دست نوشت های یک لیدی متاهل

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ دست نوشت های یک لیدی متاهل خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان دست نوشت های یک لیدی متاهل برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

محسن!

سلام

اقا گفتم تعجیل کنم در نوشتن دلتون واسم تنگ نشه. یعنی ببینا وسط شهرزاد گفتم واه! وبلاگ ننوشتم از شنبه. برم بنویسم با خیال راحت بیام شهرزاد ببینم. اگر براتون سواله پس دوقلوها چه میکنن؟ هیچی یکی یک لیوان اب دادم دستشون با یک کاسه ازین میریزن تو اون ازون میریزن تو این و فرش و پارکت و همه جا رو اری دارن میکنن و منم به تفریحاتم میرسم :))) کلا هم نهایتا یک ربع سرگرم شن اینجوری. پس باید تند تند بنویسم.

اقا شنبه کلا خیلی خسته بودم بعد بچه ها رو یک و نیم خوابوندیم تا سه و ده دقیقه اینا یکم به کارام رسیدم. اون روز باید برای قطع اینترنتمون هم میرفتم مبین نت. خلاصه حساا خسته بودم سه و ده دقیقه گفتم یکم بخوابم الانه که بچه ها بیدار شن نشون به اون نشون که پنج بیدار شدن اومدن بالا سرم به زووور بیدارم :))))) وای نمیدونستم خوشحال باشم که تونستم بخوابم سا ناراحت باشم که اینهمه خو دن!!! اخه من برای اینکه شبا زود بخوابن نمیذارم معمولا یک ساعت و نیم دو ساعت تو روز بیشتر بخوابن اونم قبل سه و نیم اینا. هیچی خلاصه گفتم ولش کن کاریه که شده و توفیق اجباری نصیب من شده. به همسر زنگ زدم گفتم اینطوریه و اینا خواب مشتی باید بریم جایی خسته شن. هیچی دیگه رفتیم یکم پاساژ گردی و من دو تا مانتو با قیمت مناسب از ال سی یدم. بعدش رفتیم اسباب بازی فروشی واه که همه چی چقدررررر غیر عادلانه گرون شده. دو تا کلاه لبه دار براشون یدم و رفتیم کافی شاپ نشستیم. خواستیم بستنی بخوریم من هیچ وقت تو کافی شاپ بستنی سفارش نمیدم. اگر بخوام سرد یا شیرین بخورم فقط شیک شکلات. یعنی نه هیچ چیز دیگه. عااااشق شیک شکلاتم. خلاصه  به خاطر بچه ها مجبور شدیم بستنی سفارش بدیم چون شبک شله و خوردنش براشون سخته. هیچی دیگه نشستیم مثل ادم های باحال چهارتایی بستنی خوردیم و وای که چقدررررر افتضاح بود یعنی هرچی بگم کم گفتم. من به زووووور تونستم یه اسکوپ و نیم بخورم. دیگه بلند شدیم برگشتیم خونه و بچه ها خو دن و ما هم نشستیم به فلم دیدن ولی چه دیدنی انقدررررررر اذیت کننده و اعصاب خوردکن بود که بعدش به خودمون میدادیم که نشستیم دیدیم. هیچی خلاصه  با کلی اعصاب داغون خو دیم که این و نمیخواستیم ببینیماااا چرا به اعتماد حرف دوستامون دیدیم. ولی بعد نشستیم نقدش و خوندیم دیدیم اصلا هدف همین اذیت های مخاطب بوده.

خلاصه یکشنبه صبح بیدار شدیم خیلییییی خسته بودم ظهر نیم ساعت چرت زدم بلند شدم رفتم کارگاه ارزوها بعد برگشتم خونه و دیگه مشغول بازی با بچه ها شدم و شامم شامی درست کردیم ولی زیاد نخوردن و همسر رفت باهاشون بازی کنه و منم اشپزخونه و خونه رو حس ییی تمیز و کمرم داشت میش ت بچه ها رو خوابوندم و نشستیم یکم دیدیم همسر خو د منم لباسای بچه ها رو پهن و لباسای همسر و اتو بعد دخترم نور سالن و دید بیدار شد دیگه راه افتاد نمیخواست بخوابه با بدبختی خوابوندمش. صبح امروز باز ل بیدار شدم ولی زود خودمو جمع و جور و صبحانه شونو دادم و بازم درست حس نخوردن خودم یه چیزی خوردم و شروع به کارای روتین خونه.

اقااااا معلوم شد محسن کیه. به مدیر ساختمون گفتم و بعد از تحقیق و بررسی معلوم شد از ساختمون ما نیست بلکه یک اقای مذهبی ای هست تو ساختمون بعلی اتفاقا ما میشناختیمش ولی اصلا تو کتمون نمیرفت این باشه. ما بهش میگیم پسر حاجی. دو ماه ایناس عروسی کرده. هیچی دیگه ب انقدررررر با همسر خندیدیم خدا میدونهههه . همسر میگه برم بگم پسر حاجی یه همچین صداهایی میاد بعد که گفت باشه رسیدگی میکنممم بگم از قدت خج بکششششش :))))) وای خدا خیلی اخه ضایعس هررر شب یا یه شب در میون ما از خج اب میشیم میریم تو زمین :))) الان دو سه روزه خبری نیست فکر کنم دوران طلایی خانومشه :)))))

همین دیگه. محسن هرجا هستی خدا ازت نگذره :))))

فعلا بابای

منبع :
برچسب ها : محسن! - گفتم ,همسر ,هیچی ,نشستیم , ,بیدار ,هیچی دیگه ,خسته بودم ,بستنی سفارش ,هیچی خلاصه
محسن! گفتم ,همسر ,هیچی ,نشستیم , ,بیدار ,هیچی دیگه ,خسته بودم ,بستنی سفارش ,هیچی خلاصه
من در پایان تعطیلات :))

سلام

خب تا اونجایی گفتم که قرار شد خواهرم اینا بیان بهمون سر بزنن. دیگه بعد از م و اینا با مامانم اینا و زن داداشم اینا قرار شد همه بریم خونه مامانم چون من اصلا حس و حال مهمونی بزرگ دادن نداشتم و واقعا خسته بودم از طرفی داداشم اینا هم میخواستن خواهرم و ببینن هیچی دیگه قرار شد بریم اونجا شامم من ماکارونی پخته بودم و قرار شد با خودم ببرم. برای بچه ها هم مرغ گذاشته بودم. مامانم و بچه ها رفتن خونه مامانم یعنی خواهرم اینا اومدن سر راه برشون داشتن. منم بدیوووو بدیووووو کارای خونه رو و فقط موند اتاق بچه ها. دیگه شوهر خواهرمم اومد و قرار شد با کمک شوور جان به تخته های تخت حیاط سیلر کیلر بزنن. تند تند غذاها رو جمع دسته بندی و سفارشای لازم و و پیتیکوووو پیتیکوووو رفتم خونه مامانم. اون شبم شب احیا بود دیگه از ترس حا پارک ماشین نبردم با یه عالمه بار و بندیل دستم افتاد :((( اونجا دیگه کلی بچه ها باهم بازی و خداروشکر خوش گذشت. همسر اومد و شامشو خورد و نخود نخود شدیم.

چهارشنبه صبح باز یکم بیشتر خو دم و ظهر همسر رفت دنبال کاراش و گفت دو سه ساعته میاد نشون به اون نشون که هفت و نیم شب هنوز نیومده بود. دیگه من خلقم تنگ شده بود و بچه ها هم بهانه میگرفتن برای شام هم ته چین درست کرده بودم ى ماکارونی هم از شب قبل مونده بود زنگ زدم بهش که غر غر کنم یکم درست چند صانیه قبلش خواهرم زنگ زد شب بریم پارک؟ من روزش گفته بودم میای پارک گفته بود نه. بعد مامانم خیلی دوست داشت بیاد منم به خواهرم گفتم ولی بعدش دیگه دیدیم نمیاد پشیمون شدیم. ازون طرف اون نمیدونست پشیمون شدیم زنگ زد که کجا میرید منم بیام، منم بچه ها رو حاضر کرده بودم ببرم خونه مامانم کمتر بهانه باباشونو بگیرن. که دیگه دیدیم اینطوریه گفتم بریم پارک. زنگ زدم همسر اومدنی نون ساندویچی و کالباس بگیره و اومد سکم دیدم خلقش تنگه. خودمم که قاطی بودم دیر اومده :))) دیگه تو ماشین پرسیدم چرا ناراحتی گفت کاش با من م میکردی من از خستگی داغونم و حال دویدن دنبال بچه ها رو ندارم دیگه داستان و تعریف و عذرخواهی . تو پارک بچه ها کلی بازی و برگشتیم خونه.

یکمشائل ناامید کننده و غصه خورنده ای تو خانواده مون در جریانه که خب من ازش هیچی نمینویسم ولی ذهنم مدام درگیره و یه جورایی پس ذهنم نمیذاره بهم خیلی خیلی خوش بگذره. سپردم به خدا.

دیگه تا دیروقت دیدیم و خو دیم.

پنج شنبه صبح طبق روال عادی همسر رفت سر کار و عصر هم نزدیک شش اینطورا رفتیم خونه مامانم .بچه ها این روزا که بلنده حوصله شون تو خونه خیلییییی سر میره مامانم اینا یه عالمه وسیله های بازی مهد کودک مثل سرسره و الا کلنگ و ... دارن میبرم اونجا بازی میکنن انرژی شون تخلیه شه. دیگه همسر هم اومد و شام کوکو سیب زمینی خوردیم و نخود نخود اومدیم خونمون.

صبح باز یکم بیشتر خو دم و خیلی ل شدم. دیگه بلند شدم به کارام رسیدم و یکمم دوباره ظهر از فرط خو دم با بچه ها که یک ساعت بعد بدخواب بیدار شدن و دیگه زدن تو فاز کج خلقی. قبل خواب قول گرفته بودم از همسر بریم من یکم لباس ب م. دیگه شام بچه ها رو گذاشتم، کباب تابه ای، برنج انداختم تو پلوپزشون و برای اولین بار بود دستم نبود مقدارش. ازون طرف هم ته چین ماهیچه درست برای اولین بار. خلاصه همسر گفت بریم خونه مامانم منم تو ذهنم پروژه ید مانتو رو بستم چون اصلا دوست ندارم وقتی میخوام ید کنم همه ش هول باشم. دیگه همسر هی زود باش زود باش کرد گفتم بابا من تازه میخوام دوشم بگیرم این همه کار فکر کن بدون دوش از خونه در بیام :| همسر هم گفت نهههه اینطوری دیر میشههه گفتم نمیرم برای مانتو بذار یه روز دیگه. دیگه تند تند وسیله جمع کردیم همسر هم اعصابش خورد بود یکم با پسرم کل کلشون شد و اعصاب من خورد شد. پسرم میخواست تو پارکینگ بدو بدو کنه خودشو بماله همه جا، من عین خیالم نیست ولی همسر تو این موارد خیلی پاستوریزه س و دوست نداره بچه خودشو جایی بماله دیگه بغل کرد گذاشت تو صندلیش اونم قشقرق به پا کرد بیا و ببین. خلاصه با اعصاب خورد راه افتادیم ولی نهایتا تو ماشین صلح برقرار شد. تو راه شکلات یدیم یکم و سرشون و گرم کردیم و بعد رسیدیم. پدر شوشو معلوم نبود از چه دنده ای پاشده بود تا لحظه ا اصلااااااا منو تحویل نگرفت. اصلا هاااا بعد قدیما اگر بود کلی ناراحت میشدم دیروز ولی عین خیالم نبود و با خودم گفتم اینطوریه دیگه با خودش قهره بعضی وقتا :)))) نمیتونم عوضش کنم که. بنابراین لنگ روی لنگ انداخته و از شبم نهایت استفاده رو و اتفاقا هم کلی بهم خوش گذشت و نذاشتم اصلا اوقاتم تلخ شه. راستش ماه ها ست شاید حتی یک سال شده باشه که دیگه اصلاااا برام مهم نیست ی ازم خوشش میاد یا نه، رفتارم و میپسنده یا نه ، من همینم. من ادم ها رو همینطوری قبول میکنم و اونام مجبورن منو همینطوری بپذیرن، اگر نمیتونن مشکل خودشونه من اوقاتم و تلخ نمیکنم.

شب هم تا نزدیک چهار صبح کارا رو و لباسا رو جمع از رخت پهن کن و لباس جدید شستم و پهن و کلیییی کار مفید و کت که دستم بود و تموم و خو دم ولی چه خو !! همه ش انگار بیدار بودم ولی صبح هفت بیدار شدم و با این خوابالودم نسبت به وقتایی که تا ده اینا بخوابم سر حال ترم خداروشکر.

حالا بشه عصر یکم میخوابم. فعلا بابای


منبع :
برچسب ها : من در پایان تعطیلات :)) - همسر ,مامانم ,خونه ,اینا ,گفتم ,بریم ,خونه مامانم ,دیگه دیدیم ,کرده بودم ,پشیمون شدیم ,برای اولین
من در پایان تعطیلات :)) همسر ,مامانم ,خونه ,اینا ,گفتم ,بریم ,خونه مامانم ,دیگه دیدیم ,کرده بودم ,پشیمون شدیم ,برای اولین
تولد بازی

سلام

صبح زیبای شنبه تون بخیر

ما ساعت هفت بیدار شدیم و الان هم نهارمون آماده س هم صبحانه خوردیم گفتم تا بچه ها دو دقیقه مشغولن تند تند بنویسم. 

چهارشنبه عصر مامانم گفت داداشم اینا میخوان بیان خونه شون منم گفتم میام بعد شنیدم که بابام خسته س گفتم پس ولش کن ما نمیایم و خونه موندم. مامانم رفت خونشون. برای شامم فکر کنم قورمه سبزی گذاشته بودم که حس طرفدار داشت. من خودم اصلا قورمه سبزی دوست ندارم و اونایی که دوست دارن و درک نمیکنم اصلا. کلا خورشی نیستم و فقط فسنجون و دوست دارم و درک میکنم :))))

پنج شنبه افطاری دعوت بودیم. دیگه تا عصر همینطوری گذشت و برای شام بچه ها شامی درست کردیم با مامانم و پلو هم گذاشتم ى برداشتم. قبلا هم گفتم من همیشه غذای بچه ها رو برمیدارم چون نمیدونم اونحا غذا چیه و کی حاضر میشه. خلاصه رفتیم و از قضا بچه ها گرسنه شون بود بهانه میگرفتن منم عذاشونو دادم و سر سفره افطار یکم کلافه شده بودن دیگه. میخواستم بردارم ببرم خونه که میزبان نذاشت و خواهش کرد بمونم واقعا زیادی به من لطف دارن این خانواده. خلاصه که بعدش رفتیم خونه مامانم و همسر اومد دنبالمون شام خورد و رفتیم غذای خواهرم اینا رو هم از دم در دادیم ى رفتیم خونمون. اومدیم یه دونه ببینیم که من اولش و دیدم خوشم نیومد و پایه مشدم ببینیم همسر هم خاموش کرد خسبیدیم.

صبح من یکم بیشتر خو دم و بعدش بلند شدم تند تند کارامو برای تولدم مهمون داشتم. دیگه ژله و سالاد درست و شامم دوباره قورمه سبزی گذاشتم درخواست داده بودن :))) برای بچه هام کوفته قلقلی درست ماست و خیارم درست و همسر هم سالاد میوه رو درست کرد و رفت دنبال کاراش. دیگه منم رفتم دوش گرفتم و اون شبم حساااا خوش گذشت و فقط ضد حال این بود که پسری لیز خورد رو زمین بچه ها رو پارکت اب ریخته بودن طفلک معصومم دو تا بینی ش خون فواره زد دیگه من قلبم ریش ریش شد ولی مدام میگفتم عیب نداره عیب نداره که نترسه. دماغش باز کرده حس . بعد از افطار و شامم و کیک و تولد بازی و مختصر ی کردیم و بعدش نخود نخود هرکی رفت خونه خودش. بعد وسط مهمونی بحث همون بیه افتاد و همه گفتن واااای اون معرکه س و عالیه و اینطوره اونطوره دیگه با بدبختی تحمل و دیدیم ولی ا ش قیافه من شبیه کوچه بن بست شده بود :l

هی به همسر میگفتم تو منووووو گول زدی این مز ف و بیینم :))) خلاصه بعدش یکم کتاب خوندم و ساعت چهار صبح خو دم :((( انگار مجبوووووورم!!!! خب بخواب لامصب. من یه اخلاق بدی دارم که دقیقااااا دخترم مثل منه. ازون ور بخوابم ازین ور خوابم نمیبره. صبح چون یکم بیشتر خو دم، شب تاوان دادم :(((( صبحم ساعت هفت بیدار شدم و کارامو و با بچه ها بازی و ماه عسل دیدم و الانم هرکی به کار خودش مشغوله و این وسط مسطا هی سواشون میکنم نزنن هم دیگه رو :))) کلا همه ش سر چیزایی که ازش یه دونه س دعوا میشه :l 

دیگه همین ... از بانو آشتی تشکر میکنیم که موتور منو روشن کرد. بیخودی نیست که عاشقشم.

فعلا بابای

منبع :
برچسب ها : تولد بازی - درست ,خونه ,همسر ,بعدش , ,رفتیم ,درست ,قورمه سبزی ,تولد بازی ,کارامو
تولد بازی درست ,خونه ,همسر ,بعدش , ,رفتیم ,درست ,قورمه سبزی ,تولد بازی ,کارامو
من در ابتدای تعطیلات :)))

سلام

اقا نه هااااااا انگار جدی جدی موتورم روشن شده :))))

خب جونم براتون بگه گویا مادر شوشو و خواهر شوشو اینا چندباری بهمون زنگ زده بودن و ما متوجه نشده بودیم. اخه گوشیامونو سایلنت میکنیم میذاریم تو ارتفاع بچه ها نبینن. القصه، دیگه همیر همون شب زنگ زد بهشون و گفتن میخواستن بیان خونمون. دیگه گویا خواهرش همون شب برگشته بود شهرشون. شنبه زنگ زدم به همسر گفتم بیا بریم خونه مامانت اینا که دلتنگن اذیت نشن. راستش دو تا علت داره اینکه دوست دارم بچه ها رو منظم ببرم ببینن. یکی اینکه هلاکویی متتقده پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها و و و عمو و دست و پاهای عاطفی بچه ها هستن و نباید با قطع رابطه فرضا این دست و پاها رو قطع کنید چون در وهله ی اول بچه تون اسیب میبینه. پس بهتره چشمتون رو روی خیلی چیزها و دخ ها ببندید و بچه ها رو وارد دنیای کثیف و زشت بزرگترها و اختلافاتشون نکنید. مورد دوم اینکه اونا بی نهایت بچه ها رو دوست دارن و بهشون لطف دارن من خودم یک بازه ای از برادر زاده م دور بودم و میدونم چقدر سخته و درد داره. دوست ندارم دلتنگی بکشن و اذیت بشن چون معتقدم اگر من باعث این دوری بشم کارما جواب کارم و میده و زمین گرده. دیگه حالا خودشون اگر سرشون گرمه و دورن و ... مهم برام اینه که من باعث کم دیدن نباشم و خدا میدونه بیشتر وقتا که میریم به زور منهههه چون همسر نود درصد اوقات میگه دوره و حال ندارم.

