تویی پایانِ ویرانی...

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ تویی پایانِ ویرانی... خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان تویی پایانِ ویرانی... برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

اتوبوس

در ایستگاه اتوبوس شلوغ، در ظل آفتاب سوزان این روزها، با گلویی خشک و خسته و گرمازده و بی حوصله و اخمو، تا این اندازه که حتی اگر ی می پرسید ساعت چند است؟ قورتش می دادم!

در این وضعیت، یک اتوبوس از تمام محدوده آن ایستگاه پر از آدم، درست طوری توقف کرد که درش جلوی من باز شد، درست همان لحظه از درش هوای خنک بیرون زد و از بین آن همه آدم، هیچ مسیرش با این اتوبوس نبود؛ یک اتوبوس خلوت، خنک، تمیز و دری که جلوی من باز شد! بی معطلی سوار شدم! انقدر ذوق زده شدم که اهمیتی ندادم مسیرش کجاست! رفت و رفت تا سه ایستگاه بعد، خستگی ام که در رفت، خنک که شدم، تازه فکر : اصلا این اتوبوس دارد مرا کجا می برد؟!

سه ایستگاه بعد پیاده شدم و در دلم گفتم: لعنت به اتوبوسی که خنک است و خلوت است و جلوی پای آدم نگه می دارد!

این بار صبر اتوبوس مورد نظر خودم بیاید، آنقدر دیر کرد که ته ذهنم می گفتم: کاش پیاده نشده بودم!

اتوبوسی که می خواستم آمد، ولی نه خنک بود، نه جلوی پایم نگه داشت و آنقدر دیر آمد، که یک عالمه آدم در ایستگاه جمع شده بودند و همه شان دوپا داشتند و چها ای دیگر قرض د و دویدند داخل؛ با اجبار خودم را جا ! رفت و رفت تا بالا ه خلوت شد، صندلی گیرم آمد ولی آنقدر دیر آمده بود، آنقدر خسته بودم، که تا نشستم، خوابم برد...

بیدار که شدم، دیدم اتوبوس خالی خالی است و مسیری که دارد می رود مسیری نیست که من بشناسم!
اتوبوس آ خط را هم رد کرده بود، داشت به سمت پارکینگ می رفت!

من جایی پیاده شدم، که حتی در خط همان اتوبوس نبود، که لااقل هرچه آمده بودم را بتوانم برگردم!
من یک جای پرت پیاده شدم، یک جایی که اصلا نمی شناختم، تنهاتر و سرگردان تر و خسته تر از قبل...

رفتم تا یک ایستگاه پیدا و این بار صبر که اتوبوسی بیاید که با ذوق سوار شوم...
مهم نیست که چه وقتی برسم به خانه، خانه که فرار نمی کند، هست، بالا ه یک جوری می رسم، یک وقتی می رسم؛

ولی دلم می خواهد سوار اتوبوسی باشم که حالم در آن خوب باشد، خنک باشد، خلوت باشد و شاید حتی راننده، موسیقی ای را گذاشته باشد، که من دوست دارم... :)

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : اتوبوس - اتوبوس ,ایستگاه ,اتوبوسی ,آنقدر ,پیاده ,جلوی ,پیاده شدم،
اتوبوس اتوبوس ,ایستگاه ,اتوبوسی ,آنقدر ,پیاده ,جلوی ,پیاده شدم،
۲۲۱

بچه که بودم معمولاً از این که من رو تو خونه بذارن و برن بیرون ناراحت نمی شدم، یعنی اگه اون بیرون رفتنه یه جای خاص دوست داشتنی برای من نبود(که مکان های معدودی برای من، شامل این مورد می شد)مشکلی نداشتم که منو نبرن.
برای من، خالی شدن خونه غالباً اتفاق خوبی بود.
خیلی کوچیک که بودم، وقتی می خواستن منو تنها بذارن، به من مسئولیت مراقبت رو محول می و کلی هشدار (با این مضمون که دست از خیال پردازی بردار و حواستو جمع کن، اگه طوفان شد، قایم شو) اما من به محض خالی شدن خونه، بدو بدو می رفتم وسایل ممنوعه ی آشپزخونه رو برمی داشتم. وسایل ممنوعه شامل وسایلی می شد که مامان از دست من قایمشون می کرد و اون ها چاقو و کبریت و فندک نبودن، بلکه وسایلی بودن که یا سایز کوچیکی داشتن و تو نگاه من باید جزو ابزار بازی من می بود نه آشپزخونه ی مامان (مثل هاون کوچولوی آشپزخونه)، یا تو تخیل من شی دیگه ای به نظر میومدن(مثل چای صاف کن ف ی که به چشم من رنده بازی میومد) خونه که خالی می شد یه دل سیر با وسایل ممنوعه بازی می و بعد از بازگشت اهالی خونه، به دلیل انجام ندادن مسئولیت مراقبت، تنبیه می شدم.

یکم بزرگتر که شدم، باز هم مسئولیت مراقبت رو به من محول می و می رفتن، اون موقع یکم معنای مسئولیت رو دیگه یاد گرفته بودم، و البته ترس از طوفان رو هم، دیگه کمتر درگیر تخیل می شدم، اون دوره خیلی دلم می خواست خیاطی کنم. دو سه تا دوست و رفیق عروسکی داشتم که دلم می خواست برع من، لباساشون متنوع باشه، برا همین تا خونه خالی می شد، می رفتم سراغ پارچه های ممنوعه، که مامان از دستم قایم می کرد، مثلا یه بار پارچه چادری مامان رو از گوشه ش به قاعده ی یک نون تافتون ب و باهاش پیرهن دوختم. یادم نمی ره چهره و نگاه و شیوه ی تنبیه عذاب دهنده ی مامان رو، وقتی بعداً اون پارچه رو دید...

