م عان حرم (پروانه های شهر دمشق) | یاسمین


م عان حرم (پروانه های شهر دمشق)

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ م عان حرم (پروانه های شهر دمشق) خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان م عان حرم (پروانه های شهر دمشق) برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

روز خبرنگار بر خبرنگار شهید خزایی میارک

خبرنگارانی که عشق را معنی د

روز خبرنگار را به همه خبرنگاران عزیز تبریک عرض می نمائیم

@afsaran_ir

منبع :
برچسب ها : روز خبرنگار بر خبرنگار شهید خزایی میارک - خبرنگار
روز خبرنگار بر خبرنگار شهید خزایی میارک خبرنگار
۴۰ روز استراحت کردی تو رو خدا یه بار دیگه بلند شو بخند بعد دوباره استراحت کن..


دلنوشته

دوست شهیدم

کلنا عباسک یا زینب (س)

کم کم داره یه اربعین میشه ندارمت رفیق خیلی دلم تنگ شده پوستر مراسم اربعین شهادتت اومده امروز پیش خودم گفتم وقتی ادما کنارمون هستن وقتی باهاشون هستیم خیلی قدرشان رو نمیدونیم.. اما چه زود ۴۰ روز گذشت !دلتنگم،دلتنگ روزای که می رفتیم رزم شبانه. ابراهیم تویی که تو روز ۴ساعت استراحت میکردی الان ۴۰ روز استراحت کردی تو رو خدا یه بار دیگه بلند شو بخند بعد دوباره استراحت کن..

و الان شرمنده ام شرمنده همسر و فرزندانی که پدر و همسر کنارشان نیست شرمنده ام اونای که می گفتن ی م ع حرم واسه پول میرن تجربه نداشتن پدر و همسر چقد سخته هرروز رو دفترت بنویسی

پ مثل پدر

ه مثل همسر

ابراهیم داره اربعین شهادتت می رسه ولی خدا کنه یه عده بعد اربعینت یادشان باشه که تو رفتی تا فرزندشان تو آسایش زندگی کنن

کلنا فدائک یا زینب(س)


ع رفیق شهیدم تو قاب چشمامه هرشب...

کاش وقتی این چیزارو می نوشتم آرام میشدم ولی بیشتر بغض توی گلوم رو میگیره

ابراهیم چهلمین روز بی تو بودنم داره از راه می رسه

شرمنده ام شرمنده همسر و فرزندانی که همسر وپدارنشان رفتند تا ما در آسایش و امنیت باشیم

خانواده شرمنده ایم

شرمنده ایم

همسران شرمنده ایم

فرزندان شرمنده ایم

منم گ فاطمه (س)

گ فاطمه (س )که باشی چه کم داری؟

شهید ابراهیم رشید

منم.گدای.فاطمه.سلام.الله.علیها

'ابراهیم ارغوانى'

@shahid_rashid

منبع :
برچسب ها : ۴۰ روز استراحت کردی تو رو خدا یه بار دیگه بلند شو بخند بعد دوباره استراحت کن.. - شرمنده ,همسر ,ابراهیم ,ایم , ,فاطمه , شرمنده ,شرمنده ایم ,گ فاطمه ,شرمنده همسر ,دوباره استراحت
۴۰ روز استراحت کردی تو رو خدا یه بار دیگه بلند شو بخند بعد دوباره استراحت کن.. شرمنده ,همسر ,ابراهیم ,ایم , ,فاطمه , شرمنده ,شرمنده ایم ,گ فاطمه ,شرمنده همسر ,دوباره استراحت
سالروز شهادت شهید م ع حرم مُحسِن حُجَجی


راز شهادت محسن حججی ها اینجا نهفته است


ای کاش محسن حججی

کتابفروشی نکرده بود.

ای کاش لیست پرفروش های کتاب

رو درنیاورده بود.

ای کاش کتاب پخش نکرده بود

بین این و اون.

چرا فقط اینها شهید میشن |‼️|

چرا از ما «حزب اللهی های

حرفه ای» و «حزب اللهی های

اتوکشیده» یکی شهید نمیشه؟!


ما حزب اللهیای حرفه ای انگار

داریم می پلکیم تا اونا شهید بشن☝️

قضیه همون از آ ِ مجلسِ ...

ما حرفه ای ها خطبه های

رو نقد می کنیم ...

از بصیرت ایراد می

گیریم ...

اما یادمون رفته آ ین باری که

رفتیم کی بود❗️


ما از تبدیل مسجدها به پاتوق

پیرمردها گله می کنیم اما مون

رو فُرادا و با گردنِ کج می خونیم

که مثلا یعنی الهی و ربی من لی

غیرک !

لینک کمک به خونواده های کم بضاعت

رو پشت کامپیوترمون باز می کنیم و

پولی میریزیم اما از رفتن بین فقرا

و مستضعفان مورمورِمون میشه !

علیه ی ان سازی قبور مقاله

می نویسیم اما سری به مزار

که گفته بود زادگان

عشقند و مزارشون زیارتگاه اهل

یقینِ نمیزنیم

برای ایستگاه های صلواتی پوستر

طراحی میکنیم اما یه لیوان شربت

دست ملت نمیدیم.

اردوی تشکیلاتی برگزار می کنیم و

چارت آموزشی می کشیم و آسیب

شناسی فرهنگی می کنیم و نقد

علمی می نویسیم و ...

ما حزب اللهی های حرفه ای

سرگرم هشتگ و تشتک و پشتک در

توئیتر و همایش و سمینار

هستیم و حزب اللهی های غیر حرفه

ای در عراق و شام و گیلان غرب

شهید میشن ...

شهادتت مبارک آقامحسن

ما مدعیانِ صفِ اول بودیم

از آ ِ مجلس ...

