تویی پایانِ ویرانی...

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ تویی پایانِ ویرانی... خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان تویی پایانِ ویرانی... برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

واقعا چرا این تموم نمی شه؟!!! (موقت)

دارم طوری حساب می کنم که کم تر از میزان استفاده ی من بوده حتی، با این حال هم هرطوری که نگاه می کنم بیشتر از ۳۰ ساعت می شه! از ۲۲ مهر که هدفونم رو هدیه گرفتم، به طور متوسط، روزی ۴ ساعت دارم ازش استفاده می کنم، حتی اغلب روزها بیش از ۴ ساعت، اما در عین ناباوری، قدرت خدا، تا به امروز، تجربه ی شارژ ش قسمتم نشده!

دقیقا یک هفته بعد از اولین استفاده م یعنی از ۲۹ مهر، هر روز که روشنش می کنم، می گم امروز دیگه تموم می شی! ولی دریغ از کوچکترین بوق یا نشانه ای مربوط به لوباتری گری!

دمش پر حرارت جداً!

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : واقعا چرا این تموم نمی شه؟!!! (موقت)
واقعا چرا این تموم نمی شه؟!!! (موقت)
گفتند سرِ سجده کجا رفته حواسَت؟ شه ی سیال من ای دوست، کجا نیست؟!*

گاهی، در اشیای اطرافم، در ترک های دیوار، در طرح و نقوش روی قالی، در سایه های روی ک نت ها، در چین و شکن لباس های آویخته از رخت آویز، در بافت طرح چوبی مواج کمددیواری ها، در هرچیزی که بشود، برای خودم دوست پیدا می کنم و این دوست های بامزه ام را خیلی دوست دارم! درست مثل دوست های مورچه ای دوران کودکی ام!

خدا خودش مرا ببخشد، امروز هم درحال هم صحبتی با خودش بودم که ناگهان، دو دوست پیدا ؛ دو دوست متحیر!!! اگر خیال کردید که آنقدر در تخیل به سر می برم که ازشان درمورد تحیرشان بپرسم، باید بگویم که اینطور نیست، اما خب آنقدر در تخیل به سر می برم که آن ها را به عنوان دوستانی که برای شنیدن از تجربه های این روزهای من اینجا هستند، ببینم و البته آنقدر در تخیل به سر می برم که بعد از فراغت از تخلیه حرف هایم، کمی باهم موسیقی گوش دهیم و کمی برایشان بنوازم و بعد هم باهم ببینیم و چای بنوشیم!!!
نمی دانم! شاید هم این چهره های متحیر با آن دهان باز و چشم های از حدقه درآمده، علتش حواس پرتی ها و خیالبافی های عجیب من بوده باشد!


*عنوان از سعید طلایی

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : گفتند سرِ سجده کجا رفته حواسَت؟ شه ی سیال من ای دوست، کجا نیست؟!* - دوست ,می برم ,آنقدر ,تخیل ,دوست پیدا
گفتند سرِ سجده کجا رفته حواسَت؟ شه ی سیال من ای دوست، کجا نیست؟!* دوست ,می برم ,آنقدر ,تخیل ,دوست پیدا
شماره ۲۲۷

هر وقت می خواهم سبزی پاک کنم، سبزی ها را سر و ته جلویم می گذارد. البته به نظر من سر و ته است، از نظر او درستش این است. اصلا سر و ته بیشتر چیزها، از نظر من متفاوت است؛ مثلا آن مکان از بادمجان که از نظر من سر است، از نظر دیگران دم است؛ البته همانطور که گفتم این موضوع فقط شامل بادمجان نمی شود، الان که در حین نوشتن این متن فکر می کنم، می توانم بگویم این موضوع، در مورد تمام میوه ها، مرکبات، سبزی جات، صیفی جات و خیلی جات های دیگر که شاید الان حضور ذهن نداشته باشم، صدق می کند.

می گوید باید برگ های سبزی ها به سمت خودت باشد و ساقه هایش به سمت دیگر، می پرسم چرا؟ می گوید قانونش است! کاری که دلم می خواهد انجام می دهم، می پرسد چرا؟ می گویم به نظر من سبزی ها باید مثل دسته گل جلوی آدم قرار بگیرند. می گوید تو روش سبزی پاک را بلد نیستی.
خودآگاه من می داند که وقتی مثل دسته گل نیستند، آ های کار، سبزی ها، ش ه و اعصاب دکن نمی شوند، منطقی است؛ ناخودآگاه او هم این را می داند. اما من همچنان دلم می خواهد وقتی که پاکشان می کنم، مثل یک دسته گل در مقابلم باشند و او هم دلش می خواهد روش منطقی را دنبال کند.

به کلم قرمز، ریحان قرمز و پیاز قرمز می گویم کلم بنفش، ریحان بنفش و پیاز بنفش، خب چون قرمز نیستند، بنفش اند. حالا شاید خیال کنید من خیلی رنگ ها برایم مهم هستند که حتماً درست گفته شوند، ولی تقریبا اشتباه خیال کرده اید، حالا شاید هم خیال نکرده اید، اما من برای همان یک درصد احتمال که ممکن است خیال کرده باشید، وظیفه ی خودم می دانم که روشنگری کنم: من اغلب نام رنگ ها را با همان اسامی لاتینی که در مبانی رنگ یاد گرفتم بلدم و چون جالب نیست که همه جا از این دانش خفنم استفاده کنم، غالباً استفاده نمی کنم. در نام فارسی رنگ ها، در حد کم رنگ و پررنگ و یواش و جیغ آگاهی دارم و شاید تنها طیف آبی رنگ هاست که کمی متعصبانه تر، نام های درستشان را می دانم، تازه شاید!

می گوید باید در مدت زمان ۲۰ ثانیه یک فیگور را بکشم؛ ومی نمی بینم. من از زمانی که ابزار اثر گذار را در دستم می گیرم، ۴۰ ثانیه طول می کشد که لود شوم، اگر نتوانم بکشم، این معنی را می دهد که طراح خوبی نیستم، خب شاید من طراح خوبی نباشم، اما این دلیل درست نیست، در این جا من فقط طراح سریعی نیستم.

می گوید باید همیشه قلم موهای بزرگ را مثل بیل در دست بگیرم، قانونش است، اما ومی نمی بینم که این قانون را رعایت کنم، دلم می خواهد هر وقت حسم به من گفت، آن را مثل بیل به دست بگیرم، نه همیشه.

خانه مان این سمت خیابان است، ایستگاه اتوبوس هم در راستای همین سمت خیابان است، می گوید آدم عاقل راه راست را می گیرد و به سمت مقصد می رود، احتمالا آدم عاقلی نیستم، چون گاهی که دلم می خواهد، به سمت دیگر خیابان می روم، می پرسد چرا؟ می گویم چون خانه مان این سمت خیابان است، نباید درخت های آن سمت خیابان را ببینم؟ نباید از مسیر آن سمت خیابان هم تصویری در ذهن داشته باشم؟

برای رفتن به مراسم سالگرد عمویم کفش کتانی می پوشم، می گوید آدم با کفش کتانی نمی رود مراسم عمویش! می گویم چرا؟ می گوید قانونش است. می گویم دلم می خواهد گاهی بی قانونی کنم. با حرص می گوید: هر غلطی دلت می خواهد !

حالا هم سال هاست که یا پنهانی غلط می کنم یا بابت غلط هایی که می کنم در حال روشنگری هستم و یا برای این که لجباز و عجیب و قانون شکن دیده نشوم، خیلی از غلط های دلخواهم را نمی کنم!