یکم بزرگتر که شدم، تخیلم کمرنگ تر شده بود، حالا بیشتر دلم می خواست برم بیرون و کف کوچه با بقیه بازی کنم، باز هم مراقبت رو به من می سپردن و می گفتن بیرون نرو، اما من به محض خالی شدن خونه، دست مورد مراقبت رو می گرفتم و می رفتم بیرون. قطعا حالا اهمیت مسئولیت پذیری رو بیشتر می فهمیدم و کمتر خطا می ، با وجود درست انجام دادن وظیفه م، اما باز هم به دلیل حرف گوش ن و بیرون رفتن، تنبیه می شدم.

بزرگ تر که شدم احساس ، دلم می خواد حرف بزنم، یه شنونده می خوام بدون اینکه نصحیت کنه یا بگه: «ببین از تو بدتر هم هستن»،«ای بابا باز شروع شد»،«وای سرمو بردی، برو»،«حقته، خودت کردی، تاوانشم باید ببینی.»و... و البته آواز خوندن رو هم دوست داشتم.
باز هم مسئولیت مراقبت رو به من می سپردن و می رفتن و من، به محض خالی شدن خونه، شروع می به حرف زدن بی وقفه برای «ف»، «ف» شنونده خوبیه... خالی که می شدم آواز هم می خوندم گاهی...
از این دوره به بعد دیگه مسئولیت پذیر شده بودم، تخیل هام رو تقریبا فراموش کرده بودم، بیرون نمی رفتم، و عین یه ربات که یه کد نوشته شده براش تا موقع طوفان قایم شه، قایم می شدم.
هنوز هم خالی شدن خونه اتفاق خوبیه...
حالا دیگه مسئولیت مراقبت رو به من نمی سپرن، دیگه لازم نیست از طوفان بترسم و قایم شم، دیگه غرق تخیل هم نمی شم، بیرون یواشکی هم نمی رم، چیزهای ممنوعه ای هم تو خونه وجود نداره که من علاقه مند باشم بهشون دست بزنم.

حالا از خونه ی خالی فقط برای گریه با صدای بلند استفاده می کنم، که امروز متوجه شدم حتی بلد نیستم با صدای بلند گریه کنم، چون من تا حالا این کارو انجام ندادم...


عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : ۲۲۱ - خالی ,بیرون ,مراقبت ,مسئولیت ,خونه ,مامان ,مسئولیت مراقبت ,صدای بلند ,تنبیه می شدم ,وسایل ممنوعه ,محول می
۲۲۱ خالی ,بیرون ,مراقبت ,مسئولیت ,خونه ,مامان ,مسئولیت مراقبت ,صدای بلند ,تنبیه می شدم ,وسایل ممنوعه ,محول می
تشکر و چیزهای دیگر!

تا حالا پنج تا نمایشگاه گروهی شرکت و فقط سه تارو افتتاحیه هاشو رفتم و از اون سه تا، دوتاشو خیلی ذوق داشتم براشون.
تو این سه تا افتتاحیه که رفتم، تو دوتاش حس خوبی نداشتم چون ل کننده بود، غریبانه بود و اینکه بودن در جمعی که بیشتر از خودِ هنر، اِفه ش رو دارن، برام لذتبخش نیست و البته غالباً اهل «جمع» نیستم!
اما امروز، افتتاحیه خیلی خوب بود، خیلی خیلی حالمو خوب کرد اومدن دوستان بلاگستانی...!
مرسی بچه ها که اومدید، که لطف کردید و خوشحالم از اینکه باهاتون آشنا شدم.
تو مدت آشنایی و دورهمی رفتن ها، هی دچار تردید می شدم که نکنه به خ که اینجا می خواستم داشته باشم، دارم آسیب می زنم، اما حالا دارم می بینم که اینطور نیست.
ممنونم که انقدر دوستان جانید! :))
و در آ بابت امروز اگر کم و کاستی بود، خوب پذیرایی نشدین، و گالری کمی گرم بود و یا اگر من خیلی میزبان خوبی نبودم به بزرگواری خودتون ببخشید.
:)


*عنوان برگرفته از اسم رمانی از مصطفی مستور، که بعد از خوندنش حس مستور کارش ضعیفه و شاید دوره ش تموم شده اگه به همین شکل بخواد ادامه بده!

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : تشکر و چیزهای دیگر! - خیلی ,بود،
تشکر و چیزهای دیگر! خیلی ,بود،
مکالمه طور ۶
+می شه کولرو خاموش کنی؟
_سردته؟!
+نه. می خوام ببینم نمره هام اومده یا نه!
_ :| :| :|


پ.ن: + منم
پ.ن: فشار برق ضعیف شده.
عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : مکالمه طور ۶
مکالمه طور ۶
از دیروز هیچی نمی نویسم!

