روزانه های یک تریکو تیلو مانیایا

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ روزانه های یک تریکو تیلو مانیایا خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان روزانه های یک تریکو تیلو مانیایا برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

خیال شنبه

 خیال واهی...

(احتمال ویرایش وجود دارد)



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

برچسب ها : خیال شنبه
خیال شنبه
انگیزه های تازه

سلام

صبحتون بخیر

دوستای خوبم شنبه صبح، برع اون چیزی که همیشه به خودمون تلقین میکنیم اونقدرا هم بد نیست

اگه مثل من ب یه کمی زودتر به رختخواب رفته باشین و صبح سرحال بیدار شین و یه کمی هم زودتر از وقت موعود برسین سرکار...

امروز میتونه یه شنبه پر انرژی برای هزاران شروع تازه باشه

من که کتاب تازه ام را آوردم دفتر که از امروز شروع کنم به خوندنش

کتاب قبلیم را تمام ...


سیذارتا:

کتاب سیذارتا اثر هرمان هسه، رمانی کلاسیک درباره ی خودشناسی است که منبع الهام بسیاری از مخاطبان خود در سرتاسر دنیا شده است. سیذارتا به تحول معنوی یک مرد هندی برهمن می پردازد و ماجرا مربوط به دوران هند باستان و همزمان با بودا (سده ۶) است.

کتاب سیذارتا (siddhartha) با نثری فلسفی و سرشار از آموزه های انسانی، حدود ۹۱ سال پیش توسط هرمان هسه، تحت تاثیر مذاهب شرقی و آیین های مذهبی نوشته شد. مفاهیمی که همیشه نو و تازه است و رنگ کهنگی بخود نمی گیرد. او در این اثر شعر و نویسندگی را با هم درآمیخته و طرحی نو برانگیخته است. هرمان هسه (herman hesse)، در خانواده ای مذهبی پرورش یافت و تاثیر عرفان و شه در آثارش کاملا مشهود است.

سیذارتا داستان برهمن زاده جوانى است که به اتفاق دوست برهمنش براى جستجوى «حقیقت» و دانستن «وظیفه انسان در زمین» خانه و پدر و مادر را ترک گفت و به مرتاضان جنگل پیوست. در جنگل به فن ریاضت و تفکّر به شیوه مرتاضان پرداخت و سخت کوشید تا نفس یا مانع راه نیل «به حقیقت» را از بین ببرد. ولى هرچه بیشتر در این مرحله پیش رفت و هرچه بیشتر نفس را تحت انقیاد درآورد، دید که به همان اندازه اول از «حقیقت» به دور است و ریاضت راه وصول به مطلوب نیست.



خب همونطوری که میدونید من معتقدم هرکت ارزش یکبار خوندن را داره...

کتاب خوبی بود.. اما اونقدر دوستش نداشتم که بخوام دوباره بخونم یا به ی توصیه کنم


تگزاس را هم کرده بودم و دیدم

کمدی بود... برای یکبار دیدن خوب بود


عوضش همه میدانند ، اصغر فرهادی را دیدم که عالی بود

به نظرم واقعا ارزش دیدن داشت و البته که گذاشتم که یکبار دیگه هم ببینمش


دیروز روز آروم وخوبی بود

یک روز آرام با ریتم کند

دسر درست  

کمی بافتنی

با مغزبادوم کلی نقاشی و رنگ آمیزی داشتیم

فندق کوچولو خونمون بود

با مغزبادم بعدازظهر الویه درست کردیم

وشب زودتر به رختخواب رفتم


پ ن 1: این هفته را متفاوت آغاز کنید و منتظر خبرهای متفاوتی باشید...

زندگی همیشه ایزهای شیرین برامون داره


پ ن 2: نمیدونم این قبض برق های گرون تومنی از جون من چی میخوان...

برچسب ها : انگیزه های تازه - سیذارتا ,کتاب ,تازه ,هرمان ,زودتر ,هرچه بیشتر ,هرمان هسه، ,کتاب سیذارتا
انگیزه های تازه سیذارتا ,کتاب ,تازه ,هرمان ,زودتر ,هرچه بیشتر ,هرمان هسه، ,کتاب سیذارتا
روز قبل از

سلام

روز و روزگارتون پر از هیجان... پر از شادی... پر از حس خوب... پر از سر زندگی


از من انتظار نداشته باشین که پنجشنبه ی بدون قرار عاشقانه را جدی بگیرم که اصلا برام مقدور نیست

پنجشنبه ای که توش آقای نداشته باشیم اصلا رسمیت نداره...

شما هم جدی نگیرید


قرار بود این هفته پنجشنبه را با بابا برم برای ید لباس

چند وقتی بود که قرار بود بریم و برای بابا لباس ب یم... همه ی کارها را مرتب برای امروز

اما ب پدر جان یهو تصمیمشون عوض شد ... گفتن حال ندارن

از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون یه فایل عریض و طویل دارم که چندین روزه سخت دارم روش کار میکنم... منم بدم نیومد که امروز بیام و تمومش کنم

اما تا ظهر بیشتر نمیمانم

میرم خونه

کلی برنامه برای خودم ریختم...

بافتنی

کتاب

کاردستی

کیک

سالاد

یه دسر خوشمزه برای فردا

رسیدگی به گلدانهای طبقه خودم

کاشت دانه های نارنگی و پرتقال

درست یه با هدیه خوشگل



آقای فکر کرده امروز نمیام سرکار و دلش نیومده صبح بیدارم کنه

منم بد وهنوز باهاش تماس نگرفتم

دلم که براش تنگ میشه بدجنس میشم




یه عالمه خیالبافی خوشگل تو ذهنم دارم که وقت ندارم بنویسم...