خلاصه که زنگ زدیم و باز من راننده بودم و دوباره پسرم بالا اورد تو ماشین. فهمیدم علتش اینه که قبل رفتن خیلییییی میوه میخوره و وقتی سوار ماشین میشه حالش بد میشه. رسیدیم اونجا و مامانش کتلت درست کرده بود دیگه برادر شوشو ٢ هم اومد و دور هم خوردیم و یکم گپ و گفت کردیم و دیگه ساعت نه و نیم من حس دارم بیهووووش میشم بلند شدیم اومدیم خونمون. شبش هم نیم ساعت از دار ت اورز رو دیدیم و من دیگه خوابم برد. فرداش که میشد یکشنبه بیدار شدیم کله سحر و روز از نو.... عصرش داداشم اینا اومدن خونمون و من تازه ورزش کرده بودم میخواستم دوش بگیرم که زنداداشم گفت یه لحظه بیا پشت پنجره دیگه رفتم دیدمشون و کلی جیغ جیغ اومدن تو و من رفتم دوش گرفتم. داداشم روزه بود خو د و من بچه ها رو گذاشتم تو کالسکه بردم بیرون یه سری ید کنم و زن داداشمم بچه ها رو برد پارک. میخواستم نیم ساعته برگردم نشون به اون نشون که هشت و نیم برگشتم ...از بسسسسسس که این تهران سیستم پیاده رو هاش افتضاحه. تازه کالسکه بچه های من عرضش نود هست ولی تو پیاده رو قدم به قدمممم ازین میله ها بود که میذارن موتور نتونه رد شه ولی دریغ که کالسکه ی منم رد نمیشد یعنی مثلا فکر اون ی که کالسکه داره رو ن ... بعد هی باید دور میزدم برمیگشتم به اولین پل که اگر شانس یاری میکرد و جلوش ماشین پارک نبود!!!!!!!! برم از وسطططط خیابون بچه ها رو رد کنم برم. یعنی حماقت تا کجاااااا؟؟؟ با کلی ترس و استرس بالا ه رفتم و اومدم و تصمیم گرفتم دیگه هیچ وقت ازون مسیر نرم. حیف که هرچی ام زنگ بزنی و پیگیری کنی جوابگو نیستن. 

خلاصه اون شبم اومدیم خونه و افطاری و شام خوردیم شامم استانبولی پخته بودم و دیگه رفتن ما هم بچه ها رو خوابوندیم و ادامه ی بش و دیدیم و خسبیدیممممم.

دوشنبه هم تعطیل بود من یکم بیشتر خو دم ساعت هفت همسر بچه ها رو گرفت دیگه بیدار شدم یکم با هم احتلاط کردیم تا ظهر که من باید میرفتم کارگاه ارزوها ماشین و برداشتم برم که زود بیام حالا بگرد دنبال جای پارک :|

دیگه رفتم کارامو و اونجا تصمیم گرفتم شب بچه ها رو ببرم پارک بدو بدو اومدم خونه قیمه و برنج گذاشتم و ژله رولی هم حاضر و وسیله جمع و بچه ها رو گذاشتیم تو ماشین و داداشم اینام اومدن از حلو خونه ما باهم رفتیم پارک. همسر هم سر کار بود و ازونجا بهمون پیوست دیگه انقدر بدو بدو کردیم دنبال بچه ها نصف شدیم هههههه ههههه.

شب هم برگشتیم  سون رو دیدیم و خو دیم. دخترم یکم بیخواب شده بود هی تو خواب مامان مامان میکرد و هرچی غلت میزد خوابش نمیبرد لباس خنک تنش فایده نداشت اب دادم فایده نداشت خلاصه که کلافه بود. امروز باز یکم بیشتر خو دم بلند شدم همسر و فرستادم بره دوش بگیره و بخوابه و با بچه ها سه تایی خونه رو تمیز کردیم جارو کشیدیم و رو فرشی رو تازه مرتب کرده بودم که مامانم اومد و بچه ها رو بردیم و بعدش نهارم دادم و دیگه همگی از خواب بیهوووووش شدیمممممم. الان هم منتظر خواهرم اینا هستم قراره بیان یک سری بهمون بزنن میخوام پاشم ماکارونی بپزم بچه ها هم مشغول بازی ان... همین دیگه.

فعلا بابای

منبع :
برچسب ها : من در ابتدای تعطیلات :))) - ماشین ,خونه ,پارک ,همسر ,کالسکه ,کردیم ,فایده نداشت ,بیشتر خو دم ,تصمیم گرفتم ,کرده بودم
من در ابتدای تعطیلات :))) ماشین ,خونه ,پارک ,همسر ,کالسکه ,کردیم ,فایده نداشت ,بیشتر خو دم ,تصمیم گرفتم ,کرده بودم
تولد برادرشوشوی اردیبهشتی در داد

سلام

ب برادر شوشو ٢ ساعت نه شب اومد. اخه من از دست این پسر چیکار کنم یک میلیارد بار بهش گفتیم زود بیا که خواب بچه ها بهم نخوره ولی کلا کاری به ما نداره کار خودشو میکنه :)))) خلاصه اومد و حسااا سو رایز شد بچه ها انقدر خوشحال شدن خدا میدونههه دخترم زش خج میکشید نمیدونم چرا ولی پسرم ذوق میکرد و دور خونه میدوید. خلاصه کادو رو دادم که کوچیک بود براش و قرار شد ببرم عوض کنم. بعدم شام اومد و بسیار بی کیفیت بود قشنگ انگار مونده بود. ولی خب دیگه چاره چه بود؟ مجبور شدیم همونو به زورررر بخوریم. دیگه کلی بازی بچه ها و خونه و آشپزخونه رو مختصر جمع و جور کردیم و ساعت ده و نیم از برادر شوشو عذرخواهی بچه ها رو خوابوندیم خودمم یه لحظه خوابم برد چشم باز دیدم رفته شووری گفت عذرخواهی کرد و رفت گفتم ای وای میخواستم کیک بدم ببره برای خودش و همخونه ش که خداروشکر همسر گفت خودم دادم بهش دستت درد نکنه.

تازه رفته بودیم بساط تخمه اورده بودیم فوتبال و ببینیم که پسرم نق ن بیدار شد دیگه همینطوری با چشم بسته تا ساعت دوازده تو بغل من و همسر غلت زد و هی مامان و بابا کرد. همینطوری که تو اتاقشون دراز کشیده بودم شیرش میدادم یهو دیدم وای یه مکالمه ی درب و داغونی به وضوووووح تو اتاقشون شنیده میشد. مو به تنم سیخ شده بود. صدای داد های یک زنی میومد که با گریه میگفت نه محسن توروخدا اونطوری نکن دردم میاد :l بعد همینطووی با گریه میگفت این الان مثلا بوس بود؟ :l و هی با گریه و داد و ناله جمله ی اول و تکرار میکرد و مرده م یهو گفت به جهنم و درک که دردت میاد و سر و صدای ناجوری در اتاق پیچید :l میخواستم آب شممممم برم تو زمین، انقدرررر صدا واضح بود انگار قشنگ از تو خونه ما میاد. پنجره سمت حیاط باز بود و احتمالا پنجره ی اونام باز بوده. دیگه با ترس و لرز اومدم بیرون به همسر ماجرا رو گفتم و اینکه خیلی بده این چه وضعشه و اینا که همسر گفت متاسفانه این بار اول نیست. حالا نمیدونیم از کجا ممکنه صدا اومده باشه چون طبقه بالای ما که دو تا دختر مجرد هستن و طبقه سوم هم یک پسر مجرد که متارکه کرده و طبقه چهارم هم یک خانم و اقای ابرومندن که یه دختر هفت ساله م دارن. حالا قراره من خیلییییی ریز امار همسایه ها رو از مدیر ساختمون بگیرم بفهمیم کی تو خونه ش محسن داره :))) که براشون یادداشتی چیزی بذاریم و بگیم صدای ...شویی شما بلند است :l خج  هم خوب چیزیه والا. انقدر ب اعصابم خورد شد خدا میدونه خب شاید ادم بچه نوجوون داشته باشه تو خونه نباید یکم به حریم خصوصی خودت و بقیه احترام بذاری اخه؟ خلاصه که اینم از این و دیگه یکم کتاب خوندم . الان کتاب پیرزنی که قوانین را زیر پا گذاشت دستمه. هدی برام زحمت کشیده و یده. نمیدونم هدی رو تو اینستاگرام میشناسید یا نه. القصه اون و یکم خوندم و بعد بیهووووش شدم. صبح ساعت هفت و نیم وروجکا بیدارم بلند شدم دیدم از خنکی هوا بدنم داره مور موووور میشه. کولر و روشن کرده بودیم ب، هوا هم به خودی خود خنک بود حس عالی و دلپذیر شده بود، کیف مم بلند شدم چایی دم صبحانه شون و دادم و لایو گرفتم. نهارم امروز خداروشکر دارم و لازم نیست چیزی درست کنم گفتم بنویسم یکم. امروز هم باید ببرم ان شاالله اون لباس برادر شوشو رو عوض کنم و اگر فرصت بشه یه دوساعت وقت پیدا کنم بخسبم، چشمام از بس خواب داره، میسوووووزه. 

من برم فعلا، تلاشم برای روشن شدن موتور نوشتنم واقعا ستودنیه خخخخخ

بابای 


منبع :
برچسب ها : تولد برادرشوشوی اردیبهشتی در داد - خونه ,همسر ,ساعت ,بودیم ,صدای ,میاد ,برادر شوشو ,گریه میگفت
تولد برادرشوشوی اردیبهشتی در داد خونه ,همسر ,ساعت ,بودیم ,صدای ,میاد ,برادر شوشو ,گریه میگفت
خواب دیدن است

سلام

دیروز ظهر بچه ها رو که خوابوندم رفتم کارگاه ارزوها تو راه هم خواستم لباس برادر شوشو رو عوض کنم که بسته بود. موند برای امروز یا فردا. بعد یکم کارامو رو به راه و برگشتم خونه. دخترم بیدار شده بود و حوصله نداشت گریه کرد پسر جان رو هم بیدار کرد. اینا شروع بدخلقی و نق و نق. دیگه کارامو تند تند و با مامانم حاضر شدیم بچه ها رو هم حاضر کردیم. مامانم بچه ها رو برد خونشون منم منتظر پیک بودم. دیروز یکی از بهتریییییییییییییین هدیه های زندگیم و گرفتم یکی از دوستای اینستایی م عییییین ساعت بچگی هام و برام هدیه فرستاد. انقدر از ب تا الان هی بازش نگاه بستم که ساعت بیچاره رنگش پرید:)))) ولی بی نهایتتتتت خوشحال شدمممم حالا میخوام براش بند خوشگل ب م و باتری ام بندازم رسما هورا شم:))) خلاصه مامانم که بچه ها رو برد منم پیتیکووووو پیتیکوووو رفتم ساعت سازی ساعتا و بنداش و نگاه و عروسک بچه ها رو باتری عوض ، برای بچه ها ساعت اسپایدرمن و کیتی یدم و رفتم بانک یه پولی کارت به کارت ى بدیوووو بدیوووو رفتم خونه مامانم اینا. بچه ها کلا رو مود نبودن. داداشم اینا هم اومدن و دور هم بودیم همسر هم اومدنی برام از گیشا جایزه گرفته بود . منم نشسته م سر کمد م تو خونه بابام اینا و یادگاری ها روکشیده بودم بیرون نگاه می . همه اعضای خانواده بابت رقت قلب دوستای اینستاگرامم منقلب شده بودن و هی دعاشون می که وای چقدر قلب بزرگی دارن که از داشته ی خودشون برای تو میگذرن... منم که همینطوری فرت فرت اشک هام میومدن از دیدن ساعت بچگی ها. مخصوصا که عیییین ساعت خودم نو و تمیز مونده بود. اخه من خیلییییی مواظبش بودم. اخیییی یادش بخیر.

خلاصه که اینطوری.... شب هم برکشتیم خونه و من دیگه داشتم بیهوش میشدم اول در مقابل پیشنهاد خواب همسر مقاومت می و میگفتم نه نخو م ببینیم ولی. نفهمیدم کی غش :)))) فقط یادمه به گریه شدید پسری  بیدار شدیم که هرکار کردیم ت نشد من و رسما هل میداد. گوشش و انقدر کشید که حدس زدم شاید گوشش درد کنه مجبورا استامینوفن دادم ولی الان میبینم انگار بیخودی دادم :)))))))) 

صبح هم با خوابالودگی وحشتنااااااک بیدار شدم و خیلی خسته ام ولی پاشدم جاهاشونو عوض صبحانه دادم و نهار و گذاشتم الانم منتظرم مامانم بیاد ان شاالله و در خدمت شما هستم.

فعلا بابای

————————-

بعدا نوشت: اقا یک مسلمونی پیدا نشد به من بگه اخه عنوان به متن چه ربطی داشت :)))) یادم رفت بگم که ب با اینکه نسبتا زیاد و خوب خو دم ولی انقدرررررر خواب دیدم که همه ی خوابم ضایع شد. ظهر هم بچه ها نهار نخوردن و خو دن. منم دیگه مشغول کارا شدم و شهرزاد دیدم و هرکار خوابم نبرد. دیگه بیدار شدن اومدن یکم آتیش تو اتاقم سوزوندن و بعدش من اومدم سراغ شام و کارای اشپزخونه و اونام بازی و دعوا :l برم سواشون کنم و امروز ماه عسل و شنیدم جالبه کارامو تا اون موقع م که ببینم.

فعلا

منبع :
برچسب ها : خواب دیدن است - ساعت ,مامانم ,اینا ,بیدار ,خونه ,دادم ,نگاه ,ساعت بچگی
خواب دیدن است ساعت ,مامانم ,اینا ,بیدار ,خونه ,دادم ,نگاه ,ساعت بچگی
پارک

سلام

دیروز صبح بیدار شدم صبحانه بچه ها رو دادم و برای نهارشون سوپ گذاشتم ولی درست و حس نخوردن بعدش بردیمشون و لباس پوشوندم و داشتن بیهووووش میشدن خوابوندمشون و رفتم ارایشگاه زدم ابروها رو به باد دادم و موهامم کوتاه . کوپ این سری رو اندازه کوپ سری قبل دوست ندارم ولی بدم نشده حالا. بعدش اومدم خونه و تند تند کارامو چون تو راه زن داداشم پیشنهاد داده بود افطار و بریم پارک. دیگه اومدم وسایل شام و اماده و مامانم درست ش و متقبل شد و منم با بچه ها سرگرم بودم بعد رفتم نون و خیارشور یدم برگشتم چایی و وسایل بچه ها رو حاضر و رفتیم پارک. همون اول کاری پای دخترم رفت تو باتلاق :l  دیگه من بردم دستشویی پاهاشو شستم و بعد یهو دیدم صدای سرفه مردونه میاد سرم و اوردم بالا دیدم از تو پشت سریم یک اقای سبیل چخماخی زل زدم بهم :))) هیچی دیگه تو هول و ولا اشتباهی رفته بودم مردونه قیافه یارو هم داد میزد مصرف کننده س :)))) هیچی دیگه دخی و زدم زیر بغل و الفرااااار بیرون دستشویی همسر و دیدم که داره دنبال ما میگرده دیگه دخی و دادم بغلش و اومدیم بریم سمت جایی که مامانم و داداشم اینا نشسته بودن ولی باز طبق معمول قسمت جغرافیای مغزم گند زد و گم شدیم :)))) بعد کلی گشتن پیدا شدیم و یک لقمه غذا خوردیم و گربه ها اومدن دورمون هیچی دیگه وروجکا افتادن دنبال گربه ها و کلییییی بازی و هی خوردن زمین هی پاشدن و دیگه انقدر خسته شدن و خسته شدیم من و همسر که پاشدیم برگشتیم خونه. بعد در خونه دیدیم یه اقای نا اشنایی وایساده به همسر گفتم فکر کنم محسنه :))) دیگه کلی خندیدیم و اومدیم تو همسر رفت دوش بگیره بیاد ولی من خوابم برد از خستگی:))) چشمم و باز دیدم ساعت دو و نیمه رفتم اشپزخونه دیدم زیر کتری روشنه و داره میسوزه خاموشش یکم وسیله ها رو مرتب دیدم چشمام باز نمیشه واقعا دیگه گرفتم خو دم تا هفت که بچه ها پاشدن ولی کلا خسته و خوابالودن و رو مود نیستن مخصوصا پسری. هی نق میزنه . مم به شدددددت درد میکنه انگار آبسه کرده دارم از درد میمیرم.

راستی... امروز سی سالگی رو راهی رفت. اولین روز از سی و یک سالگی م مبارکم باشه :)

فعلا بابای.

منبع :
برچسب ها : پارک - همسر ,شدیم ,خسته ,هیچی ,خونه ,پارک ,هیچی دیگه , دیدم
پارک همسر ,شدیم ,خسته ,هیچی ,خونه ,پارک ,هیچی دیگه , دیدم
ویروس بی ادب
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
منبع :
برچسب ها : ویروس بی ادب - مطلب
ویروس بی ادب مطلب
عقیقه و کوروش!
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
منبع :
برچسب ها : عقیقه و کوروش! - مطلب
عقیقه و کوروش! مطلب
داستان اینستاگرام و رمزی شدن وبلاگ
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
منبع :
برچسب ها : داستان اینستاگرام و رمزی شدن وبلاگ - وبلاگ ,مطلب
داستان اینستاگرام و رمزی شدن وبلاگ وبلاگ ,مطلب
اسباب کشی انجام نشده ی مادرشوشو
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
منبع :
برچسب ها : اسباب کشی انجام نشده ی مادرشوشو - مطلب
اسباب کشی انجام نشده ی مادرشوشو مطلب
حذف شیر شب بچه ها و دهه سوم شهریور
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
منبع :
برچسب ها : حذف شیر شب بچه ها و دهه سوم شهریور - مطلب
حذف شیر شب بچه ها و دهه سوم شهریور مطلب
دهه اول مهر
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
منبع :
برچسب ها : دهه اول مهر - مطلب
دهه اول مهر مطلب
بعد از مدت ها سلام

سلام عزیزانم

خب من یک مدت ننوشتم که علت داشت و به زودی میگم

فعلا تا اطلاع ثانوی فقط درباره ی خودمون مینویسم و مسائل مربوط به اشخاص دیگه رو یا نمینویسم یا رمزی مینویسم فعلا تصمیمی درباره اش ندارم.

