ساده دل

جز مهر تو در دلم چیزی نیست

آن مهری که در فکر دگری نیست

شب نیست که در خیال تو نباشم

بریده دستی که دست مهری نیست

آن تیر چشمی که تو در کمان انداختی

غیر آن تیر در کمان تو تیری نیست

اشکی که از مژه تو جاری است

جز قلب من به قلبی اثری نیست

جانا خواهم که مرا نکنی فراموش

از فکر غیر دگر حذری نیست

در حسرت دیدار تو شبی به یا د ندارم

بی یاد تو شب تارم سحری نیست

تا زنده ام سر از کوی تو بر ندارم

خواهم چیزی بسر ریزم خاکی نیست

از دست جفای دوست به کجا روم

گر روم از کوی تو دگر شهری نیست

محمد شمس باروق آبان ۹۵