روزانه های یک تریکو تیلو مانیایا

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ روزانه های یک تریکو تیلو مانیایا خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان روزانه های یک تریکو تیلو مانیایا برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

به یاد من دمنوش بخورین...

سلام

روزتون گرم از محبت

خوبین؟

مامان روزهای شیفت نگهداری از مادربزرگ را جابجا کرده که دو روز آ که داداش ایران هست را خانه باشد ...

صبح همه با هم راهی شدیم

من و بابا دفتر

داداش گفت که چند تا قرار با و خانه ریاضی و ... دارد

مامان هم رفتن سراغ مادربزرگ...

ی اعت نشده بود که زن داداش زنگ زد و گفت داداش نیومده

نگران شدیم... صبوری پیشه کردیم و صلوات دست گرفتیم...

داداش و همسرش اومدن و خبر ماشین را دادند

من زیاد فنی نیستم اما گویا ماشین سیلندر سوزونده....

دمنوش خوشمزه به - دارچین - سیب - زنجبیل درست کرده بودم

با زن داداش نشستیم کنار بخاری....




پ ن 1: اونقدر دوستش دارم که هر چی میپوشه به نظرم زیباترین میشه...

پ ن 2: گفت موهام نامرتب و بلند شده باید برم آرایشگاه، اما من از صبح به نظرم خیلی خیلی خوشگل شده بود...(دوست داشتن روی بینایی هم تاثیر داره؟؟؟؟)

پ ن 3: شکلاتهای سوغاتی را دست نزدم تا با آقای بخورم

پ ن 4: سهم قهوه و کاپوچینوش را هم کنار گذاشتم

پ ن 5: دلم یه عالمه ید میخواد

برچسب ها : به یاد من دمنوش بخورین... - داداش
به یاد من دمنوش بخورین... داداش
روزهای آ

سلام

روزتون شیرین


دیگه نزدیک شدیم به روزهای رفتن داداش

تند تند کارهای مونده را سرو سامان میدیم

چیزهایی که قراره ببره را می یم

صبح بردمش دندانپزشکی... دندان عقل را کشید و یک دندان هم پر کرد

اومدیم دفتر

براش شیر و بستنی یدیم

بعدش هم رفت دنبال بقیه کارها

روی دور تند داریم همه کارها را مرتب میکنیم...



پ ن 1: همدیگه را دوست داشته باشین ... گاهی خیلی زود دیر میشه

پ ن 2: هیچ محبتی را به بعد موکول نکنید... شاید بعدی وجود نداشته باشه

پ ن 3: مراقب دل عزیزانتون باشید

برچسب ها : روزهای آ
روزهای آ
بلا به دور

سلام

شنبه تون شیرین و شکلاتی

صبح که چشمامو باز شروع تو مغزم همه چیز را مرور کنم

گفتم اینو بنویس تو وبلاگ اونو بنویسم تو وبلاگ


صبحانه خوردم

اومدم ماشین را از پارکینگ بزنم بیرون

دنده عقب

و صدای ش تن شیشه های مغازه ی پشت سرم

بله

اینگونه بود که با یک دنده عقب تمام شیشه های مغازه سر کوچه را ش تم ....

(توی پرانتز بگم که من به صورت l باید از پارکینگ خارج بشم و این مغازه دقیقا روبروی درب پارکینگ ما هست)

بله اینطوری بود که ما صبح شنبه مون را با بشکن بشکن آغاز کردیم

برچسب ها : بلا به دور - مغازه ,پارکینگ
بلا به دور مغازه ,پارکینگ
شلوغ

سلام

روزتون پر از بارون

اصلا چه معنی داره زمستون شکل تابستون؟؟؟؟؟

پاییز حتی یه قطره بارون هم ندیدیم... گفتیم زمستون جبران میشه... حالا که به جای زمستون اینجا تابستون شده

آلودگی هم که داره منو خفه میکنه


صبح با صدای گوشیم بیدار شدم

مشتری بود

عجله داشت

زود لباس پوشیدم و اومدم

تو راه دو نفر دیگه بهم زنگ زدن

هر دو نفر هم به شدت عجله داشتن

رسیدم دفتر

یه دستم به گوشی - با یه دست کارها را مرتب میکنم

یه نگاهی به لیست امروز میندازم

جلوی اولین اسم - نوشتم اول صبح با عجله....

