پریان

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ پریان خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان پریان برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

برجک الهام
ساعت از یک نصف شب گذشته بود
جناب شعبانی ساعت یازده اومد گفت بلند شین جمع و جور کنید داره از تهران بازدید کننده میاد
پاسگاه بلخیر رو غافلگیر د الانه که برسن اینجا
ماهم بلند شدیم جمع و جور کردیم ولی هنوز خبری نبود
دورهم نشسته بودیم
هرکدوم از یه جای کشور اومده بودیم جاهای مختلفی آموزش دیده بودیم و از خاطرات آموزشی میگفتیم
امید لر اهل خوزستان بود که تو کرمانشاه آموزش دیده بود
میگفت برجکی هست به اسم برجک الهام آ ین و دور ترین برجک پادگان که در یه محل تاریک و سوت و کور قرار داره

وقتی پاسخش سرباز رو میاره پای این برجک بهش میگه قبل از اینکه از پله ها بالا بری فاتحه بخون
بالا رفتن از پله های برجک الهام دلهره خاصی داره و هر سربازی که اولین بار توش پست داده وقتی برگشت بهتون میگه چندتا پله داره هر پله ای که بالا تر میری ضربان قلبت تند تر میشه خیلی از سرباز ها وقتی میفهمند قراره تو برجک الهام پست بدن میرن پیش رئیس پاسدار و میگن حاضرن بمیرن ولی تو این برجک پست ندن وقتی از پله ها بالا رفتی و چشمت به داخل اتاقک برجک افتاد اولین چیزی که میبینی ع یه دختره که روی دیوار اتاق کشیده شده اونوقته که همه داستان هایی که ازون برجک شنیدی میاد جلوی چشمت روی دیوار آثار و نوشته هایی هست از سربازانی که سالهای گذشته روی این برجک پست دادند و جای گلوله ها ......
که حکایت از بی وفایی الهام داره
سالها پیش پسری عاشق دختری شد به اسم الهام رفت خواستگاری پدرش گفت اول باید بری سربازی اومد سربازی
بهش خبر رسید الهام نه تنها ازدواج کرده که داره مادر هم میشه
اونم سر پست
روی برجک
لوله اسلحه رو میزاره زیر گلو
از ضامن خارج میکنه
و ماشه رو میکشه.....


سربازی داستان های خاص خودشو داره اتفاقاتی می افته که فقط توی ها میبینی من خودم توی آموزشی دوستانی رو داشتم که دخترایی چندین سال با اونها بودند یهو باهاشون کات د هیچ وقت دپرس بودن گوشه نشینی ها شونو فراموش نمیکنم
عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : برجک الهام - برجک ,الهام ,سربازی ,برجک الهام ,آموزش دیده
برجک الهام برجک ,الهام ,سربازی ,برجک الهام ,آموزش دیده
سلام بر آنان که بیهوده دوستشان داشتیم

سلام بر آنان که بیهوده دوستشان داشتیم

آنان که داغ ترین عشق و بی ریا ترین احساس مان بودند

در پاک ترین دوران زندگی مان

آغاز نوجوانی...



با اقتباسی از محمود درویش

علی اسفندیاری

عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : سلام بر آنان که بیهوده دوستشان داشتیم - آنان ,بیهوده دوستشان
سلام بر آنان که بیهوده دوستشان داشتیم آنان ,بیهوده دوستشان
اگر آن ترک بدست آرد دل ما را

سلام بر شما

شعر را تا آ بخوانید

ماس دعا هم دارم


حافظ :

اگر آن ترک بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را


صائب تبریزی :

اگر آن ترک بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را

هر آن چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را


شهریار:

اگر آن ترک بدست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را

هر آن چیز می بخشد بسان مرد می بخشد

نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند

نه بر آن ترک که برده جمله دلها را


خانم دریایی:

اگر آن ترک بدست آرد دل ما را

خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورده دنیا را

نه جان و روح می بخشم، نه املاک بخارا را

مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟

و خال هندویش دیگر، ندارد ارزشی اصلاً

که با جراحی صورت ،عمل د خال ها را

نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پاها را

فقط می خواستند اینها، بگیرند وقت ماها را


کامران سعادتمند:

اگر آن ترک بدست آرد دل ما را

نه او را دست و پا بخشم، نه شهری چون بخارا را

همان دل بردنش کافی که من را بی دلم کرده

نمی خواهم چو طوطی من، بگویم این غزلها را

غزل از حافظ و صائب و یا دریایی بی ذوق

و یا آن شهریار ترک که بخشد روح اجزا را

میان دلبر و دلدار، نباشد حرفِ بخشیدن

اگر دلداده می باشید، مگویید این سخن ها را


عارف تهرانی:

اگر آن ترک بدست آرد دل ما را

شعار و حرف پُر کرده، تمام ادعاها را

یکی بخشیده چون حافظ ، سمرقند و بخارا را

یکی چون صائبِ تبریز ، سر و دست و تن و پا را

از این سو شهریار داده ، تمام روح اجزا را

از آن سو بانو دریایی ، گرفته حال ماها را

سعادتمند شاعر نیز ، فقط گفت و نداد هرگز

نه ملک و نه بخارایی ، نه روح و نه تن و پا را

ولی من می شناسم ، که او نه گفت و نه دم زد

بدون حرف عمل کرده ، تمام ادعاها را

ی که خانمانش را ، رها از بهر جانان کرد

بدون منتی بخشید ، سر و دست و تن و پا را

و او آهسته و آرام ، برای عشق محبوبش

فدا کرده به گمنامی ، تمام روح و اجزا را

اگر خواهی بدانی کیست ، وجودت از سجود اوست

تمامی خودش را داد ، به ما بخشیده دنیا را

نه گفتش ترک ، نه گفتش خال هندویش

و او نامش *" حسین(ع)"* است و ، عمل کرد ادعاها را



عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : اگر آن ترک بدست آرد دل ما را - ,بدست ,بخشد ,حافظ ,بخارا ,هندویش , بدست ,هندویش بخشم ,تمام ادعاها
اگر آن ترک بدست آرد دل ما را ,بدست ,بخشد ,حافظ ,بخارا ,هندویش , بدست ,هندویش بخشم ,تمام ادعاها
در آرزوی آبله مرغان

با عرض سلام ادب و خسته نباشید خدمت همه شما بزرگواران

آقایون وقت بخیر

صداتون در نمیاد این صدا صدای یه گردان نیست آقایون وقت بخییییرر ( سرگرد همیشه سخنرانی شو اینجوری شروع میکرد) هیچ وقت از یادم نخواهد رفت

خوب دوستان اهل قلم عزیز مدتها (سه ماه) نبودیم در دوران فراموش نشدنی آموزشی به سر میبردم ما که اونجا وقت نکردیم اخبار ببینیم ولی شنیدم وقتی نبودم بچه های شلوغی بودید دلار و گرون کردید ریختین داخل خیابون خودروی ملی ( پراید) آتیش زدید و....

