تویی پایانِ ویرانی...

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ تویی پایانِ ویرانی... خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان تویی پایانِ ویرانی... برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

شفیعی کدکنی می گه:
کمترین تحریری از یک آرزو این است:
آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی

در قناری ها نگه کن، در قفس،

تا نیک دری

کز چه در آن تنگناشان باز، شادی های شیرین است!


کمترین تصویری از یک زندگانی
آب،
نان،
آواز،
ور فزون تر خواهی از آن، گاهگه پرواز
ور فزون تر خواهی از آن، شادی آغاز
ور فزون تر، باز هم خواهی، بگویم باز؟!


آنچنان بر ما به نان و آب، اینجا تنگ سالی شد،
که ی در فکر آوازی نخواهد بود،
وقتی آوازی نباشد،

شوق پروازی نخواهد بود...



پ.ن: در حال مرور دفتر ذخیره شعری دوران نوجوانی...

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : شفیعی کدکنی می گه: - آوازی ,فزون تر خواهی
شفیعی کدکنی می گه: آوازی ,فزون تر خواهی
شماره ۲۲۶

در دوران بازی های کف کوچه مان، یک همبازی لاغر و کم زور و غالبا مورد ظلم واقع شده ای داشتیم. یادم می آید که برای مدت کوتاهی یک همبازی جدید به مان اضافه شده بود که از همبازی شماره یک، لاغرتر و ریزجثه تر و کم زور تر بود، این همبازی جدید فقط برای چند هفته به خانه مادربزرگش آمده بود، برای همین نتوانستیم خیلی چیزی ازش بدانیم؛ برای بچه ها معمولا همین که تعداد افراد زیاد شود و بازی خوش بگذرد کافی است.
همبازی شماره یک خیلی خوشحال بود از اضافه شدن این همبازی جدید، چون به هرحال برای مدتی از مرکز توجه ظلم واقع شدن رهایی یافته بود.
یک بار در وسطی بازی کف کوچه، همبازی شماره یک در تیم زننده بود و همبازی شماره دو در تیم خورنده! توپمان از این توپ های راه راه بنفش و سفید بود که ایه شده بود. همبازی شماره یک، توپ را به سمت همبازی شماره دو پرتاب کرد؛ نه چندان محکم و شدتی، چون محکم و شدتی بودن با زور همبازی شماره یک اصلا نمی خواند، اما همان ضربه ی ملایم توپ، همبازی شماره دو را نقش بر زمین کرد؛ همبازی شماره یک، تعجب کرد، ترسید، غمگین شد، گریه کرد، خودش را به نقش بر زمین شده ی همبازی شماره دو رساند و با زاری و ندامت از او عذرخواهی می کرد که او را با توپ زده است، همبازی شماره دو درحال بلند خودش از زمین بود و ماساژ دادن بخش های مختلف بدنش که با زمین برخورد کرده بود و در همان حال سعی می کرد که بگوید دردش نیامده و اشکالی ندارد. بعد از این اتفاق، یادم هست که تا رفتن همبازی شماره دو، همبازی شماره یک و دو دیگر همدیگر را ندیدند. همبازی شماره یک از ضربه ی ناخواسته ای که به دوستش زده بود غمگین و خج زده بود، احساس گناه و شرم می کرد و خدا می داند بابت آن ضربه چقدر خودش را سرزنش کرده بوده است!
امروز جمعی بچه را کف کوچه در حال بازی دیدم، یاد خاطراتم افتادم، یاد لحظه های حتی شاید کوتاه که یادم می برد دردهای دنیای آدم بزرگی را! غالباً از دیدن بازی بچه ها خوشم می آید، برای همین یک لبخند روی لبم نشست و به شان نگاه : یک بچه ی کوچک را کنار ج نشانده بودند و سرش را خم کرده بودند لبه ج ، بچه ای قلدر چوب نازک و بلندی در دست گرفته بود و چند بچه ی کوچکتر دور برش را گرفته بودند و آن ها نیز هر کدام چوب بلند و نازکی در دست داشتند و چوب هایشان را بالا می بردند، دیدم که بچه ی قلدر چوبش را به گردن بچه ی لب ج می کشد و خیلی دهشتناک فریاد می زند: «الله اکبر» و بچه های دور برش، پشت سر او فریاد می زنند: «الله اکبر»
لبخندم روی لبم ماسید، از بچه ها ترسیدم، از دنیایی که دارد شکل می گیرد ترسیدم، از تمام بازی ها ترسیدم، من با تمام وجود ترسیدم از این بچه هایی که بازی کودکی شان بازی است !
من با تمام وجود ترسیدم از ک نی که در خیالشان اند و سر می بُرند! سر دوستان شان را! از دنیایی که قرار است دست این بچه ها بیفتد...
چشمم را بستم و درست شبیه آنه شرلی و جودی ابوت که گریه می د و به سمت خانه شان می دویدند، گریستم و دویدم.
در راه به این فکر که چقدر دلم می خواهد همبازی شماره یک و دو را برای مدت مدیدی بغل کنم و در آغوششان زار بزنم از این جهان...

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : شماره ۲۲۶ - همبازی ,شماره ,بچه ی ,زمین ,بچه ها ,کرده ,همبازی شماره ,وجود ترسیدم ,تمام وجود ,برای همین ,همبازی جدید
شماره ۲۲۶ همبازی ,شماره ,بچه ی ,زمین ,بچه ها ,کرده ,همبازی شماره ,وجود ترسیدم ,تمام وجود ,برای همین ,همبازی جدید
شماره ۲۲۴