ای بابا

چه روز عجولیه امروز

بدو بدو دوتا کار را مرتب میکنم

به دو نفر زنگ میزنم ی اعت وقت میگیرم

زنگ میزنم به پدرجان

- بیاین کمک... دیگه دست تنها اینهمه را نمیتونم

- زنگ میزنم پیک موتوری- یکی را بفرستین- یکی را برای نیم ساعت بعد رزرو میکنم...

عجب روزیه امروز

جالب این هست که با اینهمه کار تحویل دادن و حرص خوردن و عجله ... هیچ پولی تا این لحظه دریافت ن ....

برچسب ها : شلوغ - میزنم ,عجله ,زمستون
شلوغ میزنم ,عجله ,زمستون
نوشته ای از میسیز تایلو

سلام عزیزانم

این پست را با عجله مینویسم فقط برای اینکه دلواپس یا بی خبر نشین

این روزها یا دفتر هستم یا در حال ید

داداش جان امشب پرواز داره و فردا اینجان

کلی ید

چون یه جشن کوچولو براش ترتیب داده بودم مجبور به کلی کار اضافه هم شدم

و کارهای دفتر که هیچ جوره دست از سرم بر نمیداره

این لابلا کلی هم به دل خودم رسیدگی و کلی برای خودم ید

باشد که رستگار شوم


تازه یک اختلاف حساب وحشتناک هم لابلای حسابام پیدا شده بود که به لطف پروردگار به خیر گذشت....

برچسب ها : نوشته ای از میسیز تایلو
نوشته ای از میسیز تایلو
شنبه ی ابری

سلام

روزتون پر از خبرهای خوش

داداش اومد

با سوغاتی های خوشمزه و خوش عطر

دور همی های تند و تند و شلوغ



امروز قرار نبود بیام دفتر

میخواستم بی دغدغه مدتی به خودم استراحت و تعطیلی بدم

اما صبح داداش میخواست بره آرایشگاه و یه سری کار بیرون داشت... منم دیدم اون نیست من بمونم خونه؟؟؟؟

خلاصه که اومدم که چند ساعتی را دفتر باشم و برگردم

برچسب ها : شنبه ی ابری
شنبه ی ابری
اسم حس

سلام

روزتون شگفت انگیز



تا حالا شده اسم حسی را که دارین ندونین؟

ندونین غمگین هستین.. آزرده این... دلگیرین... دلتنگین...

ندونین شاد هستین... هیجان زده این... لبریز شوقین...

به بغضی ته گلوتون باشه که ندونین از شادی زیاده یا از یه غم...

تا حالا شده دلتون بلرزه و ندونین چرا؟


برچسب ها : اسم حس - ندونین
اسم حس ندونین
مگر میشود...

سلام

روزگارتون عسل


هر عاشقانه ای را میخوانم دلم برایش پر میکشد

لابلای دفترم ، بدون هیچ مخاطبی، هر چه دلم میخواهد برایش مینویسم، وقتی نگاه میکنم روی تمام صفحات از او و عشقش نوشته ام

عاشقانه های تند و آرام بی شماری را کنارش تجربه کرده ام

اما با خیابانها و درختان و آفتاب این شهر، هیچ خاطره ی مشترکی نداریم

با آفتاب و مهتاب و درختان هیچ شهر و کشوری، هیچ خاطره ی مشترکی نداریم

دلم خیلی زود زود برایش تنگ میشود

دل دل های دلم جان از تنم میرباید

گاهی چنان بی جان میشوم در دیر شدنهای تماسهایش که به راستی حس میکنم به زودی خواهم مرد....

اما چند روزی هست که دارم سعی میکنم از این عاشقانه ده ساله خارج شوم

این فکر ی الی هست که در مغزم رژه میرود

و حالا به خاطر تمام بی توجهیهایش چنان قوت گرفته که دیگر به راحتی ساعتها گوشی را خاموش میکنم

من خسته تر از آنم که راه عاشقی را بپیمایم

حالا دیگر در تنم جانی برای تیشه زدن و کوه کندن نمانده است

بهتر است به تمام آنهایی که به تازگی میخواهند عاشق شوند بگویم که کوه کندن مال فرهادها نیست... شیرینها هم باید پا به پا بیایند...