 روز هفدهم اذر نود و شش همسر گفته بود خواهرش اومده تهران و ممکنه بیاد خونمون منم گفتم اشکالی نداره و قرار شد بیان خونمون. اون روز قرار بود برم خونه ی ابانه و با دخترم رفتیم و پسرم و باباش هم موندن خونه. خیلییییی بهم خوش گذشت و تجربه ی جدیدی بود. بعد که برگشتم مادر شوهر اینا اومدن و یکم دور هم بودیم که تو اشپزخونه خواهر شوهر برام گفت که تو رحمش فیبروم بسیار بزرگی هست و باید رحم رو خارج کنن. واقعیتش متاثر شدم ولی اونجوری که اگر قبل از اون حرفاش و کاراش میفهمیدم داغون میشدم نشدم! اینجا فهمیدم که چقدر باهاش غریبه شدم و خودم خبر ندارم!!! این ح و دوست ندارم ولی واقعیت اینه که نه خودش نه دخترش تلاشی برای بهیود روابط ن . حتی دخترش یک معذرت خواهی خشک و خالی نکرد. منم برام مهم نبود و گذشتم از روش ولی حسم بهشون تغییر کرد. همون شب معلوم شد دختر همسر تو کوهنوردان گمشده بوده و فرداش هم پیدا شدن و مادر شوهر قرار شد برای مراسم بره مشهد. اینجا هم یک سری اتفاقات ناراحت کننده افتاد که خب فعلا ثبت نمیکنیم و میگذریم از روش. بیستم آذر رفتم بیرون و برای بچه ها یک سری لوله فاضلاب و رنگ و اینا یدم و براشون یک وسیله ای درست حساااا تا مدت ها با اون سرگرم بودن توپ هاشون و از توش مینداختن و میومد پایین حتی ماشین کوچولوهاشونو از تو اون حرکت میدادن و ذوق می .بیست  و دوم هم رفتم آرایشگاه گل و موهام و کوتاه وااااااااااای که چه حس خوب و عالی ای داشت. ابروهامم همونجا برداشتم و ترگل ورگل به آغوش خانواده برگشتمممم هههه ههههه از کنار همون آرایشگاه هم شهرکتاب بود یک سری مقوا و اینا یدم برای تولد بچه ها گل های دکوراتیو درست کنم. برای بیست و هفتم تولد دختر دختر م دعوت شدیم و من پیتیکووووو پیتیکووووو رفتم ال سی و دو تا پیراهن و یک سری چیز میز دیگه واسه خودمون یدم و برگشتم خونه کادوشون کردیم و صبح بیدار شدیم بچه ها رو چیتان پیتان کردیم و پیش به سوی خونه م اینا. ازون طرف قرار بود بریم دنبال خواهرم و دخترش که من گفتم همسر داره با ماشین تنها میاد بره برشون داره ولی دختر خواهرم لج کرده بود و نیومده بود دیگه هر جی ام همسر اصرار کرده بود خواهرم بیخیال شده بود و نیومد آ سر. هیچی دیگه اگر چه خیلییییییییییییییی تولد خوب و عالی و پر انرژی بود ولی نبودن خواهرم اینا خیلی به چشم میومد. همسر ماشین اورده بود که عصر بره دنبال کاراش و من و بچه ها با ماشین بابام برگشتیم . تو راه برگشت یادمون اومد قرار بود یک دیگه ام با خونواده ش برن خونه ی م اینا. قبل از اینکه تولد دعوت شیم ما گفته بودیم ما هم میایم. هیچی دیگه من و مامانم و بچه هام رفتیم اونجا و حسااااااا بچه ها بازی و شیطونی . دیگه نزدیکای ساعت نه و نیم ده همسر اومد دنبالمون ولی به دلایلی شامشون هنوز حاضر نشده بود و ام اعصابش خیلیییی خورد بود. دومادشم از سوئد اومده بود و کلی راجع به یک سری مسائل م کردیم و همسر باهاش گپ زد دیگه نزدیک دوازده بود ما دیدیم بچه ها دارن کلافه میشن واقعا بلند شدیم اومدیم خونمون و به مم گفتم توروخدا ناراحت نشو البته ا سر شام ما رو کشید ولی فرداش فهمیدم خودشون یک شام خورده بودن و سه صبح مهمونا رفته بودننننن چهارشنبه بیست و نه آذر بچه ها رو خوابونده بودیم و داشتیم رو تخت با همسر "خانه دختر" میدیدیم که یهو تخت لرزید وای پ اتاق بچه ها و بدترین لحظه ی زندگیم بود نمیدونستم کدومو بردارممممم من پسرم و برداشتم و همسر نزدیک دخترمون بود اونو برداشت و اومدیم دم در خونه نشستیم بدو بدو وسایلای ضروری و لباس گرم و پوشک و اینا برداشتیم. حالا من سریع زایمانم و عروسیمم برداشتمپنجشنبه ام که شب یلدا بود و خونه مامانم اینا بودیم و خیلی خوش گذشت . اش فکر کنم جاری یک و شوهرش اومدن خونمون که البته من اصرار بیان وگرنه اون بندگان خدا هی میگن زحمت میشه و اینا ولی من میدونم چقدر به بچه ها محبت دارن دوست دارم وقتی اینهمه راه میان تهران حتما بچه ها رو ببینن و برن. یکشنبه سوم دی ماه به بزرگترین آرزوی زندگی هنریم رسیدم. البته تا عملی شدنش خیلی مونده ولی همین که بهم پیشنهادش شد برام دنیا دنیا می ارزید. برای اجرا در ار تر دعوت شدمممممم. دی ماه رو خیلی دوست دارم انگار ماه مهربونیه. نمیدونم چرا . یه جور خاصیه برع بهمن که انگار یکم خشنه. نمیدونما حس منه.نهم دی ماه تولد همسر بود ولی خب من پنجشنبه هفتم دی ماه سو رایزش و موقعی که در و باز کرد براش با ویولن هپی برث دی تو یو زدم و کلی بهمون اون شبم خوش گذشت. غذا هم غذای مورد علاقه شو که همانا قورمه سبزیه بار گذاشتم و هدیه ام  میخواستم براش یک ساز دهنی جدید ب م چون ساز قبلیش دیگه خیلی کهنه شده ولی پولم نرسید لذا رفتم براش یک ادکلن و با عطرش و یدم و یک دونه ام شلوار سر راهم یدم که کریسمس بهش کادو بدم...

اهان راستی اینو یادم رفت بگم امسال همسر کادوی یلدا به من نقدی دویست تومن داد و بعدش من گذاشتش تو کشو. آهان آره یادم امدددد. پنجشنبه که شب یلدا بود همسر بهم کادو دویست نقدی داد رفته بودیم هایپر استار ید کنسرو و اینا برای ز له که کادومو داد و گفت خواستم کفش ب م دیدم بدون خودت نمیشه بگیر هفته دیگه بریم. بعد من گذاشتم تو کشوی اتاق خوابم و فردا شبش مادر شوهر اینا با دختر خواهر شوهر و جارو یک عزیزم اومدن خونمون. بعد من  شنبه اش از یکی ازین شرکت ها که فعلا نامش و فاش نمیکنم کارگر نظافتی گرفتم که اصلااااااااااااااااااا  راضی نبودم. کارگر خودم نمیتونست بیاد و خونه ام خیلی داغون شده بود مجبور شدم. آقا هیچی اومدم پول اینو بدم کشو رو باز دیدم جا تره پولا نیست . زنگ زدم همسر گفت من بر نداشتم. حالا اینکه آیا ی برداشته یا خودم برداشتم جابجا و یادم نیست هرگز مشخص نشد!!!!! (اینکه خودم برداشته باشم تو ذهنم محتمل تر میومد ولی اصلااااااا یادم نمیاد چیزی درباره ش) کفش هم ن یدیم و مالیده شد آقا دوباره شنبه شب که نهم میشد مادر شوهر اینا و برادر شوهر اومدن خونمون. منم سریعا کیک پختم و تزئین و یک تولد یهویی ام اونجا برای همسر گرفتم و کادوهای نق م زدم بر بدن یکشنبه دهم دی ماه کلاس ویولن داشتم و گیر یک راننده دیوانه اسنپ افتادم و بعدم دربست گرفتم و در احمقانه ترین شکل ممکن فقط تونستم پنج دقیقه سر کلاس باشم و خیلیییییی روانم بهم ریخت ولی به اعصابم مسلط شدم و شیرینی یدم و تو راه برگشتم خودم رو ذرت مکزیکی مهمون خشمم فروکش کنه و خدای نکرده با بچه ها بداخلاقی نکنم. دیگه گذشت تا چهارشنبه همون هفته که میشد سیزدهم دی ماه وقت آرایشگاه گرفتم و رفتم موهامو هایلایت ماهاگونی . عالی شد عااااااالی. فرداشم وقت آتلیه داشتیم. آهان اینم بگم که از فردای تولد همسر هلیا به شددت مریض شد از پسر داداشم گرفت. بعد چهار روز اون خوب شد هامون سرما خورد دو روز بعدش باز هلیا سرماخورد هیجی دیگه وقت آتلیه رو نشد جابجا کنم گفتم میریم اگر شد یک دونه ع میگیریم نشدم بچه ها رو اذیت نمیکنم و برمیگردیم هیچی دیگه رفتیم و خداروشکر اونجام خوب بود و تا خسته شدن من استاپ و برگشتیم. من رفتم خونه مامانم و همسر رفت دنبال کاراش. شنبه شونزدهم دی ماه داشتم میرفتم برای بچه ها میوه ب م زمین بارونی بود پام لیز خورد و سر خوردم وااااااااااااااااااای داغون شد پام. زنگ زدم بابام اومد جمع ام کرد برد خونه مون. دیگه هیچی همین زمین خوردن شد برای من شروع یک ماجرای دردناک تازه. فرداشم همونطوری دردناک و باندپیچی شده رفتم کلاس. گذشت تاااااا چهارشنبه بیستم دی ماه که بچه ها رو بردیم بهار براشون کادو تولدشونو ب یم بالا ه وای عالییییییییییی بود خیلی خوش گذشت و آ هم لحظه ی آ براشون دوتا ازین ماشین های پلاستیکی خوشگل که باید پا بزنن و راه برن یدیم خیلییییی دوسش دارن بعدم رفتیم سیکا شام خوردیم و اومدیم خونه. خب به هرحال با دوتا بچه ی کوچیک یک سال و یک ماهه بیرون رفتن سخته و سختی داره نمیشه منکرش شد ولی بستگی به نگاهت و عشق و علاقه ت بهشون داره اینکه بدونی اونا عمدا نمیخوان اذیت کنن خسته میشن خب به هرحال. کلافه میشن گرسنه میشن و وظیفه ی ماس که شرایط و براشون تسهیل کنیم. هیچی خلاصه من که خیلی بهم خوش گذشت. اومدیم خونه همسر گفت بخوابونیمشون ولی از بس رفتن دور جعبه ی ماشیناشون نی نی نی نی گفتن که باباشون دلش به رحم اومد و شروع کرد ماشینشون و سرهم وای انقدر ذوق خدا میدونه یه عالمه تاریخی گرفتمآ سر هم بیهووووووووش شدیم به معنای واقعی.

پنج شنبه ام که مهمون داشتم برای تولد و میوه و اینا درست کردیم و اتاق و دکور کردیم و شامم حاضری همسر همبرگر ید و خلاصه تولد رو برگزار کردیم و اگر چه جشن دندونیشون برام راحت تر و بهتر گذشت ولی اینم خوب بود و خداروشکر بچه ها اذیت نشدن. لباسای راحت تنشون و اسباب بازی ها رو هم جمع کرده بودم که دعوا نشه. اینم تجربه از مهمونی قبلی بود که سر اسباب بازی ها با بچه برادرم جنگ جهانی شده بود ههههههههه. به صورت سو رایزی رفتیم خونه مادر شوهر اینا که پسرم باز تو راه بالا اورد و کلییییییییی اذیت شد ولی دیگه رفتیم و اونام خوشحال شدن همون شب وقتی برگشتیم  به همسر گفتم پام خیلی درد میکنه بازش کردیم گفت وای هیلا این عفونت کردهههههههههه هیچی دیگه فردا صبحش رفتم و دارو داد برای پام و چند روزی استفاده فشارمم هشت روی پنج بود. همون شنبه  بود فکر کنم همسر برام چهارتا کتاب ید و گفت یکم به روزای اوج کتابخونیت برگردی ح بهتر میشه فشارت میاد بالا ههههههههههه :)))))) گفته بودم سویق و شیره انگور و توت و ما هم ب ه بزنم به بدن جون بگیرم هاهاهاهاها :)))))) چهارشنبه بیست و هفتم دی ماه بالا ه رفتم یک ست قابلمه که مدت ها بود میخواستم ب م و یدم و اوردم خونه. دیگه جابجا و اون شبم گذشت. فرداش قرار بود تولد خواهرم و بگیریم که نشد و مادر شوهرش اومده بود خونشون. ش رفتیم خونه مادر شوهر که اونجا هم باز یک سری مسائل تکراری پیش اومد و شب انقدر دیر برگشتیم و همسر از دست مامانش اینا و داداشش عصبانی بود خدا میدونه. فرداش هم یک روز نحس و مز ف بود که من حال روحیم خیلی خیلی داغون بود. در عوض عصرش خواهرم اومد خونمون و کلی دلم باز شد کلی با بچه ها بازی کرد و خوش گذروندیم. سوم بهمن هم بچه ها رو بردم حیاط و نیمرو خوردیم و چایی خوردیم و اومدیم بالا . پنجم بهمن هم عروسی دعوت بودیم دختر پسر م اونم رفتیم و خیلی خوش گذشت خداروشکر. همون روزم همسر زنگ زد چیزی لازم نداری گفتم چرا سشوار خخخخخ :))))) هیچی دیگه فرستادمش برام سشوار ب ه و بیاد موهام و درست کنم برم عروسی. هم که خونه بودیم و همسر رفته بود سر کار که مادر شوهر اینا زنگ زدن میان خونمون. بعد اینطور وقتا میگه من خودم غذا میارم که ازونجایی که قراره حرف خودمون و بزنیم کظم غیظ کرده  و هیچی نمیگوییم ولی من دست به کار شدم و ماکارونی درست و اونام اومدن و بگید ساعت چند اومدن؟! همسر صد بار گفته بچه های ما نه میخوابن و زود بیاید زود برید ساعت یک ربع نه اومدنکظم غیظ کنیم باز دیگه یازده و خورده ای رفتن و بچه ها رو که حس بداخلاق شده بودن خوابوندیم و شنبه ام که میشد دیروز عادی گذشت و یکم اتاق ت ی و به خونه رسیدگی کردیم و شب هم برف شروع به با کرد ویک شب عالییییییییییییییییییییییییییی بود از بس برف قشنگه و انرژی مثبت داره. امروز صبحم بیدار شدم بچه ها رو شستم و دادم به باباشون و خزیدم زیر لحاف. ظهر بیدار شدم بریم برف بازی که اسمس دادم به ویولنم کلاس هست؟ گفت بلی. گفتم کنسل میکردی خب؟! زنگ زد و گفت اگر نمیای طول هفته واست جبرانی میذارمممممم هیچی دیگه منم رفتم رو ابرا و رفتیم برف بازی کردیم و برگشتیم بالا آبگوشت خوردیم و آش رشته بار گذاشتیم و بچه ها خو دن من گفتم بیام بنویسم الانم بیدار شدن برم پیششون...

روز و روزگار به کام.... فعلا

منبع :
برچسب ها : بعد از مدت ها سلام - همسر ,خونه ,اینا ,خیلی ,گذشت ,شوهر ,مادر شوهر ,هیچی دیگه ,شوهر اینا ,اومدن خونمون ,خیلی داغون
بعد از مدت ها سلام همسر ,خونه ,اینا ,خیلی ,گذشت ,شوهر ,مادر شوهر ,هیچی دیگه ,شوهر اینا ,اومدن خونمون ,خیلی داغون
آخه کینه تا کجاااا؟

سلام 

آقا من قبل از اینکه بخوام خاطره نویسی کنم یک داستانی شده دوست داشتم بنویسم ولی بعضی حرف ها جاش فقط وبلاگه و تو اینستاگرام نمیشه حق مطلب رو ادا کرد. 

آقا چند وقت پیش من میخواستم به شادی که همیشه کیک سفارش میدم کیک سفارش بدم بعد یکی از خانم های اینستاگرام که از قضا قبلا گپ و گفتی هم با هم کرده بودیم بهم پیغام داد که ب و کاری راه انداخته در این زمینه و اینطوری و اونطوری و من بهش سفارش بدم برام رایگان درست کنه و بعدش اگر راضی بودم معرفی کنم. 

بعد کلی طول کشید تا من طرح انتخاب کنم و بنده خدا رفتارشم خیلی نرمال بود و مودبانه. 

بعد از یک مدت قرار شد من تایم دقیق بدم بهش که برای کی میخوام و منم گفته هجده اسفند ساعت دو عصر. چون قرار بود افتتاحیه داشته باشه خواهرم و میخواستم برای اون بفرستم و خب طبیعتا من نمیتونستم با دو تا بچه کیک دو طبقه ببرم. 

گفتم ساعت دو عصر که ادرس محل کار خواهرم و بدم بفرسته اونجا بعد گفت چون روز مادره من یا پنجشنبه شب بفرستم یا صبح. منم که خب پنجشنبه شب نمیتونستم تو یخچال نگه دارم و از یکی دو نفرم پرسیدم گفتن جا ندارن. دیگه قرار شد صبح ساعت نه بفرسته برای دوستم و اونم دو سه ساعت بذاره یخچال و بعد برداره بیاره محل کار خواهرم.  

اقا ساعت نه بهم پیام داد فرستاده و ع شم فرستاد برام در حد کارای شادی نبود اصلا ولی تمام تلاشش رو کرده بود و من کلی تشکر قشنگ بود برای نوع خودش چون خب شادی گرافیسته و نمیشه توقع داشت همه ی آشپز ها طراح هم باشن. 

آقا من هرچیییییییییی به دوستم زنگ زدم جواب نداد که نداد. از استرس داشتم میمردم پیام دادم به این خانم که این جواب نمیده و من استرس دارم جواب نداد. زنگ زدم به شماره ی راننده ی اسنپی که برام فرستاده بود یک خانومی خوابالود از رختخواب گفت بلههههههه؟ گفتم ببخشید اشتباه گرفتم و قطع . 

دیگه مشغول رسیدن به بچه ها شدم و هی وسطا به دوسته زنگ میزدم و خبری نبود. ساعت ده رفتم سر گوشیم دیدم خانومه پیام داده که کیک برگشت پیش من و اینا جواب ندادن و من کرایه حساب کرده بودم و ناراحت شدم ازت و .... من یه عالمه عذرخواهی و توضیح دادم که من بهت گفتم جواب نمیده و حتی به شماره ای که دادی زنگ زدم خب غلط بود انگار و عذرخواهی و گفتم اگر ممکنه به ادرس جدید بفرست (حتی اون لحظه هیچ ایده ای نداشتم که ادرس کجا رو بدم واقعا؟؟؟؟ میخواستم بگم بفرسته به ادرس مارکت روبه رو محل کار خواهرم چون باهاش سلام علیک داریم. ولی حتی مطمین نبودم...) 

بعد با یک لحن بدی گفت ببخشید من عرض دارم میرم خونه ی مامانم و نمیشه بفرستم. 

