دست نوشته های یک دیوانه - یاور مشیرفر

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ دست نوشته های یک دیوانه - یاور مشیرفر خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان دست نوشته های یک دیوانه - یاور مشیرفر برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

یک ویدئوی الهام بخش

بعد از مدت های مدید مطالعه در مورد نور، زمان و تئوری همه چیز هاوکینگ، امروز به صورت اتفاقی ویدئویی در اینترنت دیدم که باعث شد دوباره به این تئوری دقیق و هوشمندانه فکر کنم. دوربینی با سرعت دو تریلیون فریم بر ثانیه که می تواند حرکت «نور» را به صورت «آهسته» نشان دهد. این بزرگترین شگفتی دنیایی است که تا کنون همیشه برای شناختش تلاش کرده بودم. 


شما را به دیدن این ویدئوی زیبا دعوت می کنم:

https://goo.gl/bohiy2



برچسب ها : یک ویدئوی الهام بخش
یک ویدئوی الهام بخش
طویله های اوجیاس - فضای وب فارسی

طویله های اوجیاس نام یک نمایشنامه است که جما اده آن را به فارسی برگردانده و در کتاب «هفت کشور» به زیور طبع آراسته است. داستان طویله های اوجیاس در واقع داستان یکی از خان های 12 گانه هرکول پهلوان اسطوره ای یونان باستان است که در آن پادشاه یک کشور «دامدار» از هرکول می خواهد گند و های تلنبار شده در سرزمینش را پا ازی کند. گیرایی داستان در قلم جما اده و توصیف کمیسیون بازی های مجلس شورای اوجیاس و سنگ اندازی هایی است که برای تمیزکاری وی می آورند. داستان در این خلاصه می شود که مردمانی که تا ه در فرو رفته اند، حتی حاضر نیستند برای تمیز شدن و رهایی از فکر کنند چه رسد به این که اجازه دهند هرکول این کار را برایشان انجام دهد. فضای وب فارسی و تولید محتوای ما حداقل در بزرگترین بخش آن یعنی «سرگرمی» مصداق کامل طویله های اوجیاس است. مطالبی که از بیست سال پیش و زمانی که اینترنت محدود و شناخته نشده بود و حتی افرادی که به آن دسترسی داشتند همدیگر را می شناختند تا به امروز در این زمینه محتوای ارزشمندی تولید نکرده است یا به جرئت می توان گفت با درجه ای از تخفیف محتوای بسیار اندکی تولید کرده است. آنچه امروز در تلگرام به اشتراک گذاشته می شود همان افات و شایعاتی است که قبلا در رایج بود و قبل از آن در یاهو و لابد قبل از آن روی کاغذ نوشته می شد و در خانه های مردم انداخته می شد که فلانی این پیغام را نگرفت و گرفت یا چه شد و چه نشد. 


تنها تغییر ممکن، شکل و نحوه دسترسی است. در محتوای قدیمی حوزه توزیع محدود و دریافت کنندگان مشخص و تا حدی ارسال کننده هم مشخص بود. همین امروز در تلگرام مز ف ترین مطالب و به درد نخورترین هجویات و در یک کلام های اوجیاسی در ری از ثانیه «موج» می زنند و به دست مخاطب می رسند. از جمعیتی که همچون زامبی قادر به حمله به همه صفحات اینستاگرام هستند تا آن هایی که «برای خنده» شخصی را فالو کرده اند. این روش استفاده «نادرست» نیست، فقط بخشی از درونی مغز ما در تولید محتوای بی سر و ته و بی ارزش است. آنچه دیده نمی شود، هم چنان که در داستان طویله های اوجیاس هم آمده است، گند و ظاهری شهر نیست، مغز و قلب و روح اشخاص است که لانه گندیدگی است. همانند پخش شایعه که سرعتی رعدآسا (حتی در ابت ترین جوامع بشری) دارد، اما راستی آزمایی شایعه ضد هیجان است و با سرعت «ح ون» حرکت می کند.


این بی محتوایی و این حرکت ح ون وار، شاید تنها چیزی باشد که بعد از مرگ ما همواره در دیت س های اینترنت دست به دست بچرخد و یادگاری باشد از نسلی که نه محتوا را شناخت و نه آن را نشناخت.


خواندن داستان زیر از ترجمان هم مفید است:

http://tarjomaan.com/vdcg.797rak9xupr4a.html

برچسب ها : طویله های اوجیاس - فضای وب فارسی - ,داستان ,اوجیاس ,محتوای ,طویله ,تولید ,تولید محتوای ,داستان طویله
طویله های اوجیاس - فضای وب فارسی ,داستان ,اوجیاس ,محتوای ,طویله ,تولید ,تولید محتوای ,داستان طویله
آپدیت روزانه

امروز یکی از مفیدترین روزهای زندگی ام به شمار می رود. اول این که بعد از مدت ها بالا ه فهمیدم زبان چینی (با 75 هزار کاراکتر و نویسه) چگونه در قالب تکنولوژی و تایپ می گنجد و چینی ها اساسا چگونه با استفاده از کیبورد لپ تابشان به «چینی» تایپ می کنند. مسئله ای که مدت های مدیدی ذهن مرا مشغول خودش ساخته بود، امروز به مدد یکی از مقالات خوب سایت ترجمان حل شد.


http://tarjomaan.com/vdcg.y97rak9x3pr4a.html


دومین خوشبختی امروزم پیدا نویسنده کتاب قوی سیاه در medium است. چند وقتی است که خواندن کتاب «قوی سیاه» اثر نسیم طالب را شروع کرده ام و داشتن نوشته های روشنگرش در medium هم لذت بخش است.

امیدوارم شما هم به اندازه من از این دو لینک لذت ببرید.


https://medium.com/@nntaleb



برچسب ها : آپدیت روزانه - medium
آپدیت روزانه medium
سیزیفوس و مصداق آن در زندگی شخصی


سیزیفوس یک شخصیت اسطوره ای در یونان باستان است که به طرز عجیبی محکوم بوده است. وی محکوم بوده است تکه سنگی را به بالای کوهی ببرد، از آن بالا آن سنگ را به داخل دره بیندازد و دوباره سنگ را از پایین کوه تا قله بغلطاند. به واقع سیزیفوس و نوع محکومیتش مصداقی از زندگی ما و تمثیل هدف گذاری و برنامه ریزی و یا اگر با دید جامع تری بنویسم مصداقی از آن چیزی است که امروزه آن را به نام «مهارت انجام کارهای مهم بی خاصیت» می شناسیم. اعمالی که فقط به لحاظ فیزیکی و صرف انرژی «کار» محسوب می شوند و «ارزش» ایجاد نمیکنند. افسانه ها و اسطوره های باستانی اساسا مفهوم ساده و گاها عمیق در دل خود دارند. مفاهیمی که بعدا در فلسفه یونان و بعدها در علوم کلاسیک اروپا هم تجلی یافتند. 


یکی از مسائل و روندهای فکری مهم برای من همواره میزان ارزشی است که میتوانم در طول زندگیم تولید کنم یا کرده ام. حقیقتا اگر «نوشتن» خواه کاغذی و خواه دیجیتال را ارزش در نظر بگیرم، باید صادقانه اعتراف کنم که نوشتن خود این مطلب چند بار به تأخیر افتاده است و یا تا نیمه نوشته و دوباره حذف کرده ام. خوشبختانه امروز از مرحله «کاغذنویسی» در آمد و میتوانم آن را دیجیتال کنم. 


من البته به زندگی شخصی ام با نگاه باستانی نگاه نمیکنم. بدیهی است که آن نگاه هزاران سال پیش میتوانسته است برای توضیح جهان پیرامونی مفید باشد و من اکنون منابع بهتری دارم. باور دارم که این سه ماه اخیر که با از دست دادن شغلم در برونل و برگشتن به ایران و به نوعی شروعی از صفر (که البته از صفر نیست)همراه بوده است، به تعبیر ست گادین قرار گرفتن در dip است. این شیب عمیق شاید سخت ترین بخش محکومیت سیزیفوس هم باشد: فشاری که برای حرکت دادن سنگ، از ح ثبات باید وارد شود. تعبیر شیب هم به همین شیوه است. نیازمند فشار بیشتری به سوی بالا دارد و این سخت ترین مرحله فرو رفتن در شیب است. به تعبیری دیگر اولین گام از تحمل شکنجه سیزیفوسی است و البته نقل قول معروف حکمت شرقی که اولین گام همیشه سخت ترین گام است. 


اما چقدر در زندگی شخصی ام تا به این جا سیزیفوس بوده ام؟ فکر نمیکنم که اساسا بتوان به این پرسش پاسخ دقیق و جامعی داد. ساده ترین استدلال این است که شروع این چرخه از زندگی و بازگشت به نقطه به ظاهر اول در واقع بازگشت به نقطه اول هم نیست. جایی که شروع شده بود با جایی که من هم اکنون در آن ایستاده ام بسیار متفاوت است. این تفاوت هم در ماهیت و هم در ظاهر قضیه است. ی ال پیش در همین روزها یک فرد عصبی هیجان زده در دوبی با هزار مشقت و هزینه های گزاف منتظر دریافت پاسخ ویزایش بود و امسال آن شخص با آرامش کامل در حال تدارک نقشه هایی است که میخواهد در سی سال آینده برای عملی تئوری هایش و همه آمال و آرزوهایش در مورد «توسعه» جامه عمل بپوشاند. 