وقتی شما مشغول این قضایا بودید چیزهایی رو تجربه که فکرشو هم نمیکنید یکی ازین داستان ها مربوط میشه به آرزوی آبله مرغان گرفتن

بله درست شنیدید آرزوی آبله مرغان

یه روز یکی از بچها تنش شروع به خارش کرد و دونه های قرمز روی صورتش مثل قله های آتشفشان دونه دونه از زیر پوستش بیرون اومدند

این هم خدمتی گرامی رفتند بهداری و اونجا بهشون هفت روز تکرار میکنم هفت روووووززززز مرخصی استعلاجی دادند باید سرباز باشی تا بفهمی هفت روووووززززز اونم تو آموزشی چی هست

وقتی خبر توی گروهان پیچید که فلانی هفت روز استعلاجی گرفته همه دنبالش بودند که بغلش کنند ببوسنش روزی چند بار باهاش دست بدند تا شاید اونها هم آبله مرغان بگیرند حتی مورد داشتیم طرف از یه گروهان و گردان دیگه اومده دنبال این دوستمان که بغلش کنه تا شاید فرجی بشه و او نم ابله بگیره و اینجوری شد که یکی پس از دیگری مبتلا شدند و خوشحال و شاد و خندان برگه استعلاجی به دست رفتند خونه اما از آنجایی که نیوتن میگه هر عملی یه ع العملی داره روز آ که فرمانده مون اون روز رو به پل.... بگیری تشبیه میکرد وقتی خواستند مرخصی پایان دوره بدند گفتند انی که یه هفته رفتند استعلاجی برای آبله مرغان مرخصی پایان دوره نخواهند رفت و مستقیم به یگان های خدمتی شون اعزام خواهند شد

هیچ وقت چهره های اونها از یادم نمیره وقتی ما سوار اتوبوس شدیم و اونها تو پادگان موندند


عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : در آرزوی آبله مرغان - آبله ,استعلاجی ,مرغان ,مرخصی ,اونها ,دونه ,آبله مرغان ,آرزوی آبله ,پایان دوره ,مرخصی پایان
در آرزوی آبله مرغان آبله ,استعلاجی ,مرغان ,مرخصی ,اونها ,دونه ,آبله مرغان ,آرزوی آبله ,پایان دوره ,مرخصی پایان
دخترها بدانند فقط کافیه به زبون پسرها صحبت کنید تا همان مرد ایدال شما بشوند

اگه میخواید به پسر ها چیزی رو بگید لطفا به زبون پسرها صحبت کنید تا بتونیم بفهمیم چی میگید ازین کلی گویی ها دست بردارید چون هیچ پسری منظور شمارا نخواهد فهمید نمیدونید چقدر عذاب آوره وقتی میخوای نظر یکیو جلب کنی ولی حتی نمیتونه به زبونت حرف بزنه همیشه نمیدونی باید چیکار کنی به زبون ما پسرا حرف بزنید همونطور که ما به زبون شما دخترا حرف میزنیم خیلی عجیبه اینهمه خود شیفتگی دارین ولی حتی حرف زدن با یه پسر رو بلد نیستین مثلا وقتی از یه دختری میپرسی یه پسر برای ازدواج باید چه شرایطی رو داشته باشه برمیگرده میگه هی حداقلی هارو داشته باشه اون لحظه دلمون میخواد با آ یچی بزنیم منفجرش کنیم آخه این چه طرز حرف زدن با یه پسره اصلا این کلمه حداقلی ها در ذهن پسر تعریف شده نیست به زبون پسرا بگید خونه داشته باشه ماشین داشته باشه و...یا مورد داشتیم به پسره گفته همسر آیندم باید منو دوست داشته باشه آخه اینم حرفه توبه یه پسر میزنی اون اصلا نمیفهمه اینو حالا چون دوست داره میگه چشم حتما من که عاشقتم و ازین چرتو پرتا ولی حقیقت اینه اصلا نفهمید تو چی گفتی باید به زبون پسرا بگید که یعنی برام کادو ب ی توی جمع از من تعریف کنی منو اینجوری صدا بزنی مسافرت ببری و...یا دوستمو دیدم خیلی تو فکر بود ازش پرسیدم چیه گفت م گفت باید باهم مهربون باشی و بهم محبت کنی والا منم شنیدم از شیش ناحیه مغزی فلج شدم باید به پسرا بگید باید نازمو بکشی هر چند وقت یه بار پیشونی مو ببوسی یا چه میدونم هرچیزی که خودتون میخواید رو رک و پوسکنده بگید دست از کلی گویی بردارید

عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : دخترها بدانند فقط کافیه به زبون پسرها صحبت کنید تا همان مرد ایدال شما بشوند - زبون ,باشه ,بگید ,داشته ,پسرا ,دوست ,داشته باشه ,پسرا بگید ,زبون پسرا ,صحبت کنید ,پسرها صحبت
دخترها بدانند فقط کافیه به زبون پسرها صحبت کنید تا همان مرد ایدال شما بشوند زبون ,باشه ,بگید ,داشته ,پسرا ,دوست ,داشته باشه ,پسرا بگید ,زبون پسرا ,صحبت کنید ,پسرها صحبت
شریک


شریکِ


اینهمه رو لعنت می کنیم، و هی میگیم:

☜ لعنت بر شیطون، لعنت بر شیطون..


ولی یه لحظه با خودمون فکر نمی کنیم که:


نسبت به خدا تکبّر نکرد، بلکه نسبت به حضرت آدم، که مخلوقِ خدا بود تکبّر کرد.


فقط یه کلمه گفت: «من بهترم.»


قَالَ مَا مَنَعَکَ أَلَّا تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُکَ قَالَ أَنَا خَیْرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِی مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِینٍ.

خداوند به فرمود:

«در آن هنگام که به تو فرمان دادم به آدم سجده کنی، چه چیزی مانع شد که سجده نکنی؟»

گفت:

«من از او بهترم؛ مرا از آتش آفریده ای و او را از گِل!»

سوره اعراف، آیه ۱۲


حالا فکر کنیم


ماها تو زندگی هامون چقدر دیگران رو کوچیک شمردیم و خودمون رو بزرگ در نظر گرفتیم؟


️️ آیا ما با در این صفتِ زشت شریک نیستیم؟ و خودمون رو برتر از دیگران نمی دونیم؟

آیا جا نداره که نَفس خودمون رو هم، مثل لعنت کنیم

آیا ما شریکِ نیستیم؟ آیا ما از مظاهر نیستیم؟ آیا ما ِ مجسّم نیستیم؟

دختره چون دیگه چادر سرش کرده، دخترای غیر چادری رو با چشم حقارت نگاه میکنه.


پسره چون ریش گذاشته، جوونهای شیش تیغه رو یه جور دیگه نگاه میکنه.


معتاده گوشه خیابون افتاده، یه طوری با غرور از کنارش رد میشه، فکر میکنه چون این بنده خدا معتاده، دیگه آدم نیست.


حالا که میخونه، فکر میکنه دیگه از همه آدمهای بی بهتره.


چون رفته یا حوزه رفته، چهار تا کتاب خونده و چهار تا آیه و حدیث، دیگه فکر میکنه بقیه مردم بیسواد و احمق و... هستند.


و........

ولی با خودش فکر نمیکنه که:

شاید اون یه خوبی داره که من ندارم...


و شاید من یه گناهی دارم که اون نداره...



عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : شریک - ,میکنه ,نیستیم؟ ,خودمون ,لعنت ,نگاه میکنه , نیستیم؟ ,شریکِ
شریک ,میکنه ,نیستیم؟ ,خودمون ,لعنت ,نگاه میکنه , نیستیم؟ ,شریکِ
برنامه بیدار شدن من

برنامه بیدار شدن من اینجوریه که شب گوشیمو تنظیم میکنم


صبح گوشیم زنگ میزنه بقیه بیدار میشن بعد لگد میزنن تا من بیدار شم

عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : برنامه بیدار شدن من - بیدار ,برنامه بیدار
برنامه بیدار شدن من بیدار ,برنامه بیدار
دختری که در کابل کتاب می فروخت


دختری در کابل کتاب می فروخت و معشوقه اش را دید که به سویش میاید، در این حال پدرش در نزدیکش ایستاده بود.

به معشوقه اش گفت:

آیا به خاطر گرفتنِ کت که نامش " آیا پدر در خانه هست" از ش برس نویسندۀ آلمانی، آمده یی؟

پسر گفت: نخیر! من به خاطر گرفتنِ کت به اسم " کجا باید ببینمت" از توماس هرنانیز نویسندۀ انگلیسی، آمده ام.

دختر در پاسخ گفت: آن کتاب را ندارم، اما می توانی کت به نام " زیرِ درختِ عم" از نویسندۀ یی، باتریس اولفر را بگیری.

پسر گفت: خوب است واما؛ آیا می توانی فردا کتابِ " بعد از ۵ دقیقه با همراهت تماس می گیرم" از نویسندۀ بلژیکی، جون برنار ر اوری؟

دختر در پاسخش گفت: بلی! با کمالِ مَیل، و تو هم فراموش نکن که کتاب " هرگز تنها نمی گذارمت" از نویسندۀ فرانسوی میشل دانیال را بیاوری.

بعد از آن ...