صف طویلی نبود، به جز اونی که داشت کارش رو انجام می داد، تعداد افرادی که در انتظار بودن، اگه من هم می رفتم تو صف، سه نفر می شد. یک آقای جوان، شاید سی ساله، یک دختر جوان تر، شاید بیست ساله و اگر می رفتم، من!
رفتم؛ چند لحظه ای گذشت که حس یک شی سفت و سنگین به پام برخورد کرد، درواقع کوبیده شد؛ یه گونی پر از احتمالا زباله های قابل بازیافت رو دوش یک پسربچه ی حداکثر نه یا ده ساله بود، البته وقتی که کوبیدش به پای من، از روی دوشش پایین آورده بود. به خاک های روی شلوارم که حاصل از برخورد بود نگاه و این تنها ع العملی بود که نشون دادم، شاید برای اینکه مطمئن شم لباسم چقدر کثیف شده و اینکه نقطه ضعف خاصی دستش ندم! نگاه پرکینه ای بهم انداخت و رفت و گونی ش رو کوبید به دختر جوان تر، دختر نگاه پر از اشمئزازی بهش کرد، خاک لباسشو ت د و گفت: اه حال به هم زن! و خودش رو کنار کشید. از همون نگاه های پر از کینه ش یکی هم نثار دختر کرد البته بعلاوه یک لبخند موذیانه. رد شد و گونی ش رو محکم تر از ضربه های قبلی کوبید به آقای جوان، آقای جوان در حرکتی ناگهانی و غیر قابل انتظار کوبید پس گردن پسربچه، پسربچه یک بار دیگه گونی ش رو کوبید و این بار خیلی سریع جاخالی داد و موفق شد از پس گردنی دوم آقای جوان، فرار کنه!
گونی ش رو تکیه داد به دیوار و در یک حرکت پرید و روی سکوی جلوی صفحه کلید عابربانک نشست!
آقای میانسالی که داشت کارش رو انجام می داد، متعجب نگاهش کرد و گفت: بچه برو کنار، چرا اینجا نشستی؟ نمی بینی کار دارم؟ برو پایین ببینم!
پسربچه همون طور که لبخند شرورانه ای روی لبش بود و از جاش ت نمی خورد، به شکل وحشیانه ای شروع به فشار دادن دکمه های دستگاه کرد. آقای میانسال عصبانی شد و همینطور که مانع دستای پسر بچه می شد تا بتونه کارش رو ه م نش خیلی آروم های احتمالا آذری هم می داد!
پسربچه همچنان لبخند شرورانه و موذیانه ش رو لبش بود و چون نوبت به آقای جوان رسید، از روی سکو پایین پرید و احتمالا از ترس پس گردنی های احتمالی آقای جوان کمی دورتر ایستاد، البته بی کار نموند و کناره ی گونی ش رو خیلی ظریف به کفش و پاچه ی شلوار آقای جوان می کشید؛ آقای جوان چون در حال کار بود فقط چشم غره می رفت. وقتی کارش تموم شد، دختر جوان تر گفت: آقا می شه یه کاری کنید این نیاد جلو تا من هم پول بگیرم؟! آقای جوان پسربچه رو عقب تر از دستگاه هدایت کرد و مچ های لاغر و سیاه پسر بچه رو محکم تو یک دستش گرفت. پسر بچه درحال تقلا برای رهایی خودش از چنگال آقای جوان بود و آوا و کلمه ی «نچ،نکن» چند ثانیه یک بار از آقای جوان به گوش می رسید.
دختر جوان تر تشکر کرد و رفت، آقای جوان دست های پسربچه رو رها کرد یک پس گردنی نثارش کرد و توله سگ گویان مکان رو ترک کرد.
پسر بچه شرور تر از قبل به من نگاه کرد و پرید روی سکوی جلوی صفحه کلید عابربانک نشست. وحشیانه شروع به فشار دادن دکمه های دستگاه کرد. به من نگاه می کرد و از نگاهش و لبخندش کینه می بارید.
رفتم جلو، لبخند زدم. پرسیدم: اسمت چیه؟ چندثانیه قفل شد، از فشار دادن دکمه ها دست کشید، مبهوت نگاهم کرد، از فرصت استفاده دکمه انصراف رو زدم و کارت رو وارد ، دوباره شروع کرد به مانع شدن استفاده ی من از دستگاه. به سیاهی های روی صورتش نگاه ، به چشم های درشت مشکی ش که سفیدی شون از لای اون همه سیاهی تو چشم می زد.
پرسیدم: نگفتی اسمت چیه؟ دوباره برای چند ثانیه قفل شد.
گفتم: همین جا بشین، اشکالی نداره، فقط یکم بیا این ورتر که من هم بتونم ببینم چیکار می کنم، اصلا بیا باهم ببینیم، بیا بهت نشون بدم چه جوریه، هوم؟! مبهوت نگاهم می کرد.
گفتم: چی صدات کنم؟
هیچی نگفت!
گفتم: خیلی خب، ببین اول باید رمز رو بزنم. بعد باید اینجا که نوشته برداشت پول رو بزنم، این دکمه که به این نوشته وصله، اینو باید بزنم؛ تو بلدی بخونی؟
یک نگاه مبهوت به من کرد، یک نگاه مبهوت به صفحه و بعد سرش رو به نشونه ی تایید ت داد.
گفتم: آفرین. اینجا چی نوشته؟
با صدای خش دار و خفه و خیلی جویده جویده گفت: مبـ-لغ-مو-رد-نـ-ظر.
گفتم: آفرین، خیلی خوب بلدی ! حالا من این دکمه ای که به این عدد وصله می زنم، چون همین قدر می خوام.
وقتی دستگاه درحال شمارش پول بود، آروم گفت: حسن.
پول هارو تحویل گرفتم. چشم های درشتش رو دروند و اسکناس هایی که تو دستم بود رو با چشم هاش دنبال کرد، تمام اسکناس ها، دوهزارتومنی بود.
دوتا از دوهزار تومنی هارو برداشتم، گرفتم به سمتش، گفتم: این جلو مارکت هست، بستنی داره، پفک هم داره، چیزهای دیگه هم داره. برو اگه دلت خواست ب . پول رو گرفت و همچنان مبهوت نگاه می کرد. بهش گفتم: می دونی حسن یعنی چی؟ ابروهاشو داد بالا.
گفتم: یعنی خوب.
خم شدم و خاک های روی شلوارم رو ت دم. به شلوارم و بعد به اسکناس های تو دستم نگاه کرد. اسکناس هارو گذاشتم تو کیفم. پولش رو مچاله کرد و از سکو پایین پرید و گونی ش رو گذاشت رو دوشش و رفت.
از جلوی مارکت که رد می شدم، گونی ش رو جلوی در دیدم. تو راه دوتا دوهزار تومنی از تو کیف خودم درآوردم و گذاشتم روی اسکناس هایی که از عابربانک گرفته بودم، چون باید صدهزار تومن رو کامل تحویل می دادم.

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : شماره ۲۲۴ - آقای ,گفتم ,گونی ش ,دختر ,خیلی ,دستگاه ,آقای جوان ,آقای جوان، ,فشار دادن ,پایین پرید ,دکمه های دستگاه ,دادن دکمه های دستگاه
شماره ۲۲۴ آقای ,گفتم ,گونی ش ,دختر ,خیلی ,دستگاه ,آقای جوان ,آقای جوان، ,فشار دادن ,پایین پرید ,دکمه های دستگاه ,دادن دکمه های دستگاه
شفیعی کدکنی می گه:
کمترین تحریری از یک آرزو این است:
آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی

در قناری ها نگه کن، در قفس،

تا نیک دری

کز چه در آن تنگناشان باز، شادی های شیرین است!


کمترین تصویری از یک زندگانی
آب،
نان،
آواز،
ور فزون تر خواهی از آن، گاهگه پرواز
ور فزون تر خواهی از آن، شادی آغاز
ور فزون تر، باز هم خواهی، بگویم باز؟!


آنچنان بر ما به نان و آب، اینجا تنگ سالی شد،
که ی در فکر آوازی نخواهد بود،
وقتی آوازی نباشد،

شوق پروازی نخواهد بود...



پ.ن: در حال مرور دفتر ذخیره شعری دوران نوجوانی...