هیچی

ما حزب اللهی های حرفه ایِ اتو

کشیده ی زیرِ بادِ کولرِ هشتگ زنِ

بی مصرف رو چه به آ ِ

مجلس ‼️‼️

@ahmadmashlab1995



منبع :
برچسب ها : سالروز شهادت شهید م ع حرم مُحسِن حُجَجی - شهید ,اللهی ,می کنیم ,حرفه , ,آ ِ ,«حزب اللهی ,شهید میشن ,محسن حججی
سالروز شهادت شهید م ع حرم مُحسِن حُجَجی شهید ,اللهی ,می کنیم ,حرفه , ,آ ِ ,«حزب اللهی ,شهید میشن ,محسن حججی
از همت تا حججی

از همت تا حججی

از دهه شصت تا دهه نود

ما فرزندان عاشوراییم،

مےجوشیم چون چشمه

تمام نخواهیم شد مگر اینکه ریشه ظلم را بخشکانیم

کانال رسمی شهیداحمدمشلب

@ahmadmashlab1995

منبع :
برچسب ها : از همت تا حججی
از همت تا حججی
تویی که از من دلتنگتر بودی


یادت هست آنروزها که از شهادت حرف میزدی

سریع میگفتم:

رضایت زن براے شهادت لازم است

میگفتی:

رضایتت را که سرسفره عقد اعلام کردی!

با اخم میگفتم:

اگر قرار به شهادت باشد من از تو لایق ترم آقا!

میخندیدی

بند پوتینهایت را مےبستی و مےگفتی:

اما من از تو دلتنگترم بانو

با گوشه چادرم اشک هایم را پاک مےکنم.

حالا

منم و انتظار یک لحظه بودن با تو

من از تو لایق تر بودم اما،

رفتی

تویی که از من دلتنگتر بودی

منبع :
برچسب ها : تویی که از من دلتنگتر بودی - شهادت ,دلتنگتر بودی
تویی که از من دلتنگتر بودی شهادت ,دلتنگتر بودی
عاشق شهادت بود


همسر شهید جاوید الاثر هادی شریفی

شهید هادی شریفی عاشق شهادت بود و بزرگترین آرزویش شهید شدن در راه اهل بیت و در رکاب حسین(ع) بود و خداوند او رابه ارزویش رساند.

مهم ترین توصیه شهید هادی شریفی توصیه به وحجاب بود و رعایت آن را رکن اصلی دین میدانست .هادی خیلی دوست داشت که برود وقتی در ۲۶بهمن ماه پاسپورتش برای رفتن درست شد خیلی ناراحت شد و ان قدر اصرار کرد تا در ۲۷ بهمن اعزام شد .

شهید هادی شریفی از بازنگشتن پیکرش هم خبرداده بود وبه خواهرش گفته بود من احتمال میدهم پیکرم به وطن بازنگردد اما اگر این سعادت نصیبم شد برایم یک مزار یادبود در گ ار ی ملارد تهیه کنید و پیراهنم را به جای پیکرم به خاک بسپارید که در تاریخ ۲۷ بهمن ۹۴ برای نبرد باجبهه ی کفر عازم می شود و در تاریخ ۱۴ فروردین ماه ۹۵ مفقود شده تا در تاریخ ۵ مرداد ماه خبر شهادت ایشان به قطعیت می رسد،اما تنها پیراهنی و پلاکی از او به جا می ماند که برای خانواده اش به یادگار باز می گردد.

@agamahmoodreza

منبع :
برچسب ها : عاشق شهادت بود - شهید ,هادی ,شهادت ,شریفی ,هادی شریفی ,شهید هادی ,عاشق شهادت
عاشق شهادت بود شهید ,هادی ,شهادت ,شریفی ,هادی شریفی ,شهید هادی ,عاشق شهادت
شهادت یار دیرینه حاج قاسم سلیمانی

جزئیات شهادت یار دیرینه حاج قاسم سلیمانی/ مغز متفکر موشکی که بود و چگونه ترور شد؟

عزیز اسبر

مغز متفکر موشکی نیمه شب گذشته در اثر انفجار خودروی وی در اطراف شهر مصیاف استان حماه به شهادت رسید.

به گزارش مشرق، شب گذشته در شرقی شهر «مصیاف» در غرب استان حماه صدای انفجار مهیبی شنیده شد که منابع میدانی دقایقی بعد اعلام د، «عزیز اسبر»، مدیر مرکز پژوهش های علمی «مصیاف» در جریان این انفجار به شهادت رسید.


یک منبع میدانی در گفت وگو با مشرق به جزئیات شهادت «عزیز اسبر» اشاره کرد و افزود: خودروی حامل اسبر در مسیر شهر حماه در حرکت بود که در منطقه «دوار ربعو» در عملیات تروریستی برنامه ریزی شده هدف قرار گرفته شد.

وی با توضیح این مطلب که جایگاه و توان علمی شهید «عزیز اسبر» به کابوسی برای رژیم صهیونیستی تبدیل شده بود، تصریح کرد: اسبر آگاه و مَحرم اسرار قدرت موشکی جبهه مقاومت بود و این مسئله صهیونیست ها را به شدت آزار می داد چرا که روزانه شاهد افزایش قدرت در این بخش بودند.

این منبع میدانی خاطرنشان کرد: شهید «عزیز اسبر» ریاست مرکزی (مرکز تحقیقات علمی) را برعهده داشت که نقش اساسی را در توسعه قدرت موشکی ایفا کرد که در چندین مرحله هم هدف حملات موشکی صهیونیست ها قرار گرفت.

وی گفت: این دانشمند شهید سوری در مقام ریاست مرکز تحقیقات علمی مصایف یکی از مغرهای متفکر موشکی بود و به نوعی یکی از حلقه های اتصال موشکی ، حزب الله و ایران بود.

این منبع میدانی افزود: شهید «عزیز اسبر» یار و هم رزم شهید عماد مغنیه (فرمانده ارشد حزب الله) و سرلشکر قاسم سلیمانی بود که توسط مزدوران رژیم صهیونیستی به شهادت رسید.

وی با بیان این که مسئولیت هماهنگی میان حلقه علمی موشکی جبهه مقاومت از پایان سال ۲۰۱۵ به شهید «عزیر اسبر» واگذار شده بود، اضافه کرد: رژیم صهیونیستی ۳۱ تیرماه امسال با حمله موشکی به مرکز تحقیقات علمی مصیاف قصد ترور این شخصیت ویژه علمی و نظامی را داشت که ناکام مانده بودند.

