روزانه های دختر مهربون

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ روزانه های دختر مهربون خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان روزانه های دختر مهربون برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

زمستون تن عریون باغچه چون بیابون ....

سلام خوبین میبینم که بلا ه زمستون واقعی اومد و دیگه همه جا پر شده از ع های زمستونیو برف بازیو آدم برفی

هفته پیش نوشتم که حالم بد بود و به مرور بهتر شدم برادرمم که پیشمون بود چهارشنبه صبح برگشت خونه منم برای شب بلیط تاتر گرفتم آن سوی آینه تو تاتر شهرزاد بود . همسر از سر کار اومد منم از خونه بامترو رفتم یه جورایی مسافرت بود برامون و خیلی خوش گذشت قبل تئاتر ژوله رو دیدیم اونجا و دو سه نفر دیگه خیلی دلم میخواست برم با هاش حرف بزنم ولی همیشه میگم یه جور مزاحمت!!!! اصلا این وقتا نمیدونم درستش چیه بری به سلام بدی یا ندی؟ ع و اینا رو که اصلا واقعا فکر میکنم مزاحمته براشون،  خلاصه فعلا که بی فرهنگم و نتونستم حتی سلام بدم. تئاترشم خیلی خوب بود و انرژی داد. همون عصرش تصمیم گرفتم برم ولایت به همسر هم گفتم به شدت استبال کرد و گفت شنبه هم مرخصی بگیر و نیا که گفتم نه خودم دوست دارم یه روزه برم. صبح پنجشنبه با هم رفتیم منو ترمینال پیاده کرد و رفتم به سوی دیار، هوا خیلی خوب بود و عصرش کلی با مامانم رفتیم قدم زدیم و ویندو شاپینگ کردیم. یاد 10 15 سال قبل افتادم که از خوابگاه میرفتم خونه و میرفتیم اینجوری پنجشنبه عصرا بیرون با مامانم . و از اونجا که با وجود همه تغییرات شهر هنوز انگار تو همون یه خیابون خلاصه میشه کلی هم آشنا دیدیم و اومدیم خونه .شامم من پیتزادرست که من راضی نبودم و لی همه راضی بودن. فردا صبحش که باشه برف شروع شد چه برفی مامانمینا میرفتم مجلس ختم( یکی از کارهای بسیار بسیار روتین در شهرستان) منو رسوندن خونه مادر شوهم اینا تا ببینمشون و یک ساعت بعد اومدن دنبالم، خدا رو شکر اونام خوب بودن و کلی شاد شدن از دیدن من( عروس خود شیرین). دیگه اومدم خونه ناهار خوردیم و زود راه افتادم که خوب شد به اصرار بقیه گوش ندادم تا شنبه بمونم والا موندنی بودم حالا حالاها، شنبه هم که سر کار بودیم شب شنبه برف گرفت منم حالم خوب نبود زیاد تصمیم گرفتم فردا نرم سر کار و استعلاجی بگیرم فشارم پایین بود سرم لازم بودم خلاصه من موندم خونه وخبر دادم نمیرم و هی برف بارید. منم که خونه موندن شارژم کرده بود افتادم به جان یخچال و لباس شویی و مایکرو فر و ماشین ظرفشویی حدود 5 ساعت مشغول بودم س دم چه س دنی بعدش هم دیگه افتادم و واقعا لازم بودم دیگه شال و کلاه کفش کوه پوشیدم رفتم درمونگاه یه آقای میانسال بود منم طبق روال عادی که اینجور وقتا میرم یه توضیح دادم منتظر شدم سرم و آمپول تقویتی بنویسه که گیر داد تو باید بری سونوگرافی هی معاینه کرد . خلاصه کفتم باشه میرم رفتم سرم زدم و دیدم خلوت رفتم سونوگرافی هم انجام دادم که خب خوب نبود و یکم مشکل داشت حالا باید ببرم خودم ببینه امیدوارم دارو لازم نباشم که اصلا تحمل خوردن داروی هورمونی ندارم.

دو شنبه هم با سلام و صلوات اومدم شرکت برگشتین هم بصورت دل گنده ای رفتم آرایشگاه شامم داداشم اومد خونمون . هم که باز شرکت و بعدم خونه امرومکه چهارشنبه جانه و مهنتر از همه اینکه شنبه تولد همسر جانمان است. قرارب ود خانوادش امروز بیان که کنسل شده داداش منم نیست که براش تولد بگیریم با دوستامونم به نظرم خودش حوصلشونو نداره میمونه یه زوج دیگه از دوستامون که اونم نمیخوام بهشون زحمت بدم کلا  برای کادو چند تا آپشن داشتم یکیش عینک واقعیت مجازی ، ساعت، دستبند چرمی جرثقیل کنترلی فعلا خدم رو ساعت متمرکز شدم و یه جرثقیل ارزون از طرفی خودش که به شگفتم چند تا پیشنهاد الکترونیک داد که جز لوازم منزل نمیدونم کابل تبدیل و از این چیزا و یا گیرنده دیجیتال که اب شده مامانمم س که من چی ب م قرار شده من از طرفش کادو بگیرم حالا دیگه نمیدونم چیکار کنم 


منبع :
برچسب ها : زمستون تن عریون باغچه چون بیابون .... - خونه ,افتادم ,سلام ,خیلی , ,حالا ,لازم بودم ,تصمیم گرفتم
زمستون تن عریون باغچه چون بیابون .... خونه ,افتادم ,سلام ,خیلی , ,حالا ,لازم بودم ,تصمیم گرفتم
تاریک و روشن

سلام خوبین خوشین اولین برفمونم که بلا ه بارید و چشممون به ج روشن شد

هفته پیش بود که همسر خبر داد که کار ش شفاها درست شده و از بهمن قراردادش اوکی میشه و کلی خوشحال و شادان شدیم چهارشنبه شب رفتیم خونه دوستمون برای بدرقش شب خوبی بود و هفت رفتیم تقریبا ده هم پاشدیم تا اونام فرصت خداحافظی خانوادگی رو داشته باشن. پنجشنبه از کله سحر که همانا ساعت هفت بود پاشدم تا ساعت ده خونه رو مرتب و کارهامو انجام دادم و فکر خب حالا کجا برم و چیکار کنم با دختر هام تماس گرفتم که بریم است که استقبال نشد و بجاش پاساژ گردی پذیرفته شد رفتم دنبالشون و رفتیم پالادیمو قصد ید نداشتم ولی یه شلوار جین از السی یدم و رفتیم ناهارم از شیرینی فروشی پایینش اسنک گرفتیم و برگشتیم خونه ساعت 3 اینا بود و خوابم گرفته بود ولی خب خوابم نبرد گفتم پاشم خودم برم است رفتم و خیلی خوب بود هم کلا خونه بودیم تا شب که همسر جان قرار شد به من شام بده ما خیلی اهل رستوران نیستیم  اگرم بیرون غذا بخوریم صرفا برای غذا خوردن و رهایی از گرسنگیه ولی جدیدا یکم لایف استایلمونو داریم تغییر میدیم که به نظر یکی از دلایل گشایش مالیه... خلاصه همسر گفت بریم شیشلیک بخوریم و رفتیم ش ز جردن من گردن گرفتم و همسر شیشلیگ که میتونم بگم یه دونشم برای ما زیاد بود هم خوردیم و هم بردیم از شنبه هم که شروع کار بود و من یک هفته پرتنش رو داشتم نمیخوام تعریف کنم ولی از دست همکارام دلخور شدم نه تنها من هم اتاقیامم ولی من از قبل به این شناخت رسیده بودم که بابا اینا دوست ما نیستن و فقط همکاران ولی خب این بنده های خدا این حس و نداشتن که اونام فهمیدن نباید حساب دوستی گذاشت با این ادمها القصه این ماجرای شنبه یکشنبمون بوددوشنبه هم که من کلی جلسه با این مشاور خارجیمون داشتم چند با ر داغ دلم تازه شد که ای مدیر ای مدیر عامل ای شرکت ببین تو جلسه با این خارجی کی میتونه باهاش حرف بزنه و کی نمیتونه بعد تو اونی که نمیتونه رو فرستادی خارج خیلی ناراحت شدم آ شم گفتم خلایق هر چه لایق