این که همه این ها شاید فقط در ذهن من باشد و ذهن من صرفا با خطای شناختی در حال فریب دادن من باشد، ممکن و محتمل است یا به قول نویسنده محبوبم، «قوی سیاه» است. به هر صورت این نوشته یکی از آن نوشته هایی است که سال های بعدی باز هم باید به آن بازگردم  و آن را دوباره ارزی کنم و شاید تکمیل تر بنویسم.


------------------------------------------

ارغوان

این چه رازی است که هر بار بهار

با عزای دل ما  می آید؟

و زمین از خون پرستوها رنگین است؟


برچسب ها : سیزیفوس و مصداق آن در زندگی شخصی - سیزیفوس ,زندگی ,بوده ,شاید ,دادن ,نوشته ,زندگی شخصی ,محکوم بوده
سیزیفوس و مصداق آن در زندگی شخصی سیزیفوس ,زندگی ,بوده ,شاید ,دادن ,نوشته ,زندگی شخصی ,محکوم بوده
بی عنوان



تو مست مست سرخوشی من مست بی سر سرخوشم


                  تو مست مست سرخوشی من مست بی سر سرخوشم

                                               تو مست مست سرخوشی من مست بی سر سرخوشم

                                      تو مست مست سرخوشی من مست بی سر سرخوشم

                                                                    تو مست مست سرخوشی من مست بی سر سرخوشم

تو مست مست سرخوشی من مست بی سر سرخوشم


        در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا

زیرا برون از دیده ها منزلگهی بگزیده ام

برچسب ها : بی عنوان - سرخوشی ,بی سر ,سرخوشم , تو ,بی سر سرخوشم
بی عنوان سرخوشی ,بی سر ,سرخوشم , تو ,بی سر سرخوشم
درباره تجربه و قوی سیاه

*** کلیه مطالب این نوشته در همه بخش های آن صرفا بیانگر نظرات، عقیده ها و شه های شخصی نویسنده اش می باشد و ممکن است در همه بخش های آن حاوی کژت ، کج فهمی و مملو از اشتباه باشد. نویسنده ضمن پذیرش حق نقد خوانندگان، مسئولیت این نوشته در آینده را نمی پذیرد. ضمن اعتقاد نویسنده به «مرگ مؤلف» نوشته امروز نویسنده در برابر رویدادهای آینده و قوهای سیاه نادیده و ناشناخته همواره آسیب پذیر است و ممکن است شه های نویسنده در سال های آتی کاملا دگرگون شوند. این نوشته قابلیت ارجاع ندارد.***


 همیشه با شه های دوبعدی و تک بعدی مشکل داشته ام. همیشه از شه هایی که به دنبال «بهترین راه» و نه مجموعه ای از «را ارهای خوب» گشته اند فراری بوده ام و همیشه معتقد بوده ام که تجربه فقط و فقط معلم زندگی من است و نه دیگران و ارائه تجربیات به دیگران صرفا یک رناتیو و یک گزینه بیشتر است و نه یک راه حل صد در صد مؤثر. 


فرض کنیم من به شما بگویم که زندگی در بریتانیا با سختی های زیادی همراه است. به هر صورت این بخشی از تجربه من از زندگی در آنجاست و در ارتباط و همبستگی سیستمی بسیار نزدیک با تمام شرایط، شه ها و رفتارهای من ایجاد شده است. قاعدتا ممکن است رفتارها، تجربه ها و شه های دیگران برای زندگی در یک کشور دیگر، نتایج بسیار متفاوتی از نتایج من به بار آورد. ممکن است اصلا مدل ذهنی نگاهمان به این داستان بسیار متفاوت باشد. شما که نمیدانید من تک تک ثانیه های این ده ماه را چگونه و با چه مدل ذهنی سپری کرده ام که تجربه من بتواند راهگشای شما باشد. اگر با ادبیات نسیم طالب بگویم، تجربه من «قوی سفید» است و آنچه ممکن است شما با آن مواجه شوید، «قوی سیاه». در واقع سهم تجربه من در تصمیم گیری شما باید چیزی کمتر از حدود یک درصد باشد. 


در صورتی که شما فقط و فقط بر اساس تجربه من عمل کنید، احتمالا خودتان را به زندگی در mediocristan محدود می کنید. اگر بخواهم مفهوم متقابل این کلمه را بجویم، «میانمایه و متوسط» واژه تقریبا مناسبی است. تا زمانی که برای زندگی در extremistan که جهان نامعلوم ها و قوهای سیاه و تجربه لحظاتی است که تا کنون تجربه نکرده اید، رشد شما محدود به معیارهایی است که «میانمایگی» و «متوسط» بودن برایتان تعیین می کند و نه آن چه که خودتان دوست دارید باشد. بر حسب تجربه من اگر بخواهید زندگی کنید، بیشتر از آنچه که من به دست آورده ام نمی آورید و مهم تر از همه این که آن زمان «من» هستید و نه «خودتان».


----------------------------------------------------

به راه پرستاره می کشانی ام؟ 

فراتر از ستاره می نشانی ام؟

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

برچسب ها : درباره تجربه و قوی سیاه - تجربه ,زندگی , شه ,ممکن ,نویسنده ,نوشته ,برای زندگی ,قوهای سیاه
درباره تجربه و قوی سیاه تجربه ,زندگی , شه ,ممکن ,نویسنده ,نوشته ,برای زندگی ,قوهای سیاه
چالش خواندن کتاب

درست است که من اساسا به دلایل کاملا شخصی با «چالش» مخالفت دارم، اما یک چالش مهم برای 365 روز آینده برای خودم ایجاد کرده ام. 

مدت ها پیش که با سایت goodreads آشنا شدم، فکر نمی این سایت بتواند این قدر «کتابخوانی» مرا را تسهیل کند. این روزها گاها به حرص این که در progress update هر چه سریع تر به پایان کتاب برسم، بیشتر از آن چه معمول من بوده است (بیش از 50 صفحه در روز یا حداقل یک فصل از کتاب) خوانده ام و گاهی در روز این تعداد به بالای صد صفحه هم رسیده است. (در مورد کتاب هایی مانند نفحات نفت که نثر بسیار روانی داشته اند صحبت نمی کنم، چرا که آن کتاب را یک روزه خواندم) 


به هر صورت قصدم این است که در سال نوی میلادی کتاب هایی که قبلا از kindle یداری کرده ام را بخوانم. بیشتر آن ها آثار کلاسیک از کانت، لاک، روسو، اسمیت، مار ، انگلس، ریکاردو و هابز هستند و البته اکثر آن ها در مورد سیاست و اقتصاد و حقوق انسان و زیربنای جامعه شناختی غربی نگارش شده اند. آثار کاغذی دیگری هم دارم که باید آن ها را بخوانم که مهم ترینشان چندین جلد کتاب از «داوکینز» است که آن ها را در حراجی برونل به قیمت های بسیار نازل یداری کرده ام. علاوه بر این ها باید به آرزوی همیشگی ام در سال نو جامه عمل بپوشانم و آن خواندن دو رمان «جنگ و صلح» و «در جستجوی زمان از دست رفته» است. همیشه این ترس را داشته ام که روزی بمیرم و این دو رمان را نخوانده باشم. در کنار این ها رمان های نیمه کاره «snow» و «my name is red» و هم چنین کتاب های مدیریت و mba و تفکر سیستمی را هم باید بخوانم. صد البته که کتاب ها و نوشته های «نسیم طالب» در این میان از اولویت برخوردار هستند. 


چالشی که هرگز در هیچ جایی نتوانسته ام ببینم، چالش «نوشتن» است که خب تقریبا برای خودم این چالش را ایجاد می کنم. علاوه بر نوشته های رزومره ام، تصمیم دارم به داستان نیمه کاره خودم که نوعی اتوبیوگرافی و در واقع «فلسفه ذهنی» من است و آن را شش ماه پیش به زبان انگلیسی شروع کرده ام، بپردازم و کم کم تا مرحله ای برسانمش که از افکارم صحبت کنم و نه از وقایع زندگی ام. «داستان زندگی یک احمق» تقریبا تمام شده است؛ مگر این که بخواهم آن را خیلی جزئی تر و دوباره بنویسم که فعلا چنین قصدی ندارم و معتقدم سال های بعدی شاید زمان بهتری برای آنالیز اتفاقاتی باشد که در «لندن» برایم رخ داده اند. 


علاوه بر همه این ها باید یادم باشد که زمان هایی هم برای «طرح اقتصادی» که در ذهنم برای راه اندازی یک ب و کار دارم، وقت بگذارم و برایش برنامه کاری بنویسم. هر چند همه خوانده ها و آموخته هایم را به نوعی در این مسیر قرار میدهم، اما هنوز سؤالات بسیاری در ذهنم وجود دارند که پاسخشان را نیافته ام و شاید باید پاسخ را از مجموعه اتفاقاتی که رخ میدهند(قوی سیاه)  بیابم یا توصیه ها و تجربه های مندرج در کتاب ها، دستورالعمل ها و سایت هایی نظیر forbes و business insider. (قوی سفید)



برچسب ها : چالش خواندن کتاب - کتاب ,کرده ,چالش ,هایی ,زمان ,رمان ,نیمه کاره , یداری کرده ,کتاب هایی ,برای خودم
چالش خواندن کتاب کتاب ,کرده ,چالش ,هایی ,زمان ,رمان ,نیمه کاره , یداری کرده ,کتاب هایی ,برای خودم
تجربه جدید

به همت علی کریمی میتوان ایده های جدیدی برای فرار از روزمرگی داشت. 


