سلام

یادم یکی از دوستان ،مثلا عاشق شده یود،ولی دوتا دیگه از دوستانمون بهش یاد میدادندچیکار کنه،هر موقع اون ها نبودند، ابکاری میکرد،حالا خودش ابکاری میکرد،خودش هم میبرید ومی دوخت،یعنی قهر میکرد..من کارم شده بهشون بخندم ،خصوصا به دوست ظاهرها عاشق مون...

یادمه نشستم باهاش حرف زدم،گفتم چرا زندگی خودتو تباه میکنی،چرا با کار دوستات راه زندگی تو عوض کردی،تو که این طوری نبودی؟؟

یه جواب داد،قانع شدم...گفت راستش خودم هم راضی نبودم،ولی الان وارد شدم،تو منجلاب پس بهتر ادامه بدم،گفت حتی با اینکه میدونم نمیتونه منو خوشبخت کنه والان که فهمیدم اون ام عاشق نیست....

بعدها خبر دار شدم ،ازدواج کرده باهمون شخص،خیلی دوست دارم الان نظرشو بدونم...

این اتفاق برای خیلی از آقایون وخانم ها می افتاد که خیلی هاش به ازدواج ختم نمیشه...


شده مسئله عبادت ما در درگاه حق تعالی .....