????ذهـــــــــن نشـــــــــین????

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ ????ذهـــــــــن نشـــــــــین???? خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان ????ذهـــــــــن نشـــــــــین???? برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

بریم حالشو ببریم
ب با کی پاپ چهارشنبه مونو سورووندیم.و خیلی هم خوش گذشت بیرون نرفتیم.البته بابا نبود.بابا این چن وقت اصلا نیست تو خونه. و من به خودم میگم تازگیا که کاش این نبودنا رو وقتی تحمل نکنم که هست.کاش لاقل میرفتم یه کشور دیگه که نبودنش علت خوبی داشت: ((نبودن خودم))

بگم از بچه های که رومونو سفید یه سریاشون.البته با پسرا کاری ندارم که رفتن ، اون دختره الان عین آلرژن شده برای من. یادم میاد چه بی ادبانه واکنش نشون داد وقتی گوشیمو دادم بهش تا شمارشو وارد کنه یا اینکه وقتی صداش می جواب نمیداد...حالا هم که خیلی پررو اومدن خودشو سر یه کلاس واقعا بی اهمیت توجیه کرده و مثلا آره من خیلی شاخم.نمی دونم چرا از موقعی که این یارو رو اینطوری شناختم ، دیدم نسبت به اونایی که پیروزی میشنن انقد بد شده.

بازم بگم از که ، وقتایی که تن بل میشم و هیج کاری ندارم تو توهمات مز فم برای خودم بقول الانیا " کراش" یا "فرد مورد علاقه " پیدا میکنم. این چیزا واسه وقتایی که آدما کاذبا بیکاره.امروزم که رفتم کتاب ب م (حوصله انقلابو نداشتم-البته پا شو نداشتم)که فهمیدم بله به کل تعطیل شده.

بگم از اینکه چقد از این بادی اسپلش خوشم میاد من و چقد این ریملی که یدم خوبه.(اینجا ببینیدش)از دور خیلی قشنگ میکنه چشامو ولی از نزدیک خیلی دیگه افکت میده انگار.حس عروسی رفتنی ، مهمونی ای چیزی میده بهم که خیلی دوس ندارم ویژوال بشه .ولی بازم هم جنسش خوبه هم تاثیرش.

بگم ازینکه هرچی فکر این حرفامو به جای اینکه تو بلاگ بنویسم توی دفترم بنویسم ، به جایی نرسیدم.انگار دوس دارم دو نفر دیگه ، که منو نمی شناسن هم بدونن " من هم هستم"....می نویسم ، پس هستم :)) .... یه حس نیازیه که اینجا به مرحله "رفع" میرسه._ و اگر استنباطی مبتنی بر اینکه این کار من اشتباهه دارین، بگین ممنون میشم.بالا ه من که دانای کل نیستم:)+++اینم اضافه کنم اینجا نوشتن آرامشی میده که تو اینستا و جاهای دیگه حس نمیشه

بگم ازینکه انقلاب تا وصالو من دارم متر میکنم اونم به علت تنبلی و فرار اینجانب از یک جا نشستنه.عادتی که به کتاب خوندنم توی مترو انجامید.اگه یکی رو دیدید هر روز تو مترو بدونید منم:|..بیاید باهام حال و احوال ید.توی این انزوای درخواست نشده.مردم ازینکه تنها رفتم اونورا.تنهایی زیادش اصلا خوب نیس:( بچه های م که خیلی نمیشناسم فعلا که بخوام باهاشون برم بیرون.

تو راه بودم امروز فهمیدم هاوکینگ مرده.یه لحظه از حرکت ایستادم و شوکه شدم و دلم بهم ریخت و دسشویی و اینا....و البته خبر خوب بعدش که تعطیلی بود یکم آرومم کرد.


راستی با ریحان آشتی شدیم.اما خب خیلی تیتیش تر شده من بدم میاد.اصن گاهی ازین دخترا (:|) بدم میاد....بخدا یه موقعایی واقعا حال بهم زن ترین موجودات زمین میشن...

و در ا بگم که ناهار سه تا دونه فلافل با نیم کاسه گوشت و عدس پلو به همراه یه کم نون سنگک خوردم که دعا کنید گوشت نشه به تنم .البته خیلی گشنم بود.اشکال نداره میسوزونمش.


خلاصه مردم از تنهایی!

برچسب ها : بریم حالشو ببریم - خیلی , ,البته ,اینکه ,میاد ,ازینکه ,کاری ندارم
بریم حالشو ببریم خیلی , ,البته ,اینکه ,میاد ,ازینکه ,کاری ندارم
یه موقع هایی

یه موقع هایی هم هست که میخوام بنویسم.به خودم میگم:

اصلا ممکنه زندگی من برای تو نوعی خوشایند باشه؟

یا

اینهمه بنویسم آ شم خواننده م عضو بازنشسته سیا باشه؟

یا

شاید بهتره الان ننویسم چون حالم خوب نیس، دپ َم ،اوضاع زندگیم "زنگی" ــه.نه رنــگی!


اما الان فکر میکنم چقدر به خودم بی اهمیتی نشون دادم که نگفتم، ننوشتم،

ریخــتم تو خودم چون که مخاطب ندارم ، یا " به بقیه چه؟" یا " خیلی جالیه مثلا؟" یا هر چی!


چقدر به نام مدرن شدن بزدل شدیم!


________

دوست نانزدیک م، پارتی دعوت کرده ملت گرام رو.برم؟ نرم؟

جایگاه رفیعی برام نداره که بخوام برم.:) نمیرم.

*

از موقعی که چادر رو برداشتم یه سری چیزا نامیزون شده!:(

اغلام میکنم "فعلا" اون پتانسیل رو ندارم که شخصیت عمق خودمو به همراه چادر در ایرانم نشون بدم!