این منبع میدانی با بیان این که سرویس جاسوسی رژیم صهیونیستی عامل اصلی این ترور بود، گفت: عناصر تروریستی «سریه ابوعماره» که مزدوران صهیونیست ها هستند این عملیات تروریستی را در منطقه انجام دادند.

وی تصریح کرد: عناصر گروه تروریستی «سریه ابوعماره» در سال های گذشته آموزش های ویژه ای را توسط صهیونیست ها برای چگونگی ترور شخصیت های مهم و نظامی جبهه مقاومت فرا گرفته اند و تعدادی از فرماندهان و تیپ قدس فلسطین را در استان های حلب و حماه به شهادت رساندند.

به گزارش مشرق، عناصر تروریستی «سریه ابوعماره»، ترورهای خود را با جاسازی تله های انفجاری در مسیر یا مکان های پیش بینی شده انجام می دهند که به صورت ناگهانی و غافلگیرانه صورت می گیرد.

منبع :
برچسب ها : شهادت یار دیرینه حاج قاسم سلیمانی - موشکی ,علمی ,شهادت , ,شهید ,اسبر» ,«عزیز اسبر» ,منبع میدانی ,رژیم صهیونیستی ,جبهه مقاومت ,تحقیقات علمی ,تروریستی «سریه ابوعماره» ,عناصر تروریست?
شهادت یار دیرینه حاج قاسم سلیمانی موشکی ,علمی ,شهادت , ,شهید ,اسبر» ,«عزیز اسبر» ,منبع میدانی ,رژیم صهیونیستی ,جبهه مقاومت ,تحقیقات علمی ,تروریستی «سریه ابوعماره» ,عناصر تروریست?
دعای عقد و تلقینش را من خواندم

دوست شهید حسن روایت کرد؛

دعای عقد و تلقینش را من خواندم

شهید حسن

حدود شش روز از اعزام حسن به گذشت که خبر شهادتش را شنیدم. برای من مثل یک خواب بود. هم پای سفره عقد او بودم و هم هنگام تدفین اش تلقین خواندم؛ تا مدت ها نمی توانستم با این موضوع کنار بیایم.

گروه جهاد و مقاومت مشرق - شهید حسن متولد ۲۵ شهریور سال ۱۳۶۱ در تهران بود؛ جوانی با محبت، دست ودل باز و مهمان دوست. وی که خادم حرم حضرت عبدالعظیم حسنی (ع) بود، پس از چندین مرتبه اعزام به در تاریخ اول تیرماه ۱۳۹۴ به شهادت رسید. در ادامه، ماجرای اعزام تا شهادت این شهید بزرگوار را از زبان دوست و همکار وی می خوانید:

محمد جواد دوست شهید: دعای عقد و تلقین حسن را خواندم

چند روزی به ماه مبارک رمضان مانده بود. سر کلاس قرآن بودم که گوشی تلفنم به صدا درآمد. حسن آقا بود. گفتم: «حسن جان چند دقیقه دیگه تماس می گیرم.»

حسن را از خیلی سال پیش می شناختم. خانواده های پدریمان با هم دوست بودند. به حسن زنگ زدم، گفت: «می خواهم شما را ببینم. کار واجبی دارم.»

پیش من آمد. گفتم: «حسن جان خیر باشد.» گفت: «سید جان آمدم، در حقم برادری کنی و روی من را زمین نیندازی.» کمی نگران شدم. ادامه داد: «عازم هستم.» گفتم: «خب، به سلامتی حسن جان، اینکه مطلب جدیدی نیست. حالا چه کاری از دست من ساخته است.»

صحبت از شهادت کرد که می خواهم م را بخوانید و تلقینم را بدهید. شوکه شدم. انگار همین دیروز بود، به دنبال آمدند که بروم و خطبه عقدشان را جاری کنم. گفتم: «حسن جان، این حرف ها چیست که می زنی؟ هنوز صدای بله همسرت سر سفره عقد، در گوشم است. هنوز جای اثر انگشت شما از دفتر عقدتان خشک نشده؛ پاشو، پاشو، خودت را لوس نکن.».

اما انگار قضیه جدی بود. گفت: «نه آقا سید لوس بازی چیه؟ من این بار شهید می شوم. شما فقط برادری کنید و و کفن و دفن من را قبول کنید.»

اصلا و ابدا باورم نمی شد؛ اما از حال و روزش معلوم بود که خودش هم منتظر شهادت است. گفتم: «باشه. حسن جان ان شالله می روی و صحیح و سالم برمی گردی.»

حدود شش روز گذشت. خبر شهادتش را شنیدم. خیلی دلم سوخت. برایم مثل یک خواب بود. هم پای سفره عقدش بودم و هم برایش به ایستادم و هم داخل قبر برای دفنش تلقین خواندم. خیلی منقلب شدم، مدت ها نمی توانستم با این موضوع کنار بیایم، اما غبطه خوردم که عاشقانه و با ایمان قوی به استقبال شهادت رفت.

مصطفی جهانگیری همکار و همرزم شهید: از غافله جا ماندم

من و حسن و محمد حمیدی به اعزام شدیم. علی امرایی جلوتر رفته بود. به محض اینکه پایمان به زمین دمشق رسید، گفتند: بریم زیارت بی بی. عطش عجیبی به این قضیه داشتند. گفتم: «اجازه بدهید، مستقر شویم بعد.

به درعا شهر مرکزی رفتیم و داخل یکی از اتاق های قاسیون مستقر شدیم. سپس ماشین گرفتیم و به حرم بی بی زینب (س) رفتیم.

