پیچک زندگی من | یاسمین


پیچک زندگی من

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ پیچک زندگی من خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان پیچک زندگی من برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

۱_ برع خیلی از خانم ها، خیلی روی سنم حساس نیستم طوری که اگر سنم رو پرسیدن پنهان کنم. ولی اعتراف می کنم بیست رو که رد و رسیدم به سی، حس خیلییییی بزرگ شدم. از اون طرف حس اینکه تقریبا نصف راه رو اومدم.  خیلی وقت ها به کارهایی که تو طول این سال ها انجام دادم فکر می کنم، به همه ی فرصت ها و وقت هایی که هدر دادم، همه ی آرزوهایی که بر باد رفتن، همه ی حماقت هایی که انجام دادم، ش ت ها و پیروزی هایی که کار خودم بودن یا تحت تاثیر محیط اطراف، .... . به باقیمونده ی راه هم فکر می کنم و واقعیت اینه که نسبت به چند سال گذشته مصمم تر عمل می کنم!! شاید چون دیگه ۲۰ ساله نیستم که بگم اووووو، من تازه ۲۰ سالمه، هنوز خیلی وقت دارم!! :) 

راستش اون موقع ها آرزوهای بزرگی تو سرم داشتم که الان خیلی از اون آرزوها تغییر فرم دادن و بشکل پخته تر و عاقلانه تر هنوزم جزو آرزوهام هستن. امیدوارم همون طوری که تا حالا یه تعدادی شون عملی شدن، تو بقیه ی عمرم بازم آرزوهای برآورده شده ای داشته باشم و کمتر بر باد برن :)

۲_ خانمه ۲۵ سالشه با دو تا بچه. ۱۵ سالش بوده که ازدواج کرده. وسط حرف ها یهو ابراز ناراحتی کرد از اینکه زود شوهرش دادن، تا چشم باز کرده گرفتار شوهر و بچه شده. نفهمیده روزهای نوجوونی و اوج جوونی ش چطور گذشته. می گفت الان تو همین سن احساس پیری می کنم.

یادمه تبریز هم یه دوستی داشتم که ۱۴ سالگی ازدواج کرده بود. دو سالی از من کوچیک تر بود و اون موقع پسرش سه سالش بود. یه وقتایی میومد خوابگاه پیشم. با حسرت به ما و اتاق کوچیک و زندگی جمع و جور و غذاهای ساده مون نگاه می کرد و می گفت خوش بحال تون. من آرزو به دل موندم که تو یه جمع دخترونه باشم، تفریح دخترونه بریم، برم، ... . تا چشم باز بدون اینکه نظر منو بخوان نشوندنم سر سفره عقد، بعدشم زود بچه دار شدم. با کلی حسرت به جمع ما نگاه می کرد و می گفت لذت ببرین از این روزهاتون. یادمه منم همیشه اذیتش می که عوضش تو سر خونه زندگی خودتی. ما حالا حالاها باید بشینیم تا یکی بیاد بگیره ما رو! حالا کو شوهر؟:دی

ولی راستش اینجور وقت ها واقعا متعجب می شم از پدر و مادر های این دخترا. یعنی واقعا اوج برنامه هایی که واسه دختراشون دارن اینه که هر چی زودتر شوهرشون بدن و بچه دار بشن؟! 

متاسفم واسه شون.عجب ظلمی می کنن در حق دختراشون.

۳_ البته اون خانم ۲۵ ساله هه خیلی فهمیده و باشعور بود. هی هر چی میگم من ۳۱ سالمه. باز دو دقیقه بعد می گه خب حالا اذیت نکن. جدی چند س ه؟! می گم اقاااااااا، ۳۱ !!!!!! باز خیره خیره نگام می کنه می گه داری مس ه م می کنی دیگه ؟! :/

(عطف به اون پستی که چقدر بدم میاد ملت از خودشون تعریف می کنن هی ! والله:)))) )

۴_ عیالوار شدیم تو گلخونه.