*

المی که تازگیا تو ذهتم "الی " صداش میکنم خیلی راس میگه:

"و متاسفانه تر اینکه اسم این گوشه گیری رو پختگی میذارن و اون شاد قدیمو بچگی...



اسم؟ دنیام
پیشه؟بی پیشه ام قصدت از کپی برداری؟! یه حرفی زدی دیدم خیلی راس داری میگی :}


*
خونه آمادس، اتاقم هم آمادس.هفته دیگه رسما جای نشین میشم و ازین خانه به دوشی درمیام.جای قشنگیه.مبلامون مخصوصا .که هر وقت می بینمش یاد داستان
به سوی باستانی ش می افتم.

ازونجایی که بودجه کافی برای مبل های خیلی دسته نو نداشتیم، رفتیم تا دسته دو جاتش رو ببینیم و یداری کنیم.چشمم به یه مغازه افتاد که مبلای فانتزی
طور داشت.با بابا رفتیم توش.فروشنده ش { یاد ش افتادم که ندیدم!:| } یه پسره موبور قد بلند خوشتیپ خوش صدا (:|) بود.
مارشملو به دست وارد مغازه شدم.گاز آ م بود(گرسنه بودم).تموم شد. داشتم قیمت ها رو برانداز می و توی زیبایی فانتزی طور مبل ها اسیر شده بود.با نگاه مشکوک و مملو به پسره و بدون اینکه بهش خیلی اهمیت بدم به عنوان boss مغازه ،همینطوری میشستم رو مبلا و قیمت های بالاتر از انتظار خودمون و پایین تر از بازار مبل واقعی رو میدیدم و با دهن باز سراغ مبل بعدی می رفتم.بعد به عصبانیت منتقل شده به چشمام(به علت گرونی دلار و وضعیت داغون بازار) رفتم به پدر گفتم " بریم!"
بعد از گشتن های متعدد و قیمت های فیها لا عدل! گفتم " بریم همون فروشگاه فانتزیه!" چون حس می مبل هاش با جاهای دیگه خیلی فرق داره.دوباره یه مارشملو برداشتم( آ یش بود!) طبق سناریوی قبلی : "گاز آ " - پسره با یه نگاه کلیشه ای که دفه قبلم داشت نگام میکرد! سراغ ارزون ترین مبلو میگرفتم.بابام داشت دو تا مدل رو مقایسه میکرد و من هم در حال کنکاش در قیمت ها بودم یهو اقاهه کنارم سبز شد و من نفهمیدم ، فکر باباس داشتم باهاش بحث می ! به روی خودم نیوردم و رفتم پیشش ، از یه مدل خوشش اومده بود.مدلهای اون مغازه بی برو برگشت همه ش قشنگ بود.منهم موافق.
بابا اومد باهاش چونه بزنه و دویستا ارزون تر رو اوکی کرد.من که ندیده بودم تا حالا بابام انقد " چونه بازی" دربیاره خنده م گرفت و سرم رو برگردوندم. و ازقضا ....یارو نظرش عوض شد و صد تومن بیشتر تخفیف نداد. :|
خدا میدونه چه حالی داشتم.تقصیر من شد.حالا نمیدونم بابا فهمید یا نه.پسره به خاطر نیشخند من یا هرچی یهو قیمتو برگردوند.
یهو بابام موافق شد. بعد حالا هی چونه میزد و یهو قبول کرد.پسره گفت" چه بابای خوبی دارید.کاش بابای منم اینطوری بود". و اینجور راحت بودنا شروع شد.اوا حس می داره نخ میده ، یا اینکه نه.میخواد خودشو تو دل من جا کنه که من به بابا اصرار کنم ازش ید کنه.که هنوزم احتمال میدم قصدش این بوده.قرار بر این شد مبل ها رو با وانت بفرسته ، و گفت بریم فاکتور های یدمون رو بیاریم و بهش بدیم تا کل ید ها رو برامون بفرسته.اینکار رو کردیم.بابا گفتش که تو وایسا تو مغازه تا من برم فاکتور ها رو به پسره بدم.گفتم وایسه باهم بریم.نه به خاطر پسره.به همون دلایل فلسفی زیاد تو فکر نخ دادن و گرفتن به ی یا از ی نبودم.البته نه اینکه ازش خوشم نیومده باشه.رفتیم.دو بار رفتیم.برگشتیم.و این بار آ بود.پسره ایندفه خیلی یه طوری نخ داد.در حضور بابا البته.
" حتما بهم زنگ بزن!!"
_ :|
قبل از فرستادن بار...

بابا داشت مارو نظاره میکرد.باید خیالش از من ناراحت شده باشه.چون تو راه یکم سکوت کرده بود.و من هیجان زده بودم که تصور می پسری به این پرفکتی از من خوشش اومده.اما تو چند روز بعد خیالشو ازین موضوع راحت که هیچ برام مهم نیست.میترسم ازش حرفی بزنم و فکر کنه خبریه.یا خبری بوده.
یه هیجان مربوط به جوونیه که بعدا یا حسرتشو میخورم یا نه ، به خودم آفرین میگم.
بابای من ازین مدلاس که می بینه که وقتی با پسری راحتم ناراحت میشه و سکوت میکنه.ازین مدلا که تو خودش میریزه.باید بعدا این موضوع رو براش روشن کنم که این کار خیلی درست نیست. و به جای نگاه های عجیب بهتره /حرف/ بزنه.

من هنوز با هدف و آرمان های زندگی و هدفا و آرمان های خودم جاست فرندم....چطور میخوام با پسری بیش از این حد باشم.
اصلا واسه ی چی زنده ایم؟
همینطوری زندگی کنیم و چند تا لیبل که شاید باعث شن تو کار خوبی پیدا کنی و مثلا خیلی کول به نظر برسی ، بهت بخوره و بمیری؟
خیلی خیلی مس ه س.


