دکلمه های رضا پیربادیان

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ دکلمه های رضا پیربادیان خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان دکلمه های رضا پیربادیان برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

چه دشوار است سر بر شانه ی ِ دیوار بگذارم-شهراد میدری-دکلمه رضا پیربادیان
چه دشوار است سر بر شانه ی ِ دیوار بگذارم
بلرزد دستم از گریه، به لب سیگار بگذارم

به درد آید دلم از بی تو بودن های ِ این دنیا
دو پلکم را بهم با اشک، بالاجبار بگذارم

بهار از راه برگردد خوشآمدگو شوم با شوق
به روی ِ صندلی پیراهن ِ گلدار بگذارم

تو مهمانم شوی و من پذیرایی کنم از تو
بریزم چای و قلیان ِ دو سیبی بار بگذارم

کنار ِ شمس تو بنشینم و با شعر ِ مولانا
به دستی جام و دستی نیز زلف ِ یار بگذارم*

گله بسیار اما تا نرنجی بیش از این از من
زبان بر شکوه ها خاموش و بی گفتار بگذارم

تو برخیزی بگویی وقت ِ رفتن هست و من با بغض
بگویم نه، بنای ِ خاهش و اصرار بگذارم

بخندی و بگویی باز می آیی به خاب ِ من
به دستت دست ِ بدرود از سر ِ ناچار بگذارم

چه باید کرد وقتی رفته باشی، غیر از اینی که
به خاک ِ پای ِ تو پیشانی ِ تبدار بگذارم

امان از تار ِ موی ِ مانده بر جای ِ غمآوازت
امان از لحظه ای که پنجه بر این تار بگذارم

چقدر از آه برخیزم برایت اشک بنویسم
چقدر آ بگو امضا بر این طومار بگذارم

دوباره شب شد و مانند ِ هر شب جای ِ تو خالی ست

چه دشوار است سر بر شانه ی ِ دیوار بگذارم




دکلمه با صدای رضا پیربادیان

منبع :
برچسب ها : چه دشوار است سر بر شانه ی ِ دیوار بگذارم-شهراد میدری-دکلمه رضا پیربادیان - دیوار ,شانه ,دشوار
چه دشوار است سر بر شانه ی ِ دیوار بگذارم-شهراد میدری-دکلمه رضا پیربادیان دیوار ,شانه ,دشوار
من خانه نمی دانم-مولوی-دکلمه رضا پیربادیان
ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانم

زان روی که حیرانم من خانه نمی دانم

ای گشته ز تو واله هم شهر و هم اهل ده

کو خانه نشانم ده من خانه نمی دانم

زان که شدی جانش زان مطلب دانش

پیش آ و مرنجانش من خانه نمی دانم

وان کز تو بود شورش می دار تو معذورش

وز خانه مکن دورش من خانه نمی دانم

من عاشق و مشتاقم من آفاقم

رحم آر و مکن طاقم من خانه نمی دانم

ای مطرب صاحب صف می زن تو به زخم کف

بر راه دلم این دف من خانه نمی دانم

شمس الحق تبریزم جز با تو نیامیزم

می افتم و می خیزم من خانه نمی دانم





دکلمه با صدای رضا پیربادیان

منبع :
برچسب ها : من خانه نمی دانم-مولوی-دکلمه رضا پیربادیان - خانه ,خانه نمی دانمای
من خانه نمی دانم-مولوی-دکلمه رضا پیربادیان خانه ,خانه نمی دانمای
بر باغ ما ببار-شفیعی کدکنی-دکلمه رضا پیربادیان
بر باغ ما ببار
بر باغ ما که خنده ی خا تر است و خون
باغ درخت مردان
این باغ باژگون.
ما در میان زخم و شب و شعله زیستیم
در تور تشنگی و تباهی
با نظم واژه های پریشان گریستیم.

در عصر زمهریری ظلمت
عصری که شاخ نسترن، آنجا،
گر بی اجازه برشکفد، طرح توطئه ست.

عصر دروغ های مقدس
عصری که مرغ صاعقه را نیز
داروغه و دروغ درایان
می خواهند
در قاب و در قفس.

بر باغ ما ببار!

