وجود حامد باعث میشه فکر کنم: میشه آروم تر بود، میشه در طبیعت درخشید و نه همرنگ جماعت بود.

میشه زیبا زندگی کرد و هستی رو لمس کرد ...

میشه درون آدم همونی باشه که کلامش و میشه با احساس زندگی کرد و ساده بود توی دنیایی از پیچیدگی ها ...

نگران نیستم که باید چقدر وقت بذارم روی حرفهای حامد و بتونم تشخیص بدم درسته یا غلط، راسته یا دروغ؛ همیشه شفاف و صادقانه حرف میزنه و این به من آرامش میده و من رو به خودم میاره ...

حامد به آدم شوق زیستن میده، حتی به وجودِ ناسازگاری مثل من ...

فقط امیدوارم احوالات متناقض من، خیلی اذیتش نکنه و همیشه کنارم باشه؛ هرچند همیشه با صبوری میگه: این احوالات رو همه مون داریم. و من که اصرار می کنم به حال بدَم، باز با صبوریِ دو چندان میگه: درست میشه، درست میشه عزیزم ...