روزانه های دختر مهربون | یاسمین


روزانه های دختر مهربون

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ روزانه های دختر مهربون خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان روزانه های دختر مهربون برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

بهار و برنامه های بهاری

سلام خوبین چه حال چه خبر

روزهای بهار هم به نصفه داره میرسه تو چشم بهم زدنی

یه گروه با دوستام دارم که همیشه از رومرگی هامون میگیم چیکار کردیم کجا رفتیم من انقدر گفتم مهمون داشتم بقیه میخندن میگن توام که حتما مهمون داری، برام جالبه واقعا من زیادمهمون دارم یا بقیه کم مهمون دارن، یکی از دلایلش خب شهرستانی بودنمونه که باعث میشه مهمونی که میاد شب بمونه ولی دیگه نمیدونم بقیه چیکار میکنن تازه چند تا مهمون تو لیست دارم که باید دعوت کنیم و نکردیم، البته یه دوست دیگه دارم(هم ولایتی) اونام مثل ما هستن. البته تعریف از خود نباشه به نظرم مهمون داشتن نشونه روی خوش نشون دادن و همین طور ساده زیستیه چون بخوام سخت بگیرم واقعا کار دشواریه سعی میکنم راحت بگیرم که خودم هم با مهمو ن کیف کنم نه اینکه خسته باشم.

خلاصه هفته بعد تعطیلات عید که مهمون داشتم هفته بعدش رفتیم طبعت گردی و کوه نوردی کردیم که خیلی خوب بود، هفته بعدش با زهم مهمون داشتم مامانم اومده بود این آ هفته هم یک شب مهمون داشتم . هم رفتیم بازی فر ا ر ا ز ز ن د ا ن  تجربه خوبی بود برای ما که اهل چالش های اینجوری هستیم.

الانم یه آ هفته در پیش روداریم که اگه بشه میخواییم باز بریم کوه نوردی .. ببینیم چطور میشه

همش به دنبال لایف استایل مناسب هستم تو زندگی درست بخوریم درست ببینیم آروم زندگی کنیم خوب کار کنیم کلا چیکار کنیم که حالمون خوب باشه  و راضی باشیم همیشه وبلا ی رو دنبال میکنم که بهم یه چیزی یاد بدن یا تو اینستاگرام صفحاتیو دنبال میکنم که چیزی یاد بگیرم ولی به خودم اومدم دیدم به قول همسر فقط بیننده هستم و اجرا خیر و همین باعث خستگی روحیه میشه اینه که در یک اقدام انتحاری کلی آب و جارو اینستاگراممو حواسمم هست که صفحاتی که ازار دهنده هستن رو اصلا با زنکنم خصوصا بیماران رو ، تا اونجاییکه بتونم کمک می کنم ولی صفحات رو بازنمیکنم 

یه کار دیگم که دارم سعی میکنم انجام بدم مدیریت  زمانه، مثلا سر کار حواسم هست چقدر کار ، چقدر استراحت کنم چقدر بیخود تو وب ول بچرخم، تو خونه هم الارم میذارم نیم ساعت کار کنم 5 دقه اینترنت یا هر چی، دوباره اکانت آیو گرفتیم و دارم یه سریال میبینم به نظرم بهتر از اینترنت گردیه حد اقل هم سرگرمیه و هم زبان اصلیه

یه کار مثبتم هم پیاده رو یه هر روز میرم پیاده روی هفته پیش که تقریبا اجراش

راستی اردیبهشت ماهه سالگرد آشنایی که نه، قبلش آشنا بودیم سالگرد آشنایی جدی ما  و به قول همسر14 امین سالگرد  خواستگاریش از من، مدتها بود قرار بود بریم حلقه ساده ب یم اینکه رفتیم یدیم زدیم به نام این مناسبت

دیگه حرفی نیست تا دیداری بعد بدرود


منبع :
برچسب ها : بهار و برنامه های بهاری - مهمون ,هفته ,کنیم ,داشتم ,رفتیم ,میکنم ,مهمون داشتم ,دنبال میکنم ,هفته بعدش
بهار و برنامه های بهاری مهمون ,هفته ,کنیم ,داشتم ,رفتیم ,میکنم ,مهمون داشتم ,دنبال میکنم ,هفته بعدش
اردی بهشششت