برچسب ها : روز قبل از - آقای
روز قبل از آقای
وسط هفته

سلام

صبح پاییزیتون پر از خیر و برکت

نگاه مهربان پروردگار همه جا همراهتون


امروز صبح را با انرژی بیشتری شروع

ب اونقدر گیج خواب بودم که اصلا نفهمیدم خوب خو دم یا بد... کلا خواب بودم

صبح هم سرحال بیدار شدم و دوش آب گرم هم که تو صبح های پاییزی حس آدم را سرحال میکنه

بعدشم یه مکالمه چند دقیقه ای کوتاه با آقای

و صبحانه

و سریع پیش به سوی یک روز تازه



- به پدر جان س بودم یادشون باشه یه کمی آجیل و تنقلات شب یلدا ب ن که یدش برای لحظات آ نماند

اوه اوه که چه قیمتهایی شنیدم و الان این تیلوی شاخدار که داره براتون مینویسه ، به خاطر آجیل شب یلدا شاخ در آورده


- امسال اصلا سفارش کارت پستال شب یلدا نداشتم...

و این نشان میدهد که اوضاع اقتصادی داره به همه فشار میاره


- رفتم پمپ بنزین ، بنزین بزنم

دستگاههای کارتخوان شون را تعویض کرده بودن

وقتی اومدم کارت بکشم همه چیز ریست شد و هیچی نشون نمیداد

آقای متصدی تشریف آوردن و یه نگاهی و پرسیدن چقدر بنزین زدی... گفتم دقیق نمیدونم 53 یا 54....

فرمودن : 55 تومن کارت بکش.... یه نگاهی بهش و 54 تومن کشیدم....


- میوه فروشی روبرومون در حال برق انداختن سیب هاست

و من هوس که یک میوه فروش باشم

صبح ها لباس خوشگل رنگی رنگی بپوشم و پیش بند چین دار ببندم و هر روز صبح میوه را دانه دانه بچینم و برق بیندازم

میوه های لک دار را جدا کنم و کنار بگذارم و به سبزیها و تره بار لبخند بزنم

آناناس ها را بو کنم... و کنار در شمعدانی و حسن یوسف بگذارم

شاید هم هر روز کنار سبزی ها دسته های بزرگ گل هم بفروشم...


- پدرجان برام یک بسته چای زعفران هدیه یده بودن... برای یک مناسبت ساده

به نظرم کار قشنگی بود... عطر و طعم هدیه بدیم به همدیگه... حتی به نزدیکانمون


- دنبال دلخوشی میگردم و متوجه میشم که دلخوشی ها کم نیستند


- لطفا یکی از نل و ماهی به ما خبر بدهد... همین که بدانید خوب هستند برای من کافیست

برچسب ها : وسط هفته - میوه ,بنزین ,کارت ,یلدا
وسط هفته میوه ,بنزین ,کارت ,یلدا
خیال تلخ

خیالباقی که همش نباید شیرین و گوارا باشه

گاهی میتونه تلخ باشه

خیالپردازی امروز تلخه...

کاش شماها هم خیالپردازی هاتون را مینوشتین

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

برچسب ها : خیال تلخ
خیال تلخ
نزدیک به آ هفته

سلام

صبح تون قشنگ


دنبال عنوان برای پست میگشتم که یاد یه شعر افتادم که همیشه وقتی بچه بودم پدربزرگم (خدا رحمتشون کنه) برام میخوند...

شعری که همیشه یادم مونده ... با همون لحن و صدا

گلم گلم چهارشنبه... روز خوشم پنجشنبه ... را بازی میکنم... روز سیاه شنبه....



مادرجان دیروز بعدازظهر رفتن بیش جراحشون...

یک عفونت کوچیک ادراری در آزمایشات وجود داشت و این یعنی عملا 15 روز باید دارو مصرف کنند

نوبتی هم که در نظر گرفتند برای آ ین روز دی ماه هست...

البته باید بعد از این دوره مصرف دارو و تکرار آزمایش سریعا بریم خدمتشون ... چون معتقد بودن اگه ی را بخوان جابجا کنن نوبت مامان را میارن جلوتر...



ب هم من خیلی خسته بودم هم آقای

این شد که ساعت 12 اندازه چند جمله قربون صدقه هم رفتیم و سریع خو دیم

ساعت یک و نیم بود که دیدم گوشیم به شدت داره زنگ میخوره

داداش بود....

سرخوش و م از برمیگشتن و داخل مترو بودن و بدون توجه به ساعت در ایران زنگ زده بودن...

یعنی اصلا نفهمیدم تو خواب چی دارم میگم



میوه فروشمون امروز ل شده ....

از صبح رفته کز کرده ته مغازه ش نشسته

نه میوه ها را برق میندازه... نه در حال چیدن میوه هاست....



آلبالوهای یخ زده تون را از فریزها را در بیارین و بخورین... حرف ندارن

من دیروز تست دیدم وقته خوردنش هست



پ ن 1 : دوست جانم مداد رنگی یده... اونقدر ذوق که ب خواب میدیدم دوتایی داریم باهاش از این طرح های ماندالارنگ میکنیم

پ ن 2: با اون یکی دوست جان تو واتساپ تصویری حرف میزنم و بعدش لبریز انرژی و شادی و حس خوب میشم... لبخندخاصش در ذهنم نقش بسته

پ ن 3: دوست جان هرروز صبح زودتر از من پیام میده و کلی بهم انرژی خوب میده... هربار تلگرام را باز میکنم به امید دیدن پیامهاش چشمام برق میزنه

پ ن 4: اون یکی دوست جان بهم گفته تلگرامش ابه و باید با واتساپ بهش پیام بدم و من حرف زدن با این دوست جان را خیلی خیلی دوست دارم

پ ن 5: دوست جان قبل از اینکه خبرهای خونه زندگیش را توی وبلاگش منتشر کنه برای من مینویسه... ذوق میکنم

