دست نوشت های یک لیدی متاهل

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ دست نوشت های یک لیدی متاهل خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان دست نوشت های یک لیدی متاهل برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

از پوشک گرفتن و تعطیلات

سلام

خب تا ای گفتم که شروع به از پوشک گرفتن. اون روز واقعا ده دقیقه یک بار تو دستشویی بودیم. شنبه هم به همین منوال گذشت ولی خب پیشرفت هایی ام داشتن. روز سوم که میشد یکشنبه ظهر زنگ زد همسر به مامانش که بیاد چون از که فهمیده بود داریم از پوشک میگیریم  گفته بود میخواد بیاد کمک و من میگفتم نه. دیگه یکشنبه همسر خیلی اصرار کرد و گفت داغون میشی و ازین داستانا. یکشنبه ساعت دو و نیم ظهر فکر کنم اومد و نهار خوردیم و من رفتم دنبال کارم اون روز بچه ها هم جیش و هم پی پی رو تو دستشویی کرده بودن و من رو ابرا بودم اومدم خونه دیدم مادر شوهرم یکیشون و برده دستشویی و لباس خودش پی پی ای شده بود نفهمیده بود من بهش گفتم لباستون پی پی ای شده بیاید بدم عوض کنید واااای یه واکنشی داشت بنده خدا از شدت چندش شدن و نجسی و این داستانا و اه اه کرد که بچه ها گریه و ترسیدن. از فردا صبحش مناسفانه ریست شدیم و بچه ها اصلا دوست نداشتن تو دستشویی پی پی کنن به همسر گفتم به مامانت بگو نیاد گفت نه بذار بیاد تو کارای دیگه کمکت کنه گفتم باشه دو شنبه که اومد تا قبل اینکه بیان خوب بودن ولی وقتی اومدن دیگهههه دستشویی نرفتن و منم اصلا سخت نگرفتم. هم باز به اصرار همسر قبول بیان خ ش هم باهاشون بهمون خیلی خوش میگذشت چون مادر شوهرم هم خیلی خوش صحبته هم خوش خنده و ماجرا تعریف میکنه ادم میمیره از خنده. با بچه ها هم خیلی خوب بازی میکنه. ولی من گفتم اینا لج میکنن نیاد فعلا تا کار پوشکشون تموم شه. خلاصه هم اومد و شب برادر شوشو ٢ اومد دنبالش و بردش و منم داشتم ماهی و میگو همسر یده بود بسته می پنج تا تکه بزرگ ماهی شیر براش گذاشتم ببره چون عاشقه ماهی شیره قبول نمیکرد و منم گفتم نه باید ببری تا به من بچسبه. خواستم میگو بذارم گفت میگو بلد نیستم بپزم گفتم فردا اومدی برات میپزم گفت فردا نمیام خسته ام و سال داداشش هم بود. بعد گفت ولی پنجشنبه و جتما میام منم گفتم باشه. خلاصه چهارشنبه نیومد و بچه ها دوباره یواش بواش همکاریشون رو شروع . دیگه روز به روز بهتر شدن ولی جالب اینکه پنج شنبه و مادر شوهر نیومد بعد همسر خیلی خیلی ناراحت بود من گفتم  بابا بهتر خب خودش که خسته بود اینام که اینطوری بهتر همکاری میکنن.

تا اینجا رو قبلا نوشته بودم بقیه شو الان مینویسم و ممکنه تند تند بگم رد شم بدون جزئیات. 

خلاصه که همسر گفت نه اخه هی میگه من بیام کمک حداقل بگه نمیتونم بیام ولی اینطوری میکنه بهم برمیخوره اون سری هم سر شب خونمون موندن همینطوری کرد گفتم اقا ول کن برادر من :)))) بگذر تموم شه بره اینم بشه برات تجربه که وقتی میگه بیام بگو نه چون توانش و نداره. 

خلاصه. اون چند روزی که میومد خیلی خوش خوشان من و مامانم بود  خیلی خوش میگذشت خ ش یعنی اگر بچه ها همکاری می نور علی نور میشد. خلاصه هفته بعد هم گذشت و بچه ها به خیر و خوشی از پوشک درومدن. چند بارم عصر ها میرفتیم بیرون قدم میزدیم و بچه ها هم با کالسکه و چایی صلواتی میگرفتیم میخوردیم.

همون هفته میشد بیست و سوم شهریور، خواهر شوهرم اینا اومده بودن تهران ما هم رفتیم خونه مادر شوهر دیگه بچه ها حس با دختر شون بازی جارو یک هم بود و تقریبا معمولی بود ولی کلا یه مدته یکم رفتارش سرد شده شاید از موضوعی ناراحته ولی هنوز فرصت نشده قشنگ کنار هم باشیم و باهاش حرف بزنم. خلاصه اون روز هم جارو عصر رفت و ما موندیم و خب خوش گذشت.

شنبه باز من صبح بچه ها رو خودم برداشتم بردم اونجا و بچه ها کلی بازی . طرفای ظهر رفتیم و نهارم ابگوشت کشک بادمجون بود میدونم خیلی ها ممکنه نشناسید این غذا رو ولی فوق العاده س. 

یکشنبه عصر دوباره بردمشون به اصرار خواهر شوهرم اینا که میگفتن بیار با بچه ما بازی کنه و خ شم وقتی میبردم هم به اینا خوش میکذشت هم به دخترخواهر شوهر.

دوشنبه هم باز بعد کلاس ویولن اومدم دنبال بچه ها ببرمشون اونجا که موتور بالابر شیشه ماشینم سوخت و مجبور شدم ببرم عوض کنم بعد برم اون روزم مامانم اینا رفتن سفر. بعد چون من تنها بودم خونه همسر به شددددددت اصرار میکرد برم خونه مامانش اینا تنها نباشم ولی هم خودم خسته شده بودم هم بچه هام. دیگه صبح رفتیم و از یه مسیر جدید مجبور شدم برم که یکمم گم شدم و ویز گرفتم همه ش درب و داغون ادرس داد میخوردم به بن بست و یک طرفه و اینا خلاصه پرسون پرسون پیدا و وفتیم یکم بچه ها تو پارکینگ بازی  و بعد رفتیم بالا صبحانه خوردیم  به شددددددت چسبید یعنی انقدرررر چسبید که خدا میدونه کلا اون روز خیلی بهتر از روزای دیگه بود هم همکاری بچه ها هم چیزای دیگه.

چهارشنبه که تاسوعا بود من دوست داشتم خونه بمونم ولی همسر اصراااار اصررررار که من مجبورم برم سر کار تو برو اونجا تنها نباشی بچه ها هم میگفتن نه . اصلا دوست نداشتن از خونه در بیان والا هرکی باشه کلافه میشه اینهمم پشت هم بره بیرون. دیگه عصر بعد انجام کارام بلند شدم رفتم اونجا بچه ها تو راه خو دن وقتی رسیدیم اونجا بیدار شدن واااااای قیااااامت اصلا تو خونشون نمیموندن رفته بودن تو راه و میگفتن بریم . دیگه انقدررر اعصابم خورد شد خدا میدونه اصلا اصلا اصلا هم کمکم نمیدادن. دیگه برداشتمشون با خواهر شوهر و بچه هاش با ماشین من بردمشون پارک و تو راه هم سیب زمینی سرخ کرده یدم اونجا دادم خوردن. بعد برگشتیم و لباساشون و عوض دست و پاشون و شستم و حاضر شدیم برگشتیم خونه قرار بود تو راه برگشت برم شرکت خواهرم اینا گل هاشون و اب بدم اخه اونام با مامانم اینا رفته بودن سفر. ترافیک از دسته و اینا بود گفتیم ولش کن بریم ا شب هیئت ها رفتن بریم یا من یا همسر اب بدیم زود بیایم. ساعت ده خونه بودیم برادرشوشو دو زنگ زد که میاد خونمون. اخه موبایل همسر افتاده بود تو اب اینم تو این کارا خیلی زرنگه گفت میاد درست کنه من گفتم یک ساعت میخوابم بیدارم کن برم اب بدم بیام شمام پیش بچه ها باشید نشون به اون نشون که ساعت شش صبح بیدار شدم دیدم داداشا نشستن پای موبایل و خونه بمب ترکیده پر وسیله و ابزار و اصلا یک وضعی همینطوری شوکه بودم باورم نمیشد ساعت شش صبحه هی میگفتم چراااا بیدارم نکردید برم اب بدم دیگه سریع مانتو انداختم تنم سوییچ و برداشتم رفتم اب دادم برگشتم خونه خو دم برادرشوشو دو رو هم نذاشتم بره گفتم بمونه پیش هم باشیم. همسر رفت  خو د و بچه ها بیدار شدن منم پاشدم صبحانه شون و دادم و کمد لباساشون و مرتب اشپزخونه رو مرتب یه عااالمه کار مفید ساعت دوازده ظهر عاشورا باید میرفتم یه جا کار داشتم ولی نمیشد ماشین ببرم رفتم پیاده برم دیدن اصلا ماشین گیر نمیاد دیگه رفتم از همسایه مامانم اینا واسم نذری کنار گذاشته بود گرفتم برگشتم خونه با همسر و بچه ها با کالسکه رفتیم و برادرشوشو موند خونمون. رفتیم یک ساعته اومدیم و من باز اصلااااااا دلم نمیخواست برم ولی همسر هی گفت من نیستم برو و زود میام و اینا ازون طرفم خواهر شوهر اینا گفتن اره بیا باز مثل دیروز بریم پارک و اینا منم گفتم میریم پارک دیگه رفتم به خاطر بچه ها. رسیدم اونجا خواهر شوهر گفت من و دخترم نمیایم میخوایم بریم هیئت واسه شام غریبان. دختر کوچیکه رو خواستید ببرید. منم گفتم نه و خب اصراری نیست بریم و اینا. مادر شوهر گفت من میام باهات  دوباره اصرار بیا بریم هیئت گفتم نه و هی اونا گفتن هی من گفتم نه ا سر گفتم بابا من اصلا بچه ها رو دوست ندارم ببرم تو این فضاها. بعد دیگه کفتن باشه پس بریم پارک ما و اونام برن هیئت. دم رفتن دوباره مادر شوهر گفت بیا بریم اینجا هیئتش خیلی خوبه و حیاطش بزرگه ى یه عالمه بچه هست و این حرفا. بعد من گفتم نه و رفتیم باز سیب زمینی سرخ شده یدم و دم پارک پارک که خواهر شوهر زنگ زد که بیاین اینجا یه عالمه بچه هست و فضا عالیه و اینا گفتم اوکی بریم دیگه واقعا کم اوردم ، اقا رفتیم هیئت و پیدا کردیم جا پارک نبوووود گفتم شما پیاده شید برید منم میرم خونمون اقا اصراااار که نه و توروخدا بیا بریم پارک و منم میگفتم نه خلاصه از من اصرار بریم از مادر شوهر انکار نه بریم پارک خلاصه گفت هیلا اینطوری بری قلبم میشکنه منم گفتم چشم تسلیم رفتیم پارک انقدرررررر به بچه ها و دختر کوچیکه خواهر شوهر خوش گذشت و بازی که خدا میدووووووونه. خسته و کوفته برکشتیم خواهر شوهر تا من و دیده میگه هیلاااا خوب شد نیومدی چراغا رو خاموش یک شیر تو شیری شد چند تا بچه گم شدن و بهم ریخته شده بود و ... یعنی اون لحظه قیافه من دیدنی بود فیس ِ فیس بودم :))))

تو راه برگشت برای همسر تعریف میگه هیلا واقعااااا تو بودی وایسادی من بودم همون جا که اصرار دور میزدم بر میگشتم گفتم اخه اینطوری هفته ای که بهمون خوش گذشته بود کوفتمون میشد و خاطره بدی میموند و این حرفا. دیگه موندم خونه و شستم و تمیز و پهن و جبران هفته ای که کم خونه بودم و . بعدش هم شب بلند شدیم رفتیم کوروش و شام خوردیم و برکشتیم خونه برادر شوشو اومد پیشمون و یکم نشست و منم امانتی داشتم دادم واسه خواهر شوهر برد و خو دیم.

تا اینجا داشته باشید فعلا بقیه شو بعدا مینویسم دستم خسته شد:))))

فعلا بابای

منبع :
برچسب ها : از پوشک گرفتن و تعطیلات - گفتم ,اینا ,همسر ,خونه ,بریم ,شوهر ,خواهر شوهر ,مادر شوهر ,بازی ,بریم پارک ,مامانم اینا
از پوشک گرفتن و تعطیلات گفتم ,اینا ,همسر ,خونه ,بریم ,شوهر ,خواهر شوهر ,مادر شوهر ,بازی ,بریم پارک ,مامانم اینا
اتفاقات مهر ماه

سلام 

هفته ی اول مهر رو با اعصاب خوردی و بهم ریختگی شروع . یکشنبه خواهرم برام یک مدال خوشگل ویولن که قبلا سفارش داده بود روز کنسرت بده رو داد و من خوشح رین بودم، دوشنبه رفتم کلاس ویولنم که سر یه سوتفاهم همه چی اب شد و من در نهایت سکوت برای همیشه محل کلاس ها و تمریناتم رو حذف و تمام. تا خیلی حال خوشی نداشتم و هربار یاد اتفاقات دوشنبه میافتادم اعصابم خورد میشد ولی دیگه تا کاملا با خودم حلش و تموم تو ذهنم. چهارشنبه ش هم بچه ها رو بردم کلاس یو مادر و کودک ولی تایمش طوری بود که برگشتمون میخورد به ترافیک تصمیم گرفتم نرم فعلا تا تایم بهتری باز کنن. تو برگشت بچه ها جیش داشتن دیگه نزدیک خونه خواهرم بودم بردمشون اونجا که دیگه ماکارونی پختن خواهرم اینا و نذاشتن بریم بچه ها انقدر به پرو پای هم پیچیدن که شام و خورده نخورده در رفتیم. از شنبه اوضاع خداروشکر رو به بهبود رفت چون من اعصابم که خورد و داغون میشه بچه ها به شددت تو رفتارشون اثر میذاره و کارهای بد و عجیب و غریب میکنن مثلا به جای اینکه من اعصایم خورد شدنی اونا اروم باشن که اروم شم، کلی کار عجیب الخلقه میکنن :))) بنابراین مجبووووورم حال خودمو زود خوب کنم که اینام زود خوب و عادی بشن. یکشنبه رفتم کلاس ویولن جدید و نیومد و دیر شد من برگشتم و کلاس و گذاشتم واسه هفته بعد. اون هفته عادی گذشت تا عصر که من بچه ها رو با ماشینم بردم خونه مادر شوهر و البته رفتم از در خونه برادر شوهر ٢ اونم با ماشین خودش دو ماشینی رفتیم و همسرم قرار بود خودش از سر کار بیاد. راستی برادر شوهر اسباب کشی کرده نزدیک خونه ما فکر کنم ننوشته بودم. 

شنبه ش وقت لیزر داشتم ازون طرف کارگرمم یه مدت گفت نمیتونه بیاد یه کارگر جدید گرفته بودم اونم اومده بود دیگه رفتم لیزر و اومدم خونه پمادمالی و غذا درست و موهامم سشوار کشیدم که خوشگلتر شم :)))

یکشنبه رفتم کلاس که این بار هم دیر اومد ولی دیگه نه خیلی وایسادم کلاسم تموم شد و راستش اصلا خوشم نیومد تو برخورد اول و خیلی خورد تو ذوقم و هی میگفتم ایکاش ثبت نام نمی و هی اعصابم خورد بود. 

دوشنبه که روز کودک بود رفتم کارگاه و برگشتنی برای بچه ها کیک یدم بعد اقاهه به جای روزتان مبارک نوشت تولدتان مبارک گفتم این چیههههه گفتم الان درستش میکنم یه روبان ریش ریش داغوووون کذاشت روش رو رویان نوشت روزتان :)))) انقدر زشت بود خد نداشت گفتم این چیه من اینو نمیخوااام یعنی اگر دو سه سال بود قطعااااا انقدر. احمق بودم که از حق به این واضحی میگذشتم. ولی این هیلا دیگه اون هیلا نیست:))) خیلی راحت و محکم گفتم من این و نمیبرم من براتون نوشتم روش چی بنویسید. خلاصه قبول کرد و یکی دیگه انتخاب بعد شروع کرد غر زدن که جمله ت بلنده و ال و بل گفتم کیک قبلی به خاطر بلندی جمله اب شد یا به خاطر اشتباه شما؟ میدونم عصبانی هستید ازین اتفاق اما مقصر خودتون هستید لطفا برای اروم شدن خودتون گردن من نندازید . انقدررر اروم و یواش گفتم که اصلا اقاهه یهو خیلییییی اروم شد و گفت راست میگی و خلاصه یکی دیگه نوشت و برداشتم اوردم و همسر هم کادو ید و دادیم بهشون و برادرشوهر دو هم براشون کادو یده بود اینا داشتن میخو دن دیدم جلو دره واقعاااا دلم نیومد نبینه بچه ها رو دیگه چهل و پنج دقیقه اینا خوابشون و به تاخیر انداختم و اومد دید و بعد خوابوندمشون ولی خود برادر شوشو ساعت دو رفت:(((( دیگه میخواستم گریه کنممممم از سردردم داشتم میمردممممم. جچهارشنبه دیدم دخترم سرما خورده بردمش و برگشتیم خونه شامشون و دادم و خوابوندم. پنج شنبه ظهر بچه ها رو با مامانم اینا بردیم باب همایون و تعریفشو شنیده بودیم گشتیم یکم و ارده و اینا یدیم و بعدم رفتیم پارک و برگشتیم خونه و بازم شام حاضر و بازی کردیم و همسر اومد شامشونو داد و بازی کرد یکم منم کارامو و خوابوندیمشون.