دوتا توله سگ و یه سگ بزرگ وحشی ترسناک :/ با یه دونه وس و ۱۲_۱۰ تا هم کفتر.

منم گفتم می خوام حالا که اینطور شد :))))

عنوان وبلاگ : پیچک زندگی من
منبع :
برچسب ها : - حالا ,خیلی ,هایی ,کرده ,اینکه ,ازدواج کرده
حالا ,خیلی ,هایی ,کرده ,اینکه ,ازدواج کرده

۱_ هی غر می زنه که من بیست و چند سالمه، آخه واسه شوخی با من همچنان باید مثل بچه ۴_۳ ساله قلقلکم بدن؟!

سر همین چند روز بود با پدرش قهر بود!

بعد من فکر می کنم به اینکه  همین دیروز خونه ی مامانم اینا، من و سارا ایستاده بودیم و سرمون تو تبلت بود، بابا طبق عادت طول خونه رو قدم می زد. هر بار از کنار ما رد می شد یه سیخونک هم به پهلوی من می زد! خوب می دونه که من قلقلکی ام، و منم خوب می دونم از کرکر خنده ی من خوشش میاد. 

دیروز هم می دونستم فقط می خواد منو بخندونه و منم می خندیدم.

سخت نگیرین. ما واسه پدر و مادرها همیشه "بچه م" به حساب میایم، حتی وقتی کاملا قد بکشیم و تحصیلات مفصل ب کنیم و دست مون تو جیب خودمون بره و ازدواج کنیم و عیالوار بشیم. اینقدر نگیریم خودمون رو. بچه شون بمونیم.

۲_ از اون روزاییه که کج خلقم حس . از لحظه ای که بیدار شدم دارم به زمین و زمان گیر می دم! حس می کنم از یه چیزی عصبانی ام ولی نمی دونم از چی!

تازه سردرد هم دارم :/

عنوان وبلاگ : پیچک زندگی من
منبع :
برچسب ها :

۱_ حیوان ها بشکل عجیب و موثری حالم رو خوب می کنن. گربه و سگ رو بشدت دوست دارم و اگه پای مسایل بهداشتی وسط نبود، مطمینم یکی ش رو به عنوان حیوان خانگی انتخاب می . ولی خب، فعلا بسنده کردیم به جناب بنی که البته با اینکه مفصلا از سر و مغز ما بالا میره و چندان هم رو نمی گیره، ولی هنوز اجازه نمی ده نوازشش کنیم! در این مورد یه مقداری محتاطه.

صبح که رفتیم گلخونه یه توله سگ اومد استقبال مون. خیلی کوچیک بود و موقع راه رفتن لق لق می خورد. اولش یه کم چنگ و دندون نشون داد و پخ پخ کرد:دی راستش من که خیلی ذوق واسه ش و نتونستم مقاومت کنم. بدون توجه به دندون نشون دادن ها و غرغرهاش، نشستم حس نازش . بعدشم یه کم بازی کردیم که انگار خوشش اومده بود. اومد یه کم دور و برم چرخید. دستم و لباسم رو بو کرد. منم اجازه دادم به شرطی که لیس نزنه :دی

بعدشم دیگه به زوووور دل کندم ازش رفتم دنبال کارهام. ولی حواسم بود که خلق تنگم رو باز کرد و سرحال شدم!

ظهر موقع برگشتن هم دیگه گشنه ش شده بود نا نداشت طفلکی. فعلا فقط شیر می خوره. 

۲_ اسم تک و به روز هم می خواین واسه بچه تون انتخاب کنین حداقل یه چی باشه که قشنگ باشه! نه اینکه آدم با شنیدن اون اسم خنده ش بگیره! درسته که معنا و مفهوم اسم مهمه، ولی خوش آهنگ بودنش هم مهمه. اینم در نظر بگیرین که فردا که تو جامعه میخواین صداش بزنین یا بقیه صداش بزنن، چه بازخوردی داره اون اسم!

