ بیرون رفتن از خونه رو میده. همه کار ها رو ربات ها و ابَر کامپیوتر ها انجام میدن. کافیه پول داشته باشی فقط! که با توجه به خاک گرفتگیِ کفِ خیابون ها، جیب و حسابِ بانکی مردم پره! اونایی هم که دارن کف خیابون رو خاک روبی میکنن، واسه رسیدن به همون ربات و ابر کامپیوتره! چون همه راحت طلب شدن. شکم ها رو به جلو و مغزها رو به عقب در حالِ حرکتن. سنت های متحجرِ قدیمی منسوخ و جاهلیتِ مدرن جایگزینش شده. همین هفته پیش بود که یکی تو ای کانکت، واسه خاطر جمع ِ تأیید و و رسیدن به حد نصاب و بعد ش تنِ رکوردِ تعدادِ تأییدیه، خودش رو با یه رباتِ مبارز در انداخت؛ تا با ش ت دادنش و انتشار ویدئوش، بیشتر دیده شه. ولی کیه که ندونه ربات های مبارزِ نسلِ هفتم، از روی ساختار های ذهنی و عصب های مغزِ "محمد علی کلی" شبیه سازی و ساخته شدن. من درمورد محمد علی کلی تحقیق . اون شخصی نبوده که به اون ن مغز ببازه! اونم با این شرایط و فیزیک و هوشِ ربات های نسلِ هفتم! دنیا دنیای عجیب و پیچیده ای شده. ولی تو همین پیچش ها و عجایبِ تلخ، یکی هست که خیلی ساده و شیرین، دلش رایا رو میخواد؛ و اون منم! مسیر با تمام ل کنندگی و بوی گند و تاریکیش به پایان رسید و به مقصد رسیدم. و مقصد هم چیزی نیست جز رایا! واردِ شرکت که شدم. وقتی که از شرِّ ربات های شناساییِ هویت واسه ورود به سالن اصلی رها شدم، به طرفِ محل کارم رفتم. بعد از انجامِ کارم و تحویلِ کد های جدیدِ طراحیِ بازیم به رئیس و تحملِ گیر های الکی و مر ف و عیب های بی اساسش روی کدها، وقت قرار با رایا رسید. رفتم و نشستم سر میزِ همیشگی. پنج دقیقه زودتر از موعد مقرر. سیصد ثانیه کافی بود تا رسیدنش. مثل همیشه خوش قول و آنتایم. اومد و نشست رو به روم. موهای ژولیده ی بلندِ خُرمایی، چشم های بزرگِ قهوه ای، صورتِ بی آرایشِ همیشگی، پیرهنِ حاصل خیزِ کِرِم که انگار گل های گلبهیش بیشتر از قبل شدن و دامنِ بلندِ یخ زده و همیشه برفیش که انگار از قبل سفید تر شده بود. این مجموعه آیتم ها مثلِ معجونی آغشته به آ ایمر عمل و باعث شدن سالِت و سوزان و دل خواستگی و مرسدس بنز و ای کانکت و حمله ی سایبری به نیروگاه های اتمی و افشاگری علیه دستگاه قضایی و آلاینده ها و تظاهرات مجازی و جنگِ پنفیلواسیا و زندگیِ رباتی و محمد علی کلی و رئیس مز فم و دنیای آرام و راکدِ مز فِ بیرون و همه و همه رو فراموش کنم و فقط به یک چیز فکر کنم! چجوری حرف زدن باهاش رو شروع کنم که زبونم نگیره؟

منبع :
برچسب ها : رایان [ پایانِ همه ی پیچیدگی هام تویی ] - واسه ,زمین ,میخواد ,انگیزه ,رایا ,ربات ,علیه دستگاه ,زمین کنده ,واسه رسیدن ,دستگاه قضایی ,جنگِ پنفیلواسیا ,علیه دستگاه قضایی
رایان [ پایانِ همه ی پیچیدگی هام تویی ] واسه ,زمین ,میخواد ,انگیزه ,رایا ,ربات ,علیه دستگاه ,زمین کنده ,واسه رسیدن ,دستگاه قضایی ,جنگِ پنفیلواسیا ,علیه دستگاه قضایی
این نوشته خیلی دوره!