حسن بی صدا و جان سوز اشک می ریخت، اما حمیدی و امرایی زجه می زدند. چهار شب با هم در یک اتاق بودیم. شوخی می کردیم. می گفتیم و می خندیدم. روز چهارم شد. حدودا ساعت سه بعد از ظهر، عقب نیستان دو ک نه را از مواد منفجره پر کردیم، جلوی ماشین نشستیم و به سمت شهر «ازرع» راه افتادیم. قرار بود در شهر ازرع تله گذاری کنیم. راننده ماشین علی امرایی بود. دقایقی مانده بود که به مقصد برسیم. گفتم: «علی صبر کن با حاج باقر کاری دارم. کارم را انجام بدهم، می آیم.»

به محض اینکه پیاده شدم، حسن به شوخی گفت: «برو مصطفی ما بچه نمی بریم.»

ماشین را روشن د و رفتند. با خودم گفتم، حتما دور می زنند. کارم انجام شد، اما خبری ازشان نبود، رفته بودند. چند دقیقه بیشتر طول نکشید، خبر رسید که یک ماشین آتش گرفته است. خودم را رساندم. صحنه عجیبی جلوی چشمانم نمایان شد. از ماشین چیزی نمانده بود. بچه ها تکه تکه شده بودند. از یکی پوتینش مانده بود. از دیگری دستانش. حالم خیلی بد شد. با شهادت بچه ها، روی برگشت به ایران را نداشتم. جنازه ها را شناسایی . پیکرها به دمشق سپس به تهران منتقل شدند. من در ماندم، اما شنیدم که تشییع جنازه بچه ها خیلی باشکوه برگزار شده بود و مردم همیشه در صحنه، سنگ تمام گذاشته بودند.

منبع: دفاع پرس

منبع :
برچسب ها : دعای عقد و تلقینش را من خواندم - گفتم ,شهید , ,ماشین ,شهادت ,خیلی ,گفتم «حسن ,موضوع کنار ,مدت ها نمی توانستم ,دوست شهید
دعای عقد و تلقینش را من خواندم گفتم ,شهید , ,ماشین ,شهادت ,خیلی ,گفتم «حسن ,موضوع کنار ,مدت ها نمی توانستم ,دوست شهید
همیشه آرزوی شهادت داشت

همسر شهید محمد استحکامی

بعد از ازدواج یقین پیدا که محمد شهید خواهد شد. همیشه آرزوی شهادت داشت و هنگام عبادت ارتباط خوبی با خدا برقرار می کرد. برای غذا خوردن با هر لقمه بسم الله می گفت. از سحر تا طلوع آفتاب و دعا می خواند. خیلی به دعای بعد از مقید بود. آرامش خاصی داشت و خیلی متین بود.

گاهی اوقات اگر من از دست بچه ها عصبانی می شدم با خنده می گفت اینها بچه هستند خودت را ناراحت نکن. هیچ وقت صدای بلندش را ی نشنید. هر کاری و نظری داشتم خیلی متین و آرام گوش می داد بعد اگر درست نبود توجیه می کرد. خیلی راحت با مسائل و مشکلات کنار می آمد. حق الناس را خیلی رعایت می کرد حتی وقتی آب را باز می کرد تا وضو بگیرد. اگر سفره می انداختیم و چند قاشق غذا باقی می ماند می برد جایی برای مورچه ها و پرندگان می ریخت و می گفت اینها بخورند بهتر از دور ریختن است.


@agamahmoodreza

منبع :
برچسب ها : همیشه آرزوی شهادت داشت - خیلی ,می کرد ,می گفت ,می گفت اینها ,خیلی متین ,شهادت داشت ,آرزوی شهادت ,همیشه آرزوی ,همیشه آرزوی شهادت
همیشه آرزوی شهادت داشت خیلی ,می کرد ,می گفت ,می گفت اینها ,خیلی متین ,شهادت داشت ,آرزوی شهادت ,همیشه آرزوی ,همیشه آرزوی شهادت
گفت وگو با مادر شهید حججی



گفت وگو با مادر شهید حججی

مادر شهید حججی

بدون شک نیازی نیست که محسن حججی را معرفی کنیم. دیگر همه ایرانیان این شهید بی سر را می شناسند. وقتی پا به دیار این شهید (نجف آباد) می گذارید احساس استواری و صلابتش را بیشتر احساس می کنید.

به گزارش ایسنا، رو مه فرهیختگان در ادامه نوشت: "تمام شهر پر است از بنرها و ع های شهید حججی. هر شب مسیر مرکز شهر تا خانه پدری اش را پیاده طی می کنم. مسیر خانه را می دانم اما از مغازه داری می پرسم «ببخشید خانه شهید حججی کجاست؟» با دست نشان می دهد مستقیم برو. تمام اهالی، به و راننده تا ی ها ع ش را بر درودیوار مغازه ها و ماشین ها چسبانده اند. راننده تا ی می گوید: «خوشا به سعادت این پدر و مادر. فرزندشان سر سفره ابا عبدا... نشسته است. ی نمی داند کی و کجا و چگونه می میرد اما این نوع شهادت نصیب هر ی نمی شود. خوش به سعادتش سرکوچه خیمه ای ب ا کرده اند. مادر با خوشرویی پذیرای ما می شود. ن دسته دسته به دیدنش می آیند، برخی ع شهیدان خود را به همراه دارند. ع ها را می گذارند کنار ع شهید محسن حججی. مادر با تسلط کامل در میان جمع به سوالاتم جواب می دهد. هر چند لحظه یکبار به در نگاه می کند. او منتظر است شاید پیکر فرزندش را بیاورند. »

خیلی جوان به نظر می رسید. شهید فرزند چندم شماست و متولد چه سالی است؟
محسن بیست ویک تیر ۱۳۷۰ به دنیا آمد، آن زمان من ۲۵ سال داشتم. من پنج فرزند دارم و محسن فرزند سوم من است. ۱۶ سالم بود که ازدواج و زود هم بچه دار شدم. دو پسر و سه دختر دارم. محسن پسر دوم من است.

