از یکی از آشنایان که گلدون نگه دارِ حرفه ای بود در موردِ شمعدونیم و احتمال جون به در بردنِ ساقه ش از حمله تروریستیِ خانه تکانانِ عید پرسیدم.گفت یه مقدار از ساقه ش رو ب اش، اگه توش سبز بود یعنی ساقه ش هنوز زنده ست و شاید بازم جوونه بده. عصری رفتم تو بالکن و یه ذره از پایین ترین قسمتِ ممکنِ ساقه شمعدونی رو اشیدم. اون زیر یه سیاهچاله به ژرفای تاریخ زل زده بود به من. زیرِ لایه سفت و چوبی رویی، همه چی سیاه شده بود.

اگه نمیدونستم امیدی به بچه م هست یا نه، شاید تا عید سال دیگه بهش آب می دادم و منتظر می موندم از یه جاییش یه برگِ معطرِ مخملی سبز شه. براش خاک برگ و قطره تقویتی می یدم و امید داشتم جیگر ریشه هاش حال بیاد یادش بیفته زنده س. لکن حالا که میدونستم توی قبر مورد عزاداری بنده جنازه ای نبوده، به گلدون شمعدونی جدیده که یدم تا با جنازه شمعدونی قدیمیه دوست شه بلکه هوس کنه دوباره جوونه بده، گفتم مراقب رفیق سیاهچاله ایش باشه، و در بالکن رو بستم.

بعضی ها وقتی میدونن دیگه امیدی نیست، ول می کنن میرن دنبال یه راه دیگه؛ به این میگن منطق.

بعضی ها وقتی میدونن دیگه امیدی نیست، زانوی غم به بغل میگیرن و همونجا به عزا میشینن و استخوناشون تا ابد تو حفره اسرار می مونه. به این میگن ناامیدی.

بعضی ها هم وقتی میدونن دیگه امیدی نیست، اونقدر در همون راستا دست و پا میزنن و می کاون که یا به چشمه های امید زیرزمینی دست پیدا کنن، یا خاک نشست کنه همونجا تو چاله تلاش هاشون دفن شن. یه عده معتقدن به این میگن ایمان به مسیر، یه عده معتقدن اسمش حماقته. برخی هم بر این اعتقادند که این دسته، دلشون نازکه، نمیتونه با واقعیت کنار بیاد، همه چیو انکار می کنه و در حالی که وانمود می کنه هیچ اتفاقی نیفتاده به طی همون مسیر قبلی ادامه میده.