گفتم باشه پس هر موقع خواستی بفرستی بهم پیغام بده. گفتم خب الان ناراحته و حق داره البته من عذر خواهی ام واقعا مقصر نبودم من اگر من باید شرایط ایشون و درک کنم خب توقع دارم ایشونم شرایط من و درک کنه خب. حتی گفتم کرایه رفت و برگشت قبلی و کرایه ی آ ی رو میدم. ولی جوابم رو در غیر مودبانه ترین ح ممکن نداد. 

تا شب و  حتی امروز خبری ازش نشد. ولی میدونید دارم با خودم چی فکر میکنم؟؟؟ میگم آخه فرض کنیم حتی مقصر من بودم... قتل که نکرده بودم؟؟؟؟ یعنی بعد عذرخواهیمم حتی نمیتونست بفرسته؟ یا حداقل بگه عیبی نداره؟ حالا اینا هیچی آخه مگه آدم برای موضوعی به این بی اهمیتی انقدر کینه به ج میده؟ بدو بدو کپشن پست اینستاگرامشم که ع کیگ و گذاشته بود که برای هیلا جون، پاک کرد و نوشت بعضی کیک ها توضیح لازم ندارن!!! درست عین بچه های دبستانی... بعد هی به خودم گفتم وای خدا رحم کرد این کیک دست من نرسید تا من معرفی کنم و بعدا یک چنین مشکلی با ی پیش بیاد و طرف روی ایشون حساب کنه و برای مراسمش کیک سفارش بده بعد این لج کنه و نفرسته؟ خدا ی شادی تا اون کیک و هر طور شده دستت نرسونه ول نمیکنه. انقدر ادم مسئولیت پذیری هستش و واقعا خوشحالم که معرفیش . نوش جونش.... حتی چون ایشون این کیک و برای من تهیه کرده بودن با خودم گفتم اگر برام کیک رو خواست بفرسته میگم وزن کن بفرست پولشو میدم ولی به هیچ وجه معرفی نمیکنم به بقیه.... ولی اصلا دیگه سراغی نگرفت به بفرسته... اینم شد برای من یک تجربه ی عجیب و البته آموزنده که حواسم باشه برای مراسم های مهم و حیاتی به ی جزززز شادی اعتماد نکنم. حالا این مراسم افتتاحیه خودمونی بود و افتتاحیه ی اصلی با حضور عموم بعد عید هست ان شاالله و برای دیروز کیک گرد ساده گرفتم و برای اون روز ان شاالله به شادی سفارش میدم.....نظر شما چیه؟ 

به نظرم ازین به بعد همینطوری موضوعی بنویسم تلنبار نشه رو هم دیگه و تنبلیم بشه... هوم؟

منبع :
برچسب ها : آخه کینه تا کجاااا؟ - گفتم ,شادی ,ساعت ,بفرسته ,سفارش ,جواب ,خودم گفتم ,عذرخواهی ,جواب نمیده ,جواب نداد ,سفارش میدم
آخه کینه تا کجاااا؟ گفتم ,شادی ,ساعت ,بفرسته ,سفارش ,جواب ,خودم گفتم ,عذرخواهی ,جواب نمیده ,جواب نداد ,سفارش میدم
من یک عدد نادم و پشیمان

سلام

امروز تلفن و برداشتم بهش زنگ زدم. آشتی و میگم. بهم گفت چرا نمینویسی تو؟ یهو خون نوشتن در رگ هام به جوشش درومد. :)) گفتم نه دیگه جدی جدی میخوام بنویسم. بعد میگه اره بابا دو سه روز پشت هم بنویس موتورت روشن شه. حالا میخوام امتحان کنم خدا کنه واقعا موتورم روشن شه. مثلا بامزه میشه اگر هر شب قبل خواب برسم یک گزارشی بدم . اه اه این اینستاگرام وبلاگ ها رو خورد یه آبم روش :)) امروز تصمیم گرفتم برادرشوشو ٢ رو دعوت کنم خونمون براش تولد سو رایزی بگیرم. شامم از بیرون میگیرم که هورا شم و نخوام کاری کنم  که خسته کوفته باشم :)) کادو هم براش یک ست لباس نیکو تن پوش یدم. کیکم قرار شد همسر ب ه. امروز ناخوداگاه یاد اون تولدی افتادم که تو عقد با هزار دل خوشی برای همسر خونه مادر شوشو گرفتم جارو ٢ و برادرشوشو ٢ زهر مارمون . اون روز همسر قسم خورد هرگز نه تولدها دعوتشون کنه نه تولدهاشون تبریک بگه و شرکت کنه. ولی خداروهزار بار شکر میکنم که اون روزای بد گذشته. هم اونا عاقل شدن هم من. گذشت هامون بیشتر شده و از اون روزای سخت  عبور کردیم. خداروشکر میکنم که احترام ها رو حفظ کردیم و رو در رو حرفی نشد تا شبی مثل امشب با دلی صاف و قلبی روشن براش تولد بگیرم. فکر میکنم ی خداروشکر تو زندگیشه و حال دلش خوبه. ولی گفتم امسال که سال دومیه خانمش نیست و اینهمه این مدت به من و بچه ها لطف داشته بخش کوچیکی از محبت هاش و جبران کنم. دیروز هم رفته بودیم خونه مادر شوشو همسر نمیومد میگفت نریم دیره ولی من گفتم بریم هم اب و هوا بچه ها عوض شه هم اونا دیدار تازه کنن. همیشه ام چه اونجا چه هرحا رفتنی برای بچه ها غذاشونو میبرم چون هم ممکنه دیرو زود حاضر شه، هم ممکنه قابل خوردن براشون نباشه. مثلا دیروز سوپ جو داشتن و اولویه. سوپ جو که یه طعم عجیبی میداد خودمم نتونستم بخورم با اینکه بدغذا نیستم ولی اولویه خوب بود اما سس به بچه ها نمیدم. دیگه خداروشکر غذای مناسبشون بردم و دادم بهشون و با عموشون کلی بازی . بعد هم شب برگشتیم خونه و یک نصفه از بش با شووری داشتیم که اونو دیدیم و چشمتون روز بد نبینه تا خود شش صبح خوابم نبرد. :(((( 

اخه عادت به کم خو دن، صبح شووری گفت بچه ها رو بده من سه هفته س درست ندیدمشون،  منم بعد قرنی تا لنگ ظهر خو دم این شد که تا شش صبح فردا خوابم نبرد. عجب گرفتاریه ها:)))

خلاصه ساعت یه ربع هشتم بچه ها بیدار شدن و دیگه نهار گذاشتم و بازی و بازی و تا ظهر که خو دن و رفتم کارگاه ارزوها و سه ساعت بعد برگشتم تو راهم براشون کفش و یه سری ت و پرت یدم.

الانم خونه رو تر تمیز و منتظرم شووری با کیک و احتمالا بادکنک بیاد که یک سو رایز کوچولو برای برادرشوشو ٢ ترتیب بدیم. راستی چند وقت پیش برادرشوشو ٢ یه هیوندا آوانته ید ما خیلی دوس داریم این ماشین و انقدر خوشحال شدیم خدا میدونهههههه. حالا ببینیم میده یه دور بزنیم باهاش :))))) الکی. خیلی از ماشین قرض گرفتن و قرض دادن بدم میاد. خونه رو هم البته هنوز از جارو ٢ نتونسته پس بگیره و دنبال دادگاه پاسگاهن هنوز.

بچه ها رو هم یه آب تنی جزیی دادیم خیلی عرق میکنن اصلا نمیشه هرروز دوش نگیرن. بعدم لباس تمیز پوشوندیم تا عمو جون تشریف بیارن. 

همین دیگه 

ان شاالله موتورم روشن شه که اگر این طور شه مدیون آشتی ام :)))

بابای

منبع :
برچسب ها : من یک عدد نادم و پشیمان - خونه ,همسر ,برادرشوشو ,روشن ,شووری ,خیلی ,خوابم نبرد ,مادر شوشو ,خونه مادر ,براش تولد ,موتورم روشن
من یک عدد نادم و پشیمان خونه ,همسر ,برادرشوشو ,روشن ,شووری ,خیلی ,خوابم نبرد ,مادر شوشو ,خونه مادر ,براش تولد ,موتورم روشن
معجزه ای در دل قرن بیست و یکم!

سلام به دوستای عزیزم

پست مربوط به شهریور ماه رو دارم مینویسم ولی هنوز خیلی مونده. از اون طرف پست مربوط به سه ماهه دوم بارداری هم هست اینا رو تکمیل میکنم و پابلیش میکنم ولی قبلش میخواستم توضیحی راجع به معجزه ی شکرگزاری بدم و این پست فقط مختص به این موضوع هستش.

قبلا بارها راجع به معجزه ی شکرگزاری و تاثیراتش توی زند ... خودم و خیلی ها که با خلوص نیت انجام دادن نوشتم. خیلی مردد بودم این پست رو بنویسم یا نه ولی با خودم گفتم حتی اگر یک نفر با خوندن این پست بتونه زند ... ش رو تغییر بده، من رس ... م رو انجام دادم...

موضوع مربوط میشه به روزهایی که دنبال خونه بودیم. ما تصمیمون بر این بود که خونه ی بزرگتری رو از خونه ای که الان هستیم اجاره کنیم و تا قبل از زایمان من اسباب کشی کنیم تا کارها نمونه برای بعد از زایمانم. فکر کنم دو سه روز اول شهریور بود، یک روز شال و کلاه کردیم و رفتیم دنبال خونه. از قیمت اجاره ها مغزمون سوت کشید. برگشتیم خونه، من از شنیدن قیمت ها تو افق محو شده بودم! زل زده بودم به یک نقطه و به همسر میگفتم واااای من همین جا میمونم و بلند نمیشممممم. همسر میگفت نه هیلا اینجا کوچیکههههه. خلاصه نشستیم دو دو تا کردیم و پول هامون رو یک پارچه کردیم و وام هایی که میتونستیم ب ... ریم رو هم در نظر گرفتیم و گفتیم بریم دنبال خونه برای ... ید. ولی خب یک قانون نانوشته ای هست که میگه شما با هررررر بودجه ای بری بنگاه مسکن، به پولت خونه نمیدن :)))) یعنی ما هر سال این موضوع برامون تکرار میشد و هربار تصمیم به ... ید گرفتیم این قصه برامون تکرار شد...  چند روزی برای ... ید رفتیم گشتیم و یک خونه نزدیک خونه ای که الان هستیم، دیدیم که دل من رو به معنای واقعی کلمه برد ولی هم پارکینگ نداشت و هم به خاطر حیاط دار بودنش مالکش پنجاه میلیون بالای قیمت منطقه گذاشته بودتش... تا چند روزی من همینطور ع ... اشو نگاه می ... و تو دلم میگفتم آخه چراااا پارکینگ نداری؟ آخه چرا تو انقدر خوشگلی؟ البته لازم به ذکره بگم که احتیاج به بازسازی هم داشت. پارکت و کاغذ دیواری و ... دستشویی و ... ش هم باید بازسازی کامل میشد فقط با ک ... نت هاش میشد کنار اومد که اون هم نشستیم حساب کردیم دیدیم حدود بیست تومن هم برای بازسازی باید درنظر ب ... ریم. بنابراین این خونه هیچ رقمه به کارمون نمیومد و اصلی ترین دلیلش هم نداشتن پارکینگ بود یعنی حتی اگر اون فاصله ی مالی رو میتونستیم با مالک حل کنیم قضیه ی پارکینگش قابل اغماض نبود. چون خیابونش از خیابون های به شددت پر ترافیک و پر تردد هست که شاید فقط دوازده شب به بعد بشه دنبال جای پارک مناسب گشت. خلاصه از بعد از اون هم هر خونه ای میدیدیم به هرحال یک ایراد لاینحلی تو ذهن ما داشت. یا پارکینگ نداشت یا آسانسور نداشت یا متراژش مناسبمون نبود یا نقشه ش خوب نبود، خلاصه که من حس ... فکرم در ... ر شده بود و بعد از اون خونه هم انگار خونه های دیگه اصلا به چشمم نمی اومد و ایرادات خیلی برام بولد بود. یک روز صبح که از خواب بیدار شدم و تصمیم گرفتم دوباره تمرینات معجزه ی شکر گزاری رو انجام بدم و از معجزاتش بهره مند شم، دفترم رو برداشتم و مشخصات خونه ای که تو ذهنم بود رو با جزئیات کامل نوشتم. حتی تاریخ هم مشخص ... که تا فلان تاریخ این خونه رو پیدا کنیم و بعد با دل آرومتری به دنبال خونه ها رفتم. البته بیشتر همسر میرفت میدید و اگر حس میکرد لازمه من هم ببینم و مثلا بیشتر از سی درصد امید داشت که خوشم بیاد من رو هم میبرد وگرنه اگر ایراد اساسی داشت کلا من رو نمیبرد.

روز به روز که به آ ... ای شهریور میرسیدیم من امیدم کمتر و کمتر و اضطرابم برای گشتن به دنبال خونه ی آرزوها بیشتر و بیشتر میشد. زمان بیشتری تو خودم بودم و فکر می ... و هی میگفتم آخه خونه ی ما الان کجای آسمون خداست؟ واقعیتش من به حسم هم خیلی اعتماد دارم. تقریبا هیچ باری جز همون خونه حیاط داره وقتی میرفتیم به سمت دیدن خونه، حس مثبتی نداشتم.

خلاصه یک روز خونه ی جدیدی به پستمون خورد که رفتیم دیدیم و همه چیزش تقریبا اوکی بود فقط نه تنها حیاط یا پاسیو نداشت بلکه بالکن هم نداشت. حالا این ها خیلی شاید مهم نباشه (که البته تا حد زیادی برای من مهم بود چون همه ی رویاهام رو برنامه ریزی کرده بودم که خونه ای ب ... ریم که حیاط یا پاسیو داشته باشه که من بتونم بقیه ی بیزینسم رو توی خونه بعد از اینکه بچه ها از آب و گل درومدن انجام بدم و دوباره نیافتیم به صرافت تعویض خونه که خودش پروژه ای هست بس عظیم) مهمترین چیزی که تو این خونه برای من معضل بود نور ... ر نبودن خونه بود. یعنی وقتی وارد خونه میشدی و روز بود باید حتما چراغ رو روشن میکردی. اتاق خواب ها فقط نور ... ر بودن. خلاصه دو سه روزی از دیدن این خونه گذشته بود و بعد از اون هم هر خونه ای میدیدیم مشکلات بزرگ تری داشتن مثل همون پارکینگ یا آسانسور نداشتن. یک روز نشستیم با همسر حرف زدیم و گفتیم باید منطقی باشیم و رویا بافی رو کنار بذاریم. نشستیم کارهایی که باید روی این خونه انجام میدادیم لیست کردیم مثل ک ... نت و پارکت و کمد دیواری برای اتاق خواب ها و هالوژن و مهت ... های مخفی سقفی برای اینکه نور ... توی خونه ایجاد کنیم. بعد تصمیم گرفتیم کاغذ دیواری های سفید و دیوار پوش های سفید ب ... ریم برای هرچی پرنورتر ... خونه. حتی با ک ... نت ساز صحبت کردیم ببینیم ک ... نت های گلاس سفید اگر بخوایم ب ... ریم چقدر برامون هزینه داره و خلاصه سعی کردیم با شرایط کنار بیایم و همین خونه رو اوکی کنیم. ولی فعلا قرار شد تا یکی دو روز به مالک ن ... م ما پسندیدیم تا باز هم تا مهر بگردیم و نهایتا تصمیم ب ... ریم. ولی با خودمون گفتیم این بهترین بوده تا به اینجا که بشه باهاش کنار اومد.