و من خسته تر از آنم که بیایم

و تو بی توجه تر از آنی که دستم را بگیری و پا به پا ببری

و شاید آ این عاشقانه همین جا باشد....

برچسب ها : مگر میشود... - تمام ,میکنم ,برایش ,عاشقانه
مگر میشود... تمام ,میکنم ,برایش ,عاشقانه
یکی یک دونه

سلام

روزگارتون شیرین

میدونم خیلی وقته نیومدم و هیچ توجیهی برای نبودنهام نیست

محبتهاتون با پیامها و پیغامها و کامنتها و بهارخانومی که بهم تلفن زد ، به دستم رسید... یک دنیا سپاس

ممنون که هستید ... ممنون که اینهمه خوب هستید


از هفته گذشته قرار و مدارهای بله برون (مهربرون- تو هر شهری یه اسمی داره...) گذاشته شد ، افتادیم روی دور تند

اول قرار بود یه شب نشینی ساده باشه که صبحش خانواده عروس زنگ زدن و برای شام دعوت

با دعوت شام اونها انگار مراسم ح جدی تری به خودش گرفت و من و بابا و مامان رفتیم دنبال طلای نامزدی و بعد ید قرآن و حافظ و گل آرایی، گز و شیرینی یدیم و همه را سپردیم به دست یک گل آرای ماهر و چه زیبا تحویل گرفتیم

شب هم دو خانواده کنار هم شادی کردیم و تا آ شب دور هم بودیم و قول و قرارهای بعدی گذاشته شد

از فردا افتادیم دنبال ید، طلا و لباس و ده ریزهای لازم

قرار و مدارها برای عقد در ساعت خوش گذاشته شد

یدهای عروس و داماد یک طرف.. یدهای خودمون و خواهرا هم یک طرف

خلاصه که تند تند کار کردیم و برای بعدازظهر توی محضر ، براشون آرزوی خوشبختی کردیم و دو دلداده به هم رسیدن

همونجا پدرجان همه را برای روز یکشنبه که تولد داداش هم بود دعوت

و بعدهم 75 نفر از فامیل درجه یک را ....

قرار بر این بود که بعدا جشن عقد و عروسی یکجا برگزار بشه و این یک مهمونی ساده خانوادگی بود

از شنبه شروع کردیم به یدهای مهمونی تا ظهر طول کشید

از ظهر تا شب هم من و داداش رنگ به رنگ ژله و دسر درست کردیم

یکشنبه که روز مهمونی بود دوتا خواهرا هم اومدن کمک و از صبح خیلی زود شروع کردیم به تهیه سه مدل سالادی که تدارکاتش از قبل دیده شده بود و بعد جایگاه عروس و داماد را با گل و بادبادک تزئین کردیم

بعدازظهر من و پسر رفتیم دنبال کیک... با ماشین من البته... هم تصادف و هم خوردم زمین

البته اینقدر حال دلم خوب بود که همش را با خنده و شوخی سپری کردیم (هرچند بدن درد اون زمین خوردن وحشتناک هنوز همراهمه... و اینکه خدا خیلی رحمم کرد چون دقیقا وسط خیابون خوردم زمین و نزدیک بود ماشین از روی من رد بشه...)

خلاصه که برای ساعت 5 همه با تیپ های خوشگل و عالی منتظر مهمانها بودیم

شب شلوغی بود

تعداد مهمانها هم خیلی زیاد بود

دوتا بانوی مهربون هم داشتن کمکمون می و جشن بینظیری ب ا شد

تا پاسی از شب به جشن و پایکوبی مشغول بودیم

دو روز بعدش را به جمع و جور و مرتب و خستگی در گذروندم

خستگی ای که توی روزهای سخت اصلا متوجهشون نبودم و حالا تازه فهمیدم....بدن دردهای شدید و اسپاسمهای عضلانی از شدت بدوبدو... اما هنوز ته دلم چراغ روشنی هست که باعث میشه با یادآوریش لبخند بزنم