آدرسش اینجاست:


http://karimi.neocities.org/


تجربه خیلی خوب و شیرینی است و به خصوص این که این چند روز اخیر با "مارسل پروست چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند" به بستر میروم و از نوشته ارزشمند دوباتن در وصف نحوه «گذراندن زمان» یا «رنج بردن با موفقیت» استفاده میکنم. امروز یک نوشته به انگلیسی هم در این مورد در medium خواهم نوشت؛ فعلا در حال یادداشت برداری و کاغذنویسی اش هستم.





برچسب ها : تجربه جدید
تجربه جدید
خنیاگری از آسمان

یک بار قبلا نوشتم که خنیاگران گمنامی در این کشور وجود داشته اند و دارند که آن ها را نمیتوان در قاب تنگ افتخارات باسمه ای و ای افتخاری موسیقی و نشان درجه یک هنری ریخت و محدود کرد. آن چنان که نتوان بحری را در کوزه ای ریخت و آن چنان که نتوان وسعت هفت آسمان را در یک آینه تنگ گنجانید.


بیوک آغا شکوری مراغه ای یکی از همین هاست. خنیاگری از آسمان. خنیاگری که صدای تارش عظمت کوهستان های سهند را به س ه گرفته است. خنیاگری شوریده که به مرادش تا آ ین لحظه وفادار ماند و در هفت شهر عشق پا به پایش قدم زد و نواخت و نغمه ساخت که خیام اگر ز باده مستی خوش باش. 


ممکن است در معدود دفعاتی که جلوی دوربین و میکروفون نواخته است، چشم ظاهربینمان به دمپایی و پیژامه اش بیفتد، اما مگر می شود صدای این ساز را نشنید یا آن مضراب های مستحکم و زخمه های شوریدگی اش را شنید و خودش را دید؟ این نغمه ها بوی پرواز می دهند. هم چون نغمه آن اسانی که مرده شوری شغلش بود و زنده مردگان بهره نغمه هایش. این خنیاگران در مرز زمین و آسمانند، اگر موقع نواختن در آسمان ننشسته باشند و چه نیک است گمنامی شان که در ظرف فهم ما نمی گنجند.


لحظاتی از هنر نمایی این مرحوم را به گوش جان بشنویم:



برچسب ها : خنیاگری از آسمان - نغمه ,خنیاگری ,آسمان
خنیاگری از آسمان نغمه ,خنیاگری ,آسمان
یک لبخند

من از کی در زمینه «توسعه مهارت های فردی» محقق بوده ام که خودم خبر نداشته ام؟



صرفا با نوشتن یک نظر شخصی در یک وبلاگ شخصی و دوستانه، انسان ها یک شبه به «محقق در زمینه توسعه مهارت های فردی» تبدیل می شوند!

برچسب ها : یک لبخند
یک لبخند
انتقال به خانه نو

مدت ها بود که میخواستم از فعالیت هایی که در شبکه های اجتماعی دارم دست بکشم. سال هایی که داشتم(از سال 89)، اگرچه خیلی از دوستان و آشنایان را پیدا و با همدیگر ارتباط برقرار کردیم، اما ارتباط ما با همدیگر اصلا «پایدار» نبود. به زودی فهمیدیم که نمی توانیم با هم دیگر در ارتباط باشیم. هم چنان که نمیتوانستیم قبل از به وجود آمدن شبکه های اجتماعی با هم در ارتباط باشیم. ایرانی در همه این سال ها برای من «طویله های اوجیاس» بوده است. اینستاگرام نماد بدتری از این ناپاکی ها و پست های بیهوده است. تلگرام را دوست ندارم و تنها دلیلی که در آن اکانت ایجاد ، ارتباط با خانواده ام در زمان اقامتم در بریتانیا بود. واتس آپ هم به همین شکل فقط یک حلقه ارتباطی بسیار محدود برای پیام رسانی بین اعضای گروهمان در دوره ای بود که در برونل بودم. 


باید اعتراف کنم که در تمام این سال ها هزاران ساعت از وقتم را پای این شبکه ها گذاشته ام. درست است که اینستاگرامم را به دفترچه یادداشت آموخته هایم در مورد «توسعه پایدار» تبدیل کرده ام، با این وجود هر از گاهی که برای نوشتن یک یادداشت نو به آن سر میزنم، از حجم عظیم هجویات و بیهوده نویسی ها و تصاویر بی مفهوم آن د ده می شوم. کانال تلگرامی ام را پاک و گروه هایی که در ایجاد کرده بودم را به ح archive درآوردم و به تدریج آن ها را پاک میکنم. معتقدم زمان عضویت در گروه های این چنینی دیگر گذشته است و گروه سازی در تلاش برای زنده مرده است. 


پروفایل م را از امروز به ح فریزشده درآوردم. هر چه بخواهم در بنویسم که احتمالا یک یا دو بار در هفته باشد، را روی صفحه ام می نویسم. به این نتیجه رسیده ام که برای شناخت من بهترین راه نگاه به ع های من یا لایک هایی نیست که زده ام، بلکه مراجعه به دست نوشته های من است و بنابراین فقط بخشی از را نگه میدارم که به دست نوشته هایم مربوط است. به وبلاگ انگلیسی ام دسترسی ندارم و البته در این مدت در medium می نویسم. این وبلاگ خانه اصلی من است و برای ارتباط با من بهترین راه استفاده از این وبلاگ و یا ارتباط با صندوق ایمیل من است. هنوز نمیتوانم هیچ نظریه ای در باب ارتباطات بدهم، اما معتقدم پس از یک موج بزرگ پیوستن به شبکه های اجتماعی، «برای شخص من» موج دومی فرا رسیده است و آن هم تغییرات بنیادین در نحوه ارتباطاتم است. در طول سال هایی که شبکه اجتماعی داشته ام، نوشته های بسیاری از من در وب ایجاد شده است که بسیاری از آن نوشته ها دوستان خیلی خوبی هم برایم به ارمغان آورده است. ع ها و های بسیاری با هم گرفته ایم و دلخوشی های کوچک و بزرگ بسیاری با هم داشته ایم؛ این دلخوشی ها اما زمانی برایم ارزشمندتر می شوند که محدود باشند به همه انی که در آن خاطره حضور داشتند، نه به تمامی دنیا و همه آنانی که مرا در پروفایلم می بینند. در این مورد خاص دوست دارم «سنتی» عمل کنم. به هر صورت من از نسلی هستم که در خانه شان آلبوم ع های چاپ شده دارند و نه آلبوم ع آنلاین دیجیتال. من هنوز هم ع های سیاه و سفید کودکی ام را با همه انی که در آن ها حضور داشته اند دوست دارم.


درست است که شبکه های اجتماعی خیلی چیزها به من داده اند، اما خیلی چیزها هم از من گرفته اند. همواره احساس می فعالیت در این شبکه ها نظیر صحبت بلند در یک مکان عمومی است، بدون این که مخاطب خاصی هم داشته باشد و این نوع از برقراری ارتباط برای من حداقل ارزشمند نیست. من دوست دارم با مخاطبم چهره به چهره بنشینم، و با نوشیدن یک استکان چای، با نفس ها و حرکت شانه ها و چشم ها و ابروها و دهان و صوتش، به صدای یک کنسرت لذت بخش انسانی گوش دهم تا این که آی های غم و شادی و عصبانیت و قلب برای پست هایش بگذارم. دوست دارم برای دوستانم کتاب ها را پست کنم و به آن ها فرصت دهم تا در مورد کتاب هایی که خوانده اند و نخوانده اند و دریافت و برداشتشان از کتاب ها برای خودشان بین ند و اگر دوست داشتند «افکارشان» را در قالب «review» به اشتراک بگذارند. در عصری که دیجیتال نویسی و سرعت بالای نامه رسانی رواج دارد، فکر میکنم نوشتن نامه برای دوستانم به صورت دستی، نمادی از توجه و وقت گذاشتن برای دیگران باشد و دوست دارم برای لحظات ارزشمندی که با دوستانم داشته ام، برایشان نامه دست نویس بنویسم. اگر بتوانم دوست دارم حتی گام از این فراتر نهاده و با تک تک افرادی که به نوعی در این سال ها به نوشته هایم توجه نشان داده اند، رو در رو دیدار کنم. 


این وبلاگ حداقل برایم این فرصت را فراهم می آورد که «مجازی» نباشم. حداقل اینجا میتوانم مطمئن باشم، آن که می آید، وقت می گذارد و پست هایم را میخواند و اگر نظری نوشت از سر اجبار تحمیلی شبکه اجتماعی نیست، از سر علاقمندی و توجهی است که به من داشته است و همین «ارزش» دادن برایم ارزشمند است. 




برچسب ها : انتقال به خانه نو - دوست ,ارتباط ,شبکه ,داشته ,هایی ,اجتماعی ,دوست دارم ,دارم برای ,برای دوستانم ,داده اند، ,خیلی چیزها
انتقال به خانه نو دوست ,ارتباط ,شبکه ,داشته ,هایی ,اجتماعی ,دوست دارم ,دارم برای ,برای دوستانم ,داده اند، ,خیلی چیزها
پروست، ناراحتی، توسعه و مدرنیته

پروست، ناراحتی، توسعه و مدرنیته


#خوشی برای همه مان خوب است، اما این اندوه است که قدرت ذهنمان را تقویت می کند.