دیروز هم نامه رسمی کار همسر و زدن که خیلی خوشحالمون کرد

باید با همسر جدی برای بچه حرف بزنیم و تصمیم بگیریم  کلی دارم فکر میکنم بچه دار شم برم مرخصی و دیگه برنگردم اینجا همسر هم همش میگه کار درست شه کار شرکتم هست و دیگه من اینجوری کار نگنم واقعیتش هم اینکه من اینجا و تو این جو به کارم ادامه دادم فقط پول بوده و الا روحم خستست از حرف و کارها و نگاه تی که وجود داره و لی خدا رو شکر با همه این سختی هایی که کشیدم تونستیم اینجوری پول پس انداز کنیم و این روزها هم میگذره و میره و به لطف خدا هر روز بهتر از دیروز میشه 


منبع :
برچسب ها : تاریک و روشن - همسر ,رفتیم ,خیلی ,خونه ,ساعت
تاریک و روشن همسر ,رفتیم ,خیلی ,خونه ,ساعت
زمستون واقعی داره میاد

سلام خوبین

بلا ه در اوا دی ماه داریم زمستونو میبینیم خدارو شکر و چهارشنبه یکم برف بارید، برای من البته واقعا جنبه ذخیره آب و ایناست و خیلی عشق برف نیستم شاید چون انقدر برف دیدیم که اینا هیچه 

حالا جالبه دیروز انقدر تو خونه گرمم بود که امروز گفتم هوا حتما گرمه زیر مانتوم تاپ پوشیدم زیر شلوار پارچه ایم هم که همیشه شلوار میپوشم نپوشیدم تازه بوتمم نپوشیدم بعد میبینم که هوا چقدر سرده

امروز مهمون داریم داداش کوچیکه داره میاد تهران دو سه روز

آ هفته پنج شنبه کلا خونه رو تمیز به قول ما ترکا از ته یعنی حس کلی هم تغییر دکوراسیون دادم تو کشو ها و اینا یه شلفم برا رو ی ک نت یدم که افتتاح و کلی همه جا تر و تمیز شد دیروزم همسر جان همه فرش کوچولوها و زیر پای هارو شست  خیل یکثیف بودن بعدش که رنگشو دیدیم فهمیدیم

دیروزم دو تا دیدیم رگ خواب که بر خلاف چیزای خوب یکه نشنیده بودیم خوب یوبد البته یکم آ شو آب بسته بود ولی در کل خوبی بود و شاتر ایلند یا جزیره شاتر که ا زسری های رمز آلود بود کلی مخمونو کار گرفت ولی کیف کردیم

دیگه دارم منتالیستو میبینم در واقع سریال 

اینارو صبح نوشتمالان که ظهره رفتم اینستاگرام و دیدم که سالگرد فاجعه پلاسکو چند رو زقبل هم که ماجرای این کشتی بود خی رفتم ع اشو دیدم هی گریه گفتم این چه زندگیه آخه چرا یه روز خو ش نداریم بلایای طبیعی بلایایی بی دقتی بلایای اجتماعی یعنی تمومی نداره که نداره 

گفتم پلاسکو یاد پارسال افتادم پارسال اون پنجشنبه من تو خونه بودم داشتم وسایلمونو پک می برای اسباب کشی فرداش که بود رفتیم خونه رو تحویل گرفتیم و تمیزش کردیم و برای بار چندم یاد کنم ا زاون مستجری که خونه رو خیلی تمیز نگه داشته بود علارغم اینکه خیلی زرنگ بودن،  من همیشه ازش بابت تمیز نگهداشتن خونه ممنونم و امیدوارم خونه خوبی گیرش اومده باشه. خلاصه یعنی اینکه ما تغریبا ی اله تو خونه جدید هستیم خونه ای پر از روزهای خوب و انشالله در آینده خوب تر

خی یه لیست دارم باز از اون لیستهای رو اعصاب من اصلا دو تا لیست لیست کار ها و لیست یدنی ها

یدنی ها شامل پارکت، کمد دیواری و کتابخانه برای اتاق خودمون ک نت اضافی برای آشپز خونه، مرتب سازی فضای

انجام دادنی ها: تعمیر چرخ خیاطی، نصب تابلو ها، بعد از ید های بالا رد بوفه ، رنگ تخت

اینا که میگم یدنیها مال الان نیست مال سال بعده حتی ولی ترتیبش فکر کنم اول پارکت باشه تا ببینیم چی میشه

البته اولویت یک دادن بدهیمونه بعد شاین قرتی بازیا


منبع :
برچسب ها : زمستون واقعی داره میاد - خونه , ,لیست ,تمیز ,دیدیم ,خیلی ,داره میاد
زمستون واقعی داره میاد خونه , ,لیست ,تمیز ,دیدیم ,خیلی ,داره میاد
آی آدمها

سلام

دیروز دوباره تو چند لحظه شدم آدم شهریور ماه یه آدم با کلی نشخوار فکری و نا امیدی و افکار پلید تمام تلاشمو تا حس های بدو از خودم دور کنم، نشخوار فکری نکنم، به اون ببره گوشت ندم تا بزرگش کنم بیاد منو بخوره ، برای خودم مدیتیشن تمرکز که رفتم تو یه کلبه بالای کوهم صدای پامو رو برفا شنیدم وارد کلبه شدم چایی داغ خوردم ا زکتری روی اجاق طاقچه های تو کلبه رو نگاه پر ا زکوزه و اینا بود خلاصه با این داشتان خودمو آروم بعدم دوتا حرکت سلام بر خورشید رفتمو انرژی مضاعف گرفتم اول صبحی...

داشتم به مشکلات خودم خانوادم و ... فکر می یاد دوستام افتادم و مشکلاتشون پدر یکی مریضه، مادر یکی مریضه، یکی خودش مشکل روحی داره، یکی بر اثر خیانت جدا شده یکی خیانت دیده و تحمل کرده یکی  یکی یکی یکی و واقعا هزاران یکی هست نه  دو نفر مثل هم هستن و نه دو نفر مشکلاتشون آیندشون فکرشون هیچی مثل هم نیست هیچی


منبع :
برچسب ها : آی آدمها - کلبه ,نشخوار فکری
آی آدمها کلبه ,نشخوار فکری
تاریک و روشن

