نفس عمییقققق

به وسعت دلت

و به وسعت عاشقیت

و به وسعت وجودت

بودنت

بیزارم از تنهایی

از سکوت

و هر روز درگیرشم

درگیر ساعت های درونم

درگیر دلهره ها که مرا می برد به نقطه ای دور

گاه ساعت ها حرف می زنم

با دیوارهای خالی

با نفس هایی که در سکوت میشنوم

و تو ای دوست مرا به کدامین مقصد می بری

به جایی که دلم قرص باشد به حضورت

به داشتنت تا همیشه

همه دنیایم را روی یک نفر میسازم

و نبودش نابودم میکند

و فقط اوست که میداند انتهای دلم چیست