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : شفیعی کدکنی می گه: - فزون ,آوازی
شفیعی کدکنی می گه: فزون ,آوازی
پنجره...

سال ها قبل، اواسط فصل اول سال، جماعتی عظیم به جایی می رفتند. من هم خودم را لای این جماعت جا دادم و همراهشان شدم؛ مثل روز اول مدرسه، روز اول ، روز اول کار، روز اول روبرو شدن با آدم های مهم، مثل روز اول کوچ به یک آپارتمان جدید، شهر جدید، دنیای جدید، مثل تمام روز اول هایم، بین این جماعت عظیم که انگار همه شان همدیگر را می شناختند و همدیگر را دوست داشتند، احساس غربت می . از من بعید بود، اما تصمیم گرفتم بمانم. از همان روزها تا به حال بارها تشرم زدند که باید بروی، اینجا مال تو نیست، هیچ چیز مال تو نیست، بارها تحقیرم د، بارها مس ه ام د، بارها شُره(!) و آب شدم، اما چغربازی(!) درآوردم و نرفتم. حالا دیگر سال ها گذشته است و دیگر خیلی غریب نیستم، حالا بعد از تمام آن روزها، تو اینجا هستی، لااقل حالا حضورت را حس می کنم، حالا تصور می کنم که تنها نیستم، «کنارم هستی، حتی اگر پیش من نباشی...» و شاید برای من، همین هم کافی باشد...


+

این موسیقی،
در روزهایی که پر از بیم و امید بودم، پیوست شده بود به یک پست وبلاگی، آن زمان یک تلفن همراه کم هوش(!) و کم حافظه داشتم و با مشقت فراوان توانستم این موسیقی را درٙش جا دهم، موضوع پست را یادم نیست، اما یادم هست که در تصویر پیوست شده به پست، یک «پنجره» بود...


عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : پنجره... - حالا ,بارها ,جدید، ,نیست، , د، بارها
پنجره... حالا ,بارها ,جدید، ,نیست، , د، بارها
شماره ۲۲۳

دو برادر بودند: «الف» و «ه». از زمان نوجوانی شان در محل ما معروف شدند، ه به مثبتی و اهل بودن و سربه زیری و بی آزاری و مکبر مسجد بودن و الف به ناخلفی و شرّی و مردم آزاری و سلامت اخلاقی نداشتن! با این که در دنیای کودکیِ من، برایم مهم نبود که از این دو برادر کدام مثبت اند و کدام منفی، اما از الف دل خوشی نداشتم، چون یک بار مرا به شکلی ناجوانمردانه زده بود! و این دل خوش نداشتن تا همین حالا هم ادامه دارد، تا همین چند هفته پیش، که با موهای کم پشت شده اش دیدمش، که بچه هایش را برای هواخوری سر کوچه آورده بود و خودش پیششان مانده بود و مراقبشان بود که نکند ی به دلایل ناجوانمردانه ای بزندشان!
از وقتی که یادم می آید پدرشان یک وانت نیسان آبی دارد، که گاهی الف سوارش می شود، گاهی ه؛ همیشه از همان کودکی، اگر از دور یکی شان را درحال سوارشدن به ماشین می دیدم، برایم بازی جالبی بود، که بتوانم تشخیص دهم ی که در حال سوار شدن است، کدامشان است؟! الف یا ه!
از سر کوچه که می آمدم ی با پیراهن مشکی درحال سوار شدن بود، خیلی زود سعی تشخیص دهم کدامشان است؟! گفتم ه!
ماشین راه افتاد، در حال عبورش، زیر چشمی نگاه تا مطمئن شوم که درست تشخیص دادم! یک امتیاز مثبت! درست بود!

دل خوش به امتیاز مثبتی که خودم به خودم اعطا ، بودم که زنی صدایم کرد:« دختر خانم می شه چند لحظه حواست به پسر من باشه؟ الان برمی گردم.» جواب دادم که می شود!
پسرک سیاه پوشیده بود، مبهوت نگاهم می کرد، مبهوت نگاهش ، پسرک یکی از پسرهای الف بود! همان هایی که تنها نمی گذاشت در کوچه بازی کنند، که نکند ی بزندشان! پس آن زن هم همسر الف بوده است، لابد! پسرک، چهره اش عین پدرش بود! نگاهش که می حس چقدر بیشتر از پیش دل خوشی از پدرش ندارم، چقدر داغ آن کتک ناجوانمردانه، بیشتر دلم را می سوزاند، اما خب نه، هیچ وقت فکر و دل و عملم آن قدر در راستای هم پیش نرفتند که مثلا دلم راضی شود انتقام پدر را از پسر بگیرم!!! مادرش آمد، با یک دسته اعلامیه ترحیم در دست، تشکر کرد، دست پسرش را گرفت و به سمت خانه ی مادرشوهرش رفت.
مبهوت ماندم، الف بود، ع روی اعلامیه را درست تشخیص دادم؛
اما راستش... هرچه فکر می کنم این امتیاز مثبت را نمی خواهم...


عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : شماره ۲۲۳ - بود، ,تشخیص ,مبهوت ,امتیاز ,درست ,مثبت ,امتیاز مثبت ,درست تشخیص ,کدامشان است؟
شماره ۲۲۳ بود، ,تشخیص ,مبهوت ,امتیاز ,درست ,مثبت ,امتیاز مثبت ,درست تشخیص ,کدامشان است؟
شماره ۲۲۴