سلام خوبین خوشین اولین برفمونم که بلا ه بارید و چشممون به ج روشن شد

هفته پیش بود که همسر خبر داد که کار ش شفاها درست شده و از بهمن قراردادش اوکی میشه و کل یخوشحال و شادان شدیم چهارشنبه شب رفتیم خونه دوستمون برای بدرقش شب خوبی بود و هفت رفتیم تقریبا ده هم پاشدیم تا اونام فرصت خداحافظی خانوادگی رو داشته باشن. پنجش نبه از کله سحر که همانا ساعت هفت بود پاشدم تا ساعت ده خونه رو مرتب و کارهامو انجام دادم و فک ر خب حالا کجا برم و چیکار کنم با دختر هام تماس گرفتم که بریم است که استقبال نشد و بجاش پاساژ گردی پذیرفته شد رفتم دنبالشون و رفتیم پالادیمو قصد ید نداشتم ولی یه شلوار جین از السی یدم و رفتیم ناهارم از شیرینی فروشی پایینش اسنک گرفتیم و برگشتیم خونه ساعت 3 اینا بود و خوابم گرفته بود ولی خب خوابم نبرد گفتم پاشم خودم برم است رفتم و خلی خوب بود هم کلا خونه بودیم تا شب که همسر جان قرار شد به من شام بده ما خیلی اهل رستوران نیستیم  اگرم بیرون غذا بخوریم صرفا برای غذا خوردن و رهایی از گرسنگیه ولی جدیدا یکم لایف استایلمونو داریم تغییر میدیم که به نظر یکی از دلایل گشایش مالی خلاصه همسر گفت بریم شیشلیک بخوریم و رفتیم ش ز جردن من گردن گرفتم و همسر شیشلیگ که میتونم بگم یه دونشم بری ما زیاد بود هم خوردیم و هم بردیم از شنبه هم که شروع کار بود و من یک هفته پرتنش رو داشتم نمیخوام تعریف کنم ولی از دشت همکارام دلخور شدم نه تنها من هم اتاقیامم ولی من از قبل به این شناخت رسیده بودم که بابا اینا دوشت ما نیستن و فقط همکاران ولی خب این بنده های خدا این حس و نداشتن که اونام فهمیدن نباید حساب دوستی گذاشت با این ادمها القصه این ماجرای شنبه یکشنبمون بوددوشنبه هم که من کلی جلسه با این مشاور خارجیمون داشتم چند با زداغ دلم تازه شد که ای مدیر ای مدیر عامل ای شرکت ببین تو جلسه با این خارجی کی میتونه باهاش حرف بزنه و کی نمیتونه بعد تو اونی که نمیتونه رو فرستادی خارج خیلی ناراحت شدم آ شم گفتم خلایق هر چه لایق

دیروز هم نامه رسمی کار همسر و زدن که خیلی خوشحالمون کرد

باید با همسر جدی برای بچه حرف بزنیم و تصمیم بگیریم  کلی دارم فکر میکنم بچه دار شم برم مرخصی و دیگه برنگردم اینجا همسر هم همش میگه کار داشنگاه درست شه کار شرکتن همست و دیگه من اینجوری کار نگنم واقعیتش هم اینکه من اینجا و تو این جو به کارم ادامه دادم فقط پول بوده و الا روحم خستشت از حرف و کارها و نگاه تی که وجو داره و لی حدا رو شکر با همه این سختی هیی که کشیدم تونستیم اینجوری پول پس انداز کنیم و این روزها هم میگذره و میره و به لطف خدا هر روز بهتر از دیروز میشه 


منبع :
برچسب ها : تاریک و روشن - همسر ,رفتیم ,خونه ,خیلی ,ساعت
تاریک و روشن همسر ,رفتیم ,خونه ,خیلی ,ساعت
در انتهای یکی ا زآرامترین پاییز های زندگی

سلام خوبین خوشین

چیا بگم ا زکجا بگم بذارین یکم فکر کنم دسته بندی کنم...

همیشه اینجا گفتم دیگه من برای همه کارهای لیست دارم لیست مسافرت، لیست ید، لیست کارهای پزشکی، لیست یدهای درشت  لیست کادو، لیست تماس های واجب، لیست کارهای خوشگلی و .... خلاصه یه سری کارهای هست که تو این لیست نوشتنا از این لیست میره به لیست بعدی دوباره بعدی و ه یانجام نمیشه دلیلش برای من معمولا اینه که من همیشه در حال اولویت بندی هستم و در حال تحقیقو بررسی و هی بالا پایین میکنم الان چی ضروریه و چی نیست و و چی خوشحال ترم میکنه، از کجا ب یم و یا کجا انجام بدم و ....معمولا هم ملاک مالی، کیفیت و کمترین ضرر برام در اولیته چرا چون من وسواس آینده و کمال گرایی دارم و نباید اشتباه کنم، حالا تو این پاییز همه چی دست به دست هم داد تا من هم حالم بهتر باشه و هم وضعیت مالی ما اوکی تر بشه لذا خیلی از کارهای لیستام تند تند تیک خوردن و رفتن  و خوشحالم

هفته قبل قرار بود بریم ولایت بعد کلی سبک و سنگین قرار شد چهارشنبه صبح زود بریم تا تو ترافیک نمونیم ما و داداشم با هم، چهارشنبه صبح زود ما راه افتادیم خوشبختانه خیلی تو ترافیک هم نموندیم و نه و نیم رسیدیم سر راهم بربری دیم و رفتیم خونه ما صبونه حس گشنه بودن بچه ها درخواست نیمرو منم برای همه نیمرو زدم خوردیم، ناهار مامان جانم سنگ تموم گذاشته بود و مرغ شکم پر درست کرده بود که خیلی خوب بود. بعد از ظهر همسر با داداشم رفت بیرون منم با مامانمینا بودم و غروب با مامانم رفتیم بیرون چایی سازمو که اب شده بود بدم تعمیر دو کلافم کاموا یدم که برای دوستم کلاه ببافم ا زاونجا هم من رفتم خونه مادر شوهر اینا همسر هم قراربود خودش بیاد. دیگه شب اونجا بودیم برای فردا هم کلی کار داشتیم یادمه قبلا گفتم من چهار تا تابلو فصل ها رو گلدوزی جز همون کارهای لیست بود که هی عقب میفتاد.  خلاصه بردیم دم خونشون سفارش قاب دادیم بعدم رفتیم سراغ ید هیجان انگیز لپ تاب، منو همسر برخلاف رشته هامون خیلی بر لبه تکنولوژی حرکت نمیکنیم خصوص در مورد لپ تاب اینا صرفا هدفمون کار راه اندازیه موقع عقدمون هیچ کدوم لپ تاب تداشتیم با اینکه دانشجوی ارشد بودیم و تو خونمون کامپیوتر داشتیم، همون موقع ها من یه پروژه گرفتم که در آمدش یک میلیون بود و سریع با پولش رفتیم یه لپ تاب 13 یدیم که همون موقع هم یه چیز معمولی بود و اصلا تاپ نبود سال بعدش همسر رفت ا و بهش یه لپ تاب داد که دیگه ما همونا رو داشتیم تا 4 سال پیش چهار سال پیش لپ تاب همسر بازی در آورد و دیگه د رآستانه پر هزینهب ود همسر تحولش داد به و لپ تاب منو گرفت قرار دش باهاش کار کنه برای منم رفتیم آیپد یدیم چرا چون من دیگه درس و بوسیده بودکنار گذاشته بودم و کارم با کامپیوترتو خونه وب گردی بود. وضعیت همین بود و لپ تاب منم دیگه داشت بازی در میاورد از دو سال پیش به همسر اصرار می که بریم برات لپ تاب ب یم دیگه از مک بوکم پایین تر راضی نبودم و میگفتم باید همینو بگیریم  که قبول نمیکرد و میگفت الان نه بعد دفاعم بعد خونه و ... دیگه این اوا واقعا به خاطر کارش لازم داشت هفته قبل ما رفتیم پایتخت برای بررسی میدانی بازار و همسر با دلیل و برهان منو متقاعد کرد که اون لپ ت که به دردش میخوره حد اقل 7 8 میلون باید براش بدیم و الان خیلی زیاده و مک بوک های ضعیف هم به درد نمیخورند دیگه گشتمو در نهایت بهترین آپشن رو در یک لپ تاب چهار میلیونو نیمی جمع کردیم و اومدیم خونه در همین روزها متوجه شدیم در ولایت ما جایی هست که لپ تاب استوک میفروشند چیزی که من قبلا هم شنیده بودم ولی همیشهمعتقد بودیم که لپ تاب دست دوم به درد نمیخوره القصه پنجشنبه صبح بعد قابسازی رفتیم سراغ لپ تاب استوک فروشی، چند تا رو بررس یکردیم که ظاهرشون تر تمیز بود خودشم برای یک سال گارانتیشون میکرد. یهو من یه لپتاب دیم با رنگ بژ که خیلی تمیز بود و فرمودند که ایشون اوپن با ن یعنی فقط جعبش باز شده و خودش نو کاملا دیگه زیرو بمش رو بررسی کردیم قیمتشو تو سایتهای مختلف چک کردیم و تقریبا با نصف قیمت بازار یدیمش بعدم که بدو به مست منزل ما برای ناهار که همانا ماهی سفید ترش بود ،مامان بابای من پدر اینترنتو در اوردن دیگه چند وقت پیش آموزش این غذا رو تو به خانه بر میگردیم دیدن و اونروز صبح تصمیم گرفتن درستش کنن ولی نکات دقیق یادشون نبوده تشریف برده بود سایتش و برنامه های گذشته رو کرده بودن و خلاصه ناهار پخته بودن، بعدناهار و چایی همسر رفت  بیلیارد منم یکم خو دم و کلاه و بافتم و دوش گرفتم موهای مامانو رنگ بعدم سشوار کشیدم که بره عروسی خودمم حاضر شدم رفتیم دنبال چایی سازو لپ تابو ... رفتیم وسط شهر ید ده ریزم کردیم و رفتیم خونه بابای همسر ، فرداشم که برگشتیم و تعطیلات به پایان رسید. قبل رفتن به طور کاملا اتفاقی من متوجه شدم گواهینامم 5 ماهه بی اعتباره و من فکر می اعتبارش ده سالست دیگه روز شنبه وسط روز رفتم دنبال کاراش و خوبختانه خیل یراحت و سریع انجام دادم یک شنبه هم کلاس سنتور دوشنبه هم رفتم پوست و یک قورباقه بسیار زشت و گنده رو قورت دادم و لیزر از اون کارهای لیست بودا بعدم پیاده رو ی تا خونه. دیروز تو شرکت ما یه جلسه داشتیم و منم باید ارائه میدادم از این جسله های سمینار با مدعو و اینا از یکی دو ماه قبل معلوم بود و من ارائمو اماده کرده بودم و تمام زحمات و خودم و مشاور باعث شده بود بسیار ریل باشم البته نکاتی ا زخلیت های قدیم در وجودم بود ولی دیگه برهمه غلبه و رفتم برای ارائه(یک نمونه از خلیت های قدیمو بگم تو خصوصا تو لیسانس برای اینکه ارائه ندم ا زخیر نمره میگذشتم با وجود اینکه مطلبم آماده بود و فقط تحمل استرس ارائه رو نداشتم) دیگه دیروز ارائه دادم و خودم خیلی از ارائم راضی بودم نسبت به توانایی خودم و لی بعدش که سوال و ازمپرسیدن فهمیدم موضوع جذاب بوده و تو آنتراکت هم ازم سوال و جواب نکته جالبش نتایج نظر سنجی بود که نتیجه من از بین همه بهتر بود و این برای من که همیشه از زیر بار این کار در رفتم خیلی عالی بود. 