مارسل پروست، به نقل از آلن دوباتن از "پروست چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند؟"


*** تمامی مطالب این نوشته در همه بخش های آن، صرفا بیانگر نظرات، تجربه ها و شه های شخصی نویسنده اش می باشد و ممکن است در همه آن بخش ها حاوی کژت ، کج فهمی و مملو از اشتباه باشد. باور نویسنده به قوهای سیاهی است که در آینده ممکن است تمامی این شه ها را دگرگون کنند. بنابراین نویسنده مسئولیت این نوشته در آینده را نمی پذیرد. این نوشته فاقد قابلیت ارجاع است.***


قبلا جایی نقل قوهایی نظیر «هدف فلسفه ناراحت است» (نیچه؟) را شنیده ایم. حتی در مواردی بخش هایی از نوشته های این وبلاگ و یا سایر نوشته ها در سایت های دیگر، در «ستایش رنج» نوشته شده است و بر تأثیر محرک و شگفت انگیز آن در رشد و توسعه فردی تأکید شده است. (امید است این نوشته از منظر کاربران اینترنتی و روبات های جمع آوری کننده اطلاعات با عنوان مغلطه انگیز و غلط انداز محقق توسعه مهارت های فردی در نظر گرفته نشود!)


قاعدتا باید بر این نکته تأکید کرد که ناراحت بودن، اولین اصل برای تفکر درباره موضوعی است. احتمالا در زمان های شادی و رضایت نیازی به تفکر هم نخواهیم داشت. زمانی که زندگی بر وفق مراد باشد تنها خواسته ذهن شاید «توقف زمان» و «حفظ» شرایط موجود باشد. درست است که به هر حال ذهن ما با درخواست سرگرمی میتواند ما را به توهم تغییرناپذیری و تضمین دائمی موفقیت دچار خواهد کرد، اما حداقل خودمان می توانیم بفهمیم که همیشه و در همه حال موضوعی برای فهمیدن و دانستن وجود دارد که ما به طرز مفتضحانه ای در آن «بی سواد» و «بی اطلاع» هستیم.


به نظر می رسد ذهن توسعه نیافته و کمتر توسعه یافته تمایل شدیدی به پافشاری و حفظ ح مطلوب رضایت نشان می دهد. چنانچه با ادبیات متممی بیان کنم، ذهن توسعه نیافته به دنبال «ثبات» است و ذهن توسعه یافته به دنبال «پایداری». توسعه ذهنی میتواند به خوبی محدودیت زمانی و جغرافیایی دانسته هایش را بفهمد و بداند که عرصه تغییرات آینده و توسعه یافتگی عرصه قوهای سیاه و زندگی در extremistan است و هر لحظه ممکن است ظهور یک قوی سیاه تمامی معادلات و داشته های ما را به صورت اساسی بر هم بریزد و متحول کند.


پایداری ذهن توسعه یافته اتفاقا در تشنگی دائمی برای آموزش انطباق با پارادایم ها و قوهای سیاه جدید است ، از همین رو اسیر محدویت های زمانی و جغرافیایی اش نمی شود. ذهن توسعه یافته بستر تفکر مدلی و مدل های ذهنی است که با پذیرش اصل تغییرات دائمی و پارادایم ها و قوهای سیاه به «شادی پایدار» می رسند و خود را اسیر «شادی باثبات شکننده» نمی کنند. به عبارت دیگر همواره خود را به عطش آموزش مطالب جدیدتر و پارادایم های نو «ناراحت» میکنند تا با انرژی مضاعفی به سمت رشد بروند. این حرکت دائمی به سمت رشد، همچون حرکت و سوگیری گیاهان به سمت خورشید، مرجع اصلی «شادی» وی است و نه یکجا ماندن و اسیر توهمات ذهنی دانستن ماندن. از همین رو شاید بتوان گفت: «ذهن توسعه یافته اولین گام برای «مدرنیته» است. (در همین وبلاگ مطالبی با برچسب مدرنیته نوشته شده اند که اگر آن ها را نخوانده اید، هم اکنون زمان مناسبی برای خواندن آن ها و درک ارتباط این مفاهیم با همدیگر است؛ برای خواندن آن مطالب > لطفا اینجاو اینجا کلیک کنید.<)


اما به پروست بازگردیم. پروست (به تفسیر و باور دوباتن) ناراحتی را از دو جنبه می نگرد: مثبت و تفکربرانگیز و سازنده و منفی و م ب و بچگانه. در واقع از جنبه اذهان توسعه یافته که رفتارهای انسانی را در پی می آورد و از جنبه ذهن توسعه نیافته که باعث رفتارهای ضدبشری می شود. جنبه ضدانسانی و ضدبشری رفتارهای ناشی از ناراحتی شامل اصول تحکیم کننده ثبات شادی هستند و رفتارهایی با ماهیت غیرسیستمی ترند که به سمت «پاک صورت مسئله» حرکت می کنند. حسادت، کینه و خشم از موفقیت دیگری نه تنها بر روی دیگران که برای خود مدل ذهنی متوهم شخص مضر است و به نظر می رسد باعث محدودتر شدن مدل ذهنی وی شده و هر چه بیشتر وی را در توهم «شادی» فرو می برند. در عوض جنبه های انسانی ناراحتی شامل تلاش برای درک تفاوت و تلاش برای رشد و توسعه و پر فاصله تفاوت است. عمدتا و احتمالا چنین نگاهی (تجربه شخصی) درست است که با هدف «رقابت» با دیگران ایجاد می شود، اما پس از اندک زمانی به «رقابت» با گذشته شخص و تلاش برای وسعت بخشیدن به مدل ذهنی شخص تبدیل می شود.


این نوشته را با نقل قولی ارزشمند از ما یم گورکی در «هدف ادبیات» به پایان می رسانیم: (بخشی مهم از اصول چهارگانه فلسفه زندگی نویسنده)

«مفهوم اصلی زندگی در زیبایی و تلاش به سوی هدف است و زندگی در هر لحظه باید مفهومی بس عالی داشته باشد.»

 

----------------------------------

ارغوان

این چه رازی است که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید

و زمین از خون پرستوها رنگین است؟

 

 

 پانوشت: این نوشتار همچنان که در ابتدای آن هم تأکید شده است آرای شخصی نویسنده اش است و نویسنده تنها در زمینه «اقلیم دیرینه و پالینولوژی» صاحب عنوان پژوهشگر بوده است. اساسا چنین برداشت های شخصی از یک کتاب یا از زندگی به عنوان «محقق در زمینه توسعه مهارت های فردی» نمی انجامد. بدیهی است مطالب نوشته شده در وبگاهی با نام «دست نوشته های یک دیوانه» و با برچسب «دست نوشته های یک احمق» جنبه پژوهشی نداشته اند و ندارند. 

برچسب ها : پروست، ناراحتی، توسعه و مدرنیته - توسعه ,نوشته ,یافته ,قوهای ,سیاه ,دائمی ,توسعه یافته ,قوهای سیاه ,برای خواندن ,توسعه نیافته
پروست، ناراحتی، توسعه و مدرنیته توسعه ,نوشته ,یافته ,قوهای ,سیاه ,دائمی ,توسعه یافته ,قوهای سیاه ,برای خواندن ,توسعه نیافته
دروس آنلاین راهی به سوی توسعه quality school ها؟


در دنیای امروز «بی سواد» ماندن شخص تا حد زیادی (فراتر از عواملی که باعث می شوند افراد طبقه متوسط و پایین تر نتوانند به پلتفرم های یادگیری دسترسی داشته باشند و جدا مسائلی ابژکتیو هستند) می تواند «تقصیر» خودش تلقی شود. تقریبا از چهار سال پیش که دروس متن باز mit را و در ساعت های استراحت آموزشی سربازی آن ها را مرور می می گذرد. درست است که بسیاری از آن ها را اصلا نفهمیده بودم و بعدها دوباره و سه باره خواندمشان، در موردشان در evernote یادداشت های طولانی نوشتم و چندین بار مرور تا هضم و جذب شوند، اما همان زمان خواندن «حداقل» حس بسیار خوبی داشتم. یادگیری مرسوم من تا آن زمان (هم در دوره کارشناسی و هم در دوره کارشناسی ارشد) عمدتا مبتنی بر یادگیری زمان دار و با برنامه مشخص و مدون وزارت علوم بوده است. 


یادگیری که در واقع به قول ken robinson شخص را همانند یک ماشین یا کارخانه تصور میکند که با وارد مواد اولیه خاصی، یک نوع محصول خاص تولید خواهد کرد و این محصول خاص «دو برگ کاغذ ور به اسم  و مشخصات ع داری» است که مدرک تحصیلی خوانده می شود. بعدها که با دروس متن باز و همچنین سایت هایی نظیر coursera و edx آشنا شدم، همواره از این که می توان در آن سوی دنیا در کلاس درس اساتید مطرح و های صاحب نام نشست و هر درسی را ده ها بار دید و آموخت و سپس ده ها بار آزمون داد، غرق در شادی بودم. البته هنوز با مفهوم quality school آشنا نبودم و نمی دانستم که چنین روشی در حال جایگزینی یک پارادایم نو در آموزش است. بعدها که کتاب choice theory را خواندم متوجه شدم که داستان از  چه قرار است و چرا  در این سیستم آموزشی اصلا قرار نیست ی «مردود» شود. آموزش تنها با احساس نیاز آغاز می گردد که اصیل ترین نوع آموزش است. به همین دلیل پرونده آموزشی من در coursera بسیار جالب توجه است. دروسی که در آن شرکت دارم شامل «توسعه پایدار» ، «تفکر مدلی» ، «مبانی جامعه شناسی کلاسیک»، «روش های آماری» ، «ساختمان داده ها» «اصول تحلیل داده های آماری» و هم چنین «برنامه نویسی با جاوا» است.(دو کلاس دیگر هم در مورد تغییرات اقلیمی و اصول نوشتاری به زبان انگلیسی دارم که برای من تنها مباحث آشنا تلقی می شوند.)همه شان به من و رشته و تخصص (!) ی ام بی ارتباط هستند و ممکن است اصلا در آینده به هیچ دردی نخورند. اما مرا از یک مسئله مهم نجات میدهند: باعث می شوند احساسم عوض شود. 

