توی چند سال اخیر زندگیم اتفاقات زیادی افتاده. خصوصا تو  سالی که گذشت خیلی تجربه های متفاوتی ب  . مهاجرت یکی از اونها بود. انقدر آدمهای مختلفی تو زندگیم دیدم و از زندگیم خارج شدن که نمیتونم بشمرم. قصه های بیشماری از زندگی هاشون شنیدم. قصه های بی شماری ساختم. 

خیلی تغییر ، خیلی. 

آدمها تو تشخیص تغییرات خودشون خوب نیستن مثل اینکه همه بهت میگن چقدر بزرگ شدی و چقدر زبانت بهتر شده ولی به نظر خودت هیچ فرقی نکردی، با این حال این تغییرات و هیچ به اندازه خودم خوب نمیفهمه.مهمترین تغییری که اینه به نظرم:

چند سال پیش از تنهایی خیلی میترسیدم. از تصور همیشه تنها بودن. منظورم دوست نداشتن نیست، معمولا راحت با آدمها دوست میشم. از این که یاری نداشته باشم و بمیرم. از اینکه عاشق نشم هیچوقت.

حالا هم شیفته این ایده نیستم که تنها بمونم همیشه ولی تصورش اذیتم نمیکنه. میدونم همونم میتونه خیلی خوب باشه. خیلی این جمله کلیشه ایه، ولی واقعا  آی مین ایت: میدونم برای خوشحال بودنم به ی احتیاج ندارم. برای همین بیشتر استانداردهامو خیلی سختگیرانه تر تعریف ، یه سری از استانداردهای دیگه رم برع ، شُل تر گرفتم. مثلا اینکه قبلا برام مهم بود که طرف مقابلم ایرانی باشه که پذیرش خونواده مو راحت تر ب کنه، ولی حالا نه. میدونم پدر  و مادرم بی نهایت دل های بزرگ و مهربونی دارن و جز خوشحالی من چیزی  نمیخوان. زندگی کوتاه تر از این حرفهاست و آدم باید برای خودش زندگی کنه قبل هر دیگه.

و اینکه یاد گرفتم چطوری آدمها رو فراموش کنم و از نبودنشون بگذرم. چطوری با تموم شدن دوستی ها کنار بیام و خودمو نرنجونم. هیچ توصیه ای برای اینکه چطوری باید ی این کارو انجام بده ندارم، فقط میدونم که حالا مثل زبون مادری بلدم از آدمها بگذرم و برم.