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : شماره ۲۲۷ - می گوید ,شاید ,می خواهد ,است، ,خیابان ,می گویم ,می گوید باید ,خیابان است، , ومی نمی بینم ,طراح خوبی ,حالا شاید ,چرا؟ می گوید قانونش
شماره ۲۲۷ می گوید ,شاید ,می خواهد ,است، ,خیابان ,می گویم ,می گوید باید ,خیابان است، , ومی نمی بینم ,طراح خوبی ,حالا شاید ,چرا؟ می گوید قانونش
آبی ها

در این پست از طیف رنگ های آبی گفتم و دوستان درخواست د که درمورد نام آبی ها توضیح دهم .


این تصویر نام آبی هایی ست که من تا کنون می شناسم و با آن ها کار !
قول نمی دهم و ادعایی هم ندارم که آبی دیگری کشف نشود اما تا جایی که از ترکیب رنگ ها سر درمی آورم، به احتمال ۹۹ درصد، فعلا همین آبی ها وجود دارند که ساختنی نیستند و اگر آبی دیگری به جز این ها پیدا شد به احتمال قریب به یقین، بر اساس ترکیب شدن با دیگر رنگ ها به وجود آمده است، هرچند نام های مختلفی ممکن است داشته باشند.

پاورقی شماره ۱:
سبز وردین از اسمش مشخص است که سبز است و نباید در گروه آبی ها قرار بگیرد، این همان سبزی است که بیشتر به نام کله غازی می شناسیم، در این دسته بندی قرارش دادم، زیرا افراد زیادی اشتباهاً به آن آبی کله غازی می گویند! قرار دادم تا توضیح دهم که وردین، آبی نیست! یکی از انواع سبز هاست که هنگام ساختن آن ممکن است درصد آبی اش در ترکیب بیشتر باشد و این موضوع سبب شود که توناژ آبی اش غالب تر به نظر برسد، اما جوهره اش در گروه سبز ها جای می گیرد، پس وردین یا همان کله غازی، سبز است، نه آبی!
همان طور که ممکن است توناژ سبز در آبی فیروزه ای غالب تر باشد اما فیروزه ای هیچوقت سبز فیروزه ای نیست!

پاورقی شماره ۲:
آبی فتالو و اولترامارین بسیار شبیه به هم هستند و امکان مشتبه شدنشان وجود دارد. بسیار دیده ام این اتفاق را، برای مثال خودِ من در دوران جاهلیتِ رنگی، اولترامارین را آبی کاربنی صدا می و یا در پروژه ای که مشغول به کار بودم بخش هایی از طراحی اسلیمی باید لاجوردی رنگ می شد و رنگ تهیه شده توسط کارفرما آبی فتالو بود! در حالی که این آبی فتالوست که آبی کاربنی ست و آبی اولترامارین در واقع آبی لاجوردی ست.


پی نوشت :
این رنگ ها بر اساس رنگ شناسی جهانی نام گذاری شدند اما این رنگ شناسی تنها نوع رنگ شناسی نیست، این نوع در رشته ی ما بیشتر باب است، اما شاید در رشته های گرافیک کامپیوتری با نام های دیگری که در نرم افزارها کاربرد دارند باب باشد یا برای مثال دوستی دارم که رشته اش هنر ی ست و تمام رنگ شناسی در رشته ی او، دنیایی کاملا جدا با این نوع رنگ شناسی دارد، او آبی لاجوردی را به نام اولترامارین نمی شناخت، آن را به نام پرشین بلو می شناخت!

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : آبی ها - رنگ شناسی ,آبی ها ,اولترامارین ,فیروزه ای ,است، ,ترکیب ,برای مثال ,پاورقی شماره
آبی ها رنگ شناسی ,آبی ها ,اولترامارین ,فیروزه ای ,است، ,ترکیب ,برای مثال ,پاورقی شماره
آنِ منی کجا روی، بی تو به سر نمی شود...*

هندزفری ام، همراه ترین چیزی ست که از دوران بعد از کودکی ام همراهی اش را به خاطر می آورم. در تمام روزهای گذشته ام، تمام لحظات غم و شادی و تنهایی که گذراندم، فقط او بوده است که همیشه کنارم حضور داشته (اگر گوشی تلفن همراه را استثنا بگیریم). هرچند در تمام این سال ها یک هندزفری ثابت نبوده و چندبار تعویض شده است. اولینش یک چیزی بود با یک مارک ناشناس که به عنوان اشانتیون نمی دانم روی کدام وسیله داده بودند به عضوی از خانواده و او هم حاتم طایی بود و بخشیدش به ما! تنها چهار روز عمر کرد و خب علت اشانتیونگی(!)اش هم مشخص شد! درست است که عمرش کم بود اما علی ای حال در توان خودش خدمت کرد! بعدی، هندزفری گوشی قدیمی یکی از اعضای خانواده بود که نرم آلو(!)های سر گوشی هایش پوسید و ریزریز شد و نابود گشت و بدیهی ست که گوش هایم را آزار می داد و آن را کنار گذاشتم. پس از آن «هندزفری گوشی قدیمی هر در خانواده، باید به من می رسید» این گزاره، به صورت یک سنت درآمد و آنقدر این سنت در من عمیق شد که حتی به شکل یک سنت شخصی برای خودم، درآمد! همچنان نیز، وقتی گوشی جدید می م، از هندزفری گوشی قبلی ام برای آن استفاده می کنم!
یک بار برای اینکه کمی سنت شکنی کرده باشم، یک هندزفری فِیکِ آیفون یدم و وقتی سر کار می رفتم، یک گوشی اش در رنگ اکریلیک غرق شد، البته من نجاتش دادم، اما خب صدای خواننده در گوشی مذکور، مثل زمانی که در می خواند، پخش می شد. چون غالباً بی کلام گوش می دهم، گفتم باکی نیست، اما راستش باکی بود، چون òlafur arnalds هم موسیقی اش در گوشی از رنگ نجات یافته، به شکلی پخش می شد که تو گویی او هم در این موسیقی را ساخته است!
خلاصه که آن را هم کنار گذاشتم و مجدداً به همان هندزفری گوشی قدیمی بازگشتم. با آن خوش بودم تا همین امروز که تصادفاً، سیمش به دستگیره ی در گیر کرد و...
حالا من بی هندزفری گشته ام...
حسی که هم اکنون دارم، شبیه به درد بی یاری می ماند...

خنده دار است یحتمل، اما حقیقتاً غمگین شدم از این که هندزفری ام نابود شد و از این که تصمیم گرفتم یک هدفون بی سیم ب م که دیگر نه در رنگ غرق شود و نه سیمی داشته باشد که به جایی گیر کند، اما متوجه شدم، که چقدر هدفون ها گرانند و چه غم انگیز است برایم بی هدفونی... غم انگیزتر از بی ساعتی حتی!


+مونس و غمگسار من، بی تو به سر نمی شود...

*مولانا

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : آنِ منی کجا روی، بی تو به سر نمی شود...* - گوشی ,هندزفری ,قدیمی ,تمام ,هندزفری گوشی ,گوشی قدیمی ,کنار گذاشتم
آنِ منی کجا روی، بی تو به سر نمی شود...* گوشی ,هندزفری ,قدیمی ,تمام ,هندزفری گوشی ,گوشی قدیمی ,کنار گذاشتم
شماره ۲۳۴

مطمئن نیستم که دوست خوب، وماً همانی باشد که هر روز می بینی اش،

مطمئن نیستم که دوست خوب وماً اویی باشد که هر روز با او حرف می زنی،

مطمئن نیستم دوست خوب، وماً ی باشد که از همه چیز روزگارت باخبر است.
اما از یک چیز اطمینان دارم، این که در همان جایی که درحال فکر و تلاش برای چیزی هستی، در همان جایی که فکرش را هم نمی کنی ی تو را یادش باشد، در همان جایی که انتظارش را نداری، این تنها دوست خوب است که دستت را می گیرد، بی آن که منتی بر سرت باشد.