پ ن 6: دوست جان وقت نداره وبلاگش را به روز کنه... وقت نداره برام پیام بنویسه... برام پیام های صوتی بلند و بالا میفرسته و هزار بار گوششون میدم

پ ن 7: من اینجا دوستای خیلی خیلی خوب و بینظیری دارم... خدایا شکرت

برچسب ها : نزدیک به آ هفته - دوست ,خیلی ,پیام ,برام ,برام پیام ,خیلی خیلی
نزدیک به آ هفته دوست ,خیلی ,پیام ,برام ,برام پیام ,خیلی خیلی
حس تازگی

سلام

روزتون پر از خوبی و مهربونی

(قابل توجه اونایی که رفته بودن عسل ب ن... مهربونی که دیگه ج نداره )



سکانس اول زندگی:

یه مغازه روبروی دفتر من هست ، دقیقا روبروها، که دو سه سالی هست خالیه

چهارشنبه دیدم یکی کرکره را داد بالا و شروع کرد به تمیز کاری و چندتایی هم قفسه و ...

پنجشنبه که نبودم... شنبه که اومدم دیدم ... به به ... دارن میوه خالی میکنن

دیروز هی چیدن و مرتب

امروزم صبح خیلی زودتر از من اومده بودم و کلی هم جلوی مغازشون را آب جارو کرده بودن و میوه های خوشگل را چیده بودن

حالا یه تابلو از یه عالمه میوه خوشگل و خوشرنگ تو قاب پنجره م دارم

کاهو و گوجه و خیار و سبزی

و حس زندگی...

خانم هایی که با های ید رنگارنگ و چرخدار میان و لابلای میوه ها راه میرن و دونه دونه با وسواس برای عزیزانشون میوه و سبزی و تره بار جدا میکنند

سبزی می ن و دارن رویا میبافن

و این خیلی قشنگه....

من همه جا لابلای روزمرگی دنبال زیبایی های زندگی میگردم



سکانس دوم زندگی:

صبح رفتم تو صف برای کارهای بیمه

همه ی مدارکم راجور و مرتب... اونجا غرغر نشنوم و هزاربار نگه برو از این کپی بگیر ، از اون کپی بگیر

نوبت گرفتم و نشستم تو صف

یه آقای پیری با عصا وارد میشه، یه راست میره سراغ مسئول باجه

با اخم بهش میگه از دستگاه نوبت بگیره و منتظر باشه

از جام بلند شدم و یک نوبت گرفتم و تا اون آقا عصا زنون برسه دادم دستش

نشست رو صندلی کنارم

خودش هم دست کمی از آقای مسئول باجه نداشت، اخمالو و بداخلاق، داشت هی این کاغذها را این ور و اونور میکرد

بدون حرف زدن کاغذها را از دستش گرفتم و منظم و با سنجاقی که روی کاغذهام اضافه بود زدم به هم دیگه...

بهش گفتم باید از صفحه اول دفترچتون کپی بگیرید...

با اخم گفت : لازم نیست...

گفتم : این صفحه این ریپورت را هم باید کپی بگیرید...

کاغذهاش را از دستم گرفت و گفت : نمیخواد...

من همچنان لبخند میزدم ... نوبتم شد بدون هیچ دردسری برگه ها را تحویل دادم و با مسئول باجه بداخلاق اصلا همکلام نشدم...

داشتم میومدم بیرون که دیدم توی باجه ی کناری دارن به اون پیرمرد میگن که برو بیرون و از اینها کپی بگیر... با تمام بداخلاقی هاش دلم نیومد

گفتم : بدین من تا برم کپی بگیرم و بیام...

دستش را دراز کرد و گفت : من نمیتونم از پله زیاد بالا و پایین برم... و با همون اخم برگه ها را داد به من ... یک هزارتومنی هم گذاشت روی برگه ها

من بازم لبخند زدم ... اینبار به خودم... به تی لوی خوشحال درونم...

کپی ها را پسش  دادم و بدون معطلی اومدم بیرون

اینا زیبایی های زندگی نیست؟



سکانس سوم زندگی:

یکی از آشناها اومده ، اول صبحی یه سری مدارک اسکن کنه و چندتایی هم نقشه پرینت بگیره

تند تند از مهاجرت و رفتن حرف میزنه

میدونه که منم میتونم اگه دوست داشته باشم به سادگی مهاجرت کنم

تند تند از محاسن کشورهای دیگه میگه... از اشکالات اینجا زندگی

من گوش میدم و سرت میدم

هی پیازداغ ماجرا را زیاد میکنه و بیشتر و بیشتر توضیح میده....

آ ش میگه به نظرم شماهم که امکانش را داری، زودتر جمع و جور کن...

نگاش میکنم و میگم : من به اینجا علاقمندم... عزیزانم اینجان ... اصلا قصد رفتن ندارم....

و حس میکنم تو دلم یه چیزی چشمک میزنه... زیبایی زندگی یعنی همین



باید یاد بگیریم دیدن زیبایی ها را ...

من سرخوش نیستم و مشکلات خودم را دارم ...

لابلای همین سه تا برش کوچولو از زندگی میتونم براتون بگم چقدر چیزهای سخت و دردناک و غم انگیز وجود داشت... ولی من همشون را نادیده گرفتم

اونا را پشت سرگذاشتم و خوشگلیا را برای خودم بُلد ...

مهارت زندگی و زیبا دیدن را میشه اشاعه داد... میشه ترویج کرد... میشه به بقیه هم یاد داد




پ ن 1: دلم که براش تنگ میشه بیشتر به جونش غر میزنم

پ ن 2: همش شعبون ... یه بارم رمضون... دارم برای خودم بلوز میبافم...

پ ن 3: با اشتیاق زندگی کنید... لحظه ها هم برنمیگردن...

