م عان حرم (پروانه های شهر دمشق)

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ م عان حرم (پروانه های شهر دمشق) خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان م عان حرم (پروانه های شهر دمشق) برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

بچه معارفی


در دوران تحصیلی راهنمایی آثار تربیتی خانواده به خوبی در او نمایان شد و پس از اتمام دوران راهنمایی با مشاوره و توصیه مدیر مدرسه که روی اعتقادات بچه ها کار میکرد، او را در مدرسه ای که همین هدف را داشت ثبت نام د. دبیرستان صادق(ع) انتخاب شد، با اینکه هر دو آزمون ورودی رشته ی معارف و ریاضی آن دبیرستان را با رتبه های عالی قبول شده بود، اما رشته ی معارف را انتخاب کرد و به تحصیل ادامه داد.

نقل شده از مادرشهید

@shahid_dehghan

منبع :
برچسب ها : بچه معارفی
بچه معارفی
شهید پور به روایت یک همرزم

شهید پور به روایت یک همرزم

شاهرخ پور

یکی از همرزمان شهید شاهرخ پور گفت: شهید پور انسانی بود که در رفتارش صداقت داشت و از پیچیدگی رفتاری برخوردار نبود و همه می دانستند که با چه انسانی و با چه روحیاتی روبرو هستند.

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، مهرداد شهسواریان از همرزمان شهید م ع حرم شاهرخ پور در گفت وگو با ایسنا بیان کرد: من علاوه بر اینکه با شهید شاهرخ همرزم بودم نسبت فامیلی نیز دارم بنابراین بخشی از خاطراتم مربوط به روابط شخصی او و بخش دیگر گفته هایم مربوط به فعالیت های و نظامی او می شود.

وی افزود: شهید پور انسانی با اخلاص و شجاع بود و به کاری که انجام می داد ایمان داشت. چون با اخلاص بود با ی تعارف نداشت و هرگاه می دید کاری یا فعالیتی خلاف، دین، بیانات ی یا سیاست های ایران است تذکر می داد. در دوران فتنه ۸۸ او با تجربه ای که در زمینه جنگ های خیابانی داشت توانست اوضاع را مدیریت کند تا افرادی که ناخواسته فریب تبلیغات منفی دشمنان را خورده اند به خود بیایند. از این رو همواره از حریم ولایت دفاع کرد و با بصیرت در این راه قدم برداشت.


چند گفتگوی دیگر درباره شخصیت شهید پور بخوانید:

هزینه میلیونی از جیب شخصی برای رزمندگان جبهه مقاومت

«عزیز» همه لذت های حلال را چشیده بود / از جیبش برای رزمندگان ج می کرد

در هم سفره داری می کرد

از کردستان تا همیشه در خط مقدم بود

کابوس منافقین را می شناسید؟

شهسواریان یادآور شد: شهید شاهرخ با جوانان رابطه خوبی داشت و چون خودش ورزشکار بود به صورت عملی توصیه می کرد که جوانان ورزش کنند. او در کشتی، ورزش پهلوانی و غواصی مهارت داشت و جوانان کرمانشاهی را در این راه حمایت می کرد. یادم می آید که نسبت به افرادی که ممکن است سایرین از آن ها غافل باشند مهربان بود و بر روی آن ها کار می کرد تا مسیر درست را انتخاب کنند و همین برخورد خوب و صمیمانه با افرادی که شاید کمی شرارت داشتند باعث می شد که متحول شوند و به جامعه خدمت کنند.

و گفت: شاهرخ اهل عمل بود و عمل گرایی اش باعث شده بود تا مطالبه گر باشد. او جایی که می دید در کاری اهمال می ورزند تذکر می داد تا کارها به درستی انجام شوند.

این علوم ارتباطات گفت: شهید پور از ابتدا تا انتهای جنگ تحمیلی حضور داشت و بارها مجروح شده بود اما به دنبال این نبود تا مجروحیت اش را در جایی ثبت کند. او با دوستان و همرزمانش رابطه ای بسیار صمیمی داشت و به افراد احترام می گذاشت. اخلاق و عقایدش خاص بود و اینکه مجاهدت های او به شهادت ختم شده است نتیجه اخلاص اش در کارها است. یکی از ویژگی هایش این بود که وقتی ی با شاهرخ همسفر می شد اجازه نمی داد ی ج کند و همواره خودش هزینه می کرد. این نشان می داد که او دلبسته مال ندنیا نیست و خساست در رفتارش ندارد.