هر بار که یک وب سایت می بینم  که طراحی و عملکرد خوبی دارد، هر بار که یک مقاله در مورد روش های آماری میخوانم و هر بار که به جوامع غربی و توسعه یافته می نگرم همیشه احساس میکنم در فهمیدن و دانستن و درک آن ها به حد طعن و تمس «بی سواد» هستم. حداقل فایده صرف چندین ساعت برای تماشای ویدئوهای coursera این است که دنیای اطرافم را بهتر بفهمم. جدا در دنیای امروز این «بی سوادی» تقصیر خود من بوده است! 



برچسب ها : دروس آنلاین راهی به سوی توسعه quality school ها؟ - زمان ,coursera ,آشنا ,آموزش ,بعدها ,اصلا ,quality school ,دوره کارشناسی ,دنیای امروز
دروس آنلاین راهی به سوی توسعه quality school ها؟ زمان ,coursera ,آشنا ,آموزش ,بعدها ,اصلا ,quality school ,دوره کارشناسی ,دنیای امروز
حس خوب inoreader

حس خوب رو مه با محتوای دلخواه


تا دیروز اصلا نمیدانستم که میشود یک «رو مه» با محتوای دلخواه داشت و هر روز صبح به جای بازدید از هزاران وب سایت و وبلاگ مجموعه همه آن ها را به صورت یکجا در این رو مه اینترنتی دید. این اپ بسیار مفید inoreader است که در آن همه مطالب مورد علاقه ام را در لیست هایش افزوده ام و هر روز صبح یک رو مه آنلاین با مطالبی که دوست دارم در موردشان بدانم دارم. قبل از آن مجبور بودم بیش از سی و چند آدرس صفحات مختلف را در بخش آدرس مرورگرم وارد کنم. دیروز و امروز صبح رو مه صبح من محتوای دلخواهم بوده است. 


حس خوب سمفونی پاستورال 

به پیشنهاد و معرفی رحیمه سودمند امروز سمفونی شش بتهوون را گوش . (البته شاید قبلا هم همراه با سمفونی پنج آن را شنیده بودم اما فکر می با همدیگر یک اثر هستند.) حس خوبی که در ابتدای صبح میتوان از موسیقی کلاسیک دریافت کرد، در واقع «بی نظیر» است؛ اما دلیل اصلی حس خوبم نیست. خوبی حس من به این است که شخصی این سمفونی را معرفی کرده باشد که از «فلسفه» می فهمد. برای من این لذت بخش ترین حس عالم است که بتوانی سمفونی را با تجسم فلسفی اش گوش دهی.


حس خوب مفید بودن 

به پیشنهاد دوست خوبم «فؤاد» یک بخش بسیار کوتاه از کت را قرار است ترجمه کنم و بعدها کل مطالب کتاب برای استفاده رایگان عموم روی وب قرار گیرد. حس خوب این نیست که زیباترین بخش کتاب به من واگذار شده است، حس خوب در این است که مطمئن بودم اگر میخواستم مطلبی در مورد اعتیاد به اینترنت و سم ز و امثالهم بنویسم (که قبلا نوشته ام) متنی شبیه به آنچه این کتاب نوشته است می شد، هر چند این کتاب واضح تر و مفصل تر و زیباتر از من هم نوشته است. 


حس خوب کتاب صوتی

دیروز مجموعه کتاب های کلاسیک را با «کتاب صوتی» آغاز . به یاد روزگارانی افتادم که مادربزرگم برایم قصه میگفت تا بخوابم. اصلا نفهمیدم کجای داستان بودم که خوابم برد. حس خوب و نوستالژیکی که میشد آن را زیر زبان مزمزه کرد و از آن سیر نشد. 






برچسب ها : حس خوب inoreader - کتاب ,سمفونی ,رو مه ,نوشته ,محتوای
حس خوب inoreader کتاب ,سمفونی ,رو مه ,نوشته ,محتوای
شرحی بر انتقال به خانه نو


اگر حوصله اش را داشتید و خواستید در مورد دلایلی که شبکه اجتماعی را ترک بدانید، >اینجا< کلیک کنید و متن را از medium بخوانید. 


پانوشت: برای آشنایی با رسانه مطالعه دو متن زیر از «مارشال مک لوهان» و از  «جان کولکین» لذت بخش و آموزنده است:



web.mit.edu/allanmc/www/mcluhan.mediummessage.pdf


http://www.unz.org/pub/ urdayrev-1967mar18-00051





برچسب ها : شرحی بر انتقال به خانه نو
شرحی بر انتقال به خانه نو
عشق از س نجه های خونین


وقتی یک قطعه موسیقی با تو چه ها نمی کند، نمیتوانی آن را آپلود نکنی. فقط دو دقیقه وقت بگذارید و به سر پنجه های خونین این پیرمرد بنگرید که همچون کودکی دوتارش را بغل میکند و به سرعت از مرز زمین رد می شود و بر تارک آسمان سوار می شود.


هر وقت که به این اساتید گمنام موسیقی می نگرم، یاد خاطره ای از بخت شکوهی «خطاط تبریزی» میفتم که از پدرم نقل می شود. بخت شکوهی از خطاطان صاحب سبک و ممتاز نویس در انجمن خوشنویسان ایران بود که مدتی پدرم برای تعلیم خط به نزدشان می رفت. بخت شکوهی اما هیچ وقت خودش را « » ننامید. پدرم میگوید روزی از او این مسئله را پرسیدم که چرا با وجود این همه افتخارات داخلی و زیبایی خط خودتان را نمی خوانید. در جوابم گفت: من برای تأمین معاشم روزها به تعمیرات لوازم گازسوز اشتغال دارم. روزی برای تعمیر اجاق گاز به خانه یک نفر «حمال فرش» رفته بودم (در بازار سنتی تبریز «حمالی» و به خصوص «حمال فرش» به عنوان سنتی ترین و قدیمی ترین نوع باربری هنوز هم در جریان است و صد البته که در آن بازار نمیتوان با وانت بار جا به جا شد و هم چنان نبض اقتصادی بازار در استفاده از روش های سنتی است؛ اگر به بازار تبریز سری زدید، حتما از صدای «یاللاه» های مکرر حمال ها که پشت سرتان راه می طلبند، شگفت زده نشوید و البته مواظب باشید که چرخشان به شما برخورد نکند)


به هر حال صحبتمان گل انداخت و کم کم به بحث «خط» رسیدیم. حمال فرش به من گفت: چقدر خوب که ی مانند شما به کلبه حقیرانه ما آمده است. اجازه دهید که من هم چند نمونه خط نوشته ام و برایتان بیاورم و از محضر شما استفاده کنم. بخت شکوهی میگفت با خودم گفتم خب حتما چند قطعه خط معمولی است و حمال فرش را چه به خطاطی و نوشتن و هنر. در همین فکرها بودم که دو قطعه خط جلویم گذاشت. اولش اصلا باور ن که این دو قطعه خطاطی شده اند. ناگهان  خودم و هنر و خطاطی خودم را در برابر عظمت بی همتای این دو قطعه خط آنقدر ناچیز و حقیر احساس که عرق از همه جایم سرازیر شد. حتی نتوانستم یک کلمه هم بر زبان بیاورم. به هر بهانه ای بود، سریع از آن خانه زدم بیرون و تا چندین ساعت اصلا نتوانستم خودم را پیدا کنم. تا صبح خوابم نبرد و با خودم گفتم: «اسم خودت را گذاشته ای خط. تو باید هزاران سال بیایی و  در محضر این حمال فرش دوزانو نشسته و خطاطی بیاموزی. تو اصلا کی هستی که خودت را بنامی، وقتی چنین بزرگی در این مملکت و دم گوش تو و در شهر تو بوده است و به تو ناچیز لقب ی داده اند. در این شهر آن هایی هستند که نه ما می شناسیمشان، نه درجه ای در خطاطی دارند و نه اصلا ادعایی در این زمینه دارند، اما در مقام فهم هنر آن ها به همراه عطار هفت شهر عشق رفته اند و ما هنوز اندر خم یک کوچه هم نیستیم.


می خواهم شما را یازده دقیقه به پرواز ببرم. با نوای حاج قربان سلیمانی و س نجه های هنرمندش.


از <اینجا> گوش کنید. 

برچسب ها : عشق از س نجه های خونین - قطعه , ,خطاطی ,اصلا ,حمال ,بازار ,خودم گفتم ,«حمال فرش»
عشق از س نجه های خونین قطعه , ,خطاطی ,اصلا ,حمال ,بازار ,خودم گفتم ,«حمال فرش»
مهارت کاری

مدت هاست سؤالی ذهنم را به خودش مشغول کرده است و البته چون در زمینه کاری من (نفت، زمین شناسی) همواره چنین دیدگاهی وجود دارد، دوست دارم در مورد آن یادداشتی بنویسم و البته بیشتر بین م و شاید از نظرات دوستان بتوانم برای یافتن پاسخ آن بهره ببرم.