++++++++++++++++++++++++++++++++ حتما وبلاگهای عزیزامو میخونم.این چند وفت خیلی درگیر خونه جدید بوده ایم


برچسب ها : یه موقع هایی - خیلی ,پسره ,می ,مغازه ,بریم ,قیمت ,خوشش اومده ,گفتم بریم ,موقع هایی
یه موقع هایی خیلی ,پسره ,می ,مغازه ,بریم ,قیمت ,خوشش اومده ,گفتم بریم ,موقع هایی
مثل رادیوهای ژاپنی دهه هفتاد

شدم مثل این کاست پلیر قدیمیا.چند بار باید دکمه پلی شون رو بزنی تا بالا ه از یه جا درست پلی بشن.

از شهرستان برگشتم تهران، انقد منتظر نتایج موندم کپک زدم.آ سر هم قل آزاد قبول شدم.میخواستم بنویسم حس هیچ کاری نیس.اما رکود آدمی یه پدیده ی مقطعیه.این که حس کاری یا چیزی نداشته باشی.

انتخاب واحدهای مذکور این طور میگن که سه روز در هفته کلاس دارم.از صبح تا عصر که نحس (یعنی یه ذره سخت شایدم خاطره ساز)ترینشون افتاده پنجشنبه.بین دو تا درس چهارساعت تایم خالی دارم که نمیدونم چیکار کنم.فاصله خونه تا یونی یک ساعت و نیمه حدودا که با محاسبات اینجانب اگر هم بخوام برم خونه کل اون 4 ساعت رو تو راه باید باشم اونم تو مترو!:|

خدایشان نیامرزد آخه.این چی بود!؟؟؟؟

شایدم اون چندساعتو پاشدم رفتم باشگا انقلاب( yeah)

خدابا توروخدا بگو تا هفت چطوری دووم بیارم؟

بنده اصلا این موضوع رو قبول ندارم دانشجو باید عین خــــــــر بشینه سر کلاس.اونم 5شنبه ای که روبه تعطیلیه!!!شاید بعد از 7 با رفقا پاشدیم رفتیم بگردیم و اینا.بعد من یه سوال دارم یعنی دانشجو جماعت شکمش کار نمیکنه؟کجا باید بره تخلیه؟دستشویی های معطر به بوهای افضله؟و دریافت شد که دغدغه های ذهن اینجانب به کجاهاآ میره!:|



برچسب ها : مثل رادیوهای ژاپنی دهه هفتاد
مثل رادیوهای ژاپنی دهه هفتاد
و باشد که باشد

ای ولدمورت تو را چه شده به حنجره های من چنگ می اندازی و دام اسارت بر ازادی افکار من پهن میکنی.اینا کارای اسراعیله!:| درود بر صلح(هشتگ:نه_به_مرگ بر{راستی اون خوانندهه اقای حامد نمیدونم چی باید بره ز خدا بترسه آهنگ " مرگ بر" رو خونده.بریم تو صفحه ش ، ابراز اظهار تغییر کنیم.}

و اینجانب از بوی بهار سرمست گردیده و قلم را در هوا چرخانده و قری بر ذهن خویش می دهم باشد تا رستگار ازینی که هستم شوم و باده را شادتر بر بدن وارد کنم.شاید دوزی از ین حجم بی امان نادرستی های وارده بر کشورم را فراموش کنم چندی و به سوی شادکامی ملی پیش روم.

و این رویداد مبارک بر من حرام گشت توسط آنها که نمیدانم و خدا ازتان بگذرد و شما را وارد وادی علم خالص بگرداند که جای منو تو مورد علاقم گرفتین!


خداروشکر که فردا صبح کلاس ندارم.بخدا ظلمه .من باید 5 صب پاشم تا به مترو برسم تا سر ساعت باشم.بعد یه سری نورچشمی ها بزنن تو برجک صلح ، هر کِی خواستن بیان.

خدا داند که چقدر حرف در این کله به زحمت نیم متر مربعی گنجیده ولی_ نمیدونم ینی میدونم ولی حسش نیست_ چطوری بیان شه.

برم تا ددی آشپزخونه رو به توبره نکشیده.:{

برچسب ها : و باشد که باشد
و باشد که باشد
ز له قلب ها

از وقتی تصادف میدونم هیچ چیزی از هیچ موقعیتی بعید نیست.خیلی خوشحالم از موقعیت فعلیم.


درسا اومد پیشم.فکر کنم هردومون فهمیدیم فازامون به هم نمیخوره "فعلا". هر که بدونه یه دختر تو یه خونه تنها داره زندگی میکنه ، چه فکرا که نمیکنه و همین باعث شد که درسا پا شه بیاد ببینه من دارم چی کار میکنم تنها!دید خبری نیس.البته هنوزم اون برام از عزیز ترین دوستامه جز اینکه چون فعلا بال و پرم رو درست حس باز ن ، فازم خیلی به ی نمیخوره.که البته این چند وقت فهمیدم اول باید به خودم و ته خودم فکر کنم ، نه به اینتراکشنام.خیلی برام سوال میشه که ما چرا صبح پا میشیم فعالیتامونو شروع میکنیم تا شب.پول؟....هر جی فکر میکنم قانع م نمیکنه.جز نور خورشید و بغل بابا و آرامش پیش خونواده تقریبا متز لم و البته رفتن به شریف و کبیر و ولیعصر و انقلاب ، چیز عمیق دیگه ای نیست.

اصلا چرا هر روز پا میشیم؟چرا باید پول دربیاریم و بهتر شیم تا پول دربیاریم.مثل بازی سیمز همه ا ش میمیریم دیگه.

اسیر یه مبحث زمانیم که خب اونم با فعالیتامون تبدیل میشه معلوم معادله.

وقتی به این چیزا فکر میکنم ، سرم سوت میکشه.اما وقتی عشقو حس میکنم ،نه!