این که تعداد قابل توجهی دوست خوب داشته باشی، در این دنیای پر کینه، بسیار شگفت انگیز است و البته زیبا!

و من فکر می کنم اکنون، در اوج شگفتی و زیبایی هستم!

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : شماره ۲۳۴ - دوست ,همان جایی , وماً ,مطمئن ,نیستم ,مطمئن نیستم ,خوب، وماً ,دوست خوب،
شماره ۲۳۴ دوست ,همان جایی , وماً ,مطمئن ,نیستم ,مطمئن نیستم ,خوب، وماً ,دوست خوب،
دیالوگ

م : چرا یک بار هم که شده پیاده نمی شی؟ چرا؟!

1900: چرا! چرا! چرا! آدم های خشکی زمان زیادی برای این چراها تلف می کنن. زمستون که می آد، اون ها منتظر تابستونن و تابستون که می شه، در وحشت رسیدن زمستون به سر می برن، برای همینه که هیچ وقت از سفر خسته نمی شن، اون ها دنبال جای دیگه ای می گردن تا همیشه تابستون باشه...


the legend of 1900

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : دیالوگ
دیالوگ
شماره ۲۲۶

در دوران بازی های کف کوچه مان، یک همبازی لاغر و کم زور و غالبا مورد ظلم واقع شده ای داشتیم. یادم می آید که برای مدت کوتاهی یک همبازی جدید به مان اضافه شده بود که از همبازی شماره یک، لاغرتر و ریزجثه تر و کم زور تر بود، این همبازی جدید فقط برای چند هفته به خانه مادربزرگش آمده بود، برای همین نتوانستیم خیلی چیزی ازش بدانیم؛ برای بچه ها معمولا همین که تعداد افراد زیاد شود و بازی خوش بگذرد کافی است.
همبازی شماره یک خیلی خوشحال بود از اضافه شدن این همبازی جدید، چون به هرحال برای مدتی از مرکز توجه ظلم واقع شدن رهایی یافته بود.
یک بار در وسطی بازی کف کوچه، همبازی شماره یک در تیم زننده بود و همبازی شماره دو در تیم خورنده! توپمان از این توپ های راه راه بنفش و سفید بود که ایه شده بود. همبازی شماره یک، توپ را به سمت همبازی شماره دو پرتاب کرد؛ نه چندان محکم و شدتی، چون محکم و شدتی بودن با زور همبازی شماره یک اصلا نمی خواند، اما همان ضربه ی ملایم توپ، همبازی شماره دو را نقش بر زمین کرد؛ همبازی شماره یک، تعجب کرد، ترسید، غمگین شد، گریه کرد، خودش را به نقش بر زمین شده ی همبازی شماره دو رساند و با زاری و ندامت از او عذرخواهی می کرد که او را با توپ زده است، همبازی شماره دو درحال بلند خودش از زمین بود و ماساژ دادن بخش های مختلف بدنش که با زمین برخورد کرده بود و در همان حال سعی می کرد که بگوید دردش نیامده و اشکالی ندارد. بعد از این اتفاق، یادم هست که تا رفتن همبازی شماره دو، همبازی شماره یک و دو دیگر همدیگر را ندیدند. همبازی شماره یک از ضربه ی ناخواسته ای که به دوستش زده بود غمگین و خج زده بود، احساس گناه و شرم می کرد و خدا می داند بابت آن ضربه چقدر خودش را سرزنش کرده بوده است!
امروز جمعی بچه را کف کوچه در حال بازی دیدم، یاد خاطراتم افتادم، یاد لحظه های حتی شاید کوتاه که یادم می برد دردهای دنیای آدم بزرگی را! غالباً از دیدن بازی بچه ها خوشم می آید، برای همین یک لبخند روی لبم نشست و به شان نگاه : یک بچه ی کوچک را کنار ج نشانده بودند و سرش را خم کرده بودند لبه ج ، بچه ای قلدر چوب نازک و بلندی در دست گرفته بود و چند بچه ی کوچکتر دور و برش را گرفته بودند و آن ها نیز هر کدام چوب بلند و نازکی در دست داشتند و چوب هایشان را بالا می بردند، دیدم که بچه ی قلدر چوبش را به گردن بچه ی لب ج می کشد و خیلی دهشتناک فریاد می زند: «الله اکبر» و بچه های دور و برش، پشت سر او فریاد می زنند: «الله اکبر»
لبخندم روی لبم ماسید، از بچه ها ترسیدم، از دنیایی که دارد شکل می گیرد ترسیدم، از تمام بازی ها ترسیدم، من با تمام وجود ترسیدم از این بچه هایی که بازی کودکی شان بازی است !
من با تمام وجود ترسیدم از ک نی که در خیالشان اند و سر می بُرند! سر دوستان شان را! از دنیایی که قرار است دست این بچه ها بیفتد...
چشمم را بستم و درست شبیه آنه شرلی و جودی ابوت که گریه می د و به سمت خانه شان می دویدند، گریستم و دویدم.
در راه به این فکر که چقدر دلم می خواهد همبازی شماره یک و دو را برای مدت مدیدی بغل کنم و در آغوششان زار بزنم از این جهان...

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : شماره ۲۲۶ - همبازی ,شماره ,بچه ی ,زمین ,بچه ها ,کرده ,همبازی شماره ,وجود ترسیدم ,تمام وجود ,برای همین ,همبازی جدید
شماره ۲۲۶ همبازی ,شماره ,بچه ی ,زمین ,بچه ها ,کرده ,همبازی شماره ,وجود ترسیدم ,تمام وجود ,برای همین ,همبازی جدید
شماره ۲۲۸

سه سال قبل، یک متن کوتاه را در یادداشت هایم پیش نویس که بعداً ویرایشش کنم، زیباترش کنم، دستی به سر و رویش بکشم و پس از آن، به قول شاهین مونگ، شاره اش کنم! نمی دانم چه طور شد که فراموش دوباره سراغش بروم، اما هرچه شد، نتیجه این بود که آن متن، همان جا در یادداشت ها باقی ماند. مدتی بعد هم که گوشی ام تعویض شد و در نتیجه، آن متن به فراموشیِ تمام س شد.
چند روز قبل، بعد از مدت مدیدی، برای پیدا یک فایل پی دی اف، سراغ گوشی قدیمی ام رفتم و به سرم زد حالا که تا اینجا آمده ام کمی هم در سایر دالون هایش بچرخم، به منظور خاطره بازی مثلاً! در همین گشت زنی ها بود که متن فوق الذکر را یافتم. اولین ع العملی که پس از بازخوانی متن، از خودم به خودم نشان دادم، این بود که: چقدر عالی که این متن را هیچوقت منتشر ن ! بعدتر با خودم فکر : شاید حالا بشود دستی به سر و رویش بکشم و دوباره نویسی اش کنم. چندبار خواندم و مرور و تلاش بهترش کنم، اما راستش تلاش هایم، موفقیت آمیز نبود!
عمیق تر که نگاهش ، متوجه چیزی شدم؛
«من ذات آن متن را دیگر قبول نداشتم.»
گذشته ی خودم را شخم زدم و مرور ، حماقت هایم را، خُنُکی هایم را، افکارم را، گیردادن های مضحکم به بعضی چیز ها را و از همه مهم تر، تاییدیه هایم نسبت به بعضی آدم ها را. حالا دیگر خیلی هایشان عوض شده بودند! حالا دیگر خیلی هایشان را قبول نداشتم.
به این فکر که چطور ممکن است منِ سه سال قبل خودم را نپسندم، اما در عوض بعضی از دوستان چندین ساله ام را هنوز مثل همان سه سال قبل و حتی خیلی قبل تر از آن، دوست داشته باشم و هنوز هم باهم، حرفی برای گفتن داشته باشیم؟!
خیلی فکر ، حتی باعث شد گذشته ی آن ها را هم شخم بزنم و مرور کنم!
دلیلی که به آن رسیدم، این بود:

آن ها نیز منِ چند سال قبل خودشان را نمی پسندیدند.