صبح قرار بود با زن داداشم اینا و بابام اینا بریم بازار گل که رفتیم ولی یک مزرعه پیدا کردیم رفتیم سبزی اینا یدیم و بعدم رفتیم نهار خوردیم تو یه پارک و بچه ها یکم بازی و برگشتیم خونه. سریع شامشون و گذاشتم و خونه رو دستی کشیدم و انقدرررر بچه ها خسته بودن که دیگه شامشون و دادم و خو دن.

شنبه معمولی گذشت و باز همون کارگر جدیده رو گرفته بودم و عصری ام رفتم کارگاه و بعدم رفتم ارایشگاه.عصر زنداداشم از کار اومده بود حال نداشت غذا درست کنه زنگ زد ازم شماره رستوران بگیره گفتم غمت نباشه برنج بذار من برات خورش میفرستم دیگه یک پاتیل قیمه فوری درست و نصفش و فرستادم واسه اونا نصفش و نگه داشتم واسه خودمون. دیروز هم کلاس ویولن داشتم بلند شدم رفتم کلاس و خیلییییی بهتر از جلسه ی قبل بود حسم و راضی بودم خداروشکر. اومدم خونه شام سوپ جو گذاشتم و بعدش جمع و جور و شام بچه ها رو دادم و هشت و نیم خوابوندم. 

شب هم هوا بارونی بود یه هات چاکلت درست رفتم حیاط خوردم و حس چسبید. خیلی ذهنم درگیره شب ها تا سه صبح خوابم نمیبره. امروز صبح هم بیدار شدم یک لحظهههه فقط سک لحظه خوابم برد دیدم پسرم اب دستشویی رو باز کرده تو سالن اب فرش و زیر کمد و تا اتاق بچه ها رفته بوددد انقدرررر عصبانی شدمممم خدا میدونهههه مغزم سوت کشیدددددد دعواش اونم هی میگفت نه نه :))))) ولی خب خداروشکر خیلی کنترلم و از دست ندادم :)))) فقط در حد صدا بلند شدن بود :))) دیگه با بدبختی با مامانم که تازه اومده بود و هی وساطت پسرم و میکرد دعواش نکنم :))) تمیز کردیم و حالا باید زنگ بزنم قالیشویی بیاد فرشا رو ببره بشوره که نمونه بو بگیره. همین دیگه. 

من برم فعلا

بابای

منبع :
برچسب ها : اتفاقات مهر ماه - خونه ,کلاس ,اینا ,گفتم ,خیلی ,رفتیم ,رفتم کلاس ,درست ,برگشتیم خونه ,بعدم رفتیم ,اینا یدیم
اتفاقات مهر ماه خونه ,کلاس ,اینا ,گفتم ,خیلی ,رفتیم ,رفتم کلاس ,درست ,برگشتیم خونه ,بعدم رفتیم ,اینا یدیم
از پوشک گرفتن و تعطیلات

سلام

خب تا ای گفتم که شروع به از پوشک گرفتن. اون روز واقعا ده دقیقه یک بار تو دستشویی بودیم. شنبه هم به همین منوال گذشت ولی خب پیشرفت هایی ام داشتن. روز سوم که میشد یکشنبه ظهر زنگ زد همسر به مامانش که بیاد چون از که فهمیده بود داریم از پوشک میگیریم  گفته بود میخواد بیاد کمک و من میگفتم نه. دیگه یکشنبه همسر خیلی اصرار کرد و گفت داغون میشی و ازین داستانا. یکشنبه ساعت دو و نیم ظهر فکر کنم اومد و نهار خوردیم و من رفتم دنبال کارم اون روز بچه ها هم جیش و هم پی پی رو تو دستشویی کرده بودن و من رو ابرا بودم اومدم خونه دیدم مادر شوهرم یکیشون و برده دستشویی و لباس خودش پی پی ای شده بود نفهمیده بود من بهش گفتم لباستون پی پی ای شده بیاید بدم عوض کنید واااای یه واکنشی داشت بنده خدا از شدت چندش شدن و نجسی و این داستانا و اه اه کرد که بچه ها گریه و ترسیدن. از فردا صبحش مناسفانه ریست شدیم و بچه ها اصلا دوست نداشتن تو دستشویی پی پی کنن به همسر گفتم به مامانت بگو نیاد گفت نه بذار بیاد تو کارای دیگه کمکت کنه گفتم باشه دو شنبه که اومد تا قبل اینکه بیان خوب بودن ولی وقتی اومدن دیگهههه دستشویی نرفتن و منم اصلا سخت نگرفتم. هم باز به اصرار همسر قبول بیان خ ش هم باهاشون بهمون خیلی خوش میگذشت چون مادر شوهرم هم خیلی خوش صحبته هم خوش خنده و ماجرا تعریف میکنه ادم میمیره از خنده. با بچه ها هم خیلی خوب بازی میکنه. ولی من گفتم اینا لج میکنن نیاد فعلا تا کار پوشکشون تموم شه. خلاصه هم اومد و شب برادر شوشو ٢ اومد دنبالش و بردش و منم داشتم ماهی و میگو همسر یده بود بسته می پنج تا تکه بزرگ ماهی شیر براش گذاشتم ببره چون عاشقه ماهی شیره قبول نمیکرد و منم گفتم نه باید ببری تا به من بچسبه. خواستم میگو بذارم گفت میگو بلد نیستم بپزم گفتم فردا اومدی برات میپزم گفت فردا نمیام خسته ام و سال داداشش هم بود. بعد گفت ولی پنجشنبه و جتما میام منم گفتم باشه. خلاصه چهارشنبه نیومد و بچه ها دوباره یواش بواش همکاریشون رو شروع . دیگه روز به روز بهتر شدن ولی جالب اینکه پنج شنبه و مادر شوهر نیومد بعد همسر خیلی خیلی ناراحت بود من گفتم  بابا بهتر خب خودش که خسته بود اینام که اینطوری بهتر همکاری میکنن.

تا اینجا رو قبلا نوشته بودم بقیه شو الان مینویسم و ممکنه تند تند بگم رد شم بدون جزئیات. 

خلاصه که همسر گفت نه اخه هی میگه من بیام کمک حداقل بگه نمیتونم بیام ولی اینطوری میکنه بهم برمیخوره اون سری هم سر شب خونمون موندن همینطوری کرد گفتم اقا ول کن برادر من :)))) بگذر تموم شه بره اینم بشه برات تجربه که وقتی میگه بیام بگو نه چون توانش و نداره. 

خلاصه. اون چند روزی که میومد خیلی خوش خوشان من و مامانم بود  خیلی خوش میگذشت خ ش یعنی اگر بچه ها همکاری می نور علی نور میشد. خلاصه هفته بعد هم گذشت و بچه ها به خیر و خوشی از پوشک درومدن. چند بارم عصر ها میرفتیم بیرون قدم میزدیم و بچه ها هم با کالسکه و چایی صلواتی میگرفتیم میخوردیم.

همون هفته میشد بیست و سوم شهریور، خواهر شوهرم اینا اومده بودن تهران ما هم رفتیم خونه مادر شوهر دیگه بچه ها حس با دختر شون بازی جارو یک هم بود و تقریبا معمولی بود ولی کلا یه مدته یکم رفتارش سرد شده شاید از موضوعی ناراحته ولی هنوز فرصت نشده قشنگ کنار هم باشیم و باهاش حرف بزنم. خلاصه اون روز هم جارو عصر رفت و ما موندیم و خب خوش گذشت.

شنبه باز من صبح بچه ها رو خودم برداشتم بردم اونجا و بچه ها کلی بازی . طرفای ظهر رفتیم و نهارم ابگوشت کشک بادمجون بود میدونم خیلی ها ممکنه نشناسید این غذا رو ولی فوق العاده س. 

یکشنبه عصر دوباره بردمشون به اصرار خواهر شوهرم اینا که میگفتن بیار با بچه ما بازی کنه و خ شم وقتی میبردم هم به اینا خوش میکذشت هم به دخترخواهر شوهر.

دوشنبه هم باز بعد کلاس ویولن اومدم دنبال بچه ها ببرمشون اونجا که موتور بالابر شیشه ماشینم سوخت و مجبور شدم ببرم عوض کنم بعد برم اون روزم مامانم اینا رفتن سفر. بعد چون من تنها بودم خونه همسر به شددددددت اصرار میکرد برم خونه مامانش اینا تنها نباشم ولی هم خودم خسته شده بودم هم بچه هام. دیگه صبح رفتیم و از یه مسیر جدید مجبور شدم برم که یکمم گم شدم و ویز گرفتم همه ش درب و داغون ادرس داد میخوردم به بن بست و یک طرفه و اینا خلاصه پرسون پرسون پیدا و وفتیم یکم بچه ها تو پارکینگ بازی  و بعد رفتیم بالا صبحانه خوردیم  به شددددددت چسبید یعنی انقدرررر چسبید که خدا میدونه کلا اون روز خیلی بهتر از روزای دیگه بود هم همکاری بچه ها هم چیزای دیگه.

چهارشنبه که تاسوعا بود من دوست داشتم خونه بمونم ولی همسر اصراااار اصررررار که من مجبورم برم سر کار تو برو اونجا تنها نباشی بچه ها هم میگفتن نه . اصلا دوست نداشتن از خونه در بیان والا هرکی باشه کلافه میشه اینهمم پشت هم بره بیرون. دیگه عصر بعد انجام کارام بلند شدم رفتم اونجا بچه ها تو راه خو دن وقتی رسیدیم اونجا بیدار شدن واااااای قیااااامت اصلا تو خونشون نمیموندن رفته بودن تو راه و میگفتن بریم . دیگه انقدررر اعصابم خورد شد خدا میدونه اصلا اصلا اصلا هم کمکم نمیدادن. دیگه برداشتمشون با خواهر شوهر و بچه هاش با ماشین من بردمشون پارک و تو راه هم سیب زمینی سرخ کرده یدم اونجا دادم خوردن. بعد برگشتیم و لباساشون و عوض دست و پاشون و شستم و حاضر شدیم برگشتیم خونه قرار بود تو راه برگشت برم شرکت خواهرم اینا گل هاشون و اب بدم اخه اونام با مامانم اینا رفته بودن سفر. ترافیک از دسته و اینا بود گفتیم ولش کن بریم ا شب هیئت ها رفتن بریم یا من یا همسر اب بدیم زود بیایم. ساعت ده خونه بودیم برادرشوشو دو زنگ زد که میاد خونمون. اخه موبایل همسر افتاده بود تو اب اینم تو این کارا خیلی زرنگه گفت میاد درست کنه من گفتم یک ساعت میخوابم بیدارم کن برم اب بدم بیام شمام پیش بچه ها باشید نشون به اون نشون که ساعت شش صبح بیدار شدم دیدم داداشا نشستن پای موبایل و خونه بمب ترکیده پر وسیله و ابزار و اصلا یک وضعی همینطوری شوکه بودم باورم نمیشد ساعت شش صبحه هی میگفتم چراااا بیدارم نکردید برم اب بدم دیگه سریع مانتو انداختم تنم سوییچ و برداشتم رفتم اب دادم برگشتم خونه خو دم برادرشوشو دو رو هم نذاشتم بره گفتم بمونه پیش هم باشیم. همسر رفت موالید و بچه ها بیدار شدن منم پاشدم صبحانه شون و دادم و کمد لباساشون و مرتب اشپزخونه رو مرتب یه عااالمه کار مفید ساعت دوازده ظهر عاشورا باید میرفتم یه جا کار داشتم ولی نمیشد ماشین ببرم رفتم پیاده برم دیدن اصلا ماشین گیر نمیاد دیگه رفتم از همسایه مامانم اینا واسم نذری کنار گذاشته بود گرفتم برگشتم خونه با همسر و بچه ها با کالسکه رفتیم و برادرشوشو موند خونمون. رفتیم یک ساعته اومدیم و من باز اصلااااااا دام نمیخواست برم ولی همسر هی گفت من نیستم برو و زود میام و اینا ازون طرفم خواهر شوهر اینا گفتن اره بیا باز مثل دیروز بریم پارک و اینا منم گفتم میریم پارک دیگه رفتم به خاطر بچه ها. رسیدم اونجا خواهر شوهر گفت من و دخترم نمیایم میخوایم بریم هیئت واسه شام غریبان. دختر کوچیکه رو خواستید ببرید. منم گفتم نه و خب اصراری نیست بریم و اینا. مادر شوهر گفت من میام باهات  دوباره اصرار بیا بریم هیئت گفتم نه و هی اونا گفتن هی من گفتم نه ا سر گفتم بابا من اصلا بچه ها رو دوست ندارم ببرم تو این فضاها. بعد دیگه کفتن باشه پس بریم پارک ما و اونام برن هیئت. دم رفتن دوباره مادر شوهر گفت بیا بریم اینجا هیئتش خیلی خوبه و حیاطش بزرگه ى یه عالمه بچه هست و این حرفا. بعد من گفتم نه و رفتیم باز سیب زمینی سرخ شده یدم و دم پارک پارک که خواهر شوهر زنگ زد که بیاین اینجا یه عالمه بچه هست و فضا عالیه و اینا گفتم اوکی بریم دیگه واقعا کم اوردم ، اقا رفتیم هیئت و پیدا کردیم جا پارک نبوووود گفتم شما پیاده شید برید منم میرم خونمون اقا اصراااار که نه و توروخدا بیا بریم پارک و منم میگفتم نه خلاصه از من اصرار بریم از مادر شوهر انکار نه بریم پارک خلاصه گفت هیلا اینطوری بری قلبم میشکنه منم گفتم چشم تسلیم رفتیم پارک انقدرررررر به بچه ها و دختر کوچیکه خواهر شوهر خوش گذشت و بازی که خدا میدووووووونه. خسته و کوفته برکشتیم خواهر شوهر تا من و دیده میگه هیلاااا خوب شد نیومدی چراغا رو خاموش یک شیر تو شیری شد چند نتا بچه گم شدن و بهم ریخته شده بود و ... یعنی اون لحظه قیافه من دیدنی بود فیس ِ فیس بودم :))))

تو راه برگشت برای همسر تعریف میگه هیلا واقعااااا تو بودی وایسادی من بودم همون جا که اصرار دور میزدم بر میگشتم گفتم اخه اینطوری هفته ای که بهمون خوش گذشته بود کوفتمون میشد و خاطره بدی میموند و این حرفا. دیگه موندم خونه و شستم و تمیز و پهن و جبران هفته ای که کم خونه بودم و . بعدش هم شب بلند شدیم رفتیم کوروش و شام خوردیم و برکشتیم خونه برادر شوشو اومد پیشمون و یکم نشست و منم امانتی داشتم دادم واسه خواهر شوهر برد و خو دیم.

تا اینجا داشته باشید فعلا بقیه شو بعدا مینویسم دستم خسته شد:))))

فعلا بابای

منبع :
برچسب ها : از پوشک گرفتن و تعطیلات - گفتم ,اینا ,همسر ,خونه ,بریم ,شوهر ,خواهر شوهر ,مادر شوهر ,بازی ,بریم پارک ,مامانم اینا
از پوشک گرفتن و تعطیلات گفتم ,اینا ,همسر ,خونه ,بریم ,شوهر ,خواهر شوهر ,مادر شوهر ,بازی ,بریم پارک ,مامانم اینا
پدر شوهر مهربان میشود

سلام

خب عرضم به حضورتون که اون روز  شونزده مرداد پدرم مرخص نشد و افتاد برای فرداش. چهارشنبه که اومدن خونه، من و بچه ها خواب بودیم به مامانم گفته بودم ساعت پنج بیاد بیدارمون کنه ولی ساعت شش و نیم اومد بیدارمون کرد :))) بچه ها رو گذاشتم خونه مامانم اینا و شروع کارهای خونه رو و جمع و جور . 

بعدش وسیله ها رو با قیمه ی که گذاشته بودم برداشتم و رفتم گل فروشی گل یدم رفتم خونه بایام اینا. شام و خوردیم و بعدش نخود نخود هرکی اومد خونه خود :))) فرداش کارامو و ظهر مامانم اومد پیش بچه ها و من رفتم کارگاه، تو راه برگشت برای بچه ها لگو خونه سازی یدم و اومدم هنوز بچه ها خواب بودن دیگه بیدار شدن یکم بازی و جمع و جور کردیم رفتیم خونه بابام اینا. خواهرم اینا هم اومدن تو راه بهش زنگ زدم رفت سه بسته ازین لگو هابرای دختر خودش و پسرای داداشم ید و بهشون دادم. شب هم باز دختر خواهرم بیخودی دخترم و زد :((( اینم بهش برخوررررد حس ییی و گیر داد که بریم خونمون. هیچی دیگه بلند شدیم اومدیم خونه. دختر خواهرم به شدددددت دوقلوها رو دوست داره و باهاشون خوبه ولی بعضی وقتا روشون حساس میشه مثلا اون شب باباش نیومده بود، اینا رو پای بابای خودشون نشسته بودن کتک خوردن :))) بلندشون کرد خودش نشست میگفت عموی منه:))))

هیچی دیگه اون شبم اینطوری گذشت. هم تا ظهر همسر بود و بعدش رفت دنبال کاراش. منم یکم به کارام رسیدم و دراز کشیدم. بعد بچه ها بیدار شدن باهم دسر درست کردیم و گذاشتم یخچال. اون شب برادر شوشو ٢ ساعت هشت و نیم اسمس داده بود به همسر که بیام اونجا؟ همسر هم وقتی خونه اس اصلا گوشی ش و میذاره تو اتاق در و میبنده این و همم میدونن. بعد خوابوندن بچه ها دیدیم اسمس و . دیگه اون موقع برادر شوشو رفته بود کنسرت محسن یگانهو ازونجا کلییییییی ویدیو واسه من فرستاد.منم عشق می مممم. 