پ ن 1: روزگار عاشقیم با آقای خیلی خوب نیست... اما اینو خوب میدونم که آقای تلاشی برای روزگار عاشقیمون نمیکنه و در عین حال هم نمیزاره این قصه به پایان برسه


پ ن 2: روزگار خواهر هم زیاد جالب نیست... همسرش تو هیچ مراسمی شرکت نکرد و دل خواهر تو تمام لحظات خون بود با اینکه میخندید


پ ن 3: مغزبادوم بعد از روز یکشنبه شدیدا سرما خورده و امروز صبح از بس گریه کرد و میخواست بره پیش دبستانی رفتم و ساعت 9 رسوندمش دم در مدرسه... تا مامانش یکی دو ساعت بعد بره دنبالش و برش گردونه


پ ن 4: قطع شدن تلگرام منو به شدت آزار میده... چون قسمت عمده ای از کارم با تلگرام بود.


پ ن 5: الان موقعیت ع گذاشتن ندارم ... وگرنه ع های خوشکلی براتون گرفتم

برچسب ها : یکی یک دونه - کردیم ,خیلی ,ساعت ,مهمونی ,روزگار ,یکشنبه ,آقای ,شروع کردیم ,رفتیم دنبال
یکی یک دونه کردیم ,خیلی ,ساعت ,مهمونی ,روزگار ,یکشنبه ,آقای ,شروع کردیم ,رفتیم دنبال
این هفته فرق داره

سلام

روزتون گرم و نرم

زمستان امسال از نظر من که زیاد سرد نبود

هرچند مامان میگن تو از بس شلوغ بودی متوجه هوا نمیشی... اما اصفهان حتی یه بارون هم نیومد دیگه چه برسه به برف و این حرفا...

این که میگم اصفهان منظورم وسط شهر اصفهان هست... نه استان.... میدونم دور و بر کم و بیش نزولاتی بوده ، اما من امسال جز یک نصفه روز که چند تا قطره بارون اومد هیچی هیچی هیچی ندیدم...


پنجشنبه میخواستم بیام دفتر

اما یه سری کارهایی داداش داشت که اگه کمکش نمی به سرانجام نمیرسید

خلاصه که اول صبح رفتم دنبال اون کارها

بعدشم یک جعبه شیرینی تازه ی خامه ای یدیم و رفتیم دیدن مادربزرگ، داداش از وقتی اومده بود نتونسته بود بره سروقت مادربزرگ... کلی خوشحال شد ... گریه کرد... خندید و کلی از دیدن داداش با حلقه دامادی خوشحال شد

دیگه نزدیک ظهر بود که دیدم حالا که هردو بیکاریم بهتره بریم دنبال ید کادوی تولد داداش که از وقتش گذشته بود اما من قول داده بودم...

بعدشم پیش به سوی خانه و جای شما خالی آبگوشت مامان پز را زدیم به بدن

ته مونده های مهمونی یکشنبه هنوز جمع و جور نشده بود و نیاز به یه مرتب کاری حس داشت... دیگه بعد از ناهار افتادم به جون خونه

آ دست هم یخچال و فریزر را خالی و حس شسستم (یخچال و فریزر طبقه من کلا بی استفاده س... ماله مواقع مهمونی یا ضروری هست) و تمام

شب مهمان خانواده عروس بودیم در یکی از رستورانها

آماده شدیم و راهی شدیم و بازم ع بازی و لبخندهای کش دار

آ شبم هلاک رسیدیم خونه

دور هم جمع شدیم و چای خوردیم و در نهایت هر ی رفت سمت خونه خودشون

هم همه دور هم بودیم با این تفاوت که این دیگه آ ین ای بود که داداش اینجاست

عروس خانم هم بود... کلی براش بافتنی کرده بودم که بهش دادم و کلی ذوق کرد

براش هدیه هم یده بودم

عصرونه هم یک کیک خوشمزه پختم

خلاصه که داریم از آ ین روزهای بودن داداش نهایت استفاده را میکنیم



پ ن 1:  کارهای دفتر را کلا رها و اوضاع مالی وحشتناکه

پ ن 2: روزگارم با آقای تعریف چندانی نداره... اما این رشته باز گره خورده و ما نزدیک تر شدیم