یک خاطره:

شهید پور به همراه یکی از دوستانش به سفر حج مشرف شده بود. او نیت می کند که حجرالاسود را ببیند. در میان جمعیت راهی برای او باز می شود و به این سنگ می رسد. یکی از شرطه ها دوستی که همراه شهید شاهرخ بود را می زند. شهید شاهرخ از کمر آن شرطه می گیرد و او را به پایین می کشد و می گوید فرزند حضرت زهرا (س) را می زنی؟ سپس آن شرطه را ادب می کند. او شجاعتی این چنینی داشت و در مقابله با دشمن در دوران دفاع مقدس نیز نترس بود و در سخت ترین شرایط ایفای نقش می کرد.

منبع: ایسنا

منبع :
برچسب ها : شهید پور به روایت یک همرزم - شهید , پور ,شاهرخ ,می کرد ,می داد ,افرادی ,شهید پور ,شهید شاهرخ ,برای رزمندگان ,تذکر می داد , پور انسانی ,شهید پور انسانی
شهید پور به روایت یک همرزم شهید , پور ,شاهرخ ,می کرد ,می داد ,افرادی ,شهید پور ,شهید شاهرخ ,برای رزمندگان ,تذکر می داد , پور انسانی ,شهید پور انسانی
مرتضی بعنوان فرمانده حیدریون جان صدها عراقی را نجات داد


نمونه ای از رشادتهای شهید مرتضی حسین پور(حسین قمی) در روز شهادتش که باعث شد 11 نفر از یارانش توسط اسیر و شهید نشوند:

مرتضی در منطقه تدمر سه تا مقر داشت که برای سرکشی رفته بود و تصمیم گرفته بود که پیش نیروهایش در این منطقه بماند. نیمه های همان شب ، نیروهای از پایگاه یی ها بیرون می آیند و با پشتیبانی یی ها با تجهیزات کامل و نیروهای فراوان ، به اینها حمله می کنند. حدود ساعت 3 صبح بوده که حمله شروع می شود، ی ها در دو مقر اول که فرعی بودند عملیات انفجاری انجام می دهند که این عادت است که برای ش تن خط انفجاری می زنند.

وقتی مقر اول آسیب می بیند ، مرتضی به نیروهایش در مقر دوم می گوید که سریع بکشید عقب و بروید در خاکریز سوم . در مقر سوم، مبارزه بین نیروهای نهضت مقاومت و ادامه پیدا می کند ، مهمّات تمام می شود.

اما در تمام این صحنه ها خودِ مرتضی راسا حضور داشته، آن هم نه به صورت خمیده بلکه با قدوقامتی افراشته. دلیلش هم این بوده که می گفته اگر منِ فرمانده زیر باران گلوله خمیده باشم، نیروهایم این را می بینند و نمی توانم انتظار داشته باشم که بمانند و مبارزه کنند. مرتضی نیروهایش را با درایت به عقب می کشد و خودش برمی گردد و شروع می کند به تیر اندازی به سمت ی ها.

به شهادت دوستانش مرتضی 12 ی را با تک تیر به هلاکت می رساند؛ فقط با یک خشاب. همانجا مرتضی به نیروهایش می گوید که اینها خیلی تلفات داده اند ، تحمل کنید، تا چند دقیقه دیگر می روند. حالا یا تقدیر بوده یا خواست خدا ، مرتضی همانجا مجروح می شود. نارنجکی در او منفجر می شود ، ترکش نارنجک به پشتش می گیرد. به دستش می گیرد،یک تیر هم می خورد و با این ح 35 دقیقه دیگر مبارزه می کند تا اینکه از هوش می رود...


اگر آنروز مرتضی آنجا نبود..

در مقر دوم و طبق شهادت همرزمانِ مرتضی و همه آنهایی که آن روز در عملیات حضور داشتند اگر مرتضی آن جا نبود، 11 ایرانی دیگری هم که آنجا حضور داشتند همانند شهید حججی اسیر و شهید میشدند.

درحالیکه در این عملیات فقط سه ایرانی یعنی خودِ مرتضی ، شهید تاجبخش و شهید حججی به شهادت رسیدند.

البته از نیروهای جبهه مقاومت و از بین عراقی ها در همین صحنه مبارزه، 30 عراقی به شهادت رسیدند و مرتضی بعنوان فرمانده حیدریون جان صدها عراقی دیگر را نجات داد.