شنبه صبح بیدار شدیم بچه ها هی میرفتن دم در و میگفتن ددر ددر منم حاضرشون بردم باهم تخم مرغ ب یم برای صبحانه که نظرم عوض شد و گفتم ببرم خونه بابام اینا. اون روز هم کارگر داشتم و صبحانه رو خوردیم و برای نهار هم کوکو سیب زمینی مامانم پخت و جمع کردیم اومدیم خونه کارگر جدید بود و یکم دیر اومد. دختره دانشجوی ی شیراز بود و واقعا از غیرتش خوشم اومد و واقعا با عشق و لذت کارش و میکرد میگفت دوست دارم کمک ج خونواده م باشم.  کارگر قبلیم یک داستانی درست کرد واسه زندکی خودش که اصلا نخواستم دیگه بیاد. هیچی خلاصه اومد و تا ساعت نه و نیم شب وایساد و هی کار کرد و هی کار کردددد. دیگه همسر هی میگفت بابا ردش کن بره منم شام استانبولی درست کرده بودم یک ظرف براش کشیدم و دادم بود. یکشنبه باز تا طهر با بچه ها بازی و ظهر رفتم سر کار و بعدش اومدم خونه بدو بدو غذا درست و باز اون شب ساعت نه برادر شوشو اسمس داده بود که خونه اید؟ بعد همسر جواب نداده بود زده بود اوکی نمیخواستم مزاحم شم و میخواستم باند هیلا رو بیام وصل کنم و ازین حرفا. همسر یه عالمههههه طوماااار تایپ کرده بود که بابا هزار بار من گرشیم اون وره و چرا به هیلا نگفتی و مزاحمت کدومه و من نحوام بیای و کار داشته باشم رک میگم و چرا منظور برسونم و جواب ندم و بعدم زنگ زد همسر بهش و جواب نداد :| منم زنگ زدم باز جواب نداد :| همسر گفت دیگه زنگ و اینا نزن. 

دوشنبه هم تا ظهر با بچه ها بازی و ظهر مامانم اومد پیش بچه ها و من رفتم کلاس ویولن و ازونجا به سختییییییی با چهل و پنج دقیقه علافی برگشتم خونه چرا که اسنپ و تپ سی ماشین نمیدادن. خلاصه دیگه با بدبختی دربست گرفتم برگشتم خونه. صبح بچه ها باز باباجون باباجون و منم برداشتمشون بردم خونه بابام اینا و وقتی خو دن رفتم دنبال کارام تو کارگاهو ساعت پنج و نیم رفتم دنبال بچه ها اومدیم خونه گردو اسیاب و پیاز تفت دادم و با قلقلی های ظهر یک فسنجون حس درست . بچه ها نه خو دن و ساعت ده باز برادر شوشو پیام داد بیدارید؟ گفتم بابا والله بالله بچه ها نه شب میخوابن ما بیداریم ولی بیا و اونم گفت نه و منم دیگه کلی اسمسی باهاش گپ زدم و گفتم اینطوریه و زودتر بیا و بچه ها طاقت بی خو ندارن و خلاصه کلی یاسین خوندم دور از جون خخخخخخخ.

چهارشنبه داشتم از خواب کور میشدم ولی کارگاه کار داشتم رفتم و به کارام رسیدم و اونجا جا پهن یک ساعت بخوابم بعد زنگ زدم برادرشوشو که امشب میای من قورمه سبزی بپزم و خیلی خسته ام اگر میای من نخوابم اینجا و به کارام برسم تو اومدی دراز بکشم یکم اگر نمیای یک ساعت تو کارگاه بخوابم و رفتم خونه سرحال باشم گفت نه میام. اقا نشون به اون نشون که من اومدم خونه بدو بدو قورمه سبزی پختم و برنج گذاشتم و هی الان میاد الان میاد کمرمم داشت میش ت . ساعت نه بچه ها رو خوابوندیم و ساعت ده پیام داد که دیر شد نیومدم ببخشید. منم جواب ندادم. خیلی حرصم درومده بود والا :))))

پنج شنبه پسرم و بردم و ساعت یازده اینا در حالیکه داشتم از حال میرفتم و فکر می خوابم میاد ولی فشارم پایین بوده اومدم خونه. به مامانم گفتم بمون یکم بخوابم ولی گفت کار داره و رفت. خیلیییییییی اون روز اذیت شدم هی چشمام میافتاد و اصلا نا نداشتم بلند شم دوقلوها هم حس از خج همدیگه درومدن :| القصه عصری مامانم اومد بچه ها رو بیدار کردیم و حاضر کردیم و رفتیم خونشون من فشارم و گرفتم نه روی شش بود. دیگه هرکار کردیم نیومد بالا و من همینطوری حالم. بد بود. دیگه ساعت هفت و نیم همسر زنگ زد بیا بریم هایپر ید و خلاصه رفتیم برای خونه یه سری مایحتاج یدیم و از دیدن قیمت ها جامه دران و بر سر ن به کوه و بیابون فرار کردیم. بعدش دیگه رفتیم بچه ها رو برداشتیم و برگشتیم خونه خو دیم.

صبح من تا لنگ ظهر خو دم و ظهر تمرین ار تر داشتیم حاضر شدم بدو بدو رفتم و مامانم و دوقلوها موندن خونه.

ازون طرف چند ووز قبلش مامان همسر زنگ میزنه به همسر که چرا نمیاید اینجا اینم هممم چی و میگه و اینکه من دیگه نمیام اونجا و بابا به زنم بی احترامی میکنه و اگر ما رو میخواد باید به زنم احترام بذاره و ال و بل. مادر همسر هم میگه من با بابات حرف میزنم و این بیاید اگرررر بد رفتاری کرد دیگه نیاید و ازین صحبت ها. بعد همسر حس اون روز از خج خواهرشم درومده بود پیش مامانه که دخترت اینطوری گفت و اونطوری گفت و حرمت نگه نداشت و من گذشت و مامانش هم از دخترش دفاع کرده بود خلاصه یک ساعت بعد دیدیم خواهر شوهر زنگ زد کلی مهربون بازی دراورد :)))) خلاصه کلی گپ زدیم و خندیدیم و بعد که خداحافظی کردیم همسر میگه مامانم چه تابلو میرسونه :)))) خلاصه فرداشم باز خواهر شوهر زنگ زد بهم و کلی با بچه ها با ایمو صحبت کرد. برگردیم به یعنی دیروز. 

دیروز از تمرین برگشتم خونه و همسر گفت من دیر میرسم و بریم دیر میشه زنگ زد به مامانش اینا که شما بیاید و اونام راضی نمیشدن و مادر شوهر گفت پس من کوفته میارم. دیگه ساعت شش و نیم اومدن و پدر شوهر اونقدرررر مهربون و گرم صحبت مرد باهام که راستش حالم بد شد :| اخه چطوری میتونی یکی و قهوه ای کنی و بعد که تهدید شدی دوباره خوب رفتار کنی:؟؟؟؟؟ تو یا برای رفتار زشت قبلی علت داشتی که من کاری ن اون علت رفع شه پس چرا مهربون شدی؟ اگر علت نداشتی که چطور وجدانت اجازه میده یهو مهربون شی و به روی مبارک نیاری که به خاطر هیچ و پوچ این رفتار ها رو نشون دادی از خودت. اصلا انقدررررر مهربون شده بود که حال من بد شده بود حس می تصنعی باشه. مثلا من با مادر شوهر حرف میزدم خیلی مهربون نظر میداد و هی جرفای من و تایید میکرد و میگفتم فلان چیز و میخوام میگفت می م و ... ولی خدارو خیلیییییی شکر که حداقل تو ظاهر خوب شد رفتارش. شاید به باطن هم کشیده شد. 

دیگه برادر شوشو هم اومد و شام کوفته بود. من برای بچه ها ماهی شیر درست کرده بودم دادم خوردن. مادر شوهر نمیدونم چه حساسیتی داره اونجا میرم یا غذا میخواد بیاره ناراحت میشه من برای بچه هام غذا درست میکنم جدا. هی میگه چرا درست کردی. دیروزم میگفت چرا من کوفته اوردم تو ماهی درست کردی. گفتم بابا اینا غذاشون برنامه داره و امروز باید ماهی میدادم ضمن اینکه من چه بدونم غذا کی میرسه نمیتونم اینا رو گشنه نگهدارم که. خلاصه ماهی رو دادم خوردن و هنوز دلشون غذا میخواست چون چند تیکه از ماهی و تعارف و خوردیم. بعد رفتم یکم از کوفته هه بیارم بدم دیدم وای برنجش خااااامههههه. یعنی از زنده زنده تر. مامانش و صدا گفتم اینجوریهههه هیچی دوباره برگردوندیم تو قابلمه و سس درست کرد و ریخت توش و همه شم وارفت و نشون به اون نشون که ساعت نه تازه شام حاضر شد. خب اخه من اگر غذای بچه هامو اماده نمی که از گشنکی میافتادن که. چون من ساعت هفت شامشون و میدم. هیچی خلاصه طفلی مادر شوهر انقدررررررر اعصابش خورد شده بود هی میگفت این ها وا رفت و ... منم میگفتم بابا میخواستیم تو بشقاب با قاشق بازشون کنیم حالا باز شدن و انقدر حرص نخور و خلاصه اوردیم خوردیم و تموم شد رفت. ساعت ده مادر شوهر اینا رفتن و برادر شوهر نرفت ولی. موند و بچه ها رو خوابوندیم ولی این هی حرف میزد بنده خدا و هی نور موبایلش و مینداخت و بچه ها هی بیدار میشدن :))))) همسر هی حرص میخورد و میومد زیر گوش من غرغر میکرد میگفت داره عمدا تلافی میکنه اون روزا رو که نیومد :())) منم میگفتم بابا این مدلشه و اینطوری نیست و خلاصههههه ساعت دو رفت و ما بیهووووووش شدیم. امروز هم صبح بیدار شدم به بچه ها گفتم یه لحظه بشینید اینجا دعوا نکنید من یه چرت بزنم پاشم اینام گفتن باشه.

یک سااااااعت بعد چشم و باز دیدم صدای قهقهه اینا از پارکینگ میاد. همینطوری پرییییدم پایین و کول اوردمشون بابا و پر و پاچه ی کثیفشون و شستم و مامانم اومد من برم شرکت قبلی جلسه که کنسل شد و موندم خونه رو تمیز . نهار بچه ها رو دادم و خوابوندیم و گفتم ماجراها رو تعریف کنم بیات نشن :))))

همین دیگه. خلاصه که حرفای خوب بزنیم دفعه قبلی ارزو دفعه بعد که میبینمشون رفتار پدر شوشو خوب باشه حالا به زور یا یا هرچییییی مهم اینه این سری رفتارش خوب بود. راستی همسر ا شب میگه بابام اومد چطور بود ؟! :))) عین ناظماااا گفتم خوب بود عااالی بود. گفت خداروشکر و هورا شدیم. من برم چایی دم کنم بخوریم.

فعلا بابای

منبع :
برچسب ها : پدر شوهر مهربان میشود - خونه ,ساعت ,همسر ,اینا ,خلاصه ,شوهر ,مادر شوهر ,برادر شوشو ,مامانم اومد ,بابام اینا ,اومدم خونه
پدر شوهر مهربان میشود خونه ,ساعت ,همسر ,اینا ,خلاصه ,شوهر ,مادر شوهر ,برادر شوشو ,مامانم اومد ,بابام اینا ,اومدم خونه
نیافت به پت پت لعنتییییی :)))

سلام

میبینم که موتور بدبختم داره میافته به پت پت :)))

مجبورم تند تند و پراکنده ماجراها رو بگم. تا اونجایی گفتم که فسقلی ها رفته بودن پارکینگ و کلی خوش گذرونده بودن و من در خواب گوشی بودم!!

اون روز عصر بردمشون یکم پاساژ گردی و کلی خوش گذروندیم. یکشنبه تمرین کنسرت داشتیم و در حال تمرین بودیم که یهو زاااارت یه صدای وحشتناکی اومد و درست جلو ساختمون یه دونه ماشین مدل بالا که راننده شم خانومی بود چپ کرد!!!! درست عین لاک پشتی که برع بیافته دور خودش میچرخید نمیدونم با چه سرعتی میرفت که تو خیابونی به این باریکی تونست اینطوری چپ کنه ولی خدا رحم کرد بهش نه خودش اسیب دید نه ی دیگه فقط ماشینش اوراق شد.

سی ام مرداد مامانم با مامانش اینا رفت مشهد . قرار بود یکشنبه ی هفته ی بعدش بیاد و خب من چون خیلیدست تنها شده بودم سعی می روزا و عصرا ببرم بیرون. همون شب هم بردمشون پاساژ گردی و از قضا زنداداشمم با بچه ها و داداشم اومدن اونجا تولد پسر داداشمم بود دیگه رفتیم کیک یدیم و تو فوت کورت سو رایزش کردیم اون شبم به بچه ها خیلی خیلی خوش گذشت. چهارشنبه سی و یکم هم باز قبل ظهر بردمشون تو کالسکه دور زدیم و ازون ور همسر برامون نهار فرستاده بود وقتی پیک رسید ما خونه نبودیم قرار گذاشتیم سر چهارراه اقاهه نهار و اورد . بعد برگشتنی براشون بستنی اینا یدم  خوردن و برگشتیم خونه یکم تو پارکینگ بازی برگشتیم بالا و خوابوندم و به کارام رسیدم. عصرش  دوباره بردمشون بیرون ولی این بار پارک و کلی تاب و سرسره بعد از مدت هاااااا تو پارک بازی  و برگشتیم خونه شام دادم خوابوندم و خودم یکم هزار و یک شب خوانی و ضبط واسه اینستاگرام. کلی برای این کار شوق و ذوق داشتم. شبش دخترم بیدار شد نصفه شب برای خودش اومد رو مبل گرفت خو د دیگه من دیدم اینطوریه ترسیدم بیافته نشستم کنارش تا خوابش عمیق شه بردارم بذارمش سر جاش.  پنج شنبه ظهر دخترم نخو د و پسرمم دیر خو د ازونطرف برادر شوهر یک برای پنجشنبه دعوت کرده بود ما گفتیم نمیتونیم بیایم چون راه خیلی دوره و از طرفی منم تمرین کنسرت داشتم  گفتیم اونا بیان تهران خونه ی مادر شوهر و ماهم بیایم اقا اینا اومدن ولی خب خیلییییییی تو ظاهرشون ناراحتی موج میزد جالب اینکه شانس اوردیم نرفتیم چون دقیقا یه ربع بعد ماشین جوش اورد شدید و همسر گفت برگردیم من گفتم اونا الان کلییییی ذوق دارن بچه ها رو ببریم اینام که تو راه خو دن یعنی تا نشستیم تو ماشین دخترم غش کرد از خواب. خلاصه ساعت شش و نیم راه افتاده بودیم نه رسیدسم خونه مادر شوهر!!! دیگه تا دوازده نشستیم و اونام کلی اخم و تخم داشتن و بلند شدیم با اسکورت برادر شوهر یک و دو رسیدیم در خونه منم به برادرشوشو یک توضیح دادم که واقعا ما دوست دازیم بیایم الان یکم شرایطمون سخته و ازین داستانا. مهم دیدن همدیگه ست و ازین حرفا و قرار شد اگر کرج بود و برنگشته بود مشهد هفته ی دیگه ش بریم خونشون. خلاصه نصفه شب رسیدیم خونه و من تا کارام و م چهار صبح شد باز صبح ساعت هشت بیدار شدن دوباره ظهر کلی به سختی خو دن راستش به بودن مامانم برای وقت خوابشون عادت دارن وقتی نباشه خیلی سخت میخوابن.  شنبه بعد از ظهر دوباره با همسر بردیمشون پاساژ شهربازی چون ظهر دیر خو ده بودن منم خسته بودم گفتیم ببریم خسته شن زودتر بخوابن. اون روزم باز یه اتفاق بد دیگه رو به چشم دیدییم یه خانم جوووون فوق العااااده زیبا اونجا داشت با ش حرفای عاشقانه ی شدیدا عاشقانه و کمر به پایین روم به دیفال میزد. بعد خب تا اینجاش خیلی اوکی بود ولی موقعی خیلی قضیه درام شد که یه اقایی با دو تا پسر بچه اومدن از دور و بچه ها به این خانم میگفتن مامان و اقاهه هم شوهرش بود خانمه زود خداحافظی کرد و شروع کرد با مرد ه جر و بحث که من گفتم بازی نمیکنم و به من چیکار دارید و اینم میگفت بالا بچه ها میگن مامانم بیاد و این حرفا. خب البته که نمیشه قضاوت کرد واقعا ولی به نظر من خیانت چه زن چه مرد هیچ توجیحی نداره اما بازم تا تو شرایط طرف نباشی نمیتونی نظر بدی شاید خودت تو اون شرایط باشی کارای بدتری ام ی. من خیلی اون لحظه براشوندعا . بیشتر به خاطر پسراش که فوق العااااده زیبا و معصوم بودن.

القصه.اون شبم گذشت و فردا صبحش بیدار شدم برای خودم یک قهوه دم و نهارشون و گذاشتم و قهوه رو خوردم برداشتمشون بردمشون پارک. 

بچه ها رو بردم پارک و تو مسیر دیدم درب کرکره ای یک ساختمونی که نوساز بدون ن بود نصفه بالاس و یک مرتیکه ای داره خود.ارض.ایی میکنه واااای انقدرررر حالم بد شد و عق زدم و حالم داشت بهم میخورد سریع کالسکه رو هل دادم دور شدیم ازونجا ولی یه بابا بزرگه پسر بچه سه چهار ساله رو رها کرده بود اونجا تپلم بود انقدرررر من حرص خوردم خدا میدونه خب مرد حس میبره اون تو یارو میکنه توام هیچ کاری ازت بر نمیاد. خلاصه سریع دور شدیم و پارک اون روز کلا کوفتم شد. تو پارک غذاشون و دادم و از کالسکه دراوردم یکم بدو بدو و یکی دو دور سرسره سوار شدن و رفتیم بیرون بستنی یدم براشون و برگشتیم خونه دوش گرفتمشون و خوابوندم. فرداش که میشد دوشنبه دیگه مامانم اومده بود و دلش طاقت نیاورده بود صبح ساعت ده اومد پیشمون و بچه ها کلی خوشحال شدن. 