فردا صبح همون روز به زنگ موبایلم بیدار شدم همسر زنگ زده بود خیلی ام مضطرب بود و کاملا مشخص بود که نمیدونه بهم بگه یا نه. گفتم چی شده گفت هیلا صاحب همون خونه که نور ... ر نبود زنگ زده که خونه ای که خودش پسندیده رو مالکش تا امروز مهلت داده قولنامه کنن و گفته اگر میخواید امروز بیاید برای قولنامه وگرنه من کلا از فروش منصرف میشم . چیکار کنیم هیلا؟! گفتم هیچی دیگه برای عصری باهاش بنگاه قرار بذار. گفت آخه قرار بود بیشتر بگردیم. اینطوری تو اضطرار که نمیشه. گفتم دیگه چاره ای نیست قرار بذار. گفت آخه تو نورش رو دوست نداشتی؟ گفتم قرار بذار لطفا و خدا حافظی ... . وقتی خداحافظی ... انگار شوکه بودم از اتفاقی که توش قرار گرفتم اشکم همینطور می امد و نمیدونستم باید چیکار کنم؟! از طرفی با خودم گفتم نکنه نریم برای قولنامه و مورد بهتری ... رمون نیاد؟ از طرفی میگفتم نکنه بریم و عجله کرده باشیم و فرصت بهتری رو از دست بدیم؟! در نهایت مثل تمام وقتایی که به این باور میرسم از دست من دیگه کاری ساخته نیست و پناه میبرم به خدا، پناه بردم به خودش و گفتم خدایا امروز آ ... ین فرصت ماست اگر خونه ی بهتری برای ما سراغ داری و این جا خونه ی ما نیست لطفا و خواهشا خونه ی ما رو امروز قبل از قولنامه سر راهمون بذار تا ببینیم وگرنه که هیچ ... نمیخوام بعد از قولنامه هیچ موردی به گوشم بخوره که حس کنیم عجله یا اشتباه کردیم. یهو نوری تو قلبم روشن شد و پاشدم شال و کلاه ... و رفتم رو ... مه همشهری ... یدم و تمام موردهاش و بالا و پایین ... ولی دریغ از حتی یک مورد که به شرایط ما بخوره. یعنی اگر روزهای قبل حتی دور یک مورد خط میکشیدم اون روز هیچی نبود... گفتم آهان برم تو سایت دیوار یا شیپور... رفتم اونجا رو هم نگاه ... ولی تمام مورد ها مال سه روز قبل و قبل تر بود که تمامشون رو حفظ بودم از بس بالا و پایین کرده بودم. خیلی ناامید شده بودم . رفتم خونه ی مامانم اینا دراز کشیدم روی مبل و زل زدم به عقربه های ساعت و خدا خدا می ... ساعت هی کش بیاد... واقعا وا رفته بودم و آویزون بودم. یه بغض وحشتناکی بیخ گلوم بود که اصلا نمیتونم حالم رو توصیف کنم...یک ساعت مونده به قرار با مالک اون خونه همسر اومد خونه ی مامانم اینا. یک بشقاب میوه برداشتم رفتیم تو اتاق من و نشستیم به حرف زدن و همسر میگفت هیلا این چه قیافه ایه ؟ با این قیافه قراره خونه معامله کنیم؟! بیا اصلا کنسل کنیم و من هی میگفتم نه همسر نکنه کنسل کنی ها. من با خدا شرط ... که اگر خونه ی بهتری برامون در نظر داره قبل از بنگاه سر راهمون بذاره وقتی نذاشته یعنی قسمت ما همینه اگر اینم نریم سر قرار بعدا پشیمون میشیم. گفت آخه خودت رو توی آینه ببین با این بغض میخوای بیای بنگاه؟ گفتم اشکال نداره چند روز بگذره کنار میام و خوب میشم... خلاصه همسر هم حسااا ... ناراحت بود. نیم ساعت گذشته بود که به همسر گفتم احساس خف ... میکنم پاشو بریم قدم بزنیم و تو نیم ساعت باقی مونده یک بنگاهم سر بزنیم همسر گفت بپوش بریم. رفتیم از جلوی بنگاهی که قرار داشتیم عبور کردیم و تو بنگاه بعدی که روبروش میشد رفتیم تو. نشستیم و گفتیم آقا مورد جدیدی ندارید برای شرایط ما؟ گفت اگر باشه زنگ میزنیم که من گفتم اقا ما نیم ساعت دیگه قرار داریم برای معامله ی یک ملک. نگاه کن اگر موردی داری ما ببینیم وگرنه دیگه زنگم نزدی نزدی. گفت بذار نگاه کنم دوباره که برگشت گفت آهان یک موردی بهمون سپردن همین دیروز که طبقه اوله و آسانسور نداره ولی دو تا دونه پله میخوره و دو خواب و اینطور و اونطور و .... قیمتشم فلانه. همسر گفت واااای چقدر زیاد گذاشته که آقاهه گفت آخه حیاط داره!!!!!گفتم آقا میشه ببینیم؟! گفت بذار زنگ بزنم کلید و بیاره چون تخلیه س. زنگ زد و خلاصه بلند شدیم. به همسر گفتم وای همسر من میدونم اینجا خونه ی ماس! همسر دستپاچه شده بود و به من میگفت هیلا دیره اونجا قرار داریم . گفتم همسر توروخدا بیا بریم این خونه رو ببینیم و بعد بریم فوقش ده دقیقه دیر میرسیم. خیابونش دقیقا همون خیابونی بود که مد نظرمون بود. یک طرف کلا ساختمون نداره و فضای ... ه و اصطلاحا میگن ویوی ابدی که کلا جلوش چیزی ساخته نمیشه... در رو باز کردیم رفتیم تو در ورودی واحد همون بود که دوست داشتم. طبقه ی اول تک واحدی بود. وقتی وارد شدیم بهت زده همه جا رو نگاه کردیم آشپزخونه... نماش... اتاق خواب ها، سالن.... دستشویی و ... ... و در نهایت حیاط... درخت انگور توی حیاط... وای اصلا نمیتونم حسم رو توصیف کنم. از در خونه اومدیم بیرون... همسر ماشین و یک گوشه پارک کرد و گفت هیلا چیکار کنیم؟!!!! گفت زنگ بزنم کنسل کنم قرار رو؟! گفتم نه ... گفت وای هیلا چی می ... ؟! مگه این خونه خونه ی آرزوها نیست؟ ندیدی همه چیزش همونی بود که میخواستیم!؟ گفتم همسر دو تا نکته! اولا که اون خانم و آقا با هزار امید و آرزو اومدن تا الان بنگاه... ما نباید اینطوری قالشون بذاریم... تازه این خونه هم شصت میلیون بالای بودجه ی ما هست .... همینطوری که بغض داشتم گفتم میسپریم به خدا. بیا به خدا ب ... م اگر اون خونه قسمت ما نیست اون خانم و آقا معامله نکنن... تا ما عذاب وجدان نداشته باشیم... گفت باشه بریم. رفتیم بنگاه و دیدیم خانم و آقاهه نشستن سلام علیک کردیم و عذر خواهی کردیم که ده دقیقه ای دیر رسیدیم و شروع کردیم به مذاکره. سر قیمت حدودا ده میلیون اختلاف داشتیم که قابل رفع و رجوع بود به هرحال. بنگاهی گفت پنج میلیون شما بیا بالا پنج میلیونم این خانم و آقا بیان پایین... سر قیمت توافق کردیم و رسیدیم به نحوه ی پرداخت... ما نحوه ی پرداخت رو گفتیم که آقاهه شناسنامه خانمش رو دراورد داد دستش که بده بنگاهی بنویسه که خانمه گفت نه من اینطوری نمیتونم و شرایطمون به هم نمیخوره و اجازه بدید ما بریم فکر کنیم. همسر گفت مساله ای نیست و اگر اوکی بودید تا شب زنگ بزنید خانمه گفت باشه و در کمال ناباوری بلند شدند رفتند.... از در بنگاه درومدیم و رفتیم اون طرف خیابون و به بنگاهی گفتیم ما خونه رو پسندیدیم ولی مبلغش و میخوایم یکم صحبت کنیم که گفت امکان نداره باهاتون راه بیاد صاحبش بازاریه... سر پنج میلیون کمتر معامله رو بهم زده و ... من گفتم آقا برای شما که زحمتی نداره زنگ بزنید بیاد صحبت کنیم. آقاهه اومد نشستیم به صحبت و خلاصه اقاهه چیزایی رو برامون تعریف کرد و به خودمون اومدیم یک ساعتی داشتیم با مالک صحبت میکردیم و دیگه ریز و درشت زند ... هم رو میدونستیم. آ ... سر گفت که چند نفر بازاری پول گذاشتن این خونه رو به نام ... حسن مجتبی ... یداری ... برای امورات مذهبی ولی خونه رو به هر ... ی نمیفروشن و باید حتما ببیننتون.... 

قرار رو گذاشتن برای پنج شنبه ی بعد از عید غدیر و همون روز هم به بنگاه گفتن فعلا مشتری نشون نده تا هیئت امنایی که پول گذاشتن این دو جوون رو ببینن... پنج شنبه صبح با حسی ناشناخته رفتیم پیششون البته که من داخل نرفتم و همسر فقط رفت... نیم ساعتی گذشته بود که یه آقایی اومد بیرون و برام چایی آورد (ع ... ش رو توی اینستاگرام میذارم) و گفت خانم خونتون مبارکه... ان شاالله قدم دوقلوهاتون خیره و وقتی تو اون خونه فارغ شدید اجازه بدید ما بیایم دیدنشون.... به نام ... حسن مجتبی این خونه قسمت ما شد....

دیگه نمیتونم ادامه بدم....

فقط این رو بگم که برای ... ید این خونه شاید بیشتر از صد و هفتاد میلیون وام و قرض داریم، علاوه بر اینکه باید خونمون هم فروش بره تا مهلت تحویل خونه... ولی من دلم روشنه.... دلم به دستای پدر مهرمون خدای بزرگمونه.... میدونم که نمیذاره سرافکنده بشیم.... الهی آمین

خدایا به امید تو.... فقط و فقط به امید تو.... ... ماس دعا دوستای خوبم...

اینستاگرام : [email protected]

منبع :
برچسب ها : معجزه ای در دل قرن بیست و یکم! - خونه ,همسر ,گفتم ,کردیم ,بریم ,کنیم ,دنبال خونه ,اتاق خواب ,قرار بذار ,میگفت هیلا ,اصلا نمیتونم
معجزه ای در دل قرن بیست و یکم! خونه ,همسر ,گفتم ,کردیم ,بریم ,کنیم ,دنبال خونه ,اتاق خواب ,قرار بذار ,میگفت هیلا ,اصلا نمیتونم
شهریور نامه (نیمه اول شهریور 95)

خب سلام عرض میکنم خدمت دوستای عزیزم. باور بفرمائید که من هی میخوام دیگه نهایتا دو هفته یه بار بنویسم ولی اگر خاطر مبارکتون باشه تو پستی که یکم شهریور گذاشته بودم نوشته بودم باید بریم دنبال خونه و خب دنبال خونه رفتن همانا و در ... ری ذهنی و جسمی همانا و همین شد که اصلا نشد بیام بنویسم در عوض یک پست مبسوط براتون میذارم که دیگه ن ... د بنویس بنویس و هی بیاید ب ... د ننویس ننویس خودتون به صلاح دید خودتون پستم رو به چند قسمت مساوی تقسیم کنید و تو چند روز بخونید که الکی مثلا چند تا پست خوندید در ضمن فکر نکنید حواسم نیست میخونید در میرید و کامنت نمیذارید ها. باید برای اونایی که این مدت کم کاری ن ... و جواب زحمت انگشتای من و دادن یه پست اختصاصی در نظر ب ... رم  والا نمیشه که بعضیا پستا رو بخونن در برن هه ههههههههه

دوشنبه یک شهریور رفتیم دنبال خونه برای اجاره و با کلی امید و ان ... زه رفتیم ولی درب و داغون برگشتیم قشنگ مثل پلنگ رفتیم و مثل روباه زخمی برگشتیم هههه ههههه از بس قیمت ها نجومی بود. دیگه من انقدررررر اعصابم خورد شده بود که به شووری گفتم یا همین جا بنشینیم یا پولامون رو یک پارچه کنیم و یک خونه ای ب ... یم که تا چند سال ... بچه ها بتونیم بشینیم ان شاالله توش و بعد اون موقع حالا عوض میکنیم به امید خدا. یکم حساب کتاب کردیم و بعد قرار شد از فرداش بریم دنبال خونه بگردیم اما این بار به قصد ... ید. صبحش بیدار شدیم یک صبحانه ی توپ خوردیم و از طرفی چون محل کار شووری ساختمون رو کوبیده بودن از اول بسازن خدا رو شکر شهریور کلا تق و لق بود کارش و بهشون گفته بودن که هر روزی لازم شه شب قبلش می ... م بیاید و فعلا چون ساخت و ساز هست و ساختمون دیگه ای خالی نیست برای انتقال میزها میتونید نیاید. تعطیلی اجباری خوشمزه ای ... رمون اومده بود که تصمیم گرفتیم ازش به نحو احسن استفاده کنیم. دیگه عصری شال و کلاه کردیم و رفتیم دنبال خونه که خب قیمت ها بالا بودن ولی برای ... ید کلا آدم صبرش بیشتره چون باید خیلی بگردی تا یک موردی بهت بخوره که همه ی شرایط ذهنیت یا حداقل هشتاد درصدش رو داشته باشه. توی راه هم پسته خام ... یدیم که ویار شدید اون روزای من بود و به شددددت میخوردم. مثلا دو روز یک بار یک کیلو پسته خام میخوردم هههههههه.اون روز هم بی نتیجه برگشتیم خونه. فرداش همسر رفت سر کار و من هم ح ... تهوع شدید داشتم و رفتم خونه ی مامانم اینا. انقدر حالم بد بود که حتی نتونستم نهار بخورم و نون و پنیر و گردو خوردم و خو ... دم. همون روز زنگ زدم شووری ببینم کی میاد بریم دنبال خونه که دیدم صدای باد میاد تو گوشیش گفتم مگه کولر نگرفتی که گفت هیلا ماشین واشر سر سیلندر سوزونده و داریم با امداد خوردرو ماشین و میبریم. خلاصه گفتم فدای سرت و اشکال نداره و قضا بلا بوده. گفت آخه یک و نیم میلیون حدودا هزینه داره که گفتم اشکال نداره ضرر تا میخوره به مال بخوره. فدای سر جفتمون. دیگه شووری ماشین و گذاشت تعمیرگاه و اومد خونه ی مامانم اینا. منم چند تا مورد تو رو ... مه دیده بودم که زنگ زدم قرار گذاشتم. دیگه یکم استراحت کرد و حاضر شدیم رفتیم خونه ها رو ببینیم که یکی رو دیدیم من خیلییییییییی پسندیدم ولی خب شب بود و نورش معلوم نبود. نقشه اش عالی بود و حیاطم داشت ولی پارکینگ نداشت و خب خیابونشم خیلی شلوغه و اصلا نمیشد به جای پارک امید داشت. خونه قدیمی بود و نیاز به یه بازسازی اساسی داشت ولی نقشه شو من خیلیییییی دوست داشتم. چون خونه های با این متراژ که ما میرفتیم میدیدیم و سال ساختشون کم بود آشپزخونه و اتاق خواب ها رو کوچیک دراورده بودن و همه ی متراژ خونه رو انداخته بودن سر سالن. من هم به همسر میگفتم من خونه ی اونجوری دوست ندارمممممم. آخه مگه من چقدر مهمونی میدم که مثلا  دلم سالن انقدر بزرگ بخواد که دو دست مبل بخوره توش. من دلم میخواد اتاق خواب ها بزرگ باشن که با خیال راحت توش وسیله بچینم و آشپزخونه یک جوری بزرگ باشه که قشنگ میز ناهار خوری بذارم توش و هی ببر و بیار به آشپزخونه و سالن نداشته باشیم. سالنم همون یک دست مبل بخوره بسمه. ولی خب میگم اکثر خونه ها بیشتر متراژ و انداخته بودن سر سالن. خلاصه این خونه رو دیدیم من نقشه ش رو پسندیدم ولی خب احتمال دادم که نور ... ر نباشه و قرار شد ... بریم نورش رو ببینیم ولی بازم سر پارکینگش معضل داشتیم. ضمن اینکه کارشناس مسکن با خودمون بردیم خونه رو دید و گفت با توجه به قدمت خونه و پارکینگ نداشتن و نیاز به بازسازی داشتن این بنده خدا پنجاه میلیون بالای قیمت گذاشته خونه رو.

خلاصه بعد از دیدن خونه از آقای کارشناس خ ... ظی کردیم و ما رفتیم نشاط شام بخوریم چون من به شددت هوس کرده بودم بعد کلی با شووری رویاپردازی کردیم راجع به خونه ی احتمالی. آهان اینم بگم همون روز یکی دوتا خونه ی دیگه هم دیدیم که پسند نکردیم. من کلا وقتی میرفتم تو خونه میدیدم طرف به سلیقه ی خودش بازسازی کرده میخورد تو ذوقم. چون دوست داشتم خونه رو ب ... ریم و به سلیقه ی خودمون بازسازی کنیم. مثلا طرف سرامیک های ... دستشویی رو عوض کرده بود کرم قهوه ای زده بود  یا مثلا ک ... نت ها رو عوض کرده بودن ولی نسکافه ای زده بودن. به هرحال خونه های بازسازی شده ای که ما دیدیم هیچ کدوم با سلیقه ی من سازگاری نداشت.

فرداش که میشد پنج شنبه 4 شهریور، من رفتم خونه ی مامانم اینا و شووری رفت سر کار و طرفای هشت اینا اومد و دیگه نشد بریم خونه ببینیم و رفتیم باهم یکم بیرون قدم زدیم و حرف زدیم و برگشتیم خونه شون شام خوردیم و جمع و جور کردیم و رفتیم خونه خواهرم اینا.

فرداش لنگ ظهر بیدار شدیم صبحانه ی دیرهنگام خوردیم و بعد رفتیم همون خونه رو ببینیم که نقشه شو دوست داشتم و وقتی رفتیم تو در کمال ناباوری دیدم تا وسط آشپزخونه و سالن آفتاب افتاده و اتاق خواب ها هم همینطورررر. اصلا غرق در نور به معنای واقعیییییییی کلمه. دیگه نشستیم با آقاهه مذاکره کنیم و گفتیم شما پنجاه میلیون زیاد گذاشتی قیمت خونه رو ما حاضریم اینجا رو بیست میلیون بالای قیمت ب ... یم ولی دیگه نه پنجاه میلیون. اونم گفت که اره شاید گرون گذاشته باشم ولی ارزونتر از اون برام صرف نمیکنه و نمیتونم خونه ی دیگه ای ب ... م و اینا... دیگه ما هم گفتیم اگر موافق بودی بیست تومن بالای قیمت به ما زنگ بزن. اتفاقا خیلیییییی ام مهمان نواز و مهربون بودن و با اینکه تابلو بود معامله مون نمیشه ولی خانومش رفت چایی اورد و کلا خیلی خونگرم بودن. خلاصه خداحافظی کردیم و اومدیم بیرون. من خیلیییییییییییی ناراحت بودم که مذاکرات بی نتیجه بوده ولی شووری هی میگفت هیلا بخدا بدون پارکینگ با دو تا بچه مصیبته و من باید تورو در خونه با دو تا بچه و کالسکه و وسایلشون پیاده کنم و برم یک عالمه دور تر پارک کنم و سختت میشه و فلان و من ولی دلم به شدددددت ... ر کرده بود تو خونه هه. دیگه برگشتیم خونه خواهرم اینا و من خیلی تو فکر بودم همش و به این فکر می ... که ایکاش پارکینگ داشت وهمین رو اوکی میکردیم. شنبه ش همسر قرار نبود بره سر کار دیگه بلند شدیم رفتیم خونمون و رفتیم دنبال خونه ولی بازم چیزی پیدا نکردیم برگشتیم خونه شووری کباب دنده درست کرد و خوردم و شووری رفت بیرون کار داشت منم یکم راجع به خونه برای خودم رویا پردازی ... و شووری اومد شام خوردیم و خو ... دیم. یکشنبه 7 شهریور رفتم خونه بابام اینا و نهار و خوردم و بعدش رفتم آرایشگاه ابروهام و برداشتم و خوشگلانسی نمودم و برگشتم خونه مامانم اینا شوهر خواهرم اومد دنبال خواهرم و منم برداشت ببره بذاره خونمون که همون موقع شووری ام رسید دم در خونه امون و دیگه خواهرم اینا اصرار ... بریم خونشون و ماهم قرار بود یک خونه رو ببینیم رفتیم دیدیم و بعد با خواهرم اینا رفتیم خونشون. شام هم دوباره شووری کباب دنده درست کرد که با خواهرم اینا بخوریم و راجع به عوض ... ک ... نت های خونه ای که گذاشته بودیم برای فروش صحبت کردیم و خسبیدیم. 

