پریان

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ پریان خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان پریان برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

برجک الهام
ساعت از یک نصف شب گذشته بود
جناب شعبانی ساعت یازده اومد گفت بلند شین جمع و جور کنید داره از تهران بازدید کننده میاد
پاسگاه بلخیر رو غافلگیر د الانه که برسن اینجا
ماهم بلند شدیم جمع و جور کردیم ولی هنوز خبری نبود
دورهم نشسته بودیم
هرکدوم از یه جای کشور اومده بودیم جاهای مختلفی آموزش دیده بودیم و از خاطرات آموزشی میگفتیم
امید لر اهل خوزستان بود که تو کرمانشاه آموزش دیده بود
میگفت برجکی هست به اسم برجک الهام آ ین و دور ترین برجک پادگان که در یه محل تاریک و سوت و کور قرار داره

وقتی پاسخش سرباز رو میاره پای این برجک بهش میگه قبل از اینکه از پله ها بالا بری فاتحه بخون
بالا رفتن از پله های برجک الهام دلهره خاصی داره و هر سربازی که اولین بار توش پست داده وقتی برگشت بهتون میگه چندتا پله داره هر پله ای که بالا تر میری ضربان قلبت تند تر میشه خیلی از سرباز ها وقتی میفهمند قراره تو برجک الهام پست بدن میرن پیش رئیس پاسدار و میگن حاضرن بمیرن ولی تو این برجک پست ندن وقتی از پله ها بالا رفتی و چشمت به داخل اتاقک برجک افتاد اولین چیزی که میبینی ع یه دختره که روی دیوار اتاق کشیده شده اونوقته که همه داستان هایی که ازون برجک شنیدی میاد جلوی چشمت روی دیوار آثار و نوشته هایی هست از سربازانی که سالهای گذشته روی این برجک پست دادند و جای گلوله ها ......
که حکایت از بی وفایی الهام داره
سالها پیش پسری عاشق دختری شد به اسم الهام رفت خواستگاری پدرش گفت اول باید بری سربازی اومد سربازی
بهش خبر رسید الهام نه تنها ازدواج کرده که داره مادر هم میشه
اونم سر پست
روی برجک
لوله اسلحه رو میزاره زیر گلو
از ضامن خارج میکنه
و ماشه رو میکشه.....


سربازی داستان های خاص خودشو داره اتفاقاتی می افته که فقط توی ها میبینی من خودم توی آموزشی دوستانی رو داشتم که دخترایی چندین سال با اونها بودند یهو باهاشون کات د هیچ وقت دپرس بودن گوشه نشینی ها شونو فراموش نمیکنم
عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : برجک الهام - برجک ,الهام ,سربازی ,برجک الهام ,آموزش دیده
برجک الهام برجک ,الهام ,سربازی ,برجک الهام ,آموزش دیده
این دختره که میخوام بگم دیگه نوبرشه
میدونستم دخترای این دوره زمونه خیلی پر رو شدن تاجایی که این روزا اگه تو تا ی بشینی و یه دختر کنارت جوری میشینه که ما پسرا باید خودمونو جمع کنیم اگه هم گوشی دست مون باشه خیلی راحت سرشونو میکنن توشو میخونن اگه هم یه جوک باحال ببینن میگن ههههههه خیلی باحال بود واسه من بفرست
اما این دختره که میخوام بگم دیگه نوبرشه
همسایه ما یه پسر داره به اسم کمیل
کمیل با دختر ش ازدواج کرده و یه دختر 3_4 ساله داره

مورد داشتیم یه دختره که اصلا نمیفهمم فازش چی بودهههه

یه جعبه شیرینی برداشته رفته در خونه اینا
خانومش درو باز کرده ایشون بهش گفته من از شوهرت خوشم اومده میخوام ازش خواستگاری کنم اومدم همین الان بهت بگم که بعدا تو زندگی مون دخ نکنی
این دختره ساده هم سرخ شد زبونش بند اومد نمیدونست چی بگه اونم هی داشت میگفت تا اینکه صغرا خانوم از نانوایی میومد دید این زنه داره ازین حرفا میزنه دادو بیداد کرد گم شو و ریده بیحیاو.....اون دختره هم گفت که بهت مربوط نیست و کار به جارو جنجال کشید و همسایه ها اومدن و خلاصه اون دختره رفت ولی هنوزم زنگ میزنه خونشون و خیلی سمجه
وقتی مادرم داشت تعریف میکرد شاخ در آوردم
ما پسرا اگه از دختری خوشمون بیاد رومون نمیشه بریم به پدرش بگیم از دخترتون خوشم اومده به پدر مادرمون میگیم اونا میرن بهش میگن ولی این دختره رفته به زنش گفته میخوام از شوهرت خواستگاری کنم تو زندگی مون دخ نکن
عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : این دختره که میخوام بگم دیگه نوبرشه - دختره ,خیلی ,میخوام ,دختر ,خوشم اومده
این دختره که میخوام بگم دیگه نوبرشه دختره ,خیلی ,میخوام ,دختر ,خوشم اومده
سلام بر آنان که بیهوده دوستشان داشتیم

سلام بر آنان که بیهوده دوستشان داشتیم

آنان که داغ ترین عشق و بی ریا ترین احساس مان بودند

در پاک ترین دوران زندگی مان

آغاز نوجوانی...



