.

.

.

دوران طفولیت، به لُطف نسبتِ دور فامیلی، هرازگاهی همبازی بودیم. بر خلاف بنده که به شهادت تمام اطرافیان، آروم و بی سروصدا بودم و از ابتدای تولد، حضور یا عدم حضورم براشون یک کیفیت ثابت به همراه داشت (و همین الانم همینطوره. چون ی ـ به درستی و به حق ـ آدم حسابم نمیکنه!) اما اون پسر شر و شور و پر سرو ص بود و هردوی ما با وجود تمام این اختلافات همبازی های خوبی بودیم.

.

ای کاش زمانی که بزرگ میشیم بازهم بتونیم با پذیرفتن اختلافات و قبول اونها مثل آدم در کنار هم بازی کنیم. چرا که زندگی هم در واقع نوعی بازیست ولی زیادی جدی میگیریمش و زمانی متوجه این اشتباهمون میشیم که دیگه خیلی دیر شده

.

چون ای محل س تمون مختلف بود چند سالی از هم دور بودیم تا اینکه در دوران دانشجویی در تهران دوباره با هم مرتبط شدیم.

پر سروصداتر و پر شرو ر شده بود و مثل همیشه همه جا حضور داشت:

.

رفتگر محل مشغول جمع زباله ها بود، میرفت وسط و مغز بدبختو میریخت تو فرغون که تو باید به این روش ا رو جمع کنی!

تصادفی بین دو خودرو اتفاق میفتاد که هیچ ربطی به ما (به عنوان رهگذر 200 متر اونطرف تر) نداشت. اما میرفت وسط معرکه و نقش افسر پلیس رو ایفا میکرد که معمولاً هم مشکل رو حادتر میکرد!

اگه درگیری و دعوایی تو خیابون میدیدیم بدون هیچ تفکر قبلی می پرید جلو و یکی میزد و شونزده تا میخورد و آ ش با هیکلی آش و لاش تازه میپرسید جریان چیه؟!

شاید اصطلاح معروف نخود هر آش بهترین تعبیر برای اینجور افراد باشه.

.

نیازی به توضیح نیست که هدف نهایی از این حرکات چه بود:

دیده شدن

.

البته با ذاتِ دیده شدن مشکل چندانی ندارم. خیلی از ما ـ حتی بدون اینکه متوجه باشیم ـ در حال دویدن به دنبال دیده شدن هستیم. از وبلاگها و نوشته ها تا حرکات دیگه ای که انجام میدیم کاملاً مشخصه. بلکه با دیده شدن به هر قیمت مشکل دارم.

.

.

یه بار رفته بودم منزل یکی از اقوام مشترکمون. حوالی سال 77 یا 78. اوج درگیری ها و بزن بزن ها و زنده باد و مُرده بادها و حرف خود را به زور چماق به کُرسی نشاندن ها و ...

دیدم با سرووضع درب و داغون اومد.

رفته بود وسط یک درگیری و هارت و پورت کرده بود و گروه فشار هم یه حال اساسی بهش داده و دست نوازشی به تن خسته اش کشیده بودن!

از شما چه پنهون، یه خورده بخش رذ بار درونم فعال شد و احساس خنکی و سرما کرد! تنها باری بود که از گروه افراطیون و تمامیّت خواه مملکت راضی بودم!

.

اجازه میخوام برای راحت تر شدن موضوع، یه اسم مستعار براش انتخاب کنم. از این بابت که شاید با نام بردن از اسم واقعیش، حتی یک نفر از خوانندگان محترم اونو بشناسه (هرچند بعید میدونم)

بهرحال درسته که ما ضامن حفظ آبروی دیگران نیستیم، اما حق هم نداریم که با آبروی افراد بازی کنیم. بنابراین با اسم مستعار مثلاً احمد می شناسیمش.

.

همونطور که عرض تمام دغدغه های احمد در یک موضوع خلاصه میشد: دیده شدن

مدتی وارد بسیج شد تا فعال بسیج باشه که انداختنش بیرون.

مدتی هم از معترضین و جزء اصلاح طلب ها شد که گویا بازم تحویلش نگرفتن.

مدتی هم سعی کرد وارد حوزۀ "هرآنچه که با تصویر سروکار دارد" بشه. مثل تلویزیون و سینما که نهایتاً به جای خاص و دندون گیری ختم نشد.

بنده خدا توان عجیبی داشت، اما در نهایت ناموفق بود.

.

البته اون زمان هنوز واژه هایی مثل برندسازی شخصی تبدیل به لق لق زبون ملت نشده و انی نبودن که بگن:

بیا بهمون پول بده تا ما شما رو برند کنیم!