دوشنبه 8 شهریور من و خواهرم رفتیم خونه ی مامانم اینا و نهار ماکارونی بود تا ... تنااااااق خوردم و شووری ام رفته بود ماشین رو ب ... ره از تعمیرگاه و اومد دنبالم و رفتیم مفتح چرا که فرداش عروسی دعوت بودیم. از شانس هم عروسی نوه ... ی شووری دعوت بودیم هم عروسی یکی از دوستاش. یعنی هر دو در یک شب! دیگه خلاصه رفتیم مفتح و من یه چند تا لباس مجلسی بارداری پرو ... که اصلا خوشم نیومد ا ... سر یک لباس زرد با خال های مشکی دیدم که دلم رو برددددددد وای من از بچ ... عاااااشق پیراهن های زرد با خال های مشکی بودمممممممم علتشم نمیدونم اصلا ولی انقدرررررر این پارچه از من دل میبره که خدا میدونه. دیگه پرو ...  و عاااالی بود تو تنم همون و ... یدیم و شووری گفت بریم خونه ی مامانم اینا؟! گفتم بریم . رفتیم اونجا و من اصولا ... ید ... ی به مادر شوهر اینا نشون نمیدم چون مثلا نمیگن مبارکه! خیلی رفتارشون تو این زمینه برام عجیبه. من خودم ببینم ... ی چیزی ... یده حتی اگر به نظرم خیلیییییییی ام زشت باشه دیگه اون ... یده و سلیقه ش بوده میگم وای مبارکه و فلان. دلیلی نداره سلایقمون یکجور باشه که. البته این قضیه رو من تو دوران عقد متوجه شدم. اون وقتا که تازه عقد کرده بودیم ... ید میکردیم من با کلی ذوق و شوق لباس ها رو نشون میدادم ولی از همش ایراد میگرفتن. حتی یادمه یک بار برای عید نوروز اولی که عقد کرده بودیم برای همسر دو سه دست لباس کامل بلوز و شلوار و اینا ... یدم و رفتیم اونجا با کلی شوق و ذوق گفتم برو بپوش مامانت اینا ببینن، کاملا یادمه مادر شوهر دستش و زده بود زیر چونه و همینطوری نگاه میکرد آ ... ین لباس و که همسر پوشید گفت چطوره مامان؟ هیلا برام ... یده ها همشو. مادر شووری ام نه گذاشت نه برداشت گفت چون تو تن ِ توئه قشنگن بعدم بلند شد رفت. همون شب شووری انقدررررررررر تو ذوقش خورده بود که گفت هیلا من میدونم و تو اگر این بار ب ... ... یدامون رو نشون بدیم از همون موقع ما دیگه هییییییییییچ ... یدی رو نشون ندادیم و فقط تو تنمون میدیدن. تا اون شب که رفتیم خونشون و مادر شووری ... ید رو دستم دید و ... ر داد لباست رو ببینم منم  تو دلم گفتم بابا گذشته ها گذشته و بذار نشون بدم شاید ع ... العمل خوبی ببینمممم ولی وقتی پیراهنم رو دراوردم مادر شوهر کاملا یک وری پیراهنم رو نگاه کرد و گفت این تو تن قشنگه واقعا؟؟؟؟!!!!  جمعش ... گذاشتم تو کیسه و اصلا هیچی نگفتم و اومدیم خونه و دیگه چون خودمم مقصر بودم پیراهن و نشون داده بودم هیچی نگفتم به شووری و با خودم گفتم تا تو باشی ... یدت رو نشون ندی :))))) خلاصه چهارشنبه نزدیکای ظهر بیدار شدیم و یه چیزی خوردیم و شووری رفت آرایشگاه و برای خودش هم یه پیراهن زرد ب ... ه که با لباس من ست کنه بریم آتلیه ع ... ب ... ریم. منم دوش گرفتم و اومدم بیرون موهام و خشک ... شووری اومد دیگه موهای من رو درست کردیم با دستگاه جادویی و آرایش ... و دیگه دیدیم بخوایم بریم آتلیه دیر میشه کنسلش کردیم و مادر شووری اینا زنگ زدن که بیاید ما رو هم بردارید با هم بریم و ما دیگه ماشین نیاریم. بعد من به همسر گفتم که یعنی همه با ماشین ما بیان؟! گفت نه ما فقط خواهرم و دخترش و ببریم و بابام اینا با ماشین خودشون بیان. آخه گفتن نداره ولی پدر شووری بنده اصلا رعایت نمیکنه و پشت هم سیگار میکشه . تو خونشون که میریم هم همینطوره و اوایل بارداری همسر میخواست بهش بگه که هیلا اومدنی تو خونه سیگار نکش بعد من بهش گفتم زشته ب ... خب اونجا خونه ی اونه من اگر ناراحتم نباید برم یا اگر میرم و دیدم داره سیگار میکشه میرم دم پنجره. از اول بارداریمم همین کار رو ... تا همین امروز. وقتی سیگار میکشه میرم دم پنجره اتاق نفس میکشم. ولی تو ماشین و که دیگه نمیشه کاری کرد. خلاصه رسیدیم در خونشون و من رفتم بالا دستشویی برم که مادر شووری با من تو آسانسور اومد پاییین و گفت که ... و خواهر شوهر و دخترش چهارتایی عقب بشینیم بابا جلو بشینن و دیگه ما ماشین نیاریم. گفتم مامان ببخشیدا شرمنده میگم ولی من با این شکم نمیتونم عقب چهارتایی بشینم گفت خب تو جلو بشین ما چارتایی عقب میشینیم. دیگه هیچی نگفتم و اومدن چهارتایی عقب نشستن و من هم صندلیم رو کشیدم جلو که عقب راحت باشن. رفتیم سمت تالار و من اصلا نمیدونستم تالار کجاست ولی واااای یک جای افتضاحی بود!!!! بالای پارک جنگلی شیان. نمیدونم ... ی اینجا باشه و رفته باشه این مسیر و یا نه. برای خودش جاده چالوسیه!!! کاملا پیچ در پیچ های افتضااااح. عقب ماشین ما هم سن ... ن شده بود همسر باید به شددت پر گاز میرفت تا بتونه پیچ های سربالایی رو بره دیگه وسطای پیچ ها من دلم در گرفت و گفتم وای دلمممممم. گفتم شووری توروخدا آروم برو. پدر شوهر و مادر شوهر گفتن که خیلی خوب میره کههههههه. پدر شوهر گفت ازین یواش تر بره ماشین چون سن ... نه بالا نمیره. هیچی خلاصه رسیدیم بالا با بدبختی و من پیاده شدم از ماشین دردی پیچیده بود تو پهلوم و زیر دلم که اصلااااا نگم براتون...دیگه دست به پهلو رفتم نشستم و میزمون خیلی جاش خوب بود. دیگه از کارهایی که ... اونجا نگم که اصلا خودم از بیانش ناراحت میشم. در حدی که شب وقتی برگشتیم انقدرررر ناراحت بودم وقتی شووری پرسید براش تعریف ... خیلیییییییی عصبانی شد و گفت من فردا به مامانم زنگ میزنم میگم گفتم ول کن توروخدا . چطوری روت میشه ب ... هیلا اومده اینا رو برام تعریف کرده؟؟؟؟ من خودم روم نمیشه اینا رو پیش ... ی بگم چه برسه بری گله کنی ازشون ول کن. (اصلا نمیدونم چرا خانواده شووری تو عروسی ها اینطوری میکنن، ما ترک ها تو عروسی ها خیلیییییییییی هوای عروس و داماد رو داریم و کلا به هیچچچچ عنوان نمیذاریم بهشون بد بگذره این رو دیگه خود شووری ام میدونه همیشه میگه انقدر بابات سر میزهای عروسی حواسش به ما دو باجناق هست حد نداره ولی خب نمیدونم اینا چرا اینطور نیستن. کلا همشون هم اینشکلی ان ها نه بگم فقط مادر شووری اینا.) دیگه خلاصه جارو یک هم اومد و نشست پیش من  و یکم صحبت کردیم و جارو دو هم که با شوهرش کماکان مشکل دارن متاسفانه و نیومدن. دیگه ما هم رفتیم مادر شووری اینا رو گذاشتیم خونشون و بعدش رفتیم مراسم آ ... شب عروسی دوست شووری. بعدش هم اومدیم خونمون. 

فرداش قرار بود خونمون رو از مست ... ون تحویل ب ... ریم و یک دستی سر و گوشش بکشیم و بعد بفروشیم که رفتیم خونه رو تحویل گرفتیم و از اتفاقات ... بش که پیچ و تاب خورده بودم یهوووو آنچنان انقباضی گرفتم وحشتناااااک. حتی راه نمیتونستم برم درست عین درد عادت ماهانه. بعد قسمت بدترش اینجا بود که هردو سه دقیقه یک بار انقباض ها تکرار میشد که حالا از مدل انقباض ها تو تجربیات بارداری میگم به امید خدا. دیگه من حس ... ترسیدم زنگ زدم ... م و قرار شد اگر تا یک ربع بعد قطع شد عصر برم پیشش در غیر اینصورت سریعا خودم رو برسونم بیمارستان. خلاصه سریع رفتیم خونه بابام اینا و من دراز کشیدم و دیگه دردم قطع شد و شووری رفت سر کار و من هم دراز کشیدم تا عصر که رفتم ... و آزمایش عفونت ادراری اضطراری داد که یک ربعه جوابش و گرفتم و پاک پاک بود. بنابراین ... م گفت انقباض ها مشکوکه و قرص ایزوپرین داد و بعد گفت اگر دوباره دردی داشتی که منظم تکرار میشد سریعا برو بیمارستان چون ممکنه لازم شه بستری شی و داروی تزریقی ب ... ری. خلاصه بعدش برگشتم خونه مامانم اینا و بعدش هم شووری اومد دنبالم و رفتیم خونه مامانش اینا. منم حالم بد بود و اصلا اعصاب مصاب نداشتم قیافه امم شاکی بود حالا تو این هیر و ویری دوباره مادر شووری شروع کرده بود که سردیت کرده و نبات بخور. بعد از اون ور شووری میگه نه بابا به خاطر پیچ های اونجاس مادر شووری و پدر شووری ییهو برگشتن به شووری گفتن خب آخه اونجا رو خیلی بد میرفتیییییییییییی!!!! اصلا انگار نه انگار که اون شب به من میگفتن ... ر میدی شووری چشماش چهارتا شده بوده و بهت زده نگاه میکرد بعد اینام بهش میگفتن تقصیر توئه تو بد رانند ... میکنی!!!!!!!!! اصلا هم ربطی به سن ... نی ماشین نداشته ها :))))) خلاصه شووری تصمیم گرفت ادامه نده بحث رو. بعد همون موقع خواهر شوهر برگشت گفت باید به تغذیه ات برسی اینا همه اش به خاطر تغذیه س. اصلا هررررررچی بگم چقدر ناراحت شدم حد نداره یکم تند جواب دادم متاسفانه . گفتم شما مگه تغذیه ی من و چند بار دیدین؟ خیلییییییی از برخوردهاشون کلا از اول بارداری تا الان ناراحت هستم و رو دلم جمع شده. خدا میدونه از همون شب تا الان هم که میریم اصلا نمیتونم باهاشون گرم ب ... رم. میدونم ادم تو بارداری حساس میشه ولی خب وقتی تو علنا از بقیه میخوای که مثلا درکت کنن یا چیزی نگن مودبانه ش اینه که بفهمن این قضیه رو و دیگه ادامه ندن. مثلا مادر شووری هررررر بااااار که میریم اونجا هی میگه دوقلویی شما از ارث ماس. خب این و من محض اطلاع شما میگم وگرنه که چند بار توضیح دادم بهشون و کلا ترجیح میدن قبول نکنن و منم اصلا دیگه اصرار نمیکنم و وقتی میگن کلا نشنیده می ... رم. ولی دوقلویی ارثی هست که فقط از مادر منتقل میشه یعنی بدن زن باید قابلیت آزاد ... دو تخمک داشته باشه برای دوقلویی نا ... . دوقلوی ... و نمیدونم دقیق. این اولا. دوما اصلا این چه اهمیتی داره که از کی به ارث رسیده؟؟؟؟؟ والا بخدا خنده داره اینکه هی هرررر بار که منو میبینه میگه جالبه ها ارث دوقلویی ما به ما نرسید و مثلا به تو که عروسمی رسید! منم لبخند میزنم و دیگه هیچی نمیگم. بعد همون روز سوار ماشین شدیم برگردیم همسر اخماش تو هم بود و گفت میبینم که دیگه جواب بر میگردونی منم خیلی آروم و منطقی گفتم چون دیگه نمیدونم به چه زبونی بگم هر اتفاقی میافته به گرمی سردی ربطی نداره به تغذیه من ربطی نداره . آ ... م گفتم تا من این دو تا بچه رو بزام مامانت من رو سکته میده. بعد شووری ام ناراحت بود از دستم که خب کاری از دست من ساخته نبود متاسفانه. دوست نداشتم ازم ناراحت باشه ولی به خودشم گفتم که صبر و تحمل منم حدی داره و فکر میکنم شش ماه تحمل مداوم کافی بوده باشه. بعد گفت من از حرفا و رفتار مامانم اینا دفاع نمیکنم چون کارشون اشتباهه ولی تو جواب ندی بهتره. گفتم خب اینهمه جواب ندادم یک شبم جواب دادم دیگه. ببخشید و قضیه رو ختم به خیر ...  خلاصه برگشتیم خونه خسبیدیم و فرداش شووری رفت سرکار و منم بیدار شدم صبحانه خوردم و ماهی گذاشتم بیرون برای نهار و دراز کشیدم دوباره.  شووری اومد ماهی و سرخ کرد و برنجم گذاشت و خوردیم و بعدش من رو گذاشت خونه مامانم اینا و دوباره رفت سر کار و شبش هم اومد برگشتیم خونه و تازه دراز کشیده بودم بخو ... م که انقباض ها شروع شد. دیگه سریع حاضر شدیم رفتیم بیمارستان ساعت یک و نیم بود ولی تا ساعت چهار نشستیم و ده بارم هی رفتیم پرسیدیم ... کی میاد که گفت پنج دقیقه دیگه. خلاصه شووری رفت بهش گفت خانم ساعت چهار صبحه هنوز ... نیومده اگر نمیاد بگو ما بریم حداقل دراز بکشه خونه امن تره اینجوری ... ی شرایطش وخیم باشه میزاد که تا ... بیاد. از اون طرفم یک خانمه داشت درد زایمان طبیعی میکشید و ماماهه سرش داد میزد و میگفت خفه شو و چته و ازین حرفا ... یعنی اگر به گوش خودم نشنیده بودم باور نمی ... چون قبلش شنیده بودم بیمارستان های ... تی اینطور هستن ولی باورم نمیشد. خلاصه دید ما اینطوری می ... م مارو فرستاد بالا رفتم دیدم ... ه که البته دانشجوی تخصص بود و رزیدنت بود نه متخصص. پاهاشو انداخته بود رو میز و حتی خودش رو جمع نکرد موقع صحبت بامن. رفتار فوق العاده زننده ای داشت. گفت باید معاینه ات کنم و احتمال داره کیسه آبت ... شه و باید رضایت بدی قبلش. گفتم نه مگه دیوانه ام. اگر قراره تو اینطوری ... شه خب ترس از انقباض ترس از ... شدن کیسه آبه دیگه، سعی میکنم استراحت کنم تا ببینم خدا چی میخواد چرا بدم شما ... کنی :))))) بعدم گفت هر طور میلته و اومدیم پایین خواستیم بیایم بیرون که گفتن باید رضایت نامه بدی که میخوای بری و نمیخوای بستری شی. خواستم علت رو بنویسم گفت نه بنویس به دلایل شخصی از ادامه ی درمان انصراف میدهم :)))))))))))) کلا خیلی گل و بلبله بیمارستان های ... تیمون. علت اینم که رفتم اونجا اصرار و تاکید ... م بود چون میگفت اون بیمارستان اورژانس ... نش دستگاه های مجهز تری داره. دستگاه مجهز ولی ... و کادر داغون :))) خلاصه بگذریم. ... صبح بیدار شدم صبحانه مون رو خوردیم و قرصامم خوردم و رفتم دوباره دراز کشیدم قشنگ بیهوووووش شدم بعد بلند شدم دیدم شووری یکم خونه رو مرتب کرده ... کیف شدم چون این اتفاق هر سه هزار سال یک بار رخ میده ههههههههه هههههههههه. بعد اون روز مامانم اینا رفته بودن خونه ... م اینا. منم خیلیییییی دوست داشتم بریم به شووری گفتم میای بریم که گفت نه و اینا. بعد همون موقع خواهرم زنگ زد که حوصلمون سر رفته بیایم خونتون؟ گفتم قدم چشم من بذارید و بیاید خ ... ظی ... شووری گفت کی بود؟ گفتم خواهرم گفت ااااا هیلااااا میخواستم سو ... رایزی ببرمت خونه ... ت و حالا چیکار کنم و اینا :))) کلی خندیدم و گفتم آخه این چه مدل سو ... رایزه دیگه :)))) هیچی خلاصه خواهرم اینا اومدن که اتفاقا خیلی ام خوش گذشت. همون شب دور هم ... شکاف رو هم دیدیم که بدک نبود و من یکی دو تا سکانسش رو خیلی دوست داشتم. بعدم خواستیم بخو ... م که دختر خواهرم بیحال بود و طفلکی تا صبح گریه کرد و دیگه خواهرم بیچاره شد شب طفلکی. صبحش مامانم اومد خواهرم و دخترش و برد که دخترش رو نگه داره خواهرم بخوابه. منم وایسادم شووری بیدار شد و دوش گرفت و منم دوش گرفتم و حاضر شدیم من رفتم خونه مامانم اینا و شووری ام رفت سر کار. برای فرداش از یک ... فوق تخصص بارداری های پرخطر وقت گرفتم و دیگه دراز کشیدم تا شووری اومد دنبالم و اومدیم خونه. 

فرداش ساعت دوازده رفتیم مطب همون ... و اووووووه یک افتضاحی بود داغووووون دیگه من گفتم شرایطم اینطوریه و نمیتونم س ... ا وایسم و این حرفا . خانومه برام پرونده تشکیل داد گفت برو یک روز دیگه بیا چون اینجا ممکنه مجبور شی تا دوازده شب وایسی. هیچی دیگه خلاصه من و شووری گذاشت خونه و خودش رفت سرکار و منم زنگ زدم دوستم اومد پیشم و چیکن استراگانف درست کردیم باهم و خوردیم و بعدش هم قرار بود شب بریم خونه ... شووری سر بزنیم بهشون که دیگه شووری کنسل کرد و گفت باشه برای فردا شب . میخواستیم اون شب بریم ... فروشنده رو ببینیم کوروش که بلیتش تموم شده بود و بلیط ... "من" رو ... یدیم و رفتیم نشستیم تو نایب شام خوردیم و زمان شروع ... م یک و ربع اینای شب بود فکر کنم. دیگه ... و دیدیم و نصفه شب برگشتیم خونه  ارزش یک بار دیدن رو داشت ... ش. کلا سعی میکنم زیاد سینما برم چون دیگه نی نی ها دنیا بیان ایشالا باید به سنی برسن که بشه بذارم پیش ... ی و بریم سینما و تا اون زمان من کپک میزنم هههه هههههه. دوشنبه پونزده شهریور قرار بود بیدار شیم بریم آزمایش دیابتم رو بدیم که خواب موندیم به سلامتی  بنابراین از خدا خواسته بیدار شدم یک صبحانه مشتی خوردیم و شووری رفت سر کار و منم گفتم دراز بکشم یکم برم خونه ی مامانم اینا که یهو ساعت سه عصر بیدار شدم!!!!!! انقدرررررررر اعصابم بهم ریخت که خدا میدونه و بسسسس. دیگه سریعا آژانس گرفتم رفتم اونجا کلییییییی دختر خواهرم و چلوندم و باهاش بازی ... و خلاصه یک ساعت و نیمی نشستم و بعدش برگشتم خونمون و با شووری حاضر شدیم رفتیم خونه مامانش اینا دنبالشون و رفتیم خونه خالشون. خالش دخترش دوقلو دختر و پسر داره. این دختر ... همونه که تو دوران عقدم ماجراش رو با برادر شوشو 1 و 2 نوشته بودم. خلاصه کلی با دختر ... صحبت کردیم که البته قبلش شووری گفته بود هیلا این خالی بندی زیاد میکنه جدی ن ... ر و منم میگفتم نه بابا چرا باید خالی بببنده آخه هههههه. ولی بعد که گفت تو کل دوران بارداریش هفت کیلو اضافه کرده و بچه ها هر کدوم سه کیلو بودن و تا هفته سی و هشت هم بارداریش رو حفظ کرده و لی سه روز فشارش شونزده بود یک شکایی بردم به راست بودن حرفاش و خلاصه سعی ... نذارم دیتا های عددی که میده اضطراب بهم بده. فعلا این نیمه شهریور رو بخونید تا نیمه دوم رو هم بنویسم.