با اقتباسی از محمود درویش

علی اسفندیاری

عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : سلام بر آنان که بیهوده دوستشان داشتیم - آنان ,بیهوده دوستشان
سلام بر آنان که بیهوده دوستشان داشتیم آنان ,بیهوده دوستشان
کامنت خصوصی

شیطونه میگه اسکرین شات بگیر از صفحه کامنتا و به نمایش بزار تا بیشعوری بعضی ها مشخص بشه

خواهر عزیز

داداش گلم

اینجا تلگرام نیست

اینجا اینستاگرام نیست

اینجا بلاگستان است حریم و حرمتش را حفظ کن که بدجور به شرایط خاص اینجا وابسته ایم و حسابش از سایر شبکه های اجتماعی جداست

اینجا محل یافتن بوی فرند و گیرل فرند و جاست فرند نیست

اینجا بلاگستان است

در میان صفحه صفحه های این بلاگ خاطرات تلخ و شیرین روزهای گذشته مان قرار دارد از شیطنت های کودکی تا فانتزی هایی از زندگی آینده و اظهارات و عقاید مان در مورد هرچیزی که برای مان مهم بود مجبور نیستی بخوانی حال که خو اگه مخالفی مجبور نیستی و ادب و شعور خانوادگی تو نمایش بدی

انقدر هم پیام ندید فالو کن تا فالو شی اصلا نمیخوام فالوت کنم چون بلد نیستی بنویسی اینجا اینستاگرام نیست که بخاطر تت و ع های خودت و رفقات چندین کا فالور گیرت بیاد اینجا باید هنر نوشتن داشته باشی

عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : کامنت خصوصی - نیستی ,فرند ,نیست ,صفحه ,نیست اینجا ,مجبور نیستی ,اینجا اینستاگرام ,اینجا بلاگستان ,نیست اینجا بلاگستان
کامنت خصوصی نیستی ,فرند ,نیست ,صفحه ,نیست اینجا ,مجبور نیستی ,اینجا اینستاگرام ,اینجا بلاگستان ,نیست اینجا بلاگستان
اگر آن ترک بدست آرد دل ما را

سلام بر شما

شعر را تا آ بخوانید

ماس دعا هم دارم


حافظ :

اگر آن ترک بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را


صائب تبریزی :

اگر آن ترک بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آن چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را


شهریار:

اگر آن ترک بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را

هر آن چیز می بخشد بسان مرد می بخشد

نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن ترک که برده جمله دلها را


خانم دریایی:

اگر آن ترک بدست آرد دل ما را

خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورده دنیا را

نه جان و روح می بخشم، نه املاک بخارا را

مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟

و خال هندویش دیگر، ندارد ارزشی اصلاً

که با جراحی صورت ،عمل د خال ها را

نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پاها را

فقط می خواستند اینها، بگیرند وقت ماها را


کامران سعادتمند:

اگر آن ترک بدست آرد دل ما را

نه او را دست و پا بخشم، نه شهری چون بخارا را

همان دل بردنش کافی که من را بی دلم کرده

نمی خواهم چو طوطی من، بگویم این غزلها را

غزل از حافظ و صائب و یا دریایی بی ذوق

و یا آن شهریار ترک که بخشد روح اجزا را

میان دلبر و دلدار، نباشد حرفِ بخشیدن

اگر دلداده می باشید، مگویید این سخن ها را


عارف تهرانی:

اگر آن ترک بدست آرد دل ما را

شعار و حرف پُر کرده، تمام ادعاها را

یکی بخشیده چون حافظ ، سمرقند و بخارا را

یکی چون صائبِ تبریز ، سر و دست و تن و پا را

از این سو شهریار داده ، تمام روح اجزا را

از آن سو بانو دریایی ، گرفته حال ماها را

سعادتمند شاعر نیز ، فقط گفت و نداد هرگز

نه ملک و نه بخارایی ، نه روح و نه تن و پا را

ولی من می شناسم ، که او نه گفت و نه دم زد

بدون حرف عمل کرده ، تمام ادعاها را

ی که خانمانش را ، رها از بهر جانان کرد

بدون منتی بخشید ، سر و دست و تن و پا را

و او آهسته و آرام ، برای عشق محبوبش

فدا کرده به گمنامی ، تمام روح و اجزا را

اگر خواهی بدانی کیست ، وجودت از سجود اوست

تمامی خودش را داد ، به ما بخشیده دنیا را

نه گفتش ترک ، نه گفتش خال هندویش

و او نامش *" حسین(ع)"* است و ، عمل کرد ادعاها را



عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : اگر آن ترک بدست آرد دل ما را - ,بدست ,بخشد ,حافظ ,بخارا ,هندویش , بدست ,هندویش بخشم ,تمام ادعاها
اگر آن ترک بدست آرد دل ما را ,بدست ,بخشد ,حافظ ,بخارا ,هندویش , بدست ,هندویش بخشم ,تمام ادعاها
جاده و اسب مهیاست باید برویم

این شش روز مرخصی میان دوره مثل برق وباد گذشت

نصفشو درگیر کارهای کامپیوترم بودم همسایه مون هم شهید م ع حرم شد

هفتمش که دیروز بود مادر بزرگش هم فوت کرد خدا رحمتش کنه

امروز هم که باید برگردیم

جاده و اسب مهیاست باید برویم

بیرجند منتظر ماست باید برویم


شعر خدا حافظی برنامه فیتیله رو میزارم براتون امیدوارم خوشتون بیاد




عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : جاده و اسب مهیاست باید برویم - باید برویم ,مهیاست باید
جاده و اسب مهیاست باید برویم باید برویم ,مهیاست باید
در آرزوی آبله مرغان

با عرض سلام ادب و خسته نباشید خدمت همه شما بزرگواران

آقایون وقت بخیر

صداتون در نمیاد این صدا صدای یه گردان نیست آقایون وقت بخییییرر ( سرگرد همیشه سخنرانی شو اینجوری شروع میکرد) هیچ وقت از یادم نخواهد رفت

خوب دوستان اهل قلم عزیز مدتها (سه ماه) نبودیم در دوران فراموش نشدنی آموزشی به سر میبردم ما که اونجا وقت نکردیم اخبار ببینیم ولی شنیدم وقتی نبودم بچه های شلوغی بودید دلار و گرون کردید ریختین داخل خیابون خودروی ملی ( پراید) آتیش زدید و....