سلام

بازم لهاره و حال من مثل هوای بهاری در نوسانه و بزور خودمو دارم خوب میکنم

هفته پیش یادم نمیاد کار خاصی کرده باشیم زیاد بیرون اینا نرفتیم از دوسنبه شروع کردی بار و بندیل بستن برای چهارشنبه مه بریم جنگل

تجربه خوبی بود و احساس میکنم کم کم داریم تو این کار خبره میشیم زمانبندیمون داره بهتر میشه تنها مسیله علاقه من به دوتایی رفتن و علاقه همسر به تیمی رفتنه در کنار اینکه قبول دارم یه جاهایی واقعا نیاز هست ادم با تیم بره چون خطرناکه مثل همین سفر ما ولی همسر هم قبول داره که جاهای امنتر رو میشه دوتایی رفت با همه حزف ها خیلی خوب بود همه چی و خوش گذشت و البته به سلامت

دیروز هم تو خونه فقط استراحت کردیم که واقعا لازم داشتیمش، امروزم برنامه ای مه مدتها تو ذهنم بود پیاده سازی و اینترنتی کلی وسایل چرمدوزی یدم کلی هم هیجان داستم امروز بریه دیتم که نشد موند برا فرداهمش با هم شد ٤٥تومن نمیدونم چرا تا بجال نگرفته بودم و منتظر بودم که برم بازار بزرگ

اینو یکم انجام بدم اقدام بعدی ابزارالان زبورالات مفتولیه یعنی تو پینترست میبینم قند تو دلم آب میشه بسکه قشنگن

اینا فعلا برنامه های آتی هست تا ببینیم خدا چی میخواد

منبع :
برچسب ها : اردی بهشششت - میشه
اردی بهشششت میشه
97 هم آمد

سلام سال نو مبارک، صد سال به این سالهای و ... از این تعارفات

خب سال جدید شروع شد با یک تعطیلات تپل البته نه برای من

تا 28 ظهر رفتم سر کار از عصرش مهمون داشتیم تا سوم از سوم یکی دو تا عید دیدنی رفتیم یک یدو نفرم اومدن مهمونی خونمون و دیگه شد پنجم و رفتیم سر کار شیشم هم راه افتادیم به سمت ولایت در طولانی ترین ح ممکن شیش روزی اونجا بودیم و 12 برگشتیم تهران

راجع به تعطیلات نمیخوام حرف بزنم چون حالم به هم ریخته بود و برخلاف  اکثریت آدمها که با شروع پاییز دچار افسردگی میشن من باشروع بهار و خصوصا تعطیلات عید اینجوری میشم به اینا اضافه کنید فکر اتوماتیک منفی من که اونم به اوج رسید و دو سه روزی در حد آدم رو به موتی بودم که تلا شم می ی حالمو نفهمه و به چیزای دیگه ربط میدادم بی حالیمو ولی کم کم با تموم شدن تعطیلات و خصوصا برگشتن به خونه حالم بهتر شد.

بعد برگشتن از تعطیلات دو تا دیدیم از فینچر تو ژانر رمز که من عاشقشم بعدم که مشغول کار و عید دیدنی بازی سر کار بودیم آ هفته هم با زمهمون داشتیم  تا دیروز عصر که بعدش کمی استراحت کردیم و رفتیم بیرون تو بارون دل انگیز بهاری 

همیشه این موقع ها کلی لیست مینویسم از کارها و .. ولی امسال اصلا حس این کارارو ندارم شاید انگار کار عقب افتاده ندارم همیشه هی لیست از پولهای ورودی به زندگی مینویسم با تاریخهاش و در مقابلش چاله هارو میکنم ولی امسال خدار و شکر همه چیز تو ذهنم معلومه با اولین دریافت بعد از عید که سنواتمه و پس انداز یکه تو حسابم هست بدهی به مامانمینارو تموم میکنیم و میمونه قرضمون به بابای همسر که اونم داد با پاداشیکه اگه بگیریم واریز میکنیم بخشیشو البته بنده خدا اصلا نمیگیره و باید کلی انرژی بذاریم ولی تا این بدهی ها تموم نشه منو همسر دل مسافرت رفتن و تفریح رو نداریم متاسفانه