برچسب ها : حس تازگی - زندگی ,میوه ,میشه ,زیبایی ,باجه ,برگه ,برای خودم ,مسئول باجه
حس تازگی زندگی ,میوه ,میشه ,زیبایی ,باجه ,برگه ,برای خودم ,مسئول باجه
خورشید باشیم و بت م

سلام

صبحتون قشنگ


ب را خوب نخو دم

هورمونها بهم حمله کرده بودند و میخواستن تی لو را خفه کنند... نیمه شب با لرز و دل درد شدید از خواب بیدار شدم

اما من صبح چشمام را باز و خداوند را شکر ...

خیلی تنبلانه از تخت بیرون اومدم

تنبلانه از دوش گرفتن فاکتور گرفتم...

تنبلانه تو آینه لبخند زدم و یه ذره ضدآفتاب به پوستم زدم ...

تنبلانه به خاطر بی رنگ رو بودن بیش از حد به رژ صورتیم پناه بردم

تنبلانه صبحانه خوردم

اما بعدش به خودم گفتم بجنب که کلی کار داریم... پ تو ماشین و ...

الان خوبم

باید تندتر کار کنم و چندین بسته سوال امتحانی را تا عصر تحویل بدم

بعدش هم یه سری کامل بروشور قول دارم برای آ وقت... امروز روز شلوغی هست و تنبلانه ها بماند برای بعد...

شما هم بعضی از صبح ها تنبل میشید؟




پ ن1: ترشی هایی که مامان امسال درست د خیلی خوشمزه شده

پ ن 2: مرباهای به هم همینطور

پ ن 3: اونقدر روزهامون پر و شلوغ شده که با آقای هم کمتر از همیشه حرف میزنیم و گاهی دلتنگی هامون خیلی پررنگ میشه

پ ن 4: در دلم غوغاست

پ ن 5 : میدونید بازم دارم بافتنی میکنم... اینبار برای تی لو

برچسب ها : خورشید باشیم و بت م - تنبلانه ,خیلی
خورشید باشیم و بت م تنبلانه ,خیلی
برای نل... دختر تنها

دوست خوبم خیلی نگرانتم

بعد از اون بحرانهای شدید

یهو وبلاگت را هم رمزی کردی و هیچ خبری بهمون ندادی

یه خبری از خودت بهمون بده دختر خوب... نگران حال خودت و خانواده ت هستم

انشاله که خوب باشین و هیچ اتفاقی نیفتاده باشه

ولی فکر ما را نکردی یهو گذاشتی رفتی؟


برچسب ها : برای نل... دختر تنها
برای نل... دختر تنها
خیال بافی امروز...

لطفا خیالبافی هاتون را بنویسید

دوست دارم خیالات شما را هم بخونم



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
برچسب ها : خیال بافی امروز...
خیال بافی امروز...
شنبه ای تازه

سلام

شنبه تون با طعم عسل


باید حرفام را از چهارشنبه عصر شروع کنم

فندوق کوچول شد

خدا را شکر خیلی هم انگار اذیت نشد

پنجشنبه ساعت 7 صبح مامان نوبت جراحی دندان داشتند

قرار شد من ببرمشون و بابا برن دنبال کارهای تعویض دفترچه و بیمه و ...

تا نزدیک ساعت 12 کارمون طول کشید... جراحی کوچولو بود و با اصرار خود مامان عصب کشی و ترمیم ها هم انجام شد که کلا کار دندانپزشکی تمام بشه

ولی وقتی رسیدیم خونه انگار هلاک بودیم

دیگه تا بعدازظهر هممون خواب بودیم

بعدش هم پاشدم و بافتنی های فندق را تمام

از صبح مغزبادوم خونمون بود... به اصرار خودش باباش صبح زود آوردنش... دوتایی صبحانه خوردیم و بازی کردیم و نقاشی

مامان فندق به خاطر شدنش گفت که اینهمه نمیان

تصمیم گرفته بودیم برای ظهر مرغ سوخاری درست کنیم

من و مغزبادوم رفتیم تو آشپزخونه و مشغول شدیم تا ساعت 1 دوتاییمون کار کردیم

نتیجه هم عالی بود

با سالاد خیلی خوشمزه و سس عالی

بعد از ناهار تصمیم گرفتیم بریم سر بزنیم به فندق و خواهر

همون موقع خانواده زن داداشم زنگ زدن و گفتن که امروز قرار بزاریم برای دیدن فندق

این شد که قرار برای بعدازظهر هماهنگ شد

همونوقت با ها هم هماهنگ کردیم

و همه دسته جمعی رفتیم خونه خواهر

البته که بابا هنوز نمیان و هنوز گیر و گرفتاری های زیادی وجود داره... ولی بازم شکر

تا نزدیک 8 اونجا بودیم و بعد هم پیش به سوی خونه



پ ن 1: کتابم را برده بودم دندانپزشکی و کلی از کتاب را خوندم


پ ن 2: قدمهای دیگه ای به سوی عمل مامان پیش رفتیم


پ ن 3: ب اونقدر بدحال بودم که فکر تا صبح میمیرم... درحدی بدحال که نتونستم حتی با آقای حرف بزنم...

فقط گفتم باید برم بخوابم و حالم خوش نیست...نیمه های شب یکی دوباری بهم زنگ زدن و فقط در حدی یکی دو کلمه گفتم که هنوز زنده ام

صبح زود با نگرانی بیدارم ... اما خدارا شکر خوب شده بودم


پ ن 4: بافتنی های فندق خوشگل شده بود


پ ن 5: چقدر زندگی بالا و پایین داره


پ ن 6: دیروز از باغ شون برامون یک دسته بزرگ گل رز آورده بود ...چقدر گل طبیعی حال خونه را خوب میکنه


پ ن 7: یه مرکز فروش بزرگ نزدیکمون بود... بهتون گفتم که آتش گرفته... دل ندارم برم ببینم چی شده... با خاک ی ان شده

برچسب ها : شنبه ای تازه - فندق ,گفتم ,خونه ,مامان ,ساعت
شنبه ای تازه فندق ,گفتم ,خونه ,مامان ,ساعت
عصرانه نوشت

سلام

عصرتون شاد و پر انرژی


از دوستایی که صبح نبودنم را حس و برام کامنت دادن بی نهایت ممنونم

چقدر مهربونید... چطور همش حواستون به من هست

من چقدر از داشتن شماها خوشبختم



حقیقتش این بود که ...