پ ن 3: اگر خداوند بخواهد آ این هفته یک قرار عاشقانه خواهیم داشت

پ ن 4: صبح بدون ماشین از خونه اومدم بیرون، یک پیرمرد مهربون ترمز کرد، تا ی نبود اما نمیدونم چرا بهش اعتماد ، سوار که شدم، گفت کجا میری دخترم، ادرس را گفتم، گفت مسیرم نیست اما میخوام اول تو را برسونم بعد برم... حقیقتش ته دلم ترسیدم، گفتم نیاز نیست تا فلان جا که مسیر شما هست من پیاده میشم ... گفت تو این سرما بزار یه کار خوب هم من م .... هنوز میترسیدم ... اما وقتی رسیدیم هرچی اصرار پول قبول نکرد....منم تا برسم دفتر برای سلامتی خودش و عزیزانش صلوات فرستادم


برچسب ها : این هفته فرق داره - داداش ,شدیم ,هیچی ,اصفهان ,هیچی هیچی
این هفته فرق داره داداش ,شدیم ,هیچی ,اصفهان ,هیچی هیچی
یک روز غیبت

سلام

روزتون شیرین


مدارس اصفهان به خاطر آلودگی هوا تعطیل شد

و من که یه عالمه کارت پستال هندونه ی یل برای مدارس آماده کرده بودم ...

البته من طبق قرار کارتها را تحویل دادم

اما خیلی حرص و جوش خوردم


آلودگی هوا خیلی زیاده

خدا خودش یه نظر لطفی بهمون ه

از بارون و برف هم که خبری نیست

هوا هم از سرما افتاده و انگار وارد بهار شده...

خدا بهمون رحم کنه


سرما خوردگیم خیلی بهتره

شایدم اصلا سرما خوردگی نبود و آلودگی منو بیمار کرده بود


این دو سه روز را کلا با للی گذروندم

امروزم قرار ید داشتیم که للی به خاطر مامانش که باهاش کار داشتن ، کنسل کرد


مغزبادوم دو روز پیش دبستانیش تعطیل بوده و خونه مونده و حس برای فردا که با هم بریم بیرون نقشه کشیده


آقای یک همایش در یزد دعوت بوده و از صبح زود راهی یزد شده

دلم میخواست میتونستم باهاش برم

اما انگار دنیا تنگ تر از این حرفاست


دو روز کامل از دنیا جدا بودم

صرفا کارت پستال درست کردیم و تحویل دادیم

اصلا یک لحظه هم وقت برای استراحت و تنفس نداشتیم

cbu6_p o_2017-12-20_09-47-09.jpg


صبح از راه رسیدم اول دفتر را گردگیری ... بعدش جارو زدم و تازه نشستم پشت سیستم

برچسب ها : یک روز غیبت - خیلی ,کارت پستال
یک روز غیبت خیلی ,کارت پستال
هیاهوی کارهای عقب مانده

سلام

روزتون شیرین و شکلاتی


از صبح با صدای موبایلم بیدار شدم

از صبح چندین نفر تو گوشم غرغر و کارهای عقب موندشون را میخوان

لاک پشت درونم همچین برای خودش لم داده و داره چای مزمزه میکنه ... انگار نه انگار که اینهمه آدم دارن غر میزنن

یه عالمه کارت پستال برای شب یلدا باید آماده کنم

یه عالمه بروشور و مطلب برای شب امتحان...

یه عالمه پوسترهای دوست داشتنی....

و لاک پشتی که هنوز قصد ت خوردن نداره


از روز چهارشنبه که مقدار زیادی کاغذ تا زده بودم و مقواهای زیادی را بریده بودم، دستام و ناخنهام زخمی و آزرده شده بودن

امروز صبح یه کمی بهترن... حالا باز باید شروع کنم


یک ژاکت خیلی سخت و یک تکه بدون درز برای مامانم بافتم

ب کار بافت تمام شد

تزئیناتش موند برای امشب


قول طراحی یک تقویم روانشناسانه به بابای مغزبادوم دادم

تقویم پر از جملات انگیزشی و چالشی

برای دفتر کارش نیاز داره...