یک وبلاگ پیدا خانمی هم رشته من 10 12 سال بزرگتر با دو تا بچه و همسر و ... خیلی برام جالب بود نوشته هاش و روز اول که بخشی از نوشت ها رو خوندم خیلی جذب شدم و روز های بعدی که تمومش باز هم برام جذاب بود انگار آینده منه البته من 10 اسل بعد نهایتش یه بچه ابت خواهم داشت تازه خودم بازنشسته خواهم بود احتمالا، واقعا دغدغمه که بعد بیست سال بازنشسته بشم یا نه؟ باید ببینیم سر نوشت و تقدیر برامون چی داره. 



منبع :
برچسب ها : در انتهای یکی ا زآرامترین پاییز های زندگی - لیست ,همسر ,خیلی ,رفتیم ,کارهای ,خونه ,کارهای لیست ,همون موقع ,رفتیم سراغ ,رفتیم خونه ,لیست کارهای
در انتهای یکی ا زآرامترین پاییز های زندگی لیست ,همسر ,خیلی ,رفتیم ,کارهای ,خونه ,کارهای لیست ,همون موقع ,رفتیم سراغ ,رفتیم خونه ,لیست کارهای
دنیای لرزان

بازم خیلی وقته ننوشتم دلیلشم سر شلوغمه 

تو این مدت ز له شد هوا کثیف شد مهمون داشتم مهمونی رفتم  یت رفتم  بازم ز له شد و  حالا هم شلوغ پلوغه باز

تازه داشتم به زندگی امیدورا میشدما اصلا نمیدونم این زندگی چیه، بعد از این همه سال بدو بدو و رو هوا بودن حس می تازه اروم شدم و دیگه همه چی استیبله داشتم به آینده و به بچه و خیلی چیزهای دیگه فکرمی دیدم یهو دارم دنبال بیمه ز له و باز هم با زهم مهاجرت و ... فکر میکنم

کاش میتونستم یه تصمیم قطعی برای زندگیم بگیرم اینکه هیچی صد درصد نیست عذابم میده هیات علمی همسر داره درست میشه ولی صد درصد نیست مهاجرت ممکنه ولی صد در صد نیست ویزیت و پست داک برای همسر ممکنه ولی بعدش اقامت قطعی نیست و.... موقع این فکرا یاد مشاور و تکنیکاش میفتم و مثلا خودمو آروم میکنم و خیلی بهترم ولی خوب نه نیستم راضی نه نیستم

همسر هم بدتر از منه دیروز رفته بودیم هایپر ید تو ادیداس و اکو و ریباک همسر کفش نگاه میکرد منم کفش بچه از 20 تومن بود تا 600 تومن ولی خیلی خوشگل بودن تو اون لحظات شاید مس ه به نظر بیاد ولی دلم میخواست یه جفت کفش ب م چون بهم امید میداد احساس می یه نگاه به آیندست یا دلم میخواد از دیجیکالا خیلی وقتا که اف میذاره یه شیشه شیر نمیدونم یه دست لباس و .. بچه ب م و نگه دارم واقعا به امید احتیاج دارم ولی این همه اتفاق باعث شده حالم بد شه هر چه رشته بودم و خودمو برای بچه قانع کرده بودم پنبه شد نمیدونم به قول مشاور این یه تصمیم احساسیه و اصلا بد نیست ولی من نمیتونم منطقی بهش نگاه نکنم و چون بار احساسیش پایینه نمیتونم تصمیم قطعی بگیرم همسر هم بدتر از من

اتفاق خوب این روزها پس دادن قرضامونه البته تموم نشده و داریم د د پس انداز میکنیم و میدیم طبق برنامه ریزی هامون تا داد تموم میشه ایشنالله اگه خدا بخواد و در آمد ما ثابت بمونه و ج سنگینی نداشته باشیم 

بعدش قرار بود راجع به بچه فکر کنیم حالا تا اون موقع هم خدا بزرگه ببینیم چی پیش میاد و چی میشه

منبع :
برچسب ها : دنیای لرزان - خیلی ,همسر ,میشه ,قطعی ,تصمیم ,ز له ,درصد نیست ,تصمیم قطعی
دنیای لرزان خیلی ,همسر ,میشه ,قطعی ,تصمیم ,ز له ,درصد نیست ,تصمیم قطعی
از روزهای خوب

صبح امروز سر کارم داشتم کارمو اولویت بندی می که کدومو زودتر انجام بدم تلفنایی که باید بزنم رو یادداشت یادم نره و ... یهو همسر زنگ زد الو رو که گفتم یه صدای شاد شنیدم خیلی شاد فهمیدم یه خبره خوبه تو دلم گفتم خبر خوب چی میتونه باشه؟ مگه مقاله ای هم مونده؟ گفتم چی شده شادی چه خبر شده که فهمیدیم کار ش داره درست میشه و این خوان هم داره تموم میشه گفتم باید بیام اول اینجا و ثبت کنم همون طور که غرام اینجا ثبت میشه باید شادی ها هم اینجا ثبت بشه

