خیلی وقت است که از آن حس و حال خوب و خوشایندم بیرون امده ام و توی عالم ناجوری سیر و سفر میکنم ؛ حالم بد ، زندگی بد ، ولی لبخند بر لب.


و هیچ هم نمیتواند جلویم را بگیرد که این مز فات را از خودم م و بیندازم دور ، نمی توانست یعنی ؛ تا امروز که رفتم جلسه ی کانون ادبی و آن دو نفر را دیدم و یادم افتاد که زمانی چه قدر حالم خوب بود ، چه قدر شبیه یکی از آن ها ، عندلیب بود اسمش ، بودم .

.

.

.

برایشان متنی که نوشته بودم را خواندم و دست زدند و افرین و به به چه چه های فراوان و از میان تمامشان زل زده بودم به آن دو نفر و آن دو نفر نمیدانستند چه عشقی نسبت بهشان در من شکل گرفته.




+ نمیخوام باور کنم دیگه هیچ شعر عاشقانه ای در جهان واسه من سروده نمیشه ؛ نمیخوام ؛ حتی اگه علنا بیای و این حقیقت رو توی صورتم تف کنی .