شوهر خواهرم صبح ها ساعت 6 و نیم میره سرکار... خواهر و فندق قبل از رفتن رسونده بود دم خونه ی ما

من ساعت 6 و نیم با صدای زنگ بیدار شدم و دیدم به به ... چه مهمونی...

دیگه نمیتونستم از این عروسک دل م و بیام سرکار

نمیتونستم هم برم سرگوشی

یک سر این نی نی فسقلی 28 روزه را بغل و بو و کیف

اونا ساعت 2 رفتند

منم بدو بدو اومدم دفتر

به مغزبادوم اصلا نگفتم که همچین دورهمی ای داشتیم ... نخواستم غصه بخوره ... انشاله دور هم جمع میشیم



پ ن 1: مامان دو کیلو وزن کم کرده... بروز نمیده ولی فکر کنم استرس گرفته


پ ن 2: یه تصادف کوچولو ... نه خودم طوری شدم ... نه ماشینم... ولی اون هول و استرسش بهم منتقل شد

آقای نه چندان راننده ، با یه ترمز کوچولو که من زدم قبل از پیچیدن به چهارراه ، کوبید به عقب ماشین من... طوری که چراغ جلوی ماشینش کامل ش ت

بعد پیاده شده و شروع کرد به داد زدن.... سعی خیلی خونسرد باشم... اول پیاده شدم یه نگاهی به ماشین ... دقیقا هیچی نشده بود... چند تا اش کوچیک روی سپر.... بعد خیلی آروم بهش گفتم اگه داد بزنی، حسابت را میرسم... از عقب زدی مقصر هم هستی، تازه پررویی هم میکنی؟

گفت : خانوما رانندگی بلد نیستن چرا اینجا ترمز کردی؟

گفتم : اصلا نگران نباش... الان رانندگی را بهت یاد میدم... بین خودمون باشه از داد زدن و ضربه و صدای ش تن چراغ اونقدر ترسیده بودم که تمام بدنم داشت میلرزید... ولی خیلی خونسرد برخورد

رفتم که موبایلم را بیارم که چند تا آقا وارد ماجرا شدن و هی بهش گفتن آقا کاملا مقصری و خانم شما که خسارت ندیدی و ....

راه افتادم و اومدم

خلاصه آقایون اجازه ندادن یه درس حس به آقای پررو بدم....



برچسب ها : عصرانه نوشت - خیلی ,ساعت ,خیلی خونسرد
عصرانه نوشت خیلی ,ساعت ,خیلی خونسرد
اول عاشق خودمون باشیم

سلام

صبح تون پر از نور و روشنایی


امیدوارم آ هفته بینظیری در انتظارتون باشه ... پر از حس های تازه و خبرهای خوب


چهارشنبه را با یه حس و یک صبحانه عالی شروع

یک شال پاییزه قرمز خوشگل از توی کمد بیرون آوردم و بلوز گرم قرمز رنگم را هم پوشیدم


بخاری اتاقم اب شده و ب کلا خاموش شد و دیگه روشن نشد

من توی طبقه خودم اصلا وسیله گرمایشی نزاشتم، به نظرم وقتی ی رفت و آمد نداره اسراف هست و فقط اتاق خودم را گرم میکنم نه کل طبقه را ...

ولی مگه سرمای هوا دلیل میشه که تی لو صبح چهارشنبه ش را با کلی انرژی شروع نکنه؟

دوش گرفتم و سریع به سشوار پناه بردم و اصلا به روی خودم نیاوردم که چقدر اتاقم سرد هست


از راه رسیده نرسیده به گلدونهای فسقلی رسیدگی

کاکتوس هایی که مامان برام کاشتن را خیلی خیلی دوست دارم... باهاشون حرف میزنم و باهم کلی دوست شدیم

بعدش بساط دمنوش را راه انداختم تا اول عطرش مستم کنه و بعد با عسل گَوَنی که ب یدم حس کیف کنم

باید تند تند کارهام را مرتب کنم چون تصمیم دادم فردا نیام دفتر

اصلا پنجشنبه هایی که قرار عاشقانه نداشته باشه را نباید جدی گرفت

منم به مغزبادوم قول دادم فردا دوتایی بریم پاییز گردی

تو برگا راه بریم و بلند بلند بخندیم و بعدش هم بریم ساندویچ بخوریم

اینا برنامه هایی هست که اون دختر کوچولو ریخته و منم باهاش پا به پا میرم ...

فندوق کوچولو هم که حالش بهتره و هرچند خواهر خیلی اصرار کرده که پنجشنبه از صبح بریم خونشون، اما من گفتم این هفته ماله مغزبادوم هست...




پ ن 1: منصف باشیم... بد نیست گاه گاهی خودمون را جای دیگران بزاریم و از نگاه اونا یه نگاهی به قضایا بندازیم

پ ن 2: خانم مشتری کم شعور زنگ زد و گفت که دفترها پیدا شدن و همونجا تو مدرسه بودن... من فقط سکوت

پ ن 3: چقدر عاشق خودتون هستید؟

پ ن 4: ب یکی از دوستام میگفت که از خودش متنفره... و این خیلی منو ناراحت کرد..