منبع :
برچسب ها : از روزهای خوب - گفتم ,میشه
از روزهای خوب گفتم ,میشه
رو زمرگی با فکر های بزرگ

این مدت که از مشاور رفتنم گذشته تمام تلاشمو که درست فکرکنم و درست عمل کنم تا دپرس نشم، چند باری که داشتم تو اون کمالگرایی افراطیم غوطه ور میشدم سریع خودم نجات دادم و نذاشتم که غرق بشم

یک عمر میون همه اطرافیانم به کم توقعی معروف بودم و الان میبینم که شاید توقعم از دیگران خیلی کمه ولی توقعم از زندگی و از خودم خیلی زیاده

امروز با همکارام راجع به خونه صحبت میکردیم و داشتن میگفتن که بعد چند سال کار و اینا انقد رتونستن پس انداز کنن برای خونه وچقدر باید وام بگیرن تا بتونن خونه ب ن و یا چقدر ماهی  رهن و اجاره بدن و ... و من فکر من چطوری عنان زندگی رو به سمتی بردم که واقعا با تلاش خودمون و درامدیکه واقعا یه زمانهایی خیل ی محدود بوده و صرفا حقوق من بوده و کمک ا زخانواده ها که واقعا پس دادیم و پس خواهیم داد تونستیم خونه بگیرم  و تازه ارتقا هم بدیم البته خب شاید منم تو این راه از خیلی چیزا موندم و طوری هزینه ها رو مدیریت که به اون سمت بریم و همسر هم با من هم فکر بوده

از طرفی بارها فکر که تربیت خانواده ها هم تو روند زندگی خیلی مهمه و تو زندگی نسل بعد هم سایه میندازه

بگذریم حالا الان دیگه چیا هست که بهش فکر میکنم درواقع هیچی همسر البته خیلی درگیری داره کار جدید ، ، پروژه سربازی ، مقاله و ... درگیری های عمدشه 

منم دارم سعی میکنم کمکش کنم.. همسر مدتهاست که حالش خیلی خوبه و خیلی به من محبت داره و واقعا قدر زندگیمونو میدونه ، من تغییری ن ولی خیلی وقتا خدار و شکر میکنم برای صبرم انقدر که صبر   تا همه چیز اوکی باشه 


منبع :
برچسب ها : رو زمرگی با فکر های بزرگ - خیلی ,واقعا ,خونه ,زندگی ,میکنم ,همسر
رو زمرگی با فکر های بزرگ خیلی ,واقعا ,خونه ,زندگی ,میکنم ,همسر
لذت از زندگی

خدا رو هزاران بار برا ی حال الانم شکرمیکنم که حالم خوبه

هفته قبل و من هم مریض شدم تا چهارشنبه خودمو نگه داشتم ولی دیگه حالم بد شد پنجشنبه به همسر گفتم که میخوام یه رو زخوب و باحال داشته باشم اصرار کرد بریم گفتم باشه بیدار شدیم صبونه خوردیم رفتیم ... دوا داد آب انا رداد ... بعد کتر گفتیم بریم ید از  بین پاساژ های مختلف ترجیح دادیم بریم نزدیک خونه و رفتیم میلاد و گلستان و در برابر تعجب خودم و همسر من کلی ید البته شانش هم آوردم  یه سارافن و یه بلوز مهمونی یه کت کوتاه رو مانتویی و یه پ و دیم  یکی دو تاشم حراج بود و قیمتش مناسب بود دیگه بعدشم همسر رو دعوت به ناها رکه چون حال جفتمون داشت ا ب میشد رفتیم خونه، قبلش همسر گفت ماشنم ببرم کارواش که قرار شد بریم کارواش و من برم ید چرخ یدمونم پشت ماشین بود خوشبختانه خلاصه ید هم کردیم و چهار رسیدیم خونه سریع کباب تابه ای درست خوردیم بعدم یه ساعت خو دم ودو ش گرفتیم رفتیم مهمونی هم که مهمون داشتیم صبح خونه رو تمیز کردیم تا مامان همسراومد و پذیرایی و اینا من کلا سر پا بودم ولی انرژی داشتم و حال روحیم خیلی خوب بود ناهار ماهی سرخ با روغن اندک با کدو لبو سالاد اینا بعد ناهارم همسر 50 کیلو البالو رو گذاشت منم رو مبل یکم خو دم بعدم چایی خوردم و رفتیم برون شام بیرون بودیم و بعد شامم اومدیم شب نشینی بعدم خواب

امروزم که هوا مز ف و کثیف منم به شدت سرفه میکنم ولی چونحالم خوبه حس و حالمم خوبه

اتفاق خاصی نیفتاده انگار روانکاوی و با ز  گره های آزار دهنده خودش باعث آروم شدنم شده


منبع :
برچسب ها : لذت از زندگی - رفتیم ,همسر ,بریم ,بعدم , ,خونه
لذت از زندگی رفتیم ,همسر ,بریم ,بعدم , ,خونه
کویر

سلام

خوبین خوشین

من خیلی خوب بودم تا نیم ساعت پیش که حالم بد شد قضیه مربوط به کارم و مدیرمه که به شدت ناراحتم و احساس میکنم حقم خورده شده نمیدونم چطور باید حقمو بگیرم همین موضوع حالمو بد کرده حال خوبی که کلی براش تلاش و خوشحال بودم

اینارو پیش نوشتم و خیلی دپرس شدم بعدش و ولش ولی حالا که حالم خوبه بقیه رو مینویسم

بله ما روز پنجشنبه با 6 نفر از دوستامون راهی کویر شدیم البته نه از اون کویرا که من میخواستم ولی اینم بد نبود یک روز نیاسر و انه و یک رو زهم کویر متین اباد رفتیم

کلی ع خوب هم گرفتیم و کلی خوش گذشت 

با توجه به سفرهای قبلی برای من خیلی خوب بود، حساسیت و کمال گراییمو گذاشتم خونه و با خودم نبردم من همیهش حساسم همه به موقع حاضر شن ی وقت تلف نکنه همه به اندازه کار کنن بعدم حرص میخورم که چرا من همیشه الاف بقیم یا بیشتر ازبقیه کار میکنم، ولی تو این سفر وقتی کارم زودتر تموم شد از بقیه سعی بیشتر بخوابم، با موبایلم ور برم ع بگیرم و یا حتی آرایش کنم و .. یه موردم قشنگ خو دم برای کار هم نه خیلی خونسرد بودم چون خیلی وقتا من حرص میخوردم از بی برنامگی که منجر به صرف هزینه زیاد میشد این بار اونم بیخیال شدم یعنی از خودم خیلی راضی بودم خیلی

تجربیات جا و غذا رو هم بگم انه ما یه خونه بومگردی رفتیم  قیمتش خیلی خوب بود امکاناتم داشت ولی خب خونه روستایی بود دیگه به نظرم میشد خیلی رو شکار کنن ولی چون مشتری زیاد داشتن به همون حداقل ها بسنده کرده بودن برای غذا متاسفانه یه  هتل که  خیلی معروف بود و ظاهرشم خیلی خوب بود با قیمت بالا و کیفیت پایین بود ولی یه رستوران  هم رفتیم که اون خوب و قابل قبول بود تا حدی ولی متین آباد واقعا بهتر از تصورم بود یه جایی وسط کویر با امکانات رفاهی عالی و بسیار تمیز شاید قیمتش برای چادر زیاد باشه در نگاه اول، و لی با امکانات جانبی و تجربه چادر و .. خیلی خوب بود

خلاصه سفر کویر رو هم رفتیم 

آ هفته هم یک سفر به ولایت رفتیم اونم خوب بود خصوصا دیدار دوستای قدیمیم که خیلی خو ش گذشت دیروزم برگشتیم و امروز یه لیست بلند بالا دارم از کارهای خونه

منبع :
برچسب ها : کویر - خیلی ,کویر ,خونه ,رفتیم ,زیاد
کویر خیلی ,کویر ,خونه ,رفتیم ,زیاد
حالم خوبه