@agamahmoodreza

منبع :
برچسب ها : مرتضی بعنوان فرمانده حیدریون جان صدها عراقی را نجات داد - مرتضی ,شهید ,شهادت ,نیروهای , ,نیروهایش ,بعنوان فرمانده ,فرمانده حیدریون ,صدها عراقی ,مرتضی بعنوان ,شهادت رسیدند ,بعنوان فرمانده حیدریون ,مرتضی
مرتضی بعنوان فرمانده حیدریون جان صدها عراقی را نجات داد مرتضی ,شهید ,شهادت ,نیروهای , ,نیروهایش ,بعنوان فرمانده ,فرمانده حیدریون ,صدها عراقی ,مرتضی بعنوان ,شهادت رسیدند ,بعنوان فرمانده حیدریون ,مرتضی
پس از سال ها دوری از یاران شهیدش آسمانی شد


دوست شهید م ع حرم محسن قاجاریان:

در چند روز نخستی که به رفته بود اقدام به شناسایی منطقه کرد و سپس در طراحی عملیات آزاد سازی شهرک های شیعه نشین نبل وا هرا نقش داشت. در این عملیات نیز به همراه یکی از نیروهایش در کنار تانکی مستقر بودند که دستور شلیک به سوی هدفی را داد که از سوی دیگر موشک ضد تانکی به تانکشان برخورد کرد و شهید محسن قاجاریان پس از سال ها دوری از یاران شهیدش آسمانی شد.

@agamahmoodreza

منبع :
برچسب ها : پس از سال ها دوری از یاران شهیدش آسمانی شد - شهیدش آسمانی ,یاران شهیدش ,محسن قاجاریان ,یاران شهیدش آسمانی
پس از سال ها دوری از یاران شهیدش آسمانی شد شهیدش آسمانی ,یاران شهیدش ,محسن قاجاریان ,یاران شهیدش آسمانی
فکر نمی این قدر پر سر و صدا شود رفتنت. نه فقط رفتنت، حتی آمدنت ...

همسر بزرگوار شهید حججی :

...راهی سفرت .

سفری پر از خطر، اما پر از عشق. سفری که بازگشت از آن یا برگشتن بود یا ماندن. سفری که برگشتنش زندگی بود و ماندنش هم زندگی.

اولی زندگی در دنیا

و دومی زندگی هم در دنیا و هم در آ ت.

هر چه بود عشق بود و عشق.

خودم هم ت را بستم و وسایلت را جمع . از زیر قرآن ردت . آ ین نگاهت هنوز پیش چشمانم هست. ای کاش بیشتر نگاهت کرده بودم، هم چشمانت را، هم قد و بالایت را، هم سرت را.

راستش را بخواهی فکر نمی این قدر پر سر و صدا شود رفتنت. نه فقط رفتنت، حتی آمدنت ...

@agamahmoodreza

منبع :
برچسب ها : فکر نمی این قدر پر سر و صدا شود رفتنت. نه فقط رفتنت، حتی آمدنت ... - زندگی ,سفری
فکر نمی این قدر پر سر و صدا شود رفتنت. نه فقط رفتنت، حتی آمدنت ... زندگی ,سفری
سالروز شهادت شهید م ع حرم رسول پور مراد

انقلاب:

تعداد افرادی که حاضرند برای خدا درراههای خطرناک قدم بگذارند از دوران جنگ بیشترنباشد کمتر نیست!

سالروز شهادت شهید م ع حرم رسول پور مراد


منبع :
برچسب ها : سالروز شهادت شهید م ع حرم رسول پور مراد - شهید م ع ,شهادت شهید ,سالروز شهادت
سالروز شهادت شهید م ع حرم رسول پور مراد شهید م ع ,شهادت شهید ,سالروز شهادت
تویے ڪہ رهاشده اے ازهمہ تیروترڪشهاے گناه

ای شهـید

ازمیلہ هاے این قفس

نگاهم میرسدبہ تو

تویے ڪہ رهاشده اے

ازهمہ تیروترڪشهاے گناه

جداشده اے ازاین تن خاڪے

پرواز را یادم بده

اے پرستوے عاشق

شهید حمید مختاربند

سالروز شهادت

@sangarshohada

منبع :
برچسب ها : تویے ڪہ رهاشده اے ازهمہ تیروترڪشهاے گناه - تیروترڪشهاے گناه ,ازهمہ تیروترڪشهاے
تویے ڪہ رهاشده اے ازهمہ تیروترڪشهاے گناه تیروترڪشهاے گناه ,ازهمہ تیروترڪشهاے
تولذت مبارک برادر شهیدم

ع شهید در پل آهنچی قم مقابل درب۱۸ حرم مطهر

"مُجاٰوِراٰنِ ڪَریٖمِہ ... مُداٰفِعاٰنِ عَقیٰلِہ"

http://eitaa.com/joinchat/2463432705cb8ebdcd964

شھداے م ع قم

منبع :
برچسب ها : تولذت مبارک برادر شهیدم
تولذت مبارک برادر شهیدم
کشف پیکر دو شهید م ع حرم مازندرانی در خان طومان

کشف پیکر دو شهید م ع حرم مازندرانی در خان طومان

پیکر شهیدان سید جواد اسدی

و شهید علیرضا بُریری پس از ۲۹ ماه کشف و شناسایی شد .