وقتی شما مشغول این قضایا بودید چیزهایی رو تجربه که فکرشو هم نمیکنید یکی ازین داستان ها مربوط میشه به آرزوی آبله مرغان گرفتن

بله درست شنیدید آرزوی آبله مرغان

یه روز یکی از بچها تنش شروع به خارش کرد و دونه های قرمز روی صورتش مثل قله های آتشفشان دونه دونه از زیر پوستش بیرون اومدند

این هم خدمتی گرامی رفتند بهداری و اونجا بهشون هفت روز تکرار میکنم هفت روووووززززز مرخصی استعلاجی دادند باید سرباز باشی تا بفهمی هفت روووووززززز اونم تو آموزشی چی هست

وقتی خبر توی گروهان پیچید که فلانی هفت روز استعلاجی گرفته همه دنبالش بودند که بغلش کنند ببوسنش روزی چند بار باهاش دست بدند تا شاید اونها هم آبله مرغان بگیرند حتی مورد داشتیم طرف از یه گروهان و گردان دیگه اومده دنبال این دوستمان که بغلش کنه تا شاید فرجی بشه و او نم ابله بگیره و اینجوری شد که یکی پس از دیگری مبتلا شدند و خوشحال و شاد و خندان برگه استعلاجی به دست رفتند خونه اما از آنجایی که نیوتن میگه هر عملی یه ع العملی داره روز آ که فرمانده مون اون روز رو به پل.... بگیری تشبیه میکرد وقتی خواستند مرخصی پایان دوره بدند گفتند انی که یه هفته رفتند استعلاجی برای آبله مرغان مرخصی پایان دوره نخواهند رفت و مستقیم به یگان های خدمتی شون اعزام خواهند شد

هیچ وقت چهره های اونها از یادم نمیره وقتی ما سوار اتوبوس شدیم و اونها تو پادگان موندند


عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : در آرزوی آبله مرغان - آبله ,استعلاجی ,مرغان ,مرخصی ,اونها ,دونه ,آبله مرغان ,آرزوی آبله ,پایان دوره ,مرخصی پایان
در آرزوی آبله مرغان آبله ,استعلاجی ,مرغان ,مرخصی ,اونها ,دونه ,آبله مرغان ,آرزوی آبله ,پایان دوره ,مرخصی پایان
صدای سوت فرمانده

آخخخخخ

بالا ه نشستیم

هر یه گوشه از چادر دراز کشیده

چه حالی میده نشستن زیر سایه

پس از کیلومتر ها پیاده روی زیر آفتاب سوزان کویر درحالی که یه کوله سنگین و اسلحه روی دوشت کلاه آهنی روی سر

بیلچه به دست باید زمینو میکندی تا زودتر چادر رو به پا کنی تا شاید پنج دقیقه بتونی استراحت کنی

هنوز یک دقیقه هم نگذشته بود که گفتند کل گروهان باید به خط بشه

فرمانده: باید صدای سوت فرمانده تونو بشناسید

هر وقت که صدای سوت منو شنیدید باید سریع با وضعیت کامل نظامی به خط بشید بعد از سوت دوم من دیگه ی وارد گروهان نشه که خون همتونو میریزم

حالا برید و استراحت کنید

هنوز ده قدمی بر نداشته بودیم که صدای سوت به گوش رسید ما دویدیم و به خط شدیم به خط شدن ما شاید سی ثانیه هم طول نکشید

::اییین طرز به خط شدن یه واحد نظامی نیست

سرباز زییییر دیپلم داشتم از شما زودتر به خط میشد

من درست تون میکنم خون همه تون رو خواهم ریخت

من نمیزارم واحد نظامی اینطوری باشه

با یه سوت من میدوید با یه سوت من ح شنا میگیرید

و صدای سوت

حتی فکرش رو هم نمیکنید با ذهن و بدنی خسته دویدن در گرمای ظهر چه حسی داره پنج دقیقه اولش قابل تحمله بعدش دیگه نای دویدن نداری

با هر نفسی که میکشی یه مشت خاک هم میره تو دهنت

و صدای سوت

گرفتن ح شنا وسط ریگ های داغ

دوباره سوت

و بازهم سوت

::من همه اون گوشت هایی رو که رو تن تونه آب میکنم اون گوشت باید اینجا آب بشه و گوشت جدیدی ساخته بشه

با یه سوت میرید اون طرف خاکریز با سوت بعد میآید این طرف خاکریز

صدای سوت

و صدای سوت

اومد بالای خاکریز و وقتی سربازها دارند از روی خاکریز با سرعت رد میشن زیر پا شونو خالی میکنه

صدای سوت

و صدای سوت

با سوت سوم من دیگه ی اینجا نباشه همه برن بالای کوه

خیلی ها نتونستن به بالای کوه برسند دیگه توان نداشتند

و دوباره سوت

بی عرضه ها حاصل بیست سال خوردن و خو دن همین میشه سرباز زیر دیپلم من از شما ورزیده تر بود

جناب ما خسته شدیم

::ببند اون دهنتو احمق

بی عرضه

با سوت سوم من باید اون سکو هارو دور بزنید و برگردید

صدای سوت

و......