همین دوتا یادگاری+ شناختن یک عالمه آدم جدید+ تمام حسی که دارم+ تمام خاطره ها

می مونه اینجا، پیش خودم!
:)

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : از دیروز هیچی نمی نویسم!
از دیروز هیچی نمی نویسم!
مکالمه طور ۶
+می شه لطفاً کولرو خاموش کنی؟
_سردته؟!
+نه. می خوام ببینم نمره هام اومده یانه!
_ :| :| :|


پ.ن: + منم
پ.ن: فشار برق ضعیف شده.
عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : مکالمه طور ۶
مکالمه طور ۶
۲۱۴

دیگه نمی گردم دنبال کار، خسته شدم دیگه، از این به بعد کز می کنم کنج دیوار، زل می زنم به زدگی ها و ریختگی های تیغه دیوار رو به روم که هر دفعه هر کی با هر وسیله ای رد شده، کوبیده بهش و تیکه هاش ریخته!
من آراسته نیستم، روابط عمومی م هم خوب نیست، نمی خوام هم رزومه مو همراه با یه ع آراسته، تلگرام کنم واسه ی، نمی خوام هم خودم بخوام که حقوقم بره بالا. من همین زبون ندارِش ه ای ام که هستم، واسه همینه که سر پروژه ای می رفتم که هنوزم معلوم نیست حقوقمو کی بهم می دن. واسه همینه که سر پروژه ای رفتم که می تونستم تمام ۸ساعت کاری م با ی حرف نزنم، که می تونستم با نامرتب ترین و ش ه ترین و آویزون ترین سر و وضع ممکن تو فضای کار باشم. واسه همینه که با وجود ترس از ارتفاع راضی شدم از داربست برم بالا، بدون اینکه بیمه شده باشم.
دیگه حوصله ندارم، دیگه دنبال کار نمی گردم، از این به بعد کز می کنم کنج دیوار تا دیوارها بیان بخورن منو! :|
دیگه رها می کنم همه چی رو...

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : ۲۱۴ - واسه ,همینه ,می کنم ,واسه همینه
۲۱۴ واسه ,همینه ,می کنم ,واسه همینه
نرسد به دست جیم!

جیم ناعزیز
سلام
از آن جایی که به گونه ای نیستی که بتوانم با تو رو در رو حرف بزنم پس برایت نامه می نویسم و البته کاملا مراقبم که این نامه هیچ وقت به دستت نرسد؛ چون قربانش بروم(چرا؟!) گونه ات آنقدر عجیب و غریب هست که حتی با نامه هم نمی شود با تو صحبت کرد!
بابت لطف هایی که در حقم کردی از تو سپاسگزارم، اما لطفاً بدان که سپاسگزاری هیچ وقت به معنای غلام حلقه به گوش بودن و چشم گویی بی اما و اگر نیست و نخواهد بود!
جیم ناعزیز
از تو چه پنهان تصمیم گرفتم خودم شوم و هر کاری که دلم می خواهد انجام بدهم و درموردش با تو م که هیچ، حتی صحبت هم نکنم!
جیم ناعزیز
بابت «معدود» روزهای کودکی ام که در آن خاطره ی خوش ساختی از تو سپاسگزارم اما بابت «اغلب» روزهای نوجوانی و جوانی ام که تلخشان کردی از تو ممنون نخواهم بود!
بابت دست گیری هایت در بعضی لحظات اضطرار از تو سپاسگزارم اما بابت فریادهای عجیب و گاهی بی دلیل، حتی گاهی به دلایل مضحکت بر سر خودم، هیچگاه از تو ممنون نخواهم بود!
بابت تمام گریه های عذاب آور شبانه ای که دلیلشان رفتار های تو بود، هیچگاه از تو ممنون نخواهم بود!
بابت اینکه مرا با وبلاگ آشنا کردی از تو سپاسگزارم اما بابت اینکه به شیوه ای که تو دستور دادی در آن عمل ن از تو عذرخواهی نخواهم کرد!
از اینکه تو سردسته انی بودی که به خاطرشان آدرسم را تغییر دادم و تمام برچسب هایم را غیر فعال از تو ممنون نخواهم بود!
جیم ناعزیز
هیچگاه بابت رفتارهایی که کاملا به خودم مربوط است و انجامشان دادم و خواهم داد از تو عذرخواهی نخواهم کرد!
لطفاً این انتظار را نه از من و نه از هیچ بخت برگشته ی دیگری شبیه به من نداشته باش!(هرچند بعید می دانم به جز من سوژه ی دیگری به این غلظت(!) برای آزار داشته باشی)
جیم ناعزیز
فکر می کنم کافی باشد، به نظرم زیادی برای خودم بابت اخلاق های آزاردهنده ات توجیه آوردم، زیادی سکوت ، زیادی در مقابل بی احترامی ها و توهین هایت به من، که مجوز مضحکی برایشان داشتی(سن کمتر من!) کوتاه آمدم و هیچ وقت جواب ندادم، تنها به یک دلیل مضحک(سن بیشتر تو!).
جیم ناعزیز
از تو بابت خُرد اعتمادبه نفسم ممنون نخواهم بود. از تو بابت زهر روزهایم ممنون نخواهم بود. از تو بابت تلخ معدود خاطرات ملسی که داشتم ممنون نخواهم بود. از تو بابت نابود خیلی چیزها، که زمانی بخشی از وجودم بودند، ممنون نخواهم بود!
بابت ترسی که از تو داشتم هیچگاه ممنونت نخواهم بود!
جیم ناعزیز
دیگر از تو ترسی ندارم و سعی می کنم هیچگاه نیازمند تو نباشم!
از تو چه پنهان، می خواستم دیگر نبینمت، مثل روزهایی که به دلیل حضور تو تا نیمه های شب در خیابان پرسه زدم و متلک شنیدم یا ساعت هایی که در سرما در پشت بام خلوت ! درد داشت اما دردی که در آن احساس قدرت می ، درد خوبی بود!
نگذاشتند دوام داشته باشد، باز هم به اجبار انی که برایم مانند تو ناعزیز نشده اند، نرم شدم(بخوانید مخم زده شد)
جیم ناعزیز
رابطه ما بعد از این تنها به یک سلام و یک خداحافظ آن هم فقط به نشانه ی ادبی نمایشی(!) ختم خواهد شد!