صفی طویلی نبود، به جز اونی که داشت کارش رو انجام می داد، تعداد افرادی که در انتظار بودن، اگه من هم می رفتم تو صف، سه نفر می شد. یک آقای جوان، شاید سی ساله، یک دختر جوان تر، شاید بیست ساله و اگر می رفتم، من!
رفتم؛ چند لحظه ای گذشت که حس یک شی سفت و سنگین به پام برخورد کرد، درواقع کوبیده شد؛ یه گونی پر از احتمالا زباله های قابل بازیافت رو دوش یک پسربچه ی حداکثر نه یا ده ساله بود، البته وقتی که کوبیدش به پای من، از روی دوشش پایین آورده بود. به خاک های روی شلوارم که حاصل از برخورد بود نگاه و این تنها ع العملی بود که نشون دادم، شاید برای اینکه مطمئن شم لباسم چقدر کثیف شده و اینکه نقطه ضعف خاصی دستش ندم! نگاه پرکینه ای بهم انداخت و رفت و گونی ش رو کوبید به دختر جوان تر، دختر نگاه پر از اشمئزازی بهش کرد، خاک لباسشو ت د و گفت: اه حال به هم زن! و خودش رو کنار کشید. از همون نگاه های پر از کینه ش یکی هم نثار دختر کرد البته بعلاوه یک لبخند موذیانه. رد شد و گونی ش رو محکم تر از ضربه های قبلی کوبید به آقای جوان، آقای جوان در حرکتی ناگهانی و غیر قابل انتظار کوبید پس گردن پسربچه، پسربچه یک بار دیگه گونی ش رو کوبید و این بار خیلی سریع جاخالی داد و موفق شد از پس گردنی دوم آقای جوان، فرار کنه!
گونی ش رو تکیه داد به دیوار و در یه حرکت پرید و روی سکوی جلوی صفحه کلید عابربانک نشست!
آقای میانسالی که داشت کارش رو انجام می داد، متعجب نگاهش کرد و گفت: بچه برو کنار، چرا اینجا نشستی؟ نمی بینی کار دارم؟ برو پایین ببینم!
پسربچه همون طور که لبخند شرورانه ای روی لبش بود و از جاش ت نمی خورد، به شکل وحشیانه ای شروع به فشار دادن دکمه های دستگاه کرد. آقای میانسال عصبانی شد و همینطور که مانع دستای پسر بچه می شد تا بتونه کارشو ه م نش خیلی آروم های احتمالا آذری هم می داد!
پسربچه همچنان لبخند شرورانه و موذیانه ش رو لبش بود و چون نوبت به آقای جوان رسید، از روی سکو پایین پرید و احتمالا از ترس پس گردنی های احتمالی آقای جوان کمی دورتر ایستاد، البته بی کار نموند و کناره ی گونی ش رو خیلی ظریف به کفش و پاچه ی شلوار آقای جوان می کشید؛ آقای جوان چون در حال کار بود فقط چشم غره می رفت. وقتی کارش تموم شد، دختر جوان تر گفت: آقا می شه یه کاری کنید این نیاد جلو تا من هم پول بگیرم؟! آقای جوان پسربچه رو عقب تر از دستگاه هدایت کرد و مچ های لاغر و سیاه پسر بچه رو محکم تو یک دستش گرفت. پسر بچه درحال تقلا برای رهایی خودش از چنگال آقای جوان بود و آوا و کلمه ی «نچ،نکن» چند ثانیه یک بار از آقای جوان به گوش می رسید.
دختر جوان تر تشکر کرد و رفت، آقای جوان دست های پسربچه رو رها کرد یه پس گردنی نثارش کرد و توله سگ گویان مکان رو ترک کرد.
پسر بچه شرور تر از قبل به من نگاه کرد و پرید روی سکوی جلوی صفحه کلید عابربانک نشست. وحشیانه شروع به فشار دادن دکمه های دستگاه کرد. به من نگاه می کرد و از نگاهش و لبخندش کینه می بارید.
رفتم جلو، لبخند زدم. پرسیدم: اسمت چیه؟ چندثانیه قفل شد، از فشار دادن دکمه ها دست کشید، مبهوت نگاهم کرد، از فرصت استفاده دکمه انصراف رو زدم و کارت رو وارد ، دوباره شروع کرد به مانع شدن استفاده ی من از دستگاه. به سیاهی های روی صورتش نگاه ، به چشم های درشت مشکی ش که سفیدی شون از لای اون همه سیاهی تو چشم می زد.
پرسیدم: نگفتی اسمت چیه؟ دوباره برای چند ثانیه قفل شد.
گفتم: همین جا بشین، اشکالی نداره، فقط یکم بیا این ورتر که من هم بتونم ببینم چیکار می کنم، اصلا بیا باهم ببینیم، بیا بهت نشون بدم چجوریه، هوم؟! مبهوت نگاهم می کرد.
گفتم: چی صدات کنم؟
هیچی نگفت!
گفتم: خیلی خب، ببین اول باید رمزو بزنم. بعد باید اینجا که نوشته برداشت پول رو بزنم، این دکمه که به این نوشته وصله، اینو باید بزنم؛ تو بلدی بخونی؟
یک نگاه مبهوت به من کرد، یک نگاه مبهوت به صفحه و بعد سرشو به نشونه ی تایید ت داد.
گفتم: آفرین. اینجا چی نوشته؟
با صدای خش دار و خفه و خیلی جویده جویده گفت: مبـ-لغ-مو-رد-نـ-ظر.
گفتم: آفرین، خیلی خوب بلدی ! حالا من این دکمه ای که به این عدد وصله می زنم، چون همین قدر می خوام.
وقتی دستگاه درحال شمارش پول بود، آروم گفت: حسن.
پول هارو تحویل گرفتم. چشم های درشتش رو دروند و اسکناس هایی که تو دستم بود رو با چشم هاش دنبال کرد، تمام اسکناس ها، دوهزارتومنی بود.
دوتا از دوهزار تومنی هارو برداشتم، گرفتم به سمتش، گفتم: این جلو مارکت هست، بستنی داره، پفک هم داره، چیزهای دیگه هم داره. برو اگه دلت خواست ب . پول رو گرفت و همچنان مبهوت نگاه می کرد. بهش گفتم: می دونی حسن یعنی چی؟ ابروهاشو داد بالا.
گفتم: یعنی خوب.
خم شدم و خاک های روی شلوارم رو ت دم. به شلوارم و بعد به اسکناس های تو دستم نگاه کرد. اسکناس هارو گذاشتم تو کیفم. پولش رو مچاله کرد و از سکو پایین پرید و گونی ش رو گذاشت رو دوشش و رفت.
از جلوی مارکت که رد می شدم، گونی ش رو جلوی در دیدم. تو راه دوتا دوهزار تومنی از تو کیف خودم درآوردم و گذاشتم روی اسکناس هایی که از عابربانک گرفته بودم، چون باید صدهزار تومن رو کامل تحویل می دادم.

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : شماره ۲۲۴ - آقای ,گفتم ,گونی ش ,دختر ,خیلی ,دستگاه ,آقای جوان ,آقای جوان، ,فشار دادن ,پایین پرید ,دکمه های دستگاه ,دادن دکمه های دستگاه
شماره ۲۲۴ آقای ,گفتم ,گونی ش ,دختر ,خیلی ,دستگاه ,آقای جوان ,آقای جوان، ,فشار دادن ,پایین پرید ,دکمه های دستگاه ,دادن دکمه های دستگاه
اتوبوس

در ایستگاه اتوبوس شلوغ، در ظل آفتاب سوزان این روزها، با گلویی خشک و خسته و گرمازده و بی حوصله و اخمو، تا این اندازه که حتی اگر ی می پرسید ساعت چند است؟ قورتش می دادم!

در این وضعیت، یک اتوبوس از تمام محدوده آن ایستگاه پر از آدم، درست طوری توقف کرد که درش جلوی من باز شد، درست همان لحظه از درش هوای خنک بیرون زد و از بین آن همه آدم، هیچ مسیرش با این اتوبوس نبود؛ یک اتوبوس خلوت، خنک، تمیز و دری که جلوی من باز شد! بی معطلی سوار شدم! انقدر ذوق زده شدم که اهمیتی ندادم مسیرش کجاست! رفت و رفت تا سه ایستگاه بعد، خستگی ام که در رفت، خنک که شدم، تازه فکر : اصلا این اتوبوس دارد مرا کجا می برد؟!