در بحث کاری این رشته هم همانند همه رشته های دیگر تحصیل شده در بحث «عدم مهارت کارجویان» پررنگ است. به طوری که عمدتا «بدون داشتن سابقه کار مرتبط» فرآیند استخدام و پیدا شغل تقریبا ناممکن است. به ندرت شرکتی نیاز به زمین شناسی دارد که تا کنون کار حرفه ای نکرده است؛ از سوی دیگر در و هم چنین در بخش های تی مرتبط با این صنعت هم تقریبا امکان یافتن کار «وجود» ندارد. (عمدتا آزمون ورودی ده ها هزار نفر متقاضی دارد که برای ظرفیتی نظیر یک صدم آن در وزارتخانه رقابت می کنند و البته باید با مرحله سخت تری به نام «گزینش» که مطلقا هیچ ارتباطی با مهارت های کاری و تخصصی هم ندارد دست و پنجه نرم کنند.) از سوی دیگر دنیای صنعت نفت دنیایی نیست که بتوان مهارت هایش را در جایی غیر از محیط کاری آموخت. نرم افزارها عمدتا بر مبنای اطلاعات سرچاه و real time طراحی می شوند و عمدتا اختصاصی، گران قیمت و غیرقابل تهیه در جایی خارج از صنعت هستند. برای درک بهتر این نرم افزارها عمدتا باید پروژه های واقعی را با آن ها انجام داد. زمین شناسی سرچاه هم اگرچه به هر حال با زمین شناسی صحرایی آموخته شده در به هر صورت ی ان است، اما ظرافت ها و چالش های ویژه خودش را دارد.


حال سؤال اینجاست که با توجه به طیف نظر کارفرمایان راجع به «عدم مهارت کارجویان» به عنوان مهم ترین عامل بیکاری فارغ حصیلان و عدم تعریف دوره های آموزشی چند ماهه برای افراد متقاضی، فرد متقاضی شغل که مهارت های تخصصی را نداشته و مشتاق و جویای حرفه در این زمینه است، دقیقا باید از چه مراحلی بگذرد؟ آیا با اعلام این که رزومه شما غیرواقعی است، شما مهارت ندارید، شما هیچ کاری نمیدانید و عباراتی از این دست، میتوان به یافتن گزینه مطلوب رسید؟ آیا مدیریت منابع انسانی شرکت های نفتی «توانایی» و «مهارت» ارزی صحیح افراد دانش آموخته را دارد؟ (با اعلام نیازهای اغراق آمیز شرکت های نفتی که اولویت استخدامی شان افرادی با 15 سال سابقه کار است، چشم پوشی می کنیم: افرادی با این سابقه کاری همواره پتانسیل کار در شرکت های بسیار ثروتمندتر نظیر qatar petroleum یا حتی کارآفرینی و دریافت پروژه به صورت مستقل از وزارت نفت را دارند.)


پانوشت: تجربه شخصی نویسنده از شرکت های بزرگ و مطرح نفتی دنیا نظیر shell، bp و exxon نشان میدهد همه این شرکت ها افراد متقاضی را به عنوان early stage career و بدون تجربه استخدام میکنند. در آن شرکت ها مدیر منابع انسانی در یک مورد مهم متخصص است: تشخیص پتانسیل و جوهره بالقوه متقاضیان و جهت دادن و پرورش آن پتانسیل در دراز مدت و تبدیل اشخاص مبتدی به متخصص. 

برچسب ها : مهارت کاری - مهارت ,شرکت ,کاری ,عمدتا ,شناسی ,است، ,زمین شناسی ,منابع انسانی ,افزارها عمدتا ,مهارت کارجویان» ,«عدم مهارت ,«عدم مهارت کارجویان»
مهارت کاری مهارت ,شرکت ,کاری ,عمدتا ,شناسی ,است، ,زمین شناسی ,منابع انسانی ,افزارها عمدتا ,مهارت کارجویان» ,«عدم مهارت ,«عدم مهارت کارجویان»
از گذشته برای پنج سال آینده، قوی سیاه؟


مقدمه 


همیشه از وقتی که خودم را شناخته ام و شروع به خواندن کتاب کرده ام (12 یا 13 سال داشتم که کتاب «تاریخ دنیای قدیم» و بعد از آن «چگونه انسان غول شد» را خواندم) علاقه و شوق و اشتیاق وافری به «دانشمند» بودن داشته ام. آن روزها کم کم به سمت «شیمی» و «زیست شناسی» کشیده می شدم و وارد دبیرستان که شدم در سال اول و درس شیمی که همراه با فرمول نویسی های طولانی و نیازمند تمرکز فراوان بود، تنها ی بودم که در سر کلاس به همه سؤالات جواب میدادم. البته که در ساعت های زنگ تفریح وقتی که هم کلاسی ها مشغول گردش و خوردن بودند، با دفترچه ای در دستم در گوشه ای نشسته و با فرمول های بنیادین شیمی درگیر می شدم. داستان دل زدگی من از ریاضیات را قبلا در وبلاگ آقای شعبانعلی نوشته ام. همین د دگی البته باعث شد که در علاقه همزمانم به شیمی و زیست شناسی به سمت زیست شناسی بیشتر کشیده شوم. درست است که انگیزه و سؤال و به قولی driver اصلی من همواره بحث «تکامل» بوده است، اما همزمان هم از این که بخواهم موجود زنده ای را تشریح کنم، وحشت داشتم و هنوز هم دارم. سال سوم دبیرستان که بودم متوجه شدم برای بررسی بحث تکامل میتوان زمین شناس بود و با موجودات مرده (فسیل ها) سر و کار داشت و البته بعدها متوجه شدم که «زمین» سیاره ما احتمالا یکی از ارکان مهم علم شیمی هم بوده است؛ بیشتر شیمی معدنی برای صحبت و بررسی عناصری است که در «زمین» وجود دارند و ای بسا واکنش هایی که در شرایط خاص «سیاره زمین» رخ می دهند. 


در «زمین شناسی» و بعدها در کارشناسی ارشد «چینه و فسیل شناسی» انتخاب . پایان نامه کارشناسی ارشدم را بررسی شرایط اقلیمی گذشته با توجه به فسیل های نشانگر اقلیم و در منطقه خانگیران سرخس کار . بعد از آن برای طرح pride  و به عنوان پژوهشگر اقلیم دیرینه به برونل لندن رفتم و البته بعد از ده ماه به دلیل مشکلات خاصی که تا حدودی در «داستان زندگی یک احمق» در همین وبلاگ شرح داده ام، همکاری ام را قطع کرده و به ایران بازگشتم. 


در تمام این مدت (حدود 16 سال) همواره کار نیمه وقت و تابستانی کرده ام. اوایل با پدرم و به عنوان کمک سرویسکار در تعمیر آبگرمکن دیواری و اجاق گاز و لوازم گازسوز و بعدها در کمپرسورسازی و تعمیر چکش های مکانیکی، و بعدها در به عنوان «مترجم» زبان انگلیسی. این ب و کارها عمدتا «درآمدزایی» بسیار چشمگیری نداشته اند. تنها زمانی که می توانست ح رسمی ب و کار و «شغل اول» به خودش بگیرد زمانی بود که دانشجوی سال سوم بودم و به عنوان کارآموز فعال و جدی از سوی یکی از اساتیدم به یک شرکت تحقیقات و توسعه آب های زیرزمینی معرفی شدم. شرایط و ساعت های کلاسی (20 واحد درس داشتم) اجازه همکاری نمیداد و به ناچار باز هم برگشتم سر همان داستان «ترجمه». بعد از سربازی مدتی به عنوان مترجم برای یک سایت علمی کار که البته ح freelancer داشت. برونل نخستین تجربه رسمی و جدی کاری من و صد البته در محیطی بسیار متفاوت از آنچه من در مورد ب و کار می دانستم بوده است. 


از امروز برای گذشته، قوی سیاه؟

- من در مورد گذشته و آینده همواره به دیدگاه «زمین شناسانه» نگریسته ام. در زمین شناسی یک اصل مهم و شاید تا حدی مغلطه برانگیز این است که «وقایع و اتفاقاتی که امروز در سطح کره زمین می افتند، در گذشته ها هم برای کره زمین افتاده اند» اصلی که یک زمین شناس اسکاتلندی (جیمز هاتن) به صورت the present is the key to the past مطرح کرد. ماحصل این داستان این است که برای فهم چگونگی تشکیل زاگرس در 65 میلیون سال گذشته و بسته شدن دریای نئوتتیس در محل این رشته کوه، به فرآیندهای امروزی کوهزایی نظیر هیمالیا دقت کنیم و بعد از آن که مکانیسم ها را آموختیم آن ها را تعمیم دهیم و برای مفاهیم دقیق تر نظیر «اکتشاف نفت» مورد استفاده قرار دهیم. خب تا حدی میتوان این اصل را چنین هم معنی کرد: هر اتفاقی که در طبیعت در صد سال گذشته افتاده است، (حرکت رودخانه ها، فرسایش کوه ها، تشکیل خاک و...)  در صدسال آینده هم تکرار می شوند و البته بسیاری از آن ها «تکرار» می شوند. این بحث که سرآغازی بر مغلطه تعمیم است، تا حدی در تفسیرهای ما «دردسر ساز» و در بحث اقلیم شناختی «فاجعه بار» است. مـتأسفانه ما هیچ گاه بحث و درسی (نه در کارشناسی و نه در کارشناسی ارشد و نه در ی) برای تحلیل داده ها و افکارمان نداشته ایم و شاید اساسا اساتید این رشته هم همانند دانشجویانی که صدالبته متأسفانه در سیستم آموزشی ایران از پزشکی و دندانپزشکی و رشته های هوادارخواه تجربی د ده می شوند و از دبیرستان هایی می آیند که در ساعات درس زمین شناسی تست های کنکور فیزیک و زیست شناسی حل می کرده اند، به ندرت با «تفکر» و « شه ورزی» و «تحلیل افکار» رابطه دارند.