@agamahmoodreza

منبع :
برچسب ها : کشف پیکر دو شهید م ع حرم مازندرانی در خان طومان - شهید ,پیکر ,شهید م ع
کشف پیکر دو شهید م ع حرم مازندرانی در خان طومان شهید ,پیکر ,شهید م ع
خانه ای که پر است از خاطرات خوب و شیرین با بهترین همسفر زندگی ام


شب ششم ماه محرم بود من و خواهر شوهرم برای شرکت در مراسم عزاداری حسین(علیه السلام) رفته بودیم حسینیه. تازه وارد هیئت شده بودیم که برادر آقا مجتبی، من و خواهرشان را صدا د که برویم خانه. با دیدن چهره برادر شوهرم متوجه شدم که اتفاقی افتاده است. با این حال سؤالی ن و شروع به فرستادن صلوات. های خانه با دیدن جمعیتی که نزدیک خانه بودند، بهتم زد. نمی خواستم باور کنم که برای همسرم اتفاقی افتاده است. لحظات سخت و نفس گیری بود. گیج شده بودم. فقط می گفتم اشتباه شده، مجتبی زنده است. او به من قول داده که بر می گردد. وقتی شهادتش را باور ، در نبودن های مجتبی بسیار اشک ریختم و گریه . اما مدتی بعد به خود آمدم که او خودش راهش را انتخاب کرده بود. پس چه سعادتی از این بالاتر.

یاد حرف های مجتبی که می افتادم آرام تر می شدم. مجتبی سفارش کرده بود اگر اتفاقی برای من افتاد حضرت زینب (سلام الله علیها) را یاد کن و به یاد مصیبت ایشان بیفت. من هم از بی بی مدد گرفتم. از حضرت رقیه(سلام الله علیها) می خواستم که به رقیه (ریحانه) سه ساله من هم صبر و تحمل بدهد.


احساس حضور

بعد از شهادت مجتبی آمده ام به خانه ای که پر است از خاطرات خوب و شیرین با بهترین همسفر زندگی ام. من و ریحانه مدتی از خانه دور بودیم و این روزها در خانه خودمان کنار هم زندگی می کنیم. در خانه خودمان آرامش بیشتری داریم. چون خانه پر است از خاطرات مجتبی.

من و دخترم، مجتبی را در کنار خود حس می کنیم. او همواره در کنار ما حضور دارد. به حق گفته اند که زنده اند.

شهید مجتبی کرمی

@sangarshohada

منبع :
برچسب ها : خانه ای که پر است از خاطرات خوب و شیرین با بهترین همسفر زندگی ام - مجتبی ,خانه ,خاطرات ,اتفاقی ,بودیم ,همسفر زندگی ام ,خانه خودمان ,بهترین همسفر ,الله علیها ,سلام الله ,بهترین همسفر زندگی ام
خانه ای که پر است از خاطرات خوب و شیرین با بهترین همسفر زندگی ام مجتبی ,خانه ,خاطرات ,اتفاقی ,بودیم ,همسفر زندگی ام ,خانه خودمان ,بهترین همسفر ,الله علیها ,سلام الله ,بهترین همسفر زندگی ام
آ ین ع شهید مهدی قاضی خانی

آ ین ع شهید مهدی قاضی خانی

@ra_sooll

منبع :
برچسب ها : آ ین ع شهید مهدی قاضی خانی - قاضی خانی ,مهدی قاضی ,شهید مهدی
آ ین ع شهید مهدی قاضی خانی قاضی خانی ,مهدی قاضی ,شهید مهدی
زود گرفت


بسم الله الرحمن الرحیم

قربة الی الله

زود گرفت،

زودتر از همه،

اینقدر خوشگل و حرفه ای که به دوماه هم نکشید.

حتی قبل از رفتن هم آ ین جایی که رفت پیش محرم و رسول و روح الله و عمار بود.

خوب گرفت.

چقدر خوب بلد بود، چقدر خوب میدونست چطور باید بگیره.

چقدر سوخت... مثل ققنوس... تا بالا ه از خا ترش قد علم کرد محمود.