با بهترین آرزوها برای فرزندت
دوست دار خیلی سابق تو، ع.غ

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : نرسد به دست جیم! - بابت ,نخواهم ,ممنون ,هیچگاه ,ناعزیز ,اینکه ,ممنون نخواهم ,عذرخواهی نخواهم ,بابت اینکه
نرسد به دست جیم! بابت ,نخواهم ,ممنون ,هیچگاه ,ناعزیز ,اینکه ,ممنون نخواهم ,عذرخواهی نخواهم ,بابت اینکه
۲۱۴ موقت

من همونم که همیشه می خواد یه چیزایی رو خوب کنه ولی نمی تونه...

من همونم که نبودنش بهتر از بودنشه...

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : ۲۱۴ موقت
۲۱۴ موقت
لازمه...
از راهروی تونلی شکل ایستگاه ارم سبز می ترسیدم
در حدی که وقتی توش قدم می زدم دچار تنگی نفس می شدم،
همیشه از کنار ترین قسمت راهرو
و باسر کاملا پایین قدم می زدم تا حال بدم رو به حداقل برسونم
و این مسیر رو با بیشترین سرعتم می رفتم تا سریعتر تموم شه و ازش خارج شم،
حالا که به خاطر م دوبار در روز مجبورم از داخل همون راهروی ترسناک عبور کنم،
دیگه از کنار راه نمی رم،
دیگه سرم رو پایین نمی ندازم،
تو این مدت انقدر تو این راه بودم که حالا
با سر کاملا بالا و در مرکزی ترین قسمت راهرو
و با نگاه کاملا مستقیم به مرکز اون تونل حرکت می کنم،
با سرعت کاملا ملایم!
تو نگاه اول خیلی چیز مثبتی به نظر میاد
تو نگاه اول یه شجاعت، یه قدم کوچولو به نظر میاد!
نه؟!

اما من دارم از عادت حرف می زنم...! :)

راهروی تونلی شکل ایستگاه ارم سبز همیشه ترسناکه برا من،
همیشه تنگی نفس میاره با خودش،
اما من بهش عادت !
می دونید!
من نمی دونم عادت چیز خوبیه یا نه،
اما فکر می کنم جزو اون چیزایی باشه که گاهی عذابه،
گاهی نعمت!
و حتی گاهی یه نعمت عذاب آور...
عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : لازمه... - کاملا ,عادت ,راهروی ,قسمت راهرو ,ترین قسمت ,راهروی تونلی
لازمه... کاملا ,عادت ,راهروی ,قسمت راهرو ,ترین قسمت ,راهروی تونلی
مساحت زیست

اینکه می بینید یکم شلوغه دلیل بر این نیست که واقعا زیستم هم همینقدر شلوغه! نه!
گاهی ممکنه مدتها بجز گوشی و هندزفری با هیچکدوم اینا کاری نداشته باشم ولی خب غالب زندگی م با اینا می گذره!
فک می کنم تصویر گویاست، ولی با این وجود از سمت چپ، بالا، شروع می کنم به معرفی:

چسب ضد حساسیت! موقع طراحی دور برگه ها یا مقوا هام رو باهاش کادر می بندم مثل چسبای دیگه پوستشونو مخدوش نمی کنه! یا وقتی بومم رو با رو مه می خوام بپوشونم به کارم میاد، خلاصه اکثرا پیشمه!

کنارش: مداد نوکی(بهش نمی گم اتود، چون اتود به طرح اولیه برای چیزی می گن!)این مداد نوکی حدودا 6 ساله شه و گیره ش که به وسیله ی اون کنار جیب وصل می شده رو ش تم، کاملا ارادی! من تمام ابزارهای نوشتاری ای که این آپشنشون روی خودشون قرار داره(نه روی درشون)رو به نحوی از بین می برم، که بماند چرا!

بعدی ها به ترتیب: محو کن، کنته ی قهوه ای، مداد b5، کاتر، کنته ی سیاه، مداد b6، پاک کن اتودی(می دونم که اگه به اون نمی گم اتود پس به اینم نباید بگم اتودی ولی خب جایگزین بهتری پیدا ن ، پس اجبارا و ایهامی طور به این اتودی می گم!)

کنار همه ی اینا: لاکی( ایی که نمی شناسنش، می تونن این پست رو بخونن)

مداد رنگی دوازده رنگ پیکاسو، این مداد رنگی فقط برای اتود زدن کاربرد داره، براهمین بیشتر استفاده می شه و دور و برمه!

اون که شکل قلب درآوردمش، پاک کن خمیریه! بیشتر ازینکه پاک کن باشه، خمیر بازیه و اغلب باهاش شکل درست می کنم!