در بحث اقلیم شناختی و بر اساس مدل تغییرات گردش زمین به دور خورشید (چرخه های میلانکوویچ) تقریبا هر 40 هزار سال یک تغییر عمده در اقلیم زمین اتفاق می افتد (بنا به داده هایی که از تحلیل ایزوتوپ های ا یژن و برخی فسیل ها داریم) و البته در هزاره گذشته چرخه های یخچال زایی هر 20 هزار سال یکبار تکرار شده اند. همه این مدل ها تا بررسی زمان های صنعتی مشکل خاصی ندارند (یا ما آن جا نبوده ایم که بدانیم مشکل خاصی در پیش بینی ها و بررسی  های ما بوده است یا خیر) و البته بعد از انقلاب صنعتی و انتشار میزان فراوانی از گازهای گلخانه ای، تقریبا معادلات ما از روندهای تغییرات اقلیمی و انتظاری که از مدل های اقلیمی داشتیم و benchmark های مقایسه ای آن مدل ها با میزان دمای ثبت شده به هم ریخته است. بحث اصلی من اما در مورد مدل های اقلیمی و کالیبراسیون های امروزی که تا حدی «قوی سیاه» را در مدل ها منظور می کنند (pmip) نیست؛ بلکه در این تفکر تغییر نیافته و اصلی است که جیمزهاتن در قرن هیجدهم و در انجمن سلطنتی علوم لندن بیان کرده است و هم چنان در تفسیرهای ما مصرانه و بدون فهم قوهای سیاه تعمیم داده شده و اعمال می شود. 


از گذشته برای پنج سال آینده، قوی سیاه؟

حال دوباره به آن بحث هدف نگری و قوهای سیاه می رسم. ممکن است مشخص شود که دوباره باید برای «تحصیل» و «تحصیل هدف» دانشمند شدن به یک کشور دیگر رفته و مشغول پژوهش های آکادمیک شوم، یا تحصیل را متوقف و وارد حوزه صنایع نفت و گاز در ایران یا در شرکت های بین المللی شوم و یا اصلا همه این ها را برای آزمایش ایده ها و کارآفرینی برای یک ب و کار نو به کناری بگذارم.

 اگر از منظر بحث قوی سیاه می نگریستم (وقتی که خواندن کتاب را آغاز و در این مورد یک مقاله هم در medium نوشته ام) موارد اول و دوم تا حدی برایم mediocristan و زندگی در شرایط از پیش تعیین شده و مورد سوم extremistan و مملو از قوهای سیاه، ریسک و اتفاقات غیرقابل پیش بینی بود. با پیش رفتن در کتاب قوی سیاه و تفکر و نوشتن بیشتر در مورد آن مفهوم، متوجه شده ام که شاید موارد اول و دوم هم به زندگی در extremistan ختم شوند. البته که دوست ندارم در مورد شجاعانه بودن تصمیم ها یا قوت و ضعف آن ها خودم را از نظر احساسی توجیه کنم، دوست دارم این موضوع را دقیقا بفهمم. 

برای مثال موقعیت من در برونل تا حدی «قطعی» و «محکم» بود و تا روز قبل از probation review تصور می در بهترین پتانسیل و بهره وری فعالیت کرده ام. تا آن روز همه چیز قوی سفید بود و به یک باره یک «قوی سیاه» سربرآورد، هم چنان که اعلام تصمیم راهنمایم مبنی بر ترک بریتانیا و عزیمت به فرانسه، اگرچه در زمانی اتفاق افتاد که من هنوز از نظر ذهنی آمادگی پذیرشش را نداشتم، و فقط یک ماه از اقامتم در لندن می گذشت و هنوز ذهنم درگیر مقایسه ها و پیش بینی ها و پیدا قوانین زندگی در غرب بود، باز هم یک «قوی سیاه» محسوب می شد. اگر با ادبیات نویسنده روس محبوبم (ماکارنکو) بنویسم این پدیده هم چون میوه پرآب زهرآلودی بود که باید در روزهای آینده با اشتیاق فراوان آن را می بلعیدم. یا شاید همه این پدیده ها عادی و شناخته شده و «قوی سفید» بودند (کما این که تصمیم استعفاء از یک شغل حساس و مهم مثل ی در اروپا معمولا به یکباره انجام نمی شود) و در دنیای من «قوی سیاه» ناشناخته شدند. یا شاید بتوان چنین نوشت که انتظار من از «بریتانیا» و جامعه ی آن مبنی بر «قوهای سفید» بود و هم اکنون بر مبنای «قوی سیاه» است: به یک اصل ساده «برو و خودت ببین» و به تجربیات و گفته ها و نوشته های من فقط «یک درصد» اعتماد کن. یا شاید هم کمتر. 


حداقل الان میدانم آینده هر چه باشد و هر چقدر قوی سیاه هم پیش بیاورد، مدل ذهنی من آمادگی کوبیده شدن از پی و بن و دوباره ساخته شدن را دارد. شاید اصلا ده سال دیگر تصمیم بگیرم مسیری کاملا متفاوت را بپیمایم. خوشبختانه همه این داستان ها را مکتوب میکنم و بعدها امکان بررسی و تغییرات در آن ها وجود خواهد داشت.


---------------------------------------------------

به راه پرستاره می کشانی ام؟

فراتر از ستاره می نشانی ام؟

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تر شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

برچسب ها : از گذشته برای پنج سال آینده، قوی سیاه؟ - البته ,مورد ,زمین ,گذشته ,شاید ,بررسی ,«قوی سیاه» ,زیست شناسی ,مشکل خاصی ,گذشته برای ,انقلاب صنعتی
از گذشته برای پنج سال آینده، قوی سیاه؟ البته ,مورد ,زمین ,گذشته ,شاید ,بررسی ,«قوی سیاه» ,زیست شناسی ,مشکل خاصی ,گذشته برای ,انقلاب صنعتی
داشتم فکر می که ...


فرانسه عهد قاجار همانند فرانسه امروزی تا حدودی از مدل ذهنی «تجمل گرایی» پیروی می کرده است. داشتم به این فکر می که اگر شاهان قاجار که در عصر همزمان توسعه صنعتی اروپا به فرانسه رفتند، اگر مثلا به آلمان، هلند یا بریتانیا می رفتند چه چیزهایی به یادگار می آوردند؟ یعنی بیشتر از شلوارک های رقاصان پاریسی و دوربین عکاسی، آیا امکان داشت که مثلا از کشورهای الگوی توسعه چیز بهتری با خودشان بیاورند؟ 

یا شاید می آوردند ولی به هر حال ما که «زیرساخت» و «زمینه» توسعه را نداشته ایم. آیا تغییرات بنیادینی می توانست صورت بگیرد؟


یعنی مدل ذهنی تاریخ قاجاریه میتوانسته در برابر توسعه انعطاف پذیر باشد یا هم چنان سخت و صلب باقی می ماند و «تکفیر» می کرد؟\


و اما امروز سالگرد یک واقعه مهم دیگر هم بود: مرگ کبیر. جالب ترین نکته برای من البته در مرگ و نحوه مرگش نیست. در درسی است که قرار است از تاریخ بگیریم و البته نخواهیم گرفت. به هر حال سیستم فکری و مدل ذهنی حکومتی ما همواره باید «آزموده» را دوباره بیازماید. از 169 سال پیش تا کنون هنوز نفهمیده ایم که «توسعه» با دستور و فرمایش حکومت صورت نمی پذیرد، از درون جامعه و از مردم آغاز می گردد. توسعه نیازمند دستور و بخشنامه تی نیست، نیازمند توجه عمومی است، نیازمند قوانینی است که در طی پروسه زمانی مشخص با «کاهش اندازه و بدنه ت» وظیفه ت را از تعیین جزئیات بی مصرفی نظیر رنگ زی وش مجاز مردم به سمت سیاست گذاری های کلی کلان ببرد. توصیه من گوگل نامه «انجمن اینترنت» به دونالد ترامپ و درخواست هایی است که از وی دارند. این درخواست ها مثلا شامل ایجاد اصلاحاتی در قانون کپی رایت است و نه در مورد محتویات مجاز سایت های اینترنتی که باید مورد تأیید ت قرار بگیرند. اجازه بدهید با مثالی  که از عبدالعالی قرض گرفته ام این بحث را به پایان ببرم: 

«طبق آمار واقعی برای مثال در یک منطقه آموزش و پرورش 1500 نفر معلم و در اداره آموزش و پرورش آن منطقه 300 نفر پرسنل حضور دارند.» این یعنی عمق فاجعه، این یعنی به ازای هر 5 نفر معلم، یک نفر مسئول در اداره آموزش و پرورش وجود دارد. این یعنی حداقل 270 نفر در آن اداره مازاد هستند و البته تا زمانی که تمامی جزییات تدریس از بالا ابلاغ می شود، به طیف بسیار زیادی از تایپیست بخشنامه، ابلاغ کننده آن و مأمور رسیدگی و بازرس نیاز داریم و صدالبته که «توسعه» در یکی از زیربنایی ترین بخش های آن که قرار است نیروی کار مفید برای «آینده» مملکت تربیت کند، تحصیل نمی شود و فرد توانمند نمی تواند از این سیستم فیدبک بسته و این چرخه معیوب «سالم» به بطن جامعه برسد. معدود مواردی  هم که نظام آموزشی نتوانسته است «خلاقیت» و «شایستگی» هایشان را از پای در بیاورد، آن قدر برای «توسعه» کارآمد نیستند که بتوانند تحول بنیادین ایجاد کنند. 