سه ایستگاه بعد پیاده شدم و در دلم گفتم: لعنت به اتوبوسی که خنک است و خلوت است و جلوی پای آدم نگه می دارد!

این بار صبر اتوبوس مورد نظر خودم بیاید، آنقدر دیر کرد که ته ذهنم می گفتم: کاش پیاده نشده بودم!

اتوبوسی که می خواستم آمد، ولی نه خنک بود، نه جلوی پایم نگه داشت و آنقدر دیر آمد، که یک عالمه آدم در ایستگاه جمع شده بودند و همه شان دوپا داشتند و چها ای دیگر قرض د و دویدند داخل؛ با اجبار خودم را جا ! رفت و رفت تا بالا ه خلوت شد، صندلی گیرم آمد ولی آنقدر دیر آمده بود، آنقدر خسته بودم، که تا نشستم، خوابم برد...

بیدار که شدم، دیدم اتوبوس خالی خالی است و مسیری که دارد می رود مسیری نیست که من بشناسم!
اتوبوس آ خط را هم رد کرده بود، داشت به سمت پارکینگ می رفت!

من جایی پیاده شدم، که حتی در خط همان اتوبوس نبود، که لااقل هرچه آمده بودم را بتوانم برگردم!
من یک جای پرت پیاده شدم، یک جایی که اصلا نمی شناختم، تنهاتر و سرگردان تر و خسته تر از قبل...

رفتم تا یک ایستگاه پیدا و این بار صبر که اتوبوسی بیاید که با ذوق سوار شوم...
مهم نیست که چه وقتی برسم به خانه، خانه که فرار نمی کند، هست، بالا ه یک جوری می رسم، یک وقتی می رسم؛

ولی دلم می خواهد سوار اتوبوسی باشم که حالم در آن خوب باشد، خنک باشد، خلوت باشد و شاید حتی راننده، موسیقی ای را گذاشته باشد، که من دوست دارم... :)

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : اتوبوس - اتوبوس ,ایستگاه ,اتوبوسی ,آنقدر ,پیاده ,جلوی ,پیاده شدم،
اتوبوس اتوبوس ,ایستگاه ,اتوبوسی ,آنقدر ,پیاده ,جلوی ,پیاده شدم،
۲۲۱

بچه که بودم معمولاً از این که من رو تو خونه بذارن و برن بیرون ناراحت نمی شدم، یعنی اگه اون بیرون رفتنه یه جای خاص دوست داشتنی برای من نبود(که مکان های معدودی برای من، شامل این مورد می شد)مشکلی نداشتم که منو نبرن.
برای من، خالی شدن خونه غالباً اتفاق خوبی بود.
خیلی کوچیک که بودم، وقتی می خواستن منو تنها بذارن، به من مسئولیت مراقبت رو محول می و کلی هشدار (با این مضمون که دست از خیال پردازی بردار و حواستو جمع کن، اگه طوفان شد، قایم شو) اما من به محض خالی شدن خونه، بدو بدو می رفتم وسایل ممنوعه ی آشپزخونه رو برمی داشتم. وسایل ممنوعه شامل وسایلی می شد که مامان از دست من قایمشون می کرد و اون ها چاقو و کبریت و فندک نبودن، بلکه وسایلی بودن که یا سایز کوچیکی داشتن و تو نگاه من باید جزو ابزار بازی من می بود نه آشپزخونه ی مامان (مثل هاون کوچولوی آشپزخونه)، یا تو تخیل من شی دیگه ای به نظر میومدن(مثل چای صاف کن ف ی که به چشم من رنده بازی میومد) خونه که خالی می شد یه دل سیر با وسایل ممنوعه بازی می و بعد از بازگشت اهالی خونه، به دلیل انجام ندادن مسئولیت مراقبت، تنبیه می شدم.

یکم بزرگتر که شدم، باز هم مسئولیت مراقبت رو به من محول می و می رفتن، اون موقع یکم معنای مسئولیت رو دیگه یاد گرفته بودم، و البته ترس از طوفان رو هم، دیگه کمتر درگیر تخیل می شدم، اون دوره خیلی دلم می خواست خیاطی کنم. دو سه تا دوست و رفیق عروسکی داشتم که دلم می خواست برع من، لباساشون متنوع باشه، برا همین تا خونه خالی می شد، می رفتم سراغ پارچه های ممنوعه، که مامان از دستم قایم می کرد، مثلا یه بار پارچه چادری مامان رو از گوشه ش به قاعده ی یک نون تافتون ب و باهاش پیرهن دوختم. یادم نمی ره چهره و نگاه و شیوه ی تنبیه عذاب دهنده ی مامان رو، وقتی بعداً اون پارچه رو دید...

یکم بزرگتر که شدم، تخیلم کمرنگ تر شده بود، حالا بیشتر دلم می خواست برم بیرون و کف کوچه با بقیه بازی کنم، باز هم مراقبت رو به من می سپردن و می گفتن بیرون نرو، اما من به محض خالی شدن خونه، دست مورد مراقبت رو می گرفتم و می رفتم بیرون. قطعا حالا اهمیت مسئولیت پذیری رو بیشتر می فهمیدم و کمتر خطا می ، با وجود درست انجام دادن وظیفه م، اما باز هم به دلیل حرف گوش ن و بیرون رفتن، تنبیه می شدم.

بزرگ تر که شدم احساس ، دلم می خواد حرف بزنم، یه شنونده می خوام بدون اینکه نصحیت کنه یا بگه: «ببین از تو بدتر هم هستن»،«ای بابا باز شروع شد»،«وای سرمو بردی، برو»،«حقته، خودت کردی، تاوانشم باید ببینی.»و... و البته آواز خوندن رو هم دوست داشتم.
باز هم مسئولیت مراقبت رو به من می سپردن و می رفتن و من، به محض خالی شدن خونه، شروع می به حرف زدن بی وقفه برای «ف»، «ف» شنونده خوبیه... خالی که می شدم آواز هم می خوندم گاهی...
از این دوره به بعد دیگه مسئولیت پذیر شده بودم، تخیل هام رو تقریبا فراموش کرده بودم، بیرون نمی رفتم، و عین یه ربات که یه کد نوشته شده براش تا موقع طوفان قایم شه، قایم می شدم.
هنوز هم خالی شدن خونه اتفاق خوبیه...
حالا دیگه مسئولیت مراقبت رو به من نمی سپرن، دیگه لازم نیست از طوفان بترسم و قایم شم، دیگه غرق تخیل هم نمی شم، بیرون یواشکی هم نمی رم، چیزهای ممنوعه ای هم تو خونه وجود نداره که من علاقه مند باشم بهشون دست بزنم.

حالا از خونه ی خالی فقط برای گریه با صدای بلند استفاده می کنم، که امروز متوجه شدم حتی بلد نیستم با صدای بلند گریه کنم، چون من تا حالا این کارو انجام ندادم...


عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : ۲۲۱ - خالی ,بیرون ,مراقبت ,مسئولیت ,خونه ,مامان ,مسئولیت مراقبت ,صدای بلند ,تنبیه می شدم ,وسایل ممنوعه ,محول می
۲۲۱ خالی ,بیرون ,مراقبت ,مسئولیت ,خونه ,مامان ,مسئولیت مراقبت ,صدای بلند ,تنبیه می شدم ,وسایل ممنوعه ,محول می
تشکر و چیزهای دیگر!

تا حالا پنج تا نمایشگاه گروهی شرکت و فقط سه تارو افتتاحیه هاشو رفتم و از اون سه تا، دوتاشو خیلی ذوق داشتم براشون.
تو این سه تا افتتاحیه که رفتم، تو دوتاش حس خوبی نداشتم چون ل کننده بود، غریبانه بود و اینکه بودن در جمعی که بیشتر از خودِ هنر، اِفه ش رو دارن، برام لذتبخش نیست و البته غالباً اهل «جمع» نیستم!
اما امروز، افتتاحیه خیلی خوب بود، خیلی خیلی حالمو خوب کرد اومدن دوستان بلاگستانی...!
مرسی بچه ها که اومدید، که لطف کردید و خوشحالم از اینکه باهاتون آشنا شدم.
تو مدت آشنایی و دورهمی رفتن ها، هی دچار تردید می شدم که نکنه به خ که اینجا می خواستم داشته باشم، دارم آسیب می زنم، اما حالا دارم می بینم که اینطور نیست.
ممنونم که انقدر دوستان جانید! :))
و در آ بابت امروز اگر کم و کاستی بود، خوب پذیرایی نشدین، و گالری کمی گرم بود و یا اگر من خیلی میزبان خوبی نبودم به بزرگواری خودتون ببخشید.
:)


*عنوان برگرفته از اسم رمانی از مصطفی مستور، که بعد از خوندنش حس مستور کارش ضعیفه و شاید دوره ش تموم شده اگه به همین شکل بخواد ادامه بده!

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : تشکر و چیزهای دیگر! - خیلی ,بود،
تشکر و چیزهای دیگر! خیلی ,بود،
مکالمه طور ۶
+می شه کولرو خاموش کنی؟
_سردته؟!
+نه. می خوام ببینم نمره هام اومده یا نه!
_ :| :| :|


پ.ن: + منم
پ.ن: فشار برق ضعیف شده.
عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : مکالمه طور ۶
مکالمه طور ۶
از دیروز هیچی نمی نویسم!

همین دوتا یادگاری+ شناختن یک عالمه آدم جدید+ تمام حسی که دارم+ تمام خاطره ها

می مونه اینجا، پیش خودم!
:)

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : از دیروز هیچی نمی نویسم!
از دیروز هیچی نمی نویسم!
مکالمه طور ۶
+می شه لطفاً کولرو خاموش کنی؟
_سردته؟!
+نه. می خوام ببینم نمره هام اومده یانه!
_ :| :| :|


پ.ن: + منم
پ.ن: فشار برق ضعیف شده.
عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : مکالمه طور ۶
مکالمه طور ۶
۲۱۴

دیگه نمی گردم دنبال کار، خسته شدم دیگه، از این به بعد کز می کنم کنج دیوار، زل می زنم به زدگی ها و ریختگی های تیغه دیوار رو به روم که هر دفعه هر کی با هر وسیله ای رد شده، کوبیده بهش و تیکه هاش ریخته!
من آراسته نیستم، روابط عمومی م هم خوب نیست، نمی خوام هم رزومه مو همراه با یه ع آراسته، تلگرام کنم واسه ی، نمی خوام هم خودم بخوام که حقوقم بره بالا. من همین زبون ندارِش ه ای ام که هستم، واسه همینه که سر پروژه ای می رفتم که هنوزم معلوم نیست حقوقمو کی بهم می دن. واسه همینه که سر پروژه ای رفتم که می تونستم تمام ۸ساعت کاری م با ی حرف نزنم، که می تونستم با نامرتب ترین و ش ه ترین و آویزون ترین سر و وضع ممکن تو فضای کار باشم. واسه همینه که با وجود ترس از ارتفاع راضی شدم از داربست برم بالا، بدون اینکه بیمه شده باشم.
دیگه حوصله ندارم، دیگه دنبال کار نمی گردم، از این به بعد کز می کنم کنج دیوار تا دیوارها بیان بخورن منو! :|
دیگه رها می کنم همه چی رو...

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : ۲۱۴ - واسه ,همینه ,می کنم ,واسه همینه
۲۱۴ واسه ,همینه ,می کنم ,واسه همینه
نرسد به دست جیم!

جیم ناعزیز
سلام
از آن جایی که به گونه ای نیستی که بتوانم با تو رو در رو حرف بزنم پس برایت نامه می نویسم و البته کاملا مراقبم که این نامه هیچ وقت به دستت نرسد؛ چون قربانش بروم(چرا؟!) گونه ات آنقدر عجیب و غریب هست که حتی با نامه هم نمی شود با تو صحبت کرد!
بابت لطف هایی که در حقم کردی از تو سپاسگزارم، اما لطفاً بدان که سپاسگزاری هیچ وقت به معنای غلام حلقه به گوش بودن و چشم گویی بی اما و اگر نیست و نخواهد بود!
جیم ناعزیز
از تو چه پنهان تصمیم گرفتم خودم شوم و هر کاری که دلم می خواهد انجام بدهم و درموردش با تو م که هیچ، حتی صحبت هم نکنم!
جیم ناعزیز
بابت «معدود» روزهای کودکی ام که در آن خاطره ی خوش ساختی از تو سپاسگزارم اما بابت «اغلب» روزهای نوجوانی و جوانی ام که تلخشان کردی از تو ممنون نخواهم بود!
بابت دست گیری هایت در بعضی لحظات اضطرار از تو سپاسگزارم اما بابت فریادهای عجیب و گاهی بی دلیل، حتی گاهی به دلایل مضحکت بر سر خودم، هیچگاه از تو ممنون نخواهم بود!
بابت تمام گریه های عذاب آور شبانه ای که دلیلشان رفتار های تو بود، هیچگاه از تو ممنون نخواهم بود!
بابت اینکه مرا با وبلاگ آشنا کردی از تو سپاسگزارم اما بابت اینکه به شیوه ای که تو دستور دادی در آن عمل ن از تو عذرخواهی نخواهم کرد!
از اینکه تو سردسته انی بودی که به خاطرشان آدرسم را تغییر دادم و تمام برچسب هایم را غیر فعال از تو ممنون نخواهم بود!
جیم ناعزیز
هیچگاه بابت رفتارهایی که کاملا به خودم مربوط است و انجامشان دادم و خواهم داد از تو عذرخواهی نخواهم کرد!
لطفاً این انتظار را نه از من و نه از هیچ بخت برگشته ی دیگری شبیه به من نداشته باش!(هرچند بعید می دانم به جز من سوژه ی دیگری به این غلظت(!) برای آزار داشته باشی)
جیم ناعزیز
فکر می کنم کافی باشد، به نظرم زیادی برای خودم بابت اخلاق های آزاردهنده ات توجیه آوردم، زیادی سکوت ، زیادی در مقابل بی احترامی ها و توهین هایت به من، که مجوز مضحکی برایشان داشتی(سن کمتر من!) کوتاه آمدم و هیچ وقت جواب ندادم، تنها به یک دلیل مضحک(سن بیشتر تو!).
جیم ناعزیز
از تو بابت خُرد اعتمادبه نفسم ممنون نخواهم بود. از تو بابت زهر روزهایم ممنون نخواهم بود. از تو بابت تلخ معدود خاطرات ملسی که داشتم ممنون نخواهم بود. از تو بابت نابود خیلی چیزها، که زمانی بخشی از وجودم بودند، ممنون نخواهم بود!
بابت ترسی که از تو داشتم هیچگاه ممنونت نخواهم بود!
جیم ناعزیز
دیگر از تو ترسی ندارم و سعی می کنم هیچگاه نیازمند تو نباشم!
از تو چه پنهان، می خواستم دیگر نبینمت، مثل روزهایی که به دلیل حضور تو تا نیمه های شب در خیابان پرسه زدم و متلک شنیدم یا ساعت هایی که در سرما در پشت بام خلوت ! درد داشت اما دردی که در آن احساس قدرت می ، درد خوبی بود!
نگذاشتند دوام داشته باشد، باز هم به اجبار انی که برایم مانند تو ناعزیز نشده اند، نرم شدم(بخوانید مخم زده شد)
جیم ناعزیز
رابطه ما بعد از این تنها به یک سلام و یک خداحافظ آن هم فقط به نشانه ی ادبی نمایشی(!) ختم خواهد شد!