رژ، ساعت مچی 5 ساله م! اسپری سالبوتامول که چندسالی هست خیلی خیلی کم مورد استفاده م قرار می گیره ولی چون احتیاط شرط عقله اکثرا همراهمه و چون رنگش آبیه اکثرا جلو چش !

زیر همه ی اینا تخته شاسی و کاغذام!

کتاب رساله درباره نادر فار علاوه بر اینکه این روزا دارم می خونمش و جذابه برام اما از لحاظ فیزیکی هم برام دوست داشتنی و بااهمیته و از وقتی از نمایشگاه کتاب گرفتمش سعی همراهم باشه، جلو چشمم باشه، باهاش خاطره مرور می کنم...!

خ رای رنگی م که باهاشون درد دلامو، عاشقانه هامو، دست نوشته هامو و... که اینجا نمی نویسم، تو سررسید زرشکی رنگ، که زیر کتاب قرار داره می نویسم.

شیش تا از رنگ روغن هام به نمایندگی از باقی شون!

کنار خ را: پنج تا از رنگ اکریلیک هام به نمایندگی از باقی شون!

پ م، ظرف روغنم

و سمت راست راست،
قلم مو های پرکار ترم به نمایندگی از باقی شون، بعلاوه کاردک!


هندزفری توی ع حدودا 2 ساله شه و از تو مترو پنج تومن یدمش! هنوز کار می کنه اما یحتمل دیگه ازش استفاده نکنم!

این هندزفری تاحالا به گوشی توی ع وصل نشده، چون گوشی جدیده و من هنوز باهاش موسیقی گوش ندادم!
اما به گوشی قبلی وصل می شده و بارها و بارها حالم رو دوست داشتنی می کرده برام!

بخش زیادی از زندگی من تو گوشی می گذره و چندان ربطی به میزان هوشمند بودنش نداره، اولیتم اینه که جای زیادی برای تایپ و نوشتن چیزی داشته باشه و جای زیادی برای موسیقی داشته باشه و پشتیبانی از پی دی اف! البته و قطعا اگه امکانات و میزان هوشمندی ش بیشتر باشه بیشتر می پسندم!طبیعیه!
گوشی جدیدم رو هم دوست دارم، خیلی، بیشتر به این خاطر که کادو گرفتمش... :)

جای عینکم تو این مساحت خالیه!
درسته! وقت ع گرفتن رو چشمم بود پس طبیعیه که جاش خالیه!

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : مساحت زیست - گوشی ,مداد ,اینا ,باهاش ,برام ,کتاب ,زیادی برای ,داشته باشه ,دوست داشتنی ,مداد رنگی ,قرار داره
مساحت زیست گوشی ,مداد ,اینا ,باهاش ,برام ,کتاب ,زیادی برای ,داشته باشه ,دوست داشتنی ,مداد رنگی ,قرار داره
بدون عنوان
گاهی دلم می خواست در لحظه، تمام دنیا کور باشند، تمام دنیا کر باشند، تمام دنیا لال باشند، گاهی دلم می خواست ما دیدنی نبودیم، شنیدنی نبودیم، گفتی نبودیم؛ من درد می کشم از درد مادر، درد می کشم از درد پدر...؛ درد می کشم از شنیدن و پژواک واژه ی «دیوانه» در مغزم، از پارک رفتن هایمان می ترسم، از خنده ها و نگاه های تیز و برنده متنفرم، دلم می خواست در لحظه همه مان را در آغوشم می فشردم و همان جا دنیا تمام می شد...
من از تمام دنیا می ترسم، از آدم ها می ترسم، صبوری مادر غمگین کننده است برایم، از دل رنجور پدرم رنج می کشم، از دلی که با هر نگاه تیزی بیشتر درد می کشد...
غم می دانی چیست؟! غم و حسرت یک تاب بازی بدون شنیدن پچ پچ می دانی چیست؟! غم دعوت نبودن به میهمانی ها چطور؟! غم تحقیر شدن نزدیکترین هایت را می فهمی؟! غم عذرخواهی بابت اتفاقی که خواسته ی تو نبوده است اما در جواب زخم زبان شنیدن را می دانی؟! غم گذراندن کودکی در تنهایی و ترس را چطور، می دانی؟!
من می دانم و تو فقط ادای دانستن درمی آوری،
من با سلول به سلول وجودم تمام دردهایمان از کودکی تا همین لحظات را مرور می کنم و تو تنها برایمان آه می کشی...
عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : بدون عنوان - تمام ,می ترسم، ,شنیدن ,باشند، ,می خواست ,می کشم ,تمام دنیا ,می دانی چیست؟ ,باشند، تمام
بدون عنوان تمام ,می ترسم، ,شنیدن ,باشند، ,می خواست ,می کشم ,تمام دنیا ,می دانی چیست؟ ,باشند، تمام
۱۹۷
سر و وضع و لباسش شبیه تمام بی خانمان هاست، ژنده و کهنه و دوده گرفته؛ شبیه همان ها که روی دوششان یک گونی بزرگ پر از ت و پرت دارند و هر چند قدم در سطل های زباله خم می شوند تا اگر چیز به درد بخوری برایشان بود بردارند و در گونی شان بگذارند.
از همان ها که گاه گداری برای خودشان آوازی را می کنند؛ از همان ها که خودشان را از تمام مردم جامعه دور و جدا و غریبه می بینند.
صبح ها خیلی زود، وقتی که هنوز هوا تاریک است از خانه بیرون می زنم، بخشی از پیاده روی کنار اتوبان جای خوابش است، وقتی که من عبور می کنم هنوز خواب است اما چیزهای تعجب آوری بالای سرش است، نهج البلاغه، بوف کور و چند کتاب دیگر که زیر اینهاست و نمی توانم اسمشان را بخوانم. روزهای اول فکر می چیزهایی ست که گیرش آمده و به نوعی از محتویات همان گونی بزرگ ت و پرت هایش است، اما یک روز غروب دیدمش که زیر یکی از چراغهای تیر برق درحال مهیا جای خوابش است، بعد از پهن زیراندازش کیسه ی کوچکی را باز کرد و کتابها را بیرون آورد و شروع به ورق زدن کت کرد، آنقدر صفحه زد تا به یک صفحه (احتمالا) مشخص رسید، سپس کیسه را زیر سرش گذاشت و دراز کشید و عینکی قدیمی-چیزی شبیه به عینک - از جیبش درآورد و شروع به خواندن کرد! به شکلی هیجان آور در کت که دستش است غرق می شود، طوری که دلت می خواهد همان موقع یک کتاب بخوانی!
دیگر هم دیدمش، همین کار را می کند، گویا عادت دارد که قبل از خواب کتاب بخواند...!