به عبارت دیگه امکانات زیادی برای برند شدن (دیده شدن) وجود نداشت.

بنابراین احمد هم مجبور بود مثل بسیاری دیگر، با همون حداقل ها بسازه. از جمله:

.

گرفتن پیپ در دست (یکی از دم دستی ترین کالاهایی که به مخاطب می فهموند من از تو بیشتر فکر میکنم و بهتر میفهمم!)

آرایش و مدل مویی متفاوت از عرف جامعه

پوشیدن لباس هایی غیر متعارف

چسبوندن خود به فلان هن یشه و بهمان کارگردان گمنام سینما

شرکت در هر نوع درگیری و اعتراض (دردناک تر اینکه مهم نبود، این اعتراض، اصلاً اینوری باشه یا اونوری!)

و الخ

.

.

سال های زیادی احمد رو ندیدم. شاید به این دلیل که چندان با ارتباط فامیلی و قبیله ای راحت نیستم.

اما چند شب قبل و به صورت کاملاً اتفاقی در بین ولگردی های اینترنتی دیدمش. یعنی دیداری یک طرفه بعد از حدود 20 سال.

..

متاسفانه حرکات عاجزانه در راستای دیده شدن (اونم در این سن و سال) همچنان ادامه داشت.

بازهم چنگ انداختن به "دمِ دستی ترین" امکانات موجود

هرچند بر اساس پیشرفت جامعه نسبت به دو دهۀ پیش، همین امکانات دم دستی هم کیفیت بهتری پیدا . از جمله:

.

.

1) یک وبلاگ شخصی با ع ی که این بار خیلی نامتعارف بود.

راستش نمیدونم گذاشتن یک ریش بلند (یعنی تا های ناف!) چقدر می تونه برای مخاطب، حس فهمیده بودن صاحب ع رو به همراه داشته باشه.

.

.

2) پیدا یک هن یشه ردۀ 18 سینمای ایران برای اینکه هرازگاهی با هم ع بگیرن و کلیپ بذارن و پرتاب جملات حکیمانه در راستای آسیب شناسی و علت "گیر تخم در مجرای مرغان تخمگذار" داشته باشن.

منظورم از هن یشه ردۀ 18 سینما یعنی از اون دست بازیگرنماهایی که حتی ننه باباش هم نمیدونن بچه شون روزی نقش " ی که توی خونه نبوده" رو در فلان تجربی و در حد چند ثانیه بازی کرده.

از اونایی که اگه خودش بیاد به من و شما سلام کنه احتمالاً نه تنها جواب سلامشو نمیدیم، بلکه حیفمون میاد یک تُف کف دستش بندازیم.

توضیح: البته این کار بسیار زشته! ما هم اینقدر بی ادب نیستیم. ضمن اینکه جواب سلام هم واجبه. منظورم توضیح بیشتر در راستای ناشناس بودن طرف بود.

.

.

3) نشون دادن صحنه ها و موزیک ویدئوهای مربوط به مزقون زدنش و عربده هایی با صدای ن اشیدۀ خودش (به اسم آواز) در جای جای وبلاگ و به هر بهانه و مناسبتی.

.

.

4) نشون دادن ع ی از خوندن خودش با ح ی فوق عارفانه که اگه گلوله آر پی جی رو از پام در بیارن من متوجه نمیشم! حتی شنیده شده پشمای عطّار نیشابوری هم از دیدن این ع عارفانه در قبر ریخته و احتمالاً برگشته سرِ مسیر اول تا دوباره هفت شهر عشق رو بر اساس آموزه های ایشون طی کنه.

.خودش

.

5) رفتن سر مزار افراد معروف و غیر معروف. مثلاً رفته سر قبر "اصغرالدین دسته بیلی" شاعر گمنام منطقۀ "دارقوزآباد سفلی" و با دیدن یه پوست پفک نمکی عصبانی میشه و کلّی در مورد بی فرهنگی این ملت تولید محتوا میکنه و بعد هم (به قول خودش) دلش هوای یار (حالا کدوم یار معلوم نیست) میکنه و میزنه زیر عربده زنی و آواز.

.

.

6) گذاشتن یک صفت عامیانه و کوچه بازاری (مثل حاجی، عمو، و امثال اینا) در ابتدای اسمش. برای اینکه هرچه زودتر برند بشه (دیده بشه)

طبیعتاً اگه من اسم وبلاگمو بذارم حاج سعید یا سعید، خیلی زودتر دیده میشم تا اسم خالی بدون نون اضافه.