برچسب ها : اول عاشق خودمون باشیم - بریم ,خیلی ,هایی , ب ,دادم فردا
اول عاشق خودمون باشیم بریم ,خیلی ,هایی , ب ,دادم فردا
بازم از عاشقانه ها

 بازم نخونید چیزی از دست نمیدید


[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

برچسب ها : بازم از عاشقانه ها
بازم از عاشقانه ها
آ ین ماه پاییز ... خوش آمدی

سلام

روزگارتون پر از خاطره


خوابم میاد شدید

دلم میخواد بخزم زیر لحاف قرمز رنگم ... اون پتوی بنفش را هم بکشم روش و تا گردن فرو برم توی رختخواب

و اونقدر بخوابم تا سیر خواب بشم....

صبح با کلی کلنجار از رختخواب گرم و نرمم دل کندم

صورتم را که آب زدم هم هنوز خواب بودم

با چشمای نیمه باز صبحانه خوردم و با همون چشمای نیمه باز تا دفتر رانندگی

الانم دارم با چشمای نیمه باز برای شما مینویسم



پنجشنبه صبح با مغزبادوم ماشین را گذاشتیم جلوی دفتر و رفتیم میدان

یه کمی سرما خورده بود و خیلی سرکیف نبود

براش یک جفت چکمه بلند به سلیقه خودش یدم... و یک کیف کوچولوی خیلی خوشگل

بعد هم از ادویه فروشی های میدان کمی ادویه و ت و پرت یدیم

برای مامان هم یک شلوار و یک جفت دمپایی یدیم

ولی پیشنهاد ناهار را رد کرد و گفت اصلا دیگه حال گشتن نداره و باید بریم خونه

کلی تو ذوقم خورد ... اما برگشتیم...

تو راه برگشت دم یه ماهی فروشی گفت که هوس ماهی کرده... ماهی قزل آلا یدیم

و بعد رفتیم تو کتاب فروشی... من توی کتاب فروشی همیشه از خود بیخود میشم.... 5 تا کتاب برداشتم... سرفرصت که بخونم یکی یکی معرفی شون میکنم

دوتا کتاب هم مغزبادوم برداشت... آقای کتاب فروش هم یک کتاب شعر بهم هدیه داد

برگشتیم خونه ... ساعت 3 بود

دوتا تکه از ماهی ها را سریع براش انداختم تو ماهیتابه

دوتایی ناهار خوردیم و جلوی بخاری ولو شدیم

هرکدوم یک کتاب هم آوردیم که مثلا بخونیم... اما هردوتامون بیهوش شدیم

دوساعت بعد بیدار شدیم و با بابا و مامان چای خوردیم

بعدش اومدن و مغزبادوم را بردن خونشون

آ شب هوس کیک پختن به سرم زد

یک کیک من درآوردی سر هم ... هم هویج و هم سیب

و اتفاقا مزه ش عالی شده بود

هم از صبح هردوتا خواهر با مغزبادوم و فندق خونمون بودن و تا آ شب دور هم بودیم




پ ن 1: ب با آقای ساعتها در حال خاطره بازی بودیم

پ ن 2: دلم کامواهای رنگی رنگی میخواد

پ ن 3: فردا عقد دختر م هست... بینهایت خوشحالم... برای خوشبختیش دعا میکنم

پ ن 4: تلگرام هم عین بلاگ اسکای تازگی گیرهای مخصوص خودش را داره

پ ن 5: هنوزم خیلی خیلی خوابم میاد

برچسب ها : آ ین ماه پاییز ... خوش آمدی - کتاب ,ماهی ,فروشی ,خیلی ,مغزبادوم ,نیمه ,چشمای نیمه ,کتاب فروشی ,میدان
آ ین ماه پاییز ... خوش آمدی کتاب ,ماهی ,فروشی ,خیلی ,مغزبادوم ,نیمه ,چشمای نیمه ,کتاب فروشی ,میدان
عیدتان مبارک

سلام

روزگارتون خوش


آقا میخوام بگم یه دونه شنبه هم برای هفته زیاد بودا... این هفته عملا دوتا شنبه سخت داشت...

ما که کل دیروز را به جریان عقد دختر جان گذروندیم

این دختر من کمی زندگی پیچیده ای داشته... و سختی و بالا و پایین تو زندگیش کم نبوده

خیلی سال هم بود که قصد ازدواج داشت و جور نشده بود

اگه خاطرتون باشه توی جریانات فوت مادربزرگ از آقای خواستگار رونمایی د و در یک حرکت انتحاری، عصر شنبه خبر قطعی عقد در روز یکشنبه را دادند

یه سری دلخوریها و اختلافات این وسط وجود داشت

ولی آدم نباید به هر ی که بدی کرد بدی کنه...

صبح روز عید بیدارشدم و دوش گرفتم و با خواهر و مغزبادوم رفتیم سمت خونه

کمک کردیم و جابجایی های لازم را انجام دادیم و میوه ها را چیدیم و نان و پنیر سرسفره عقد را آماده کردیم

تا برسیم خونه ساعت 2 بود

جای شما خالی خورش به مامان پز را خوردیم و برای ساعت 5 محضر بودیم

بعد از خونده شدن عقد هم رفتیم سمت خونه

بساط شادی و بعد هم شام

تا برسیم خونه ساعت 12 شب بود و وقت خواب

عملا هیچی از روز تعطیل نفهمیدم



پ ن 1: شنبه شب دچار دل درد خیلی شدیدی شدم ... در حدی که فکر آپ س دارم

آقای از شب تا صبح هزاردفعه جویای احوالم شدن...

صبح خونه گویا گوشیم خط نداده بود و گفته بود خاموش است و آقای را به شدت نگران کرده بود

زنگ زده بودن به للی و بهش گفته بودن زنگ بزنه به مامان یا بابام و سراغ بگیره

خلاصه که حس دلواپسشون


پ ن 2: دوباره زردی فندوق جان رفته بالا...