با خودم فکر میکنم که من ادم روزهای سختم روزهاییکه بشینم حساب کتاب کنم و هی از سر و ته همه چه بزنم  و پس انداز کنم برای رسیدن به اه ولی الان تو وضعیت خلسه هستم طبق عادت قدیم همین حساب کتاب اندکی هم که داریمو بعضی وقتا مینویسم و خودم میخندم، یا هی ذهنم میره دنبال وام و بعد میگم بابا بیخیال وام الان میخوام چیکار

 تو عید یه روز رفتیم برای ید لوستر خیلی راحت ید کردیم  بعدم رفتیم منوچهری چمدون یکه مدتها قرارب ود بگیریم و فرصت نداشتیم رو یدیم تو زمان کوتاه ید کردیم و این آرامش برای من خیلی کمیاب بود همیهش انگار زمانکم داشتیم و بد تر از اون انگار حوصله نداشتیم

همسر به دنبال برنامه ریزی برای کوه نوردی و طبیعت گردیه و من به دنیال عکاسی، دیروزم یکم دنبال کلاس رفتم ولی همسر گفت که کلی کرده بهش میگم بذار فردا ببرم تو شرکت ببینم چین بعد میخندم میگم ا اج نشم صلوات

اون روز تو یه جمعی بحث و حرف کار تو یکی از این اپراتورا بود، خیلی ازش تعریف می از محیط کاریشو حقوق و مزایا اینا در کمال اعتماد به نفس گفتم جا ش کجاست بعد گفتم نه نسبت به شرکتمون دورتره تا خونه نمیخوام همسر میگه بابا یکیه فکر میکنی خلاصه تو فکر افتادم برم رزومه بدم و بعدش بیخیال شدم ، مسیر تو تصمیماتم حرف اول و میزنه یادمه دو سال پیش رفتم یه جا مصاحبه که خیلی شرکت خوبی بود اونم ولی جاده مخصوص بود تا ادروس گفتن حتی برای مصاحبه هم زورم میومد برم ولی دیگه با این امید که شاید برای دفتر دیگشون بخوان رفتم و اون بیچاره ها نظر نداده همون وسط مصاحبه تا فهمیدم برای همون جا میخوان گفتم از نظر من کنسله ولی حالا ادامه بدیم تا رزومم تو بانکتون بمونه، به این چیزا که فکر میکنم میگم خدایا شکرت که الان تو این وضعیت بیکاری من انقدر اعتماد به نفس دارم و خدا رو شکر که روزهای خیلی سخت رو پشت سر گذاشتیم که همه امیدمون به در آمد من بود و من باید تلا ش می تا شرایطمو حفظ کنم

خدایا شکرت شکرت شکرت


منبع :
برچسب ها : 97 هم آمد - خیلی ,تعطیلات ,رفتیم ,شکرت ,همسر ,میگم ,شکرت شکرت , ید کردیم ,حساب کتاب
97 هم آمد خیلی ,تعطیلات ,رفتیم ,شکرت ,همسر ,میگم ,شکرت شکرت , ید کردیم ,حساب کتاب
بهار و برنامه های بهاری

سلام خوبین چه حال چه خبر

روزهای بهار هم به نصفه داره میرسه تو چشم بهم زدنی

یه گروه با دوستام دارم که همیشه از رومرگی هامون میگیم چیکار کردیم کجا رفتیم من انقدر گفتم مهمون داشتم بقیه میخندن میگن توام که حتما مهمون داری، برام جالبه واقعا من زیادمهمون دارم یا بقیه کم مهمون دارن، یکی از دلایلش خب شهرستانی بودنمونه که باعث کیشه مهمونی که میاد شب بمونه ولی دیگهنمیدونم بقیه چیکار میکنن تازه چند تا مهمون تو لیست دارم که باید دعوت کنیم و نکردیم، البته یه دوست دیگه دارم(هم ولایتی) اونام مثل ما هستن. البته تعریف از خود نباشه به نظرم مهمون داشتن نشونه روی خوش نشون دادن و همین طور ساده زیستیه چون بخوام سخت بگیرم واقعا کار دشواریه سعی میکنم راحت بگیرم که خودم هم با مهمو ن کیف کنم نه اینکه خسته باشم.

خلاصه هفته بعد تعطیلاتکه مهمون داشتم هفته بعدش رفتیم طبعت گردی و کوه نوردی کردیم که خیلی خوب بود، هفته بعدش با زهم مهمون داشتم مامانم اومده بود این آ هفته هم یک شب مهمون داشتم . هم رفتیم بازی فر ا ر ا ز ز ن د ا ن  تجربه خوبی بود بریا ما که اهل چالش های اینجوری هستیم.