پدر گفت: این نام ها زیاد است، آیا همه اش را مطالعه خواهد کرد؟!

دختر گفت: بلی پدر، او خواننده اى با هوش و کوشا است.

پدر گفت: خوب است دختر دوست داشتنی ام، فهمیدم ولکن او باید کتابِ "من کودن نیستم، همه چیز را فهمیدم" از نویسندۀ هلندى فرانک مرتینیز را نیز بخواند.

و همچنان تو دخترکم! باید کت را که برایت گرفته ام و امروز در سرِ میز آنرا خواهی یافت، به نام " فردا به عروسی با پسر عمویت آماده شو" از نویسندۀ روسی، موریس هنری است، بخوانی.


"برداشت آزاد از صفحه هوشنگ ایوبی

عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : دختری که در کابل کتاب می فروخت - نویسندۀ ,دختر ,کتاب ,به خاطر گرفتنِ ,کتاب می فروخت ,کابل کتاب
دختری که در کابل کتاب می فروخت نویسندۀ ,دختر ,کتاب ,به خاطر گرفتنِ ,کتاب می فروخت ,کابل کتاب
رنج های پسرانه

یه پسر میتونه تنها باشه

خیلی تنها

حتی توی خونه خودش

بعد از وقتشه بری سرکار

اوایل با چه شور و شوقی دنبال کار میگردی یه کار خوب و آبرومند که بتونی استارت مستقل شدنو باهاش بزنی چه رویاهایی که تو سرت داری....

کار نیمی از دنیای یه پسره که بهش حس با ارزش بودن میده

یه ماه دنبال کار...

دوماه....

سه ماه...

یه سال....

دیگه شور و اشتیاقت رو از دست میدی ذهنت همیشه درگیره و یه خلا رو درونت حس میکنی و وجودی پر از فکر که چکار کنی؟ حتی در مهمانی ها و جمع های دوستانه وقتی یکی میپرسه چه خبر؟ کجا مشغولی؟ دیگه به خودت نهیب میزنی

بجنب دیگه پسر زمان داره میره

فروریختن دیوار کاخ آرزو هاتو حس میکنی

تمام سایت های ایده و کارآفرینی رو میگردی ولی هرکدوم از ایده ها برای شروع نیاز به چند ملیون پول داره

دیگه دنبال یه کار خاص و مرتبط با رشتت نمیگردی فقط یه کار باشه با حداقل حقوق

آگهی نیاز مندیها

همه مغاره ها و ارگان ها

حتی جاروکشی و آبدار چی...



عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : رنج های پسرانه
رنج های پسرانه
فرشته مرگ هم نمیتواند مارا آدم کند


فرشته مرگ


آیا تا بحال به مرگ فکر کردید؟

من از کودکی هر وقت به این حقیقت که روزی خواهم مرد فکر میکنم سر شار از یک حس غریب و غیر قابل توصیف میشم

فرشته مرگ میاد

دیر و زود نداره به موقع میاد چونه هم نمیشه باهاش زد

هیچ راه فراری وجود نداره

اینو همه میدونیم

این مساله (اینکه همه میدونیم اون میاد و نمیشه جلوشو گرفت) باید به همه اه و خواسته های زشت ما پایان بده

پس چرا دروغ؟

چرا خیانت؟

چرا جنگ؟

چرا طمع؟

چرا....؟

اون همه آن چه را که بخاطرش سرشار از طمع بودی دروغ گفتی خیانت کردی جنگ راه انداختی و...را از تو خواهد گرفت و تو حتی توان اعتراض در برابرش را نخواهی داشت


مگر نه این که این مساله باید باعث بشه بیشتر بهم عشق بورزیم دندان طمع را و عاشقانه بهم محبت کنیم؟؟؟

پس چرا این کارو نمیکنیم؟

عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : فرشته مرگ هم نمیتواند مارا آدم کند
فرشته مرگ هم نمیتواند مارا آدم کند
آیا برابر دانستن زن و شوهر با چنین اوضاعی عادلانه است؟
هدف از نگارش این پست فقط یک سوال منطقی است که باید یک پاسخ منطقی به آن داده شود
مهم نیست دختران چقدر از عشق و احساس حرف میزنند
مهم نیست چقدر ادعای دوست داشتن میکنند
واقعیت این است که زندگی آنان خلاف تمام ادعاهای آنان را ثابت میکند و اگر بی طرف و بدون تعصب قضاوت کنیم میبینیم اصلا عادلانه نیست
فرض کنید پسری رو در سن 20 سالگی که به هیچ عنوان جامعه اونو آماده ازدواج نمیدونه تنها دلیل واقعی جامعه اینه که چون جیبش خالیه بقیش مغلطس
ولی یه دختر تو این سن آماده ازدواجه فقط بخاطر اینکه به بلوغ کامل رسیده (اینو همه میدونیم خواهشا انکار نکنید)
اما معیار ازدواج پسر ها فقط بلوغ نیست اونها باید به ارزشهای بالایی دست پیدا کنند که شامل مقامات عالیه مادی و معنوی میشه
حالا پسر جوان ما برای رسیدن به مقام رفیعی که مردانگی نام داره باید چندین سال تلاش کنه
سالها تحمل فشار برای آماده شدن برای یک زندگی پر فشار تر
و به همه این فشار ها میگیم وظیفه
یه پسر وظیفشه که خونه و ماشین و کار داشته باشه خوب با اینا مشکلی نداریم
آیا تا قبل از اینکه خونه و ماشین و کار بگیره ی حاضره زنش بشه؟
اما وقتی گرفت میشه لایق
با همه اینا هیچ مشکلی نداریم
مشکل من اینجاست که پسرا اینهمه زحمت کشیدن تا به اینجا برسن دختران تا اینجای کار برای زندگی ایندشون چکار د؟ که اینمهه هم ادعا دارن
واقعا اینهمه ادعا و توقع خانوما واسه چیه؟؟
و با این اوصاف خانوما توقع دارن آقایون اونها رو بینهایت دوست داشته باشند
چرا؟ هیچی چون باید دوست داشته باشند باییید
خونه باباش پرنسس بوده میخواد بیاد خونه شوهر ملکه بشه اونم بدون هیچ زحمتی در حالی که پسره سالها زحمت کشیده واسه ازدواج
من نمیتونم قبول کنم که در این زندگی زن نظرش برابر نظر مرد باشه و این نا عادلانس اینو خیلی ها قبول دارند چون این زندگی بر مبنای عشق نیست یک یه که مردها همیشه زحمت بکشند و زنها فقط شاهی کنند پا شونو بندازند رو پا شون و.فقط توقع داشته باشند
آیا برابر است مردی که به همه جا رسیده و سطح توقعاتش فقط یه زندگی آروم و شیرینه با زنی که هیچی نیست و هیچ تلاشی نکرده اما توقعاتش کمر مردو میشکنه؟
تازه جدیدا مد شده شوهر نباید راجب لباس پوشیدن زنش موقع مهمونی نظر بده چون زنه خودش عقلش میرسه چی بپوشه عجب کلی ج یکیو بکشی ولی حتی اجازه نظر دادن نداشته باشی این یک بردگی نیست؟

من تنها در یک صورت میپذیرم که زنها به اندازه مرد ها در زندگی حق اظهار نظر دارند و اونم اینه که از وقتی پسری هست که چیزی نداره زنش بشن نه اینکه وقتی صاحب همه چیز شد و.به همه جا رسید بیان تو زندگیش با هزار توقع این موقع اومدی باید بیشتر تابع و.حرف گوش کن باشی تا ارباب



+حرفمو پس میگیرم اگر ثابت کنید دخترها هم مثل پسرها از 5_6سال قبل ازدواج دارن برای زندگی شویی ایندشون تلاش میکنند


عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : آیا برابر دانستن زن و شوهر با چنین اوضاعی عادلانه است؟ - زندگی ,توقع ,داشته ,خونه ,شوهر ,برابر ,داشته باشند ,دوست داشته ,برای زندگی ,مشکلی نداریم
آیا برابر دانستن زن و شوهر با چنین اوضاعی عادلانه است؟ زندگی ,توقع ,داشته ,خونه ,شوهر ,برابر ,داشته باشند ,دوست داشته ,برای زندگی ,مشکلی نداریم
نسل ما خیانت کرده است و به زودی تاوان خواهد داد.
نسل ما خیانت کرده است و به زودی تاوان خواهد داد
نسل ما به آنچه میان انسانها پیوند ایجاد کرد خیانت کرد
نسل ما به کلمات خیانت کرد
آری کلمات
کلمات مقدسی ماندند خواهر_برادر_ابجی_داداش_ عشقم_ عزیزم_دوستت دارم و....
نسل ما به تمام زیبایی های دونفره خیانت کرد و اونها رو به لجن کشید

واقعا نسل ما به این کلمات مقدس خیانت د
وقتی نام مقدس خواهر رو بر روی ی قرار دادیم که رابطه ما با اون فقط بر مبنای هوسه
وای بر ما...... از بی حرمت مقام خواهر چه سودی برده ایم؟
و نام مقدس برادر رو بر روی پسری که در واقع جای ماست....