یک نکته رو هم بگم برای دلواپسان:

الان یک عده باز میان میگن آره تو میخوای ب ... خوبی و خانواده شوهرت بدن! من اصلا قبول ندارم که خانواده شوهرم بدن. خانواده ی شوهر من خیلی خیلی خوبن و علی الخصوص مادر شوهرم خیلی خیلی زن خوب و دلسوزیه. ولی حرف همدیگه رو نمیفهمیم. شوهر من آدمیه که اگر به خانواده ش کوچکترین ی احترامی بشه از رو زنش با بولدوزر رد میشه :))))) شما اصلا نگران نباشید. من هم هیچ وقت بهشون بی احترامی نمیکنم ولی این مدت خیلی اذیت شدم که شاید مقصر اصلیش خودمم. باید یک گوشم رو در می ... و یک گوشم رو دروازه و به این فکر می ... که اون مادره و برای این دوتا بچه مادر بزرگه و دلش میسوزه و یک چیزی میگه. من باید نشنیده ب ... رم. ولی نمیدونم چرا تو دوران بارداری ادم ده برابر قبل حساس میشه. تو خونواده خودمونم همینطور هستم ولی اونا شاید چون من دخترشونم خیلیییییییییی خیلییییییی بیشتر رعایتم رو میکنن و هیچ وقت نگفتن کارهات ادا هست و مگه ما نزاییدیم و فلان و بیسار... ولی با همه ی این اوصاف اگر دوست دارید فکر کنید من دیو دو سر هستم و چه عروس بدی هستم و افتضاحم و اینا به خودتون مربوطه من مسئول فکر شما نیستم و فقط مسئول رفتار خودمم. و نکته ی دیگه من اگر ایمان دارم همسرم شاهزاده س، قبلش به این باور دارم که این شاهزاده از دامن یک ملکه بیرون اومده... همیشه ام گفتم دست مادر شوهرم و پدر شوهرم رو برای اینکه ایشون رو متولد ... میبوسم. (یعنی اصلا جرات ندارم نبوسم پسرشون ... سام رو میکنه ههههه هههههه)

اینم از این....

شاد باشید...

شهریور نامه ادامه دارد....

منبع :
برچسب ها : شهریور نامه (نیمه اول شهریور 95) - خونه ,شووری ,اینا ,رفتیم ,گفتم ,بریم ,مامانم اینا ,مادر شووری ,رفتیم خونه ,دنبال خونه ,خواهرم اینا
شهریور نامه (نیمه اول شهریور 95) خونه ,شووری ,اینا ,رفتیم ,گفتم ,بریم ,مامانم اینا ,مادر شووری ,رفتیم خونه ,دنبال خونه ,خواهرم اینا
شهریور نامه (نیمه دوم شهریور 95)

خب تا دیر نشده بقیه ی شهریور رو هم بذاریم که چشم به هم بذاریم باید مهرنامه بنویسیم

... 16 شهریور شووری بلند شد حاضر شد صبحانه خوردیم و رفت سر کار... منم حاضر شدم و چیتان پیتان ... و رفتم خونه خواهرم اینا. نهار ماهی خوردیم جاتون خالی. بعدش با مامانم بردیم دختر خواهرم رو یکم دم در خونشون قدم زد و دنبال گربه ها کرد و بعدش براش بستنی گرفتیم و اوردیم خونه و مامانم رفت خونشون. منم وایسادم شووری اومد و قرار بود برای فروش خونه بره بنگاه یکم نشست و زمان بنگاه شد رفت (قضیه ی خونه رو که حس ... پیچیده شده بود جداگانه تعریف میکنم) خواهرم شام قیمه گذاشته بود و دیگه اصرار کرد موندیمو زدیم بر بدن که حس ... چسبید. بعد شووری زنگ زد که خونه ظاهرا بلوکه شده و نمیشه روش کد ره ... ری گرفت و قرار افتاده برای فردا ظهر. دیگه اومد شام و خوردیم و نصف ... اژدها وارد می شود رو دیدیم و بقیه ش و گذاشتیم برای فردا  و خو ... دیم.فرداش که میشد چهارشنبه 17 شهریور بیدار شدیم صبحانه خوردیم و شووری رفت خونه رو از بلوکه دراورد و به لطف خدا خونه رو قولنامه ... و یه بخشی از پول رو گرفت و اومد خونه اشون و ما هم حاضر شدیم بریم خونه بابام و کلید خونه رو هم که گذاشته بودیم بنگاه مشتری ببره ب ... ریم. دیگه رفتیم خواهرم دخترش رو از خونه مامانم برداشت و رفت و شووری ام خو ... د و ساعت هفت بیدار شد رفتیم سمت خونه دفترچه بیمه و اینام رو برداشتم و تو راه هم شیرینی ... یدیم و رو گوشی هامون ... نصب کردیم که اپ استورمون رو بتونیم استفاده کنیم و بعدش رفتیم خونه خواهرم دوباره. شام خوردیم و بقیه اژدها وارد می شود رو دیدیم و خو ... دیم که من فرداش برم آزمایشگاه در خونه ی اونا برای آز دیابت. دیگه پنج شنبه صبح زود بیدار شدیم ناشتا رفتم آزمایشگاه . ناشتا بودم و گفت لازم نیست ناشتا باشی چون آزمایش قد ناشتا ننوشته برات ولی خب دیگه اون گلوکوز رو داد من خوردم و بعد هی ح ... تهوعم بیشتر میشد باید یک ساعت مینشستم خانمه کفت بیا رو تخت دراز بکش و منم دراز کشیدم و شووری ام اومد نزدیکم نشست و تا وقتش شد خونو گرفت و نون و اینا گرفتیم با ماهی سالمون و رفتیم خونه خواهرم. صبحانه خوردیم و شووری رفت سر کار و خواهرم ماهی گذاشت برای ظهر من دراز کشیدم و بیدار شدم نهار خوردیم و یکم با خواهرم کار دستی اینا درست کردیم و عصری من یکهو اسهال استفراغ گرفتم شدید که فکر کنم اثرات ماهی سالمون بودو بهم نساخته بود. دیگه زنگ زدم شووری اومد دنبالم و رفتیم بیمارستان و دارو و آمپول داد مصرف ... و رفتیم سینما ... فروشنده رو دیدیم که عااااااااااالی بود و کلی کیف کردیم. بعدم برگشتیم خونه و بیهوش شدیم. ... نوزده شهریور قرار بود بریم خونه دوستامون. دیگه بیدار شدیم دوش گرفتیم و زود حاضر شدیم رفتیم اونجا تو حیاطشون سفره انداخته بودن خیلی ام شیک و باصفاااا صبحانه خوردیم و بعدم نشستیم تو دیگه کلی حرف زدیم چهار تا زوج بودیم. بعدم نهار رو خوردیم و دیگه عصر من کمرم درد گرفته بود طولانی نشسته بودم و دستشویی هم نمیتونستم برم چون دستشویی شون ایرانی بود تحملمم تموم شده بود مجبور شدیم بلند شیم برگردیم خونمون. دیگه گوشت گذاشتیم بیرون و قرار شد زنگ بزنم خواهرم اینا بیان و پیتزا خون ... درست کنیم. اومدن و چهارتا پیتزای خون ... درست کردیم که معرررررررکه شده بود چون نونش رو هم خودمون درست کرده بودیم. حالا ان شاالله این دفعه درست کردیم ع ... می ... رم و دستورشم میذارم. خیلی سبک و معرکه شده بود. همون شب هم دختر خواهرم دراز کشیده بود رو زمین و دیگه بیخیال کشمش و دم و اینا شده بود و داد میزد هیلاااااااااا هیلااااااااااااااا :)))) منم میگفتم جون هیلا:))))) وای دوست داشتم قورتش بدم از بس خوشمزه میگفت هیلا. کلا چیزی بخواد میگه لاله یا آله ولی بقیه مواقع هیلا هستم بدون دُم هههههه هههههههههه. خلاصه شب دیر وقت خو ... دیم و رسما بیهووووش شدیم. صبح شووری رفت سر کار و مامانمم اومد با خواهرم دخترش رو بردن پایش سلامت و منم رفتم شرکت بعد کلی وقت و بعدم عصر برگشتم خونه دراز کشیدم شووری زنگ زد حاضر شو بیا کلید خونه رو ببریم بنگاه بدیم که یارو میخواد اجاره بده. رفتیم اونو دادیم بنگاه و بعدش قرار شد بریم خونه مادر شووری اینا. دختر خواهر شوهر هم هی ... ر داده بود بریم پارک خلاصه رفتیم و کلی گپ و گفت کردیم و بعدش هم برگشتیم خونمون و خسبیدیم. یکشنبه 21 شهریور از همون ... که گفتم وقت داشتم و ساعت ده رفتیم و یک عالمه ادم نشسته بودن و خلاصه من چون پرونده داشتم زودتر صدام کرد و ماما سوالات مهم رو پرسید و پرونده م رو تکمیل کرد و گفت برو بشین دیگه تا ... بیاد. من و شووری رفتیم نهار خوردیم و برگشتم و شووری رفت سر کار و منم نشستم و نشون به اون نشون که ساعت یک ربع شش عصر نوبتم شد و ویزیتم کرد و با شووری رفتیم پاسداران نمایند ... چیکو ولی چیزی نتونستم ب ... م چون لباس و کفش فقط آف بود که لازم نداشتن بچه ها. بعدش رفتیم قص ... گوشت و اینا گرفتیم و برگشتیم خونه و زنگ زدم خواهرم اینا هم اومدن و تو راه برگشت هم هوس کیک شکلاتی ... که ... یدیم و اومدیم ... یدا رو شووری جابجا کرد و خواهرم اینا اومدن و چایی کیک خوردیم و یک ... ی هم دیدیم که یادم نیست چی بود و بعدش خسبیدیم. عید قربان بیدار شدیم چایی و کیک خوردیم و شووری اینا برای نهار استیک دودی حاضر ... و منم دراز کشیدم و استراحت ... . کلا وقتی با خواهرم اینا هستیم خیلی خوبه اصلا نمیذارن من هیچ کاری کنم قشنگ هتل میشه ههههههه عصری من و خواهرم و دخترش خو ... دیم و هی اصرار ... مردا برن است ... ولی گفتن حال ندارن و ترجیح میدن برن ... ب ... ن دیگه رفتن ... ... یدن و اومدن و مارو بیدار ... و کارای شام رو ... . منم با دختر خواهرم بازی ... و شووری گفت برای خونه یک فکری داره و شب موقع خواب میگه. دیگه شب موقع خواب یکم باهام حرف زد و ساعت نزدیک چهار صبح شده بود حس ... گشنم بود اومدم بیرون نون و پنیر ببرم اتاق که دختر خواهرم تو تاریکی اومد چسبید به پاهام تا در و باز میکنم بیدار میشه خیلی خوابش سبکه. دیگه بغلش ... و بهش نون و پنیر دادم و دادمش دست مامانش خوابوندش. ... 23 شهریور مامانم اومد دنبال خواهرم و دخترش و بردشون خونه خودشون و شووری ام بلند شد رفت دنبال یک سری کار و برگشت و کل خونه رو دسته گل کردیم . گفتم نمیشه که معلوم نیست کی خونه پیدا کنیم نمیشه که خونه رو تمیز نکنیم اعصابم خورد میشه دیگه همه سرامیک ها و کل خونه تمیز شد و البته که من فقط دستور میدادم هههههه طفلکی شووری اشکش درومده بود. گفتم ببین ها من همیشه پنج شنبه ها عینا این کارا رو می ... ههه ههههههه. بعدش دوش گرفتیم و رفتیم دنبال خونه ولی بازم مورد خوبی ... رمون نیومد. دیگه من رفتم خونه مامانم اینا و شووری رفت گوشت کب ... ب ... ه که ببریم سمت مامانش اینا و تو پارک بخوریم چون دختر خواهرش ... ر داده بود بیاید و منم گفتم بریم یکم آب و هوامون عوض شه و از فکر خونه در بیایم. خلاصه رفتیم اونجا و برادر شوشو 2 هم اومد بدون خانومش. دیگه سیب و اینا بهمون داد و بعدم موقع برگشت گفت میاد دم خونمون و کارتریج پرینتر و می ... ره ببره پر کنه و خلاصه تا بخو ... م دو و نیم اینا شد. چهارشنبه 24 ام رفتم خونه مامانم اینا و عصرش از ... خودم وقت داشتم دیگه رفتم مطبش و شووری ام اومد و رفتیم تو و یکم سفارشات کرد ... م و قرص آهنم رو دو برابر کرد و ویتامین سی هم نوشت و گفت برو به سلامت . دیگه ما هم برگشتیم خونه. دیگه تا یکشنبه بیست و هشتم یادم نیست چه کردیم ولی یکشنبه صبح خونه خواهرم اینا بودم و دختر خواهرم اومد زارت زارت کوبید رو صورتم و بیدارم کرد و رفتیم باهم خواهرم رو هم بیدار کردیم. آهان یادم اومد شنبه 27 ام همون روزی بود که معجزه خونه رخ داد و قرار داشتیم با اون بنگاهی ولی خونه ی حیاط دار رو دیدیم . یادمه بعد از بنگاه و حرف زدن با اون آقاهه خیلی دو دل بودیم و گفتیم بریم خونه خواهرم اینا که یکم از حال و هوا در بیایم. یکشنبه 28 ام هم قرار شد بریم نور خونه رو ببینیم که خواهرمم اومد باهامون و بعدش رفتیم خونه مامانم اینا که مامانم نبود و رفتیم خونه ی اون فامیلمون که همسایه مامانم اینا هم هست و صبحانه خوردیم والبته شووری مارو گذاشت و خودش رفت سر کار. دیگه مامانمم اومد و برگشتیم خونشون و بعدش رفتم خونمون و منتظر شدم شووری که با دوستش رفته بود بازار گل برگرده و بریم پیش همون حاج آقاهه که ببینیم کی میتونیم با اون آقایون هیئتی صحبت کنیم . دیگه رفتیم اونجا و اونا گفتن پنج شنبه هشت صبح بیاید. بعد برگشتیم خونه و من هوس آب دوغ خیار ... که ... ی نداشتیم و شووری آب دوغ خیار قل ... با ... ی خشک درست کرد خوردیم و یکمم گوشت کب ... خوردم و دیگه کلی راجع به خونه رویا پردازی کردیم و خسبیدیم .(شما فقط خودتون بشمرید ببینید من چقدر کباب و گوشت کب ... و اینا خوردم بعد به آدم بگن تغذیه ات بده آدم زورش می ... ره دیگه :)))))) والا هرچی در میاریم داریم گوشت کب ... می ... یم بعد میگن تغذیه ات بده  هیلا زن داداش بازی در می آورد)

دوشنبه 29 ام شهریور هم بیدار شدیم رفتیم خونه ی مامانم اینا با خواهرم و شووری ام که سر کار رفته بود. دیگه شب شووری اومد دنبالم خونه ی مامانم اینا و رفتیم خونه ی خواهرم اینا و ... 360 درجه رو دیدیم که به نظر من قشنگ بود و بعدش خسبیدیم. فرداش هم شووری باید یک سر میرفت سر کار و میومد. دیگه رفت و برای نهار اومد خوردیم و یکم گپ و گفت کردیم و عصری با خواهرم اینا رفتیم ... ید و ما برای نی نی ها یه سری اسباب بازی اینا و کفش و اینا ... یدیم که ببریم آتلیه و کلی ام به دختر خواهرم خوش گذشت و آ ... سر هم شام خوردیم بیرون و برگشتیم خونه هر ... ی یک طرف بیهوووووش شد. فرداش من بیدار شدم و اون روز وقت آتلیه داشتیم با شووری رفتم از خونه بابام اینا از لباسای بچه های خوشگلاشو سوا ... ببرم آتلیه و بعدش با خواهرم و دخترش اومدیم خونه ی ما دخترش خو ... د و خواهرم با فرکننده جادوییم موهای من رو درست کرد و شووری اومد و خواهرم آژانس گرفت رفت و ما هم حاضر شدیم و رفتیم آتلیه کلی ع ... ای جین ... لی مستون بارداری گرفتم ولی این ع ... ا رو محض احتیاط گرفتم چون دوست دارم با شکم قلمبه ب ... رم ولی خب گفتم حالا الان ب ... ریم و ان شاالله قلمب ... ها هم میریم یک سر اگر خدا بخواد و دووم بیارم تا اون آ ... ا ایشالاااااااااابعدش رفتیم نشاط و شام خوردیم و اومدیم خونه و به ادامه رویا پردازی ها در مورد خونه پرداختیم و با کلی فکر و خیال که فردا چی میشه و امید و توکل به خدا خو ... دیم .....

اینم از نیمه دوم شهریور ماه.... پست بعدی احتمالا تجربیات از سه ماهه دوم بارداری هستش و بعد از اون میریم برای پست های مهر ماه ان شاالله ... دیگه گفتم احتمالا در ... ر جمع ... خونه و اسباب کشی باشم یک مدت شهریور رو کامل کنم که رو هم تلنبار نشه

مرسی از چشماتون که وقت میذارید و میخونید... 

فعلا

منبع :
برچسب ها : شهریور نامه (نیمه دوم شهریور 95) - خونه ,شووری ,خواهرم ,اینا ,رفتیم ,خوردیم ,خواهرم اینا ,رفتیم خونه ,دختر خواهرم ,مامانم اینا ,بیدار شدیم
شهریور نامه (نیمه دوم شهریور 95) خونه ,شووری ,خواهرم ,اینا ,رفتیم ,خوردیم ,خواهرم اینا ,رفتیم خونه ,دختر خواهرم ,مامانم اینا ,بیدار شدیم
تجربیات من از سه ماهه دوم بارداری!

سلام

همونطور که قبلا گفتم سه ماهه دوم بارداری من با خونریزی خیلی شدیدی شروع شد. اول از همه یک توضیحی درباره ی خونریزی بدم. چیزی که شاید هیچ جایی نخوندم و فقط تجربه ی خودمه و شاید اگر اون روزها ... ی به من این رو میگفت من انقدررررر استرس و عذاب نمیکشیدم.

بار اولی که خون قرمز رو دیدم و به گریه و اینا افتادم وقتی با اصرار خواهرم و خانم برادرم و .... توضیح دادم شکل خون به چه شکلی بوده هی میگفتن نگران نباش و خون قرمز نگران کننده نیست و اگر ... ه باشه خطرناکه و ازین حرفا. 