::خب دیگه موقع ناهاره برید یقلوی ها تونو بردارید برید ناهار

هوووووووووو این چه وضعشه چرا مثل لشگر ش ت خورده راه میرید آبروی یک واحد نظامی رو بردید یقلوی ها تونو بردارید همینجا به خط شید کارتون دارم

و صدای سوت

وقتی بقیه داشتند ناهار میخورند ما داشتیم بین سنگ های بیابون خیز میرفتیم هر وقت هم فرمانده طرف دیگه رو نگاه میکرد ما چهار دست و پا سریع جلو میرفتیم ولی یکی امل بازی در آورد و فرمانده اونو دید

سوت زد و به خط شدیم

::همه تونو فقط بخاطر این میخوام تنبیه کنم

دست ها رو بزارید روی سرتون با هر سوت پا عوض کنید و 180 درجه بچرخید

صدای سوت

و صدای سوت

پنجاه تا بخاطر اون اضافه میکنم چون بلند نشد

صدای سوت

پنجاه تای دیگه اضافه شد چون فلانی دور نزد

صدای صوت

وصدای سوت

شانس آوردیم و فرمانده گردان گفت کل گردان به خط بشن و یه سخنرانی توجیهی راجب اردوگاه کرد

و بعدش دوباره افتادیم گیر فرمانده

هرگز از یاد من و هیچ یک از پایه خدمتی های آذر ماه 96 جمعی گردان عاشورا گروهان جهاد نخواهد رفت که آن روز بعد از ظهر تا ده شب بلایی به سر ما آورد که ساعت دو شب یه صدای سوت اومد و گروهان جهاد به خط شد

و ما مدتها در سرما به خط شده بودیم و دندان های من از شدت سرما بهم میخورد

تا اینکه فهمیدیم فرمانده ما خوابه و اون سوت رو یکی از گشتی های گردان ذوالفقار زد


عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : صدای سوت فرمانده - صدای ,سوت ,فرمانده ,گردان ,نظامی ,تونو ,صدای سوت ,واحد نظامی ,گروهان جهاد ,سوت پنجاه ,دوباره سوت
صدای سوت فرمانده صدای ,سوت ,فرمانده ,گردان ,نظامی ,تونو ,صدای سوت ,واحد نظامی ,گروهان جهاد ,سوت پنجاه ,دوباره سوت
اگر مرد این جامعه نامرد شد تقصیر توست بانو

بارها و بارها در تلگرام و اینستاگرام پستهایی دیدم که دخترا و زنها کلا از پسرا ناله دارن که ای بابا پسرا همشون فلانن بهمانن تا یه پستی میزاری میگن آقا مردا همشون بی وفان اون یکی میگه همشون بی احساسن و.....

برای من واقعا جای تعجبه چون کل شخصیت پسران رو خود زنهای جامعه درست د اما انقدر ازش ناله دارن یه پسر از یه زن به دنیا میاد

مثل یه کتاب خالیه که میتونی هرچیزی توش بنویسی تمام دوران کودکی شونو که پایه اخلاق حساسات رفتار و کردار ایندشون قراره ساخته بشه رو توسط زنها تربیت میشن وقتی هم که به سن بلوغ میرسن جذب دختران جامعه میشن و از زیر نفوذ یک نسل از ن به زیر نفوذ نسل دیگری از ن کشیده میشن که آینده اونها رو میسازه

پسران هر جامعه میخوان دل دختران اون جامعه رو به دست بیارن برای این کار باید مورد پسند اونا بشن مورد پسند اونا لباس بپوشند مورد پسند اونا حرف بزنن و مورد پسند اونها رفتار کنند پس توقعات دخترهای هر جامعه پسران اون جامعه رو میسازه پسران این جامعه هرچه هستند ماحصل توقعات و خواسته های شما هستند اگر میخواهید پسران تغییر کنند خودتان را تغییر دهید

عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : اگر مرد این جامعه نامرد شد تقصیر توست بانو - جامعه ,پسند ,مورد ,پسران ,اونا ,میشن ,مورد پسند ,پسند اونا ,ناله دارن
اگر مرد این جامعه نامرد شد تقصیر توست بانو جامعه ,پسند ,مورد ,پسران ,اونا ,میشن ,مورد پسند ,پسند اونا ,ناله دارن
دخترها بدانند فقط کافیه به زبون پسرها صحبت کنید تا همان مرد ایدال شما بشوند

اگه میخواید به پسر ها چیزی رو بگید لطفا به زبون پسرها صحبت کنید تا بتونیم بفهمیم چی میگید ازین کلی گویی ها دست بردارید چون هیچ پسری منظور شمارا نخواهد فهمید نمیدونید چقدر عذاب آوره وقتی میخوای نظر یکیو جلب کنی ولی حتی نمیتونه به زبونت حرف بزنه همیشه نمیدونی باید چیکار کنی به زبون ما پسرا حرف بزنید همونطور که ما به زبون شما دخترا حرف میزنیم خیلی عجیبه اینهمه خود شیفتگی دارین ولی حتی حرف زدن با یه پسر رو بلد نیستین مثلا وقتی از یه دختری میپرسی یه پسر برای ازدواج باید چه شرایطی رو داشته باشه برمیگرده میگه هی حداقلی هارو داشته باشه اون لحظه دلمون میخواد با آ یچی بزنیم منفجرش کنیم آخه این چه طرز حرف زدن با یه پسره اصلا این کلمه حداقلی ها در ذهن پسر تعریف شده نیست به زبون پسرا بگید خونه داشته باشه ماشین داشته باشه و...یا مورد داشتیم به پسره گفته همسر آیندم باید منو دوست داشته باشه آخه اینم حرفه توبه یه پسر میزنی اون اصلا نمیفهمه اینو حالا چون دوست داره میگه چشم حتما من که عاشقتم و ازین چرتو پرتا ولی حقیقت اینه اصلا نفهمید تو چی گفتی باید به زبون پسرا بگید که یعنی برام کادو ب ی توی جمع از من تعریف کنی منو اینجوری صدا بزنی مسافرت ببری و...یا دوستمو دیدم خیلی تو فکر بود ازش پرسیدم چیه گفت م گفت باید باهم مهربون باشی و بهم محبت کنی والا منم شنیدم از شیش ناحیه مغزی فلج شدم باید به پسرا بگید باید نازمو بکشی هر چند وقت یه بار پیشونی مو ببوسی یا چه میدونم هرچیزی که خودتون میخواید رو رک و پوسکنده بگید دست از کلی گویی بردارید

عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : دخترها بدانند فقط کافیه به زبون پسرها صحبت کنید تا همان مرد ایدال شما بشوند - زبون ,باشه ,بگید ,داشته ,پسرا ,دوست ,داشته باشه ,پسرا بگید ,زبون پسرا ,صحبت کنید ,پسرها صحبت
دخترها بدانند فقط کافیه به زبون پسرها صحبت کنید تا همان مرد ایدال شما بشوند زبون ,باشه ,بگید ,داشته ,پسرا ,دوست ,داشته باشه ,پسرا بگید ,زبون پسرا ,صحبت کنید ,پسرها صحبت
پشت چهره ی که قهرمان نامیده شد

اولین قطره باران که روی صورتم افتاد به آسمون نگاه

ابرهای سیاه آسمان آبی را تسخیر کرده بودند

باد به شدت میوزید صدای رعد مانند روی هم افتادن موجها فضا رو پر کرده بود موج ها تا ارتفاع دو متر بالا میومد و تا سی متر جلو تر خط معمول ساحل پیشروی می د

با این حال ساحل مثل همیشه شلوغ بود

من نگهبان ساحل بودم نباید میزاشتم ی زیاد جلو بره

_اه نمیدونم این تهرانی ها و مشهدی ها چرا تو این هوا هم دریا رو ول نمیکنند آخه کی تو این هوا میاد دریا؟

سوت پشت سوت

انگار همه تصمیم گرفتند دست جمعی خود کشی کنند آخه کدوم آدم عاقلی میره تو این آب؟

نرید جلو غرق میشید

دیالوگ های همیشگی

_آقا دو هزار کیلومتر متر اومدیم بریم شنا گیر نده دیگه

_اگه غرق شدیم پای خودمون

_من خودم غریق نجاتم

_من دوره جنگ خودم غواص بودم

_بیا بریم شنا ببینیم کی بیشتر میره

_من دریا دله سیکا وچومه

و....

یه 5_6 ساله با داداشش زیاد جلو رفتند

چند بار سوت زدم داداشش می گفت حواسم هست

داداشش 23_4 میخورد

-:-آقا بیا بیرون کجا بردی اون بچه رو

_من خودم شنا بلدم

-:-اون بچه رو کجا میبری مگه نمیبینی وضع دریا رو

_حواسم بهش هم

یه موج بزرگ اومد داداشه رو پرت کرد دختره گم شد

دویدم تو آب

خدایا بچه کجاست موج پشت موج داره میاد

بالا ه پیداش

دویدم و از تو آب بیرون کشیدمش چنگ انداخت به لباسم و درحالی که گریه میکرد به شدت صرفه میکرد

آب تا نزدیک من بودم حد اقل 50 متر از ساحل فاصله داشتم

جریان موج به طرف دریا برگشت

تعادلم داشت بهم میخورد شنهای زیر پام داشت جابجا میشد و جریان شدیدی از آب به همراه شن داشت منو میکشید

فقط خدا میدونه من چقدر ترسیده بودم

نمیتونستم خودمو بیرون بکشم

_دختره رو ولش کن خودتو نجات بده

برای لحظاتی این فکر ملکه ذهنم شده بودم

تا اینکه خدا رحم کرد پام دوباره به کف دریا رسید و اومدم بیرون

مادرش و داداشش دویدن سمت ساحل و اونو از دست من گرفتند

تمام بدنم کوفته شده بود

روی صندلی نشستم و به سختی نفس میکشیدم

که یهو یادم افتاد

وای پسر گوشیت تو جیبت بود

اه لعنت به هرچی مسافر زبون نفهمه

خلاصه اون روز گذشت و جدا از همه دمت گرم هایی که بهم گفتند

هنوز حس عذاب وجدان منو رها نمیکنه

عذاب وجدان اون لحظه ای که میخواستم ولش کنم

هر ی که منو میبینه میگه تعریف کن چیکار کردی قهرمان

منم میشینم و با شور خاصی تعریف میکنم

ولی هر بار که دارم تعریف میکنم توی دلم غوغاییه

بخاطر عذاب وجدان لحظه ای که میخواستم ولش کنم خودمو نجات بدم

عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : پشت چهره ی که قهرمان نامیده شد - ساحل ,دریا ,داداشش ,وجدان ,تعریف ,عذاب ,عذاب وجدان ,تعریف میکنم
پشت چهره ی که قهرمان نامیده شد ساحل ,دریا ,داداشش ,وجدان ,تعریف ,عذاب ,عذاب وجدان ,تعریف میکنم
بزرگترین درد

بزرگترین دردی که باید برای آن گریست

بی رحمی ما نسبت به یکدیگر است

درحالی که همگی

تشنه محبتیم


علی اسفندیاری

عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : بزرگترین درد
بزرگترین درد
شریک


شریکِ


اینهمه رو لعنت می کنیم، و هی میگیم:

☜ لعنت بر شیطون، لعنت بر شیطون..