.

عمار،

چه خوب دست رفیقش رو گرفت...

.

میگن دیر و زود داره، ولی... حتی اگه این مثل رو قبول نداشته باشیم هم، نمیتونیم از سوخت و سوز و دیر و زود محمد غافل بشیم.

به دو سال نکشید که عمار، محمد رو هم برد.

بعد از چند بار رفتن و اومدن، بالا ه محمد،

تویِ بوکمال،

دست عمار رو دید... دست عمار رو گرفت،

همون چیزی که پای تابوت عمار،

ازش خواسته بود.

چه گل چینیه عمار،

چه دست گیریه عمار...

.


خب عمار،

نوبت ما چی میشه؟؟

من با تو ام ای رفیق ! با تو

دیری ست که با تو عهد بستم

همگام تو ام ، بکش به راهم

همپای تو ام ، بگیر دستم....

.

عمار،

بدون تو..... تنهام....

.. ﺎﺭﺍﻥ، ﻏﻤﻢ ﺧﻮﺭﺪ، ﻪ ﻏﻤﺨﻮﺍﺭ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ

ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﻫﺠﺮ ﺎﺭ ﺮﻓﺘﺎﺭ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ

ﺎﺭ ﺩﻫﺪ، ﺰ ﺩﺭ ﺍﻭ ﺩﻭﺭ ﺸﺘﻪ ﺍﻡ

ﺭﺣﻤ ﻨﺪ، ﺰ ﻏﻢ ﺍﻭ ﺯﺍﺭ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ

ﺎﺭﺍﻥ ﻣﻦ ﺯ ﺑﺎﺩﻪ ﺁﺳﺎﻥ ﺬﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ

ﻣﻦ ﺑ ﺭﻓﻖ ﺩﺭ ﺭﻩ ﺩﺷﻮﺍﺭ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ

ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺑﺎﺯ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ، ﺍﺭ ﺎﺭ ﺩﺪﻣ

ﺑﺎ ﺍﻭ ﺑﻔﺘﻤ ﻪ: ﻣﻦ ﺍﺯ ﺎﺭ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ

ﺩﺳﺘﻢ ﺑﺮ، ﺰ ﻏﻤﺖ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ ﺯ ﺎ

ﺎﺭﻡ ﻨﻮﻥ ﺑﺴﺎﺯ، ﻪ ﺍﺯ ﺎﺭ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ

ﻭﻗﺖ ﺍﺳﺖ ﺍﺮ ﺑﻪ ﻟﻄﻒ ﺩﻣ ﺩﺳﺖ ﺮﻢ

ﺎﻧﺪﺭ ﻪ ﻓﺮﺍﻕ ﻧﻮﻧﺴﺎﺭ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ

ﻭﺭ ﺩﺭ ﺧﻮﺭ ﻭﺻﺎﻝ ﻧﻢ ﻣﺮﻫﻤ ﻓﺮﺳﺖ

ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﺧﻮﺸﺘﻦ، ﻪ ﺩﻝ ﺍﻓﺎﺭ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ

ﺩﺭﺩﺕ ﻮ ﻣ ﺩﻫﺪ ﺩﻝ ﺑﻤﺎﺭ ﺭﺍ ﺷﻔﺎ

ﻣﻦ ﺑﺮ ﺍﻣﺪ ﺩﺭﺩ ﺗﻮ ﺑﻤﺎﺭ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ

رفیق

فرمانده

عمار


شهیدمحمدمعافی

شهیدمحمودشفیعی

شهیدمحمدحسین محمدخانی

در محضر عمار،

سمت راست تصویر شهیدمعافی

سمت چپ تصویر شهید شفیعی

@bi_to_be_sar_nemishavadd

منبع :
برچسب ها : زود گرفت - ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ ,عمار، ,عمار ,چقدر ,الله
زود گرفت ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ ,عمار، ,عمار ,چقدر ,الله
دغدغه ش شهادت بود...


شهید م ع حرم حاج هادی شجاع

عصر روز ششم محرم (25 مهر سال 94) مشغول مطالعه ی مقتل بودم.

شبِ حضرت قاسم بن الحسن(ع)جوان رشید و شجاع و تازه داماد کربلا بود

تلفنم زنگ خورد. علی بود لحن صداش طوری بود که قراره مطلبی رو بهم بگه ، احوال پرسی و تعارفات رو سریع سرهم و پرسیدم جانم فکر کنم چیزی میخوای بگی مِن مِن میکرد که گفتم بگو داداش جان چیزی شده؟

گفت: آره راستش یه خبر میخوام بهت بدم نمیدونم نمیدونم واست خوبه یا بد نمیدونم خوشحال میشی یا ناراحت؟

با لحن تندی گفتم : کُشتی منو بگو دیگه لامصب!