عنوان وبلاگ : پیچک زندگی من
منبع :
برچسب ها : - دندون نشون
دندون نشون

۱_ پروژه ی ید کادو واسه تولد بابا هم به سرانجام رسید.

قصد داشتم ست شال گردن و کلاه ب م چون می دونم بابا طرفدار شال گردن هست و به گفته ی سارا عاشق کلاه :دی

رفتیم یه مغازه هه که جوراب و ساق دست و پاپوش و شال گردن و کلاه و این چیزا داشت، درسته که هیچی واسه بابا نپسندیدیم، ولی عوضش کلی جوراب و پاپوش واسه خودمون دوتا پسندیدیم:))

اولین مغازه لباس فروشی هم یه لباس پسندیدیم که همونو یدیم:دی یعنی بدجور چشمم رو گرفت. بعد هی اقاهه مدل های دیگه میاورد، ما چارچنگولی چسبیده بودیم به همون لباس اولیه که ما همینو می خوایم و همون رو هم یدیم :) 

نصف کادوی سعید هم انجام شد :)

ید رفتن با سارا خوش می گذره. مخصوصا اگه سر حوصله باشه خیلی خوبه :)

۲_ رفتم نون باگت ب م. حالا کاری به اینکه خانومه صف رو ندید گرفت رفت جلو ندارم، فقط سه بار یه بسته نون رو گرفت از آقاهه، هی کلی با ادا و عشوه و صدای تو دماغی که یعنی من دماغ مو عمل ، فرمودن اخه این خشکه من نرم می خوام، پس داد نون رو. اقاهه می رفت می ذاشت تو قفسه برمی گشت، باز می گفت می خوام نونه رو ولی اخه خشکه.

یعنی من دیگه داشتم کم کم کیفم رو می رسوندم دست اقاهه که بکوبه تو صورت طرف! هم حالش جا بیاد هم دماغش صاف شه بلکه صداش درست شه.

یه جا می رین اگه صف بود وایسین تو نوبت. اونایی که تو صف ایستادن هویج نیستن. از قضا انسان های با شعوری هستن.

تصمیم تون رو واسه ید سریع بگیرین. ملت معطل شما نیستن خودشون کار و زندگی دارن.

والله ما هم دور و برمون دماغ عملی داریم ولی نه صداشون مشکل پیدا کرده نه تو دماغی حرف می زنن. دماغ عملی رو سه سوت میشه شناسایی کرد. نیازی نیست شما با این ادا و اصول ها اعلام کنی مساله رو.

۳_ هوا یه کم سرد شد بالا ه.

عنوان وبلاگ : پیچک زندگی من
منبع :
برچسب ها : - واسه ,دماغ ,اقاهه ,لباس ,گردن ,یعنی ,دماغ عملی
واسه ,دماغ ,اقاهه ,لباس ,گردن ,یعنی ,دماغ عملی

سه روزه هوا ابریه. یه کم بارون بارید. حس افت دما داشتیم و یخ زدیم، 

این هوای تاریک و گرفته رو دوست دارم، از طرفی بدجور دلم می گیره با این هوا. یه دو گانگی مس ه.

این چند روزه بالا و پایین زیاد داشت. بین خوشحالی و استرس نوسان داشتیم.

اینقدر نامرد نباشیم. اگر کار اشتباهی انجام دادیم بپذیریم که اشتباه کردیم. اگر طرف مقابل مون به هزار و یک دلیل مساله رو تو رومون نمی گه و بازم احترام نگه می داره، به این مفهوم نیست که ه و نمی فهمه. حداقل از خودمون خج بکشیم. به خودمون دروغ نگیم. 

به حق مون راضی باشیم. ی، یه. فرقی نمی کنه به چه شکل و سبکی باشه. در هر صورت کار زشت و ناپسندیه. برکت رو از زندگی آدم می بره. اعتمادها رو از بین می بره. 

