سکوت عجیبی در خانه حاکم است. برق رفته و نور, رنگ پاییزی کاملی دارد. خنک است. ژاکت زرشکی پوشیده ام و خوردن بشقاب سبزیجات پخته گرم با چنگال و کمی سالاد، ح بخصوص کلاسیکی به صورتم داده؛ احساس می کنم توی ی با رنگهای روشن و گرم و ماتم. «من پیش از تو» می خوانم. این روزها اینقدر زیاد و پیوسته کتاب می خوانم که احساس می کنم چیزی از هیچ کدامشان در خاطرم نمی ماند. وقتی زمان متوقف است و تو در یک نور ملایم با بشقاب سیب زمینی و هویج و نخود فرنگی ات تنهایی, و فرصت داری برگ ریحان ها را, پیش از بردن در دهان، زیر انگشتانت مزه کنی، بهتر می فهمی مقاله مصطفی مهرآیین در کرگدن عجب حرف حس بود: «آنقدر گرفتار تجربه موقعیت های متفاوتیم که قادر به پیوند گرفتن با هیچ کدام از آنها نیستیم».

ب اتفاق مایوس کننده کوچک اما غیر قابل درکی افتاد که یکباره از درون خالی ام کرد؛ یک برخورد غریب و نابجا از تو. خوشحالم که سکوت و فرصت عذرخواهی ات را که از همان ب شروع شد و تا امروز صبح هم ادامه داشت، از خودم نگرفتم. واکنش های سریع ما گاهی جای شاکی و متهم را عوض می کند. ترجیح دادم در سکوت سر جای خودم بنشینم؛ هرچند بخاطر حال مایوسم، خواب غم انگیزی هم دیدم...

خلاصه که

از خاک روزی سر کند آن بیخ شاخ تر کند

شاخی دو سه گر خشک شد باقیش آبستان شود*

بله

.


*شمس