الانم یه آ هفته در پیش روداریم که اگه بشه میخواییم باز بریم کوه نوردی .. ببینیم چطور میشه

همش به دنبال لایف استایل مناسب هستم تو زندگی درست بخوریم درست ببینیم آروم زندگی کنیم خوب کار کنیم کلا چیکار کنیم که حالمون خوب باشه  و راضی باشیم همیشه وبلا ی رو دنبال میکنم که بهم یه چیزی یاد بدن یا تو اینستاگرام صفحاتیو دنبال میکنم که چیزی یاد بگیرم ولی به خودم اومدم دیدم به قول همسر فقط بیننده هستم و اجرا خیر و همین باعث خستگی روحیه میشه اینه که در یک اقدام انتحاری کلی آب و جارو اینستاگراممو حواسمم هست که صفحاتی که ازار دهنده هسنم رو اصلا با زنکنم خصوصا بیماران رو ، تا اونجاییکه بتونم کمک می کنم ولی صفحات رو با زنمیکنم 

یه کار دیگم که دارم سعی میکنم انجام بدم مدیریت  زمانه، مثلا سر کار حواسم هست چقدر کار ، چقدر استراحت کنم چقدر بیخود تو وب ول بچرخم، تو خونه هم الارم میذارم نیم ساعت کار کنم 5 دقه اینترنت یا هر چی، دوباره اکانت آیو گرفتیم و دارم یه سریال میبینم به نظرم بهتر از اینترنت گردیه حد اقل هم سرگرمیه و هم زبان اصلیه

یه کار مثبتم هم پیاده رو یه هر روز میرم پیاده روی هفته پیش که تقریبا اجراش

راستی اردیبهشت ماهه سالگرد آشنایی که نه، قبلش آشنا بودیم سالگرد آشنایی جدی ما  و به قول همسر14 امین سالگرد  خواستگاریش از من، مدتها بود قرار بود بریم حلقه ساده ب یم اینکه رفتیم یدیم زدیم به نام این مناسبت

دیگه حرفی نیست تا دیداری بعد بدرود


منبع :
برچسب ها : بهار و برنامه های بهاری - مهمون ,هفته ,کنیم ,داشتم ,رفتیم ,میکنم ,مهمون داشتم ,دنبال میکنم ,هفته بعدش
بهار و برنامه های بهاری مهمون ,هفته ,کنیم ,داشتم ,رفتیم ,میکنم ,مهمون داشتم ,دنبال میکنم ,هفته بعدش
96 هم به پایان آمد

سلام خوبین

انقدرننوشتم که دیگه سال تموم شد.

ا زکجا بگم از کی بگم آقا ما تصمیم گرفتیم که کادو روز پدر و روز مادر و عیدی با داداشم برای مامانمینا ماشین ظرفشویی ب یم دو روز قبل رو زمادر داداشم گفت داره میره ولایت از طرفی من هی فکر ید و جاسازی ماشین ظرفشویی خونه مامانینا احتیاج به تغییر دکور آشپرخونه و ک نتا داره و اگه ما عید بریم این کارا به خاطر تعطیلات انجام نمیشه و کادو ما میمونه اینه که تصمیم گرفتم منم با داداشم برم چهارشنبه شب رفتیم صبح پنجشنبه رفتیم یدیم ظهر ک نت ساز اومد و دیگه همه چی اوکی شد و فقط موند نصبش

منم صبح برگشتم که اگه بشه خونه  ت ی کنیم ، چون همش مشغول بودم نشد برم خونه خانواده همسر و ببینمشون در صورتیکه تا الان هر بار که تنها هم برم رفتم مامانمم کلی حرف زد که باید میرفتی و ... اعصابم د شد دیگه که حالا برم اونجا دیگه باید عصر برگردم تهران و اگه نرم و اونا نارحت شن چی البته راستش این بخش از طرف خودم اصلا مهم نبود نمیخواستم همسر ناراحت شه که اونم گفت برگرد صبح کاری که دوست داری رو انجام بده

اومدم و آشپزخونه رو ت دیم و دیگه له شدیم هفته پیشم کلا هر رو زکار کردیم تا دیروز که دیگه کارهای اصلی تموم شد و فقط تراس مونده و لوسترا تازه مهمونم داریم عید 