فراتر از اینها ما به نام مقدس عشق هم خیانت کردیم

وقتی اونو برای هوس و پول بیانش کردیم

خیلی از کلمات معنا و قدرت شونو از دست دادند کلمات شریفی مثل عزیزم عشقم تبدیل به کلماتی پوچ و بی معنی شدند که برای هر منظور زشتی بکار میرن

و من میترسم روزی که نسل ما ازدواج کنه هنگام بیان این کلمات هیچ شور و اشتیاقی از عشق در اون شعله نکشه چون بارها و بارها بخاطر چیز های بیخود اینارو به خیلیا گفت و همسرش هم بعد شنیدن این کلمات سرشار حس یگانگی و بی همتا بودن نشه چون قبلا هم این کلمه رو از خیلیا شنیده خیلی ها که فهمیده واسشون یکی مثل بقیه بود.....
ما تاوان این خیانت را خواهیم داد

عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : نسل ما خیانت کرده است و به زودی تاوان خواهد داد. - خیانت ,کلمات ,مقدس ,خواهر ,تاوان ,خیانت کرد ,تاوان خواهد ,زودی تاوان ,خیانت کرده ,زودی تاوان خواهد
نسل ما خیانت کرده است و به زودی تاوان خواهد داد. خیانت ,کلمات ,مقدس ,خواهر ,تاوان ,خیانت کرد ,تاوان خواهد ,زودی تاوان ,خیانت کرده ,زودی تاوان خواهد
زنها دم از تبعیض تی میزنن ولی این مردها هستند که زیر فشار تبعیض دارن نابود میشن

تو تلگرام به سر میبردم که مثل همیشه چندتا پیام اومد راجب تبعیض که در ایران بین زن و مرد و جود داره و اینکه دارن حق خانوما رو ضایع میکنن و این حرفها


فوری هم کلی لایک خورد و داد بعضی بانوان درومد که بله ما نداریم و.این جور حرفا...


من با خودم فکر آیا واقعا تبعیض تی داریم؟

آیا واقعاً حق بانوان داره ضایع میشه؟

بالا ه به این نتیجه رسیدم که

بله ما تو این کشور تبعیض تی داریم

اما این خانوما نیستن که تحت فشار هستند

به نظر من مرد ها و پسرهای این جامعه دارن زیر بار تبعیضی که جامعه بین دو جنس میزاره له میشن

تبعیضی که به خانوما و دخترا حق میده و از مردها و پسرها فقط انتظار داره


فرض کنید یه پسر بیست ساله کاری پیدا کنه بره سرکار (امیدوارم همه پسرا تو این سن کار بگیرن) خوب پسره دیگه باید بره سرکار

تازه خدا به داد پسرای همسنش که نتونستن کار بگیرن برسه همیشه زیر تیغ انتقاد قرار خواهند داشت که فلانی هم سن توعه ها.....

از همین سن رو اعتماد به نفسش راه میرن یه پسر در ح عادی خودش در جستجوی کار برای تشکیل زندگی ایندش هست و به خاطرش دغدغه فکری داره ولی با این مقایسه ها احساس له شدن و عقب ماندگی بهشون دست میده

اگه یه دختر بیست ساله بره سرکار چی؟ چی میگن؟ آفرین خانومی شدیا به به و چه چه....

چی میشه کلی اعتماد به نفس میگیره هیچ هم دخترشو با این مقایسه نمیکنه که ببینید دختر فلانی رفت سرکار شما نرفتید

اخبارو ببینید فلان جا در حمله تروریستی یازده زن کشته شدن

هفتا دخترو اسیر گرفته

آیا صحبتی از مردهایی که کشته شدند یا اسیر گرفته شدن میشه؟ انگار حقشون بوده که کشته یا اسیر بشن

یه دختر بعد تموم شدن درسش آزادانه به دنبال کار میره ایا یک پسر همین رو داره؟

نه چون باید بره سربازی

چرا دخترها رو نمیفرستن سربازی اگه یه نگاهی به تلگرام و اینستاگرام بندازین میبینید چقدر بهش علاقه دارند

اگه دخترها رو بفرستید سربازی هم تبعیض تی برطرف میشه هم چون سرباز زیاد میشه مدت سربازی کم میشه

به نفع همس

تازه یه سری حقوق و مذایا واسه خانوما قائل هستند که مثل قانون تو جامعه شده مثلا اینکه زنه و زن ناز داره زن باید ناز کنه دختر باید ناز کنه اصلا هم مهم نیست شوهرش از سرکار اومده حال نداره باس ناز زنشو بکشه

که باعث ایجاد یک غرور کاذب هم در دختران شده که توقعاتشون بالارفته و فکر میکنن باید رهاباشند تا هرکاری که خواستند ند انعکاسش رو میشه به راحتی در پستهای اونها در شبکه های اجتماعی دید :


وقتی دختری میگه چی؟

به این دلیل نیست که نشنیده شما چی گفتید، اون فقط داره به شما یک شانس میده که حرفتون رو عوض کنید..!



دختری که شیطونی نکنه... بهونه نگیره.... دعوا نکنه... قهر نکنه.... رومخ نره.... حرص نده.... حسودی نکنه.... که اصن دختر نیست..


بد برداشت نشه من نمیگم نباید از پسر انتظار داشت بره سرکار یا دخترا رو بفرستید سربازی من میگم چرا بین دو جنس اینهمه تفاوت میزارید یه خورده درک کنید

بزارید چندتا مثال بزنم

در بانک نشسته ام و منتظرم تا دستگاه فراخوانِ نوبت؛ شماره ام را اعلام کند. در مقابل باجه شماره 3، زن و مردی تقریباً سی ساله نشسته اند. هر بار که کارمند بانک چیزی می گوید چشم های مرد گرد می شود، به صورت زن نگاه می کند و به آرامی می پرسد: چی میگه؟ گوش های او سنگین نیست. او اعتماد بنفس ندارد و از زن می خواهد که صحبت های کارمند بانک را برایش توضیح دهد تا او بتواند بفهمد. زن اعتماد بنفس دارد و خوب حرف می زند و نقش دیلماج شوهرش را ایفاء می کند.

این روزها موقع عبور از مقابل فروشگاه های مختلف شهر، می بینم که ن در حال حرف زدن با فروشندگان هستند و شوهرانشان درحالی که حدود نیم متر عقب تر از آن ها ایستاده اند فقط سرشان را تکان می دهند

چرا اعتماد به نفس اینهمه تو مردها و پسرها پایین اومده؟ فقط بخاطر استرس و فشار زیادی که بخاطر مقایسه ها انتظارات و د شخصیت. و حس عقب ماندگی که در نگاه ها و حرفهای به ظاهر نصیحت توسط اطرافیان از سنین کودکی و جوانی روی اونها وارد شد و اعتماد به نفس و شخصیت اونها رو د کرد

با یکی ازین پسرای جیگیلی که ابرو برمیداره موبلند میکنه صحبت یه خورده خودمونی شدیم گفت دخترها خیلی راحت ترن انتظاراتی که ازونا دارن در حد توان و سنشونه همه جا تحویل شون میگیرن هیچ شخصیت شونو زیر سوال نمیبره و...