بر داغ ما ببار



دکلمه با صدای رضا پیربادیان


منبع :
برچسب ها : بر باغ ما ببار-شفیعی کدکنی-دکلمه رضا پیربادیان
بر باغ ما ببار-شفیعی کدکنی-دکلمه رضا پیربادیان
پیش از تو-شاملو-دکلمه رضا پیربادیان
پیش از تو
صورتگران
بسیار
از آمیزه ی برگ ها
آهوان برآوردند؛
یا در خطوطِ کوه پایه یی
رمه یی
که شبان اش در کج و کوجِ ابر و ستیغِ کوه نهان است؛

یا به سیری و ساده گی
در جنگلِ پُرنگارِ مه آلود
نی را گرسنه
که ماغ می کشد.

تو خطوطِ شباهت را تصویر کن:
آه و آهن و آ ِ زنده
دود و دروغ و درد را. ــ
که خاموشی
تقوای ما نیست.

ـ□

سکوتِ آب
می تواند خشکی باشد و فریادِ عطش؛
سکوتِ گندم
می تواند گرسنگی باشد و غریوِ پیروزمندِ قحط؛
همچنان که سکوتِ آفتاب
ظلمات است ــ
اما سکوتِ آدمی فقدانِ جهان و خداست:
غریو را
تصویر کن!

عصرِ مرا
در منحنی ِ تازیانه به نیش خطِ رنج؛
هم سایه ی مرا
بیگانه با امید و خدا؛
و حرمتِ ما را
که به دینار و درم برکشیده اند و فروخته.
 
ـ□

تمامی ِ الفاظِ جهان را در اختیار داشتیم و
آن نگفتیم
که به کار آید
چرا که تنها یک سخن
یک سخن در میانه نبود:
ــ !
 
ما نگفتیم

تو تصویرش کن!




دکلمه با صدای رضا پیربادیان


منبع :
برچسب ها : پیش از تو-شاملو-دکلمه رضا پیربادیان
پیش از تو-شاملو-دکلمه رضا پیربادیان
به نام عشق که زیباترین سرآغاز است-سعید بیابانکی_دکلمه رضا پیربادیان
به نام عشق که زیباترین سرآغاز است
هنوز شیشه ی عطر غزل ، درش باز است

جهان تمام شد و ماه های زمین
هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است

هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت
که عشق ، حادثه ای خانمان برانداز است

پدر نگفت چه رازیست این که تنها عشق
کلید این دل ناکوکِ ناخوش آواز است

به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد
چقدرعشق شریف است و دست ودلبازاست

بگو هرآنچه دلت خواست رابه حضرت عشق
چرا که سنگ صبور است و محرم راز است

ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد

کبوتری که زیادی بلند پرواز است.




دکلمه با صدای رضا پیربادیان

منبع :
برچسب ها : به نام عشق که زیباترین سرآغاز است-سعید بیابانکی_دکلمه رضا پیربادیان - زیباترین سرآغاز
به نام عشق که زیباترین سرآغاز است-سعید بیابانکی_دکلمه رضا پیربادیان زیباترین سرآغاز
بخشی از بابا لنگ دراز-جین وبستر-خوانش رضا پیربادیان
بعضی آدم ها را نمیشود داشت
فقط میشود یک جور خاصی دوستشان داشت
بعضی آدم ها اصلا برای این نیستند
که برای تو باشند یا تو برای آن ها...
اصلا به آ ش فکر نمی کنی
آنها برای اینند که دوستشان بداری!
آن هم نه دوست داشتن معمولی نه حتی عشق
یک جور خاصی دوست داشتن که اصلا هم کم نیست
این آدم ها حتی وقتی که دیگر نیستند هم

در کنج دلت تا ابد یه جور خاص دوست داشته خواهند شد.





دکلمه با صدای رضا پیربادیان

منبع :
برچسب ها : بخشی از بابا لنگ دراز-جین وبستر-خوانش رضا پیربادیان - دوست ,اصلا ,دوست داشتن
بخشی از بابا لنگ دراز-جین وبستر-خوانش رضا پیربادیان دوست ,اصلا ,دوست داشتن
خسته ام از این کویر-قیصر امین پور_دکلمه رضا پیربادیان
خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر

این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر

آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف

ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر

ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان

ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !

آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح

مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر

مثل شعر ناگهان ، مثل گریه بی امان

 مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر

ای مسافر غریب ، در دیار خویشتن

با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر

از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی

دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر

این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها

این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر

دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر

با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر





دکلمه با صدای رضا پیربادیان


منبع :
برچسب ها : خسته ام از این کویر-قیصر امین پور_دکلمه رضا پیربادیان - کویر ,خسته
خسته ام از این کویر-قیصر امین پور_دکلمه رضا پیربادیان کویر ,خسته
به جُستجوی تو-شاملو-دکلمه رضا پیربادیان
به جُستجوی تو
بر درگاهِ کوه می گریم،
در آستانه ی دریا و علف.

به جُستجوی تو
در معبرِ بادها می گریم
در چارراهِ فصول،
در چارچوبِ ش ته ی پنجره یی
که آسمانِ ابرآلوده را
                        ق کهنه می گیرد.

ـ . . . . . . . . . .

به انتظارِ تصویرِ تو
این دفترِ خالی
                 تا چند
تا چند
       ورق خواهد خورد؟



جریانِ باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهرِ مرگ است. ــ

و جاودانگی
             رازش را
                      با تو در میان نهاد.

پس به هیأتِ گنجی درآمدی:
بایسته و آزانگیز
                   گنجی از آن دست
که تملکِ خاک را و دیاران را
                                 از اینسان
                                            دلپذیر کرده است!



نامت سپیده دمی ست که بر پیشانی ِ آسمان می گذرد
ــ متبرک باد نامِ تو! ــ

و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را

هنوز را…





دکلمه با صدای رضا پیربادیان


منبع :
برچسب ها : به جُستجوی تو-شاملو-دکلمه رضا پیربادیان - جُستجوی
به جُستجوی تو-شاملو-دکلمه رضا پیربادیان جُستجوی
درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند-کاظم بهمنی-دکلمه رضا پیربادیان
درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند

سخت بالا بروی ، ساده بیایی پایین
قصه تلخ مرا سُرسُره ها می فهمند

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا
مردم از خواندن این تذکره ها می فهمند

نه نفهمید ی منزلت شمس مرا

قرن ها بعد در آن کنگره ها می فهمند



دکلمه با صدای رضا پیربادیان


منبع :
برچسب ها : درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند-کاظم بهمنی-دکلمه رضا پیربادیان - پنجره
درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند-کاظم بهمنی-دکلمه رضا پیربادیان پنجره
گرگ-فریدون مشیری-دکلمه رضا پیربادیان
گفت دانایى که گرگى خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر

... ل جارى است پیکارى بزرگ
روز و شب م ن این انسان و گرگ

زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب شه داند چاره چیست

اى بسا انسان رنجور و پریش
سخت پیچیده گلوى گرگ خویش

اى بسا زور آفرین مردِ دلیر
مانده در چنگال گرگ خود اسیر

هرکه گرگش را دراندازد به خاک
رفته رفته مى شود انسان پاک

هرکه با گرگش مدارا مى کند
خلق و خوى گرگ پیدا مى کند

هرکه از گرگش خورد دائم ش ت
گرچه انسان مى نماید، گرگ هست

در جوانى جان گرگت را بگیر
واى اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیرى گرکه باشى همچو شیر
ناتوانى در مصاف گرگ پیر

اینکه مردم یکدگر را مى درند
گرگهاشان رهنما و ند

اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگها فرمان روایى مى کنند

این ستمکاران که با هم همرهند
گرگهاشان آشنایان همند

گرگها همراه و انسانها غریب

با که باید گفت این حال عجیب






دکلمه با صدای رضا پیربادیان


منبع :
برچسب ها : گرگ-فریدون مشیری-دکلمه رضا پیربادیان - انسان ,گرگش
گرگ-فریدون مشیری-دکلمه رضا پیربادیان انسان ,گرگش
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو-سعدی-دکلمه رضا پیربادیان
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو

بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو


شب از فراق تو می نالم ای پری رخسار

چو روز گردد گویی در آتشم بی تو


دمی تو شربت وصلم نداده ای جانا

همیشه زهر فراقت همی چِشَم بی تو


اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا

دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو


پیام دادم و گفتم بیا خوشم می دار

جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو




دکلمه با صدای رضا پیربادیان


منبع :
برچسب ها : بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو-سعدی-دکلمه رضا پیربادیان - عشقت مشوشم
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو-سعدی-دکلمه رضا پیربادیان عشقت مشوشم
چون سنگ ها صدای مرا گوش می کنی-فروغ فرخزاد-دکلمه پیربادیان
چون سنگ ها صدای مرا گوش می کنی
سنگی و ناشنیده فراموش می کنی