بی معطلی با لحن ناراحت گفت فکر کنم هادی شجاع شهید شده...!!

مبهوت و با تعجب پرسیدم یعنی چی فکرکنم هادی شجاع شهید شده؟!

از کجا می دونی؟

چقدر موثقه؟؟!

گفت : منم جایی از بچه ها به گوشم رسید و در همین حد اطلاع دارم، خداحافظی و سریع تلفن رو قطع .

چشمم به شعر مقتلی که جلوم باز بود خورد تازه داماد کربلا

سریع ذهنم رفت به 20 روز قبل که مراسم عروسی هادی شجاع بود!

اینها اتفاقیه ، هادی تازه عروسی کرده بابا

یاد حال و هوای اون شب داما افتادم ، آخه اصلا هادی به رفتار و حال و هواش نمیخورد که قراره چند روز بعدش عازم بشه و انقدر به شهادت نزدیک شده باشه!

ورقِ فکرم برگشت به روز تشییع پیکر محمود ( شهید محمودرض ضائی )

که هادی با اون آرامش زبان زدش چقدر بی ت میکرد و با گریه زیر تابوت محمودرضا داد میزد و قسم میخورد

«یه روزی انتقام خونتو میگیرم...»

نه! آخه خیلی زودِ برای پرکشیدن هادی !

یاد جمع های دوستانه می افتادم که وقتی اسم شهید و شهادت میومد یا زمانی که مداحی رو گوش میکردیم از عمق چشماش میشد فهمید که چقدر بهم میریخت...!

همه ی این تجدید خاطرات چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید ، بین باور و انکار گیج و منگ شده بودم تلفن رو بعد از تماس با علی خاموش کرده بودم ، نمیخواستم ی زنگ بزنه و بگه خبر شهادتش صحت داره ...

باز چشمم به مقتل خورد... و بَستمش و گذاشتم کنار ، از سر بی ت تو خونه قدم میزدم و فکر می ، تا اینکه خودم رو قانع که از حقیقت نترسم و پیگیر موثق بودن این خبر بشم .


سریع اومدم گوشی رو روشن یاد یکی از دوستان بودم که بود ، چون امکان تماس باهاش رو نداشتم بهش پیام دادم که امروز شهیدی به اسم هادی شجاع نداشتین؟

حدود چهل دقیقه بعد جواب اومد که آره بین اسامی "هادی نامی به گوشم رسیده اما فامیلیش رو نمیدونم.

الان فرصت پیگیری ندارم در اسرع وقت بهت میگم که اون شهید خودشه یا نه!

یک قدم نزدیک تر شده بودم اما باز نمیخواستم باور کنم ...

پیش خودم میگفتم ای بابا این همه رزمنده داریم اونجا که اسمشون هادی باشه از کجا معلوم که هادی خودمون باشه!

به هر جا و هر ی که به ذهنم میرسید ممکنه مطلع باشند زنگ زدم ، یا خبر نداشتند یا جواب نمیدادند..

آشوب و اضطرابم بیشتر شده بود

پاشدم لباس تن رفتم محلّشون دیدم همه چیز آروم و طبیعیه جرات اینکه زنگ خونه شون رو هم بزنم رو نداشتم و برگشتم تا رسیدم خونه تلفن زنگ خورد!

تنم سرد شد ، یکی از همون رفقا بود که گفتش اطلاعی ندارم جرات جواب دادن نداشتم چشمامو بستم و با زحمت دکمه ی پاسخ رو فشار دادم... بدون سلام آروم گفتم بگو گفت : همین الان با خبر شدیم رفیقت شهید شده.

کمی سکوت خودمو زدم به بیراهه گفتم کدوم رفیقم؟! گفت مگه تو دو ساعت پیش نپرسیدی؟

هادی شجاع ... ؟!

دیگه متوجه نشدم بعدش چیا گفت و تلفن از دستم افتاد ، بغض عجیبی گلومو گرفته بود...

عادت به گریه نداشتم خبر شهادت کم نشنیده بودم یاد خبر محمودرضا افتادم که خودِ هادی بهِم زنگ زد و ...

داغ دلتنگی محمودرضا خیلی سنگین بود ، ساده بگم که خیلی معلوم بود که شهید میشه... ولی داغش شیرین بود اما پرکشیدن هادی کمرمو ش ت!