وقتی لذت رو حس میکنم ، نه!

وقتی به موعودم فکر میکنم، آرومتر میگیرم!

این همه بدو بدو، این همه .... بدون وجود خدا واقعا از بازی سیمزم مس ه تر میشه.


مخاطبی که نمیدونم میخونی این رو یا نه.که مذهبم میگه میخونی.

موعود من،

من انسان ، درمانده ام بین حس واقعیت پشت پلکهایم وقتی میخوابم، و جس زندگی وقتی بیدارم.

من انسان، در می یابم حضورم تکاپوست.تکاپوی به واقعیت پیوند دادن آرزوهای آنها که نمیشناسم اما دوستشان میدارم.

من انسان ، در یافتم هیچ جز پایدار های خودروی خدایمان به من آرامش نمیدهد...آب را، درخت را، خورشید را، غیر انسان را میگویم.که سادست عشق ورزیدن به آنها.

من انسان، می یابم داستان جز وقتی واقعی نیست لذت بخش نیست ، و داستان جز وقتی میتواند واقعی باشد لذت بخش نخواهد بود.

من انسان، دریافتم گاهی خسته تر از غروب خورشید میشوم از زمین او!

گاهی دستانت را بگذار روی قلبم با تپش های بودنت برایم زندگی را با او بسرای.

پوچ میشوم ، موهایم را نوازش کن ، ببر مرا به همان دنیای پاک کودکی ام...یا که آنگونه بوز که عطر او در رگهایم بوزد.


موعود من،

فراموش ت نمی کنم حتی اگر فالم غفلت باشد.

حتی اگر هم کیلومتر ها برای زمینش بدوم، بدان روح من اسیر اینجا نخواهد شد. بلند کن عروجم را.


شاید حتی اگه دانشگامم اونجا بیفته دوباره به همون مسیری برم که داشتم اونجا هم میرفتم.

اما مهم الانمه

برچسب ها : ز له قلب ها - میکنم ,انسان ,انسان، ,خورشید ,البته ,زندگی
ز له قلب ها میکنم ,انسان ,انسان، ,خورشید ,البته ,زندگی
نتیجه این شد

باش

مثل شبکه چهار بین این همه شبکه ای.

خودِ خودت!!!!

شده تنهای تنها!

شده حالا با یه رقیب به نام شبکه مستند!

بنویس ...

________

دیدی چی شد!

بود نرفتم ببینم!:((

برچسب ها : نتیجه این شد - شبکه
نتیجه این شد شبکه
امروزمون شهاب بارون

اصلا با این قالب فعلی جور نیستم.امروز هم نمیخوام وقت بذارم توضیحات بیان رو برای ویرایش بخونم.احتیاج به حضور ذهن داره ، که ذهن من فعلا توی سفرچه ام به ده نمکه.

فکر اینکه امشب قراره شهاب بارون ببینم ، به وجدم میاره.لباسامو آماده ، شکلات و پرتقال هم.فلاسک هم که خونه مامانم ایناس، اینجا نیست.نمیدونم دیگه چی ببرم و نثار معده جان م که " حس لذت " بهم دست بده.از یه طرف هم میخوام برم توی مود فیت بودنم که خب سعی میکنم خورد و خوراکم کنترل شده تر شه و چیزایی که میدونم قرار نیست سوخت شن رو از منوی غذایی م حذف کنم و سالم بخورم.

لباس گرم

چند لقمه نون و پنیر و ما - به علت سردی هوا -

فلاسک چای

لبوان ( توی وب آقای سر به هوا چای رو توی استکان شیشه ای دیدم و به شدت وسوسه شدم که اینکارو م، دیدن رنگ چای مزه شو هم تغییر میده!)

شکلات ها و گز های مورد علاقه م

پاستیل

آب معدنی

پتوچه

اسنک هم درست میکنم

دفترچه و خ ر(البته ریکورد گوشیمو ترجیح میدم)

یه ذهن فعال

و همین کافیه.

امشب ساعت 8 حرکت میکنیم و دو شب برمیگردیم.مطمئنم بهم خوش میگذره.ع ها رو حتما آپلود میکنم.

فکر کنم نبات هم ببرم بد نباشه.

برچسب ها : امروزمون شهاب بارون - میکنم ,شهاب بارون
امروزمون شهاب بارون میکنم ,شهاب بارون
تصادف

تصادف .یکشنبه.یه موتوری بهم زد.ووقتی داشتم میرفتم سوار سرویس بشم.و من الان یادمه که کفشم یه طرف بود.کوله ام یه طرف.جـزوم یه طرف گوشیم یه طرف و خودم رو زمین

دیروز و پریروز که یاد آوریش می خیلی بهم برمیخورد.اما الان بهتر به یاد میارم.که چطور افتادم.فقط وفتی موتوری بهم زد رو ندیدم.به بدنم نخورد وگرنه

ممکن بود بیفتم بمیرم.وقتی یه حادثه ای اتفاق میفته ، تا سه چهار روز بعدش آدم تو شوکه بعد متوجه خود اتفاق میشه و این وسط اینکه آدم دقت لازم رو

داشته باشه خیلی مهمه.بعد از تصادف زنگ زدم پلیس بیاد.و اومد و انگار صحبت که منو که یه دانشجوی درحال رفتن به جلوه بدن.فکر من نمیدونم باید چیکار کنم. و فکر میتونن که منو طوری دور بزنن که کار به دادگاه و اینا نکشه.که البته به دادگاه نکشیده، اما موتور طرفو خوابوندن.

شکایت .و رضایت نمیدم که موتور طرف حالا حالاها از پارکینگ دربیاد.

صاحب کارش یه پژو داره.خب براش یکی دیگه ب ه.

خیلی دلم میخواد که دوباره مطمئن بشم چیزیم نیس.