اون روز براشون نرگسی درست و دادم یکم خوردن و خو دن و منم رفتم کلاس ویولن. 

ظهر رفتیم خونه ام اینا واسه نهار به خاطر اینکه مامان بزرگم اینا اونجا بودن دیگه ازونجا برگشتیم بچه ها با سختی واقعا خو دن چون بدخواب شده بودن. اقا از خواب بیدار شدن هر کدوم چهار بار استفراغ از طرفی خواهرم و دخترش اومده بودن خونمون باهم بریم خونه مامانم ینا دیگه رفتیم اونجا و زنگ زدم شون دارو داد و شب زود برگشتیم خوابوندمشون. گفته بود بیست و چهار ساعت جز شیر چیزی نده خودشونم اصلا اشتها نداشتن. 

چهارشنبه هفت شهریور فصل جدیدی از زندگی ما یهویی شروع شد!!!! ییهووووووو مامانم زنگ زد بهم که بچه ها پوشکشون و دراوردن و دیگه نمیپوشن!!! تو راه برگشت از کار به خونه یکی یک جفت دمپایی قرمز یدم و فهمیدم وقتشههههه باید با پوشک بابای کنن. خلاصه که فرداش پنج شنبه رو بهشون وقت دادم که اگر پشیمون شدن و میخوان پوشک بپوشن بتونن ولی منصرف نشدن و باباشون رفت از بهار پاتی ید براشون. پاتی همون لگن یا تو فرنگی بچه هاست. خلاصه از است و زدیم. یک ربع یه بار بردم دستشویی و اولش براشون شکل بازی داشت. ولی خب به هر شکل روز اول گذشت. 

فعلا تا اینجا داشته باشید تا دوباره برگردم....

فعلا بابای

منبع :
برچسب ها : نیافت به پت پت لعنتییییی :))) - خونه ,خیلی ,پارک ,برگشتیم ,دادم ,مامانم ,برگشتیم خونه ,مادر شوهر ,العااااده زیبا ,برادر شوهر ,بازی
نیافت به پت پت لعنتییییی :))) خونه ,خیلی ,پارک ,برگشتیم ,دادم ,مامانم ,برگشتیم خونه ,مادر شوهر ,العااااده زیبا ,برادر شوهر ,بازی
این چند روز

سلام

خب نیم ساعت مونده تا تایم نهار بچه ها. همه چی حاضر بود و بچه ها هم با ابوی مشغول بازی بودن گفتم بهترین فرصته بیام یک گزارشی بدم. چهارشنبه صبح بیدار شدیم و صبحانه بچه ها رو دادم نهارشون رو گذاشتم و مشغول بازی شدیم تا ظهر حس بازی کردیم و خسته شده بودن ولی باز به قیافه شون نمیخورد بخوان بخوابن. گفتم عیب نداره فوقش نمیخوابن ظهر و شب عین دیروز زود میخوابن. بعد یهو یادم افتاد که تو یک سری مقالات خونده بودم که خواب ظهر بچه ها نباید حذف بشه. دیگه یه دونه لالایی گذاشتم و خوابوندمشون خودمم کنارشون خوابم برد. یه ربع بعد دیدم دخترم با گریه ازون طرف بلند شد اومد پیشم دراز کشید دوباره خو د. ساعت حدود پنج و نیم بود دیدم زنگ در و میزنن منتظر ی نبودم پ از جام دیدم داداشم و مامانم پشت در هستن اومدن داخل و داداشم ش و خوند و یه چیزی خورد و هی گفتم خوب شد اومدید وگرنه تا هشت میخو دیم انقدر خسته بودیم!!!  زود تند سریع مرغ گذاشتم بیرون و شام بچه ها رو ردیف . مامانم گفت خواهرت خیلی حالش بده و داره خودش و داغون میکنه. اخه خواهرم بییییییی نهایت به بابام وابسته س از بچگی اینطور بوده.

تا اینجا رو نوشته بودم...

الان بامداد س.

داشتم میگفتم مامانم گفت حالش بده و گفتیم بریم بهش سر بزنیم من گفتم وایسید با همسر م کنم زنگ زدم گفت داداشش گفته میخواد بیاد منم اوکی دادم و به مامانم اینا گفتم اینجوریه شما برید. دیگه همسر اومد و اونام رفته بودن. بعد داداش همسر اومد و کلیییی با بچه ها بازی کرد ولی متاسفانه باز بچه ها دیر خو دن. دیگه صبح حس بدخلق بیدار شدن و منم خیلیییییی عصبانی بودم که چرااااا متوجه نمیشن وقتی من میگم دیر میای نخواه دیر برو :)))) زود برو بذار بچه ها بخوابن همه ش میذاره نه یا نه و نیم که وقت خوابشونه میاد. واقعا  من دام نمیاد وقتی انقدررررر بچه ها و خودش از دیدن هم خوشحال میسن مثلا نیم ساعت بعدش بخوابونم خب لامصب یه شب میای اینجا زود بیااااا. ولی خب نرود میخ اهنین در سنگ. خلاصه کلی ام باهم گپ و گفت کردیم و کلی ام چیز میزامو درست کرد س بودم لحیم ش و بیاره بنده خدا اورده بود و کلی واسم چیز میز درست کرد ولی من منظورم این بود یه جور بیاد نه و نیم اینا بخوابونم اینا رو که تا دوازده این کارا رو ولی تازه یازده و نیم خوابوندیم و تا دو داشت مار انجام میداد فرداش من واقعاااااااا داغون شدمممممم بچه هام بد خلق بودن اصلا یک وضعییییییی. خلاصه پنج شنبه عصر من رفتم ملاقات بابام و ازونجا رفتم کارگاه و یکم کارامو و بعدش رفتم پیتیکوووو پیتیکوووو خونه و بچه ها رو حاضر همسر اومد رفتیم خونه خواهرم. اونجام بچه ها زیاد باهم نساختن دختر خواهرم طهر نخو ده بود بداخلاق بود زود جمع کردیم اومدیم خونه خوابوندیمشون.  دخترمم الان تو مرحله ی حساسیه و میگه هرکار من بگم. از صندلی ماشینش مثلا پیاده نمیشه و میگه هروقت دوست دارم پیاده میشم دیگه کلی باهاش بازی رضایت داد پیاده شد اومد خو د. 

صبح بیدار شدم ابگوشت بار گذاشتم و قرار شد شب بچه ها رو ببریم بیرون و گردش. ظهرش من دوباره یک سر رفتم دیدن بابام که از سی سی یو برده بودن بخش و چهل و پنج دقیقه دیدمش و خواستم اسنپ بگیرم برگردم که پسر هام گفتن میرسونیمت. خباصه رسوندن و همسر رفت سر کار. تازه بچه ها رو خوابوندم و میخواستم بخوابم که مامانم اومد بهمون سر بزنه دیگه کلی ذوق خیلی خب دلم براش تنگ میشه عادت بیاد از در خونه تو. ان شاالله صد و بیست سال سایه شون بالای سرمون باشه. همه مامان باباها سالم باشن ان شاالله.

القصه کارامو و زنگ زدم همسر ببینم کی میاد حاضر کنم بچه ها رو که گفت مامانم اینا گفتن شام میان خونمون. ساعت شش عصر بود بدو بدو بلند شدم قیمه گذاشتم و برنج گذاشتم و ساعت هفت  اینا رسیدن. پدر شوهر نه به من سلام داد و نه دست داد. منم راستش واکنشی نشون ندادم ولی دلیل اینهمه کینه توزی بی دلیلم نمیفهمم. کارامو و همسر و داداششم اومدن و قبل شام داشتم به مادر شوهرم میگفتم که شما چیزای خونگی خوب درست میکنی و رو بورسه الان تمیزم هستی درست کن بفروش و اونم استقبال کرد و داشتیم صحبت میکردیم. که گفتم الان یک شیشه مربا البالو و توت فرنگی سفارش دادم انقدر که یهوووو پدر شوهر شروع کرد داد و بیداد که چیه انقدر پول ج میکنی و بشین خودت درست کن و کار نداره و یعنی چی هی همه چی حاضر اماده می ی و دهن من نیم متر باز مونده بود همسر و مادر شوهر شروع به دفاع از من و منم انداختم به شوخی و خنده که شما پاک کن و هسته بگیر من درست کنم و ا سرم گفتم حالا انقدر ناراحت نشید کنسل میکنم یدمو. اونم همینطور تو قیافه بود دیگه شامو اوردم و کاراش و و خوردن و رفتن. بعدش که رفتن همسر بهم گفت چرا اینشکلی هستی و اگر ناراحتی ازشون بگم نیان دیگه گفتم نه بحث این نیست پدر تو اومده از در خونه من تو به من نه سلام داد نه دست داد. البته که تصمیم گرفتم دیگه اگر هم خواست دست بده و اینا من دور وایسم تا بفهمه چقدر رفتارش بچگانه س. من که بازیچه نیستم هر وقت دوست داره صمیمی شه گلم گلم و هروقت توهم توطئه میگیره اینطوری کنه. دیگه همسر یهووووووو سیماش قاطی کرد و یعنی چی این چرا اینطوری میکنه و من باید باهاش حد و مرزم و معلوم کنم و ی من و بچه هام و بخواد حق نداره زنم و نخواد و اصلا میگم یا درست رفتار کنه یا قطع رابطه میکنم و منم هی ماس که بابا ول کن من از قطع رابطه بدم میاد هی میگی اینو. دیگه اشکم درومده بود . خیلی از دعوا و اینجور چیزای خانوادگی میترسم و بدم میاد چون ادمی نیستم که بعد قطع رابطه بتونم دوباره رابطه رو ترمیم کنم ولی اونا اینجوری ان مثلا مادر شوهر اینا پیش میاد با یکی رابطه نداشته باشن البته خیلی کم پیش میاد و معمولا نمیذارن به اونجا برسه. ولی بعد مثلا میرن و میان انگار نه انگار. من نمیتونم.

خلاصه همیر خیلی عصبانی بود و میگفت بذار من این هفته برم حرف بزنم هرچی تو دلمه بگم منم ا سر گفتم باشه برو ولی فعلا تا امروز هیچی نگفته منم صداشو در نیاوردم گفتم بذار عصبانیتش بخوابه. خیلی دلش از باباش پره متاسفانه. مخصوصا سر رفتار با مامانش که خب الان به رفتار با زنش هم کشیده شده. من بهش گفتم سر رفتار با مامانت هرچی میخوای بگو ولی نذار رابطه ما بیش از ابن اب شه. متنفرم از روابط سنگین. اینام به خاطر خودم و حس خودمه بیشتر. ترجیح میدم کجدار و مریز طی کنم.

خلاصه اون شب با سردرد وحشتناکی خو دم و شنبه عادی بود تا شب که همسر گفت با داداشت کار دارم یا بگو اونا بیان یا ما بریم که من گفتم ما بریم . دیگه داداشم اومد دنبالم و منم گفتم تا تو ت و بخونی من استانبولی بپزم ببریم چون تا بریم و زن داداشم شام بپزه برای بچه ها دیر میشه خلاصه کارام و و زدیم زیر بغلمون رفتیم و بعد شام برگشتیم خسبیدیم. ی نبه هم باز عادی گذشت و شب بچه ها رو بردیم سهر بازی س وشیده و شامشون و دادم و خودمونم پیتزا یدیم خوردیم جاتون خالی. امروز هم عادی بود تا عصر که گفتم مامانم بیاد پیش بچه ها من برم کلاس ویولن. دیگه چون مامانم همه ش بیمارستانه و درگیره برای فردا که ان شاالله قراره مرخص شه بابام قیمه گذاشتم ببرم دور هم باشیم به امید خدا. ان شاالله سلامتی باشه. بهترین و بالاترین نعمته. شب هم قبل خواب پسرم پاش از رو صندلیش در رفت و با دهن اومد لب صندلی واااای یک خونیییی میامد افتضااااااح دیگه با بدبختی بند اوردیم و یخ گذاشتیم بکم بادش خو د و خوابوندیم منم دو دور ماشین لباسشویی روشن و پهن و گفتم اینو بنویسم ماجراهاش کهنه نشه. همین دیگه.

امیدوارم این بار که بدرشوشو ابنا رو میبینیم این ماجراهای فرسایشی حل شده باشه. ولی به قول همسر این قدیمی ها واقعاااا یه چیزی میدونستن میگفتن دوری و دوستی. الان جاری من که کرجه سالی نهایت سه یا چهار بار میاد و هم رو میبینن. گوش هر دو طرف دنجه. راحت و اسوده :))))) از فروردینم برادر شوشو رفته یت مشهد و اینم خونه باباش ایناس ماهی یه بارم میاد کرج اصلا این ورا افت نمیشه فقط پیش خانومشه. البته همه هم اینطوری نیستن که یکم بهت نزدیک شن حد و حدود و بشکنن و بی حرمتی کنن ولی خب بعضیا هم ظرفیت نزدیک شدن ندارن متاسفانه. مرگ بر خوی پدرسالارانه:)))) مطمئنم روزی که ازشون دور باشیم حسرت روزهایی رو میخورن که بی دلیل، حقیقتا بی دلیل هم به ما هم به خودشون تلخ . 

همین دیگه. شب بخیر

منبع :
برچسب ها : این چند روز - گفتم ,همسر ,مامانم ,میاد ,گذاشتم ,درست ,کارامو ,همسر اومد ,شوهر شروع ,مادر شوهر ,قیمه گذاشتم
این چند روز گفتم ,همسر ,مامانم ,میاد ,گذاشتم ,درست ,کارامو ,همسر اومد ,شوهر شروع ,مادر شوهر ,قیمه گذاشتم
مرحله ی جدید

سلام

این هفته یک هفته ای بود که در اصل شروع یکی از مراحل جدید زندگی ماست. در جهت دو تربیتی نشدن و جلوگیری از لوس شدن و ... از مامانم خواستم که دیگه برای کمک پیشم نیاد با علم به این موضوع که حجم کارهام چندین برابر میشه، دست تنهایی به هرحال باعث میشه به یک سری فعالیت ها نرسی و در مجموع میخواستم یه جورایی خودم رو محک بزنم. تجربه ی پرستار و کارگر داشتن رو هم داشتم البته اینجا ازش چیزی ننوشتم ولی یک بازه ای بود و دلایل زیادی برای رد شون داشتم. اگر چه جای خالی مامانم به شدددددت مخصوصا از نظر روحی حس میشه ولی روزهای خوبی رو سعی میکنیم سه تایی بسازیم. شنبه رو طبق روال اومد و مساله ای نبود. یکشنبه رو عصر اومد و خب اولین روز بود و یک جورایی سخت ضمن اینکه بابام یک ساعتی اومد بهمون سر زد و آب و هوامون تازه شد . دوشنبه رو اصلا نیومد و خب تا ظهر که مثل قبل بود که ظهر مامانم میومد. دقت کرده بودم به محض ورود اخلاق پسرم خیلی عوض میشد و خیلی خیلی واسه مامانم لوس میشد. ولی دوشنبه کاملا عادی بود و خیلی باهم خوش گذروندیم یک ساعتی خوابوندمشون و به کارامم رسیدم. عصر دوشنبه یک قرار مهم با برادرم داشتیم که خب خونه مامانم اینا گذاشتیم چون قرار بود پنج شنبه این هفته کنسل باشه خونشون و میخواستیم بابام رو ببینیم چون امروز وقت قلب داشت و همه میدونستیم جواب چی خواهد بود. امروز هم همه چیز خوب بود جز اینکه از بابت بستری بابام تو بیماسرتان من درونم ناراحت و اشفته بود و ظاهرم اروم. اما بچه ها خیلی باهوشن و از این ظاهر ناارام من تصمیم گرفتن با اینکه چشماشون داشت بسته میشد طهر نخوابن دو سه باری خوابوندم و بعد یک دقیقه بیدار شدن و نشستن و خندیدن. من حس می میترسیدن بخوابن بیدار شن من نباشم. ولی به هرحال نخو دن. اینطور وقتا چون ساعت به پنج و شش که میرسه نشسته خوابشون میبره و یکی دو ساعت بعد بیدار میشن و خواب شبشون اب میشه معمولا مجبورم نذارم بخوابن دیگه زنگ زدم باباشون ساعت شش اومد خونه و تا هفت و نیم شام دادیم و بازی کردیم و لباس شستیم پهن کردیم و این وسطا همسایه طبقه سوم هم با کیک اومد در خونه که بیاد تو و فهمید همسر خست دخترش و فرستاد داخل و گفت زود میاد میبره. یک ربع بعد اومد برد و  تو اون یک ربع دخترشون کل کند اسباب بازی بچه ها رو اورد پایین ولی بچه ها خوشحال بودن و منم باهاشون دست به یکی و اونایی که دست سه تاشون نمیرسید و کمک اوردن پایین. بعدش شام فوری درست و خوردن و بردم شون و خودمم تنی به اب زدم. ساعت هفت و نیم بیهوووووش شدن رلی من ته دلم هنوز از اینکه بابام ببمارستانه غم بود و هست البته. خلاصه که اونا خو دن و منم دارم به کارام میرسم و تند تند از خواهر و برادرم که رفتن پیش بابام خبر میگیرم و دلم رو خوش میکنم.

گفتم یک گزارشی داده باشم و نمونه روی هم تلنبار شه.

امروز ازون روزاییه که حس میکنم مامان خوبی نیستم اصلا :((((( این حس دیگه چه ایه من نمیدونمممم :((((

یک کار مهم دیگه ای هم که مونده بود و انجام دادم دو سه تا پیجی که نمونه کار فرستاده بودن و راضی نبودم و شماره حساب گرفتم پول جنسشون رو ریختم. چون وجدانم نمیذاشت معرفی کنم وقتی رضایت نداشتم و از طرفی ام وجدانم نمیذاشت جنس و مجانی نگه دارم. ازون طرف تر هم چون بابام بیمارستان هست و همه خانواده درگیریم و وقت اضافی باشه باید بریم پیش ایشون، نمیشد و نمیتونستم با دست تنهایی ببرم پست کنم و برگردونم. این شد که راضیشون پول و بریزم. ازین به بعد نمیخوام جنس قبول کنم. همینطوری پیج ها رو معرفی کنم و شناخت و بررسی و بذارم به عهده ی مخاطب بهتره فکر کنم. 