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : شماره ۲۲۸ - حالا , ، ,مرور ,کنم، ,دیگر خیلی هایشان ,حالا دیگر ,قبول نداشتم ,رویش بکشم
شماره ۲۲۸ حالا , ، ,مرور ,کنم، ,دیگر خیلی هایشان ,حالا دیگر ,قبول نداشتم ,رویش بکشم
متصدی داروخانه چرا نمی فهمد؟!

تصور این که داروهایش نباشد، وحشتناک است؛ بدون قرص هایش، تشنج می کند، بیشتر از بیست سال است که با قرص ها س است، که نسبی، آرام است...

او بدون دارو دوام نمی آورد...

قرص مورد نیازش سرماخوردگی نیست، که به جای آن، آبلیمو و عسل و آویشن بخورد!

می فهمید چه می گویم؟!

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : متصدی داروخانه چرا نمی فهمد؟!
متصدی داروخانه چرا نمی فهمد؟!
شفیعی کدکنی می گه:
کمترین تحریری از یک آرزو این است:
آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی

در قناری ها نگه کن، در قفس،

تا نیک دری

کز چه در آن تنگناشان باز، شادی های شیرین است!


کمترین تصویری از یک زندگانی
آب،
نان،
آواز،
ور فزون تر خواهی از آن، گاهگه پرواز
ور فزون تر خواهی از آن، شادی آغاز
ور فزون تر، باز هم خواهی، بگویم باز؟!


آنچنان بر ما به نان و آب، اینجا تنگ سالی شد،
که ی در فکر آوازی نخواهد بود،
وقتی آوازی نباشد،

شوق پروازی نخواهد بود...



پ.ن: در حال مرور دفتر ذخیره شعری دوران نوجوانی...

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : شفیعی کدکنی می گه: - آوازی ,فزون تر خواهی
شفیعی کدکنی می گه: آوازی ,فزون تر خواهی
شماره ۲۲۶

در دوران بازی های کف کوچه مان، یک همبازی لاغر و کم زور و غالبا مورد ظلم واقع شده ای داشتیم. یادم می آید که برای مدت کوتاهی یک همبازی جدید به مان اضافه شده بود که از همبازی شماره یک، لاغرتر و ریزجثه تر و کم زور تر بود، این همبازی جدید فقط برای چند هفته به خانه مادربزرگش آمده بود، برای همین نتوانستیم خیلی چیزی ازش بدانیم؛ برای بچه ها معمولا همین که تعداد افراد زیاد شود و بازی خوش بگذرد کافی است.
همبازی شماره یک خیلی خوشحال بود از اضافه شدن این همبازی جدید، چون به هرحال برای مدتی از مرکز توجه ظلم واقع شدن رهایی یافته بود.
یک بار در وسطی بازی کف کوچه، همبازی شماره یک در تیم زننده بود و همبازی شماره دو در تیم خورنده! توپمان از این توپ های راه راه بنفش و سفید بود که ایه شده بود. همبازی شماره یک، توپ را به سمت همبازی شماره دو پرتاب کرد؛ نه چندان محکم و شدتی، چون محکم و شدتی بودن با زور همبازی شماره یک اصلا نمی خواند، اما همان ضربه ی ملایم توپ، همبازی شماره دو را نقش بر زمین کرد؛ همبازی شماره یک، تعجب کرد، ترسید، غمگین شد، گریه کرد، خودش را به نقش بر زمین شده ی همبازی شماره دو رساند و با زاری و ندامت از او عذرخواهی می کرد که او را با توپ زده است، همبازی شماره دو درحال بلند خودش از زمین بود و ماساژ دادن بخش های مختلف بدنش که با زمین برخورد کرده بود و در همان حال سعی می کرد که بگوید دردش نیامده و اشکالی ندارد. بعد از این اتفاق، یادم هست که تا رفتن همبازی شماره دو، همبازی شماره یک و دو دیگر همدیگر را ندیدند. همبازی شماره یک از ضربه ی ناخواسته ای که به دوستش زده بود غمگین و خج زده بود، احساس گناه و شرم می کرد و خدا می داند بابت آن ضربه چقدر خودش را سرزنش کرده بوده است!
امروز جمعی بچه را کف کوچه در حال بازی دیدم، یاد خاطراتم افتادم، یاد لحظه های حتی شاید کوتاه که یادم می برد دردهای دنیای آدم بزرگی را! غالباً از دیدن بازی بچه ها خوشم می آید، برای همین یک لبخند روی لبم نشست و به شان نگاه : یک بچه ی کوچک را کنار ج نشانده بودند و سرش را خم کرده بودند لبه ج ، بچه ای قلدر چوب نازک و بلندی در دست گرفته بود و چند بچه ی کوچکتر دور برش را گرفته بودند و آن ها نیز هر کدام چوب بلند و نازکی در دست داشتند و چوب هایشان را بالا می بردند، دیدم که بچه ی قلدر چوبش را به گردن بچه ی لب ج می کشد و خیلی دهشتناک فریاد می زند: «الله اکبر» و بچه های دور برش، پشت سر او فریاد می زنند: «الله اکبر»
لبخندم روی لبم ماسید، از بچه ها ترسیدم، از دنیایی که دارد شکل می گیرد ترسیدم، از تمام بازی ها ترسیدم، من با تمام وجود ترسیدم از این بچه هایی که بازی کودکی شان بازی است !
من با تمام وجود ترسیدم از ک نی که در خیالشان اند و سر می بُرند! سر دوستان شان را! از دنیایی که قرار است دست این بچه ها بیفتد...
چشمم را بستم و درست شبیه آنه شرلی و جودی ابوت که گریه می د و به سمت خانه شان می دویدند، گریستم و دویدم.
در راه به این فکر که چقدر دلم می خواهد همبازی شماره یک و دو را برای مدت مدیدی بغل کنم و در آغوششان زار بزنم از این جهان...