کم کم دلم آروم شد . لبخند تلخی رو صورتم نشست.. که بدجور رو دست خوردم ، هادی خیلی خوشگل مارو سیاه کرد و پرید...

همه مون لاف شهادت میزدیم اما هادی واسه خواستنش بهای سنگینی داده بود البته ماهم فکر میکردیم زیاد بها دادیم اما قیمتش خیییلی پایین بود!

عاشق شده بود که تو این راه هیچ چیز جز خدا ندید

که از عشق و تازه عروسش گذشته بود !

از مادری که تو شادی ازدواج پسرش خوشحال بود که تازه نهال آرزوهاش داشت جوونه میزد ...

از پدری که به گفته ی خودش واسش بهترین رفیق و محکم ترین کوه بود...

از بهترین روزگار زندگی که جوونیه و سر انسان پر از آرزوهای کوچیک و بزرگه اما آقا هادی ما تنها آرزو و دغدغه ش شهادت بود...

هادی جان أهلأ من العسل گوارای وجودت تلخی دوری توهم نوش جون ما...

اولین دیدار هادی شجاع با محمود رضا بیضائی

دی ماه سال ۸۷ در ارتفاعات شمال کشور از تیکه انداختن یکی از بچه ها و همراهی هادی تو کنایه زدن نسبت به آرم و علائم لباس محمود رضا شروع شد و تا تلافی محمودرضا و غش همونی که تیکه مینداخت پیش رفت که در نهایت رفاقتی ایجاد شد صمیمی که این رفاقت تا آسمونی شدنشون پیش رفت

اونروز حتی ثانیه ای هم به فکرمون نرسید که شاید این دو عزیز امانت آسمانی باشن

هادی قبل از شهادتش هم سه بار اعزام شده بود؛

توسط شهید بیضائی که قبل از شهادت در شهر زندگی میکرد آموزش نظامی دیده بود و ارادت ویژه ای به این شهید داشت. وقتی خبر شهادت محمود رضا را شنید بغض عجیبی گلویش را گرفت و گفت :

باید انتقام شهید بیضائی را از این تکفیری ها بگیرم.

@agamahmoodreza

منبع :
برچسب ها : دغدغه ش شهادت بود... - هادی ,شهید ,شهادت ,شجاع ,تازه ,نمیدونم ,هادی شجاع ,شهید بیضائی ,پرکشیدن هادی ,شجاع شهید ,تازه داماد
دغدغه ش شهادت بود... هادی ,شهید ,شهادت ,شجاع ,تازه ,نمیدونم ,هادی شجاع ,شهید بیضائی ,پرکشیدن هادی ,شجاع شهید ,تازه داماد
از بچگی اهل برنامه ریزی بود

محمد مهدی از بچگی اهل برنامه ریزی بود، ما تازه رفته بودیم صفاشهر(قم) هنوز خیابان صفاشهر آسف نشده بود، سگهای ولگرد شب ها تا صبح توی کوچه ها ولو بودن، وظیفه گرفتن نان تازه صبح با من(پسر بزرگ) بود ولی نانوایی بالای صفاشهر بود و رها خواب صبح خیلی سخت بود

به نظرم اون روزا مهدی کلاس دوم ابت بود و گاهی مجبورش می صبح پا بشه و بره نان بگیره، مهدی هم کمی غر میزد و می رفت ولی هر وقت می آمد، برخی نانهایش تیکه تیکه بود و مادر ناراحت میشد

یک روز بهش گفتم راستی داداش صبح ها با سگها چکار میکنی؟!

گفت: روز اول تا خود نانوایی دویدم، بعد چند نان اضافه گرفتم و تا خود خانه، تیکه و دادم سگها ، الان با هم رفیق شدیم میریم و می آییم فقط مشکل اینکه خج میکشم به مامان بگم ، چرا هر روز نان ها تیکه تیکه میشه.

پ.ن : ع برای سال ۱۳۷۲

شهید راه نابودی

شهید محمد مهدی لطفی نیاسر

@sh_mahdilotfi


منبع :
برچسب ها : از بچگی اهل برنامه ریزی بود - تیکه ,مهدی ,صفاشهر ,تیکه تیکه ,برنامه ریزی ,محمد مهدی
از بچگی اهل برنامه ریزی بود تیکه ,مهدی ,صفاشهر ,تیکه تیکه ,برنامه ریزی ,محمد مهدی
لباس مشکی شهید ابراهیم رشید


