بعضی وقتها یک نفر در پس زمینه ی ذهنم یکباره میپرسد حالا چه میخواهی ؟

راستش را بگویم شاید 50درصد مواقع اش را دلم میخواهد به خواب عمیقی بروم ...20 درصد موسیقی ای گوش کنم که خسته ام نکند 20 درصد اینکه فلانیها حال و روزشان خوب باشد و 10 درصد مواقع دلم میخواهد ...دلم میخواهد عاشق بشوم اینکه مثلا یک نفر را انقدر دوست داشته باشم که حاضر شوم هرکاری م تا خوب باشد یا یک هیجان از نوع داغش که مثلا باعث شود آدم شعرهای عاشقانه بنویسد و مدام بگوید دوستت دارم فلانی انقدر دوستت دارم که میشود اینجوری که هستی فقط به صرف بودنت شب را راحت تر بخوابم یا از یک سری چیزها برایت بگویم که خوب میدانم ی به جز تو درکشان نمیکند اینکه بتوانم روحت را ارام لمس کنم اینکه مثلا بتوانم یک شب تمام به جای تمام چیزهای وحشتناک عذاب اوری که تا سرم را روی بالش میگذارم تو مغزم جا خوش میکنند به تو فکر کنم یا درگیر این باشم که کجایی و داری چکاری میکنی و آیا حال و اوضاعت خوب است یا نه اینکه بتوانیم مثلا برای چند دقیقه هم که شده حس قشنگی به هم بدهیم یا اینکه کنار هم حس نامرئی بودن نداشته باشیم حتی وقتی که کنار آدم های دیگر تنهاییم اینکه مثلا هیچ وقت مجبور نشویم تهوع و استفراغ های توی فکرمان را قورت بدهیم و نقش بازی کنیم که ای لعنتی من چیز بهتری هستم از این کوفتی که میبینی بعد ا همه این ها یک نفر باشد که وقتی رفت ادم هیچ وقت هیجانش فروکش نکند

ولی خب میدانید این سیاه انگاری های لعنتی من همیشه کار دستم داده مثلا اینکه تا یاد گرفته ام و تا دیده ام ادمها هرچه بهم نزدیکتر میشوند دورتر میشوند محافظه کار تر میشوند عادی تر میشوند بعد دیگر هیچ چیزی طعم اول خودش را ندارد هیچ موسیقی ای مثل اولین بار شنیدنش فوق العاده نمیشود هیچ بویی مثل اولش پر از حس های خوب نمیشود ...همه چیز هم عادی میشود هم به مرور زمان در عین اشنایی غریبه بعد یکباره ادم به خودش می اید میبیند از یک تصویر اشنا یک حس تکراری فقط قابش اشنا و تکراری است بقیه اش از دم غریبه و نا اشنا است مثل یک حجم پوک و خالی ...اینکه بعد از یک مدت دوست داشتن مثلا میشود یک نفر را انقدر دوست داشت که خیلی چیزها را به او نگفت و پنهان کرد تا خاطرش آزرده نشود بعد از اینها کم کم همه چیز پوچ میشود انگار همه چیز رنگش میپرد تو می مانی و تمثالی از یک به اصطلاح دوست داشتن ...تو می مانی و توهم ی ری حس را داشتن انهم به دنبال عادت به حس داشتن این است که همیشه توی ذهنم میپیچد آدمها شاید فقط عاشق حس هایشان می شوند ...

+شعر ماه و ماهی شاید به خوبی همه این ها را تصویر میکند...