96 با همه خوبیهاش و سختی هاش داره تموم میشه

برای ما سال استیبل شدن بود سال سربازی همسر سال استخدامش تو سال کار جدید براش برای من هم سال اروم تر شدن سال به خود رسیدن و به خود توجه

سال 97 هم داره میاد همیشه برای سال جدید کلی برنامه دارم امسال هم همینطوره که بعدا مینویسم راجع بش

منبع :
برچسب ها : 96 هم به پایان آمد - همسر ,خونه ,داداشم ,تموم ,ماشین ظرفشویی
96 هم به پایان آمد همسر ,خونه ,داداشم ,تموم ,ماشین ظرفشویی
زمستون واقعی داره میاد

سلام خوبین

بلا ه در اوا دی ماه داریم زمستونو میبینیم خدارو شکر و چهارشنبه یکم برف بارید، برای من البته واقعا جنبه ذخیره آب و ایناست و خیلی عشق برف نیستم شاید چون انقدر برف دیدیم که اینا هیچه 

حالا جالبه دیروز انقدر تو خونه گرمم بود که امروز گفتم هوا حتما گرمه زیر مانتوم تاپ پوشیدم زیر شلوار پارچه ایم هم که همیشه شلوار میپوشم نپوشیدم تازه بوتمم نپوشیدم بعد میبینم که هوا چقدر سرده

امروز مهمون داریم داداش کوچیکه داره میاد تهران دو سه روز

آ هفته پنج شنبه کلا خونه رو تمیز به قول ما ترکا از ته یعنی حس کلی هم تغییر دکوراسیون دادم تو کشو ها و اینا یه شلفم برا رو ی ک نت یدم که افتتاح و کلی همه جا تر و تمیز شد دیروزم همسر جان همه فرش کوچولوها و زیر پای هارو شست  خیل یکثیف بودن بعدش که رنگشو دیدیم فهمیدیم

دیروزم دو تا دیدیم رگ خواب که بر خلاف چیزای خوب یکه نشنیده بودیم خوب یوبد البته یکم آ شو آب بسته بود ولی در کل خوبی بود و شاتر ایلند یا جزیره شاتر که ا زسری های رمز آلود بود کلی مخمونو کار گرفت ولی کیف کردیم

دیگه دارم منتالیستو میبینم در واقع سریال 

اینارو صبح نوشتمالان که ظهره رفتم اینستاگرام و دیدم که سالگرد فاجعه پلاسکو چند رو زقبل هم که ماجرای این کشتی بود هی رفتم ع اشو دیدم هی گریه گفتم این چه زندگیه آخه چرا یه روز خو ش نداریم بلایای طبیعی بلایایی بی دقتی بلایای اجتماعی یعنی تمومی نداره که نداره 

گفتم پلاسکو یاد پارسال افتادم پارسال اون پنجشنبه من تو خونه بودم داشتم وسایلمونو پک می برای اسباب کشی فرداش که بود رفتیم خونه رو تحویل گرفتیم و تمیزش کردیم و برای بار چندم یاد کنم ا زاون مستجری که خونه رو خیلی تمیز نگه داشته بود علارغم اینکه خیلی زرنگ بودن،  من همیشه ازش بابت تمیز نگهداشتن خونه ممنونم و امیدوارم خونه خوبی گیرش اومده باشه. خلاصه یعنی اینکه ما تغریبا ی اله تو خونه جدید هستیم خونه ای پر از روزهای خوب و انشالله در آینده خوب تر

خب یه لیست دارم باز از اون لیستهای رو اعصاب من اصلا دو تا لیست لیست کار ها و لیست یدنی ها

یدنی ها شامل پارکت، کمد دیواری و کتابخانه برای اتاق خودمون ک نت اضافی برای آشپز خونه، مرتب سازی فضای

انجام دادنی ها: تعمیر چرخ خیاطی، نصب تابلو ها، بعد از ید های بالا رد بوفه ، رنگ تخت

اینا که میگم یدنیها مال الان نیست مال سال بعده حتی ولی ترتیبش فکر کنم اول پارکت باشه تا ببینیم چی میشه

البته اولویت یک دادن بدهیمونه بعد ش این قرتی بازیا


منبع :
برچسب ها : زمستون واقعی داره میاد - خونه , ,لیست ,تمیز ,دیدیم ,خیلی ,داره میاد
زمستون واقعی داره میاد خونه , ,لیست ,تمیز ,دیدیم ,خیلی ,داره میاد
زمستون تن عریون باغچه چون بیابون ....