هر از چند گاهی بعضی از کتابهایم را به دلیل کمبود جا، با اکراه به کتابخانه ها می دهم؛
این روزها باخودم فکر می کنم شاید در کیسه ی او جای شان بهتر باشد ...
عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : ۱۹۷ - است، ,کتاب ,همان ها ,شبیه ,خوابش است، ,گونی بزرگ
۱۹۷ است، ,کتاب ,همان ها ,شبیه ,خوابش است، ,گونی بزرگ
۲۰۰
روی صندلی ایستگاه می نشینم، دستم را به بند کوله ام می برم که از پشتم برش دارم، که تا زمان رسیدن اتوبوس بتوانم تکیه دهم، پشیمان می شوم، دستم را پایین می آورم و تکیه نمی دهم، تکیه به دست هایم می دهم، کمی خم می شوم و به انتهای مسیری که اتوبوس از آنجا می آید نگاه می کنم، ناواضح است، یادم می افتد که هوا آلوده است و سرفه ی کوچکی می کنم، زن بی اعصاب و غرغرویی که از مترو با او هم مسیر بودم به ایستگاه می رسد کمی می ایستد، بازهم زیرلب غرغر می کند و بعد می نشیند، احساس می کنم دستهایم خسته شده اند، دیگر نمی توانم و با بی خیالی به کوله ام و تمام وسیله های داخلش تکیه می دهم! جیبم می لرزد، گوشی ام را درمی آورم و به انتهای پیام نگاه می کنم: «هیچ تنها نیست»... پوزخندی می زنم و نخوانده حذفش می کنم، نگاهی به جیب هایم می اندازم، یک عالمه رسید بانک و کاغذ تبلیغات آرایشگاه و دندانپزشکی و کاغذ شکلات تک تک و...؛
اتوبوس می رسد و سوار می شوم، به سمت صندلی های برع می روم، همان هایی که خیلی ها دوستش ندارند، همان هایی که خیلی ها وقتی رویش می نشینند، سرشان گیج می رود! ازین صندلی ها خوشم می آید!
سرم را به شیشه اتوبوس تکیه می دهم و به کاغذهایی که از جیب هایم در آوردم نگاه می کنم: یک،دو،سه،...شانزده!
شانزده کاغذِ تبدیل شده به پیراهن مردانه!
نشانه ی خوبی نیست...
تبدیل شدن کاغذها به پیراهن مردانه، اصلا نشانه ی خوبی نیست...
به حرف هایی که چند روز قبل تصادفی شنیده ام فکر می کنم؛
می گفتند یکی از افرادی که به تیم انرژی می دهد من هستم! می گفتند شوخ است!

به شانزده پیراهن مردانه ی در جیبم فکر می کنم و به شوخ طبعی ام ادامه می دهم...

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : ۲۰۰ - تکیه ,اتوبوس ,می کنم ,پیراهن ,شانزده ,می دهم ,خوبی نیست ,نگاه می کنم ,تکیه می دهم
۲۰۰ تکیه ,اتوبوس ,می کنم ,پیراهن ,شانزده ,می دهم ,خوبی نیست ,نگاه می کنم ,تکیه می دهم
نمایشگاه گروهی نقاشی و تصویرسازی

افتتاحیه: ۱۸ اسفندماه ساعت ۱۶ تا ۲۰

خوشحال می شم، تشریف بیارید.