برچسب ها : تصادف - خیلی ,تصادف
تصادف خیلی ,تصادف
شش ته نود و شش

چند روزی هست قدمی برداشتم برای مستقل تر شدن.برای رشد بیشتر .

از مازندران برگشتم تهران تا فعلا قضیه ی م مشخص بشه.البته هنور سرفصلایی که باید توشون ماهر شم رو همراهم دارم و طبق یه برنامه ریزی

مدون دارم میخونمشون.

یه خونه توی یه قسمتی از شهر گرفتم و دارم زندگی مجردی واقعی رو تجربه میکنم.برای ایده آل تر شدن کارهای زیادی هست که باید انجام بدم و

چون مدت طولانی ای توی استرس مداوم بودم، باید برای ریکاور شدنم یه مدت طولانی هم تنها باشم.

از مهر تا اوا آبان توی خوابگاه بودم.زندگی پر شر و شوری داشتم.بیشتر ازینکه مال خودم باشم.مال بقیه بودم.تنهایی خیلی فرق داره با توی جمع بودن.

اینو وقتی فهمیدم که یهو از محیط شلوغ الان توی یه خونه تنها زندگی میکنم و تقریبا هیچ کلاسی ثبت نام ن .

معلوم نیست اتفاقی بیفته یا نه.من هنوزم همون امیدواری م که قبلن بودم.حس میکنم احنیاج داشتم یکی هی ازم تعریف کنه.و توی یه رابطه برم.اما دیدم که واقعا آدمش نیستم.من یه آدم فوق العاده احساساتی ام که زمان زیادیو هدر داده و برای این که به ارزوهاش برسه باید یه بالانس ایجاد کنه توی زندگیش که ایجاد یه رابطه ی یهویی اثنای این بلاتکلیفی کار پر ریسکیه.

کلا رابطه بیشتر از سوددهی ، ضرر میزنه.کافیه یادت بره کلا رابطه روی یه حرفه ، دیگه هیچی.

رابطه کاری و درسی خیلی مطمئن تر از رابطه های خارج از عقله.برای من البته.



برچسب ها : شش ته نود و شش - رابطه ,میکنم ,زندگی
شش ته نود و شش رابطه ,میکنم ,زندگی
مغز ف

آدم در حد کپک مخاطی مغز نداشته باشه که وقتی یکی داره درس میخونه هی بیاد بپره پا وسط درساش.

خیلی خوبه ادم))یکم(( فکر کنه و خودخواه نباشه.

مگه نه مارچینه؟

مارچینه:همون کپک مخاطی

___

#وای ببین انقدر قاطی یهو فوش نوشتم: حالیم نشد:|

گنجیدن این همه احساسای متناقض و متناقش... محاله،محاله.مخصوصا که کارتمو پرینت گرفتم:|دوباره همون جای همیشگی£ اه خب چرا اونجا،خب شریف چشه؟چرا نیفتادم اونجا،اخه اون دستشویی بوگندو هم شد حوزه؟؟؟

دارم به زندگیم شک میکنم،الان دختره داره رشته مورد علاقه منو میخونه،زده به سرش میخواد بره پزشکی.چرا؟پزشکی چی داره؟چرا همه دوسش دارن جز من؟چرا من مثه اونا نیستم؟

یک حس لعنتی ِ پوچی بهم برخورد کرده،حالمو از زندگی بهم زده.

نمیدونم چیو دوست داشته باشم،نمیدونم از چی بدم میاد.

پروندش بسته میشه یکم باد میخوره به سرم.حس میکنم یه تن آجر تو جمجمه امو دارم این ور اونور میبرم.یاد این سریال امریکایی میفتم که ریتینگشون زیر هفته.

گرته زندگیم چی بود اصن :|

خزعبلات امدحان:3


برچسب ها : مغز ف
مغز ف
روز اساطیری تموم شد

روز تیز و برنده ای بود.ساعت پنج صبح پاشدم و سعی مثل قهرمانا به نظر بیام وعمل کنم.مثل موقع هایی که یه ابرایی دور وبر سرشون ایجاد میشه و بعد طبق اونا کارشونو انجام میدن.

همه چی اماده بود جز ساعت.که باعث گریه سر جلسه ام شد.خودمو جم و جور و زور زدم تا جاهای دیگه جبران کنم.اما واقعا طاقت فرسا بود.طوری که بعد از ازمون سردرد شدیدی گرفتم.

معده ام دوباره سوخت و برگشتم خونه تا قطره معده بخورم وبرم تهران...خلاصه تا خوب بود و بعد حدود یک ساعت وقت هدر رفت و بعد از ازمون زبان طبق قراری که با پدر داشتیم رفتیم بستنی گولدن خوردیم.خواهر جان بستنی زغال ی خورد و من بستنی کآفریگا چی چی که توش اسپرسو بود.برای خوردن این بستنی ماهها نقشه کشیده بودم و لذتشو بارها جایزه قراردادم تا روزگار شیرین شه برام.اما اونقدر پاهام از نشستن درد میکرد و اونقدر خسته بودم که به اندازه تصوراتم لذت نبردم.

با خاهر جان آشتی و بعد از بی احتیاطی رژیمی آب کرفس خوردم:\

اومدم خونه و رفتم پیاده روی.موزیک در گوش خستگی درمی و سعی می با آهن کره ایم لذت ببرم.خوب بود.عرق همیشه خوبه.آدم فرش میشه.اما میخواستم برم است .اما حسش نبود که برم.قبل از اینکه چیچی گاتو اسپرسو بخورم واقعا گرمم شده بود.آفتاب به سختی میخواست خودشو بهم تحمیل کنه.میدونس دوسش دارم ولی زیاده روی بود.البته زیاد یه جا وایسادم.اصولا توی افتاب باید راه رفت تا گرمت نشه.