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : شماره ۲۲۶ - همبازی ,شماره ,بچه ی ,زمین ,بچه ها ,کرده ,همبازی شماره ,وجود ترسیدم ,تمام وجود ,برای همین ,همبازی جدید
شماره ۲۲۶ همبازی ,شماره ,بچه ی ,زمین ,بچه ها ,کرده ,همبازی شماره ,وجود ترسیدم ,تمام وجود ,برای همین ,همبازی جدید
شماره ۲۲۴

صف طویلی نبود، به جز اونی که داشت کارش رو انجام می داد، تعداد افرادی که در انتظار بودن، اگه من هم می رفتم تو صف، سه نفر می شد. یک آقای جوان، شاید سی ساله، یک دختر جوان تر، شاید بیست ساله و اگر می رفتم، من!
رفتم؛ چند لحظه ای گذشت که حس یک شی سفت و سنگین به پام برخورد کرد، درواقع کوبیده شد؛ یه گونی پر از احتمالا زباله های قابل بازیافت رو دوش یک پسربچه ی حداکثر نه یا ده ساله بود، البته وقتی که کوبیدش به پای من، از روی دوشش پایین آورده بود. به خاک های روی شلوارم که حاصل از برخورد بود نگاه و این تنها ع العملی بود که نشون دادم، شاید برای اینکه مطمئن شم لباسم چقدر کثیف شده و اینکه نقطه ضعف خاصی دستش ندم! نگاه پرکینه ای بهم انداخت و رفت و گونی ش رو کوبید به دختر جوان تر، دختر نگاه پر از اشمئزازی بهش کرد، خاک لباسشو ت د و گفت: اه حال به هم زن! و خودش رو کنار کشید. از همون نگاه های پر از کینه ش یکی هم نثار دختر کرد البته بعلاوه یک لبخند موذیانه. رد شد و گونی ش رو محکم تر از ضربه های قبلی کوبید به آقای جوان، آقای جوان در حرکتی ناگهانی و غیر قابل انتظار کوبید پس گردن پسربچه، پسربچه یک بار دیگه گونی ش رو کوبید و این بار خیلی سریع جاخالی داد و موفق شد از پس گردنی دوم آقای جوان، فرار کنه!
گونی ش رو تکیه داد به دیوار و در یک حرکت پرید و روی سکوی جلوی صفحه کلید عابربانک نشست!
آقای میانسالی که داشت کارش رو انجام می داد، متعجب نگاهش کرد و گفت: بچه برو کنار، چرا اینجا نشستی؟ نمی بینی کار دارم؟ برو پایین ببینم!
پسربچه همون طور که لبخند شرورانه ای روی لبش بود و از جاش ت نمی خورد، به شکل وحشیانه ای شروع به فشار دادن دکمه های دستگاه کرد. آقای میانسال عصبانی شد و همینطور که مانع دستای پسر بچه می شد تا بتونه کارش رو ه م نش خیلی آروم های احتمالا آذری هم می داد!
پسربچه همچنان لبخند شرورانه و موذیانه ش رو لبش بود و چون نوبت به آقای جوان رسید، از روی سکو پایین پرید و احتمالا از ترس پس گردنی های احتمالی آقای جوان کمی دورتر ایستاد، البته بی کار نموند و کناره ی گونی ش رو خیلی ظریف به کفش و پاچه ی شلوار آقای جوان می کشید؛ آقای جوان چون در حال کار بود فقط چشم غره می رفت. وقتی کارش تموم شد، دختر جوان تر گفت: آقا می شه یه کاری کنید این نیاد جلو تا من هم پول بگیرم؟! آقای جوان پسربچه رو عقب تر از دستگاه هدایت کرد و مچ های لاغر و سیاه پسر بچه رو محکم تو یک دستش گرفت. پسر بچه درحال تقلا برای رهایی خودش از چنگال آقای جوان بود و آوا و کلمه ی «نچ،نکن» چند ثانیه یک بار از آقای جوان به گوش می رسید.
دختر جوان تر تشکر کرد و رفت، آقای جوان دست های پسربچه رو رها کرد یک پس گردنی نثارش کرد و توله سگ گویان مکان رو ترک کرد.
پسر بچه شرور تر از قبل به من نگاه کرد و پرید روی سکوی جلوی صفحه کلید عابربانک نشست. وحشیانه شروع به فشار دادن دکمه های دستگاه کرد. به من نگاه می کرد و از نگاهش و لبخندش کینه می بارید.
رفتم جلو، لبخند زدم. پرسیدم: اسمت چیه؟ چندثانیه قفل شد، از فشار دادن دکمه ها دست کشید، مبهوت نگاهم کرد، از فرصت استفاده دکمه انصراف رو زدم و کارت رو وارد ، دوباره شروع کرد به مانع شدن استفاده ی من از دستگاه. به سیاهی های روی صورتش نگاه ، به چشم های درشت مشکی ش که سفیدی شون از لای اون همه سیاهی تو چشم می زد.
پرسیدم: نگفتی اسمت چیه؟ دوباره برای چند ثانیه قفل شد.
گفتم: همین جا بشین، اشکالی نداره، فقط یکم بیا این ورتر که من هم بتونم ببینم چیکار می کنم، اصلا بیا باهم ببینیم، بیا بهت نشون بدم چه جوریه، هوم؟! مبهوت نگاهم می کرد.
گفتم: چی صدات کنم؟
هیچی نگفت!
گفتم: خیلی خب، ببین اول باید رمز رو بزنم. بعد باید اینجا که نوشته برداشت پول رو بزنم، این دکمه که به این نوشته وصله، اینو باید بزنم؛ تو بلدی بخونی؟
یک نگاه مبهوت به من کرد، یک نگاه مبهوت به صفحه و بعد سرش رو به نشونه ی تایید ت داد.
گفتم: آفرین. اینجا چی نوشته؟
با صدای خش دار و خفه و خیلی جویده جویده گفت: مبـ-لغ-مو-رد-نـ-ظر.
گفتم: آفرین، خیلی خوب بلدی ! حالا من این دکمه ای که به این عدد وصله می زنم، چون همین قدر می خوام.
وقتی دستگاه درحال شمارش پول بود، آروم گفت: حسن.
پول هارو تحویل گرفتم. چشم های درشتش رو دروند و اسکناس هایی که تو دستم بود رو با چشم هاش دنبال کرد، تمام اسکناس ها، دوهزارتومنی بود.
دوتا از دوهزار تومنی هارو برداشتم، گرفتم به سمتش، گفتم: این جلو مارکت هست، بستنی داره، پفک هم داره، چیزهای دیگه هم داره. برو اگه دلت خواست ب . پول رو گرفت و همچنان مبهوت نگاه می کرد. بهش گفتم: می دونی حسن یعنی چی؟ ابروهاشو داد بالا.
گفتم: یعنی خوب.
خم شدم و خاک های روی شلوارم رو ت دم. به شلوارم و بعد به اسکناس های تو دستم نگاه کرد. اسکناس هارو گذاشتم تو کیفم. پولش رو مچاله کرد و از سکو پایین پرید و گونی ش رو گذاشت رو دوشش و رفت.
از جلوی مارکت که رد می شدم، گونی ش رو جلوی در دیدم. تو راه دوتا دوهزار تومنی از تو کیف خودم درآوردم و گذاشتم روی اسکناس هایی که از عابربانک گرفته بودم، چون باید صدهزار تومن رو کامل تحویل می دادم.

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : شماره ۲۲۴ - آقای ,گفتم ,گونی ش ,دختر ,خیلی ,دستگاه ,آقای جوان ,آقای جوان، ,فشار دادن ,پایین پرید ,دکمه های دستگاه ,دادن دکمه های دستگاه
شماره ۲۲۴ آقای ,گفتم ,گونی ش ,دختر ,خیلی ,دستگاه ,آقای جوان ,آقای جوان، ,فشار دادن ,پایین پرید ,دکمه های دستگاه ,دادن دکمه های دستگاه
شفیعی کدکنی می گه:
کمترین تحریری از یک آرزو این است:
آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی

در قناری ها نگه کن، در قفس،

تا نیک دری

کز چه در آن تنگناشان باز، شادی های شیرین است!


کمترین تصویری از یک زندگانی
آب،
نان،
آواز،
ور فزون تر خواهی از آن، گاهگه پرواز
ور فزون تر خواهی از آن، شادی آغاز
ور فزون تر، باز هم خواهی، بگویم باز؟!


آنچنان بر ما به نان و آب، اینجا تنگ سالی شد،
که ی در فکر آوازی نخواهد بود،
وقتی آوازی نباشد،

شوق پروازی نخواهد بود...



پ.ن: در حال مرور دفتر ذخیره شعری دوران نوجوانی...