رگبار نوبهاری و خواب دریچه را
از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

دست مرا که ساقهٔ سبز نوازش است
با برگ های مرده هم آغوش می کنی

گمراه تر ز روح ی و دیده را
در شعله می نشانی و مدهوش می کنی

ای ماهی طلایی مرداب خون من
خوش باد مستی ات که مرا نوش می کنی

تو درهٔ بنفش غروبی که روز را
بر می فشاری و خاموش می کنی

در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟




دکلمه با صدای رضا پیربادیان

منبع :
برچسب ها : چون سنگ ها صدای مرا گوش می کنی-فروغ فرخزاد-دکلمه پیربادیان - صدای ,سنگ ها صدای
چون سنگ ها صدای مرا گوش می کنی-فروغ فرخزاد-دکلمه پیربادیان صدای ,سنگ ها صدای
عشق من طرح چلیپایی است-حسین منزوی-دکلمه رضا پیربادیان
عشق من طرح چلیپایی است، تصویرش کنید
سرنوشت من معمایی است، تفسیرش کنید

خواب آوار و دوار و دار، یک جا دیده ام
عمر من آشفته رویایی است، تعبیرش کنید

در هم آمیزید عشق و مرگ را در کاسه یی
جوهری سازید و آن گه، نام تقدیرش کنید

دل که با صد رشته ی جادو نمی گیرد قرار
تاری از گیسوی او آرید و زنجیرش کنید

عمر من در شب نشست و عشق من در مه ش ت
قصه ام این است و جز این نیست، تحریرش کنید

این سحر گه نیست، ایمان در امان دارید از او
این شب است ای عاشقان صبح، تکفیرش کنید

کاسه ی خورشید روشن نیست این تشت لجن
جا به جا در چاه ویل شب، سرازیرش کنید

منتظر مانید با آیینه ها در ها

چون که صبح راستین رخشید، تکثیرش کنید



دکلمه با صدای رضا پیربادیان


منبع :
برچسب ها : عشق من طرح چلیپایی است-حسین منزوی-دکلمه رضا پیربادیان - است،
عشق من طرح چلیپایی است-حسین منزوی-دکلمه رضا پیربادیان است،
تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی..-علیرضا بدیع -دکلمه رضا پیربادیان
تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی..
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی!
 
آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی..
 
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی!
 
ای باد سبک سار! مرا بگذر و بگذار!
هشدار! که آرامش ما را ن اشی..
 
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم!

اندوه بزرگی ست چه باشی.. چه نباشی..




دکلمه با صدای رضا پیربادیان


منبع :
برچسب ها : تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی..-علیرضا بدیع -دکلمه رضا پیربادیان - اندوه بزرگی
تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی..-علیرضا بدیع -دکلمه رضا پیربادیان اندوه بزرگی
خنک آن دم که نشینیم در ایوان -مولوی-دکلمه رضا پیربادیان
خنک آن دم که نشینیم در ایوان

به دو نقش و به دو صورت به یکی جان

داد باغ و دم مرغان بدهد آب حیات

آن زمانی که درآییم به بستان

اختران فلک آیند به نظاره ما

مه خود را بنماییم ب ان

بی جمع شویم از سر ذوق

خوش و فارغ ز افات پریشان

طوطیان فلکی جمله شکرخوار شوند

در مقامی که بخندیم بدان سان

این عجبتر که به یکی کنج این جا

هم در این دم به عراقیم و اسان

به یکی نقش بر این خاک و بر آن نقش دگر

در بهشت ابدی و شکرستان




دکلمه با صدای رضا پیربادیان

منبع :
برچسب ها : خنک آن دم که نشینیم در ایوان -مولوی-دکلمه رضا پیربادیان
خنک آن دم که نشینیم در ایوان -مولوی-دکلمه رضا پیربادیان
کی رفته ای زدل که تمنا کنم تو را-فروغی بسطامی-دکلمه رضا پیربادیان
کی رفته ای زدل که تمنا کنم تو را

کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را

غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور

پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را

با صد هزار جلوه برون آمدی که من

با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

چشمم به صد مجاهده آیینه ساز شد

تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را

بالای خود در آینهٔ چشم من ببین

تا با خبر زعالم بالا کنم تو را

مستانه کاش در حرم و دیر بگذری

تا قبله گاه مؤمن و ترسا کنم تو را

خواهم شبی نقاب ز رویت بر افکنم

خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را

گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من

چندین هزار سلسله در پا کنم تو را

طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند

یک جا فدای قامت رعنا کنم تو را

زیبا شود به کارگه عشق کار من

هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را

رسوای عالمی شدم از شور عاشقی

ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را

با خیل غمزه گر به وثاقم گذر کنی

میر شاه صف آرا کنم تو را

جم دستگاه ناصردین شاه تاجور

کز خدمتش سکندر و دارا کنم تو را

شعرت ز نام شاه، فروغی شرف گرفت

زیبد که تاج تارک شعرا کنم تو را




دکلمه با صدای رضا پیربادیان


منبع :
برچسب ها : کی رفته ای زدل که تمنا کنم تو را-فروغی بسطامی-دکلمه رضا پیربادیان - هزار
کی رفته ای زدل که تمنا کنم تو را-فروغی بسطامی-دکلمه رضا پیربادیان هزار
از دلتنگیم-حسین منزوی-دکلمه رضا پیربادیان
از دلتنگیم از همهمه بی زاریم
نه طاقت خاموشی نه تاب سخن داریم

آوار پریشانی است رو سوی چه بگریزم؟
هنگامه ی حیرانی است خود را به که بسپاریم؟

تشویش هزار "آیا" وسواس هزار "اما"
کوریم و نمی بینیم ورنه همه بیماریم

دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته است
امروز که صف در صف خشکیده و بی باریم

دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را
تیغیم و نمی بریم ابریم و نمی باریم

ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب
گفتند که بیداریم گفتیم که بیداریم

من راه تو را بسته تو راه مرا بسته

امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم




دکلمه با صدای رضا پیربادیان

منبع :
برچسب ها : از دلتنگیم-حسین منزوی-دکلمه رضا پیربادیان - دلتنگیم
از دلتنگیم-حسین منزوی-دکلمه رضا پیربادیان دلتنگیم
خسته ام ری را!-سید علی صالحی-دکلمه رضا پیربادیان
خسته ام ری را!
می آیی همسفرم شوی؟؟
گفت و گوی میان راه
بهتر از تماشای باران است
توی راه از پوزش پروانه سخن میگوییم
توی راه خواب هامان را برای بابونه های دره ای دور تعریف میکنیم
باران هم که بیاید
هی خیس از خنده های دور از آدمی می خندیم
بعد هم به راهی میرویم که سهم ترانه و تبسم است
هیچ مشکلی پیش نمی آید
کاری به کار ما ندارند، ری ر
نه کِرم شب تاب و نه کژدم زرد
وقتی دستمان به آسمان برسد
وقتی که برآن بلندی بنفش بنشینیم
دیگر دست ی هم به ما نخواهد رسید
مینشینیم برای خودمان قصه میگوییم