دارم بهش فکر میکنم. درسته خیلی دوره، ولی فکر و قوه ی تخیل این قابلیت رو داره که به هرچیزی تو هر بُعدِ زمان و مکان نزدیکت کنه. پس بهش فکر میکنم. یعنی دارم خیال پردازی میکنم؛ اگه همه ی بشریتِ موجود و لاموجود و در شُرفِ موجودیت با ا یژن زنده اند و زنده بودند و خواهند بود، بنده هم از این قاعده مستثنی نیستم، ولی باید بگم بعد از ا یژن، خیال پردازی و پردازشِ تخیل و فانتزیِ اتفاقاتِ ممکن و لا ممکنِ آینده در اولویتِ بقا و حیاتمه! یعنی رازِ بقای بنده بعد از ا یژن، خیال پردازیه! این توضیح رو دادم که تکلیفِ مطلبی که میخوام بنویسم و درصدِ زیادی از مطالب وبلاگم واستون روشن بشه. بله خلاصه. بهش فکر میکنم و میسازمش توش. توی سرم؛ مغز. یه جای دور، یه شهرِ دور؛ شایدم استانِ دور. بخشِ اول جملات مهم نیستند اصلأ؛ مهم بخشِ دور بودنشه! منِ تنها. دورِ دور. دور از اتی که بوی انسانیت نمیدن و استمرارِ حضورت توشون، وادار به تغییرت میکنه. اونقدری که تا به خودت میای میبینی ناخودآگاه وقتی ماه کامله زوزه میکشی! برم یه جای دور! خیلی دور. خودم و خودش. اولِ راه. بدونِ سر و صدا. دور! به دور از حاشیه و حرف و حدیث. دورِ دور. به دور از سنت های جاهلانه و پوسیده که مثلِ قلاده انداخته میشن دورِ گردنِ زندگیِ جوون ها و خفه شون میکنه. خیلی دور! دور از عرف هایِ خنده دار و مز ف که فقط فاصله ی آدم ها رو از هم بیشتر و اون ها رو دور تر از هم میکنه. خیلی دور تر! من و خودش و بچه مون. دور از همه. همه یعنی فاصله. به دور از همه به هم نزدیک تر میشیم؛ و البته گرمتر. بدونِ قید و بند هایی که گره خوردن به زبان و لب و دهنِ مردم. بخاطرِ خودمون، تربیتِ بچه مون، زندگیمون. بریم یه جای دور. خیلی دور. خودم و خودش و بچه هامون. دور بشیم. اونقدر دور که دستِ اراجیف و افاتِ برچسب خورده به دین و رسم و رسوم بهمون نرسه. دور؛ خیلی دور! اونقدر دور که صدای پچ پچِ تهوع آور مردم تو گوشِ هم، پشتِ زندگی مون به گوشمون نرسه. یه جای دور. خودم و خودش دوباره. پس از سال ها. به دور از بچه هامون؛ که خیلی دور شدن و نیستن؛ ولی چراغِ خونه مون رو روشن و بخاریِ عشق و صفاش رو گرم نگه میدارن و بهمون سر میزنن؛ خودمون بهشون یاد دادیم. اینجوری تربیتشون کردیم. یکی از نتایجِ فاصله و دور بودن از همون جماعته! تهش برمیگرده به خودمون. یه چرخه س. تافته ی جدا بافته بشیم، تافته ای که جدا از بقیه، درست و قشنگ و اصولی بافته شده. به دور از بقیه! بقیه ای که لایقِ دور شدن و فاصله گرفتن هستند. به دور از همه ی اینا. خیلی دور. میمیریم و تموم میشیم. روی دستِ بچه هامون. به دور از دست و دهن هایی که موقعِ مرگ هم دست از سرِ بی جان و کفن پیچ شده مون برنمیدارن و از مراسم ختم و کفن و دفن و سنگِ قبر و سوم و هفتم و چهلم و سال، خوراکِ خزعبل بافی های خودشون رو فراهم میکنند. این جماعت گرسنه اند. گرسنه ی افی بافی و تشنه ی مز ف سرایی. پیش بینیِ خوشبختیِ زندگیِ من در فردا سخت و غیر ممکن نیست؛ البته اگه به دور از این جماعت باشم. دور! خیلی دور! خیلی خیلی!


* نیاز به پوست اندازیِ فکریِ داریم. امیدوارم تا اون موقع انجام شه. من دوری و فاصله رو دوست ندارم. ولی ...

منبع :
برچسب ها : این نوشته خیلی دوره! - خیلی ,فاصله ,خودش ,میکنه ,خیال ,یعنی ,میکنه خیلی ,ا یژن، خیال ,خیال پردازی
این نوشته خیلی دوره! خیلی ,فاصله ,خودش ,میکنه ,خیال ,یعنی ,میکنه خیلی ,ا یژن، خیال ,خیال پردازی
به روز شده ها
اتفاقی
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است یاسمین فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © Yasamin 2016-2017