با بهترین آرزوها برای فرزندت
دوست دار خیلی سابق تو، ع.غ

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : نرسد به دست جیم! - بابت ,نخواهم ,ممنون ,هیچگاه ,ناعزیز ,اینکه ,ممنون نخواهم ,عذرخواهی نخواهم ,بابت اینکه
نرسد به دست جیم! بابت ,نخواهم ,ممنون ,هیچگاه ,ناعزیز ,اینکه ,ممنون نخواهم ,عذرخواهی نخواهم ,بابت اینکه
۲۱۴ موقت

من همونم که همیشه می خواد یه چیزایی رو خوب کنه ولی نمی تونه...

من همونم که نبودنش بهتر از بودنشه...

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : ۲۱۴ موقت
۲۱۴ موقت
لازمه...
از راهروی تونلی شکل ایستگاه ارم سبز می ترسیدم
در حدی که وقتی توش قدم می زدم دچار تنگی نفس می شدم،
همیشه از کنار ترین قسمت راهرو
و باسر کاملا پایین قدم می زدم تا حال بدم رو به حداقل برسونم
و این مسیر رو با بیشترین سرعتم می رفتم تا سریعتر تموم شه و ازش خارج شم،
حالا که به خاطر م دوبار در روز مجبورم از داخل همون راهروی ترسناک عبور کنم،
دیگه از کنار راه نمی رم،
دیگه سرم رو پایین نمی ندازم،
تو این مدت انقدر تو این راه بودم که حالا
با سر کاملا بالا و در مرکزی ترین قسمت راهرو
و با نگاه کاملا مستقیم به مرکز اون تونل حرکت می کنم،
با سرعت کاملا ملایم!
تو نگاه اول خیلی چیز مثبتی به نظر میاد
تو نگاه اول یه شجاعت، یه قدم کوچولو به نظر میاد!
نه؟!

اما من دارم از عادت حرف می زنم...! :)

راهروی تونلی شکل ایستگاه ارم سبز همیشه ترسناکه برا من،
همیشه تنگی نفس میاره با خودش،
اما من بهش عادت !
می دونید!
من نمی دونم عادت چیز خوبیه یا نه،
اما فکر می کنم جزو اون چیزایی باشه که گاهی عذابه،
گاهی نعمت!
و حتی گاهی یه نعمت عذاب آور...
عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : لازمه... - کاملا ,عادت ,راهروی ,قسمت راهرو ,ترین قسمت ,راهروی تونلی
لازمه... کاملا ,عادت ,راهروی ,قسمت راهرو ,ترین قسمت ,راهروی تونلی
مساحت زیست

اینکه می بینید یکم شلوغه دلیل بر این نیست که واقعا زیستم هم همینقدر شلوغه! نه!
گاهی ممکنه مدتها بجز گوشی و هندزفری با هیچکدوم اینا کاری نداشته باشم ولی خب غالب زندگی م با اینا می گذره!
فک می کنم تصویر گویاست، ولی با این وجود از سمت چپ، بالا، شروع می کنم به معرفی:

چسب ضد حساسیت! موقع طراحی دور برگه ها یا مقوا هام رو باهاش کادر می بندم مثل چسبای دیگه پوستشونو مخدوش نمی کنه! یا وقتی بومم رو با رو مه می خوام بپوشونم به کارم میاد، خلاصه اکثرا پیشمه!

کنارش: مداد نوکی(بهش نمی گم اتود، چون اتود به طرح اولیه برای چیزی می گن!)این مداد نوکی حدودا 6 ساله شه و گیره ش که به وسیله ی اون کنار جیب وصل می شده رو ش تم، کاملا ارادی! من تمام ابزارهای نوشتاری ای که این آپشنشون روی خودشون قرار داره(نه روی درشون)رو به نحوی از بین می برم، که بماند چرا!

بعدی ها به ترتیب: محو کن، کنته ی قهوه ای، مداد b5، کاتر، کنته ی سیاه، مداد b6، پاک کن اتودی(می دونم که اگه به اون نمی گم اتود پس به اینم نباید بگم اتودی ولی خب جایگزین بهتری پیدا ن ، پس اجبارا و ایهامی طور به این اتودی می گم!)

کنار همه ی اینا: لاکی( ایی که نمی شناسنش، می تونن این پست رو بخونن)

مداد رنگی دوازده رنگ پیکاسو، این مداد رنگی فقط برای اتود زدن کاربرد داره، براهمین بیشتر استفاده می شه و دور و برمه!

اون که شکل قلب درآوردمش، پاک کن خمیریه! بیشتر ازینکه پاک کن باشه، خمیر بازیه و اغلب باهاش شکل درست می کنم!

رژ، ساعت مچی 5 ساله م! اسپری سالبوتامول که چندسالی هست خیلی خیلی کم مورد استفاده م قرار می گیره ولی چون احتیاط شرط عقله اکثرا همراهمه و چون رنگش آبیه اکثرا جلو چش !

زیر همه ی اینا تخته شاسی و کاغذام!