برچسب ها : داشتم فکر می که ... - توسعه ,یعنی ,آموزش ,پرورش ,نیازمند ,اداره ,اداره آموزش
داشتم فکر می که ... توسعه ,یعنی ,آموزش ,پرورش ,نیازمند ,اداره ,اداره آموزش
چرا کتاب نمی خوانیم؟

چرا کتاب نمی خوانیم؟

*** کلیه مطالب این نوشته در همه بخش های آن صرفا بیانگر نظرات، تجربه ها و شه های شخصی نویسنده اش است و ممکن است در همه بخش های آن حاوی کژت ، کج فهمی و مملو از اشتباه بوده باشد. نویسنده ضمن پذیرش حق نقد خواننده، با اعتقاد به «مرگ مؤلف» مسئولیت این نوشته در آینده را نمی پذیرد. نویسنده معتقد است جهت و میزان تغییر افکارش در آینده «قوی سیاه» بوده و بنابراین قابلیت پیش بینی ندارند. این نوشته قابلیت ارجاع به عنوان «رفرنس» را ندارد***

به جای مقدمه

"چرا کتاب نمی خوانیم" سؤال مهمی است. هم ردیف اهمیت سؤال چرا توسعه نمی ی م یا چرا درمانده ایم. اگر این عبارت کوتاه را «گوگل» کنید، محتوای بی شماری در برابر چشمانتان گشوده می شود. از کیفیت کتاب و محتوا تا سیاست های کلان و نظارتی و فرهنگ سازی و اهمیت آن.

آنچه قرار است در این نوشته بیاید، همه این ها هست و هم زمان هم نیست. قرار است اندکی این نوشته رنگ و بوی توسعه به خودش بگیرد و از «مدرنیته» صحبت کند و صد البته این نوشته قصد دارد اندکی وارد «ریشه ها» هم بشود و صرفا به «نتایج» اشاره نکند. لازم به ذکر است که اصلا قرار نیست این نوشته به چاره جویی بنشیند؛ صرفا قرار است به ریشه ها بپردازد که "چرا کتاب نمی خوانیم؟"

نیاز به خواندن کتاب

اولین و مهم ترین پاسخ شما به این پرسش شاید به ریشه های روانی و انگیزشی بازگردد. ما نیاز به خواندن کتاب احساس نمی کنیم. در این ریشه ی ممکن است به بحث نظارت از بالا به نوشته ها تا ریزترین جزییاتشان، کیفیت پایین هم در محتوی و هم در ظاهر کتاب، د دگی از ترجمه ها و اصطلاحات غیررایج و غیرقابل فهم یا شاید از اجبار به ذخیره مطالب کتاب تا شب امتحان و فراموشی روزبعد تا اجبار به ید کتاب تألیف اساتید ی تان اشاره کنید. همه این موارد صحیح اند، اما «نتیجه» هستند تا ریشه و اصل داستان.

ترتیب توسعه

به قول دوستان علوم ارتباطاتی، تاریخ تکامل ارتباط انسانی از چهار ک شان «شفاهی، گوتنبرگ، مار ی و د ده جهانی» تشکیل شده است. به واقع قسمت عمده تاریخ بشری در ک شان شفاهی گذشته است و حتی کتب اولیه هم به صورت «شفاهی» نوشته شده اند. (در پست های قبلی به طور مفصل در این مورد نوشته ام و البته پیشنهاد من خواندن سه فصل اول کتاب «اینترنت با مغز ما چه میکند» برای داشتن درک جامع تر از این داستان است.)

توسعه جهانی اما به ترتیب از ک شان شفاهی به سمت کتب چاپی و سپس به سوی ارتباطات چندرسانه ای از امواج رادیو و تلویزیون به «د ده ارتباطات شفاهی و فوق سریع جهانی» رسیده است، یا به قولی به زیرواحد «خانواده جهانی» نزدیک تر شده است. به واقع پس از موج دوم توسعه ارتباطات کتاب به جزء بسیار مهمی از فرهنگ روزمره تبدیل شده است که اصلی ترین دستاورد ارتباطی بشر با گذشته و آینده و زمان حالش بوده است. درست است که جهان ارتباطات به سرعت در حال گذار به سمت ارتباطات شفاهی مجازی و چند رسانه ای است، اما هنوز کتاب به صورت کامل از فرهنگ روزمره کنار نرفته است و منقرض نشده است؛ خوشبختانه امروز پیشگامان توسعه به این نکته مهم رسیده اند که برای توسعه نیازی به ت یب همه زیرساخت های پیشین و ابزارها ندارند و میتوانند در عین پیشرفته تر شدن، ابزارهای قدیمی را هم حفظ و آن ها را با توسعه «هماهنگ» کنند.

بدین سان میتوان گفت در طی این چند قرن کتاب به جزیی از توسعه تبدیل شده است و به آرامی جای خود را در فرهنگ روزمره «کتبی» باز کرده است و ماندگار شده است. به هر حال توسعه در غرب از تفکر «مدرنیته» عبور کرده است و تفکر مدرنیته به تجمیع و تضارب و گوناگونی آراء روی می آورد و از جزم شی و دگماتیسم فرار میکند. (مفصلا در مورد سیر تفکر اروپا در کتاب هایی نظیر سیر حکمت در اروپا بحث شده است، پیشنهاد من البته خواندن کتاب های فیلسوفان آلمانی است.)

ترتیب توسعه در ایران

واقعیت تلخ امر اما در این جاست که ورود کتاب و اشکال نوشتاری به ایران در زمانی صورت گرفت که کشور هنوز با زیرساخت های توسعه و مدرنیته به شدت بیگانه بوده است. سیستم حاکمیتی استبداد مطلق و دخ در جزیی ترین امور معیشتی به منظور پیشگیری و خنثی سازی دائمی تلاش های براندازانه وسرنگونی حکومتی راه را بر مدل های ذهنی تفکر مدرنیته بسته بود. غیر از کتب مذهبی و تفکرات جزم شانه اسکولاستیک که قرائت استبدادپسند از مذهب را برای تضمین حاکمیت تجویز می د، کتاب دیگری حق ورود به مدل ذهنی مردم را نداشت. هم با منع حاکمیتی و هم با منع روانشناسانه مردم از ترس از گناه. ارتجاع شدید و تفکر تک بعدی حاکم بر مدل ذهنی کشور مهم ترین و بلندترین دیوار برای ورود آزادانه آرای مختلف در قالب نوشتار بوده است. تفکر و مدل ذهنی که هنوز هم کمرنگ نشده است. تضاد عمیق ایجاد شده بین «اصل کتاب» و آرای حاکمیتی تا ایجاد شکاف های کوچک در این سد، «تکفیر» رو مه ها و حمله دلواپس های زمان به نخستین مدارس نوین «میرزاحسن رشدیه» بخش های مهمی از تاریخ «توسعه نیافتگی» ما هستند که به صورت کامل هنوز هم از مطالعه و فهمشان غافل هستیم.

متأسفانه تر این که نفوذ کتاب نتوانست ریشه عمیقی بدواند. درست است که در سال های بعدی «مدرن شدن» و نه تفکر «مدرنیته» در ایران گام های کوچکی برداشته بود (آن قدر کوچک که هنوز هم نمی توان آن ها را یک قدم خواند) اما ماحصل اصلی این «مدرن شدن» از اصل کتاب به مفهوم «کتاب مجاز» و «کتاب ممنوعه» رسید.

در سال های اخیر اینترنت همچون سیلی توانست از این سد و دیوار بلند سر ریز شود. سدی که قبلا کتاب نتوانسته بود از آن بگذرد. بدین سان ارتباط انسان ایرانی از ک شان شفاهی به سوی د ده جهانی پل زد و طبیعتا ش تن این پل هم ممکن نیست و نه عاقلانه است. از طرف دیگر «کتاب خواندن» با بخشنامه و دستور و خواهش و سفارش از بالا مطلقا امکان پذیر نمی شود و البته که ما هنوز در حال آزمودن «آزموده ها» هستیم و ظاهرا و به باور «کاتوزیان» هر سی سال یک ساختمان کلنگی نو می سازیم و سر سی سال ت یبش می کنیم و دوباره می سازیم و هنوز به توسعه عمیق و جدی و طولانی مدت نه می شیم و نه اصلا میخواهیم بین یم. این که علاقه به خواندن کتاب یا کمک به آن در گذر از این سد محکم عقاید و آرای توسعه نیافتگی ما چگونه و با چه مکانیزمی قرار است صورت بگیرد، از توان این قلم خارج است و همانطور که در ابتدای نوشته اشاره شد، این قلم در صدد پاسخ دادن به آن پرسش نیست و قصد اصلی از نوشتن این «دردنامه توسعه» درخواست تفکر برای خود نویسنده بوده است.

---------------------------------------

ارغوان

پنجه خونین زمین

دامن صبح بگیر و

از سواران امنده خورشید بپرس

کی بر این دره غم می گذرند؟

آه بشتاب که هم پروازان

نگران غم هم پروازند

 

برچسب ها : چرا کتاب نمی خوانیم؟ - کتاب ,توسعه ,نوشته ,تفکر ,بوده ,شفاهی ,خواندن کتاب ,ک شان شفاهی ,فرهنگ روزمره ,تفکر مدرنیته ,«مدرن شدن»
چرا کتاب نمی خوانیم؟ کتاب ,توسعه ,نوشته ,تفکر ,بوده ,شفاهی ,خواندن کتاب ,ک شان شفاهی ,فرهنگ روزمره ,تفکر مدرنیته ,«مدرن شدن»
به روز شده ها
اتفاقی
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است یاسمین فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © Yasamin 2016-2017