گویا تحصیل در های این مملکت، نتونست براش عنوان دندون گیری به همراه داشته باشه که دست به دامان این واژه ها شده. چون احمدی که من میشناسم اگه حتی موفق به اخذ فوق دیپلم هم میشد در چسبوندن واژه به ابتدای اسمش کمترین درنگی نمیکرد.

.

.

7) یکی دیگه از راه های سریع دیده شدن:

نشسته و کلی در مورد موضوعی پیش افتاده حرف زده و نهایتاً یک روز ملّی هم به این نام، نامگذاری کرده!

مثلاً آهای مردم! چغندر خیلی خاصیت داره بنابراین من فراخوان میدم که همۀ شما در فلان روز یک چغندر ب ین و در روز ملّی چغندر ازش ع بذارین.

جالب (و دردناک) هم اینکه هر سال در این روز کلیپی میذاره و این روز ملّی رو به همۀ مردم ایران(!) تبریک میگه.

.

.

.

راستی اینم اضافه کنم که در کنار انواع و اقسام گ دیده شدن، یک تغییر نسبت به سابق دیدم.

اینکه چپق روشنفکری(پیپ) احمد تبدیل به یک تسبیح شده بود.

.

.

البته برای منی که احمد رو کاملاً می شناسم، این حرکات چندان تعجب آور نبود.

چون میدونستم که علّت تمامی این تلاش های مذبوحانه در راستای دیده شدن، در واقع رسیدن به مرحله ای بود که از دوران جوانی دنبالش می دوید و هرگز نرسید:

یک مقام (و انشاالله دلسوز برای مردم!)

.

.

بنابراین همونطوری که انتظار داشتم دیدم که در انتخابات قبلی، ک د نمایندگی از شهرش شده و گویا همون اول بر اساس سابقۀ درخشانش با اردنگی از محل ثبت نام انداخته بودنش بیرون

بعد از این موضوع هم تا مدتها چپ و راست به این و اون گیر میداد و انتقاد میکرد و خلاصه به طریقی میخواست به مردم بفهمونه که چه گوهر نایاب و دلسوزی رو از دست دادن!

.

قبلاً در مورد پدیدۀ "دگر پنداری" که سهم پررنگی در رفتار ما داره نوشتم و نیازی به تکرار نیست.

اما تعجب میکنم از انی که در وبلاگ ها و صفحاتشون، دچار این وضعیت هستند.

چرا که در دنیای مخاطب باهوش زندگی می کنیم.

مخصوصاً برای انی که هر نوع محتوایی تولید میکنن (چه باشه چه موسیقی و کتاب و چه وبلاگ)

مخاطب ما اونقدر باهوشه که قبل از وج واژه ف از دهان ما تا ته فرحزاد رو رفته و برگشته

مخاطب کاملاً متوجه میشه که منظور من از نوشتن این پست اینه که به مخاطبم بگم:

من خیلی می فهمم و تو خیلی نمی فهمی!

من زندگی لاکچری دارم و تو نداری (البته این معضل رو بیشتر در شبکه های اجتماعی می بینیم)

یا اینکه دارم به دنبال یک همسر (یا شریک عاطفی) می گردم!

یا اینکه به زبان بی زبانی و نوشتن یک متن مهیج قصد دارم تو رو وارد یک بازی کنم که یک طرفش پولیه که در جیب من میره و طرف دیگه باد هواییست که نصیب تو میشه

(منظورم به هیچ عنوان اشاره به ب و کارهای بر پایه اینترنت نیست)

یا هر چیز دیگه

.

ایکاش احمد هم می فهمید علیرغم اینکه همه ما از وضعیت موجود کشور راضی نیستیم (مگر انی که منافعشون به گونه ای با این وضعیت آب گل آلود همخوانی داشته باشه) اما به راحتی می تونیم تفاوت انتقاد کارشناسانه و انتقاد دلسوزانه رو از انتقادهای آفتابه ای و انتقادهای سهم خواهانه تشخیص بدیم.

.

باری

.

اینکه نتیجه این همه تلاش به چه چیزی ختم شده بماند

اینکه رتبه ال ای سایت احمد (با عدد نزدیک به 20 میلیون!) نشان از چه چیزی داره باز هم بماند.

.

اما واقعیت اینه که خیلی کم پیش میاد تا این حد دلم برای یک نفر بسوزه.

ولی در این چند روز دلم برای احمد خیلی سوخت

خیلی

.

هنوزم وسوسه میشم برم براش یه کامنت دوستانه و برادرانه بذارم و بنویسم:

.

.

.

احمدجان! به طرز فجیعی سوراخ دعا رو گم کردی داداش

.

.