گفت پسر بودن خیلی سخته چون از همون اول انتظار دارن مرد باشی و مرد بودن دردناکه هیچ هم قدر خوبیا تو نمیدونه

اینجا کاری به کار نظرش ندارم میگم چرا طوری رفتار میکنید که یه پسر حس بی ارزش بودن بهش دست بده از پسر بودنش فرار کنه و دنبال رفاه زندگی دخترانه باشه و فکر کنه اگه اینطوری باشه دیده میشه و مورد توجه قرار میگیره؟


پ ن: دلم میخواد صدها سطر دیگه بنویسم ولی فکر نکنم زیاد بشه ی بخونه مخصوصا اینکه راجب پسرها هم هست

عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : زنها دم از تبعیض تی میزنن ولی این مردها هستند که زیر فشار تبعیض دارن نابود میشن - تبعیض ,سرکار ,دختر ,دارن ,میشه ,سربازی ,تبعیض تی ,اعتماد بنفس ,کارمند بانک ,بفرستید سربازی ,بیست ساله
زنها دم از تبعیض تی میزنن ولی این مردها هستند که زیر فشار تبعیض دارن نابود میشن تبعیض ,سرکار ,دختر ,دارن ,میشه ,سربازی ,تبعیض تی ,اعتماد بنفس ,کارمند بانک ,بفرستید سربازی ,بیست ساله
زنها دم از تبعیض تی میزنن ولی این مردها هستند که زیر فشار تبعیض دارن نابود میشن

تو تلگرام به سر میبردم که مثل همیشه چندتا پیام اومد راجب تبعیض که در ایران بین زن و مرد و جود داره و اینکه دارن حق خانوما رو ضایع میکنن و این حرفها


فوری هم کلی لایک خورد و داد بعضی بانوان درومد که بله ما نداریم و.این جور حرفا...


من با خودم فکر آیا واقعا تبعیض تی داریم؟

آیا واقعاً حق بانوان داره ضایع میشه؟

بالا ه به این نتیجه رسیدم که

بله ما تو این کشور تبعیض تی داریم

اما این خانوما نیستن که تحت فشار هستند

به نظر من مرد ها و پسرهای این جامعه دارن زیر بار تبعیضی که جامعه بین دو جنس میزاره له میشن

تبعیضی که به خانوما و دخترا حق میده و از مردها و پسرها فقط انتظار داره


فرض کنید یه پسر بیست ساله کاری پیدا کنه بره سرکار (امیدوارم همه پسرا تو این سن کار بگیرن) خوب پسره دیگه باید بره سرکار

تازه خدا به داد پسرای همسنش که نتونستن کار بگیرن برسه همیشه زیر تیغ انتقاد قرار خواهند داشت که فلانی هم سن توعه ها.....

از همین سن رو اعتماد به نفسش راه میرن یه پسر در ح عادی خودش در جستجوی کار برای تشکیل زندگی ایندش هست و به خاطرش دغدغه فکری داره ولی با این مقایسه ها احساس له شدن و عقب ماندگی بهشون دست میده

اگه یه دختر بیست ساله بره سرکار چی؟ چی میگن؟ آفرین خانومی شدیا به به و چه چه....

چی میشه کلی اعتماد به نفس میگیره هیچ هم دخترشو با این مقایسه نمیکنه که ببینید دختر فلانی رفت سرکار شما نرفتید

اخبارو ببینید فلان جا در حمله تروریستی یازده زن کشته شدن

هفتا دخترو اسیر گرفته

آیا صحبتی از مردهایی که کشته شدند یا اسیر گرفته شدن میشه؟ انگار حقشون بوده که کشته یا اسیر بشن

یه دختر بعد تموم شدن درسش آزادانه به دنبال کار میره ایا یک پسر همین رو داره؟

نه چون باید بره سربازی

چرا دخترها رو نمیفرستن سربازی اگه یه نگاهی به تلگرام و اینستاگرام بندازین میبینید چقدر بهش علاقه دارند

اگه دخترها رو بفرستید سربازی هم تبعیض تی برطرف میشه هم چون سرباز زیاد میشه مدت سربازی کم میشه

به نفع همس

تازه یه سری حقوق و مذایا واسه خانوما قائل هستند که مثل قانون تو جامعه شده مثلا اینکه زنه و زن ناز داره زن باید ناز کنه دختر باید ناز کنه اصلا هم مهم نیست شوهرش از سرکار اومده حال نداره باس ناز زنشو بکشه

که باعث ایجاد یک غرور کاذب هم در دختران شده که توقعاتشون بالارفته و فکر میکنن باید رهاباشند تا هرکاری که خواستند ند انعکاسش رو میشه به راحتی در پستهای اونها در شبکه های اجتماعی دید :


وقتی دختری میگه چی؟

به این دلیل نیست که نشنیده شما چی گفتید، اون فقط داره به شما یک شانس میده که حرفتون رو عوض کنید..!



که شیطونی نکنه... بهونه نگیره.... دعوا نکنه... قهر نکنه.... رومخ نره.... حرص نده.... حسودی نکنه.... که اصن دختر نیست..


بد برداشت نشه من نمیگم نباید از پسر انتظار داشت بره سرکار یا دخترا رو بفرستید سربازی من میگم چرا بین دو جنس اینهمه تفاوت میزارید یه خورده درک کنید

بزارید چندتا مثال بزنم

در بانک نشسته ام و منتظرم تا دستگاه فراخوانِ نوبت؛ شماره ام را اعلام کند. در مقابل باجه شماره 3، زن و مردی تقریباً سی ساله نشسته اند. هر بار که کارمند بانک چیزی می گوید چشم های مرد گرد می شود، به صورت زن نگاه می کند و به آرامی می پرسد: چی میگه؟ گوش های او سنگین نیست. او اعتماد بنفس ندارد و از زن می خواهد که صحبت های کارمند بانک را برایش توضیح دهد تا او بتواند بفهمد. زن اعتماد بنفس دارد و خوب حرف می زند و نقش دیلماج شوهرش را ایفاء می کند.

این روزها موقع عبور از مقابل فروشگاه های مختلف شهر، می بینم که ن در حال حرف زدن با فروشندگان هستند و شوهرانشان درحالی که حدود نیم متر عقب تر از آن ها ایستاده اند فقط سرشان را تکان می دهند

چرا اعتماد به نفس اینهمه تو مردها و پسرها پایین اومده؟ فقط بخاطر استرس و فشار زیادی که بخاطر مقایسه ها انتظارات و د شخصیت. و حس عقب ماندگی که در نگاه ها و حرفهای به ظاهر نصیحت توسط اطرافیان از سنین روی اونها وارد شد و اعتماد به نفس و شخصیت اونها رو د کرد

با یکی ازین پسرای جیگیلی که ابرو برمیداره موبلند میکنه صحبت یه خورده خودمونی شدیم گفت دخترها خیلی راحت ترن انتظاراتی که ازونا دارن در حد توان و سنشونه همه جا تحویل شون میگیرن هیچ شخصیت شونو زیر سوال نمیبره و...

گفت پسر بودن خیلی سخته چون از همون اول انتظار دارن مرد باشی و مرد بودن دردناکه هیچ هم قدر خوبیا تو نمیدونه

اینجا کاری به کار نظرش ندارم میگم چرا طوری رفتار میکنید که یه پسر حس بی ارزش بودن بهش دست بده از پسر بودنش فرار کنه و دنبال رفاه زندگی دخترانه باشه و فکر کنه اگه اینطوری باشه دیده میشه و مورد توجه قرار میگیره؟


پ ن: دلم میخواد صدها سطر دیگه بنویسم ولی فکر نکنم زیاد بشه ی بخونه مخصوصا اینکه راجب پسرها هم هست

عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : زنها دم از تبعیض تی میزنن ولی این مردها هستند که زیر فشار تبعیض دارن نابود میشن - تبعیض ,سرکار ,دختر ,دارن ,میشه ,سربازی ,تبعیض تی ,اعتماد بنفس ,کارمند بانک ,بفرستید سربازی ,بیست ساله
زنها دم از تبعیض تی میزنن ولی این مردها هستند که زیر فشار تبعیض دارن نابود میشن تبعیض ,سرکار ,دختر ,دارن ,میشه ,سربازی ,تبعیض تی ,اعتماد بنفس ,کارمند بانک ,بفرستید سربازی ,بیست ساله
از حادثه پلاسکو تا حادثه معدن

حادثه تاسف بار معدن زمستان یورت آزادشهر هر چند گویی به جهت انسانی فاجعه بارتر از حادثه پلاسکو است لیکن این درد به کنار، اما متاسفانه حتی یک دهم حادثه پلاسکو در رسانه ی ملی بازتاب نداشته است و جان باختن کارگران پرتلاش و مظلوم معدن گویی چندان برای برخی اهمیت ندارد.