و همچنان آروم و بیخیال نشستم....

برچسب ها : هیاهوی کارهای عقب مانده - عالمه
هیاهوی کارهای عقب مانده عالمه
ع نوشته

سلام

روزگارتون همیشه گرم و شاد


دیروز از صبح خواهر اومد دفتر پیشم (همون که خیلی وقت بود ندیده بودمش)

کلی جیک تو جیک شدیم

البته خیلی شلوغ بودم و نمیشد بیخیال کار بشم

بعدازظهر للی خانوم هم اومد پیشم

البته للی به شدت افسرده و بد حال بود و یه اتفاق خیلی خیلی بد تو محل کارش رخ داده بود...

خلاصه که هی حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم

کلی از برنامه کاری عقب موندم

از سرشب یهو احساس سرما خوردگی اومد سراغم

بدون هیچ دلیل موجهی

دیگه شروع به عسل و شربت عسل خوردن

بخور دادم

قرص سرماخوردگی خوردم

آب نمک و جوش شیرین قرقره

الانم هنوز خوب خوب نشدم... اما بهترم

باید تند تند کار کنم...



پ ن 1: یکی از دوستام ع ژاکت مامان را خواسته بودن

فقط هنوز دکمه ها را ندوختم و ده کاری ها را تمام ن

wiya_p o_2017-12 _09-37-16.jpg


پ ن 2: گفتم کارتهای شب یلدا را براتون بزارم شاید بخواین درست کنین و به دردتون بخوره

evo0_p o_2017-12 _09-37-29.jpg

برچسب ها : ع نوشته - خیلی
ع نوشته خیلی
به سراغ من اگر می آیید...

سلام

شنبه تون شاد... هفته تون بینظیر


عاشقانه ی بینظیری را تجربه کردیم

بینظیر از اون جهت که تا جایی که ممکن بود حرف زدیم و اندازه یک ماه دلتنگی را از خودمون دور کردیم

من و آقای هر دو سوپ و سالاد را بیشتر از غذای اصلی دوست داریم و در این مورد با هم کاملا در تفاهمیم

دلم قدم زدن میخواست که نشد...

کمی هم نزدیک رفتن غرغر و یک ده هم اشک ریختم و آقای هم همه را به شوخی گذروندن....


برای سی نفر مهمان داشتیم

خیلی زیاد بود... من ترجیح میدم روز بعد از قرار عاشقانه در یک خلسه آرام فرو برم و برای خودم لذت عاشقانه را مزمزه کنم

اما اینبار برع همیشه ، از صبح زود باید کمک به مامان را شروع می

پختن غذاها به عهده مامان بود... پدر هم کمک مامان می

تمیزکاری و سالاد و چیدن میوه و شیرینی هم به عهده من بود

بعدشم که مهمان ها آمدند پذیرایی به عهده من و خواهر(مامان مغزبادوم) ...

بعد از ناهار هم من و خواهر ظرف شستیم و آشپزخونه را جمع و جور کردیم

مهمانها نزدیک ساعت 4 رفتن

بعدش با مغز بادوم یدیم و بازی کردیم تا حدود ساعت 9

خلاصه که زور شلوغی را گذروندم


پ ن 1: برای همه تون عاشق شدن را آرزو میکنم... عشق واقعی

پ ن 2:  من و مغزبادوم اونقدر برای این آ هفته برنامه چیدیم که از همین الان خسته م

پ ن 3: اون یکی خواهر یک ماهی هست که برگشته سرخونه زندگیش... اما هنوز خونه ی ما نیومدن... نگرانشم

برچسب ها : به سراغ من اگر می آیید... - مامان ,خواهر ,عهده ,آقای
به سراغ من اگر می آیید... مامان ,خواهر ,عهده ,آقای
کمی آرام تر

سلام

روزتون پر از هیجان و شادی


قلب من که داره تند تند میزنه

الهی قلب همتون از شادی تند تند بزنه

باز میلرزد دلم ... دستم....