اومدم بگم امروز حالم خوبه شاید بعد از مدتها

مدت طولانی درگیر ناراحتی   خشم   عصبانیت    غم   استرس و در کل همه این جور حسهای بد بودم

یکشنبه سرکار که ناراحت بودم باز بعدش قرار بود برم مشاور بعدشم شام دوستم قرار بود بیاد خونمون برای شام اینام هیچ کاری نکرده بودم تازه قرار بود مرغ ب م ببرم فقط خونه تمیز بود ولی احتیاج به مرتب داشت که همسر گفته بود انجام میده

رفتم پیش مشاورم جلسمون خیلی خوب بود شاید بعد ا زچهار جلسه احساس میکنم همه چیو گفتم و خالی شدم و الان دیگه باید همه چیو حل کنیم فعلا منو اوصیکم به خود گویی مثبت و باید تلاش کنم به این کار

ولی بعد مشاوره آدم مثل یه فرد کتک خوردست رفتم سمت خونه باید یدم می جا پارک هم نبود و دیگه بدو بدو رفتم ماشین گذاشتم خونه و رفتم ید همسر هم مریض بود و تو خونه مرتب کاری میکرد یه بار که زنگ زد یکم غر زد که فلان لباسارو چیکارکنم وقت کمه گفتم بچپون تو کمد من چمیدونم خلاصه اومدم خونه دیدم همه چی مرتبه همون لباسا رو تختن چون نمدونه چیکارشون کنه غر هم که کارخونه خیلی بودو دو ساعت طول کشید من نمیدونستم امروز وقت مشاوره داری( روز قبل و صبح اون روز گفته بودم باز یادش رفته بود) خلاصه همه چی قاطی شد و دوتا خسته بحثمون شد و من زدم زیر گریه و گفتم باید بجنبم اون وسط درم زدن و همسر هی گفت برو دوش بگیر آروم شی که گفتم نه خوبم صورتمو شستم و دوستم اومد خوشبختانه متوجه نشد و بقیه شب خیلی خوب پیش رفت و تا دو بیدار بودیم . دیروز رفتم خونه همسر رفت کلا  سمن یه ساعت خو دم بعد اومدن همسر با هم کلی حرف زدیم از جلسه مشاورم و از ماجرا ی رو زقبل و من خیلی حالم خوب شد

جلسه مشاوره برام چند تا پیامد داشت:

من دچار افکار اتوماتیک منفی میشم

من به شدن کمال گرا هستم

تا حدی وسواس فکری دارم

مضطربم

جراتمندی ندارم وو دچار حس حق خوری شدم

اینا مجموعه ای از حس های منه که کاملا درسته کمالگرایی باعث شده من برای بدست آوردن یه سری چیزا خیلی چیزا رو از دست بدم و باید برای این موضوع تلاش کنم



منبع :
برچسب ها : حالم خوبه - خونه ,خیلی ,همسر ,گفتم ,مشاوره ,حالم ,حالم خوبه
حالم خوبه خونه ,خیلی ,همسر ,گفتم ,مشاوره ,حالم ,حالم خوبه
مادر- وسواس - استرس

سلام

اینا که نوشتم تو عنوان در واقع من و وضعیت روحی و روانی منه

متاسفانه از دفعه پیش هیچ بهتر نشدم که بدتر هم شدم چند تا کیس برام اتفاق افتاد که داغون شدم یعنی میمونم تو کار خدا و تو کار این کله مبارکم یعنی اونچیزاییکه تو سر من میگذره هیچکاکم به ذهنش نمیرسه برای ساختن یه وحشتناک اینجا نمینویسم چیا که باعث خنده میشه برای همسر که نعریف خیلی ناراحت شد 

مادری هم که هیچ فعلا البته سعی فقط مادر داداشم باشم 

استرس هم که همه اینا ا ش میشه استرس....


منبع :
برچسب ها : مادر- وسواس - استرس
مادر- وسواس - استرس
مشهد نامه

سلام من از مشهد اومدم سفر خوب و جمع و جوری بود حالا میتعریفم که چه کردیم و کجاها رفتیم

که رفتیم کلاس و خسته و کوفته اومدیم چون سفر کوتاه بود من لیست آنچنانی نداشتم براش د رحد جمع مدارک و کرم و یه دست لباس راحتی بود و البته چادر، درواقع یه ;کوله کوچیک و یه کیف منوبردیم فقط. دیگه قبل از خواب فقط آ ین قسمت شهرزادو دیدیم و خو دیم، پروازمون ساعت 5:30 بود به موقع رسیدیم ومن یکم خو دم تا صبونه رو اوردن بعدم که رسیدیم، دنبال پیدا تا ی و یا اسنپ بودیم که مترو رو دیدیم و گفتیم امتحان کنیم خیلی عالی بود و با مترو از فرودگاه رفتیم تا یه میدونی نزدیک حرم چون صبح بود و سرحال بودیم بقیشو پیاده رفتیم، تا ظهر حرم بودیم تقریبا بعدشم رفتیم برای نهار یه رستوران با بوفه رفتیم انقدرم گشنمون بود که دو تا غذا گرفتیم با بوفه و در واقع غذای من کلا موند. خیلی هم خوابمون میومد از 4 بیدار بودیم رفتیم هتل و خو دیم تا 6 عصر بیدار شدیم رفتیم کافی شاپ چایی خوردیم رفتیم قدم زدیم کلی و شبم اومدیم زود خو دیم تا صبح پاشیم بریم حرم بعدشم باز اومدیم خو دیم تا 9 که پاشدیم رفتیم صبونه ، هتل یه تراس داشت که اونجام میز گذاشته بودن وبه حرم دید داشت خلاصه ویوش خوب بود بعد صبونم اومدیم یکم استراحت کردیم و 12 هتل و تحویل دادیم و 6 ساعت زمان داشتیم رفتیم پروما رو گشتیم بعدم رفتم ناهار یه رستوران که تعریفشو شنیده بودیم با کلی صف و ایناکه غذاشم خوب  بود بعدشم دیگه اومدیم نزدیک حرم پیاده شدیم که یکم راه بریم غذامون حضم شه ، دیگه تو حیاط حرم و خوندیم و یکم دور زدیم اومدیم که بریم سمت فرودگاه کلی پیاده روی کردیم باز تا به مترو رسیدیم و اندکی سوغاتی یدیمو رسدیم فرودگاه که تاخیر داشت و بلا ه ساعت 1 شب رسسیدیم تهران و سفر یک شبمون تموم شد سفر خوب و خلاصه ای بودو از زمانبندی به شدت راضی بودم ویکی از کارهای لیست قدیمی من خط خورد خوشبختانه


منبع :
برچسب ها : مشهد نامه - رفتیم ,اومدیم ,بودیم ,بعدشم ,خو دیم ,بریم
مشهد نامه رفتیم ,اومدیم ,بودیم ,بعدشم ,خو دیم ,بریم
آبان عزیز

سلام امرو ز1 آبان ماهه

هفته پیش که صبح بیدرا شدیم یکم صبونه خوردیم و کلا خونه بودیم به نظرم وکا رخاصی نکردیم، روهای هفتههم که به کار گذشت و اتفاق خاصی نیفتاد تا آ هفته چهرشنبه رفتم برای ترمیم ناخونم این دفعه به نظر تازه بهتر و تمیز تر شد، همونجا جو گرفت و صورتمم و که موقع بیرون اومدن مثل یه گوجه پوست کنده شده بودم میبینین چه خودمو خوب توصیف هلو ملو نبستم به ریش خودم

