یه اتفاقی افتاده؛ شاید بین من و دست هام، شاید بین دست هام و چیزهایی که به دست می گیرند، شاید هم بین من و چیزهایی که می نویسم. هر چیزی که هست، نیرو و راحتی خیالم رو وقت نوشتن گرفته. که دستم وقت نوشتن هر حرف و کلمه می لرزه و جوهر رو روی کاغذ پخش می کنه و نگاه من رو مبهوت چیزی می کنه که دوستش ندارم. کشیده ها و دایره هایی که - اونجایی که نباید - می شکنند و از شکل می افتند. و الف هایی که همگی خمیده و نااستوارند.

همطا می گفت بدون اعتماد به نفس می نویسی. ولی خودم این رو حس نمی کنم. حس می کنم مشکلم به خاطر نداشتن اون اعتماد قبلی به کلمه هاست. از ج ای که بین من و کلمه ها افتاده و دست هایی که عادت به نوشتنِ مدام رو فراموش د. شاید قبلا دست هام به چیزهایی که می نوشتند ایمان داشتند و برای همین نمی لرزیدند و خطم حتی اگر نه خوب و ماهرانه، ولی محکم و پر باور بود.

شاید هم فقط دارم چرت و پرت های توجیهی شاعرانه سر هم می کنم.

یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود

وز لب ساقی م در مذاق افتاده بود

از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب

رجعتی می خواستم لیکن طلاق افتاده بود

حافظ جان ما