همین دیگه.

فعلا بابای

منبع :
برچسب ها : مرحله ی جدید - بابام ,خیلی ,مامانم ,اینکه ,ساعت ,بیدار ,وجدانم نمیذاشت ,اینکه بابام
مرحله ی جدید بابام ,خیلی ,مامانم ,اینکه ,ساعت ,بیدار ,وجدانم نمیذاشت ,اینکه بابام
عجب داستانی داریمااااا

سلام

هم اکنون صدای من رو از منزل پدر شوشو میشنوید. 

شاید جالب باشه براتون بگم باز دیدن یک مدت سرم تو کار و زندگی خودمه گفتن یک کرمی بلولونیم بخندیم :)))) ولی من ازونجایی که خیلی وقته از هیچی ناراحت نمیشم کاملا بی تفاوتانه همه ی نقشه ها و دسیسه ها رو در نطفه خفه :))) گاهی فکر میکنم اگر واقعا دو یا سه سال پیش بود چقدرررر حرص میخوردم و سعی می مقابله به مثل کنم.

حالا بریم سر ماجراها.

بعد از اون پست شنبه بود فکر کنم رفتیم خونه خواهرم. یکشنبه قرار شد برای روز دختر خواهرم اینا بیان خونمون ازون طرف من کارگاه که رفته بودم برای دخترم و مون و پسرم عروسک کاموایی یدم. بعد اومدم خونه کیک درست گفتم خانم طبقه سومی مون که یک دختر شش ساله داره بیاد خونمون و من عروسکشون و بدم بهشون. بعد یک چیز جالبی که در این رابطه لازم میدونم بگم. من از ارتباط داشتن با همسایه ها خوشم نمیاد. از اینکه ی تو زندگیم سرک بکشه هم خوشم نمیاد. بعد یک خانمی طبقه بالای ما هست بی نهاااااایت فضوله. تنها هست و البته یک شوهر ای داغون داشت بنده خدا که از وقتی اون ترکش کرده این خانم تقریبا کاملا بی ازار شده. ولی بنده خدا بچه و اینا نداره و خیلییییی تنهاست و برادر و خواهرشم تحویلش نمیگیرن. اینم از سر تنهایی دوست داره با همسایه ها در ارتباط باشه ولی از طرفی خب خیلی فضوله و برای ی مثل من ارتباط داشتن با چنین ادمی یه چیزی تو مایه های خودکشیه انقدرررررر که شکنجه میشم.  بعد قبل از اسهال پسرم، یک بار این خانم طبقه سومی و دخترش اومدن دم در منم دروغ چرا هیچ وقت تاحالا تعارف نکرده بودم بیاید تو چون وقتی دوست ندارم بیان تو چرا باید دروغکی تعارف کنم. خلاصه اومدن دم در و گفت میخوایم بیایم تو اگر اشکالی نداره و دخترم حوصله ش سر رفته گریه میکنه و این حرفا. منم گفتم بفرمایید و همون روز این خانم طبقه بالایی که به اونم هیچ وقت  تعارف نزده بودم به همون دلایل، میاد میبینه کفش طبقه سومی دم در خونمونه اقا این در زد انقدررررر داد زد که مگه من م من و راه نمیدین و ال و بل. منم دست و پام شروع کرده بود به لرزیدن مامانمم هی میگفت بیا تو خب منم ازین ور حرص میخوردم تو دام که بابا بیا تو چیه این وسط :)))) این بیاد تو پاش باز میشه و ازین حرفاااا. خلاصه کنم اقا من گفتم مامانم در و بست. حالا برگردیم به روز دختر. اقا روز دختر که فینالم بود اونطور که یادمه. خلاصه من رفتم به اون خانم طبقه سومی گفتم بیاد که کادو دخترشم بدم راستش میخواستم به خودم این فرصت و بدم که شااااااید تونستم با یک همسایه ی ارتباط بگیرم. ولی اون روز این خانم طبقه دومی خونه طبقه سومی بود و من رفتم که بگم بیا پایین با دخترت زنه طبقه دومی باز شروع کرد حرفای اون روزی منم یکم بهش تذکر دادم که شما حق نداری بیای در خونه من داد و بیداد کنی و من اصلا اهل رفت و امد با همسایه نیستم این خانمم خودش گفت میخواد بیاد تو الانم به خاطر بچه هامون میگم بیاد. بعد دیگه اون باز شروع کرد چرت و پرت گفتن و منم گفتم صحبت با شما بیهوده س و راهم و کشیدم برگشتم خونه. خلاصه اونا اومدن و یکم دور هم بودیم تا خواهرم اینا اومدن و بازی و دیدیم و بعدش شامم از پاپیون سفارش داده بودیم خوردیم و ا شب رفتن. 

همون روز این خانم همسایه طبقه سومی به شدددددت خودشو نشون داد که بی نهاااااااایت فضوله و اصلا علت اینکه دخترش و میاره سرک کشیدن تو زندگیمونه و اینکه  هرچییییی از هر در و همسایه ای میدونست تو خونه من بازگر کرد این یعنی مسائل خونه منم این ور اون ور میگه. بنابراین تصمیم گرفتم پای مبارک و ببرم از خونه ام.

سالگرد عقدمون بود که دو تا شال و یه تی و یک جوراب جایزه م بود :))) کلی ذوق و منم قرار شد براش عینک ب م. کلاس ویولن هم که دوشنبه رفته بودم. برام یکی از دوستای اینستاگرامی کیک فرستاده بود از طرف دیگه مولودی دعوت بودیم خلاصه رفتیم اونجا و بعدش داداشم اینا و خواهرم اینا اومدن برای سالگرد عقدمون و شامم قورمه سبزی بود اگر اشتباه نکنم. چهارشنبه یادم نیست ولی پنج شنبه رفتیم خونه خواهرم اینا و شبم موندیم اقا اون شب خیلی خوب بودا ولی اصلااااا بچه ها باهم نساختن همسر نبود، مخصوصا دختر خواهرم خیلیییی اعصابش خورد بود و هی بچه ها رو الکی میزد. دیگه بچه ها رو زدم زیر بغلم و الفرااااار. رفتم خونه بابام اینا چون همسر نبود و خودش گفت برو اونجا امروز خسته شدی. 

اقا رفتم اونجا و ساعت هشت بود همسر زنگ زد که مامانم زنگ زده که شام پخته و میخوان بیان خونمون گفتم باشه و الان میرم خونه. بابامم رفته بود از بیرون شام ب ه بهش زنگ زدم که ما رو حذف کنه و ما میخوایم بریم خونه. بعد دوباره همسر زنگ زد که هیلا میگما الان بیان برسن ساعت نه هست و اینا میخوان نه و نیم بخوابن بکم فردا شب بیان؟ گفتم بگو فردا بیان زودتر بیان که بیشتر ببینن. اقا زنگ زد گفت و والسلام. من زنگ زدم بابام که ما رو هم حساب کن قضیه کنسل شد. اقا شام و خوردیم رفتیم خونه و اون شب تموم شد. 

فردا شبش غذا پختم زنگ زدم برادر شوشو که امشب مامانت اینا میان توام بیا گفت باشه. بعد زنگ زدم مادر شوهر بگم زود بیاین که گفت من دارم میرم خونه داداشم اینا و نمیایم. به همسر گفتم و خلاصه زنگ زد پیگیری کرد معلوم شد اقای بابای همسر فرموده اند که من قهرم و دیگه خونه ی اینا نمیام چون هررررررر بار، دقت کنید هرررررررربار، خواستم برم اونجا اینا ادا دراوردن!!!! یا للعجب. خدایا خودت قضاوت کن بین ما. من که گذشتم ولی در عجبم ازین خانواده که هر چند وقت یک بار یکی از این خانواده یک بامبولی درباره من در میاره منم که هیچ واکنشی نشون نمیدم و خنثی میشه ولی باز درس عبرت نمیشه براشون که با این کاراشون نمیتونن ارامش منو اب کنن:)))))))) القصه همسر ساعت هفت اومد و گفت ببین داداشم گفت بیا بریم از دل بابا درار و میای توام؟ منم گفتم ماشین که کولر نداره بچه ها گرمازده میشن، گفت داداشم میاد دنبالمون گفتم خب با اینکه بچه ها تو صندلیشون نباشن من به شددددددت مخالفم ولی جهنم ضرر بگو بیاد که اونم گذاشت ساعت نه اومد و نشست چایی خورد و با بچه ها بازی کرد و ساعت ده میگه خب بریم؟؟؟ گفتم عامو ولوم کن بچه های من الانم وقت خوابشون گذشته اونم ناراحت شد ولی با بچه ها مشغول بازی شد و خااصه رفت و اینام خو دن. فرداش دوباره همسر زنگ زد به باباش که گویا خیلیییییییییی سرد حرف زده بوده باباش و همسر انقدرررررررر ناراحت بود حد نداشت وقتی اومد خونه نزدیک سه سااااااعت درددل کرد و از باباش گلایه کرد و منم هی میگفتم عیب نداره و ول کن و ازین داستانا. خلاصه خیلیییییی از باباش دلش پر بود و یه چیزایی گفت که هیچ وقت نگفته بود ولی منم همونجا شنیدم و هیچی نگفتم و دفن .

ولی گفتم عیب نداره ادم نمیدونه تا کی پدر و مادر رو داره خدای نکرده زبونم لال نباشن دیگه این بدی ها یادت نمیاد و فقط خوبی ها حسرت به دل ادم میذاره. پس ول کن. ما هم معلوم نیست تا کی اینجا هستیم پس بذار این روزا تو صلح بگذره.

یکشنبه هم به این شکل سپری شد.

دوشنبه من کلاس ویولن داشتم و رفتم و بعدش رفتم کارگاه ارزوها و دیگه اون روزم گذشت. و چهارشنبه عادی بود و پنج شنبه هم که خونه مامانم اینا بودم البته انقدررررر اعصابم از یک موضوعی خورد شده بود که دوست نداشتم برم. اون موضوعم مساله ی تربیتی در مورد بچه هاست که نمیدونم در مورد دوقلوها واقعا چه برخوردی باید م و باید برم پیش مشاور راهنمایی بگیرم ولی مامانم اومد بردتم. دیگه دخترم اونجا دوبار بیخودی از دختر خواهرم کتک خورد و گیرررر داد بریم خونه یعنی یک ثانیه هم نمیخواست بمونه منم که داغون خسته بودم بلند شدم اومدم خونه. صبح تا ظهر من یکم استراحت بیشتری و بعدش همسر رفت سر کار. دیروز هم همسر کولر ماشین و درست کرد گفتم امروز میری خونه مامانت؟ گفت نه اونا بیان. که زنگ زد و باز ساز نیومدن کوک همسر زنگ زد گفت میای بریم؟ گفتم بریم بذار قائله ختم شه. اومدم اینجا خلاصه و کماکان منو پدر شوهر تحویل نمیگیره ولی نمیدونه که اصلا برام مهم  نیست:)))))) هرکی هرجور راحته رفتار کنه. من مسئول رفتار خودمم. مهم اینه که ما پیش وجدان خودمون راحت باشیم. 

خلاصه که ان شاالله طوری رفتار کنیم خدا ازمون راضی باشه. به قول همسر میگه وقتی اینا هر رفتار تو رو جور دیکه ای برداشت میکنن مشکل خودشونه. تو بیخیال باش منم برام مهم نیست. ناراحت میشن که بشن ما قرار نیست همه رو از خودمون راضی نگه داریم. کافیه که احترام بذاریم و بی احترامی نکنیم دیگه بقیه ش یک رابطه دو سویه س. 

همین دیگه  من برم سروقت بچه هام. الان پدر شوهر گفت برات چایی بریزم گفتم نه گفت تازه دمه گفتم بریزید ممنون. یه جورایی داره تلاش میکنه یخ منو باز کنه :))) برم مهربون شم باز حس میکنم سرم میخاره و یه گوش درازی داره در میاد خخخخخ

شب بخیر 

منبع :
برچسب ها : عجب داستانی داریمااااا - خونه ,گفتم ,اینا ,همسر ,طبقه ,خلاصه ,طبقه سومی ,خانم طبقه ,خواهرم اینا ,رفتیم خونه ,دختر خواهرم
عجب داستانی داریمااااا خونه ,گفتم ,اینا ,همسر ,طبقه ,خلاصه ,طبقه سومی ,خانم طبقه ,خواهرم اینا ,رفتیم خونه ,دختر خواهرم
ویروس نگو بلا بگووو

سلام علیکم

اقا شنبه لباسای همسر و خودمو اتو اسباب بازی های بچه ها رو مرتب و تو تایمی که بچه ها خواب بودن کلا یه عالمه کار مفید . یکشنبه بود پسرم دوباره تب کرد و اسهال داشت که زنگ زدم ش گفت باید ازمایش مدفوع بده دیگه اورژانسی بردیم نوشت و انجام دادیم و چیزی نبود. فرداش یدم باز گوشش و میکشه هی و انگار اعصابش خورده و از روزای دیگه بی قرار تره باز براش وقت گرفتم بردمش معاینه کرد گفت هیچی نیست و ویروسیه. ازون طرف پسر داداشم از همین شرایط و داشت و طبیعتا احتمالا پسرم ازش گرفته بود و منطقی بود ویروس باشه.

دوشنبه یک سوپ ماهیچه حس درست دادم یکم بچه ها خوردن و بعدش یک ظرف ریختم بردم برای پسر داداشم طفلی هیچی نخورده بود دیگه اون و خورد و یکم جون گرفت. زن داداشم گفت من هرچی درست میکنم نمیخوره. بعدش اومدم خونه بچه ها رو خوابوندم و رفتم کلاس ویولن واااااه که چقدررررررررررر گرم بود انگار جهنممممم بود و آتیش از آسمون میبارید.

بعدش برگشتم خونه یکم کدو تو یخچال بود سرخ عصرونه با مامانم خوردیم. شبش بالا سر پسرم بیدار مونده بودم که خدای نکرده تب نکنه یکم گذاشتم دیدم و دم صبح خو دم. بود فکر کنم من رفته بودم کارگاه آرزوها البته قبلش خونه رو مرتب کرده بودم که آبانه عزیزم تو راه برگشت بهم زنگ زد که بیام پیشت منم که دیگه حس خوشحال شدم از بس که بیرون نمیشه رفت تو گرما با بچه دلمون گرفته بود دیگه اومدم خونه و رفتم دوش بگیرم با حوله از اومرم تو سالن به مامانم بگم حواست به آیفون باشه دیدم دالیییییییییی آبانه نشسته هاهاهاهاهاها :))))))خلاصه دیگه همونطوری سلام و علیک کردیم و اون روزم به خوبی و خوشی گذشت. پنج شنبه دوباره سوپ ماهیچه منتها یه مدل دیگه درست و باز یه ظرف برای بچه داداشم ریختم بردم. یکمم شیرینی برای خودمون از خونه بابام اوردم. حالا شب قبلش پسرم یکم تب هاش دوباره شروع شده بود که استامینوفن دادم و کنترل شد ولی واااااااااااای از پنج شنبه روزهای خیلی سختی برامون شروع شد. از طرفی باید مواظب میبودم دخترم نگیره از طرفی ترس از تب پسرم که البته گفته بود جای نگرانی نیست. خلاصه پنج شنبه یکم کته هویج درست ولی تب پسرم انقدرررر بالا رفت که مجبور شدیم بردیم بیمارستان. دوباره ازمایش گرفتن و تبش و اونجا یکم کنترل کردیم برگشتیم خونه غذاشو دادم خوابوندم. دیگه جوابش و گرفتیم اوکی بود خداروشکر. صبح ج دوباره تبش نمیومد با استامینوفن و پاشویه پایین حالا سرفه هم میکرد. بردیم مرکز طبی که گفتن سرماخورده و لی هیچ علائم دیگه ای نداشت منم ندادم داروشو. زنگ زدم خواهرم اومد دخترم و برد خونشون. عموی بچه ها هم اومد خونمون پسرم و ببینه. دیگه من پسرم و خوابوندم و رفتم خونه خواهرم که دخترم تنها نباشه دیگه اونجا کلی بهش خوش گذشته بود و دست به دست دختر خواهرم داده بودن و خونه زندگی بیچاره رو تر ده بودن از اسباب بازی و خوراکی :)))) دخترم و خوابوندم و یکمم خودم کنارش خو دم. شووری زنگ زد که بمون و نیا و من با داداشم اینجا هندل میکنیم مامانتم که همه جوره مون داره میکنه. بزاد دخترمون تنها نمونه و وقتی خو د بیارش که خدای نکرده اون نگیره. با اینکه برام سخت بود واقعا ولی قبول . اینجا دلم پیش اون بود و اونجا پیش این. خیلی سخت بود. ولی چاره نبود. شب برگشتم پسرم خواب بود دیدم واااااااااااااااای قفسه ش چرا اینجوری ت میخوره به مامانم اینا گفتم این چرا اینجوریهههه گفتن طوری نیست ولی اگر میخوای ببر دیگه شووری رو صدا گفتم این خیلییییییییی غیر عادیه بیا ببریم . دیگه دوباره رفتیم بیمارستان.

اونجا یه امپول براش زدن و یکم هابش کم شد بعد ه گفت این وحشتناک سرماخورده و ریه احتمالا عفونت کرده. من یه عالمه گریه ولی به همسرم میگفتم اگر سرما خورده چرا هیییییییییییچ علائم دیگه ای ندارههههه خلاصه باز سرخودانه انتی بیوتیک ها رو ندادم.  فرداش بردم اورژانسی پیش خودش صد بار چک کرد گفت این نه سرماخورده نه چرک کرده نه عفونت داره ولی محض اطمینان ببر از ریه ش ع بنداز خی راحت شه. هیچی بردم ع و با شووری انداختیم و خداروشکر هیچیییییییییی نبود. برگشتیم مطب و گفت دیدین گفتم هیچی نیست؟ این فقط الرژیش عود کرده و با یه شربت کنترل میشه اگر نشد اسپری میدیم.

