سرکلاس نشستم منتظر دانش آموزهامم که بیان
اخه قرار شده دوشنبه ها هم بیایم که زودتر تموم شه ولی من خبر نداشتم و بنابراین دانش آموزهامم بی خبرن
بگذریم
جلسه قبلی م دختر کوچولوش ک رو آورده بود
ک جزء معدود بچه هاییه که حالام که ۸_۹ سالشه دوستش دارم و واسم جذابه
من بچه ها رو تا زمانی که نمیتونن حرف بزنن دوست دارم!
بهش گفتم میای با من بریم سر کلاس؟! مثل اینکه اونم منو دوست داره سریع دستمو گرفت و رفتیم
اون روز خیلی حال و حوصله نداشتم با بچه ها کل کل کنم.وقتی داشتم دیکته هاشون رو بررسی می با همدیگه بحث می ! منم به کارم ادامه دادم و چیزی بهشون نگفتم
ک شاهد همه ی این اتفاقات بود
امروز مامانش منو دیده میگه لیموجان بچه ها اذیتت که نمیکنن؟
گفتم نه!! چطور؟
گفت ک اومده میگه لیمو خیلی مظلومه دلم واسش سوخت :)))

نیم ساعت گذشته و فقط ۶ نفرشون اومدن
من دارم پست مینویسم و همزمان به بچه ها پای تخته دیکته میگم
محمدرضا فکر میکنه سرم تو گوشیه حواسم نیست , میخواد به یکی از دخترها تقلب برسونه میگه بعد از u بنویس آی
اون مینویسه e
میگه نههه نههه اون آی که نقطه داره نه این یکی!!
سرمو آوردم بالا نگاشون همشون ترسیدن :-d من همون مظلومه ام!

+در کلاس رو باز گذاشتم که بچه ها اومدن ببینمشون.یهو به خودم اومدم دیدم مامان ک داره تماشامون میکنه! بچه هام ساااکت *.* منم با اقتدار (:d) داشتم درس میدادم
+پست قبلی بود؟اومدم خونه دیدم مامان و بابا رفتن ید واسه منم لباس قرمز و مشکی یدن!مامانم میگه زنگ بزنم به دوستت ببینم اینی که دعوتتون کرده کیه! گفتم رفتن به اونجا واسم اهمیتی نداشت و نمیخوام هم برم
گفت خب پس بهتر :)))
+کامنتها رو به زودی جواب میدم