قسمت رمانتیک عصر دانشکده فنی تهران بود...شاید عشق به پوسته یه محلی که یه عده ادم میرن توش درس میخونن احمقانه باشه اما جاهایی مثه کبیر شریف دانشکده فنی از دور برام رمانتیکه.دیوونه شدم؟کاش میشد ...

آرامش خونم با این چن تا تامین میشه.باید یه فکری م دوزشو ببرم بالا.

چرا آخه؟


برچسب ها : روز اساطیری تموم شد - بستنی ,میشه ,ساعت
روز اساطیری تموم شد بستنی ,میشه ,ساعت
مغز جان خاموش شو

وقتی فکر میکنم و میبینم که منظورش ازین کارا اینه که من از خونه برم و

جای خودشو سبکتر کنه ... حس بدی میگیرم.جای خودشو که با سبکتر ش هیچ تغییری پیدا نمیکنه...

ترجیح میدم مغزم نتیجه گیری نکنه دیگه.مغز جان لطفا طوری فکر نکن که من به این نتیجه برسم بقیه گرگن.

سنگینه برام...حداقل همون حداقل خوبی هایی که و فکر وظیفمه ، تبدیل میشن به حماقت!

خدایا، میشه کاری کنی آ ش بفهمم منظورش این نبوده؟

برچسب ها : مغز جان خاموش شو
مغز جان خاموش شو
بیوه سیاه اگه جفت نداشت خودشو میخورد واسه بچه هاش:|

بعد از یک روز بحرانی پدر برام بلیطی گرفت و با غوشی باز راهی چند صد کیلومتر سفرم کرد.نمیدونم چیشد که حس دارم خفه میشم از این حجم بغض.این حجم خستگی.این حجم ناامیدی.موقع گریه، انگار بغضم با فریاد زدن هم خالی نمیشد.بیخیال گریه شدم و سعی گرگ عصبانی وجودم رو تغذیه کنم.عصبانی شدم،با اشکی نم نم،وسایلمو جمع و مصمم شدم که برم.حداقل تنهایی بهتر از بودن در جایی است که عملا بی خانمان شدم.تنهایی در جایی که هیچ مرا یادش نیست.شاید حتی درسهایم رو بتونم بخونم،برای همین کتابهای نه چندان سبکم رو همراه خودم .معشوق های تم رو.فکر شاید اینجا کلاس بروم، شاید از ح "توقف"در تهرانم خارج شوم.نمیدانم چه مرگم شده.حس میکنم حتی الان هم یادم نمیاید چرا امدم.گریه کنان به خود میگفتم که گریه نکن،همین سلولهای بیچاره مغزت که باهزار بدبختی به دنیا امده اند،(!)دوباره از بین میروند.تو میمانی و یک نگاه "وات!؟؟" هنگامیکه بقیه خاطره میگویند.


کتابهایم را جا گذاشته ام.پدر گفت دوشنبه هفته دیگر باید بروم جای دیگری،چون که قرار است یک نفر دیگر بیاید.مخصوصا دو نوع کتاب حیاتی فیزیک و ریاضی ام را.نمیدانم چه مرگم شده.


تنهایی برایم ی نایاب شده.در سواری زن حرف میزد و من مسکور سکوتم بودم.نمیدانم چه مرگم شده است.

نمیدانم پنج ساعت پیش چرا امدم.گاها میدانم.

میدانم باید عشق بازی کنم با تنهایی م، فکر کنم چه مرگم شده و چگونه بدون اینکه از چاله در چاه بیفتم این بحران روحی مز فم را بگذرانم.

خدایا....


عنوان هم مشخص کننده است.

دلم میخواهد بدون نگرانی از طومار کارهام از روزم بنویسم.

این یک هدفه

برچسب ها : بیوه سیاه اگه جفت نداشت خودشو میخورد واسه بچه هاش:| - نمیدانم ,تنهایی ,مرگم ,شاید
بیوه سیاه اگه جفت نداشت خودشو میخورد واسه بچه هاش:| نمیدانم ,تنهایی ,مرگم ,شاید
لپ تاپ شایدهم بد تاپ

بخواهم دو ملیون و ج یک ضمانت نه چندان محکم م؟

ترجیح میدم لقمه ای را سه بار دور دهنم بچرخانم تا ابنکه با قوطی حلبی غذا بپزم.

به دنبال لپ تاپ بودیم،

هم اکنون بدون ج ریالی باید جایگزین دستگاه بی م تا

1)اموزش ببینیم وتمرین کنیم./این جایگزین ندارد.

2) ببینیم./خب با تبلت هم میشود

3)اینترنت گردی کنیم./با موبایل و تبلت میشود


گفتم که کتابهای راهنمای زندگیم را جا گذاشته ام.همانهایی که هنگام خواندنشان نتیجه گرفتم،برای مردن هم پول میخواهم. و اولویت اول میباشد بر پول.


خانوم چشم سبز مرا یاد دبیر شیمی ام می اندازد،همانکه پسرش آلمان درس میخواند انهم ی هوا فضا.داشت از پسرش میگفت راستی،گفتم بیخیالَش،اگر بپرسم،میپندارد شاید هوس عروس شدن کرده ام.

با این حال برایندم از خانه،عمرا اگر به فکر مزدوج شدن بیفتم تا که ناگه زمان ارزشمندم را برای موجود احمق دیگری هدر دهم.مام فکر میکند به فکرش هستم.آ یکی بگوید شما الگوی ما،ما نمی خواهیم اشتباه شما را تکرار کنیم.از خدا میخواهیم مثل این بزرگ ریاضی ما را در چهل سالگی از دنیا ببراند.

#لعل لبت، ای تنهایی

برچسب ها : لپ تاپ شایدهم بد تاپ - کنیم
لپ تاپ شایدهم بد تاپ کنیم
تا میتونی بایست

هنوزم نمیخوام برم خونه،اما اینا خیلی ایزوله ان.