ولی یه لحظه با خودمون فکر نمی کنیم که:


نسبت به خدا تکبّر نکرد، بلکه نسبت به حضرت آدم، که مخلوقِ خدا بود تکبّر کرد.


فقط یه کلمه گفت: «من بهترم.»


قَالَ مَا مَنَعَکَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُکَ قَالَ أَنَا خَیْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِی مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِینٍ.

خداوند به فرمود:

«در آن هنگام که به تو فرمان دادم به آدم سجده کنی، چه چیزی مانع شد که سجده نکنی؟»

گفت:

«من از او بهترم؛ مرا از آتش آفریده ای و او را از گِل!»

سوره اعراف، آیه ۱۲


حالا فکر کنیم


ماها تو زندگی هامون چقدر دیگران رو کوچیک شمردیم و خودمون رو بزرگ در نظر گرفتیم؟


️️ آیا ما با در این صفتِ زشت شریک نیستیم؟ و خودمون رو برتر از دیگران نمی دونیم؟

آیا جا نداره که نَفس خودمون رو هم، مثل لعنت کنیم

آیا ما شریکِ نیستیم؟ آیا ما از مظاهر نیستیم؟ آیا ما ِ مجسّم نیستیم؟

دختره چون دیگه چادر سرش کرده، دخترای غیر چادری رو با چشم حقارت نگاه میکنه.


پسره چون ریش گذاشته، جوونهای شیش تیغه رو یه جور دیگه نگاه میکنه.


معتاده گوشه خیابون افتاده، یه طوری با غرور از کنارش رد میشه، فکر میکنه چون این بنده خدا معتاده، دیگه آدم نیست.


حالا که میخونه، فکر میکنه دیگه از همه آدمهای بی بهتره.


چون رفته یا حوزه رفته، چهار تا کتاب خونده و چهار تا آیه و حدیث، دیگه فکر میکنه بقیه مردم بیسواد و احمق و... هستند.


و........

ولی با خودش فکر نمیکنه که:

شاید اون یه خوبی داره که من ندارم...


و شاید من یه گناهی دارم که اون نداره...



عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : شریک - ,میکنه ,نیستیم؟ ,خودمون ,لعنت ,نگاه میکنه , نیستیم؟ ,شریکِ
شریک ,میکنه ,نیستیم؟ ,خودمون ,لعنت ,نگاه میکنه , نیستیم؟ ,شریکِ
برنامه بیدار شدن من

برنامه بیدار شدن من اینجوریه که شب گوشیمو تنظیم میکنم


صبح گوشیم زنگ میزنه بقیه بیدار میشن بعد لگد میزنن تا من بیدار شم

عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : برنامه بیدار شدن من - بیدار ,برنامه بیدار
برنامه بیدار شدن من بیدار ,برنامه بیدار
دختری که در کابل کتاب می فروخت


دختری در کابل کتاب می فروخت و معشوقه اش را دید که به سویش میاید، در این حال پدرش در نزدیکش ایستاده بود.

به معشوقه اش گفت:

آیا به خاطر گرفتنِ کت که نامش " آیا پدر در خانه هست" از ش برس نویسندۀ آلمانی، آمده یی؟

پسر گفت: نخیر! من به خاطر گرفتنِ کت به اسم " کجا باید ببینمت" از توماس هرنانیز نویسندۀ انگلیسی، آمده ام.

دختر در پاسخ گفت: آن کتاب را ندارم، اما می توانی کت به نام " زیرِ درختِ عم" از نویسندۀ یی، باتریس اولفر را بگیری.

پسر گفت: خوب است واما؛ آیا می توانی فردا کتابِ " بعد از ۵ دقیقه با همراهت تماس می گیرم" از نویسندۀ بلژیکی، جون برنار ر اوری؟

دختر در پاسخش گفت: بلی! با کمالِ مَیل، و تو هم فراموش نکن که کتاب " هرگز تنها نمی گذارمت" از نویسندۀ فرانسوی میشل دانیال را بیاوری.

بعد از آن ...

پدر گفت: این نام ها زیاد است، آیا همه اش را مطالعه خواهد کرد؟!

دختر گفت: بلی پدر، او خواننده اى با هوش و کوشا است.

پدر گفت: خوب است دختر دوست داشتنی ام، فهمیدم ولکن او باید کتابِ "من کودن نیستم، همه چیز را فهمیدم" از نویسندۀ هلندى فرانک مرتینیز را نیز بخواند.

و همچنان تو دخترکم! باید کت را که برایت گرفته ام و امروز در سرِ میز آنرا خواهی یافت، به نام " فردا به عروسی با پسر عمویت آماده شو" از نویسندۀ روسی، موریس هنری است، بخوانی.