خلاصه داروها رو گرفتیم و اومدیم خونه.شبش نزدیکای صبح بود مادر شوهر و پدر شوهر اومدن که من و مامانم بتونیم یکم استراحت کنیم مامانم که طفلی رو مبل خوابش برده بود منم بعد از صبح خو دم. طول روز مادر شوهر پیشمون بود که خیلیییییییی خوش گگذشت. مادر شوهر من واقعا زن خوش مشربی هست و اهل بگو بخنده اینه که دور همی ها وقتی هست واقعا خوش میگگذره فقط بهتره باهاش تنها نباشی :)))) چون میره تو فاز نصیحت و ممکنه باهم بحث اعتقادی تون بشه :))))) ولی با حضور مامانم و مادر شوهرم واقعا خوش گذشت. یکشنبه هم مادر شوهرم پیشمون بود عصرش یه معرفی کرده بودن که خیلی خوبه و فلان و بیساره دیگه پسرم و پسر داداشم و بردیم و ایشون نفهمید اینا باهم فامیلن :))) پسر من و یه تشخیص داد گفت عفونت داره پسر داداشم و گفت ویروسیه :)))) دیگه مشغول ذمه این فکر کنید من آمو ی کلاو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! که به بچه طفل معصوم داده بود و دادم خورد:))))))))))) سرفه شم گفت قطعا آلرژیه که اسپری نوشت و اونم من موافق نبودم استفاده کنه ولی همسرم از خواب من استفاده کرد و وقتی در خواب غفلت بودم دو بار براش استفاده کرد که من ورداشتم سر به نیستش :)))))))) گفتم بابا خودش گفته اگر با دارو  خوب نشد اون وقت اسپری عجبااااااااااااااااااااااا !!!!! 

خلاصه اون شب مادر شووری رفت و یکم استراحت کرد خو د .

دوشنبه شب پسرم داشت غذا میخورد یه دفعه زبونش و یه جوری برید که من سکته زدم فکر باید ببریم درمانگاه ولی خداروشکر یکم بعد خونش بند اومد. بعدش دیگه خودمونو جمع و جور کردیم یکم مادر شوهر و برادر شوشو 2 اومدن خونمون و دیگه تا نیمه های شب بیدار بودیم و من راستش اعتماد نمی بچه رو با مادر شوهرم وقتی تب داشت تنها بذارم.

چون اصلا به توصیه های من گوش نمیده. هرچی میگم روش و نکش گوش نمیده. میگم دمای اب انقدر باید باشه گوش نمیده میگم جاییش که خنکه نباید تن شویه بشه گوش نمیده. کار خودش و میکنه. مثلا پاهای بچه یخخخخخ هست و سرش دااااغ. دستمال و هی میذاره رو پاش میگه تب بکشه پایین!!!!!!!! بابا من یه هفته س تب این بچه رو این شکلی که میگم کنترل و با تن شویه اوکی . کاری که من میگم و اصلاااا نمیکنه. روم و برمیگردونم کولر و خاموش میکنه روی بچه تب دار و میکشه!!!!!!!! خلاصهههههه اصلا نمیشد تنها بذارم دیگه با بدبختی تا پنج صبح خودم نشستم تن شویه و بعدش شووری رو بیدار اون اومد کمک و من رفتم خو دم. 

  هم مدارک و برداشتم بردم خودش دوباره ازمایش عفونت ادراری ام داده بود جوابش الهی شکر اوکی بود اونم گرفتم بردم و اون گفت به نظر من قطعا ویروسه و هیچ دارویی نمیخواد تا دوره ش بگذره چون پسر داداشتم همین الگو رو داره دقیقا . ولی اصرار داری و حساسی میخوای ببر پیش یک فوق تخصص عفونی اطفال. منم همون روز خواهر شوهرم یک شماره از فوق تخصص عفونی اطفال داده بود به اون مدارک و فرستادم و قرار شد فردا نظرش و بگه. ولی خداروشکر تبش قطع شده بود دیگه شبش چون میدونستیم احتمالا تب نمیکنه همسر گفت بذار بگم مامانم بیاد بالا سرش بیدار بمونه و تو بخواب یکم داغوووووون شدی هیلا. هیچی گفتم باشه  و شبش مامانش اومد . بعد من یکم بیدار موندم داشتم زرد و میدیدم مامانش رفت خو د و قرار شد بیدارش کنم. خلاصه ساعت سه خودش بیدار شد و هی اود گفت بیا برو بخواب من اومدم تو بخو نه که بشینی و این حرفا منم گفتم باشه اقا رفتم دراز کشیدم یه لحظه گفتم برم دستشویی اومدم دیدم پیش پسرم خوابش برده!!!!!!!!!! اقا چه خو ام رفته بوداااا :)))))))))) خلاصه دیگه دوباره خودم بیدار موندم و همون وسطا بیدار شد یهو دید من بالا سرشم پرید بنده خدا :)))) گفتم توروخدا شما بخو د خسته اید و اینا هی گفت نهههه خلاصه تا صبح تخت خو د :))) حتی داروی پسرمم یه ربع دیر داده بود که خودش البته زنگ زد اعتراف کرد:)))))))) هیچی دیگه اون روز شووری هی میگفت میخوام به مامانم زنگ بزنم بگم اگر خونه خودتون خوابت نمیبره بیا خونه ما تخت بخواب:))) آخه مادر شوهرم طفلکی بیخو داره یعنی شبا نمیتونه بخوابه برای همینم هی اصرار میکرد که اگر میخواید بالا سر بچه بشینید من بیام بشینم من که خوابم نمیبره و اینا شما استراحت کنید ولی خونه ما فکر کنم خواب داره اخه تختمون خیلییییییییییی باحاله و تشکش طبی خفنه و کولرمونم عوض کردیم حسااا خنک میشه خوراکه خوابه :))))) اون شبم پسرم و رو تخت خودمون خوابوندم که خنکش باشه حس دیگه مادر شوهرم هم اونجا دراز کشید حس خواب گرفتتش و خو د نوش جونش خداروشکر که پسرمم تب نکرده بود و اصلا نیازی نبوده گویا ی بیدار بمونه. ولی خب دیگه حس عذاب وجدان گرفت مخصوصا که فهمید من چند بار اومدم سر زدم دیدم خوابه بنده خدا :)))))))) چهارشنبه  هم خداروشکر امن و امان گذشت و عفونی هم بهم پیام داده بود که بیماری ویروسی هست و نگران نباش و کلی از گزارش کاملی که داده بودم تشکر کرده بود. چهارشنبه شب همسر گفت بذار باز بگم مامانم بیاد بیدار بمونه من استرس دارم و اینا گفتم بابا خودم بیدار میمونم نمیخواد. هرچی گفتم گفت نه بذار بگم گفتم بگوووو هیچی زنگ زد بهش گفت میای؟ اقا بگم نیومد باورتون میشه؟ :))) بعدش همسر انقدرررررررر ناراحت شده بود بنده خدا که خدامیدونهههه میگفت اقا من خوبه هیچی نمیخوام هاااااا. دو شب اومد موند یه شبشم که خو د امشبم که گفتم بیا اینجوری:)))) گفتم حالا فهمیدی چرا از ابتدای تولد بچه ها نخواستم ازشون کمک بگیرم؟ اقا بنده خدا توانش و نداره که نیست. همینه که هست. توام توقع نداشته باش ازش والا. ولش کن. فکر کن ی و نداری کمک کنه. همینقدرم کمک دستشون درد نکنه ولشون کن خودم نمردم که. با جون و دل بیدار میمونم بابا.

خلاصه اون شبم بیدار موندم و تند تند چک که تب نداشته باشه. علت استرسمون این بود که این تب لعنتی قطع و وصل شونده بود یعنی یه شب بود یهو یه شب نبود دوباره یه شب بود نمیشد رو نبودنش حساب کرد گفتیم چند شب مونیتور کنیم که اگر چند شب متوالی نبود خیالمون راحت شه شرش و کنده ویروس مز ف.

القصه پنج شنبه شب برادر شوشو امد و زنگ زدیم شام از بیرون اوردن پیتزا بود که افتضاح بود البته برای بچه ها جدا غذا درست کرده بودم داده بودم. بعدشم خوابوندمشون و دیگه کارامو و دوش گرفتم و تا به قر و فر م برسم بخوابم ساعت چهار صبح شد... کلا چون چند شب متوالی نخو دم انگار بیخواب شدم باز یعنی شبا بیخو میزنه سرم.

دیگه صبح مامانم بنده خدا اومد دستش درد نکنه یکم خو دم همسرمم بود البته. بعدش هم خوابوندیم بچه ها رو همسرم رفت سر کار و منم گفتم یه ت ی به موتوره بدم خاموش نشه دوباره:))))

امشبم احتمالا برم خونه خواهرم دلمون پوسید بابا بچه ها گناه دارن ولی خداروشکر که ویروس لعنتی رفت پی کارش....

همین دیگه.... فعلا بابای

منبع :
برچسب ها : ویروس نگو بلا بگووو - گفتم ,خونه ,بیدار ,پسرم ,مادر ,مامانم ,مادر شوهرم ,مادر شوهر ,بیدار بمونه ,بیدار موندم , خودش ,تخصص عفونی اطفال
ویروس نگو بلا بگووو گفتم ,خونه ,بیدار ,پسرم ,مادر ,مامانم ,مادر شوهرم ,مادر شوهر ,بیدار بمونه ,بیدار موندم , خودش ,تخصص عفونی اطفال
نمیذارم خاموش شی:)))

سلام

اقا دوباره موتورم افتاده به پت پت هااااا:؛)))

چهارشنبه قبل عید فطر به پیشنهاد من رفتیم خونه مامانم اینا وپنج شنبه ظهر مامانم رفتن خونه مامانشون مسافرت. ما هم خونه بودیم و خبر خاصی نبود البته چرا، پنج شنبه شب بچه ها رو بردم حیاط بازی حس و اوردم بالا شون کنم که زنداداشم زنگ زد بیاید شام بریم بیرون. دیگه رفتیم نشاط و بچه ها خسته بودن نموندن. شام و خورده نخورده بلند شدیم من یه دونه سارافن یدم و رفتیم خونه. فردای عیدفطر که میشد یکشنبه بردم وا ن بچه ها رو زدم که خب خیلی خیلی روز سختی بود که هفته ی سخت تری رو هم پیش رومون قرار داد. دوست ندارم از جزئیات اون اتفاقات بگم ولی از ته قلبم برای همه ی نی نی ها دعا که ان شاالله مشکلی براشون هرگز پیش نیاد. و تن همه ی نی نی ها سالم باشه. اقا یه چیز بامزه بگم. من از صبح ساعت هفت و نیم ، هشت تا شب ساعت هفت پیش پسرم میموندم بیمارستان. همسرمم میومد سر میزد بالا و میرفت پایین که مار داشتم دم دست باشه. خواهرمم تایم. ملاقات میومد بعد میموند تا هفت شب که باهم بریم. بعد مامانم میومد با دخترم خواهرم میرفت پایین دخترم و میگرفت مامانم میومد بالا پیش پسرم که اون ساعت خواب بود معمولا و من میرفتم با دخترم خونه خواهرم شامش و میدادم بازی می یکم و میخوابوندم و باز برمیگشتم بیمارستان تا ساعت یک و نیم دو که خیالم از خو دن پسرم راحت شه و برگردم خونه پیش دخترم باز و صبح بیام. بعد مادر شوهرمم یازده اینا میومد پیش مامانم که مامانم بتونه یکم بخوابه. اگر براتون سواله خب چرا اصلا مامانم میومد چون پسرم اصلا با ی نمیمونه فقط مادر شوهرم بیدار میموند که تبش و چک کنه و کلا تو تایم خوابش بود تا صبح که من میومدم و میرفتن هر دو.

حالا این وسطا مامان یکی از نی نی ها اومده به مادر شوهرم میگه مامان بچه روزا میاد پیشش شبا شما مامان بزرگا؟؟؟ مادر شوهرم میگه نه مامانش میاد فقط سر میزنه میره :)))))))))) بسم الله. کظم غیض میکنیمممممم :))))

به هرحال دستش درد نکنه چون همون شکلی اومدنش هم خیلیییییی بهمون کمک کرد مخصوصا به اینکه مامانم بتونه یکم استراحت کنه. به هرحال ادم باید انصاف داشته باشه. شبی که بازی ایران اسپانیا بود من خونه خواهرم بودم دخترم هنوز نخو ده بود برم پیش پسرم. شوهرم زنگ زد مامانش که امشب نه اینطورا بیا که من برم فوتبال ببینم اگر اشکالی نداره. که مادرشوهر گفته بود نه من نمیتونم و همون یازده اینا میام. همسر زنگ زد بهم شااااکییییی که مامان تو اینهمه زحمت میکشه صداش در نمیاد بنده خدا ولی مامان من یه امشب نیومد که من به بازی برسم انقدر دوست داشتم ببینم. حالا این وسط باید همسر رو هم دلدازی میدادم :))) گفتم بابا شاید توانش در همین حده خب بنده خدا. نمیشه که یکی داره لطف میکنه حالا توقع داشته باشیم ازش. همسر ولی میگفت اون مامان منه و من تاحالا ازش نخواستم کاری کنه حالا یک بار گفتم دو ساعت زودتر بیا. خلاصه که نشد که بیاد و به نیمه دوم رسید تقریبا و منم دخترم و خوابوندم باز برگشتیم بیمارستان. دور از حالا. ان شاالله برای ی پیش نیاد واقعا. ان شاالله فقط به خوشی و شادی و برای امر خیر مردم برن بیمارستان.

خلاصه پنج شنبه مرخص شدیم. رفتیم خونه مامانم دخترم و گفتم بردن اتاق که پسرم و ش کنیم و خودمم و لباسا رو ریختیم ماشین که الوده نباشه وقتی دخترم و میبینیم. دیگه بچه ها رو باهم روبه رو کردیم و ذوق ولی دخترم خیلی حساس شده بود و داداشش و یکم میزد.  اون شب اومدیم خونه و من خیلیییی حال روحیم اب بود ولی زود خو دم تا فرداش. اون روز جاری یک اینا اومده بودن تهران و منم گفته بودم بتونم میام پیشتون. خلاصه رفتم دوش گرفتم و اومدم بیرون داشتم خاضر میشدم که فشارای عصبی که رومون بود این مدت یکم بروز کرد و بحثمون شد یکم. همسر میگفت نمیام خونه مامانم حوصله ندارم خخخخ منم گفتم من بچه ها رو میبرم توام بهتره تنها نمونی بیای :))) زمونه برع شده والا هاهاهاهااااا.

خلاصه رفتیم اونجا و نهار هم ابگوشت بود و دلمه که خیلی خیلیییی چسبید. من انقدر خسته و پنجر بودم خدا میدونهههه همسر ساعت چهار عصر گفت برگردیم بذارمتون خونه برم دنبال کارم که من گفتم گرمه هوا میمونیم همین جا برو بیا، دیگه خلاصه رفت و اومد و اون روز ل کننده هم به هر ترتیبی بود گذشت. هفته گذشته هم خیلی عادی و معمولی گذشت و اتفاق خاصی نیافتاد چهارشنبه ش رفتم خونه مامانم اینا بچه ها خیلی دوست داشتن بریم ددر برای همین بردمشون اونجا. پنج شنبه هم همسر خونه بود و کولر هفت هزار انرژی برای خونه ید قبلی پنج هزار معمولی بود جواب نمیداد اصلا منو همسر و بچه هام به شدددددت گرماییییی الان دیگه هورا شدیم خونه رو میکنم یخچاااال:)) هم همیر سر کار بود و منم خونه بودم با بچه ها که از عجایب دیر بیدار شدن و ظهر نخوابوندم دیگه که شب سر وقت بخوابن دیگه مادرشوهر و پدرشوهر و برادرشوهر دو اومدن خونمون ماکارونی پختم و بردیم حیاط خوردیم جاتون سبز. الانم بچه ها رو خوابوندم برم بدو بدو لباسای همسر و اتو کنم تا بیدار نشدن و ظرفا رو بشورم و کارای اینشکلی م رو هندل کنم. 

مواظب خودتون باشید عنوان هم مربوط به موتور نوشتنم هست که نمیذارم خاموش شه:)))))

فعلا بابای


منبع :
برچسب ها : نمیذارم خاموش شی:))) - خونه ,مامانم ,دخترم ,همسر ,ساعت ,میومد ,خونه مامانم ,رفتیم خونه ,مادر شوهرم ,مامانم میومد ,شوهرم میگه
نمیذارم خاموش شی:))) خونه ,مامانم ,دخترم ,همسر ,ساعت ,میومد ,خونه مامانم ,رفتیم خونه ,مادر شوهرم ,مامانم میومد ,شوهرم میگه
محسن!

سلام

اقا گفتم تعجیل کنم در نوشتن دلتون واسم تنگ نشه. یعنی ببینا وسط شهرزاد گفتم واه! وبلاگ ننوشتم از شنبه. برم بنویسم با خیال راحت بیام شهرزاد ببینم. اگر براتون سواله پس دوقلوها چه میکنن؟ هیچی یکی یک لیوان اب دادم دستشون با یک کاسه ازین میریزن تو اون ازون میریزن تو این و فرش و پارکت و همه جا رو اری دارن میکنن و منم به تفریحاتم میرسم :))) کلا هم نهایتا یک ربع سرگرم شن اینجوری. پس باید تند تند بنویسم.