پنجشنبه برای ما روز شلوغی بودصبح تلا شک زود پاشیم و صبونه خوردیم رفتیم تره بار آباد میوه و ید تره باری کردیم و پیش به سوی خانه همسرو پیاده با یدا و رفتم ید برای خودم 3.5 برگشتم خونه همسر هم اومد و خیل یگرسنه بودیم و غذا هم نداشتیم لذا سفارش دادیم خوردیم و خیلی خسته بودیم پس چه کنیم خو دیم قشنگ تا 7:30 پاشدیم بعد چایی افتادیم به جون خونه تا ساعت 10 بعدم دوش و چایی و 11.45 راه افتادیم سمت فرودگاه برای استقبال از دوستمون خلاصه دوستمون اومد و قرار شد بریم تا خونشون رفتیم یکم حرف زدیم تا برسیم خونمون و بخو م 3.5 بود خو دیم تا 11 بعدشم بیدار شدیم مشغول سنتور شدم همسر هم رفت برای تنظیم انتن دیگه تا عصر و بیش از ان درگیر بودیم 6 نشستیم به چایی خوردن و تصمیم گرفتیم که بریم هایپر با داداشم هماهنگ کردیم رفتیم خوشبختانه کارمون زود تموم شد و 8 خونه بودیم شامم درست خوردیم و خو دیم 

شنبه تو شرکت یخ زدم از سرما رفتم کلاس سنتور و تو راه که مشغول هماهنگی با دوستان بودیم برای شب یه خبر بد شنیدم راجع به بچه یکی از فامیلا که خیلی دپرس شدم رسیدم خونه چایی خوردیم یه ژلوفنم خوردم تا دوپینگ کنم لباس پوشیدیم و رفتیم سمت توچال قبلش خبر خوب یاز برادرم شنیدم مبنی بر اوکی شدن مصاحبش خیلی باحاله داداشم داره میره جایی که من قبلا اونجا کار ، دیگه رفتیم توچال تا ایستگاه یک هم پیاده روی کردیم و شام خوردیم برگشتیم ولی سر راه انقدر خندیدیم که در آستانه تلف شدن بودم من بعدم اومدیم خونه و یک خوابدیم ، دیروزم که سر کار بودم رفتم خونه یکم استراحت کردیم دوش گرفتم باز با دوستامون رفتم بیرون همسر کار داشت نیومد شبم اومدم و شام و خواب کلا این روزا انقدر بدو بدو دارم که خیلی خسته خوابالودم

امروزم میرم خونه با همس ببینم ایا بیرون میرم یا تو خونه کاری میکنم یا چرخ خیاطیمو میبرم برا تعمیر

ا هفته هم برنامه کویر داریم اگر خدا بخواهد و بشود

منبع :
برچسب ها : آبان عزیز - خونه ,بودیم ,خوردیم ,رفتیم ,چایی ,کردیم ,خیلی خسته ,خونه بودیم ,صبونه خوردیم
آبان عزیز خونه ,بودیم ,خوردیم ,رفتیم ,چایی ,کردیم ,خیلی خسته ,خونه بودیم ,صبونه خوردیم
محرم96

سلام

امروز آ ین روز هفته و پیش از یک تعطیلات تپله تعطیلات محرم، برخلاف تصمیم قبلی قرار نیست بریم ولایت چرا چون همسر کار داره و حوصله نداره بیشتر هم بخاطر شرایط خونشونه که دوست نداره بریم و منم در برابر اصرارش مقاومت و با داداشم نمیرم نمیدونم حوصله تنها رفتنو ندارم 

حالم همچنان خوب نیست و ناراحتم نمیدونم چمه روزی نیست که نخوام گریه کنم

بر اساس قول یکه به همسر دادم هر روز سنتور میزنم واگه نزنم حق داره تبلتمو دو روز مصادره کنه و جالبه دیگه خودممتمایل ندارم زیاد بهش

بخاطر حال روحیم چند روزخیل یمیخوردم خودمممیدونستم که دارم بی رویه میخورم رفتم رو ترازو بادد 56.6 مواجه شدم عددیکه تا حال ده بودم 56 خط قرمز من بود و همیشه قبل رسیدن بهش وزنمویکم میاوردم پایین حالا دو روزه شروع به رژیم خیلی تحقیق رژیم درست به نظرم دوکان  ولی باید خودم غذا بیارم و نتونستم اجراییش کنم البته دو روزه بعدداز ناهار هیچ نون و برنج و شیرین جاتی نخوردم یعنی شیرینیجات فقط یکم توصبونه مثلا با عسل چاییموشیرین و دیگه هیچی ، به جاش روزی کلی آب خوردم و نونو برنج و از ناهارم خیل یکم و از شامم حذف رژیم اصلی کلاه دور روز اول پروتئینه بدون هیچ سبزیجات ومیوه و ... بعد اونممیره تو فاز پروتئین و سبزیجات کل رژیم برای یه آدمی تو وزن من فکرمیکنم دو ماه طول میکشه ولی من اونوکه نتونستم حالا شاید تلاش کنم این تعطیلات اجراییش کنم و برای چند روزمم  غذادرست کنم

دیگه اینکه پارسال در چنین روزی یعنی 6 محرم من رفتم ولایت تا داداش کوچیکه دفاع کنه یه خاطره خوب...

و امسال در چنین روزی موافقت با جذب همسراعلام شد ...خدارو شکر...

امروز دارن شهید حججی رو تشییع میکنن ا زدیدن ع پسرش تولباس نظامی وقتی داره ع پدرشو لمس میکنه و درک درستی از شرایط نداره جیگرم خون میشه و از دیدن زنش که مشخص سن اون هم کمه دلم میسوزه برای اونا و هزاران جوون دیگه تو دنیا که تو جنگ زندگیشون اینجوری شده ... یاد دوستای خودم میفتم تو دوران مدرسه فرزندان شهید... خدایا یکی از ارزوهام تودنیا دنیای بدون جنگه


منبع :
برچسب ها : محرم96 - رژیم ,روزی ,نداره ,تعطیلات ,چنین روزی
محرم96 رژیم ,روزی ,نداره ,تعطیلات ,چنین روزی
شروع پاییز شروع کارهای جدید

سلام خب این تعطیلات تپل هم تموم شد و دیگه بهانه ای نداریم و باید بچسبیم به زندگی

ما که برنامه ای نداشتیم برایاین تعطیلات و حس استراحت کردیم ، چهارشنبه رفتم خونه با غذای نذری دم غروب کیشو بردم برای عمم ک همسایمونه و یکم نشستم بعدم اومدم خونه همسر جان اومد با شیرینی که خدا رو شکر کار هیات علمیش یکم جلو رفته بود و خوشحال شدیم پنجشنبه و شروع تعطیلات صبح زود بیدار شدم رفتم پیاده روی نون یدم اومدم خونه صبونه خوردیم و  همسر نشست پای کار خودش منم یکم کدرختخوابهامونو مرتب ناهارم یادم نیست چی خوردیم خلاصه کار یکم و دیگه کمرم داشت نصف میشد همسر هم مشغول راه اندازی تلویزون اینترنتی شد خیلی خوبه با یه هزینه کم میتونیم کل ی و سریال ببینیم و راه افتاد و ما نشستیم پای سریال عاشقانه و تو این چهار روز تمومش کردیم