چقدر بچه هایتان را تشویق می کردید که در راه و مبارزه با دشمن پیشرو باشند؟
ما خانواده ای مذهبی هستیم. عموهای شوهرم هستند. ما خیلی به مبارزه در راه اعتقاد داشتیم. محسن هم از بچگی خیلی به حسین(ع) علاقه داشت. در همه مجالس مذهبی او را با خود می بردم. پدربزرگش مراسم داشت. همیشه در آن مجالس حضور داشتیم. زمانی که هفت سالش بود زیارت نامه عاشورا را یاد گرفته بود و از حفظ آن را می خواند. چون او را به مراسم مذهبی می بردم، علاقه زیادی به حسین(ع) و ائمه داشت. پدرش هم قبل از ازدواج ما و در دوره عقد همیشه جبهه بود. من هم همیشه بچه هایم را تشویق می و برایشان از خاطرات جبهه رفتن پدرشان می گفتم. به آنها می گفتم پدرتان چند سال در جبهه های جنگ بود شما هم اگر جنگی پیش آمد می توانید بروید و من مانع تان نمی شوم.

از حرف هایتان متوجه شدم که فرزندتان استعداد خوبی در یادگیری داشتند، در دوران مدرسه چقدر علاقه به درس داشت؟
درسش خوب بود اما علاقه شدیدی به قرآن و درس دینی داشت. اغلب بچه های مدرسه شان صدای خوبی داشتند و در مراسم صبحگاه شرکت می د اما محسن همیشه جلوتر از همه اعلام آمادگی می کرد که قرآن و دعا را بخواند. کتاب خواندن را خیلی دوست داشت مخصوصا به کتاب های مذهبی علاقه شدیدی داشت. زمانی که هشت سالش بود به کانون مقداد می رفت. آنجا گروه سرود تشکیل دادند و قرآن می خواندند و فعالیت های هنری و مذهبی زیادی انجام می دادند.

نجف آباد شهری مذهبی است و از دوره جنگ تحمیلی تاکنون ی زیادی از این شهر نام شان به یادگار مانده است. احمد کاظمی، شهیدان حجتی و... حتما فرزند شما در مقطع های مختلف تحت تاثیر این افراد بوده است، مخصوصا در دوه نوجوانی اش که دیگر خبری از جنگ نبود.

بله، علاوه بر خانواده اش، محیطی که در آن زندگی می کرد هم بر روحیاتش تاثیر داشت. او عاشق قاسم سلیمانی بود. حتی تا روز آ که داشت می رفت باز تکرار می کرد که من چه زمانی می توانم را ببینم. بعد ازخدمت سربازی اشتیاقش برای حضور داوطلبانه در بیشتر شد و رفت ثبت نام کرد و قبولش د. البته شرایطش را داشت و با توجه به این مساله همان روز اول در پذیرفته شد. جزء افراد لشکر هشت زرهی شد. بچه های زیادی از این لشکر تاکنون شهید شده اند. بچه من دهمین شهید این لشکر است.

البته من شنیده ام پسر شما قبل از اینکه به این لشکر بپیوندد در موسسات فرهنگی زیادی فعالیت داشته و همیشه دوستان و نزدیکانش را به کتاب خوانی دعوت می کرد؟
بله، مخصوصا در موسسه شهید کاظمی خیلی حضور فعالی داشت. با دوستانش کتاب های قدیمی تر، کتاب شهر را تحویل می گرفتند و می فروختند و پولش را برای مناطق محروم می فرستادند. از این دست فعالیت زیاد انجام می داد. محسن هیچ وقت برای کمک به مردم محروم چیزی دریغ نداشت بلکه برایشان بی ت هم می کرد.

خانواده ها در نجف آباد بسیار قانونمند به ازدواج سنتی هستند. زمانی که پسرتان در آستانه ازدواج بود شما به عنوان مادرش در انتخاب همسر چه قدر نقش داشتید؟

در کتاب شهر نمایشگاهی راه اندخته بودند تا کتاب ها را برای کمک به مردم مناطق محروم بفروشند. همانجا با همسرش که او هم در همین راه فعالیت می کرد آشنا می شود. یک روز به من گفت باید بروی خواستگاری. من هم چون می دانستم محسن ی را انتخاب می کند که با خودش هم فکر و هم عقیده است، حرفش را گوش و برایش به خواستگاری رفتم.

۱۰ روز است که من در این شهر هستم و در این ۱۰ روز چهار شهید م ع حرم آورده اند پس می توانیم نتیجه بگیریم ی که به می رود تصمیم خودش را برای شهادت در راه حق گرفته است. وقتی پسرتان می خواست به برود شما چه حال و هوایی داشتید؟

سری اول که یک سال پیش رفت، به من نگفت. من هم موافق نبودم. سری آ که می خواست برود ما را برد مشهد، آنجا از ما رضایت گرفت وگفت مامان دعا کن من بروم شهید شوم. دعا کن یک بار دیگر قسمت شود و من بروم و شهید شوم. نمی دانم چرا شهادت نصیبم نمی شود، نارنجک بغلم می افتد منفجر نمی شود، گلوله از بیخ گوشم رد می شود ولی به من نمی خورد. مامان برایم دعا کن. دو ماه قبل از رفتنش که ماه مبارک رمضان هم بود برای من و پدرش بلیت گرفت و ما را برای ۱۰ روز به مشهد برد. تمام این ۱۰ روز زیارت نامه عاشورا و می خواند و در حرم بود. فقط سحر و افطار می دیدمش. روز های آ دیگ سحر و افطار هم نمی آمد، درحرم می ماند. آن شب که رضایت می خواست بیست ویکم ماه رمضان و شب احیا بود. من هم دیدم خیلی بی تاب است که برود، گفتم به خاطر اینکه این راه را انتخاب کرده ای و این راه را دوست داری رضایت می دهم بروی.