خواهرم تو مراسمای دیروز اصلا شرکت نکرد


پ ن 3: بهم یه بلوز و دستبند و انگشتر مسی هدیه دادن


پ ن 4: دلتنگی

برچسب ها : عیدتان مبارک - خونه ,ساعت ,خونه ساعت ,برسیم خونه
عیدتان مبارک خونه ,ساعت ,خونه ساعت ,برسیم خونه
روز آفت

سلام

صبح بخیر

روز آفت خوشرنگتون بخیر

صبح چشمام را که باز یه نگاهی به گوشی انداختم و قسمت هوا شناسی یه خورشید بزرگ و پررنگ را نشون میداد بدون هیچ ابر و بارونی

به به که روزهای آفت میتونن روزهای خیلی پر جنب و جوشی باشن

بعدم در همون لحظه یک پیام عشقولانه ی قشنگ از آقای دریافت که کلا انرژیم فول شد

منم سریع پاشدم و پر انرژی روزم را شروع

انشاله که روز بینظیری باشه برای هممون




فندق کوچولوی ما که باز دوباره رفته زیر دستگاه و مامانش شدید پریشان و نگران هست

هممون میدونیم که همه ی بچه ها تا مدتی از این مشکلات ریز و درشت دارن... ولی وقتی در اون جایگاه قرار بگیری و مادر اون کوچولوی دوست داشتنی باشی بهرحال نگران و پریشان میشی...

انشاله که زودتر خوب بشه



مغزبادوم شیطونک دیروز ظهر زنگ زد و گفت که صبح خیلی خوابش میومده و به نظرش روزهای بعد از تعطیل ، کلاس اول اصلا خوب نیست

و من بهش این اطمینان را دادم که این روزهای بعد از تعطیل تا هم خوب نیست ... حتی بعدش هم خوب نیست...

ولی اون مطمئن بود که نه فقط برای کلاس اول اینطوریه


من و آقای ب خیلی خیلی خسته و خواب آلود بودیم

این شد که به یه دوستت دارم و شب بخیر بسنده کردیم و تلفن را قطع کردیم

بعد از یکی دو دقیقه مثل اینکه مغزمون تازه متوجه شد که مگه میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این شد که در یک حرکت انتحاری هردو همزمان دست به تلفن شدیم

و همان شد که با وجود همه ی خستگی ها نیم ساعتی حرف زدیم و بعد خو دیم



 پ ن 1: الهی تو این روزهای سرد دلتون گرم باشه

پ ن 2: این گرونی افسار گسیخته تا کجا ادامه داره؟

پ ن 3: یه آهنگ خوشگل بهم معرفی کنید که حال دلم را خوب کنه...


برچسب ها : روز آفت - روزهای ,خیلی ,آفت ,آقای
روز آفت روزهای ,خیلی ,آفت ,آقای
یک روز تازه

سلام

روزتون آفت و زیبا


چه معنی داره تی لو دیر بیاد

اصلا صبح اول وقت باید پست تی لو منتشر بشه...

تی لو ننویسه پس کی بنویسه...

اینقدر کم به روز میشید... اینقدر کم مینویسید... اینقدر کم کامنت میدید... لااقل تی لو به موقع بیاد و هر روز بنویسه



از فندق نگم که همچنان داخل دستگاه هست

از مغزبادوم هم نگم که سخت مشغول تحصیلاتش هست... گویا به جای کلاس اول داره هسته اتم میشکافه

مامان هم از امروز پروسه مربوط به عمل پاشون را کلید زدن و شروع به انجام آزمایشات تا کل اطلاعاتی که پزشکشون لازم داره را تهیه کنن و آماده بشن برای عمل...

پدرجان هم خوب هستند و امروز با من اومدن دفتر... رفتن حبوبات ب ن و برگردن

آقای هم خوب هستند و دارن آماده میشن برای سخنرانی بعدازظهرشون و به شدت درگیر کتاب و مقاله بودن

منم خوبم... فقط نمیدونم چرا چشم راستم از دیروز مدام داره میزنه...



دارم تلاش میکنم یه برنامه مفرح و شاد برای فردای خودم جور کنم

قرار شد پنجشنبه هایی که قرار عاشقانه نداره را جدی نگیرم و سعی کنم خودم را سرگرم کنم

باز باید دست به دامان مغزبادوم بشم؟

نه شاید هم برم سراغ للی...




پ ن 1: پیگیر یه سری از مطالبات قدیمی از مشتریها هستم... طوری با آدم رفتار میکنن انگار میخوام ازشون پول زور بگیرم


پ ن 2: باید دست به کار بشیم برای نمونه کارت پستالهای شب یلدا


پ ن 3: اندروید گوشیم را به آپدیت و اونقدر بد شده که حالم را بهم میزنه...

هر پیامک یا پیام جدید را هزاربار اعلام میکنه و سرو صداش دیوانه میکنه آدم را

صداش را برمیدارم ... خبردار نمیشم کی پیام داده و باهام کار داره


پ ن 4: دلم هوای یک مسافرت کرده...

برچسب ها : یک روز تازه - تی لو ,اینقدر
یک روز تازه تی لو ,اینقدر
صبح پاییزی

سلام

شنبه تون پر از حال خوب



پنجشنبه صبح زنگ زدم به للی

یه قرار مصاحبه برای کار داشت

یادتون هست که پارسال همین موقع ها بیکار شد...