آنها نیز انسان بودند، آنها نیز شریف بودند و هستند ...

اما در حادثه پلاسکو

همه مراحل آواربرداری زنده پخش می شد.

همه مسئولان تی سر می زدند.

همه دنبال مقصر می گشتند.

و صدای هم از حادثه تحلیل می و قالیباف رو مسوول حوادث مرکز تولیدی پلاسکو میدونستن و وزارت کار مسوول نبود!!!


اما در حادثه معدن:

پخش زنده نداریم!

رسیدگی و سر زدن مداوم تمردان را کمتر شاهدیم!

جهانگیری و به ی زنگ نمی زند و همچنان به تبلیغات انتخاباتی خود مشغولن!

و صدای امریکا تحلیل نمیکنن!

هر روز هم یک شایعه درست نمیشود!


زیرا اینجا یک حادثه نیست اینجا مشکل به دلیل عدم وجود تجهیزات کافی و مناسب رخ داد و بعضی ها( ت) مسئول هستند

اینجا ت دهان کارگران را خورد میکنن

اینجا ت، منتقدان را تندرو میداند

اینجا ت اعتراض خانواده ها کارگران معدن را رفتار احساسی میداند


+زحمت کشان ایران تسلیت



عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : از حادثه پلاسکو تا حادثه معدن - حادثه ,پلاسکو , ت ,کارگران ,حادثه پلاسکو ,اینجا ت ,تحلیل
از حادثه پلاسکو تا حادثه معدن حادثه ,پلاسکو , ت ,کارگران ,حادثه پلاسکو ,اینجا ت ,تحلیل
معمولی بودن


معمولی بودن!

معمولی بودن در زندگی، میتواند سخت ترین وضعیت ممکن باشد.

مثلا؛

شاگرد معمولی بودن، قیافه معمولی داشتن، دونده معمولی بودن، نقاش معمولی بودن، دانشجوی معمولی بودن، نویسنده معمولی بودن، معمولی ساز زدن، معمولی مهمانی دادن، فرزند معمولی داشتن...

...

منظورم از "معمولی" همان است که عالی و ایده آل و منحصر به فرد و کمیاب و در پشت ابرها نیست، بلکه همین جا، روی زمین، کنار ما، فراوان و بسیار هست.

فرهنگ ایده آل گرایی تیغ به ای است که هم انگیزه ایست مثبت برای پیشرفت و هم می تواند شوق و ذوق فراوان آدمهای معمولی را شهید کند.

من مثلا بعد از سالها با علاقه نقاشی کشیدن، روزی که فهمیدم در نقاشی خیلی معمولی ام برای همیشه نقاشی را کنار گذاشتم. این کنار کشیدن زمانی بود که همکلاسی دبیرستانم، در عرض دو دقیقه با مداد بی جانش، چهره معلم مان را کوبید...

کنار طرحی که من بیست دقیقه طول کشیده بود تا کی در حاشیه جزوه از او بکشم.

حقیقت این است که دوستم در نقاشی یک نابغه بود و تمرین و پیگیری من خیلی با نبوغ او فاصله داشت و من لذت نقاشی کشیدن را از خودم گرفتم تا معمولی بودن را تحمل نکنم.

آن روزها آنقدر ضعیف بودم که با شاخص های "ترین" زندگی کرده و خود را مقایسه می . و این ترین بودن آدم را ضعیف و شکننده می کند.

شاید همه آدم ها اینطور نباشند. من اما، همیشه در درونم یک انسان داشته ام که می خواست اگر دست به گچ بزند، آن گچ حتماً بایستی طلا شود. یک توانای مطلق که در هیچ کاری حق معمولی بودن را ندارد.

اما امروز فهمیده ام که معمولی بودن شجاعت می خواهد. آدم اگر یاد بگیرد معمولی باشد نه نقاشی را میگذارد کنار، نه دماغش اگر معمولی است را عمل می کند، نه غصه می خورد که ماشینش معمولی است، نه حق غذا خوردن در یک سری از رستوران های معمولی را از خودش میگیرد، نه حق لبخند زدن به یک سری آدم ها را، نه حق پوشیدن یک سری لباس ها را.

حقیقت این است که "ترین" ها همیشه در هراس زندگی می کنند. هراس هبوط (سقوط) در لایه آدم های "معمولی". و این هراس می تواند حتی لذت زندگی، نوشتن، درس خواندن، نقاشی کشیدن، ساز زدن، خوردن، نوشیدن و پوشیدن را از دماغشان دربیاورد.

تصمیم گرفته ام خودِ معمولی ام را پرورش دهم. نمی خواهم دیگر آدم ها مرا فقط با "ترین"هایم به رسمیت بشناسند. از حالا خودِ معمولی م را به معرض نمایش می گذارم و به خود معمولیم عشق می ورزم و به آدم ها هم اجازه دهم به منِ معمولی عشق بورزند.


علی شریفی


عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : معمولی بودن - معمولی ,نقاشی ,بودن، ,معمولی بودن ,معمولی بودن، ,خودِ معمولی ,نقاشی کشیدن،
معمولی بودن معمولی ,نقاشی ,بودن، ,معمولی بودن ,معمولی بودن، ,خودِ معمولی ,نقاشی کشیدن،
دربی امروز در بهشهر.

بگم از دربی امروز در بهشهر

راستش من خودم هیچ وقت فوتبال ندیدم اهل فوتبال دیدنم نیستم اصلا هم ازین ورزش خوشم نمیاد بگذریم

طرف رفته از خونه خودش گیرنده دیجیتال آورده دی

پسره انتشاراتی هم رفته تلویزیون آورده

نشستن توی خونه که دربی ببینند

جیغ، داد، هوار، شعار اصلا تماشایی جاتون خالی

رفتیم سر کلاس دیدیم سه نفریم بقیه خونه و مشغول تماشای دربی

م اومد تا شروع کرد حرف زدن یهو داد و هوار سوت سرو صدا گل گل گل گل خونه ترکید

م درسو ول کرد جلدی رفت سر گوشی ببینه کی گل زد

بعدش هم گفت کلاس تعطیل و خودش رفت خونه دی

منم از خدا خواسته راه افتادم بیام خونه

تو تا ی هم برخلاف همیشه که راننده تا ی میشد کارشناس مسائل استراتژیک و اوضاع منطقه و جهان و تحلیل میکرد امروز همه روزه سکوت گرفته بودن و گوش به بلندگوی رادیو و صدای گزارشگر س بودن

که سوت پایان بازی خورد و اتوبان شد مجلس عروسی همه ماشینا بوق بوق بوق بوق

پیاده که شدیم همه داشتن تبریک می گفتن و کف و سوت و صدای بوق بوق بوق بوق ماشینا


پ ن: آ ش نفهمیدم فازشون چیه ولی برام جالب بود

عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : دربی امروز در بهشهر. - خونه , ,دربی , خونه , , ,دربی امروز
دربی امروز در بهشهر. خونه , ,دربی , خونه , , ,دربی امروز
آنچه به من فرمان می راند خنده ک ن است.


اشراف زاده ای، در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل می کند، لنگ لنگان قدم بر می داشت و نفس نفس صدا می داد.

به پیرمرد نزدیک شد و گفت: مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی می بری؟ هر ی را بهر کاری ساخته اند. گاری برای بار بردن است.