اصلا بیرون از خونه نمیرن،اصلا.به منم اجازه نمیدن برم.زندگیشون خیلی منفعله.دلم میخواد بهشون اینو بگم ولی یه حسی میگه "بیخیال"

دارم میبینم چیزایی رو که منو بخاطرش مس ه می حالا داره سرشون میاد.

صبا پا میشدم میرفتم خونه خودمون غذا میخوردم.امروز خیلی عجیب گفت بیاین صبونه.احتمالا فهمید.

همه چیز اینجا نامرتبه.همه چیز.

و اینکه نمیذارن برم خونه خودمون،چون" دختر تنها توی خونه!؟؟"

زشته بده عیبه فلانه بیسانه.

و میفهمم مردم شهرستان چقدر تنبلن.

و میفهمم اینا چقدر منفعلن.

و میفهمم خودم بشدت روح دارم.طوری که الان همه به خاطر این موضوع بامن رفتاراشون عوض شده.

فکر نمی اینا ادمی باشن که فقط دنبال تایید خودشون باشه.

اینجا موندن وقت تلف ه

برچسب ها : تا میتونی بایست - خونه ,میفهمم ,خیلی ,اینا
تا میتونی بایست خونه ,میفهمم ,خیلی ,اینا
یک دوم زندگیم مشحص شد

تهران.واحد علوم دارویی.رشته فلان!

قبول شدم!خب کاری نداشت.اما دلم میخواست واحد تهران پزشکیشو قبول میشدم.بازم اشکال نداره.چاش ازونجا خیلی بهتره:)))

احتمالا سراسری هم در بدترین ح "مردود" میشم.میخوام به موهام نگیرم.به درک!!!

من زحمتو کشیدم.حالا 99 پرسنت نه 80 اینا.ولی بسه.اینجا ایرانه.باید با توجه به محلی که هستم زحمت بکشم.کشورمه.ای ..میشه گف دوسش دارم

ولی ارزش نداره زحمت خیلی زیادی اینجا بکشم.بهتره به جایی جز ایران فکر کنم.


لپ تاپ اچ پی لپ تاپ بدی نیست.ولی این حسو الفا میکنه بهم که" الان میشکنم.الان اب میشم" .شاید ایسوس بهتر بود.اما با دو میلیونی که دستم

بود همین هم از سرم زیادیه....ته دلم واقعا میگه "خاک تو سرت که نرفتی پاساژ ،لپ تاپ بگیری" راست هم میگه.صد تومن گرونتر گرفتم از دیجی کالا

شاید با همین بودجه میرفتم اون مدلی که گفته بود رو از پاساژ میگرفتم الان به خودم نمیدادم.میشه یکم بهم بگین.مدلی که گرفتی خوبه و اینا؟

بابام که عین یزید هیچ وقت دلداریم نمیده.حتی وقتی بهش گفتم قبول شدم صداشم از پشت تلفن بود.باز مامان با اینکه با هم قهریم سعی کرد نگاه

افتخار آمیزی بهم ه...

مدل لپ تاپ g4 probook ـه.بازی سیمز 3 رو هنوز نتونستم بریزم توش. و خیلی بازیای دیگه . که احتمال میدم سیستم سخت افزاریش فقظ با نرم افزارا

ی اورجینال جور باشه.تا الان هرچی بازاری گرفتم ، اذیت کرده.هم منو هم پاکارد رو.نمی دونم دوستش دارم یا نه.اما سعی میکنم دوستش بدارم.شما

هم نظرتونو بگید در بارش.


با صدرا اینا چن روز موندیم شمال.میتونم بگم اگه صدرا نبود شاید خیلی بیشتر بهم خوش میگذشت.اما پر از درس بود اون روزا.خوب موفعی هم بود.قبل

از آفیشال رفتنم یه سری درسایی رو حتما باید یاد میگرفتم.اما الان حس میکنم احتیاج دارم که یه سفر به شمال برم تا از ته مغز استخونم

آروم باشمو نفس بکشم.


این ترم هم پاس شدم.نمیدونم چرا زورکی دارن به آدم آ میدن.خودم دیدم غلط دارم...بابا میگه با توجه به نمره بقیه اس.اولا که کلا این ترم من تعطیل بودم.صرفا سر کلاس" وجود داشتم" .از طرفی حس میکنم که face expression م خیلی ایده ال نیست.بی اعتماد به نفس میزنم...کارای زیادی هست که باید برای راحت بودن انجام بدم.باید خودم باشم.یه خود با اعتماد به نفس، یه خود امیدوار...


مراغه هم زدم.بدم نمیاد اونجا قبول شم.کلا هیچان زده ام برای یه زندگی جدید با ادمای جدید.یه فرصت دوباره به خودم برای اینکه آپگرید شم:)

حتی اگه واحد علوم دارو باشه...یه خوابگاه همونورا میگیرم ، و خیلی از لباسامو باید بریزم دور.(اگه همونورا نشد میرم انقلاب.خوبیش اینه روبه روی متروعه) و خیلی کلاسا باید برم.و اگه بتونم یه کار وقت پیدا کنم.این همه زور زدم فقط چند تا کار تایپی انجام دادم.ضد حال بود.


خدایا میشه کمک کنی همه اون چیزی که میخوان قبول شن توی سراسری .منم اونجا ها؟!


شاید بعد یه ترم موهامو کوتاه ...یادم میاد صدرا میگف از دخترایی که موی کوتاه دارن بدش میاد...منم از دخترایی که بخاطر پسرایی که از موی کوتاه

بدشون میاد موهاشونو کوتاه نمیکنن بدم میاد...نمیدونم شاید یه طرفمو ماشین زدم.