خب روز اول و دوم و سوم تقریبا من خونریزی قرمز داشتم مثل خونی که از ... اش خارج شه. یه خون تازه ی تازه. و خب وقتی ... رفتم همون روز اول و سونو کرد و گفت تو رحم هیچ خونی نمیبینم و پشت جفت هیچ خونی نمیبینم و ازین حرفا من هم فکر ... خب قطعا چیزی نیست. چون همونطور که میدونید خونریزی تو اوا ... سه ماهه اول و اوایل سه ماهه دوم دلایلی داره مثل هماتوم پشت جفت و پایین بودن جفت و ... . پس باید خونی توی رحم دیده بشه. بعد خب من هربار که میرفتم دستشویی با شدت وحشتناکی خون قرمز و تازه میدیدم. بعد از گذشت سه روز خون تازه تبدیل شد به ... ه های خونی بزرگ زرشکی رنگ که خب با توجه به شنیده هام از این و اون خیلی خیلییییی ترسیدم و گریه هام شدت گرفت و فکر می ... اوضاع داره وخیم میشه که همون موقع رفتم جای دیگه برای سونوگرافی که ... سونوگراف اون زمان اگرچه ... ت جنین ها رو اشتباه گفت اما تشخیص داد که جفت قل کوچکتر کاملا سر راهی هست و علت خونریزی دقیقا همینه. و خب تو چنین شرایطی مراقبت هایی میدن که خیلی خیلی رعایتشون برای جلو ... ری از سقط جنین مهمه.  نداشتن نزد.یکی،  استفاده از تو ... فرن ... . عدم استفاده از پله، اجتناب از بلند ... اجسام سن ... ن و خلاصه هر کاری که به دهانه ی رحم شما فشار بیاره و باعث شه از جفت خون آزاد شه. که خب استفاده از دستشویی فرن ... برای من مثل معجزه عمل کرد و فهمیدم دیدن اووووون همه خون تازه به خاطر استفاده از دستشویی ایرانی بوده. لازم به ذکره که به خاطر نوع تفکر اشتباه شخص خودم از تو ... فرن ... استفاده نمی ... و فکر می ... بهتره تو بارداری تا میتونم از دستشویی ایرانی استفاده کنم که احیانا مریض نشم که اصلا ربطی نداره و توصیه میکنم به محض فهمیدن بارداری از تو ... فرن ... یا حداقل صندلی های شکل فرن ... استفاده کنید. 

نکته ی مهم دیگه ای که وجود داشت و من فهمیدم این بود که دیدن ... ه ها خبر بدی نبود بلکه نشون دهنده ی قطع شدن خونریزی ها بود. یعنی هرچی خون تازه تر باشه خطر بیشتره. و هرچی رو به بهبود میره خون ها به شکل ... ه در میان اول و در نهایت در آ ... ین روزهای بارداری به رنگ قهوه ای در میان. مساله ی بعدی ای که وجود داشت این بود که کلا استراحت مطلق خوبه یا بده. خب ... من شخصا اصلا به استراحت مطلق اعتقادی نداره و کلا منع میکنه ولی من بیمارستان و هرجای دیگه ای که میرفتم میگفتن فقطططط میتونی از تخت بری با احتیاط دستشویی و برگردی دوباره دراز بکشی. که خب من این رو محض احتیاط رعایت ... و عواقب بدی برام داشت مثل بدن درد های وحشتنااااک. کمر درد شدید و خب به همه ی اینا حال روحی بد رو هم اضافه کنید. 

یک دختر ... دارم که از پزشک های ... ن بسیار متبحری هست و تا تو ایران بود تو تمام شبکه های تلویزیونی به عنوان کارشناس می آوردنش اما خب چند سالی هست که از ایران رفته و اینجا دیگه طبابت نمیکنه. با اون تماس اسکایپی گرفتم و شرایط رو توضیح داد و اون هم گفت اگر بخوام صادق باشم باید بگم که تو این از بارداری از دست هیچ ... ی چه پزشک و چه مادر کاری بر نمیاد و فقط باید صبر کرد و دید. حتی برام توضیح داد که اثرات مثبت یا منفی شیاف ها در جلو ... ری از سقط و ... هم هنوز تو کارهای تحقیقاتی دنیا زیر سوال هست. در مورد استراحت مطلق پرسیدم که گفت کاملا مخالفه و اصلا تاثیری در باقی موندن یا نموندن جنین نداره. اما یک توضیحی در نهایت اضافه کرد و اون اینکه استفاده از شیاف رو هنوز همه جای دنیا تجویز میکنن و استراحت بیشتر رو هم توصیه میکنن که بیشتر جنبه ی روانی برای مادر داره. یعنی گفت استراحت درسته که جلوی سقط رو نمی ... ره ولی اگر خدای نکرده این قضیه رخ بده مادر از نظر روانی خودش رو مقصر نمیدونه ولی اگر مادری استراحت مطلق نکنه ممکنه در نهایت بگه اگر استراحت می ... شاید اینطور نمیشد. در صورتی که میگفت خیلی ها تو همون استراحت مطلق این اتفاق براشون میافته. ولی به طور کلی با استراحت مطلق مخالف بود و همون توصیه های مهم بالا رو کرد در مورد بلند ن ... جسم سن ... ن و .... .در نهایت هم آب پاکی رو ریخت روی دستم که تو این موارد خونریزی ها تو این هفته از بارداری سی درصد احتمال سقط هست و هفتاد درصد احتمال باقی موندن جنین. و با نگرانی و استرس و ... کاری از پیش نمیره و فقط باید صبر کرد و دید که چطور پیش میره. درسته که اون شب که این حرف رو شنیدم خودم رو باختم و خیلی گریه ... ولی از فردای اون روز دیدم واقعیت همینه و سعی ... زند ... م رو بهبود ببخشم و صبر کنم تا ببینم خدا چی مقدر کرده برای ما.

اتفاق بدتری که تو دوران سه ماهه دوم من رخ داد و شرایط و خیلی وخیم کرد، ابتلا به آنفولانزای شدید بود که خب باعث شد دوباره خونریزی تازه اتفاق بیافته به خاطر سرفه ها و عطسه های شدید که علت اصلیش هم فشار به دهانه ی رحمم بود. ... خودم گفت میتونی آنتی بیوتیک مصرف کنی چون این شدت از سرفه و عطسه خودش ممکنه باعث سقط بشه ولی من تصمیم گرفتم به روش ... اهی درمان کنم و خب موفق هم بودم. طبق گفته ی پزشک عمومی ویروسی که بهش مبتلا شده بودم پونزده روز طول درمان داشت و من فقط میتونستم علائم رو کاهش بدم. که خب با سرچ ... توی اینترنت متوجه شدم اگر لیموشیرین رو با پوست سفید دورش مصرف کنم حاوی حجم زیادی آنتی بیوتیک هست و به درمانم خیلی کمک میکنه. بنابراین صبح ها حدود ساعت هفت و نیم که بیدار میشدم چیزی حدود پنج تا لیموشیرین با پوست سفید دورش و دو سه تا پرتقال میخوردم و وسط روز هم شربت عسل و آبلیمو و لیمو ترش و خلاصه هرچیزی که فکر می ... خوبه میخوردم. تا چند روز هم سوپ قارچ میخوردم تا گلوم رو نرم کنه چون از طعم مرغ و گوشت بدم میومد. که بعد از خوب شدن گلودردم مبتلا به سرفه های خشک ... شدم در حدی که درد قفسه ی سینم نمیذاشت بخوابم و توصیه ی ... بیمارستان به دادم رسید و یک شب تا صبح به توصیه ی ایشون بیدار نشستم و دو فلاسک آب جوش رو ذره ذره خوردم و وقتی ساعت هفت صبح از شدت بی خو ... بیهوش شدم و ساعت دو عصر بیدار شدم ناباورانه درد قفسه ... ناپدید شده بود و حالم خیلی خیلی بهتر بود که بعد از این مرحله مبتلا به درد های عضلانی شدم که دیگه روزهای آ ... آنفولانزا بود و با کیسه آب گرم و کیسه شن و ... تسکین میدادم درد ها رو. و درست بعد از پونزده روز از اولین روز گلودردم اوضاع آروم شد و کاملا خوب شدم. 

وقتی به خونه ی خودم برگشتم دیگه تقریبا یک ماه از شروع خونریزی ها گذشته بود و کاملا قطع شده بود. برای چکاپ پیش ... م رفتم که گفت فولیک اسید رو قطع کنم و برام قرص کلسیم و مولتی پیراناتال و آهن نوشت. البته لازم به ذکره بگم ویار و تهوع من هنوز پابرجا بود. با ورود به ماه پنجم کم کم اوضاع داشت بهتر میشد و تنها چیزی که خیلی خیلی آزار دهنده بود این بود که ح ... تهوع ها دیگه بسیار بسیار شدید شده بودن و صبح ها با استفراغ شدید بیدار میشدم و اصلا باور نمی ... که روزی برسه که خوب بشم و بعد از حدود دو هفته تقریبا ح ... ها تعدیل شد و اوا ... ماه پنجم تقریبا به طور کامل قطع شد و تنها چیزی که الان باقی مونده نفرتم از گوشت مرغ پخته هست و بوی برنج در حال طبخ. تقریبا اوا ... ماه پنج و اوایل ماه ششم آرامش تو بارداری من برقرار شد که البته تقریبا دو هفته دوام آورد و من دچار انقباض شدم و دوباره داستان ... و بیمارستان... که ... خودم  اولین کاری که کرد آزمایش عفونت ادراری داد چون که عفونت ادراری خیلی خیلی خطرناکه و احتمال ... شدن کیسه آب داره و وقتی که آزمایشم پاک بود برام قرص های ضد انقباض نوشت و  تاکید زیادی داشت در صورت تکرار انقباض ها برم بیمارستان ... ... به خاطر مجهز بودن دستگاه هاش و البته اینکه ... تی هست و اگر خدای ناکرده زایمان زودرس رخ میداد دستگاه ان آی سی یو به مراتب اروزن تر از بیمارستان خصوصی در میومد.اما خب برخوردشون کاملا افتضاح بود خصوصا شیفت شب و اصلا رسید ... درستی نداشتن ضمن اینکه به من گفتن احتمال پار ... کیسه آب به خاطر معاینه هست که خب من قبول ن ... و بعدش دوباره طی تماسی با دختر خالم متوجه موضوعی شدم که بیانش اینجا خالی از لطف نیست.

ایشون گفت اولا احتمال پار ... کیسه آب فقط یک احتماله و خیلی کم ممکنه رخ بده اما به هرحال احت ... هست. و اما گفت علت اینکه اول معاینه میکنن و بعد بستری این هست که ممکنه به خاطر عفونت وا.ژن انقباض ایجاد شه که بیمارستان ها موظف هستند اول معاینه کنن و بعد دارو بدن در حالیکه پزشک ها در مطب بدون معاینه یک دوره آنتی بیوتیک درمانی میکنن و دقیقا همینطور هم بود و پزشک من برام مترونیدازول نوشت و گفت محض اطمینان یک دوره مصرف کن. و مورد بعدی ای که گفت این بود که بیمارستان هایی مثل ... ... دستگاه های به روز و مجهزی دارن و خب هزینه ی نگهداری نوزاد نارس توش خیلی خیلی کم در میاد مخصوصا اگر یهو یک یا دوماه نیاز به بستری باشه. اما نکته ای که اشاره کرد و خیلیییی مهم بود این بود که گفت این بیمارستان ها رو باید از هشت صبح تا دوازده ظهر مراجعه کنی که متخصص حضور داره. و دوازده شب بری یا یک ظهر هیچ فرقی نداره و رزیدنت میبینه و خلاصه که گفت نری بهتره و تاکید کرد اگر شب لازم شد بری برو خصوصی ولی اگر درد ها قابل تحمل بود صبر کن تا هشت صبح و بعد بلافاصله برو ... تی که ... متخصص ببینه. که خب برای من خداروشکر دیگه نیاز نشد بریم و شکر خدا انقباض ها کاذب بودن و قطع شدن. البته یه چیز جالبی که من تجربه ... این بود که من خیلی از انقباض هام بدون درد بود یعنی شکمم سفت میشد و یک ح ... بی حسی داشتم و وقتی تو نت سرچ ... دیدم نوشته بودم اگر پوست شکم مثل پیشونی سفت شه و انگشت داخلش نره حتی اگر درد نداشته باشه انقباض هست و باید حواس مادر جمع بشه ولی اگر نرم باشه و انگشت داخلش بره مثل لپ صورت، کاملا طبیعیه و جای نگرانی نداره. و اینکه انقباض ها در صورتی ارزش توجه دارن که به صورت منظم باشن و فواصلشون رفته رفته کم شه که تو چند روز اول مال من اینطور بود ولی بعدش کاملا قطع شد و مثلا روزی یک بار و ... بود که از ماه ششم به بعد طبیعی هست و رحم در حال آماده شدن برای روند طبیعی زایمان هست. 

در مورد آزمایش هایی که تو این سه ماهه دوم انجام دادم هم بگم براتون.

آزمایشی که خب از اهمیت بالایی برخورداره یکی غربالگری دوم هست که آزمایش خونه و باید حتما انجام بدید و یک سونوگرافی هست تحت عنوان آنومالی اسکن که بررسی اعضا داخلی بدن جنین هست و خیلی خیلی مهمه چون ممکنه مشکلاتی رو توی این مرحله تشخیص بدن که هم تو رحم مادر قابل درمان باشه و هم اینکه بلافاصله بعد تولد رفع کنن در حالیکه اگر این اسکن انجام نشه و اط موضوع مطلع نشید ممکنه دیر بفهمید خدای نکرده و کار از کار بگذره و دیگه نشه کاری کرد پس اصلا پشت گوش نندازید و زمانش هم از هفته هجده تا بیست و دو هست اگر اشتباه نکنم. من تو هفته هجده رفتم و معمولا تو همین اسکن ... ت جنین رو تعیین میکنن. ضمنا من برای اطلاع خودم چون بارداریم دوقلویی بود از ... سونوگراف خواستم طول سروی ... م رو هم اندازه ب ... ره و تو این مرحله ... ت رو مکتوب مینویسن و دیگه برای شما قابل استناده چون تا قبل از آنومالی اسکن فقط شفاهی میگفتن و در حد حدس و گمان بود. آزمایش بعدی که به من داده بود چکاپ سه ماهه دوم بود که آهن و ... رو بررسی میکرد و یک آزمایش تحمل گلوکوز 50 گرم بود. تو آزمایش چکاپم کم خونی نشون داده شده بود که ... م قرص آهنم رو دو برابر کرد و تاکید کرد که دو ساعت با مصرف لبنیات و کلسیم و یک ساعت با مصرف کافئین فاصله داشته باشه که خب من رعایت می ... . و اما آزمایش گلوکوزم که خب من رو خیلی ازش ترسونده بودن که حال بهم زنه و این حرفا... ولی جایی که من رفتم پودر گلوکوزی که بهم داد با طعم پرتقال بود و وقتی تو آب سرد حل ... و خوردم طعمش شبیه شربت سن ایچ غلیظ بود و واقعا به اون وحشتناکی که فکر می ... نبود اما خب تو نتیجه آزمایش قندم رو بالا نشون داد که خب من ترسیدم و البته خیلیییییی تعجب ... چرا که اصلا مصرف مواد قندی و نشاسته ایم زیاد نبود که بخواد قند من که انقدر لاغر بودم و قندم پایین بود یهو بالا بره. البته حدود یک هفته قبل از آزمایش ته گلوم مزه شیرینی حس می ... و ادرارم هم بوی شیرین میداد که دقیقا از علائم دیابت بارداری هست. اما وقتی ... م آزمایش رو دید و خب در جریان بود که قرص ایزوپرین برای انقباضات استفاده می ... گفت به خاطر این قرص هست و قطع کرد و تکرار آزمایش نوشت که من درست دو روز بعد از قطع قرص مذکور علائمم از بین رفت و خب آزمایشم رو تکرار ن ... که الان که فکر میکنم تنبلی ... و بهتر بود انجام میدادم ولی تا به امروز علائمم اصلا بروز پیدا نکرده و خوشبختانه با تست خون ... قند هم مشکلی نشون نمیده. البته که بعد از اون آزمایش ها با م ... با ... م قرص مولتی پیراناتال رو قطع ... و مصرف نون و برنج رو به شدت کاهش دادم و به جاش مصرف ... یجات و گوشت کب ... و دانه های روغنی و خلاصه چیزای مفیدتر رو بیشتر ... . قرص ویتامین سی و قرص جوشان ویتامین سی هم همزمان با مصرف آهن استفاده میکنم که باعث جذب بیشتر آهن میشه. البته شرایط من یه خورده خاص تر هست و علتشم بارداری دوقلویی هست و ممکنه تو بارداری تک قلویی اینطوری مادر کم خون نشه.

و اما در مورد اضافه وزن... من درست بعد از مصرف مولتی ویتامین ها با اینکه تاثیری توی اشتهام نذاشته بود ولی وزنم بی رویه شروع به بالا رفتن کرد. در حدی که هر هفته حدود دو کیلو اضافه می ... در حالیکه تو ظاهر اصلا مشخص نبود. و خب تن ... نفس شدید گرفته بودم که ... گفت احتمالا به خاطر مصرف مولتی ویتامین هست این افزایش وزن و خب با افزایش وزن بی رویه تن ... نفس کاملا طبیعیه. که با قطع مولتی پیراناتال افزایش وزنم به ح ... طبیعی برگشت و البته که هفته ای یکی دو تا تقریبا میخورم ولی دیگه نه به صورت منظم و روزی یک عدد. که هم معدم شرایط بهتری پیدا کرد و هم تن ... نفسم بهتر شد. 

این هم از تجربیات من از سه ماهه دوم بارداری ...

ماه چهارم:17 هفته و 1 روز

ماه پنجم: 21 هفته و 3 روز

ماه ششم: 25 هفته و 5 روز

شاد باشید و پیروز و موفق. اگر باردار هستید یا مادر شدید قبلا، بعد از خوندن این پست چشماتون رو ببندید و برای همه ی خانومایی که دوست دارن مادر شن از ته قلبتون دعا کنید... ان شاالله که دامنشون به شادی ... شه و با خبر خوششون ما رو هم خوشحال کنن. الهی آمین...

هیلا ([email protected])

لطفا استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع. ممنونم

منبع :
برچسب ها : تجربیات من از سه ماهه دوم بارداری! - خیلی ,آزمایش ,بارداری ,مصرف ,هفته ,استفاده ,خیلی خیلی ,استراحت مطلق ,آنتی بیوتیک ,مولتی پیراناتال ,انگشت داخلش ,مصرف مولتی ویتامین
تجربیات من از سه ماهه دوم بارداری! خیلی ,آزمایش ,بارداری ,مصرف ,هفته ,استفاده ,خیلی خیلی ,استراحت مطلق ,آنتی بیوتیک ,مولتی پیراناتال ,انگشت داخلش ,مصرف مولتی ویتامین
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است یاسمین فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © Yasamin 2016-2017