اقا شنبه کلا خیلی خسته بودم بعد بچه ها رو یک و نیم خوابوندیم تا سه و ده دقیقه اینا یکم به کارام رسیدم. اون روز باید برای قطع اینترنتمون هم میرفتم مبین نت. خلاصه حساا خسته بودم سه و ده دقیقه گفتم یکم بخوابم الانه که بچه ها بیدار شن نشون به اون نشون که پنج بیدار شدن اومدن بالا سرم به زووور بیدارم :))))) وای نمیدونستم خوشحال باشم که تونستم بخوابم سا ناراحت باشم که اینهمه خو دن!!! اخه من برای اینکه شبا زود بخوابن نمیذارم معمولا یک ساعت و نیم دو ساعت تو روز بیشتر بخوابن اونم قبل سه و نیم اینا. هیچی خلاصه گفتم ولش کن کاریه که شده و توفیق اجباری نصیب من شده. به همسر زنگ زدم گفتم اینطوریه و اینا خواب مشتی باید بریم جایی خسته شن. هیچی دیگه رفتیم یکم پاساژ گردی و من دو تا مانتو با قیمت مناسب از ال سی یدم. بعدش رفتیم اسباب بازی فروشی واه که همه چی چقدررررر غیر عادلانه گرون شده. دو تا کلاه لبه دار براشون یدم و رفتیم کافی شاپ نشستیم. خواستیم بستنی بخوریم من هیچ وقت تو کافی شاپ بستنی سفارش نمیدم. اگر بخوام سرد یا شیرین بخورم فقط شیک شکلات. یعنی نه هیچ چیز دیگه. عااااشق شیک شکلاتم. خلاصه  به خاطر بچه ها مجبور شدیم بستنی سفارش بدیم چون شبک شله و خوردنش براشون سخته. هیچی دیگه نشستیم مثل ادم های باحال چهارتایی بستنی خوردیم و وای که چقدررررر افتضاح بود یعنی هرچی بگم کم گفتم. من به زووووور تونستم یه اسکوپ و نیم بخورم. دیگه بلند شدیم برگشتیم خونه و بچه ها خو دن و ما هم نشستیم به فلم دیدن ولی چه دیدنی انقدررررررر اذیت کننده و اعصاب خوردکن بود که بعدش به خودمون میدادیم که نشستیم دیدیم. هیچی خلاصه  با کلی اعصاب داغون خو دیم که این و نمیخواستیم ببینیماااا چرا به اعتماد حرف دوستامون دیدیم. ولی بعد نشستیم نقدش و خوندیم دیدیم اصلا هدف همین اذیت های مخاطب بوده.

خلاصه یکشنبه صبح بیدار شدیم خیلییییی خسته بودم ظهر نیم ساعت چرت زدم بلند شدم رفتم کارگاه ارزوها بعد برگشتم خونه و دیگه مشغول بازی با بچه ها شدم و شامم شامی درست کردیم ولی زیاد نخوردن و همسر رفت باهاشون بازی کنه و منم اشپزخونه و خونه رو حس ییی تمیز و کمرم داشت میش ت بچه ها رو خوابوندم و نشستیم یکم دیدیم همسر خو د منم لباسای بچه ها رو پهن و لباسای همسر و اتو بعد دخترم نور سالن و دید بیدار شد دیگه راه افتاد نمیخواست بخوابه با بدبختی خوابوندمش. صبح امروز باز ل بیدار شدم ولی زود خودمو جمع و جور و صبحانه شونو دادم و بازم درست حس نخوردن خودم یه چیزی خوردم و شروع به کارای روتین خونه.

اقااااا معلوم شد محسن کیه. به مدیر ساختمون گفتم و بعد از تحقیق و بررسی معلوم شد از ساختمون ما نیست بلکه یک اقای مذهبی ای هست تو ساختمون بعلی اتفاقا ما میشناختیمش ولی اصلا تو کتمون نمیرفت این باشه. ما بهش میگیم پسر حاجی. دو ماه ایناس عروسی کرده. هیچی دیگه ب انقدررررر با همسر خندیدیم خدا میدونهههه . همسر میگه برم بگم پسر حاجی یه همچین صداهایی میاد بعد که گفت باشه رسیدگی میکنممم بگم از قدت خج بکششششش :))))) وای خدا خیلی اخه ضایعس هررر شب یا یه شب در میون ما از خج اب میشیم میریم تو زمین :))) الان دو سه روزه خبری نیست فکر کنم دوران طلایی خانومشه :)))))

همین دیگه. محسن هرجا هستی خدا ازت نگذره :))))

فعلا بابای

منبع :
برچسب ها : محسن! - گفتم ,همسر ,هیچی ,نشستیم , ,بیدار ,هیچی دیگه ,خسته بودم ,بستنی سفارش ,هیچی خلاصه
محسن! گفتم ,همسر ,هیچی ,نشستیم , ,بیدار ,هیچی دیگه ,خسته بودم ,بستنی سفارش ,هیچی خلاصه
من در پایان تعطیلات :))

سلام

خب تا اونجایی گفتم که قرار شد خواهرم اینا بیان بهمون سر بزنن. دیگه بعد از م و اینا با مامانم اینا و زن داداشم اینا قرار شد همه بریم خونه مامانم چون من اصلا حس و حال مهمونی بزرگ دادن نداشتم و واقعا خسته بودم از طرفی داداشم اینا هم میخواستن خواهرم و ببینن هیچی دیگه قرار شد بریم اونجا شامم من ماکارونی پخته بودم و قرار شد با خودم ببرم. برای بچه ها هم مرغ گذاشته بودم. مامانم و بچه ها رفتن خونه مامانم یعنی خواهرم اینا اومدن سر راه برشون داشتن. منم بدیوووو بدیووووو کارای خونه رو و فقط موند اتاق بچه ها. دیگه شوهر خواهرمم اومد و قرار شد با کمک شوور جان به تخته های تخت حیاط سیلر کیلر بزنن. تند تند غذاها رو جمع دسته بندی و سفارشای لازم و و پیتیکوووو پیتیکوووو رفتم خونه مامانم. اون شبم شب احیا بود دیگه از ترس حا پارک ماشین نبردم با یه عالمه بار و بندیل دستم افتاد :((( اونجا دیگه کلی بچه ها باهم بازی و خداروشکر خوش گذشت. همسر اومد و شامشو خورد و نخود نخود شدیم.

چهارشنبه صبح باز یکم بیشتر خو دم و ظهر همسر رفت دنبال کاراش و گفت دو سه ساعته میاد نشون به اون نشون که هفت و نیم شب هنوز نیومده بود. دیگه من خلقم تنگ شده بود و بچه ها هم بهانه میگرفتن برای شام هم ته چین درست کرده بودم ى ماکارونی هم از شب قبل مونده بود زنگ زدم بهش که غر غر کنم یکم درست چند صانیه قبلش خواهرم زنگ زد شب بریم پارک؟ من روزش گفته بودم میای پارک گفته بود نه. بعد مامانم خیلی دوست داشت بیاد منم به خواهرم گفتم ولی بعدش دیگه دیدیم نمیاد پشیمون شدیم. ازون طرف اون نمیدونست پشیمون شدیم زنگ زد که کجا میرید منم بیام، منم بچه ها رو حاضر کرده بودم ببرم خونه مامانم کمتر بهانه باباشونو بگیرن. که دیگه دیدیم اینطوریه گفتم بریم پارک. زنگ زدم همسر اومدنی نون ساندویچی و کالباس بگیره و اومد سکم دیدم خلقش تنگه. خودمم که قاطی بودم دیر اومده :))) دیگه تو ماشین پرسیدم چرا ناراحتی گفت کاش با من م میکردی من از خستگی داغونم و حال دویدن دنبال بچه ها رو ندارم دیگه داستان و تعریف و عذرخواهی . تو پارک بچه ها کلی بازی و برگشتیم خونه.

یکمشائل ناامید کننده و غصه خورنده ای تو خانواده مون در جریانه که خب من ازش هیچی نمینویسم ولی ذهنم مدام درگیره و یه جورایی پس ذهنم نمیذاره بهم خیلی خیلی خوش بگذره. سپردم به خدا.

دیگه تا دیروقت دیدیم و خو دیم.

پنج شنبه صبح طبق روال عادی همسر رفت سر کار و عصر هم نزدیک شش اینطورا رفتیم خونه مامانم .بچه ها این روزا که بلنده حوصله شون تو خونه خیلییییی سر میره مامانم اینا یه عالمه وسیله های بازی مهد کودک مثل سرسره و الا کلنگ و ... دارن میبرم اونجا بازی میکنن انرژی شون تخلیه شه. دیگه همسر هم اومد و شام کوکو سیب زمینی خوردیم و نخود نخود اومدیم خونمون.

صبح باز یکم بیشتر خو دم و خیلی ل شدم. دیگه بلند شدم به کارام رسیدم و یکمم دوباره ظهر از فرط خو دم با بچه ها که یک ساعت بعد بدخواب بیدار شدن و دیگه زدن تو فاز کج خلقی. قبل خواب قول گرفته بودم از همسر بریم من یکم لباس ب م. دیگه شام بچه ها رو گذاشتم، کباب تابه ای، برنج انداختم تو پلوپزشون و برای اولین بار بود دستم نبود مقدارش. ازون طرف هم ته چین ماهیچه درست برای اولین بار. خلاصه همسر گفت بریم خونه مامانم منم تو ذهنم پروژه ید مانتو رو بستم چون اصلا دوست ندارم وقتی میخوام ید کنم همه ش هول باشم. دیگه همسر هی زود باش زود باش کرد گفتم بابا من تازه میخوام دوشم بگیرم این همه کار فکر کن بدون دوش از خونه در بیام :| همسر هم گفت نهههه اینطوری دیر میشههه گفتم نمیرم برای مانتو بذار یه روز دیگه. دیگه تند تند وسیله جمع کردیم همسر هم اعصابش خورد بود یکم با پسرم کل کلشون شد و اعصاب من خورد شد. پسرم میخواست تو پارکینگ بدو بدو کنه خودشو بماله همه جا، من عین خیالم نیست ولی همسر تو این موارد خیلی پاستوریزه س و دوست نداره بچه خودشو جایی بماله دیگه بغل کرد گذاشت تو صندلیش اونم قشقرق به پا کرد بیا و ببین. خلاصه با اعصاب خورد راه افتادیم ولی نهایتا تو ماشین صلح برقرار شد. تو راه شکلات یدیم یکم و سرشون و گرم کردیم و بعد رسیدیم. پدر شوشو معلوم نبود از چه دنده ای پاشده بود تا لحظه ا اصلااااااا منو تحویل نگرفت. اصلا هاااا بعد قدیما اگر بود کلی ناراحت میشدم دیروز ولی عین خیالم نبود و با خودم گفتم اینطوریه دیگه با خودش قهره بعضی وقتا :)))) نمیتونم عوضش کنم که. بنابراین لنگ روی لنگ انداخته و از شبم نهایت استفاده رو و اتفاقا هم کلی بهم خوش گذشت و نذاشتم اصلا اوقاتم تلخ شه. راستش ماه ها ست شاید حتی یک سال شده باشه که دیگه اصلاااا برام مهم نیست ی ازم خوشش میاد یا نه، رفتارم و میپسنده یا نه ، من همینم. من ادم ها رو همینطوری قبول میکنم و اونام مجبورن منو همینطوری بپذیرن، اگر نمیتونن مشکل خودشونه من اوقاتم و تلخ نمیکنم.

شب هم تا نزدیک چهار صبح کارا رو و لباسا رو جمع از رخت پهن کن و لباس جدید شستم و پهن و کلیییی کار مفید و کت که دستم بود و تموم و خو دم ولی چه خو !! همه ش انگار بیدار بودم ولی صبح هفت بیدار شدم و با این خوابالودم نسبت به وقتایی که تا ده اینا بخوابم سر حال ترم خداروشکر.

حالا بشه عصر یکم میخوابم. فعلا بابای


منبع :
برچسب ها : من در پایان تعطیلات :)) - همسر ,مامانم ,خونه ,اینا ,گفتم ,بریم ,خونه مامانم ,دیگه دیدیم ,کرده بودم ,پشیمون شدیم ,برای اولین
من در پایان تعطیلات :)) همسر ,مامانم ,خونه ,اینا ,گفتم ,بریم ,خونه مامانم ,دیگه دیدیم ,کرده بودم ,پشیمون شدیم ,برای اولین
تولد بازی

سلام

صبح زیبای شنبه تون بخیر

ما ساعت هفت بیدار شدیم و الان هم نهارمون آماده س هم صبحانه خوردیم گفتم تا بچه ها دو دقیقه مشغولن تند تند بنویسم. 

چهارشنبه عصر مامانم گفت داداشم اینا میخوان بیان خونه شون منم گفتم میام بعد شنیدم که بابام خسته س گفتم پس ولش کن ما نمیایم و خونه موندم. مامانم رفت خونشون. برای شامم فکر کنم قورمه سبزی گذاشته بودم که حس طرفدار داشت. من خودم اصلا قورمه سبزی دوست ندارم و اونایی که دوست دارن و درک نمیکنم اصلا. کلا خورشی نیستم و فقط فسنجون و دوست دارم و درک میکنم :))))

پنج شنبه افطاری دعوت بودیم. دیگه تا عصر همینطوری گذشت و برای شام بچه ها شامی درست کردیم با مامانم و پلو هم گذاشتم ى برداشتم. قبلا هم گفتم من همیشه غذای بچه ها رو برمیدارم چون نمیدونم اونحا غذا چیه و کی حاضر میشه. خلاصه رفتیم و از قضا بچه ها گرسنه شون بود بهانه میگرفتن منم عذاشونو دادم و سر سفره افطار یکم کلافه شده بودن دیگه. میخواستم بردارم ببرم خونه که میزبان نذاشت و خواهش کرد بمونم واقعا زیادی به من لطف دارن این خانواده. خلاصه که بعدش رفتیم خونه مامانم و همسر اومد دنبالمون شام خورد و رفتیم غذای خواهرم اینا رو هم از دم در دادیم ى رفتیم خونمون. اومدیم یه دونه ببینیم که من اولش و دیدم خوشم نیومد و پایه مشدم ببینیم همسر هم خاموش کرد خسبیدیم.

صبح من یکم بیشتر خو دم و بعدش بلند شدم تند تند کارامو برای تولدم مهمون داشتم. دیگه ژله و سالاد درست و شامم دوباره قورمه سبزی گذاشتم درخواست داده بودن :))) برای بچه هام کوفته قلقلی درست ماست و خیارم درست و همسر هم سالاد میوه رو درست کرد و رفت دنبال کاراش. دیگه منم رفتم دوش گرفتم و اون شبم حساااا خوش گذشت و فقط ضد حال این بود که پسری لیز خورد رو زمین بچه ها رو پارکت اب ریخته بودن طفلک معصومم دو تا بینی ش خون فواره زد دیگه من قلبم ریش ریش شد ولی مدام میگفتم عیب نداره عیب نداره که نترسه. دماغش باز کرده حس . بعد از افطار و شامم و کیک و تولد بازی و مختصر ی کردیم و بعدش نخود نخود هرکی رفت خونه خودش. بعد وسط مهمونی بحث همون بیه افتاد و همه گفتن واااای اون معرکه س و عالیه و اینطوره اونطوره دیگه با بدبختی تحمل و دیدیم ولی ا ش قیافه من شبیه کوچه بن بست شده بود :l

هی به همسر میگفتم تو منووووو گول زدی این مز ف و بیینم :))) خلاصه بعدش یکم کتاب خوندم و ساعت چهار صبح خو دم :((( انگار مجبوووووورم!!!! خب بخواب لامصب. من یه اخلاق بدی دارم که دقیقااااا دخترم مثل منه. ازون ور بخوابم ازین ور خوابم نمیبره. صبح چون یکم بیشتر خو دم، شب تاوان دادم :(((( صبحم ساعت هفت بیدار شدم و کارامو و با بچه ها بازی و ماه عسل دیدم و الانم هرکی به کار خودش مشغوله و این وسط مسطا هی سواشون میکنم نزنن هم دیگه رو :))) کلا همه ش سر چیزایی که ازش یه دونه س دعوا میشه :l 

دیگه همین ... از بانو آشتی تشکر میکنیم که موتور منو روشن کرد. بیخودی نیست که عاشقشم.

فعلا بابای

منبع :
برچسب ها : تولد بازی - درست ,خونه ,همسر ,بعدش , ,رفتیم ,درست ,قورمه سبزی ,تولد بازی ,کارامو
تولد بازی درست ,خونه ,همسر ,بعدش , ,رفتیم ,درست ,قورمه سبزی ,تولد بازی ,کارامو
من در ابتدای تعطیلات :)))

سلام

اقا نه هااااااا انگار جدی جدی موتورم روشن شده :))))

خب جونم براتون بگه گویا مادر شوشو و خواهر شوشو اینا چندباری بهمون زنگ زده بودن و ما متوجه نشده بودیم. اخه گوشیامونو سایلنت میکنیم میذاریم تو ارتفاع بچه ها نبینن. القصه، دیگه همیر همون شب زنگ زد بهشون و گفتن میخواستن بیان خونمون. دیگه گویا خواهرش همون شب برگشته بود شهرشون. شنبه زنگ زدم به همسر گفتم بیا بریم خونه مامانت اینا که دلتنگن اذیت نشن. راستش دو تا علت داره اینکه دوست دارم بچه ها رو منظم ببرم ببینن. یکی اینکه هلاکویی متتقده پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها و و و عمو و دست و پاهای عاطفی بچه ها هستن و نباید با قطع رابطه فرضا این دست و پاها رو قطع کنید چون در وهله ی اول بچه تون اسیب میبینه. پس بهتره چشمتون رو روی خیلی چیزها و دخ ها ببندید و بچه ها رو وارد دنیای کثیف و زشت بزرگترها و اختلافاتشون نکنید. مورد دوم اینکه اونا بی نهایت بچه ها رو دوست دارن و بهشون لطف دارن من خودم یک بازه ای از برادر زاده م دور بودم و میدونم چقدر سخته و درد داره. دوست ندارم دلتنگی بکشن و اذیت بشن چون معتقدم اگر من باعث این دوری بشم کارما جواب کارم و میده و زمین گرده. دیگه حالا خودشون اگر سرشون گرمه و دورن و ... مهم برام اینه که من باعث کم دیدن نباشم و خدا میدونه بیشتر وقتا که میریم به زور منهههه چون همسر نود درصد اوقات میگه دوره و حال ندارم.