"برداشت آزاد از صفحه هوشنگ ایوبی

عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : دختری که در کابل کتاب می فروخت - نویسندۀ ,دختر ,کتاب ,به خاطر گرفتنِ ,کتاب می فروخت ,کابل کتاب
دختری که در کابل کتاب می فروخت نویسندۀ ,دختر ,کتاب ,به خاطر گرفتنِ ,کتاب می فروخت ,کابل کتاب
تفکر نوار بهداشتی

این متن را با اندوه فراوان خطاب به آن دسته از ان خودم مینویسم که هیچ وقت یاد نگرفتند انسان باشند

به نظر من ارزش آدما به طرز فکر اونها ست به اینکه اونها اکثرا به چه چیزی فکر میکنند و درمورد خودشون و دیگران چگونه می شند

به نظر من پسری که همه فکرو ذهنش رسیدن به جایی هست که خانوما نوار بهداشتی رو اونجا میزارن هیچ فرقی با نوار بهداشتی نداره واقعا به عنوان یک پسر خج میکشم وقتی چنین همنوعانی دارم که صد البته نوار بهداشتی خاصیتش بیشتر از اونهاست

چطور یک انسان میتونه انقدر از ارزشهای شخصیتی سقوط کنه که بودن در لای پای ی رو به بودن در قلب اون ترجیه بده مغز متعفن اون نمیفهمه که داره راجب یک انسان فکر میکنه اون فقط اونو به عنوان ی برای شدن میبینه و در این راستا چه دروغ ها که خواهد گفت و چه زندگی ها که ویران نخواهد کرد........

عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : تفکر نوار بهداشتی - بهداشتی ,نوار ,انسان ,نوار بهداشتی
تفکر نوار بهداشتی بهداشتی ,نوار ,انسان ,نوار بهداشتی
رنج های پسرانه

یه پسر میتونه تنها باشه

خیلی تنها

حتی توی خونه خودش

بعد از وقتشه بری سرکار

اوایل با چه شور و شوقی دنبال کار میگردی یه کار خوب و آبرومند که بتونی استارت مستقل شدنو باهاش بزنی چه رویاهایی که تو سرت داری....

کار نیمی از دنیای یه پسره که بهش حس با ارزش بودن میده

یه ماه دنبال کار...

دوماه....

سه ماه...

یه سال....

دیگه شور و اشتیاقت رو از دست میدی ذهنت همیشه درگیره و یه خلا رو درونت حس میکنی و وجودی پر از فکر که چکار کنی؟ حتی در مهمانی ها و جمع های دوستانه وقتی یکی میپرسه چه خبر؟ کجا مشغولی؟ دیگه به خودت نهیب میزنی

بجنب دیگه پسر زمان داره میره

فروریختن دیوار کاخ آرزو هاتو حس میکنی

تمام سایت های ایده و کارآفرینی رو میگردی ولی هرکدوم از ایده ها برای شروع نیاز به چند ملیون پول داره

دیگه دنبال یه کار خاص و مرتبط با رشتت نمیگردی فقط یه کار باشه با حداقل حقوق

آگهی نیاز مندیها

همه مغاره ها و ارگان ها

حتی جاروکشی و آبدار چی...



عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : رنج های پسرانه
رنج های پسرانه
پست های من بعد از مرگم

مطمئن باشید!

.

.

.

.


پست های من بعد از مرگم تو های اروپا تدریس میشه!

️ببینید کی گفتم

عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : پست های من بعد از مرگم
پست های من بعد از مرگم
فرشته مرگ هم نمیتواند مارا آدم کند


فرشته مرگ


آیا تا بحال به مرگ فکر کردید؟

من از کودکی هر وقت به این حقیقت که روزی خواهم مرد فکر میکنم سر شار از یک حس غریب و غیر قابل توصیف میشم

فرشته مرگ میاد

دیر و زود نداره به موقع میاد چونه هم نمیشه باهاش زد

هیچ راه فراری وجود نداره

اینو همه میدونیم

این مساله (اینکه همه میدونیم اون میاد و نمیشه جلوشو گرفت) باید به همه اه و خواسته های زشت ما پایان بده

پس چرا دروغ؟

چرا خیانت؟

چرا جنگ؟

چرا طمع؟

چرا....؟

اون همه آن چه را که بخاطرش سرشار از طمع بودی دروغ گفتی خیانت کردی جنگ راه انداختی و...را از تو خواهد گرفت و تو حتی توان اعتراض در برابرش را نخواهی داشت


مگر نه این که این مساله باید باعث بشه بیشتر بهم عشق بورزیم دندان طمع را و عاشقانه بهم محبت کنیم؟؟؟

پس چرا این کارو نمیکنیم؟

عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : فرشته مرگ هم نمیتواند مارا آدم کند
فرشته مرگ هم نمیتواند مارا آدم کند
خاطره ای بسیار زیبا از زبان محمد رضا فتحی

سلاااااامممم

مدتها پیش خاطره ای زیبا از جناب آقای محمد رضا فتحی خوندم که خیلی خوشم اومد الان اتفاقی دوباره دیدمش و تصمیم گرفتم برای شما هم تعریف کنم تا لذت ببرید

‏ما کلاس اول دبستان بودیم.

‏‎این اخویمان که اکنون دو سال از ما بزرگتر هستند،بخاطر میآوریم که درآن زمان هم، دو سال از ما بزرگتر بودند.‎درهمه جا و در همه کار با هم بودیم .


‏‎عینهودو تاشریک.

یک روزدونفری باهم رفتیم،نان ب یم.

‏‎نان در آن روزگار دانه ای دو قران یا شاید پنج قران بود،

البته نه اینکه نان آن موقع مثل همه چیز این موقع، دو نرخی و یا چند نرخی باشد بلکه ما یادمان نیست...


‏‎خلاصه! به سمت نانوایی می رفتیم که به یکباره اخوی هیجان زده گفتند:


‏‎«پول،پول!».گفتیم:«کو،کجاست،کو پول؟!»


‏‎یک دو قرانی روی زمین توی خاک ها افتاده بود.

‏‎آن زمان مثل حالا نبود که تا توی دهن خلق الله را هم آسف کنند!