البته دو ماهی هست که یه جای غیرمرتبط میره سرکار و اصلا راضی نیست

خلاصه که برای ساعت 11 قرار گذاشتیم

تا للی برسه رفتم یه فروشگاه لباس نوزاد و برای مغزفندق چندتایی شلوار کوچولو یدم

از یه جای نزدیکش هم برای خودم دمپایی یدم

بعدش رفتم و یه جایی با فاصله از محل قرار با للی ماشین را پارک و تا رسیدن به للی ، با آقای تلفنی حرف زدیم

یک جفت کفش چرم تبریز یدم

دوتا هم شلوار

یک بلوز خونگی هم برای مامان

با للی سر ید عینک آفت کلی خندیدیم و هیچی ن یدیم

البته که میدونید فروشنده های ایرانی چقدر عصبانی هستند و چقدر عصبانی میشن وقتی چندباری چیزی را تست کنی و ن ی... اما ما به روی خودمون نیاوردیم و تست کردیم و خندیدیم و بعد هم ن یدیم

رسیدم خونه و جای شما خالی آبگوشت مامان پز را با ترشی فراوان خوردم

خوندم و زنگ زدم مغزبادوم تا با هم بریم خونه

من و خواهر و مغزبادوم رفتیم خونه و دو سه ساعتی اونجا دور هم بودیم

داماد تازه، توی کار ساخت بدلیجات مسی هست... برای هممون انگشتر و دستبند آورده بود

بعدش هم پیش به سوی خانه

مغزبادوم شب خونه ما موند

صبح دوتایی رفتیم دوش گرفتیم و اومدیم پایین برای صبحانه که خواهر و فندق خان هم رسیدن

خدا را شکر خیلی خیلی بهتر بود

قرار بود برای شام من و مغزبادوم پیتزا درست کنیم

همیشه پیتزاهای تیلو خوشمزه و عالی از آب در میاره... ولی ب اصلا اینطوری نشد

و نمیدونم چرا کف پیتزا را سوزوندم و مزه ش هم اونی که باید نبود... خب نمیشه که همیشه همه چیز عالی باشه

خلاصه که بقیه خوردن و چیزی نگفتن...




پ ن 1: دارم برای فندق کوچولو بافتنی میکنم

پ ن 2: گاه گاهی مغزبادوم به فندوق حسودی میکنه ولی اصلا شدید نیست و کاملا طبیعیه

پ ن 3: گویا امروز سطح آلودگی هوا بالاست... مراقب خودتون باشید

پ ن 4:در مورد شهر زندگی یکی از دوستای وبلاگیم که مدتهاست باهاش در ارتباطم، اشتباه بزرگی .. و چقدر شرمنده هستم

پ ن 5: خیلی تو خوندن کتابهای جدیدم تنبل شدم

برچسب ها : صبح پاییزی - مغزبادوم ,خونه ,خیلی ,چقدر ,اصلا ,چقدر عصبانی
صبح پاییزی مغزبادوم ,خونه ,خیلی ,چقدر ,اصلا ,چقدر عصبانی
روزهای کوتاه... بلند

سلام

صبحتون لبریز از طعم ها و بوها و حس های خوب

اصلا صبحتون پر از خوبی و خوشی و لذت


رسیدم دفتر

بسم الله الرحمن الرحیم

بخاری را روشن ... دستگاهها را راه انداختم... کامپیوترم اومد بالا ... نشستم سرکار

یک آقایی وارد شد با یه اخم پر رنگ

: من بازرس اتحادیه هستم خانم.... لطفا جواز ب....

از جام بلند شدم یه سلام و احوال باهاش و جواز ب را براش بردم...

گفت: چرا لیست جدید قیمت ها را دریافت نکردید؟

گفتم : خبر نداشتم قیمت ها عوض شده...

گفت: داخل کانال اطلاع رسانی کردیم...

گفتم: عضو کانال هستم ولی چیزی ندیدم...

گفت : کانال عوض شده و فقط با باز میشه

گفتم: ندارم

گفت: خب حالا در جریان باشید.... چون دارید نرخ کمتری نسبت به نرخ مصوب دریافت میکنید

دوسه تا از نرخ ها را بهم گفت...

بعدم گفت تخلفی وجود نداره... فقط باید برای ماه آینده بیان اتحادیه و تعهد بدین

: تعهد؟

: بله... جعل اسناد خیلی زیاد شده ، باید بیاین تعهد بدین... و بعد هم اتاق اصناف داشتن پلات را اجباری کرده....

بهش گفتم من اصلا کاری که نیاز به پلات داشته باشه ندارم...

گفت: قانون هست...

تشکر ... دیدم هنوز با همون اخم پررنگ داره فرمهاش را پر میکنه...

بهش گفتم : دمنوش میل دارین؟ چای آماده ن ولی دمنوش و ما دارم...

اخماش یه کمی باز شد و گفت نه متشکرم

منم ظرف شکلات روی میز را برداشتم و بهش شکلات تعارف ... دیگه از اخم پررنگش خبری نبود... فرم هاش را نوشت و رفت




پ ن 1: آقای اونقدر شب ها دیر میاد که تو خواب یه حال احوالی باهاش میکنم... صبح که بیدار میشم فکر میکنم خواب دیدم یا واقعا باهاش حرف زدم

هر روز باید گوشیم را چک کنم ببینم واقعا حرف زدم باهاش یا خواب دیدم....

اینم شد رسم عاشقی؟



پ ن 2: من اعتراضی به وضع موجود ن ... اما چون چند روز پیاپی شلوغ بودن و شبها هم همونطوری که گفتم خیلی دیر اومدن و نهایت لابلای خواب یه خوش و بشی کردیم، امروز صبح خیلی زود بهم زنگ زدن... بازم خواب بودم...

بهم گفت : عشق خوابالوی من...

مگه آ شب و صبح زود وقت خواب نیست؟ شما خواب نداری منم نباید بخوابم؟؟؟؟


پ ن 3: تو شبهای بلند دارم برای فندقکم ژاکت و شلوار می بافم...

بعدش باید برای مغزبادوم شال و کلاه ببافم

برچسب ها : روزهای کوتاه... بلند - خواب ,باهاش ,گفتم ,کانال ,خیلی ,خواب دیدم ,تعهد بدین ,باید برای
روزهای کوتاه... بلند خواب ,باهاش ,گفتم ,کانال ,خیلی ,خواب دیدم ,تعهد بدین ,باید برای
به روز شده ها
اتفاقی
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است یاسمین فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © Yasamin 2016-2017