خلاصه که زنگ زدیم و باز من راننده بودم و دوباره پسرم بالا اورد تو ماشین. فهمیدم علتش اینه که قبل رفتن خیلییییی میوه میخوره و وقتی سوار ماشین میشه حالش بد میشه. رسیدیم اونجا و مامانش کتلت درست کرده بود دیگه برادر شوشو ٢ هم اومد و دور هم خوردیم و یکم گپ و گفت کردیم و دیگه ساعت نه و نیم من حس دارم بیهووووش میشم بلند شدیم اومدیم خونمون. شبش هم نیم ساعت از دار ت اورز رو دیدیم و من دیگه خوابم برد. فرداش که میشد یکشنبه بیدار شدیم کله سحر و روز از نو.... عصرش داداشم اینا اومدن خونمون و من تازه ورزش کرده بودم میخواستم دوش بگیرم که زنداداشم گفت یه لحظه بیا پشت پنجره دیگه رفتم دیدمشون و کلی جیغ جیغ اومدن تو و من رفتم دوش گرفتم. داداشم روزه بود خو د و من بچه ها رو گذاشتم تو کالسکه بردم بیرون یه سری ید کنم و زن داداشمم بچه ها رو برد پارک. میخواستم نیم ساعته برگردم نشون به اون نشون که هشت و نیم برگشتم ...از بسسسسسس که این تهران سیستم پیاده رو هاش افتضاحه. تازه کالسکه بچه های من عرضش نود هست ولی تو پیاده رو قدم به قدمممم ازین میله ها بود که میذارن موتور نتونه رد شه ولی دریغ که کالسکه ی منم رد نمیشد یعنی مثلا فکر اون ی که کالسکه داره رو ن ... بعد هی باید دور میزدم برمیگشتم به اولین پل که اگر شانس یاری میکرد و جلوش ماشین پارک نبود!!!!!!!! برم از وسطططط خیابون بچه ها رو رد کنم برم. یعنی حماقت تا کجاااااا؟؟؟ با کلی ترس و استرس بالا ه رفتم و اومدم و تصمیم گرفتم دیگه هیچ وقت ازون مسیر نرم. حیف که هرچی ام زنگ بزنی و پیگیری کنی جوابگو نیستن. 

خلاصه اون شبم اومدیم خونه و افطاری و شام خوردیم شامم استانبولی پخته بودم و دیگه رفتن ما هم بچه ها رو خوابوندیم و ادامه ی بش و دیدیم و خسبیدیممممم.

دوشنبه هم تعطیل بود من یکم بیشتر خو دم ساعت هفت همسر بچه ها رو گرفت دیگه بیدار شدم یکم با هم احتلاط کردیم تا ظهر که من باید میرفتم کارگاه ارزوها ماشین و برداشتم برم که زود بیام حالا بگرد دنبال جای پارک :|

دیگه رفتم کارامو و اونجا تصمیم گرفتم شب بچه ها رو ببرم پارک بدو بدو اومدم خونه قیمه و برنج گذاشتم و ژله رولی هم حاضر و وسیله جمع و بچه ها رو گذاشتیم تو ماشین و داداشم اینام اومدن از حلو خونه ما باهم رفتیم پارک. همسر هم سر کار بود و ازونجا بهمون پیوست دیگه انقدر بدو بدو کردیم دنبال بچه ها نصف شدیم هههههه ههههه.

شب هم برگشتیم  سون رو دیدیم و خو دیم. دخترم یکم بیخواب شده بود هی تو خواب مامان مامان میکرد و هرچی غلت میزد خوابش نمیبرد لباس خنک تنش فایده نداشت اب دادم فایده نداشت خلاصه که کلافه بود. امروز باز یکم بیشتر خو دم بلند شدم همسر و فرستادم بره دوش بگیره و بخوابه و با بچه ها سه تایی خونه رو تمیز کردیم جارو کشیدیم و رو فرشی رو تازه مرتب کرده بودم که مامانم اومد و بچه ها رو بردیم و بعدش نهارم دادم و دیگه همگی از خواب بیهوووووش شدیمممممم. الان هم منتظر خواهرم اینا هستم قراره بیان یک سری بهمون بزنن میخوام پاشم ماکارونی بپزم بچه ها هم مشغول بازی ان... همین دیگه.

فعلا بابای

منبع :
برچسب ها : من در ابتدای تعطیلات :))) - ماشین ,خونه ,پارک ,همسر ,کالسکه ,کردیم ,فایده نداشت ,بیشتر خو دم ,تصمیم گرفتم ,کرده بودم
من در ابتدای تعطیلات :))) ماشین ,خونه ,پارک ,همسر ,کالسکه ,کردیم ,فایده نداشت ,بیشتر خو دم ,تصمیم گرفتم ,کرده بودم
تولد برادرشوشوی اردیبهشتی در داد

سلام

ب برادر شوشو ٢ ساعت نه شب اومد. اخه من از دست این پسر چیکار کنم یک میلیارد بار بهش گفتیم زود بیا که خواب بچه ها بهم نخوره ولی کلا کاری به ما نداره کار خودشو میکنه :)))) خلاصه اومد و حسااا سو رایز شد بچه ها انقدر خوشحال شدن خدا میدونههه دخترم زش خج میکشید نمیدونم چرا ولی پسرم ذوق میکرد و دور خونه میدوید. خلاصه کادو رو دادم که کوچیک بود براش و قرار شد ببرم عوض کنم. بعدم شام اومد و بسیار بی کیفیت بود قشنگ انگار مونده بود. ولی خب دیگه چاره چه بود؟ مجبور شدیم همونو به زورررر بخوریم. دیگه کلی بازی بچه ها و خونه و آشپزخونه رو مختصر جمع و جور کردیم و ساعت ده و نیم از برادر شوشو عذرخواهی بچه ها رو خوابوندیم خودمم یه لحظه خوابم برد چشم باز دیدم رفته شووری گفت عذرخواهی کرد و رفت گفتم ای وای میخواستم کیک بدم ببره برای خودش و همخونه ش که خداروشکر همسر گفت خودم دادم بهش دستت درد نکنه.

تازه رفته بودیم بساط تخمه اورده بودیم فوتبال و ببینیم که پسرم نق ن بیدار شد دیگه همینطوری با چشم بسته تا ساعت دوازده تو بغل من و همسر غلت زد و هی مامان و بابا کرد. همینطوری که تو اتاقشون دراز کشیده بودم شیرش میدادم یهو دیدم وای یه مکالمه ی درب و داغونی به وضوووووح تو اتاقشون شنیده میشد. مو به تنم سیخ شده بود. صدای داد های یک زنی میومد که با گریه میگفت نه محسن توروخدا اونطوری نکن دردم میاد :l بعد همینطووی با گریه میگفت این الان مثلا بوس بود؟ :l و هی با گریه و داد و ناله جمله ی اول و تکرار میکرد و مرده م یهو گفت به جهنم و درک که دردت میاد و سر و صدای ناجوری در اتاق پیچید :l میخواستم آب شممممم برم تو زمین، انقدرررر صدا واضح بود انگار قشنگ از تو خونه ما میاد. پنجره سمت حیاط باز بود و احتمالا پنجره ی اونام باز بوده. دیگه با ترس و لرز اومدم بیرون به همسر ماجرا رو گفتم و اینکه خیلی بده این چه وضعشه و اینا که همسر گفت متاسفانه این بار اول نیست. حالا نمیدونیم از کجا ممکنه صدا اومده باشه چون طبقه بالای ما که دو تا دختر مجرد هستن و طبقه سوم هم یک پسر مجرد که متارکه کرده و طبقه چهارم هم یک خانم و اقای ابرومندن که یه دختر هفت ساله م دارن. حالا قراره من خیلییییی ریز امار همسایه ها رو از مدیر ساختمون بگیرم بفهمیم کی تو خونه ش محسن داره :))) که براشون یادداشتی چیزی بذاریم و بگیم صدای ...شویی شما بلند است :l خج  هم خوب چیزیه والا. انقدر ب اعصابم خورد شد خدا میدونه خب شاید ادم بچه نوجوون داشته باشه تو خونه نباید یکم به حریم خصوصی خودت و بقیه احترام بذاری اخه؟ خلاصه که اینم از این و دیگه یکم کتاب خوندم . الان کتاب پیرزنی که قوانین را زیر پا گذاشت دستمه. هدی برام زحمت کشیده و یده. نمیدونم هدی رو تو اینستاگرام میشناسید یا نه. القصه اون و یکم خوندم و بعد بیهووووش شدم. صبح ساعت هفت و نیم وروجکا بیدارم بلند شدم دیدم از خنکی هوا بدنم داره مور موووور میشه. کولر و روشن کرده بودیم ب، هوا هم به خودی خود خنک بود حس عالی و دلپذیر شده بود، کیف مم بلند شدم چایی دم صبحانه شون و دادم و لایو گرفتم. نهارم امروز خداروشکر دارم و لازم نیست چیزی درست کنم گفتم بنویسم یکم. امروز هم باید ببرم ان شاالله اون لباس برادر شوشو رو عوض کنم و اگر فرصت بشه یه دوساعت وقت پیدا کنم بخسبم، چشمام از بس خواب داره، میسوووووزه. 

من برم فعلا، تلاشم برای روشن شدن موتور نوشتنم واقعا ستودنیه خخخخخ

بابای 


منبع :
برچسب ها : تولد برادرشوشوی اردیبهشتی در داد - خونه ,همسر ,ساعت ,بودیم ,صدای ,میاد ,برادر شوشو ,گریه میگفت
تولد برادرشوشوی اردیبهشتی در داد خونه ,همسر ,ساعت ,بودیم ,صدای ,میاد ,برادر شوشو ,گریه میگفت
خواب دیدن است

سلام

دیروز ظهر بچه ها رو که خوابوندم رفتم کارگاه ارزوها تو راه هم خواستم لباس برادر شوشو رو عوض کنم که بسته بود. موند برای امروز یا فردا. بعد یکم کارامو رو به راه و برگشتم خونه. دخترم بیدار شده بود و حوصله نداشت گریه کرد پسر جان رو هم بیدار کرد. اینا شروع بدخلقی و نق و نق. دیگه کارامو تند تند و با مامانم حاضر شدیم بچه ها رو هم حاضر کردیم. مامانم بچه ها رو برد خونشون منم منتظر پیک بودم. دیروز یکی از بهتریییییییییییییین هدیه های زندگیم و گرفتم یکی از دوستای اینستایی م عییییین ساعت بچگی هام و برام هدیه فرستاد. انقدر از ب تا الان هی بازش نگاه بستم که ساعت بیچاره رنگش پرید:)))) ولی بی نهایتتتتت خوشحال شدمممم حالا میخوام براش بند خوشگل ب م و باتری ام بندازم رسما هورا شم:))) خلاصه مامانم که بچه ها رو برد منم پیتیکووووو پیتیکوووو رفتم ساعت سازی ساعتا و بنداش و نگاه و عروسک بچه ها رو باتری عوض ، برای بچه ها ساعت اسپایدرمن و کیتی یدم و رفتم بانک یه پولی کارت به کارت ى بدیوووو بدیوووو رفتم خونه مامانم اینا. بچه ها کلا رو مود نبودن. داداشم اینا هم اومدن و دور هم بودیم همسر هم اومدنی برام از گیشا جایزه گرفته بود . منم نشسته م سر کمد م تو خونه بابام اینا و یادگاری ها روکشیده بودم بیرون نگاه می . همه اعضای خانواده بابت رقت قلب دوستای اینستاگرامم منقلب شده بودن و هی دعاشون می که وای چقدر قلب بزرگی دارن که از داشته ی خودشون برای تو میگذرن... منم که همینطوری فرت فرت اشک هام میومدن از دیدن ساعت بچگی ها. مخصوصا که عیییین ساعت خودم نو و تمیز مونده بود. اخه من خیلییییی مواظبش بودم. اخیییی یادش بخیر.

خلاصه که اینطوری.... شب هم برکشتیم خونه و من دیگه داشتم بیهوش میشدم اول در مقابل پیشنهاد خواب همسر مقاومت می و میگفتم نه نخو م ببینیم ولی. نفهمیدم کی غش :)))) فقط یادمه به گریه شدید پسری  بیدار شدیم که هرکار کردیم ت نشد من و رسما هل میداد. گوشش و انقدر کشید که حدس زدم شاید گوشش درد کنه مجبورا استامینوفن دادم ولی الان میبینم انگار بیخودی دادم :)))))))) 

صبح هم با خوابالودگی وحشتنااااااک بیدار شدم و خیلی خسته ام ولی پاشدم جاهاشونو عوض صبحانه دادم و نهار و گذاشتم الانم منتظرم مامانم بیاد ان شاالله و در خدمت شما هستم.

فعلا بابای

————————-

بعدا نوشت: اقا یک مسلمونی پیدا نشد به من بگه اخه عنوان به متن چه ربطی داشت :)))) یادم رفت بگم که ب با اینکه نسبتا زیاد و خوب خو دم ولی انقدرررررر خواب دیدم که همه ی خوابم ضایع شد. ظهر هم بچه ها نهار نخوردن و خو دن. منم دیگه مشغول کارا شدم و شهرزاد دیدم و هرکار خوابم نبرد. دیگه بیدار شدن اومدن یکم آتیش تو اتاقم سوزوندن و بعدش من اومدم سراغ شام و کارای اشپزخونه و اونام بازی و دعوا :l برم سواشون کنم و امروز ماه عسل و شنیدم جالبه کارامو تا اون موقع م که ببینم.

فعلا

منبع :
برچسب ها : خواب دیدن است - ساعت ,مامانم ,اینا ,بیدار ,خونه ,دادم ,نگاه ,ساعت بچگی
خواب دیدن است ساعت ,مامانم ,اینا ,بیدار ,خونه ,دادم ,نگاه ,ساعت بچگی
پارک

سلام

دیروز صبح بیدار شدم صبحانه بچه ها رو دادم و برای نهارشون سوپ گذاشتم ولی درست و حس نخوردن بعدش بردیمشون و لباس پوشوندم و داشتن بیهووووش میشدن خوابوندمشون و رفتم ارایشگاه زدم ابروها رو به باد دادم و موهامم کوتاه . کوپ این سری رو اندازه کوپ سری قبل دوست ندارم ولی بدم نشده حالا. بعدش اومدم خونه و تند تند کارامو چون تو راه زن داداشم پیشنهاد داده بود افطار و بریم پارک. دیگه اومدم وسایل شام و اماده و مامانم درست ش و متقبل شد و منم با بچه ها سرگرم بودم بعد رفتم نون و خیارشور یدم برگشتم چایی و وسایل بچه ها رو حاضر و رفتیم پارک. همون اول کاری پای دخترم رفت تو باتلاق :l  دیگه من بردم دستشویی پاهاشو شستم و بعد یهو دیدم صدای سرفه مردونه میاد سرم و اوردم بالا دیدم از تو پشت سریم یک اقای سبیل چخماخی زل زدم بهم :))) هیچی دیگه تو هول و ولا اشتباهی رفته بودم مردونه قیافه یارو هم داد میزد مصرف کننده س :)))) هیچی دیگه دخی و زدم زیر بغل و الفرااااار بیرون دستشویی همسر و دیدم که داره دنبال ما میگرده دیگه دخی و دادم بغلش و اومدیم بریم سمت جایی که مامانم و داداشم اینا نشسته بودن ولی باز طبق معمول قسمت جغرافیای مغزم گند زد و گم شدیم :)))) بعد کلی گشتن پیدا شدیم و یک لقمه غذا خوردیم و گربه ها اومدن دورمون هیچی دیگه وروجکا افتادن دنبال گربه ها و کلییییی بازی و هی خوردن زمین هی پاشدن و دیگه انقدر خسته شدن و خسته شدیم من و همسر که پاشدیم برگشتیم خونه. بعد در خونه دیدیم یه اقای نا اشنایی وایساده به همسر گفتم فکر کنم محسنه :))) دیگه کلی خندیدیم و اومدیم تو همسر رفت دوش بگیره بیاد ولی من خوابم برد از خستگی:))) چشمم و باز دیدم ساعت دو و نیمه رفتم اشپزخونه دیدم زیر کتری روشنه و داره میسوزه خاموشش یکم وسیله ها رو مرتب دیدم چشمام باز نمیشه واقعا دیگه گرفتم خو دم تا هفت که بچه ها پاشدن ولی کلا خسته و خوابالودن و رو مود نیستن مخصوصا پسری. هی نق میزنه . مم به شدددددت درد میکنه انگار آبسه کرده دارم از درد میمیرم.

راستی... امروز سی سالگی رو راهی رفت. اولین روز از سی و یک سالگی م مبارکم باشه :)

فعلا بابای.

منبع :
برچسب ها : پارک - همسر ,شدیم ,خسته ,هیچی ,خونه ,پارک ,هیچی دیگه , دیدم
پارک همسر ,شدیم ,خسته ,هیچی ,خونه ,پارک ,هیچی دیگه , دیدم
ویروس بی ادب
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
منبع :
برچسب ها : ویروس بی ادب - مطلب
ویروس بی ادب مطلب
عقیقه و کوروش!
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
منبع :
برچسب ها : عقیقه و کوروش! - مطلب
عقیقه و کوروش! مطلب
داستان اینستاگرام و رمزی شدن وبلاگ
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
منبع :
برچسب ها : داستان اینستاگرام و رمزی شدن وبلاگ - وبلاگ ,مطلب
داستان اینستاگرام و رمزی شدن وبلاگ وبلاگ ,مطلب
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است یاسمین فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © Yasamin 2016-2017