پشت سر هم کتاب می خوانم که ذهنم خالی شود از چیزهایی که دیدم . پشت سر هم کتاب می خوانم. اما کتاب هه هم بی ر حمند.بی رحم و بی انصاف .

*

توی مطب منتظر نشسته ام. می دانستم کمِ کم دوساعت باید منتظر باشم. کتابِ یکی از هنرجوهای کارگاه داستان نویسی را با خودم برده بودم که بخوانم. رسید به جایی که پدر قصه، ناگهان و ناغافل از دنیا رفت. تشریح صحنه های دیدن تن بی جانش و مناسک تدفین و ...

خودم را دیدم. ویران نشسته پای تختش . آوار نشسته لبه ی سکوی سیمانی ردیف 97 . سرم ، دلم، روحم...

*

توی مطب نشستم منتظر . می دانستم کمِ کم یک ساعت باید منتظر بنشینم. مجموعه داستانی که توی نمایشگاه با پیشنهاد نویسنده ی کتاب گرفته بودم، همراهم بود. اولین داستان در مورد مامانی بود که دیگر نبود. یا شاید خودش بود و بچه اش نبود. سوز داشت. گداز داشت . غصه داشت . کتاب را بستم. نه... الان وقتش نبود. هنوز وقتش نبود که بخواهم ماتم خوانی کنم.

*

از کتابخانه کت امانت گرفتم که از نشر محبوب و مورد اعتمادم است. صفحه ی اول تدفین یا ختم پدر است . دختر نشسته به مرور  پدر . طوری که روی تخت پیدایش کرده. ای خدا... این همه تخت از کجا می آید پیش چشمم؟ چطور قطر آن حیاط کوچک را فراموش کنم؟ چطور چشم های آبی را فراموش کنم؟ چطور ... چطور...چطور؟

دوست ندارم در موردش حرف بزنم. آنقدر برای همه تعریفش کرده ام که تمامش را از برم. چطور فراموش شان کنم؟

*

از گریه نمی ترسم. از سنگین شدن ام نمی ترسم. از سکته نمی ترسم. از ...

از یادآوری چیزهایی که دیدم می ترسم. چطور دیدم و نمردم؟ چطور تاب آوردم؟

شماها... چطور تاب آورده اید؟ چطور بلد شدید تاب آوردن را؟

تو که غصه می دهی، صبر را هم همینطوری یلخی ببخش خب!

*

بافتنی ببافم که دستم مشغول باشد؟ آره قصدش را کرده ام. می خواهم یک پتوی بزرگ ببافم که حالاحالاها تمام نشود. حالاحالاها تمام نمی شود این غصه . دستهام ..لعنت بهشان که یاری نمی دهند. پاهام چقدر درد می کنند این چند وقته . از کی؟ از همان روزهای داغ و گرم مرداد. از همان روزهای سیاه.

*

اهل تلفن نیستم. گفتگوی دراز تلفنی بدترین چیزی ست که بشود بهش فکر کرد. از تلفن بدم می آید. خیلی بدم می آید. دوست ندارم هیچ تلفنی را جواب بدهم. پشت هیچ تلفنی خبر خوبی نیست.

*

چندتا ستاره بزنم و چندتا بند بنویسم که اشکها تمام شوند؟

*

اسمش افسردگی ست...؟

نه...

اسمش مردگی ست!