تا کبوتران کوهی ازدامنه ی رویاها به لانه برگردند




دکلمه با صدای رضا پیربادیان



منبع :
برچسب ها : خسته ام ری را!-سید علی صالحی-دکلمه رضا پیربادیان
خسته ام ری را!-سید علی صالحی-دکلمه رضا پیربادیان
روشنگری چیست - امانوئل کانت-خوانش رضا پیربادیان
 روشنگری، وج آدمیست از نابالغی به تقصیر خویش.
 و ”نابالغی“، ناتوانی در به کار گرفتن فهم خویشتن است بدون هدایت دیگری.
 این نابالغی ”به تقصیر خویشتن“ است، وقتی که علت آن نه کمبود فهم، بلکه کمبود اراده و دلیری در به کار گرفتن آن باشد بدون هدایت دیگری.
 «دلیر باش در به کار گرفتن فهم خویش!» این است، شعار روشنگری.
 تن آسایی و ترسویی است که سبب می شود تا بخش بزرگی از آدمیان، با آن که طبیعت، آنان را دیرگاهی است به بلوغ رسانیده و از هدایت غیر، رهایی بخشیده، با رغبت، همه عمر نابالغ بمانند، و دیگران بتوانند چنین سهل و آسان، خود را به مقام قیم ایشان برکشانند.
 نابالغی، آسودگی است.
 تا کت هست که برایم اسباب فهم باشد، تا کشیش غمگساری هست که در حکم وجدان من گردد، و تا پزشکی هست که می گوید چه باید خورد و چه نباید خورد، و...، دیگر چرا خود را به زحمت اندازم.
 اگر پولش فراهم باشد، مرا چه نیازی به شیدن است؟
 دیگران، این کار ملال آور را برایم [و به جایم] انجام خواهند کرد.
و برای اینکه بخش هر چه بزرگ تری از آدمیان (از جمله جنس لطیف به تمامی) به سوی بلوغ رفتن را نه فقط دشوار که بسیار خطرناک نیز بدانند، قیم هایی که از سر لطف، نظارت عالیه بر آنان را به عهده گرفته اند تدارک [بایسته] می بینند.
 اینان، پس از آن که جانوران دست آموز خود را خوب تحمیق د، سخت مواظبت می کنند که این موجودات سر به راه، نکند از قفسک کودکی شان، همان زندانی که ایشان برایشان فراهم کرده اند، پا برون گذارند.
 آن گاه، در گوششان می خوانند که اگر به تنهایی قدم بیرون بگذارند، چه خطرهایی تهدیدشان می کند.
 ولی این خطرها چندان هم که می گویند، بزرگ نیستند، بلکه آن رعایا با چند بار افت و خیز، سرانجام شیوه راه رفتن را می آموزند.
 اما یک نمونه ناکام کافی است که همه را از آزمون های بعدی بهراساند.
 برای هر فرد به تنهایی سخت دشوار است که خود را از نابالغی ای که سرشت ثانوی وی شده است، بیرون کشد.
 او دیگر نابالغی را دوست هم می دارد و براستی از به کار گرفتن فهم خود نیز ناتوان است. زیرا هرگز به وی چنین فرصتی نداده اند. قاعده ها و احکام [از پیش ساخته] این ابزارهای خ ر کاربرد عقلانی- و ای بسا سوء کاربرد- استعدادهای طبیعی او زنجیرهای نابالغی همیشگی وی هستند و آن نیز که این زنجیرها را به دور می افکند، می تواند از فراز گودالی باریک جستی نامطمئن زند و بس؛ زیرا که [فهم او] به حرکت آزادانه ای از این دست عادت ندارند. از این رو، بسیار اندکند انی که توانسته باشند با پرورش ذهنشان، خود را از نابالغی در آورند و سپس، گام های مطمئن بردارند.

 اما اینکه جماعتی بتواند به روشنگری دست یابد، محتمل، و اگر آزاد بگذارندش ای بسا قطعی است. زیرا همیشه تنی چند «خود ش» - حتی در میان قیم های گمارده بر توده- پیدا می شوند که پس از آن که خود، یوغ نابالغی را به کناری انداختند، روح ارج شناسی عقلانی ارزش ها و غایت هستی انسانی را که نفس شیدن است، در پیرامون خویش می پراکنند.




دکلمه با صدای رضا پیربادیان

منبع :
برچسب ها : روشنگری چیست - امانوئل کانت-خوانش رضا پیربادیان - نابالغی ,است، ,گرفتن ,آن که ,روشنگری ,هدایت ,هدایت دیگری ,بدون هدایت ,بدون هدایت دیگری
روشنگری چیست - امانوئل کانت-خوانش رضا پیربادیان نابالغی ,است، ,گرفتن ,آن که ,روشنگری ,هدایت ,هدایت دیگری ,بدون هدایت ,بدون هدایت دیگری
پرنده گفت: -فروغ فرخزاد-دکلمه رضا پیربادیان
پرنده گفت:
«چه بویی، چه آفت ، آه
بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت.»

پرنده از لب ایوان
پرید، مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمی کرد
پرنده رو مه نمی خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدم ها را نمی شناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغ های خطر
در ارتفاع بی خبری می پرید
و لحظه های آبی را
دیوانه وار تجربه می کرد

پرنده، آه، فقط یک پرنده بود!



دکلمه با صدای رضا پیربادیان


منبع :
برچسب ها : پرنده گفت: -فروغ فرخزاد-دکلمه رضا پیربادیان - پرنده
پرنده گفت: -فروغ فرخزاد-دکلمه رضا پیربادیان پرنده
به روز شده ها
اتفاقی
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است یاسمین فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © Yasamin 2016-2017