لباس مشکی شهید ابراهیم رشید

منقش به نام حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها

که در لحظه شهادت بر تن داشتند

"مُجاٰوِراٰنِ ڪَریٖمِہ ... مُداٰفِعاٰنِ عَقیٰلِہ"

http://eitaa.com/joinchat/2463432705cb8ebdcd964


منبع :
برچسب ها : لباس مشکی شهید ابراهیم رشید - ابراهیم رشید ,شهید ابراهیم ,مشکی شهید ,لباس مشکی
لباس مشکی شهید ابراهیم رشید ابراهیم رشید ,شهید ابراهیم ,مشکی شهید ,لباس مشکی
سالروز شهادت شهید حاج حسین همدانی

سالروز شهادت شهید حاج حسین همدانی گرامی باد

مُجاٰوِراٰنِ ڪَریٖمِہ ... مُداٰفِعاٰنِ عَقیٰلِہ"

http://eitaa.com/joinchat/2463432705cb8ebdcd964

شھداے م ع قم

منبع :
برچسب ها : سالروز شهادت شهید حاج حسین همدانی - حسین همدانی ,شهادت شهید ,سالروز شهادت ,سالروز شهادت شهید
سالروز شهادت شهید حاج حسین همدانی حسین همدانی ,شهادت شهید ,سالروز شهادت ,سالروز شهادت شهید
همه را رها کرد و برای جهاد به رفت


مادر شهید م ع حرم محمد امین کریمیان:

محمد امین دانشجوی ترم ۶ فلسفه و مسلط به دو زبان انگلیسی و عربی بود و از یک در آلمان بورسیه شده بود،اما همه را رها کرد و برای جهاد به رفت.به مدت دوسال هم در کلاس نقد و برسی شرکت کرده بود و اخیراً که حضرت آقا در یکی از سخنرانی های خود فرمودند: جای افرادی مثل شهید آوینی در کشور خالی است و نیاز است جوانان ما را هش را ادامه دهند،محمد امین تصمیم گرفت دوره ارشد خود را در رشته سازی ادامه دهد و حتی برای این کار دوربین برداری سفارش داد که چند روز بعد از شهادتش به دست ما رسید.

@agamahmoodreza

منبع :
برچسب ها : همه را رها کرد و برای جهاد به رفت - ,امین ,برای جهاد ,محمد امین
همه را رها کرد و برای جهاد به رفت ,امین ,برای جهاد ,محمد امین
خاطره ای از شهید جواد جهانی


همسر شهید م ع حرم جواد جهانی:

قبل از موضوع عراق و ،آقا جواد تصمیم داشت به جبهه مقاومت ی بپیوندد.در سال ۸۷که تروریست ها در پا تان و افغانستان فعالیت می د،آقا جواد از طریق و بسیج به دنبال اعزام بود.حتی موقعی که ناصری از بچه های اطلاعات در افغانستان به شهادت رسید،پیگیری جواد برای رفتن بیشتر شد.همسرم با آنکه شغل ازاد داشت و در یکی از بخش های رو مه اسان فعالیت می کرد،خیلی دوست داشت به عنوان نیروی نیروی نظامی در خدمت کند.بالا ه بعد از دادن تست امادگی جسمانی در استخدامی پذیرفته شد.اما این در زمانی بود که کارش برای اعزام شدن به برای بار چهارم درست شده بود.کارش که در جور شد ترجیح داد به دفاع از حرم برود.گفت دوست ندارم مانند مختار بعدا پشیمان شوم که چرا نتوانستم حسین (ع) را یاری کنم.هروقت بیایم میتوانم باز هم استخدام نیروی قدس شوم ولی دفاع از بی بی زینب (س) شاید دیگر پیش نیاید.

@agamahmoodreza

منبع :
برچسب ها : خاطره ای از شهید جواد جهانی - جواد , ,نیروی ,جواد جهانی
خاطره ای از شهید جواد جهانی جواد , ,نیروی ,جواد جهانی
به رسم رفاقت دعای شهادت

پروفایل همسر شهید حججی

به رسم رفاقت دعای شهادت

@zakhmiyan_eshgh

منبع :
برچسب ها : به رسم رفاقت دعای شهادت - رفاقت دعای
به رسم رفاقت دعای شهادت رفاقت دعای
خدا هم... تو را براے خود چید...


لبخند گل زیباست...

و هر ڪسے...

بهترین گلها را مے چیند ؛

خدا هم...

تو را براے خود چید...

شهید م ع حرم

حسین مشتاقی

منبع :
برچسب ها : خدا هم... تو را براے خود چید...
خدا هم... تو را براے خود چید...
به روز شده ها
اتفاقی
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است یاسمین فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © Yasamin 2016-2017