پ ن 1: یه چند تا آهنگ شاد یلدا جور و از الان برای خودم یلدا را جشن گرفتم

هرچند فکر نکنم امسال برنامه خاصی برای شب یلدا داشته باشیم



پ ن 2: همسایه دفترمون ، یک آقای مسن هست... یک آقایی که قدیما خواننده بوده

با شهرام شب پره ... هر شب برنامه داشته... جالب این هست که ار تر عروسی مامان و بابام هم همین آقا بوده

و من هر بار ایشون را میبینم... جای پای عبور روزگار را حس میکنم

عجیب اینکه اون همکارشون خیلی خوب موندن و همچنان دارن آووووووووواز میخونن...


پ ن 3: ماشینم به شدت نیاز به شستشو داره و من انگار برای هیچی وقت ندارم... چرا اینطوریم من؟؟؟؟


پ ن 4: کارت پستالهای شب یلدام را آماده ن و این داره نگرانم میکنه


برچسب ها : کمی آرام تر - یلدا
کمی آرام تر یلدا
کارگاه توانمندسازی

تلفن دفتر زنگ میخوره

گوشی برمیدارم

سلام و حال احوال

- خانم تیلو میخوایم یه کارگاره توانمندسازی نیروهای .... (مربوط به آموزش و پرورش) برگزار کنیم- زحمت بکشید یه بروشور برامون طراحی کنید ...

تیلو: مطالبش؟

- زحمت مطالب و طراحی را بکشید... من بعدا یه نگاهی میندازم و اشکالات را میگم


نیم ساعت بعد

- خانم تیلو میشه برای هر نفر شش تا فلش کارت هم با همین موضوع داشته باشیم؟

تیلو: بله ... مطالبش؟؟

- زحمت مطالب و طراحی را بکشید... من بعدا یه نگاهی میندازم و اشکالات را میگم


نیم ساعت بعدتر

- خانم تیلو میشه این چیزایی که آماده میکنید به شکل یک بسته آموزشی بشه و کامل و بسته بندی شده برای هر نفر تحویل بشه

تیلو: بله... مطالبش؟؟؟

- زحمت مطالب و طراحی را بکشید... من بعدا یه نگاهی میندازم و اشکالات را میگم


وقتی مطالب را براش فرستادم براش نوشتم: اگه لازمه تا متن سخنرانی هم بدم خدمتتون... چون اینقدر روی این موضوع مطالعه که الان کامل اشراف دارم (خب معلومه که من داشتم بهش تیکه مینداختم)

- وای سپاس خانم تیلو... خیلی لطف میفرمایید.. اگه ممکنه سه تا متن بهمون بدین


من تو افق محو شدم

اینم از کارگاههای توانمندسازیمون...

اینم از متخصصین...

اینم از برنامه های تخصصی

برچسب ها : کارگاه توانمندسازی - تیلو ,مطالب ,خانم ,طراحی ,بکشید ,زحمت ,خانم تیلو ,نگاهی میندازم ,زحمت مطالب ,تیلو میشه ,میگمنیم ساعت
کارگاه توانمندسازی تیلو ,مطالب ,خانم ,طراحی ,بکشید ,زحمت ,خانم تیلو ,نگاهی میندازم ,زحمت مطالب ,تیلو میشه ,میگمنیم ساعت
ناخواسته

سلام

صبحتون بخیر


یکی از دوستای وبلاگی چالش پاک اینستاگرام گذاشته

خیلی خیلی باهاش موافقم

یک قسمتی از وقت و اوقات فراغتمون را میگیره... هیچ فایده ای نداره... هیچ موثر و مفید نیست

تازه بیشتر اوقات کلی از انرژی و روحیه مون را هم میگیره  (من با خیلی از ها و کلیپ ها موافق نیستم)

باید به این چالش فکر کنیم....انجام بدیم

من خودم در این فکرم که پاکش نکنم... اما فقط هفته ای یک روز مشخص یک ساعت مشخص اجازه استفاده ازش را داشته باشم



امروز ناخواسته قلبم تندتر میزنه

شایدچون روز قبل از قرار عاشقانه س...


پ ن 1: اینهمه رنگ قشنگ تو دنیا هست... همش مشکی و سرمه ای نپوشین

پ ن 2 : با آقای با ایمو صحبت می ... پرید تو و آنچنان قربون صدقه ی آقای رفت که ته دلم بهم خورد

نمیدونم چرا ... اما امروز جایگزین میشه...