برای شامم کباب بناب گرفتیمو باز دیدیم ، خونه روتمیز کردیم اساسی در حد خونه ت ی و دیگه تا 4 طول کشید بعدشم ناهار از کباب ب خوردیم و باز عاشقانه دیدیم شبم رفتیم یکم پیاده رو یو دسته دیدن که من خوشم نمیاد زیاد، روز شنبه یکم با همسر به هم پ اول صبحی چون من خوابم کمه و اون زیاد میخوابه و زود باهم آشتی کردیم و بازم عاشقانه دیدیم البته من سرما هم خورده بود لذا برای ناهار آش درست و تا شب خونه بودیم شب رفتیم پل طبیعت قدم زدیم شامم سوسیس خوردیم دیروز که یکشنبه باشهور وز آ تعطیلات من باز دپرس یودم و صبح باگریه بیدار شدم رفتم پیاده رو ی نون گرفتماومدم همسر رو با موسیقی بیدار و کلی حرف زدیم تا من آروم شم و یکم استراسامو بذارم کنار دیگه باقیمانده قسمتهای عاشقانه رو دیدیم و برای ناهارم میگو درست خوشبختانه عاشقانه تموم شد که خیل یرو اعصابمون رفت آ اش راستی دارم سرایل نابغه رو میبینم راجع به انیشتین 6 قسمت دیدم و به این نتیجه رسیدم موفقیت تو همه جنبه های زندیگ خیلی سخته و اونیکه نابغست نتونست تو زندگیش هم آدم موفقی باشه یا زنش که هم سطح خودش بوده چون به زندگی رسید نتونست تو علم موفق بشه خیلی جالبه تمام دانشمندان هم عصر رو نشون میده ماری کوری و پیر کوری، ما پلانک، وبر  .... شم مال نشنال جئوگرافیکه 10 قسمته تموم شه میرم سراغ یه سریال دیگه هم تقویت زبانه و هم خب وقتم و رو بهینه میگذرونم

زنگ زدم از مشاورمم وقت گرفتم، دو تا کرم از دیجی کالا گرفتم امروم یکی دو تا میخوام سفارش بدم ویکم به اوضاع پوستم برسم وقت لیزر هم میخوام بگیرم

بریاکمرم باید برم روماتولوژیست همه کارهامو نوشتم اینجا تا مجبور شم انجام بدم از همه مهمتر هم ورزشه که همسر به شدت شاکیه ازم


منبع :
برچسب ها : شروع پاییز شروع کارهای جدید - همسر ,خونه ,عاشقانه ,خوردیم ,تعطیلات ,دیدیم ,درست ,عاشقانه دیدیم ,رفتم پیاده ,اومدم خونه
شروع پاییز شروع کارهای جدید همسر ,خونه ,عاشقانه ,خوردیم ,تعطیلات ,دیدیم ,درست ,عاشقانه دیدیم ,رفتم پیاده ,اومدم خونه
ا زکجا بگم

سلام بر همه  امیدوارم حال همه خوب باشه و اسیر این ویروسهای پاییزه نشده باشید(البته اگه ی اینجا رو بخونه)

خب از کجا بگم از اینکه بلا ه هفته قبل دوستام اومدن خونمون مهمونی، پنج شنبه شام اومدن منم از صبح دیگه مشغول بودم تا شب که بیان شامم بامیه درست با مرغ ترش، ژله و سالاد و سبزی و اینا کلا خوب بود و کلی بهمون خوش گذشت،  هم دیگه کاری نکردیم ، و و آهان راستی بلا ه ما داریم میریم مشهد فردا میریم پس فردا بر میگردیم

هفته قبل همسر گفت راستی مشاورت چی شد گفتم اره فاصله افتاده حالا وقت میگیرم میرم هفته بعد و یک شنبه رفتم خوب نبود راستش مشاوره انگار چون ادم روانکاوی میشه حالش بد تر میشه ..چیزی که راجع به خودم فهمیدم همون وسواس یا به قول احتمال اختلال وسواس بعدش رفتم راجع بش خوندم و دیدم چقدر راجع به من صدق میکنه اینکه از عدم قطعین بدم میاد همش دنبال برنامه ریزی هستم انقدر درگیر جرییات میشم که دیگه نمیتونم کارو تموم کنم تصمیم قطعی گرفتن برام سخته، همش فکر میکنم خودم باید تو همه چیز باشم تا خیالم راحت بشه که انجام میشه و کلی اختلال دیگه که بهم گفت باید تمرین کنم و من گیج و با حال بد اومدم خونه

این مدت و شرکتم اصلا حوصله کار نداشتم ... کار همسر افتاده تو لوپ اداری اعصاب خورد کن نمیدونم من تا کی میخوام بیام و از این موضع اینجا حرف بزنم دیگه خودم بی حس شدم 


منبع :
برچسب ها : ا زکجا بگم - راجع ,میشه
ا زکجا بگم راجع ,میشه
بوی پاییز

سلام 

وسطای شهریوره و گاها بوی پاییز میاد  ولی هوا بازم گرمه  ولی همون حس اومدن پاییز برام لذت بخشه

امروز داریم میریم ولایت امیدوارم به ترافیک نخوریم امیدوارم اونجا همه چی خوب باشه

دیروز اطلاعیه دفاع یکی از بچه های و دیدم و به همسر پیغام دادم یادش بخیر پارسال این روزا تو چه حالی بودیم منتظر دفاع سه ماه دیگه میشه یک سال  یک سال مثل برق و باد .....

دیگه اینکه همسر از کارش استعفا داد و دیگه ایkروزا مرخصی های موندشو گرفته و منتظریم ببینیم تا اول مهر چی میشه اتفاقات ریزو درشتی اطرافمون داره میفته و خدا ر و شکر همه چی خوبه...

این هفته که میریم ولایت هفته بعدم همین الان عروسی دعوت شدم حالا نمیدونم بریم یا نریم

منبع :
برچسب ها : بوی پاییز - پاییز ,میریم ولایت
بوی پاییز پاییز ,میریم ولایت
مهر 96

سلام

الان بعد از ناهاره و من تواتاق نسبتا تاریک نشستم و توی خودم بودم که یهو گفتم بیام بنویسم اینجا

از دفعه پیش که دو سه هفته گذشته فکر کنم، ما رفتیم ولایت و خوب بود یه روز رفتم دیدن یکی از دوستای قدیمیم که عالی بود، د یدن یهروز با مامانم رفتیم است کلا پر بار بود، بعد زا برگشتنمونم درگیر کار بودم و دو تا عروسی رفتیمکه انشالله خوشبخت بشن، و ...چیز خاصی نبوده که بخوام بنویسم توی یه رخوت بدی هستم به شدن دارم میخورم و چاق میشم و در کل فکر میکنم دپرسم که باعث شدخ اینجوری پرخوری هم میکنم خلاصه بگم خالم خوب نیست، هی برای خودم فکر میکنم برنامه می چینیم ولی نمیتونم حال خودمو خوب کنم البته الان تو دوران هورمونیت هم هستم که همه چی رو تشدید کرده هر روز میخوام گریه کنم، امروز که تو جلسه بودم اول صبح انچنان تو خودم بودم که یهو خواستم بزنم زیر گریه بزور جلو خودمو گرفتم که آبروم نره

هر شب پوارو میبینیم که خوبه، محرمم داره شروع میشه و سرو صداش به ما رسیده، کلا آدم بیخ نیستم و همه چی تو دلمه ولی هیچ وقت حس خاصی از این عزاداریها نگرفتم به نظرم جاییه برای تخلیه هیجانات مردم  و کارانال طور لباسهای یه رنگ و بگو بخندو بخور بخور با صدای بلند انواع و اقسام بلند گو ایضا با بوی اسپند ، یادمه پارسال با همسر رفتیم قدم بزنیم و دسته دیدیم چندتا و من بلا ه کلی گریه فکر میکنین چرا؟ دلم میسوخت برای اون جوونا که احتمال بیکارن 

البته الان مدتیه این حس و گذاشتم کنار و سعی میکنم به قول روانشناسم مادری نکنم برای همه، در خیلی موارد موفق بودم  و باعث شده دغدغه و مشغلم کم بشه

برم برم دیگه سراغ کار و زندگیم

چندتام آمار بدم 15 سال از اومدنم به تهران گذشت، اولین سال بدون دانشجو بودن همسر، و و دیگه نمیدونم 

منبع :
برچسب ها : مهر 96 - میکنم ,رفتیم ,خودم بودم
مهر 96 میکنم ,رفتیم ,خودم بودم
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است یاسمین فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © Yasamin 2016-2017