شـــهـــری درآســـمـــــان

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ شـــهـــری درآســـمـــــان خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان شـــهـــری درآســـمـــــان برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

نَ پـرواز بلدم

نَ پـرواز بلدم
نَ بال و پَرش را دارم
دامـهاے دنیایے
اسیرم ڪرده اند
ولے
 مےخواهم
اسیـ ر نگاه شما شومـ و بَس
  _گاهی_نگاهی..

منبع :
برچسب ها : نَ پـرواز بلدم
نَ پـرواز بلدم
آسوده بخواب

آسوده بخواب حاج حسن تهرانی مقدم..
این روزها،
نه ریاض؛
نه تل آویو؛
نه واشنگتن دی سی؛
نه .....
هیچ کدامشان شب را، ازترس فرزندان پرورش یافته

از دستان تو، به راحتی صبح نمی کنند.

منبع :
برچسب ها : آسوده بخواب - آسوده بخواب
آسوده بخواب آسوده بخواب
یه عده مردم رو می ترسونن

  ی، حفظه الله: مردم رو یه عده ای میترسونن،که «آقا بترسید،مگر شوخی مقابله با ...پدرتونو در میارن...این جنگ نظامیشون،این تحریمشون، این فعالیت های شون»، دریک چنین شرایطی، مومن شرح حالش اینه،«هذا ما وعدنا الله و رسوله»...
اگر پابند به توحید باشید، پابند به ایمان به خدا و رسول باشید، دشمن دارید.
"
منافق"، "سست ایمان"، "فی قلوبهم مرض" وقتی دشمن رو میبینند تنشون مثل بید می لرزه، بنا میکنند به فشار آوردن...آقا چرا اینجوری میکنید؟ چرا کوتاه نمیاید؟ چرا سیاستتون اینجوری نمی کنید؟همون کاری که دشمن میخواد انجام میدن...
اما ازاون طرف مومنین صادق، میگن: نه ما تعجبی نمیکنیم، بایدم دشمنی کنند...«هذا ما وعدنا الله و رسوله


چه زود دیر می شود !
در باز شد ...
ب ا ! ... برجا !
درس اول : بابا آب داد ، ما سیراب شدیم .
بابا نان داد ، ما سیر شدیم ...
اکرم و امین چقدر سیب و انار داشتند در سبد

مهربانی شان ... و کوکب خانم چقدر مهمان نواز بود

و چقدر همه منتظر آمدن حسنک بودند ...

کوچه پس کوچه های کودکی را به سرعت طی کردیم

و در زندگی گم شدیم.

همه زیبایی ها رنگ باخت ...!
و در زمانه ی سنگ و سیمان قلب هایمان یخ زد !

نگاهمان سرد شد و دستانمان خسته ...

دیگر باران با ترانه نمی بارد !
و ماک ن دیروزدلتنگ شدیم،زردشدیم،پژمردیم ...
و خشکزار زندگیمان تشنه آب شد...
و سال هاست وقتی پشت سرمان را نگاه می کنیم

جز ردپایی از خاطرات خوش بچگی نمی ی م ،

و در ذهنمان جز همهمه زنگ تفریح،طنین ص نیست .!

و امروز چقدر دلتنگ "آن روزها"ییم و هرگز نفهمیدیم ،

چرا برای بزرگ شدن این همه بی تاب بودیم ؟

صدای قدم های ماه مهر......