پ ن 3: دقت کردین در این فصل چقدر کم آب میخورین... بهش دقت کنید و بیشتر آب بنوشید

پ ن 4: پیاده روی هام ادامه داره و چقدر حال دلم را خوب میکنه این ساعتهای رویایی


برچسب ها : ناخواسته - خیلی ,آقای
ناخواسته خیلی ,آقای
روزهای معمولی

سلام دوستای گلم

صبح شنبه تون پر از خیر و شادمانی


که بعد از دفتر رفتیم برای مهمانی خانه

خیلی هم خوش گذشت

چون چهار تا فسقلی تو مهمونی بودن و این یعنی من یه عالمه بازی و شیطونی


چهارشنبه هم که روز عید بود و خونه ی ما تقریبا شلوغ

البته با توجه به مهمونی شب قبل خیلی خیلی شلوغ نبودیم


پنجشنبه صبح هم مامان کارهای بانکی داشتن

من بردمشون... یک کمی دوندگی داشت که کمکشون

شب هم مهمان داشتیم

که دقیقا وقتی مهمونها رسیدن برق قطع شد و هیچکدوم از لامپ های اضطراری ما شارژ نداشت و خلاصه کلی قضیه خنده دار و مفرح شد

برای زمان شام خدا را شکر که برق وصل شد


را هم به بافتنی و خواب و دیدن با بابا و مامان گذروندم

الان  پر انرژی و آماده اومدم دفتر

انشاله که هفته ی بینظیری در انتظار هممون باشه



برچسب ها : روزهای معمولی
روزهای معمولی
عاشقانه

سلام

عصر بخیر

از پیاده روی برگشتم

یهو دلم براش پر زد... بهش زنگ زدم

چند تا بوق خورد تا جواب داد...

با صدای گرفته سلام کرد

گفتم : خیلی دوستت دارم ... دلم یهو برات پرکشید...

لبخند زد و گفت : چقدر خوبه که هستی

برچسب ها : عاشقانه
عاشقانه
هیاهوهای خاموش

سلام

صبحتون خوشرنگ و خوش بو

خوب هستین؟

منم خوبم شکر خدا


ب آ شب ، قبل از خواب دیدم

چقدر همه ی ها شبیه به هم و اعصاب د کن شده

اصلا هرچی جلوتر میرم به این نتیجه میرسم که با دیدن به جای اینکه حال دلم خوب بشه حال دلم اب میشه


باید به للی زنگ بزنم و قرار امروز عصر را بزارم

با هم دیگه بریم یک تکه طلای فسقلی برای خودمون ب یم و حال دلمون را خوش کنیم


این روزها دارم تلاش میکنم کارها را نظم بیشتری بدم تا زمان رسیدن داداش وقت آزادم زیادتر باشه

روزها به شماره افتادن و پدر بیشتر از هر ی داره روز شماری که نه... لحظه شماری میکنه


ب یک چای زعفران یدم... واقعا بدمزه

قبلا از مشهد یک چای زعفران با مارک بهرامن یده بودم عالی بود

حالا هرچی می م همشون بد مزه هستند


پیاده روی و چالش های ده هزار قدمی ادامه دارن

سعی میکنم روی همون دوازده هزارقدم تنظیم باشم و کم نیارم

اما انگار هر چی میریم جلوتر به جای اینکه عادت کنم و برام ساده بشه ... برام سخت تر و خسته کننده تر میشه




پ ن : اون پست دیروز ماله وقتی بود که آقای خیلی خسته و کلافه بوده و من یهو زنگ زدم و دنیاش رنگی رنگی شده

پ ن : اوضاع خواهر بد نیست ... اما دیگه کلا خونه ی ما نمیان و این منو نگران میکنه

پ ن : سعی میکنم از نت دوری کنم ... اما انگار معتاد تر از این حرفام

برچسب ها : هیاهوهای خاموش - میکنم ,
هیاهوهای خاموش میکنم ,
به روز شده ها
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است یاسمین فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © Yasamin 2016-2017