شخضیت آروم من توی سفر عصبی تر شد.چقدر که سعی تحت کنترل درآرمش.الان ازون لجظه هاس که حس میکنم تحت کنترله.کلا تنهایی روی من اثری داره که داوینچی روی اثر هاش.


کیک پختم.خوب بود! اما

1- مشکل از بیکین پودر داشت پف نکرد"|

2-اندازه ها دقیق نبود.و صد البته بخاطر قندش ، شکر کم ریختم از مزه افتاد:|

3- فر رو دقیق تنظیم نکرده بودم.یکم سوخت!کناراش:|

نمیدونم از کجا به این نتیجه رسیدم که خوب بود...فکر کنم چون ایندفه سعی حس قاطیش کنم.

یادش بخیر یه زمانی دست پختم خیلی خوب بود .البته اون موقع ها اعتماد بنفسم بالاتر بود بهتر میپختم.

در هر صورت باید بهتر شم .مگه اینکه بدونم فردا روز مرگمه.

خوشحالم.و آگاه.

دعاتون میکنم دعام کنید:)

برچسب ها : یک دوم زندگیم مشحص شد - خیلی ,الان ,میکنم ,شاید ,قبول ,کوتاه ,واحد علوم
یک دوم زندگیم مشحص شد خیلی ,الان ,میکنم ,شاید ,قبول ,کوتاه ,واحد علوم
جان ، ای جان

برم شمال الان؟

الان اونجاس.نمیدونم قراره با شلوغی های اذیت شم یا با آرامش کوه و آسمونش ، آروم؟


راستی اینا رم میخواستم بگم.

اینجا رو ول نمیکنم شده ماهی یه بار هم پست بذارم .

از همه ی اونایی که هستن و وبم رو نخونده یا خونده ن، و دانسته یا نادانسته به ذهن و قلبم چسبیده ن ممنونم.

برام لحظاتی ساختید که گاهی ناخوداگاه بهش فک میکنم و لبخند میزنم.یا حس میکنم زنده بودم.


زندگی یعنی نور خورشید ، لبخند ، نقس ، آرامش...


حتی اگه لبخندمو تو از دست بدم.قول میدم تو نگاهم نگهش دارم...کار سختیه.راضی بودن رو میگم

برچسب ها : جان ، ای جان
جان ، ای جان
و تاریخ ختم میشود به "مردود"من
"مـــــــــــــــــردود"

من دختر پر ایرادی َـم باشم،لجوجـم.دهنت سرویسه زندگی:)
دانشجوی زیست سلولی آزاد واحد علوم دارو هستم.
بدجور دلم و همه چیم ش ته.مرسی ژاله.بهم گفتی تو شیطونکی.هرچی محکم تر میخوری زمین بالاتر میای!!

تا همین دیروز اصن نفهمیدم این حرفش منظورش من بودم.

sorry the old donya can't come to phone right now!
why?
oh ,cause she is busy revenging.


من نمی میرم.فقط ادیت میشم.

ساعت چهار صبح خو دم و ده دقیقه به نه پا شدم. از نیمه شب تا ساعت دو سه در چند نوبت گریه .الانم چشمم قرمزه.

ولی حالم خوبه و حاضرم زندگی رو به ف بدم....من بد دهن نیستم اما ازین به بعد میشم!

فراموش نمیکنم...

از همه چی ویدیو گرفتم.از زحماتم تا ش تهــام.

حال امروزم غریب بود.

خواسته هام عریب بود.


خوابگاه میگیرم اطراف قل .خیلی لاغــرتر میشم.امسـال مدرکمو میگیرم.کار میکنم.

گریه میکنم میشکنم اما ش ته باقی نمی مونم...

نمی مونم....


برچسب ها : و تاریخ ختم میشود به "مردود"من - میشم
و تاریخ ختم میشود به "مردود"من میشم
خسته ام
چرا حوصله ندارم بنویسم این چند روز چه اتفاقایی افتاد؟
برچسب ها : خسته ام
خسته ام
میدونی چیه؟ر...م به همه ی زنک بازیای دنیا

خب که چی؟

نه واقعا خب که چی؟

عزیزم یادت باشه ازین به بعد حوله با خودت بیاری که زر میزنی جلوی من یه چی باشه خودتو خشک کنی.

دیگه اصلن(ل رو بکش:\) حوصله ادمایی مثه تو رو ندارم.

بدم بیاد در نمیرمٰ .... دیگه خودت میدونی.


امروز تموم داره میشه

به یه نفر تا اونجایی تونستم گند زدم.

خیلی هم لذت بردم.

ازشم بدم میاد.

ازین به بعدم حالشو میگیرم.

برو بمیر توله سگ .بیچ


ـــــــــــــــــــ


امسال هیات میات نمیرم.

فک کنم حسین راضی تره اگه نرم تا اینکه برم گند بزنم به اخلاقیاتم.

امسال شیرکاکائو نذری میدم.با ج خودم.

نمیدونم شاید موندم اینجا ها یا اینکه رفتم کوروش اونورا.



یعنی داره چی کار میکنه؟

هه!

بیخیال .مگه میشه ی باشه الان که اهلش نباشه؟؟؟مخصوصا اوشون.

ولی لعنتی جان دلم تنگته.

خوبه ایی مثل تو هستن که دل دخترای ساده ای مثه منو خوش کنن.

واو.چی بشه داستان من!!!!




مرسی از خودم که هرروز بیشتر به این پی میبرم که اگه ارزوهام نباشن میمیرم


مرسی از مامان که وفا و خون رو نشونم داد.

تف به این رابطه های خونی که به گوه کشیده میشن.



خب دیگه فاز بد کافیه


شکر




برچسب ها : میدونی چیه؟ر...م به همه ی زنک بازیای دنیا - باشه
میدونی چیه؟ر...م به همه ی زنک بازیای دنیا باشه
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است یاسمین فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © Yasamin 2016-2017