کتاب رساله درباره نادر فار علاوه بر اینکه این روزا دارم می خونمش و جذابه برام اما از لحاظ فیزیکی هم برام دوست داشتنی و بااهمیته و از وقتی از نمایشگاه کتاب گرفتمش سعی همراهم باشه، جلو چشمم باشه، باهاش خاطره مرور می کنم...!

خ رای رنگی م که باهاشون درد دلامو، عاشقانه هامو، دست نوشته هامو و... که اینجا نمی نویسم، تو سررسید زرشکی رنگ، که زیر کتاب قرار داره می نویسم.

شیش تا از رنگ روغن هام به نمایندگی از باقی شون!

کنار خ را: پنج تا از رنگ اکریلیک هام به نمایندگی از باقی شون!

پ م، ظرف روغنم

و سمت راست راست،
قلم مو های پرکار ترم به نمایندگی از باقی شون، بعلاوه کاردک!


هندزفری توی ع حدودا 2 ساله شه و از تو مترو پنج تومن یدمش! هنوز کار می کنه اما یحتمل دیگه ازش استفاده نکنم!

این هندزفری تاحالا به گوشی توی ع وصل نشده، چون گوشی جدیده و من هنوز باهاش موسیقی گوش ندادم!
اما به گوشی قبلی وصل می شده و بارها و بارها حالم رو دوست داشتنی می کرده برام!

بخش زیادی از زندگی من تو گوشی می گذره و چندان ربطی به میزان هوشمند بودنش نداره، اولیتم اینه که جای زیادی برای تایپ و نوشتن چیزی داشته باشه و جای زیادی برای موسیقی داشته باشه و پشتیبانی از پی دی اف! البته و قطعا اگه امکانات و میزان هوشمندی ش بیشتر باشه بیشتر می پسندم!طبیعیه!
گوشی جدیدم رو هم دوست دارم، خیلی، بیشتر به این خاطر که کادو گرفتمش... :)

جای عینکم تو این مساحت خالیه!
درسته! وقت ع گرفتن رو چشمم بود پس طبیعیه که جاش خالیه!

عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : مساحت زیست - گوشی ,مداد ,اینا ,باهاش ,برام ,کتاب ,زیادی برای ,داشته باشه ,دوست داشتنی ,مداد رنگی ,قرار داره
مساحت زیست گوشی ,مداد ,اینا ,باهاش ,برام ,کتاب ,زیادی برای ,داشته باشه ,دوست داشتنی ,مداد رنگی ,قرار داره
بدون عنوان
گاهی دلم می خواست در لحظه، تمام دنیا کور باشند، تمام دنیا کر باشند، تمام دنیا لال باشند، گاهی دلم می خواست ما دیدنی نبودیم، شنیدنی نبودیم، گفتی نبودیم؛ من درد می کشم از درد مادر، درد می کشم از درد پدر...؛ درد می کشم از شنیدن و پژواک واژه ی «دیوانه» در مغزم، از پارک رفتن هایمان می ترسم، از خنده ها و نگاه های تیز و برنده متنفرم، دلم می خواست در لحظه همه مان را در آغوشم می فشردم و همان جا دنیا تمام می شد...
من از تمام دنیا می ترسم، از آدم ها می ترسم، صبوری مادر غمگین کننده است برایم، از دل رنجور پدرم رنج می کشم، از دلی که با هر نگاه تیزی بیشتر درد می کشد...
غم می دانی چیست؟! غم و حسرت یک تاب بازی بدون شنیدن پچ پچ می دانی چیست؟! غم دعوت نبودن به میهمانی ها چطور؟! غم تحقیر شدن نزدیکترین هایت را می فهمی؟! غم عذرخواهی بابت اتفاقی که خواسته ی تو نبوده است اما در جواب زخم زبان شنیدن را می دانی؟! غم گذراندن کودکی در تنهایی و ترس را چطور، می دانی؟!
من می دانم و تو فقط ادای دانستن درمی آوری،
من با سلول به سلول وجودم تمام دردهایمان از کودکی تا همین لحظات را مرور می کنم و تو تنها برایمان آه می کشی...
عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : بدون عنوان - تمام ,می ترسم، ,شنیدن ,باشند، ,می خواست ,می کشم ,تمام دنیا ,می دانی چیست؟ ,باشند، تمام
بدون عنوان تمام ,می ترسم، ,شنیدن ,باشند، ,می خواست ,می کشم ,تمام دنیا ,می دانی چیست؟ ,باشند، تمام
۱۹۷
سر و وضع و لباسش شبیه تمام بی خانمان هاست، ژنده و کهنه و دوده گرفته؛ شبیه همان ها که روی دوششان یک گونی بزرگ پر از ت و پرت دارند و هر چند قدم در سطل های زباله خم می شوند تا اگر چیز به درد بخوری برایشان بود بردارند و در گونی شان بگذارند.
از همان ها که گاه گداری برای خودشان آوازی را می کنند؛ از همان ها که خودشان را از تمام مردم جامعه دور و جدا و غریبه می بینند.
صبح ها خیلی زود، وقتی که هنوز هوا تاریک است از خانه بیرون می زنم، بخشی از پیاده روی کنار اتوبان جای خوابش است، وقتی که من عبور می کنم هنوز خواب است اما چیزهای تعجب آوری بالای سرش است، نهج البلاغه، بوف کور و چند کتاب دیگر که زیر اینهاست و نمی توانم اسمشان را بخوانم. روزهای اول فکر می چیزهایی ست که گیرش آمده و به نوعی از محتویات همان گونی بزرگ ت و پرت هایش است، اما یک روز غروب دیدمش که زیر یکی از چراغهای تیر برق درحال مهیا جای خوابش است، بعد از پهن زیراندازش کیسه ی کوچکی را باز کرد و کتابها را بیرون آورد و شروع به ورق زدن کت کرد، آنقدر صفحه زد تا به یک صفحه (احتمالا) مشخص رسید، سپس کیسه را زیر سرش گذاشت و دراز کشید و عینکی قدیمی-چیزی شبیه به عینک - از جیبش درآورد و شروع به خواندن کرد! به شکلی هیجان آور در کت که دستش است غرق می شود، طوری که دلت می خواهد همان موقع یک کتاب بخوانی!
دیگر هم دیدمش، همین کار را می کند، گویا عادت دارد که قبل از خواب کتاب بخواند...!

هر از چند گاهی بعضی از کتابهایم را به دلیل کمبود جا، با اکراه به کتابخانه ها می دهم؛
این روزها باخودم فکر می کنم شاید در کیسه ی او جای شان بهتر باشد ...
عنوان وبلاگ : تویی پایانِ ویرانی...
منبع :
برچسب ها : ۱۹۷ - است، ,کتاب ,همان ها ,شبیه ,خوابش است، ,گونی بزرگ
۱۹۷ است، ,کتاب ,همان ها ,شبیه ,خوابش است، ,گونی بزرگ
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است یاسمین فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © Yasamin 2016-2017