به سلامتی شما ،خیابان ها و کوچه های اطراف خانه ی ما، همه خاکی بود.


‏‎خلاصه!اخوی دو زاری را برداشتند.نان را یدیم و به خانه برگشتیم. مرحومه مادر در زیرزمین مشغول طبخ غذا بودند.اخوی خوش خیال ما،نان راروی میز گذاشت و گفت:«اینم پیدا کردیم»


‏‎و دو قرانی را به مادر نشان داد.مرحومه مادر پرسیدند: ‎«از کجا؟!» اخوی گفت:«توی خیابون، روی زمین افتاده بود.صاحب نداشت.


‏‎مادر گفتند:«مگر پول، بی صاحب میشه؟!

‏‎ پول، روی زمین افتاده بود،تو هم برداشتیش؟!»

‏‎ اخوی گفت:«بله برداشتم.» مادر گفتند:‎«با کدوم دستت پول رو برداشتی؟!»


‏‎ اخوی از همه جا بی خبر گفت:«با این دست!». آقا!

‏‎این دست داداش ما که بالا آمد -خدا بیامرزد رفتگان شما رااین مرحومه مادرمان مثل اینکه گرفته باشند،جوری این مچ دست اخوی را در دست گرفتند گویی ی ،درچنگ یک عد ی گرفتار آمده که اصلا" عد ش اهل پارتی بازی

‏‎وسفارش وحق حساب نیست


‏‎ازترس مجازات و سوز کیفر یک ،‎رعشه ای به تن مااخوان افتاد،کانه هر دو به بیماری پارکینسون مادرزادی مبتلا هستیم.


‏‎مرحومه مادراین اخوی نگون بخت ما راهمینطور که به سمت چراغ گاز می بردند،فرمایش می د:‎«الان یک قاشق داغ می کنم، پشت دستت میذارم تا یادت بمونه پولی که مال تو نیست، بهش دست نزنی»


‏‎عزم مرحومه مادر برای مبارزه باهرگونه فساد اقتصادی ‎(اعم از دانه ریز و یا دانه درشت آن) یک جزمی داشت،بیا و ببین!

چشم تان روز بد نبیند،


‏‎مادرشعله چراغ گازرا که روشن د،این اخوی ما زد زیر گریه.مثل ابر بهار اشک میریخت.


‏‎از همان فاصله چندمتری ما هم سوزش آن داغ را زی وست مان حس کردیم و زدیم زیر گریه.م کبری بپا شده بود.


‏‎ با کم و زیادش حداقل پنجاه دفعه این اخوی ما هی گفت:‎«غلط مادر! مادر غلط !»

‏‎ بالا ه دل مادر به رحم آمدو گفتند:

‏‎«این دفعه اول و آ ت بود؟!»


‏‎اخوی هم به جمیع کائنات در عالم هستی،

‏‎ قسم یادکردکه دفعه اول و آ ش باشد.

‏‎ مادر دست اخوی را که رها د.


‏‎نگاه پر جذبه مادربه ما دوخته شد.

قلب مان آمد توی دهنمان.فهمیدیم که بعنوان مشارکت یا معاونت در برداشتن دو زاری مردم، متهم ردیف دوم پرونده هستیم.


‏‎در ری از ثانیه تجزیه تحلیل کردیم که باید به یک جایی پناه برد.آن موقع امکانات نبود و ما نمی توانستیم به کاناداپناهنده شویم ،پس هیچ جا بهتر از گوشه حیاط به ذهن مان نرسید.


‏‎مثل تیری که ازچله کمان رها شده باشد، پله های زیرزمین را دو تا یکی کردیم.رفتیم داخل حیاط و -گلاب به رویتان به مستراح گوشه حیاط پناهنده شدیم. درراهم از داخل بروی خودمان قفل کردیم.


‏‎ صدای هر تپش قلب مان را دو بار می شنیدیم که صدای دومش مربوط به پژواک صدای قلب مان از دیوارهای مستراح بود. مادر به پشت درب اقامتگاه ما رسیدند و گفتند:


‏‎«بیا بیرون!» ولی ما فقط عاجزانه ماس می کردیم:‎«غلط مادر! مادر غلط !».مرحومه مادر دریافتند با توجه به محل پناهندگی مااین «غلط !»


‏‎خیلی فراتر از یک «غلط » معمولی است و حواشی زیادی بر آن مترتب است!

بالا ه با کلی عجز و لابه، مادر امان دادند.


‏‎اکنون ما از یک حبس خود خواسته مستراحی و یک کیفر داغ،رهایی جسته بودیم.

ن از درون به ما نهیب زد که:«استثنائا" همین یک بار جستی ملخک!».


‏‎از آن زمان تا امروز بیش از چهل وچهار سال می گذرد.

‏‎ شما الان کل بودجه جاری و عمرانی ایالات متحده را بسپاربه این اخوی ما.

دور از جان ، اگر از گرسنگی بمیرد به پول دشمنش هم دست نمی زند.

عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : خاطره ای بسیار زیبا از زبان محمد رضا فتحی - مادر ,اخوی ,کردیم ,مرحومه ,گفتند ,زمان ,مرحومه مادر ,مادر مادر , مادر ,زمین افتاده ,فتحی
خاطره ای بسیار زیبا از زبان محمد رضا فتحی مادر ,اخوی ,کردیم ,مرحومه ,گفتند ,زمان ,مرحومه مادر ,مادر مادر , مادر ,زمین افتاده ,فتحی
به روز شده ها
اتفاقی
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است یاسمین فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © Yasamin 2016-2017