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : نمایشگاه گروهی نقاشی و تصویرسازی
نمایشگاه گروهی نقاشی و تصویرسازی
۲۰۳
خیلی وقته... یادمه ۲۷ دی ماه بود انگار...
وقتی اومدم خونه انداختمش رو رخت آویز، تصمیم گرفتم دیگه سرم نکنمش که کثیف نشه که مجبور نشم بشورمش!
ولی نشد... مجبور شدم بازم بندازمش رو سرم!
خیلی دوده گرفته تو شهر و آلودگی هاش و کثیفه حتما، اما نمی خوام شالم رو بشورم، هنوز بوی عطرتو می ده، کم شده، خفیف شده، پریده
ولی من هنوز تقلا می کنم و از لای تاروپودش عطرتو می کشم تو وجودم، هنوز حسش می کنم، تا وقتی هست، نمی شورمش، داره عید می شه اما من این شال رو نشسته باقی گذاشتم، حتی اگه ازش بالا بره من باقی مونده عطرتو تاوقتی که هست، نابود نمی کنم!
اونروز که فروریختم پایین، اونروز که شُره خودمو حس و می خواستم زار بزنم و بگم من جز ناکامی و نامردی و بی وفایی و بدعهدی و درد و درد و درد هیچی ندیدم این عطر یادم آورد که هنوز تو هستی که نامرد نیستی، بی وفا نیستی، بدعهد نیستی ...
آدمای شبیه تو رو به انقراضن و این عطر یادم میاره که باید از داشتنت خوشحال باشم،
باید زنده بمونم، عوض شم، خوب شم...
تو نقطه عطف این زندگی ای رفیق...
عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : ۲۰۳ - عطرتو
۲۰۳ عطرتو
۱۳۹۶
سال دردناکی بود، بیرون از خودم پر از حادثه بود و مرگ و درد، درون خودم پر از اشتباه و توجیه و مدیونِ خودم شدن! خوبی هم داشت، مثلا رفتم سر کار، مثلا از بعضی حصار های احمقانه ای که ساخته بودم رها خودمو، مثلا تصمیم گرفتم از خودم نگذرم، مثلا تصمیم گرفتم اون همه خوشبینی نامعقولم به آدما رو بذارم کنار...!
سخت گذشت، درد گذشت، ولی گذشت.
می خوام امیدوار باشم و می خوام تلاش کنم که سال دیگه بیام بگم: دنیا هنوزم زشته قبول، ولی دیگه من خوبم، دیگه مدیون خودم نیستم، حالا روم می شه تو روی خودم نگاه کنم...
می خوام تلاش کنم که سال دیگه این موقع بیام بنویسم: امسال زندگی قشنگتر بود...
عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : ۱۳۹۶ - مثلا ,می خوام ,می خوام تلاش ,تصمیم گرفتم ,مثلا تصمیم ,مثلا تصمیم گرفتم
۱۳۹۶ مثلا ,می خوام ,می خوام تلاش ,تصمیم گرفتم ,مثلا تصمیم ,مثلا تصمیم گرفتم
۲۰۵


گنجشکه!
یه روز کامل اومد پشت پنجره! وقتی که من حضورشو حس ساعت ۷:۴۵ دقیقه صبح بود صدای نوک زدنش به شیشه بیدارم کرد!
بیدار شدم، نشستم نگاش ! هی می رفت با دو سه تا گنجشک دیگه می اومد یه عالمه باهم سروصدا می ، باهم خودشونو تو شیشه نگاه می ، نوک می زدن به تصویر خودشون تو شیشه! خیلی بودن!! :))
چند دقیقه که گذشت، رفتم رو جمع کنار، که واضح تر ببینمش ولی نیم ساعتی که کنار بود، حتی یه بارم نیومد!
مجبور شدم دوباره رو باز کنم! وقتی باز ، دوباره اومد!
اون روز تا ساعت ۵:۱۰ دقیقه عصر می دیدمش، رفتن و اومدنشو!
چند دقیقه یه بار پشت پنجره بود و دلبری می کرد!
از آ ین باری که با یه موجود جوندارِ متحرک به جز آدمیزاد درددل کرده بودم، فکر کنم ۱۴ سالی می گذشت! آ ین بار مورچه ها بودن! حالا گنجشک!
کلی کار داشتم، تمام کارای دانشگام مونده بود، یه مشت مخش برا عید(:|) و یه مشت کار عقب مونده از قبلِ عید که به دلیل تداخل با کارم انجام نشده مونده بود!
ولی من تمام اون روز رو نشستم به نگاه یه گنجشک!!! امیدوار بودم که فرداها و پس فرداها هم بیاد ولی دیگه نیومد!
واسه یه روز از بهار، دنیا رو به هیچ جا حساب ن !
و این اتفاق خوبی بود! :)
عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : ۲۰۵ - دقیقه ,مونده , ,گنجشک ,شیشه
۲۰۵ دقیقه ,مونده , ,گنجشک ,شیشه
دورهمیِ سینمارٙویِ وبلاگی!
روز خوبی بود، اتفاق خوبی بود، خیلی انرژی ازم رفت در بدو ورود، به دلیل استرس روبرو شدن با یه جمع عظیم! (اغراق نمی کنم، واقعا عظیم بودیم!) :|
هم بسیار انرژی بری بود برای من و من برای هر صحنه هی فشارم می افتاد، هی ضعف می ! :|
من بین حرفه ای و تخصصی ای نیستم و نظرم درمورد ا اغلب حسیه!
و به وقت شام بدی نبود!
اما گروه هیجان انگیز خیلی خوبی بودیم و این، روز خوبی رو رقم زد! :)
البته که آ اش خیلی بهتر بود، تازه یخامون داشت بازتر می شد؛
ولی تموم شد! :|

بعضیارومی خوندم و ذهنم ناخودآگاه تصوری ساخته بود ازشون که وقتی دیدم خیلی متفاوت بود با تصورم!
دوستان دیگه ای رو دیدم که یا نخونده بودمشون یا می ترسیدم ازشون! :| :))
حالاکه دیدم، متوجه شدم خیلی هم ترسناک نیستن :))

در کل تجربه ی شیرینی بود!
ممنونم از همگی :)