پیرمرد خنده ای کرد و گفت: این گونه هم که فکر می کنی نیست. به آن طرف جاده نگاه کن. چه می بینی؟

اشراف زاده با لبخندی گفت: پیرمردی که بارهیزم بر گاری دارد و به سوی شهر روانه است.

پیرمرد گفت: می دانی آن مرد، اولادش از من افزون تر است ولی فقرش از من بیشتر است؟

اشراف زاده گفت: باور ندارم، از قرائن بر می آید فقر تو بیشتر باشد زیرا آن گاری دارد و تو نداری و بر فزونی اولاد باید تحقیق کرد.

پیرمرد گفت: آقا! آن گاری مال من و آن مرد همنوع من است. او گاری نداشت و هر شب گریه ی ک نش مرا آزار می داد چون فقرش از من بیشتر بود گاری خود را به او دادم تا بتواند خنده به ک نش هدیه دهد.

بارسنگین هیزم، با صدای خنده ی ک ن آن مرد، چون کاه بر من سبک می شود. آنچه به من فرمان می راند خنده ک ن است.



عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : آنچه به من فرمان می راند خنده ک ن است. - گاری ,خنده ,پیرمرد ,ک ن ,زاده ,اشراف ,اشراف زاده ,خنده ک ن ,گاری دارد ,راند خنده
آنچه به من فرمان می راند خنده ک ن است. گاری ,خنده ,پیرمرد ,ک ن ,زاده ,اشراف ,اشراف زاده ,خنده ک ن ,گاری دارد ,راند خنده
شعر طنز : محکمه الهی (خلیل جوادی)

شعر طنز : محکمه الهی (خلیل جوادی)