یعنی از سال ۹۵ به می رفت؟
سال ۹۵ به مدت ۴۵ روز رفت و بعد آمد. بعدش تا یک سال دیگر نرفت. در همین یک سالی که این جا بود حال و هوای دیگری داشت. اصلا در حال خودش نبود. اگر چیزی از او می پرسیدی جوابت را می داد اما گویا حواسش اینجا نبود. فقط فکر رفتن بود و می گفت مامان دعا کن من یکبار دیگر بروم. من هم مخالفت می . اما وقتی دیدم علاقه دارد و واقعا می خواهد به خاطر حضرت زینب(س) و دفاع از حرم ایشان برود حرفی نمی زدم. می گفت اگر ما نرویم ما هم می شویم مثل این کشورها و اگر نرویم ما هم امنیت نداریم، من هم رضایت دادم و گفتم برو، سپردمت به حضرت زینب(س).
خبر شهادت پسرتان را چه زمانی شنیدید؟
۱۲ روز پیش، بود. خانمش رفته بود بانک دیده بود ع اس را در گوشی ها پخش د و بعدش به ما هم خبر دادند.

بعد از دیدن این ع چه اتفاقی افتاد؟
خانواده خیلی بی قرار بود. خیلی گریه کردیم اما دستمان به جایی بند نبود. رفتم سر خاک ی گمنام و به آنها گفتم حالا که بچه من اسیر شده است دیگر راضی ام شهید شود، نمی خواهم دست این ی ها بماند. همانجا سر قبر ی گمنام بودیم که در گوشی های بچه ها پیام آمد که شهید شده است. بعد از شهادتش هم خیلی منتظر شدم تا پیکرش را بیاورند و تشییع کنیم. یک قبری باشد که کنارش بنشینم اما متاسفانه تا حالا پیدایش نکرده ایم.

مراسم و دیدارهایی که مسئولان و مقامات با شما دارند چقدر توانسته تسلی خاطرتان باشد؟
خیلی با ما ابراز همدردی می کنند. خیلی از آنها ممنون هستیم که احترام می گذارند. قرار است آزاد ی نجف آباد، چند کوچه و یک مسجد را به نام محسن کنند.

چه آرزویی را برای علی فرزند یک سال وچهار ماهه شهید و همسرش دارید؟
ان شاءا... به سلامتی بزرگ شود و راه پدرش را ادامه دهد و در این راه قدم بگذارد. برای خانمش آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم بتواند بچه اش را طوری تربیت کند که مثل محسن من در راه حسین(ع) و حضرت زینب(س) قدم بردارد.

خبر جدیدی از شهید ندارید؟
نه. ب دوباره رفتم سر مزار ی گمنام ۴۰ تا سوره برایش خو م تا پیکرش را برایم بیاورند ولی اگر خودش این طور خواسته راضی ام به رضای خدا. خیلی دلم می خواست پیکرش را بیاورند تا جایی داشته باشم که بتوانم کنار فرزندم بنشینم. آرزو دارم که پیکرش را برایم بیاورند و خدا با ائمه اطهار مشهورش کند تا در آن دنیا شفاعت ما را هم د.

توصیه و سفارشش برای خواهر ها و برادرش چه بود؟
به خواهر هایش گفت صبور باشید و برای مادر مانند حضرت زینب(س) باشید. به برادرش هم گفت وقتی من نیستم جای من را پر کن و در راه قدم بگذار.

می دانم خاطرات زیادی با فرزندان تان دارید اما می خواهم خاطره ای را که خودتان هم دوستش دارید برایم تعریف کنید.
محسن قبل از ازدواجش نذر کرده بود ۴۰ شب به جمکران برود. بچه ام می رفت قم و از قم پیاده می رفت جمکران. وقتی به او گفتم خسته می شوی این همه راه را پیاده می روی، گفت که من برای زمان(عج) می روم. برای همین خسته نمی شوم. این خاطره همیشه در ذهنم است که این بچه به عشق حسین(ع) و زمان(عج) چه کار هایی می کرد. همیشه می گفت من می خواهم در راه م سرم را هدیه کنم و همان هم شد.

آیا فرزند شهیدتان قبل از شهادت دیداری با معظم انقلاب هم داشت؟

بله. در دوره نوجوانی زمانی که دبیرستانی بود از طرف موسسه شهید کاظمی به دیدار رفت. خودم هم خیلی دوست دارم از نزدیک را ببینم و بگویم من هم بچه ام را فدای و حضرت زینب(س) .

آیا شما نحوه شهادت محسن را دیده اید؟
خیلی کم، نگذاشتند من همه را تماشا کنم. دوست دارم ی یا کت از نحوه شهادتش بسازند یا بنویسند تا من بتوانم یک دل سیر برای نحوه شهادت محسن گریه کنم. گفتند شهر کتاب یک کتابچه در موردش چاپ می کند.


منبع :
برچسب ها : گفت وگو با مادر شهید حججی - شهید ,محسن ,خیلی ,شهادت ,مذهبی , ,حضرت زینب ,شهید حججی , حسین , ی گمنام ,برایم بیاورند
گفت وگو با مادر شهید حججی شهید ,محسن ,خیلی ,شهادت ,مذهبی , ,حضرت زینب ,شهید حججی , حسین , ی گمنام ,برایم بیاورند
ای کاش من شهید می شدم ،مرتضی می ماند

حاج قاسم سلیمانی:

ای کاش من شهید می شدم ،مرتضی می ماند.

مرتضی آینده بود، !

ما تا 20 سال دیگر همچون حسین قمی را نمی توانیم تربیت کنیم.

هرچه بحران سختتر می شد،شجاعتش و قدرت احاطه اش بر بحران و اراده بحران بیشتر می شد.

هجمه و فشار دشمن هیچ اثری براو نداشت

شهادتش یک نمونه بارز از ویژگی مدیریتی این جوان است.

@agamahmoodreza

منبع :
برچسب ها : ای کاش من شهید می شدم ،مرتضی می ماند - بحران ,،مرتضی می ماند ,می شدم ،مرتضی ,شهید می شدم ,می شدم ،مرتضی می ماند ,شهید می شدم ،مرتضی
ای کاش من شهید می شدم ،مرتضی می ماند بحران ,،مرتضی می ماند ,می شدم ،مرتضی ,شهید می شدم ,می شدم ،مرتضی می ماند ,شهید می شدم ،مرتضی
شهید کربلایی وحید نومی گ ار سالروز ولادت


همه مےگویند:

خوش بحال فلانے شهید شد ،

اما هیچڪس

حواسش نیست ڪہ فلانے

در زندگے شهید بود

براے شهید شدن باید

شهید بودن را یاد گرفت...