خوب و انسان زندگی کنیم. هر چند توی جامعه امروزی مون کم پیدا می شن همچین آدم هایی. ی می کنن، زیرآبی میرن، عوض کار تو فکر پیچوندنن، ... فقط واسه اینکه بگن ما زرنگیم!

بالا ه طلسم رو ش تم و در مورد مساله بطور کامل با سعید صحبت . هر چند واقعیت اینه که سعید حرفم رو قطع می کرد و منم دیدم تو صحبت رو در رو حتما تهش دعوامون میشه و دلخوری پیش میاد. واسه همین کوتاه اومدم و بعدش تو تلگرام براش پیام گذاشتم و دلایلم رو گفتم. روش خوبی بود. هم من حرفمو زدم و هم آرامش مون حفظ شد و سر حوصله حرف های همدیگه رو خوندیم و پذیرفتیم یه بخش هایی از حرف های همدیگه رو :)

مامان بزرگ هم بهتره. امروز مامان و بابا رفتن پیشش. روحیه خود مامان هم بهتر شد. این دو روزه مدام تو فکر مامان بزرگ بود و ناراحت بود.

عنوان وبلاگ : پیچک زندگی من
منبع :
برچسب ها : - روزه
روزه

۱_ بنی جای جدیدش رو دوست نداره، چون از اونجا فقط روی نصف خونه دید داره و خب به هر حال حق مسلمش هست که بر کلیه ی امور ما نظارت داشته باشه :دی 

واسه همین عملا بیشتر مدت رو یا وسط خونه ست که همه جا رو ببینه و صدای فریاد و اعتراضش بلند نشه، یا دارم دنبال خودم می کشمش توی اشپزخونه و اتاق که همزمان که کارهام رو می کنم اونم ببینه و حرف هم بزنیم. یعنی من حرف بزنم و اون بشنوه!! البته وقت هایی که تو اشپزخونه ست جشن هست واسه ش. چون من همزمان که مشغول آشپزی ام غذا دهن اونم می ذارم! از هویج و پیاز د شده بگیر تا امروز که عسل خورد و انگار خوشش اومد. ایستاده بود بالاسر ظرف عسل و جیغ می کشید!! مگه طوطی ها عسل هم می خورن؟!!!  فک کنم تنها چیزی که تا حالا پسندش نشده ماست بوده! واسه اونم بال بال می زنه ها، ولی وقتی میخوره جیغ می زنه فرار می کنه!!:)))

همراهی تو آشپزخونه یه آپشن دیگه هم داره که همانا آب بازی می باشد. یعنی ما وسط ظرف شستن دستکش خیس رو می گیریم رو سر بنی تا قطره های آب بریزه روش و  اوشون هم کیف می کنن. البته این یکی مال روزهای گرم تابستون بود. الان دیگه هوا سرده سرما می خوره. اما همچنان دستکش رو که دستم می بینه واکنش نشون می ده و اصرار داره که بده من یه گاز بزنم!!

کلا یه گاز از همه چی می خواد :))

امروز هم بالا ه اون گلدون پتوس وسط خونه رو تحت نظارت شدید بنی سر و سامون دادم. بنی هم نظرش در مورد کار این بود که خوشمزه ست!! و یک برگش رو خورد ابله!! :دی

الانم خودشو زده به خواب ولی من می دونم یواشکی حواسش به حرکات من هست یه موقع چیزی رو از دست نده :))

۲_ فقط خواستم بگم مامان و بابا خیلی بزرگوارن، من جای اونا بودم اینقدر گذشت نمی . واقعا دل بزرگی دارن :)

عنوان وبلاگ : پیچک زندگی من
منبع :
برچسب ها : - اونم ,خونه
اونم ,خونه
به روز شده ها
اتفاقی
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است یاسمین فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © Yasamin 2016-2017