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : شفیعی کدکنی می گه: - فزون ,آوازی
شفیعی کدکنی می گه: فزون ,آوازی
پنجره...

سال ها قبل، اواسط فصل اول سال، جماعتی عظیم به جایی می رفتند. من هم خودم را لای این جماعت جا دادم و همراهشان شدم؛ مثل روز اول مدرسه، روز اول ، روز اول کار، روز اول روبرو شدن با آدم های مهم، مثل روز اول کوچ به یک آپارتمان جدید، شهر جدید، دنیای جدید، مثل تمام روز اول هایم، بین این جماعت عظیم که انگار همه شان همدیگر را می شناختند و همدیگر را دوست داشتند، احساس غربت می . از من بعید بود، اما تصمیم گرفتم بمانم. از همان روزها تا به حال بارها تشرم زدند که باید بروی، اینجا مال تو نیست، هیچ چیز مال تو نیست، بارها تحقیرم د، بارها مس ه ام د، بارها شُره(!) و آب شدم، اما چغربازی(!) درآوردم و نرفتم. حالا دیگر سال ها گذشته است و دیگر خیلی غریب نیستم، حالا بعد از تمام آن روزها، تو اینجا هستی، لااقل حالا حضورت را حس می کنم، حالا تصور می کنم که تنها نیستم، «کنارم هستی، حتی اگر پیش من نباشی...» و شاید برای من، همین هم کافی باشد...


+

این موسیقی،
در روزهایی که پر از بیم و امید بودم، پیوست شده بود به یک پست وبلاگی، آن زمان یک تلفن همراه کم هوش(!) و کم حافظه داشتم و با مشقت فراوان توانستم این موسیقی را درٙش جا دهم، موضوع پست را یادم نیست، اما یادم هست که در تصویر پیوست شده به پست، یک «پنجره» بود...


عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : پنجره... - حالا ,بارها ,جدید، ,نیست، , د، بارها
پنجره... حالا ,بارها ,جدید، ,نیست، , د، بارها
شماره ۲۲۳

دو برادر بودند: «الف» و «ه». از زمان نوجوانی شان در محل ما معروف شدند، ه به مثبتی و اهل بودن و سربه زیری و بی آزاری و مکبر مسجد بودن و الف به ناخلفی و شرّی و مردم آزاری و سلامت اخلاقی نداشتن! با این که در دنیای کودکیِ من، برایم مهم نبود که از این دو برادر کدام مثبت اند و کدام منفی، اما از الف دل خوشی نداشتم، چون یک بار مرا به شکلی ناجوانمردانه زده بود! و این دل خوش نداشتن تا همین حالا هم ادامه دارد، تا همین چند هفته پیش، که با موهای کم پشت شده اش دیدمش، که بچه هایش را برای هواخوری سر کوچه آورده بود و خودش پیششان مانده بود و مراقبشان بود که نکند ی به دلایل ناجوانمردانه ای بزندشان!
از وقتی که یادم می آید پدرشان یک وانت نیسان آبی دارد، که گاهی الف سوارش می شود، گاهی ه؛ همیشه از همان کودکی، اگر از دور یکی شان را درحال سوارشدن به ماشین می دیدم، برایم بازی جالبی بود، که بتوانم تشخیص دهم ی که در حال سوار شدن است، کدامشان است؟! الف یا ه!
از سر کوچه که می آمدم ی با پیراهن مشکی درحال سوار شدن بود، خیلی زود سعی تشخیص دهم کدامشان است؟! گفتم ه!
ماشین راه افتاد، در حال عبورش، زیر چشمی نگاه تا مطمئن شوم که درست تشخیص دادم! یک امتیاز مثبت! درست بود!

دل خوش به امتیاز مثبتی که خودم به خودم اعطا ، بودم که زنی صدایم کرد:« دختر خانم می شه چند لحظه حواست به پسر من باشه؟ الان برمی گردم.» جواب دادم که می شود!
پسرک سیاه پوشیده بود، مبهوت نگاهم می کرد، مبهوت نگاهش ، پسرک یکی از پسرهای الف بود! همان هایی که تنها نمی گذاشت در کوچه بازی کنند، که نکند ی بزندشان! پس آن زن هم همسر الف بوده است، لابد! پسرک، چهره اش عین پدرش بود! نگاهش که می حس چقدر بیشتر از پیش دل خوشی از پدرش ندارم، چقدر داغ آن کتک ناجوانمردانه، بیشتر دلم را می سوزاند، اما خب نه، هیچ وقت فکر و دل و عملم آن قدر در راستای هم پیش نرفتند که مثلا دلم راضی شود انتقام پدر را از پسر بگیرم!!! مادرش آمد، با یک دسته اعلامیه ترحیم در دست، تشکر کرد، دست پسرش را گرفت و به سمت خانه ی مادرشوهرش رفت.
مبهوت ماندم، الف بود، ع روی اعلامیه را درست تشخیص دادم؛
اما راستش... هرچه فکر می کنم این امتیاز مثبت را نمی خواهم...


عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : شماره ۲۲۳ - بود، ,تشخیص ,مبهوت ,امتیاز ,درست ,مثبت ,امتیاز مثبت ,درست تشخیص ,کدامشان است؟
شماره ۲۲۳ بود، ,تشخیص ,مبهوت ,امتیاز ,درست ,مثبت ,امتیاز مثبت ,درست تشخیص ,کدامشان است؟
شماره ۲۲۴