شهید کربلایی وحید نومی گ ار

سالروز ولادت

@mabareshohada

منبع :
برچسب ها : شهید کربلایی وحید نومی گ ار سالروز ولادت - شهید ,سالروز ولادت ,وحید نومی ,کربلایی وحید ,شهید کربلایی
شهید کربلایی وحید نومی گ ار سالروز ولادت شهید ,سالروز ولادت ,وحید نومی ,کربلایی وحید ,شهید کربلایی
هر که دل آرام دید از دلش آرام رفت...

بسم الله الرحمن الرحیم

قربة الی الله

می گفت:

زمان آموزشی، ظهرهای گرم بهار و تابستون، یا کلاس سنگین عبور از موانع رو داشتیم، یا کلاس راپل.

هر دو کلاس هم به غایت شیرین و هیجان آور و دوست داشتنی.مخصوصا راپل.

می گفت:

اصلن روحمون با کلاسی که تو کلاس برگزار میشد یا تحرکی نداشت هیچ رقمه ارتباط برقرار نمیکرد. اما کلاسهای پرهیجان...دیوونمون میکرد.

می گفت:

عاشق کارگاه های راپل بودیم. از انواع و اقسام مختلفش. با ترس و اضطراب و استرسش خون تو رگامون شالاپ و شلوپ میکرد.این بود که راپل رو خیلی دوست داشتیم. اما یه چیزش خیلی سخت و عذاب آور بود. از اینور کوه تا اونور کوه رو با یه قرقره از روی سیم ظرف چند ثانیه طی میکردیم و کیفور میشدیم ولی برای تجربه ی دوباره ی اون باید همین مسافت چند ثانیه ای رو حداقل بیست دقیقه اون هم زمینی و اونهم از پای کوه تا قله اش دوباره هلک و هلک میرفتیم تا باز هم تو صف وایستیم شاید نوبتمون بشه.

می گفت:

ما هم برای اینکه بیشتر هر کارگاهی رو بریم بعد اجرای هر کدوم بدو بدو ی کوه رو با محمود بالا میکشیدیم هن و هن کنان خودمون رو بالای کوه میرسوندیم و در حالیکه زبونمون از شدت گرما و تشنگی آویزون میشد دوباره و دوباره کارگاه هارو میرفتیم و کیفور و کیفورتر میشیدیم.

میگفت:

یکبار بعد از کلاس از شدت تشنگی تموم مسیر رو از پای کار تا آسایشگاه هامون با محمود دویدیم و خودمون رو به بوفه ی کوچیکی که کنار آسایشگاهمون بود رسوندیم و دوتا نوشابه خانواده مشکی خنک یدیم و یه نفس راهیش کردیم تو رگ و پی وجودمون تا شاید رستگار بشیم و از بند تشنگی برهیم.

به قدری اون نوشابه ی خنک مشکی گازدار به قیاس خانواده به من و محمود اونروز چسبید که تا سالها جز خاطرات شیرینمون بود و با یادآوریش خنکی نوشابه و داغی هوای اونروز رو حس میکردیم و بعد هم باهم به دیوار بتنی شوفاژخونه پادگان تکیه میدادیم و تو عالم خاطراتمون با نمه سایه ی اون دیوار آروم میشدیم.

می گفت:

آرامش خیلی چیزی خوبیه..... یادش بخیر آرامش.

.

هر که دل آرام دید

از دلش آرام رفت...

@bi_to_be_sar_nemishavadd

منبع :
برچسب ها : هر که دل آرام دید از دلش آرام رفت... - کلاس ,آرام ,راپل ,نوشابه ,محمود ,خیلی
هر که دل آرام دید از دلش آرام رفت... کلاس ,آرام ,راپل ,نوشابه ,محمود ,خیلی
رفاقت بهشتی

مراسم وداع با پیکرشهید محمدتقی سالخورده بود

یه دختر کوچولو به اسم زینب داره

چندهفته پیش که باجمعی از خانواده برای عرض تسلیت خدمت خانم فیروزابادی رسیدیم

این خانم هم اومده بود

و مضطرب و نگران

امشب دختر کوچکش رو بالای تابوت گذاشتند

تا باپدر خداحافظی کنه

قبل از رسیدن به مصلی نکا مغازه دارهای اطراف کم کم داشتند مغازه ها رو می بستند

ساعت حدود نه

صدای مجری می امد

و رو یکی یکی نام می برد

یکی از مغازه دارها با تمس نام شهیدی رو تکرار می کرد

دلم می خواست برم جلو وبهش بگم

تگر این ها شهید نمی شدند تو الان راحت نمی تونستی کرکره مغازه ت رو پایبن بکشی

باید ....

اما نکته قابل گفتن

مجری از پدر شهید سالخورده نقل می کرد

وقتی

مادر شهید ایشون رو باردار بودند پدر شهید سالخورده خواب شهید هاشمی نسب رو می بینند

که در بیست و نه سالگی شهید شده بود

به پدر شهید گفتند نام پسرت رو به یاد من محمدتقی بگذار

و جالبه

که

شهید سالخورده هم در بیست و نه سالگی شهید شدند

همسر شهید فیروز ابادی چندروز پیش شهید رو درخواب می بینند که بسیار خوشحالند

و میگن قراره یکی از دوستام بیان پیشم

که عند ربهم یرزقون هستند

برای خانواده شون دعا کنید

که بهشون صبر عنایت کنه...

