پیچک زندگی من

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ پیچک زندگی من خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان پیچک زندگی من برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

۱_ هی غر می زنه که من بیست و چند سالمه، آخه واسه شوخی با من همچنان باید مثل بچه ۴_۳ ساله قلقلکم بدن؟!

سر همین چند روز بود با پدرش قهر بود!

بعد من فکر می کنم به اینکه  همین دیروز خونه ی مامانم اینا، من و سارا ایستاده بودیم و سرمون تو تبلت بود، بابا طبق عادت طول خونه رو قدم می زد. هر بار از کنار ما رد می شد یه سیخونک هم به پهلوی من می زد! خوب می دونه که من قلقلکی ام، و منم خوب می دونم از کرکر خنده ی من خوشش میاد. 

دیروز هم می دونستم فقط می خواد منو بخندونه و منم می خندیدم.

سخت نگیرین. ما واسه پدر و مادرها همیشه "بچه م" به حساب میایم، حتی وقتی کاملا قد بکشیم و تحصیلات مفصل ب کنیم و دست مون تو جیب خودمون بره و ازدواج کنیم و عیالوار بشیم. اینقدر نگیریم خودمون رو. بچه شون بمونیم.

۲_ از اون روزاییه که کج خلقم حس . از لحظه ای که بیدار شدم دارم به زمین و زمان گیر می دم! حس می کنم از یه چیزی عصبانی ام ولی نمی دونم از چی!

تازه سردرد هم دارم :/

عنوان وبلاگ : پیچک زندگی من
منبع :
برچسب ها :

۱_ پروژه ی ید کادو واسه تولد بابا هم به سرانجام رسید.

قصد داشتم ست شال گردن و کلاه ب م چون می دونم بابا طرفدار شال گردن هست و به گفته ی سارا عاشق کلاه :دی

رفتیم یه مغازه هه که جوراب و ساق دست و پاپوش و شال گردن و کلاه و این چیزا داشت، درسته که هیچی واسه بابا نپسندیدیم، ولی عوضش کلی جوراب و پاپوش واسه خودمون دوتا پسندیدیم:))

اولین مغازه لباس فروشی هم یه لباس پسندیدیم که همونو یدیم:دی یعنی بدجور چشمم رو گرفت. بعد هی اقاهه مدل های دیگه میاورد، ما چارچنگولی چسبیده بودیم به همون لباس اولیه که ما همینو می خوایم و همون رو هم یدیم :) 

نصف کادوی سعید هم انجام شد :)

ید رفتن با سارا خوش می گذره. مخصوصا اگه سر حوصله باشه خیلی خوبه :)

۲_ رفتم نون باگت ب م. حالا کاری به اینکه خانومه صف رو ندید گرفت رفت جلو ندارم، فقط سه بار یه بسته نون رو گرفت از آقاهه، هی کلی با ادا و عشوه و صدای تو دماغی که یعنی من دماغ مو عمل ، فرمودن اخه این خشکه من نرم می خوام، پس داد نون رو. اقاهه می رفت می ذاشت تو قفسه برمی گشت، باز می گفت می خوام نونه رو ولی اخه خشکه.

یعنی من دیگه داشتم کم کم کیفم رو می رسوندم دست اقاهه که بکوبه تو صورت طرف! هم حالش جا بیاد هم دماغش صاف شه بلکه صداش درست شه.

یه جا می رین اگه صف بود وایسین تو نوبت. اونایی که تو صف ایستادن هویج نیستن. از قضا انسان های با شعوری هستن.

تصمیم تون رو واسه ید سریع بگیرین. ملت معطل شما نیستن خودشون کار و زندگی دارن.

والله ما هم دور و برمون دماغ عملی داریم ولی نه صداشون مشکل پیدا کرده نه تو دماغی حرف می زنن. دماغ عملی رو سه سوت میشه شناسایی کرد. نیازی نیست شما با این ادا و اصول ها اعلام کنی مساله رو.

۳_ هوا یه کم سرد شد بالا ه.

عنوان وبلاگ : پیچک زندگی من
منبع :
برچسب ها : - واسه ,دماغ ,اقاهه ,لباس ,گردن ,یعنی ,دماغ عملی
واسه ,دماغ ,اقاهه ,لباس ,گردن ,یعنی ,دماغ عملی

۱_ بنی جای جدیدش رو دوست نداره، چون از اونجا فقط روی نصف خونه دید داره و خب به هر حال حق مسلمش هست که بر کلیه ی امور ما نظارت داشته باشه :دی 

واسه همین عملا بیشتر مدت رو یا وسط خونه ست که همه جا رو ببینه و صدای فریاد و اعتراضش بلند نشه، یا دارم دنبال خودم می کشمش توی اشپزخونه و اتاق که همزمان که کارهام رو می کنم اونم ببینه و حرف هم بزنیم. یعنی من حرف بزنم و اون بشنوه!! البته وقت هایی که تو اشپزخونه ست جشن هست واسه ش. چون من همزمان که مشغول آشپزی ام غذا دهن اونم می ذارم! از هویج و پیاز د شده بگیر تا امروز که عسل خورد و انگار خوشش اومد. ایستاده بود بالاسر ظرف عسل و جیغ می کشید!! مگه طوطی ها عسل هم می خورن؟!!!  فک کنم تنها چیزی که تا حالا پسندش نشده ماست بوده! واسه اونم بال بال می زنه ها، ولی وقتی میخوره جیغ می زنه فرار می کنه!!:)))

همراهی تو آشپزخونه یه آپشن دیگه هم داره که همانا آب بازی می باشد. یعنی ما وسط ظرف شستن دستکش خیس رو می گیریم رو سر بنی تا قطره های آب بریزه روش و  اوشون هم کیف می کنن. البته این یکی مال روزهای گرم تابستون بود. الان دیگه هوا سرده سرما می خوره. اما همچنان دستکش رو که دستم می بینه واکنش نشون می ده و اصرار داره که بده من یه گاز بزنم!!

کلا یه گاز از همه چی می خواد :))

امروز هم بالا ه اون گلدون پتوس وسط خونه رو تحت نظارت شدید بنی سر و سامون دادم. بنی هم نظرش در مورد کار این بود که خوشمزه ست!! و یک برگش رو خورد ابله!! :دی

الانم خودشو زده به خواب ولی من می دونم یواشکی حواسش به حرکات من هست یه موقع چیزی رو از دست نده :))

۲_ فقط خواستم بگم مامان و بابا خیلی بزرگوارن، من جای اونا بودم اینقدر گذشت نمی . واقعا دل بزرگی دارن :)

عنوان وبلاگ : پیچک زندگی من
منبع :
برچسب ها : - اونم ,خونه
اونم ,خونه
به روز شده ها
اتفاقی
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است یاسمین فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © Yasamin 2016-2017