صفی طویلی نبود، به جز اونی که داشت کارش رو انجام می داد، تعداد افرادی که در انتظار بودن، اگه من هم می رفتم تو صف، سه نفر می شد. یک آقای جوان، شاید سی ساله، یک دختر جوان تر، شاید بیست ساله و اگر می رفتم، من!
رفتم؛ چند لحظه ای گذشت که حس یک شی سفت و سنگین به پام برخورد کرد، درواقع کوبیده شد؛ یه گونی پر از احتمالا زباله های قابل بازیافت رو دوش یک پسربچه ی حداکثر نه یا ده ساله بود، البته وقتی که کوبیدش به پای من، از روی دوشش پایین آورده بود. به خاک های روی شلوارم که حاصل از برخورد بود نگاه و این تنها ع العملی بود که نشون دادم، شاید برای اینکه مطمئن شم لباسم چقدر کثیف شده و اینکه نقطه ضعف خاصی دستش ندم! نگاه پرکینه ای بهم انداخت و رفت و گونی ش رو کوبید به دختر جوان تر، دختر نگاه پر از اشمئزازی بهش کرد، خاک لباسشو ت د و گفت: اه حال به هم زن! و خودش رو کنار کشید. از همون نگاه های پر از کینه ش یکی هم نثار دختر کرد البته بعلاوه یک لبخند موذیانه. رد شد و گونی ش رو محکم تر از ضربه های قبلی کوبید به آقای جوان، آقای جوان در حرکتی ناگهانی و غیر قابل انتظار کوبید پس گردن پسربچه، پسربچه یک بار دیگه گونی ش رو کوبید و این بار خیلی سریع جاخالی داد و موفق شد از پس گردنی دوم آقای جوان، فرار کنه!
گونی ش رو تکیه داد به دیوار و در یه حرکت پرید و روی سکوی جلوی صفحه کلید عابربانک نشست!
آقای میانسالی که داشت کارش رو انجام می داد، متعجب نگاهش کرد و گفت: بچه برو کنار، چرا اینجا نشستی؟ نمی بینی کار دارم؟ برو پایین ببینم!
پسربچه همون طور که لبخند شرورانه ای روی لبش بود و از جاش ت نمی خورد، به شکل وحشیانه ای شروع به فشار دادن دکمه های دستگاه کرد. آقای میانسال عصبانی شد و همینطور که مانع دستای پسر بچه می شد تا بتونه کارشو ه م نش خیلی آروم های احتمالا آذری هم می داد!
پسربچه همچنان لبخند شرورانه و موذیانه ش رو لبش بود و چون نوبت به آقای جوان رسید، از روی سکو پایین پرید و احتمالا از ترس پس گردنی های احتمالی آقای جوان کمی دورتر ایستاد، البته بی کار نموند و کناره ی گونی ش رو خیلی ظریف به کفش و پاچه ی شلوار آقای جوان می کشید؛ آقای جوان چون در حال کار بود فقط چشم غره می رفت. وقتی کارش تموم شد، دختر جوان تر گفت: آقا می شه یه کاری کنید این نیاد جلو تا من هم پول بگیرم؟! آقای جوان پسربچه رو عقب تر از دستگاه هدایت کرد و مچ های لاغر و سیاه پسر بچه رو محکم تو یک دستش گرفت. پسر بچه درحال تقلا برای رهایی خودش از چنگال آقای جوان بود و آوا و کلمه ی «نچ،نکن» چند ثانیه یک بار از آقای جوان به گوش می رسید.
دختر جوان تر تشکر کرد و رفت، آقای جوان دست های پسربچه رو رها کرد یه پس گردنی نثارش کرد و توله سگ گویان مکان رو ترک کرد.
پسر بچه شرور تر از قبل به من نگاه کرد و پرید روی سکوی جلوی صفحه کلید عابربانک نشست. وحشیانه شروع به فشار دادن دکمه های دستگاه کرد. به من نگاه می کرد و از نگاهش و لبخندش کینه می بارید.
رفتم جلو، لبخند زدم. پرسیدم: اسمت چیه؟ چندثانیه قفل شد، از فشار دادن دکمه ها دست کشید، مبهوت نگاهم کرد، از فرصت استفاده دکمه انصراف رو زدم و کارت رو وارد ، دوباره شروع کرد به مانع شدن استفاده ی من از دستگاه. به سیاهی های روی صورتش نگاه ، به چشم های درشت مشکی ش که سفیدی شون از لای اون همه سیاهی تو چشم می زد.
پرسیدم: نگفتی اسمت چیه؟ دوباره برای چند ثانیه قفل شد.
گفتم: همین جا بشین، اشکالی نداره، فقط یکم بیا این ورتر که من هم بتونم ببینم چیکار می کنم، اصلا بیا باهم ببینیم، بیا بهت نشون بدم چجوریه، هوم؟! مبهوت نگاهم می کرد.
گفتم: چی صدات کنم؟
هیچی نگفت!
گفتم: خیلی خب، ببین اول باید رمزو بزنم. بعد باید اینجا که نوشته برداشت پول رو بزنم، این دکمه که به این نوشته وصله، اینو باید بزنم؛ تو بلدی بخونی؟
یک نگاه مبهوت به من کرد، یک نگاه مبهوت به صفحه و بعد سرشو به نشونه ی تایید ت داد.
گفتم: آفرین. اینجا چی نوشته؟
با صدای خش دار و خفه و خیلی جویده جویده گفت: مبـ-لغ-مو-رد-نـ-ظر.
گفتم: آفرین، خیلی خوب بلدی ! حالا من این دکمه ای که به این عدد وصله می زنم، چون همین قدر می خوام.
وقتی دستگاه درحال شمارش پول بود، آروم گفت: حسن.
پول هارو تحویل گرفتم. چشم های درشتش رو دروند و اسکناس هایی که تو دستم بود رو با چشم هاش دنبال کرد، تمام اسکناس ها، دوهزارتومنی بود.
دوتا از دوهزار تومنی هارو برداشتم، گرفتم به سمتش، گفتم: این جلو مارکت هست، بستنی داره، پفک هم داره، چیزهای دیگه هم داره. برو اگه دلت خواست ب . پول رو گرفت و همچنان مبهوت نگاه می کرد. بهش گفتم: می دونی حسن یعنی چی؟ ابروهاشو داد بالا.
گفتم: یعنی خوب.
خم شدم و خاک های روی شلوارم رو ت دم. به شلوارم و بعد به اسکناس های تو دستم نگاه کرد. اسکناس هارو گذاشتم تو کیفم. پولش رو مچاله کرد و از سکو پایین پرید و گونی ش رو گذاشت رو دوشش و رفت.
از جلوی مارکت که رد می شدم، گونی ش رو جلوی در دیدم. تو راه دوتا دوهزار تومنی از تو کیف خودم درآوردم و گذاشتم روی اسکناس هایی که از عابربانک گرفته بودم، چون باید صدهزار تومن رو کامل تحویل می دادم.

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : شماره ۲۲۴ - آقای ,گفتم ,گونی ش ,دختر ,خیلی ,دستگاه ,آقای جوان ,آقای جوان، ,فشار دادن ,پایین پرید ,دکمه های دستگاه ,دادن دکمه های دستگاه
شماره ۲۲۴ آقای ,گفتم ,گونی ش ,دختر ,خیلی ,دستگاه ,آقای جوان ,آقای جوان، ,فشار دادن ,پایین پرید ,دکمه های دستگاه ,دادن دکمه های دستگاه
اتوبوس

در ایستگاه اتوبوس شلوغ، در ظل آفتاب سوزان این روزها، با گلویی خشک و خسته و گرمازده و بی حوصله و اخمو، تا این اندازه که حتی اگر ی می پرسید ساعت چند است؟ قورتش می دادم!

در این وضعیت، یک اتوبوس از تمام محدوده آن ایستگاه پر از آدم، درست طوری توقف کرد که درش جلوی من باز شد، درست همان لحظه از درش هوای خنک بیرون زد و از بین آن همه آدم، هیچ مسیرش با این اتوبوس نبود؛ یک اتوبوس خلوت، خنک، تمیز و دری که جلوی من باز شد! بی معطلی سوار شدم! انقدر ذوق زده شدم که اهمیتی ندادم مسیرش کجاست! رفت و رفت تا سه ایستگاه بعد، خستگی ام که در رفت، خنک که شدم، تازه فکر : اصلا این اتوبوس دارد مرا کجا می برد؟!

سه ایستگاه بعد پیاده شدم و در دلم گفتم: لعنت به اتوبوسی که خنک است و خلوت است و جلوی پای آدم نگه می دارد!

این بار صبر اتوبوس مورد نظر خودم بیاید، آنقدر دیر کرد که ته ذهنم می گفتم: کاش پیاده نشده بودم!

اتوبوسی که می خواستم آمد، ولی نه خنک بود، نه جلوی پایم نگه داشت و آنقدر دیر آمد، که یک عالمه آدم در ایستگاه جمع شده بودند و همه شان دوپا داشتند و چها ای دیگر قرض د و دویدند داخل؛ با اجبار خودم را جا ! رفت و رفت تا بالا ه خلوت شد، صندلی گیرم آمد ولی آنقدر دیر آمده بود، آنقدر خسته بودم، که تا نشستم، خوابم برد...

بیدار که شدم، دیدم اتوبوس خالی خالی است و مسیری که دارد می رود مسیری نیست که من بشناسم!
اتوبوس آ خط را هم رد کرده بود، داشت به سمت پارکینگ می رفت!

من جایی پیاده شدم، که حتی در خط همان اتوبوس نبود، که لااقل هرچه آمده بودم را بتوانم برگردم!
من یک جای پرت پیاده شدم، یک جایی که اصلا نمی شناختم، تنهاتر و سرگردان تر و خسته تر از قبل...