شهید محمدتقی سالخورده

شهید عبدالرحیم فیروزآبادی

@ahmadmashlab1995

منبع :
برچسب ها : رفاقت بهشتی - شهید ,سالخورده ,مغازه , ,محمدتقی ,شهید سالخورده ,سالگی شهید
رفاقت بهشتی شهید ,سالخورده ,مغازه , ,محمدتقی ,شهید سالخورده ,سالگی شهید
،آقا دعوتنامه رو بهم داد

شهید م ع حرم حمید قاسم پور

پدر و مادر که دلیل رفتن به را پرسیدند گفته بود:توی حرم حضرت عباس (ع) بودم که برای اذان صبح در رو بستند و حرم به طرز عجیبی خلوت بود، به ضریح چسبیدم و گفتم:آقا سر دوراهیم! نمیدونم همین جا بمونم یا به حرم خواهرت برم،که درها باز شد و مردم با شعار( لبیک یا زینب) وارد حرم شدند،آقا دعوتنامه رو بهم داد.

جالب است که مراسم چهلم شهادتش هم در روز میلاد حضرت اباالفضل(ع) یعنی ی که دعوتنامه شهادت را به او داده بود برگزار شد.

@agamahmoodreza

منبع :
برچسب ها : ،آقا دعوتنامه رو بهم داد - دعوتنامه
،آقا دعوتنامه رو بهم داد دعوتنامه
شهـید مهـدی یاغی ســالروز شهـادت

دلـم . . .

اندڪی خواب می خواهـد !

بہ وسعت آرامش تـو . . .

شهـید مهـدی یاغی

رزمنــده حزب الله

ســالروز شهـادت

@ravayate_fath

منبع :
برچسب ها : شهـید مهـدی یاغی ســالروز شهـادت - ســالروز شهـادت ,مهـدی یاغی ,شهـید مهـدی
شهـید مهـدی یاغی ســالروز شهـادت ســالروز شهـادت ,مهـدی یاغی ,شهـید مهـدی
رفت بابا مست عطر یاس ها تا شود همسنگر عباس هـــــا


دختر بابا مـنم، طناز عشق

رفته بابایم سفر شهر دمشــق

یادم آید آن سحرگاهے که رفت

برنگشته او از آن راهے که رفت

وقت رفتن هست یادم در وداع

گفت: بابا می روم بـهر دفـــاع

گفتم از که؟ از کجا؟ ای خوب عشق

گفت از شیعه در دمشق

گفت بابا، زینب آنجا بی کَس است

حضرت زهرا بر او دلواپس است

خون ز غیرت در رگ بابا به جوش

گفت باید او علم گیرد به دوش

گفت باید تا شود عباس او

از حرم با جان بدارد پاس او

گفت بابا می رود در خاتمه

تا بگیرد انتقام فاطمه

هست یادم بوسه های آ ش

لحظهِٔ قران گرفتن بر سرش

در بغل بگرفت و نازم کرد او

غرقه در سوز و گدازم کرد او

رفت بابا مست عطر یاس ها

تا شود همسنگر عباس هـــــا

منبع :
برچسب ها : رفت بابا مست عطر یاس ها تا شود همسنگر عباس هـــــا - یادم ,همسنگر عباس هـــــا
رفت بابا مست عطر یاس ها تا شود همسنگر عباس هـــــا یادم ,همسنگر عباس هـــــا
قصد او از زندگی پـــرواز بود

لحظۂ پـایـان او آغــاز بـــود

قصد او از زندگی

پـــرواز بود

شهـید رضا ڪـارگر برزی

اولین شهید م ع حرم

استان البـــــرز

سالروز شهادت

@ravayate_fath

منبع :
برچسب ها : قصد او از زندگی پـــرواز بود - زندگی پـــرواز
قصد او از زندگی پـــرواز بود زندگی پـــرواز
هادی گره از کار بسیاری گشوده بود


شهید محمد هادی ذوالفقاری

شهید م ع حرم

راوی دوست شهید

هادی درباره ی کارهایی که انجام می داد خیلی تو دار بود ...

از کارهاش حرفی نمی زد.

بیشتر این مطالب رو بعد از شهادت هادی فهمیدیم.

وقتی هادی شهید شد و براش مراسم گرفتیم اتفاق عجیبی افتاد.

من در کنار برادر آقا هادی در مسجد بودم.

یک خانمی اومد و همینطور به تصویر شهید نگاه می کرد و اشک می ریخت

ی هم اون رو نمیشناخت ...

بعد جلو اومد و گفت : با خانواده ی شهید کار دارم.

برادر شهید جلو رفت.

من فکر از بستگان شهید هادی است اما برادر شهید هم اون رو نمی شناخت.

این خانم رو به ما کرد و گفت : چند سال قبل ما اوضاع مالی خوبی نداشتیم

خیلی گرفتار بودیم برادر شما خیلی به ما کمک کرد ...

برای ما عجیب بود ... همه جور از هادی شنیده بودیم اما نمی دونستیم مخفیانه این خانواده رو تحت پوشش داشته.

حتی زمانی که هادی در عراق و شهر نجف اقامت داشت این سنت الهی رو رها نکرد.

در مراسم تشییع هادی افراد زیادی بودند که ما اون هارو نمی شناختیم.

بعد ها فهمیدیم که هادی گره از کار بسیاری از آنان گشوده بود.

از کتاب: پسرک فلافل فروش



منبع :
برچسب ها : هادی گره از کار بسیاری گشوده بود - هادی ,شهید ,برادر ,خیلی ,برادر شهید
هادی گره از کار بسیاری گشوده بود هادی ,شهید ,برادر ,خیلی ,برادر شهید
بچه هیئتی


حضورش در هیئت های عزاداری باعث شده بود تا زمینه های اعتقادی و معنویش عمیق تر شود و شوق شهادت در جان و روحش ریشه بدواند.

با این که پنجشنبه ها مدرسه اش تعطیل بود، به جای خواب و تفریح و شیطنت، در هیئت مدرسه اش شرکت داشت. اغلب شب ها همانجا می ماند و تا صبح در ب ایی مراسم دعای ندبه کمک کند. به کار های اجرائی در این زمینه علاقمند بود و هرجور که بود سعی میکرد تا در این برنامه ها حضور داشته باشد.

نقل شده از پدرشهید

@shahid_dehghan

منبع :
برچسب ها : بچه هیئتی
بچه هیئتی
به روز شده ها
اتفاقی
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است یاسمین فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © Yasamin 2016-2017