یه شب که من حس خسته بودم

همین جــوری چشامو بستـه بـودم

سیاهی چشــام یه لحظه سُـر خـورد

یــه دفعـه مثل مرده ها خوابم برد

تــو خواب دیدم م کــبری شده

محکـمــة الهــــی بــر پــــا شـــده

خـــدا نشستـه مــردم از مــرد و زن

ردیف ردیف مقــابلش واستــــادن

چرتکه گذاشتــه و حساب می کنـه

به بنده هاش عتاب خطاب می کنـه

میگه چـرا این همــه لج می کنیـد

راهتــونو بـی خـودی کج مـی کنیـد

آیــــه فرستـادم کــه آدم بشیـــد

بــا دلخوشـی کنــار هـم جـم بشید

دلای غــم گرفتــه رو شــ­­ــاد کنیــد

بـا فکــرتـون دنیــــا رو آبــاد کنیـد

عقــل دادم بـریـــد تــدبـّر کـنیــد

نـه اینکه جای عقلو کــاه پر کنیـد

مــن بهتون چقد مـــاشالاّ گفتــم

نیـــــــافریـده بــاریکــلاّ گفتـــم

من که هـواتونو همیشـه داشتـــم

حتی یه لحظــه گشنه تون نذاشتـم

امــــا شمـا بازی نکــرده باختیـــد

نشـستیـد و خــــدای جعلی ساختیـد

هـر کـدوم از شما خودش خدا شـــد

از مــــا و آیــه های مـا جـدا شــــد

یه جو زمین و این همه شلوغـــی؟

این همه دیــن و مذهب دروغـــی؟

حقیقتـاً شماهـــا خیـلی پستـیـن

خــر نبـاشیـن گـــاوو نمـی پرستین

از تـوی جـم یکــی بـُلن شد ایستاد

بُـلن بـُلن هــی صلـــــوات فرستـاد

از اون قیافه های حق به جانب

هم از خودی شاکی و هم اجانب

گف چــرا هیشکی روسری سرش نیست

پس چـرا هیشکی پیش همسرش نیست

چــرا زنـا ایـــن جـــوری بد لبــاسن

مــردای غیـــــرتــی کجــا پلاسـن؟

خــدا بهش گف بتمـرگ حرف نــزن

اینجا کـــه فرقی نـدارن مــــرد و زن

یــارو کِنِف شــد ولــی از رو نــرفت

حرف خـدا از گـوش اون تو نـرفـت

چ مـی چرخه نمی دونم چشــه

آهان می خواد یواشکی جیم بشــه

دید یـــه کمی سرش شلوغـــه خـدا

یواش یواش شـد از جماعت جـــدا

بــا شکمـی شبیـــه بشکــة نفت

یهو سرش رو پایین انـداخت و رفت

قــراولا چـــن تــا بهش ایس دادن

یــارو وا نستاد تـا جلوش واستـادن

فوری در آورد واسه شون چک کشید

گف ببرید وصول کنیـد خوش بشیـد

دلــــم بـــــرای حــوریـا لـک زده

دیـر بــرســم یکــی دیگـه تـک زده

اگــــر نرم حوریــــه دلگیر میشــــه

تو رو خــــدا بذار برم دیر میشـــــه

قراول حضــرت حــق دمش گــــرم

بـا رشـــوه ی خیلی کلـون نشد نـرم

گـــوشای یــارو رو گرف تو دستـش

کشون کشون برد و یه جایـی بستش

رشوه ی حاجــی رو ضمیمــه کــردن

تـوی جهنـم اونــو بیمــه کـــردن

حاجیــه داش بـُلن بُـلن غر مـــی زد

داش روی اعصـابـــــا تلنگر مــــی زد

خدا بهش گف دیگه بس کن حاجـی

یه خورده هم حبس نفس کــن حـاجـی

ایـن همــــه آدم رو معــطّل نکـن

بگیـر بشین این قــــده کل کل نکــن

یـــه عا لمه نامــه داریـم نخــونده

تـــــازه ، هنوز کُرات دیگــــه مـونده

نامــه ی تـو پر از کـــارای زشتـــــه

کی به تو گفتـه جات توی بهشتــــه ؟

بهش جـــــای آدمــای بـاحالـــــه

ولت کنـــــم بری بهش ؟ محالـــــه

یادتــــه کـه چقد ریا می کـــــردی

بنده هــای مـــــارو سیـا مـــی کردی

تا یـــه نفر دور و بــرت مـی دیــــدی

چقد ولا الضّــــا لّینـو مـی کشیـــدی

این همه که روضه و نوحــه خونـدی

یه لقمه نون دست ی رسـونـــدی؟

خیال می کردی ما حواسمــون نیس

نظم نظام هستی کشکـی کشکی س؟

هر کـــــاری کـردی بچــه هـا نوشتن

می خوای برو خـودت ببین تـــو زونکن

خلاصـــه ، وقتی یـارو فهمید اینـــه

بـــــازم دُرُس نمـی تونس بشینــــه

کاسه ی صبرش یه دفـه سر می رف

تـــا فرصـتی گیر می آورد در می رف

قیـامتـه اینجـــا عجـب جـــــاییــه

جــون شمــــا خیلـی تمـاشـــاییــه

از یــــه طرف کلــی کشیش آوردن

کشون کشون همـه رو پیش آوردن

گفتـم اینـــــارو کـــــه قطار

بیچـــــاره ها مگـــه چیکار کــردن؟

مأ موره گف میگم بهت مــن الان

مفسد فی الارض کــه میگن همین هان

گفت: اینـــــا بهش فروشی کـردن

بـــی پـدرا خــــــدارو جوشی کــردن

بنـــــام دین حس خــوردن اینها

کـــفر خـــــــدارو در آوردن اینهــــا

بد جــوری ژاندارکو اینـــا چزونـدن

زنــده تـوی آتیش اونـــو سوزوندن

روی زمین خـــ پیشــه کــردن

خون گالیلـــه رو تو شیشــه کــردن

اگــــه بهش بگی کُلاتــو صاف کن

بهت میگـــه بشین و اعتـراف کــن

همیشـــه در حــال نظاره بــــودن

شما بگـــــو اینا چی کــــاره بـودن؟

خیام اومد یه بطری ام تــو دستش

رفت و یه گوشــه یی گرف نشستش

حــــاجی بُـلن شد با صـدای محکم

گف : ایـن آقـــا بـاید بــره جهنـــم

خدا بهش گف تـــو دخـا لت نکــن

بــــه اهـل معرفت جسارت نکـــن

بگــــو چرا بـــه خون این هلاکـــی

این کـــه نه مدعی داره نـــه شاکـی

نــه گـرد و خاک کــرده و نـه هیاهـو

نــــه عربده کشیده و نـــه چاقــــو

نـــه مال این نــــه مال اونـو برده

فقط عـــرق خــــریده رفتـــه خورده

آدم خوبیـه هـــــــواشو داشتــــم

اینجا خــــودم براش گذاشتـم

یهــــو شنیــــدم ایس خبردار دادن

نشستـه ها بُــلن شـدن واستـــادن

حضرت اسرافیل از اونــــور اومد

رف روی چـــار پایــه و چــن تا صـــور زد

دیــــدم دارن تخت روون میــــارن

فرشتـــه هــــا رو دوششــون میـــارن

مونده بودم کــه این کیـــه خدایا

تـــو محشـر این کــارا چیـــــه خدایـــا

فِک می کنید داخل اون تخ کی بود

الان میگم ،یـه لحظه ، اسمش چی بـود؟

اون که تو دنیا مثل توپ صدا کـرد

همون کــــه این لامپــارو اختـرا کــــرد

همونکه کاراش عالی بود اون دیگه

بگید بــابــا ، تومــــاس ادیسون دیگـه

خــدا بهش گف دیگـــه پایین نیـا

یـــــه راس بـــــرو بهش پیش انبیـــا

وقت و تلف نکن تــوماس زود برو

بــه هـر وسیلــه ای اگـــــر بود بــــرو

از روی پل نری یـــه وخ مـی افتــی

مـیگــم هــــوایی ببرنـــد و مفتـــــی

باز حاجــی ت نتونس بشینـــه

گفت کـــه : مفهــــوم عد اینـــه؟

آخه ادیسون کــه مسلمون نبود

ایـن بـابـا اهل دیــن و ایمــــون نبــود

نــه روضه رفته بود نــه پـای منبر

نــه شمـر می دونس چیـه نــــه خـنجــر

یــه رکعت ام شب نخــونـده

با سیم میماش شب رو به صُب رسونده

حرفــای یارو کــه بـــه اینجا رسید

خـــدا یه آهـــی از تــــــه دل کشیـــد

حضرت حق خــودش رو جابجا کرد

یــــــه کم به این حاجی نیگا نیگا کـرد

از اون نگـاههـای عـاقل انـدر ـــــ

[ سفیه ] شــــــو بـاید بیــارم ایـن ور

با اینکه خیلی خیلی خستـه هم بود

خطاب بــــه بنده هاش دوبـاره فرمـــود

شمـــا عجب کلّـــه ایی هستید

بـــابــا عجب جـــــونـورایـی هستیـــد

شمر اگه بود آ ف هیتلــرم بود

خـنجــر اگـــــر بــود روو ِلــوِرم بـود

حیفه کــــه آدم خودشو پیر کنــه

و ســـوزنش فقط یــــه جـــا گیر کنــه

میگیـد تومـاس من مسلمـون نبـود

اهل نمــاز و دیـن و ایمــــون نبــــود

اولاً از کجا میگیــد ایـن حرفــــو ؟

در بیــــارید کـلّــة زیــــر بـــرفـــو

اون منــو بهتـر از شمـا شنـاختـه

دلیلشـم این چیزایــی کــــه ساختـــه

درسـتـــه گفتـه ام عبـادت کنیــد

نگفتــــــه ام به خلـق خدمت کنیـد؟

تومـاس نه بُم ساخته نه جنگ کرده

دنیـــارو هم کلـّـــی قشنگ کــــــرده

من یـــه چراغ کــه بیشتـر نداشتـم

اونم تـــو آسمونـا کــــار گذاشتـــم

توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد

نمیدونید چقــــد کمک به مــن کـرد

تو دنیـا هیچـکی بـی چـراغ نبوده

یا اگـرم بـوده ، تــــو بــاغ نبــوده

خــدا بـرای حاجـــــی آتش افــروخت

دروغ چرا یـــه کم براش دلــم سوخت

طفلی تــو باورش چــــه قصرا ساخته

اما بـــه اینجا کـــــه رسیده باختــــه

یکی میاد یــــه هاله ایی بــاهاشـــه

چقـــد بهش میـــاد فرشتـــه باشـــه

اومد رسید و دست گذاش رو دوشــم

دهـــانشـــــو آوُرد کنــــار گـوشـــم

گف:تو کــه کلّه ات پرِ قورمـه سبزیست

وقتی نمــی فهمی، بپرســی بــد نیست

اونکـــه نشستـه یک مقــام والاست

متــرجمـــه ، رفیق حق تعالـــی ست

خـودِ خــــدا نیست ، نمـاینده شـــــه

مــــورد اعتماده شـــه بنــده شـــــه

خــــدای لم یلد کــــه دیدنــی نیس

صــــداش با این گوشـا شنیدنی نیس

شمــــا زمینیـــا همــش همینیـــد

اونــــورِ میـــزی رو خـــــدا مـی بینیـد

همینجوری می خواس بلن شه نم نم

گف : کـــه پاشو، بـاید بــری جهنــــم

وقتـی دیـدم منم گــــرفتار شــــدم

داد کشیــدم یــــه دفعـه بیدار شدم


عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : شعر طنز : محکمه الهی (خلیل جوادی) - کــه ,یـــه ,ایـن ,کنیـد ,تـــو ,کـــه ,بـــه اینجا ,کشون کشون ,خلیل جوادی ,الهی خلیل ,محکمه الهی
شعر طنز : محکمه الهی (خلیل جوادی) کــه ,یـــه ,ایـن ,کنیـد ,تـــو ,کـــه ,بـــه اینجا ,کشون کشون ,خلیل جوادی ,الهی خلیل ,محکمه الهی
آنچه امروز در تا ی گذشت.....
آقای راننده و مسافر کنارش مشغول تحلیل اوضاع اقتصادی مملکت بودند و ک داهای ریاست جمهوری رو نقد می د
نزدیک پارک تا ی ایستاد و یه آقا و خانوم جوان سوار تا ی شدند
نشستن کنار من شروع د حرفهای عاشقانه زدن
پسره دستشو انداخته دور گردنش
چه نازی میکرد دختره
و چه نازی می ید پسره
انگار نه انگار که بجز اونا سه نفر دیگه هم تو تا ی نشستن
تا بحث تلگرام پیش اومد و..
پسره: بده تلگرام تو چک کنم ببینم با کیا چت میکنی؟
دختره: وا این چه حرفیه
پسره: بده دیگه
دختره: مگه من عشق تو نیستم؟ گیر نده دیگه
پسره: چرا هستی ولی من باس بدونم (با لحن خیلی جدی)
دختره: باوشه چه غیرتی هم شده عشق من
پسره شروع کرد تو تلگرامش گشتن
که یهو گوشی دختره زنگ خورد
پسره گفت بیا جواب بده شوهرته
برق سه فاز منو گرفت....
تو ذهنم پر سوال اگه اونی که زنگ زد شوهرشه؟ پس این کیه که همدیگرو عشقم و عزیزم صدا میزنن؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

به شوهرش میگفت من کجا بیام زن بار دار حال مهمونی ندارم اصلا گیر نده دیگه من نمیام خ ظ...
پسره گفت اوووو قدم نو رسیده مبارک
معلومه شوهر هاتی داریا (با یه شیطنت خاصی اینو گفت)
زنه:چطور؟
پسره: همین که زود بچه دار شدین منظورمه
خانومه خیلی آروم گفت ولی من چون با دقت داشتم گوش می شنیدم
گفت فکر کنم مال توعه........
آب دهنم خشک شد وقتی اینارو شنیدم
پسره دستشو از دور گردنش گرفت یه خورده خودشو جم و جور کرد
احساس کرده وجودش پر استرس شده
و سکوت بین اونا تا جایی که من پیاده شدم حاکم شده بود



عنوان وبلاگ : پریان
منبع :
برچسب ها : آنچه امروز در تا ی گذشت..... - پسره ,دختره ,تا ی ,پسره دستشو
آنچه امروز در تا ی گذشت..... پسره ,دختره ,تا ی ,پسره دستشو
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است یاسمین فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © Yasamin 2016-2017