رفتم تا یک ایستگاه پیدا و این بار صبر که اتوبوسی بیاید که با ذوق سوار شوم...
مهم نیست که چه وقتی برسم به خانه، خانه که فرار نمی کند، هست، بالا ه یک جوری می رسم، یک وقتی می رسم؛

ولی دلم می خواهد سوار اتوبوسی باشم که حالم در آن خوب باشد، خنک باشد، خلوت باشد و شاید حتی راننده، موسیقی ای را گذاشته باشد، که من دوست دارم... :)

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : اتوبوس - اتوبوس ,ایستگاه ,اتوبوسی ,آنقدر ,پیاده ,جلوی ,پیاده شدم،
اتوبوس اتوبوس ,ایستگاه ,اتوبوسی ,آنقدر ,پیاده ,جلوی ,پیاده شدم،
۲۲۱

بچه که بودم معمولاً از این که من رو تو خونه بذارن و برن بیرون ناراحت نمی شدم، یعنی اگه اون بیرون رفتنه یه جای خاص دوست داشتنی برای من نبود(که مکان های معدودی برای من، شامل این مورد می شد)مشکلی نداشتم که منو نبرن.
برای من، خالی شدن خونه غالباً اتفاق خوبی بود.
خیلی کوچیک که بودم، وقتی می خواستن منو تنها بذارن، به من مسئولیت مراقبت رو محول می و کلی هشدار (با این مضمون که دست از خیال پردازی بردار و حواستو جمع کن، اگه طوفان شد، قایم شو) اما من به محض خالی شدن خونه، بدو بدو می رفتم وسایل ممنوعه ی آشپزخونه رو برمی داشتم. وسایل ممنوعه شامل وسایلی می شد که مامان از دست من قایمشون می کرد و اون ها چاقو و کبریت و فندک نبودن، بلکه وسایلی بودن که یا سایز کوچیکی داشتن و تو نگاه من باید جزو ابزار بازی من می بود نه آشپزخونه ی مامان (مثل هاون کوچولوی آشپزخونه)، یا تو تخیل من شی دیگه ای به نظر میومدن(مثل چای صاف کن ف ی که به چشم من رنده بازی میومد) خونه که خالی می شد یه دل سیر با وسایل ممنوعه بازی می و بعد از بازگشت اهالی خونه، به دلیل انجام ندادن مسئولیت مراقبت، تنبیه می شدم.

یکم بزرگتر که شدم، باز هم مسئولیت مراقبت رو به من محول می و می رفتن، اون موقع یکم معنای مسئولیت رو دیگه یاد گرفته بودم، و البته ترس از طوفان رو هم، دیگه کمتر درگیر تخیل می شدم، اون دوره خیلی دلم می خواست خیاطی کنم. دو سه تا دوست و رفیق عروسکی داشتم که دلم می خواست برع من، لباساشون متنوع باشه، برا همین تا خونه خالی می شد، می رفتم سراغ پارچه های ممنوعه، که مامان از دستم قایم می کرد، مثلا یه بار پارچه چادری مامان رو از گوشه ش به قاعده ی یک نون تافتون ب و باهاش پیرهن دوختم. یادم نمی ره چهره و نگاه و شیوه ی تنبیه عذاب دهنده ی مامان رو، وقتی بعداً اون پارچه رو دید...

یکم بزرگتر که شدم، تخیلم کمرنگ تر شده بود، حالا بیشتر دلم می خواست برم بیرون و کف کوچه با بقیه بازی کنم، باز هم مراقبت رو به من می سپردن و می گفتن بیرون نرو، اما من به محض خالی شدن خونه، دست مورد مراقبت رو می گرفتم و می رفتم بیرون. قطعا حالا اهمیت مسئولیت پذیری رو بیشتر می فهمیدم و کمتر خطا می ، با وجود درست انجام دادن وظیفه م، اما باز هم به دلیل حرف گوش ن و بیرون رفتن، تنبیه می شدم.

بزرگ تر که شدم احساس ، دلم می خواد حرف بزنم، یه شنونده می خوام بدون اینکه نصحیت کنه یا بگه: «ببین از تو بدتر هم هستن»،«ای بابا باز شروع شد»،«وای سرمو بردی، برو»،«حقته، خودت کردی، تاوانشم باید ببینی.»و... و البته آواز خوندن رو هم دوست داشتم.
باز هم مسئولیت مراقبت رو به من می سپردن و می رفتن و من، به محض خالی شدن خونه، شروع می به حرف زدن بی وقفه برای «ف»، «ف» شنونده خوبیه... خالی که می شدم آواز هم می خوندم گاهی...
از این دوره به بعد دیگه مسئولیت پذیر شده بودم، تخیل هام رو تقریبا فراموش کرده بودم، بیرون نمی رفتم، و عین یه ربات که یه کد نوشته شده براش تا موقع طوفان قایم شه، قایم می شدم.
هنوز هم خالی شدن خونه اتفاق خوبیه...
حالا دیگه مسئولیت مراقبت رو به من نمی سپرن، دیگه لازم نیست از طوفان بترسم و قایم شم، دیگه غرق تخیل هم نمی شم، بیرون یواشکی هم نمی رم، چیزهای ممنوعه ای هم تو خونه وجود نداره که من علاقه مند باشم بهشون دست بزنم.

حالا از خونه ی خالی فقط برای گریه با صدای بلند استفاده می کنم، که امروز متوجه شدم حتی بلد نیستم با صدای بلند گریه کنم، چون من تا حالا این کارو انجام ندادم...


عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : ۲۲۱ - خالی ,بیرون ,مراقبت ,مسئولیت ,خونه ,مامان ,مسئولیت مراقبت ,صدای بلند ,تنبیه می شدم ,وسایل ممنوعه ,محول می
۲۲۱ خالی ,بیرون ,مراقبت ,مسئولیت ,خونه ,مامان ,مسئولیت مراقبت ,صدای بلند ,تنبیه می شدم ,وسایل ممنوعه ,محول می
تشکر و چیزهای دیگر!

تا حالا پنج تا نمایشگاه گروهی شرکت و فقط سه تارو افتتاحیه هاشو رفتم و از اون سه تا، دوتاشو خیلی ذوق داشتم براشون.
تو این سه تا افتتاحیه که رفتم، تو دوتاش حس خوبی نداشتم چون ل کننده بود، غریبانه بود و اینکه بودن در جمعی که بیشتر از خودِ هنر، اِفه ش رو دارن، برام لذتبخش نیست و البته غالباً اهل «جمع» نیستم!
اما امروز، افتتاحیه خیلی خوب بود، خیلی خیلی حالمو خوب کرد اومدن دوستان بلاگستانی...!
مرسی بچه ها که اومدید، که لطف کردید و خوشحالم از اینکه باهاتون آشنا شدم.
تو مدت آشنایی و دورهمی رفتن ها، هی دچار تردید می شدم که نکنه به خ که اینجا می خواستم داشته باشم، دارم آسیب می زنم، اما حالا دارم می بینم که اینطور نیست.
ممنونم که انقدر دوستان جانید! :))
و در آ بابت امروز اگر کم و کاستی بود، خوب پذیرایی نشدین، و گالری کمی گرم بود و یا اگر من خیلی میزبان خوبی نبودم به بزرگواری خودتون ببخشید.
:)


*عنوان برگرفته از اسم رمانی از مصطفی مستور، که بعد از خوندنش حس مستور کارش ضعیفه و شاید دوره ش تموم شده اگه به همین شکل بخواد ادامه بده!

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : تشکر و چیزهای دیگر! - خیلی ,بود،
تشکر و چیزهای دیگر! خیلی ,بود،
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است یاسمین فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © Yasamin 2016-2017