+تشکر ویژه از جناب «هولدن» بابت تمام هماهنگی های سخت و طاقت فرسای این دورهمی :|
+تشکر از جناب «زمر۵۳» بابت پول تا ی که نگرفتن! :|
+تشکر از «ف.ن» که در بدو ورود تعارف منو جدی نگرفتن و بازم بهم پیشنهاد دادن که نوشیدنی رو بخورم چون واقعاً لازمم بود، حالی م نبود! :|
عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : دورهمیِ سینمارٙویِ وبلاگی! - خیلی ,بود، ,خوبی ,تشکر , ,خوبی بود،
دورهمیِ سینمارٙویِ وبلاگی! خیلی ,بود، ,خوبی ,تشکر , ,خوبی بود،
۲۰۷
یه ساعت مچی کوکی دارم، ازون عتیقه های قدیمی! ازونا که احتمالا شبیه ش دست «فرنگیسِ» کتابِ «چشمهایش» بوده!
خیلی دوستش دارم، خیلی ریزه میزه ست، خیلی سبکه، خیلی همونه که باهاش راحتم، کلی مدل بند تجربه کرده این ساعت تو دست من! همیشه خوشحال بودم که چون کوکیه و منم همیشه حواسم هست و کوکش می کنم، هیچوقت مثل ساعتای باتری خور، آدم رو غافلگیر نمی کنه با یهو وایسادنش! ولی چند وقتیه که اب شده، یهو می بینم که صدای تیک تاک سریعش نمیاد! یهو می بینم ساعت یک ظهره ولی مونده رو یازده!
یه ساعت دیگه هم دارم، همون که تو پست مساحت زیستم هست! یکم سنگینه ولی اگه دیرم شده باشه، زمان تلف نمی شه برا بستنش به مچ، مثل این ساعت مردونه هاست که قفلش میفته رو هم بسته می شه! اون هم ریپ می زنه! همون لحظه هایی که میام نگاش کنم ببینم به قطار تندرو می رسم یا نه، ثانیه شمارش ت وایساده منو نگاه می کنه! گفته بودم شیش سالشه؟! بردم ساعت سازی، پیش همون آقایی که صداش و حرف زدنش عین علی مصفاست! گفت موتورش اب شده! شیش سالش بود...!
یه ساعت دیگه هم دارم، قشنگه! کار هم می کنه، فقط بندش مثلا چرمیه! ولی چنان خشکه که زیر بندش ترک برداشته، وقتی می بندم به مچم، تیکه های بندش پوست پوست می شه، پودر می شه، می ریزه، مچ دستم هم زخم می کنه! بردم ساعت سازی، پیش همون آقایی که صداش و حرف زدنش عین علی مصفاست، می خواستم بندشو عوض کنم، ژله ای بندازم، بهش نمی خورد! چرمی هایی هم که نشون داد همشون مثل بند خودش سفت و خشک بودن!
یه ساعت دیگه هم دارم، نقره ایه، ازینا که قفلش مثل دستبند می مونه! دور صفحه ش نگین داره! زیادی شکل زیورآلاته! زیادی مهمونی طوریه! چیزی نیست که بشه همیشه و همه جا باهاش راحت بود! با هر مدل تیپ و لباسی هم نمی خونه! قفلشم یکم هرزه! ینی شُله! عین وقتی که شیر آبهای قدیمی هرز می شن، شُل می شن!
لابد می گید می تونم مثل خیلی ها گوشی مو نگاه کنم برا ساعت؟! نه من نمی تونم! من معمولا گوشی م تو دستم نیست! نمی دونم، نمی تونم، خوشم نمیاد، رو اعصابم می ره، یادم می ره و اکثرا اگه چیزی تو دستم باشه، یه جا جا می مونه یا میفته!( مثل لیوانای دورهمی مون، که همش ترس این اتفاق براشون رو داشتم) تنها چیزی که این اتفاق براش نیفتاده تا حالا، بوم هام بوده، باقی اشیا اگه قراره تو دستم بمونن باید بشه گذاشتشون تو یه جایی که از دستم ح آویزون باشه! مثل کیسه! یا کیف! وگرنه ایمن نیست!
می تونم خیلی راحت برم یه ساعت دیگه ب م؟! نه دلم نمی خواد ساعت جدید ب م! چرا؟! بماند...!
تنها راهی که باقی مونده، اینه: باید همین روزا برم ساعت سازی، پیش همون آقایی که صداش و حرف زدنش عین علی مصفاست!
باید ببینم می تونه ساعت کوکیِ پرخاطره مو، ساعت کوکیِ دوست داشتنی مو درست کنه؟! کاش بتونه...
زمان برام مهمه، ولی نه به اندازه ی «تام هن » تو «دورافتاده»!
اونم که براش مهم بود چهار سال بی زمان زندگی کرد!
بهم می خندید لابد، که واسه موضوع به این سادگی دارم خودمو به چالش می کشم! :)
ولی
شاید منم ازین به بعد، بی ساعت مچی ادامه دادم...شاید...!
عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : ۲۰۷ - ساعت ,دستم ,خیلی ,دارم، ,بندش ,چیزی ,ساعت دیگه ,همون آقایی ,ساعت کوکیِ ,ساعت سازی،
۲۰۷ ساعت ,دستم ,خیلی ,دارم، ,بندش ,چیزی ,ساعت دیگه ,همون آقایی ,ساعت کوکیِ ,ساعت سازی،
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است یاسمین فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © Yasamin 2016-2017