سلام خوبین میبینم که بلا ه زمستون واقعی اومد و دیگه همه جا پر شده از ع های زمستونیو برف بازیو آدم برفی

هفته پیش نوشتم که حالم بد بود و به مرور بهتر شدم برادرمم که پیشمون بود چهارشنبه صبح برگشت خونه منم برای شب بلیط تاتر گرفتم آن سوی آینه تو تاتر شهرزاد بود . همسر از سر کار اومد منم از خونه بامترو رفتم یه جورایی مسافرت بود برامون و خیلی خوش گذشت قبل تئاتر ژوله رو دیدیم اونجا و دو سه نفر دیگه خیلی دلم میخواست برم با هاش حرف بزنم ولی همیشه میگم یه جور مزاحمت!!!! اصلا این وقتا نمیدونم درستش چیه بری به سلام بدی یا ندی؟ ع و اینا رو که اصلا واقعا فکر میکنم مزاحمته براشون،  خلاصه فعلا که بی فرهنگم و نتونستم حتی سلام بدم. تئاترشم خیلی خوب بود و انرژی داد. همون عصرش تصمیم گرفتم برم ولایت به همسر هم گفتم به شدت استبال کرد و گفت شنبه هم مرخصی بگیر و نیا که گفتم نه خودم دوست دارم یه روزه برم. صبح پنجشنبه با هم رفتیم منو ترمینال پیاده کرد و رفتم به سوی دیار، هوا خیلی خوب بود و عصرش کلی با مامانم رفتیم قدم زدیم و ویندو شاپینگ کردیم. یاد 10 15 سال قبل افتادم که از خوابگاه میرفتم خونه و میرفتیم اینجوری پنجشنبه عصرا بیرون با مامانم . و از اونجا که با وجود همه تغییرات شهر هنوز انگار تو همون یه خیابون خلاصه میشه کلی هم آشنا دیدیم و اومدیم خونه .شامم من پیتزادرست که من راضی نبودم و لی همه راضی بودن. فردا صبحش که باشه برف شروع شد چه برفی مامانمینا میرفتم مجلس ختم( یکی از کارهای بسیار بسیار روتین در شهرستان) منو رسوندن خونه مادر شوهم اینا تا ببینمشون و یک ساعت بعد اومدن دنبالم، خدا رو شکر اونام خوب بودن و کلی شاد شدن از دیدن من( عروس خود شیرین). دیگه اومدم خونه ناهار خوردیم و زود راه افتادم که خوب شد به اصرار بقیه گوش ندادم تا شنبه بمونم والا موندنی بودم حالا حالاها، شنبه هم که سر کار بودیم شب شنبه برف گرفت منم حالم خوب نبود زیاد تصمیم گرفتم فردا نرم سر کار و استعلاجی بگیرم فشارم پایین بود سرم لازم بودم خلاصه من موندم خونه وخبر دادم نمیرم و هی برف بارید. منم که خونه موندن شارژم کرده بود افتادم به جان یخچال و لباس شویی و مایکرو فر و ماشین ظرفشویی حدود 5 ساعت مشغول بودم س دم چه س دنی 

دو شنبه هم با سلام و صلوات اومدم شرکت برگشتنی هم بصورت دل گنده ای رفتم آرایشگاه شامم داداشم اومد خونمون . هم که باز شرکت و بعدم خونه امرومکه چهارشنبه جانه و مهمتر از همه اینکه شنبه تولد همسر جانمان است. قرارب ود خانوادش امروز بیان که کنسل شده داداش منم نیست که براش تولد بگیریم با دوستامونم به نظرم خودش حوصلشونو نداره میمونه یه زوج دیگه از دوستامون که اونم نمیخوام بهشون زحمت بدم کلا  برای کادو چند تا آپشن داشتم یکیش عینک واقعیت مجازی ، ساعت، دستبند چرمی جرثقیل کنترلی فعلا خدم رو ساعت متمرکز شدم و یه جرثقیل ارزون از طرفی خودش که به شگفتم چند تا پیشنهاد الکترونیک داد که جز لوازم منزل نمیدونم کابل تبدیل و از این چیزا و یا گیرنده دیجیتال که اب شده مامانمم س که من چی ب م قرار شده من از طرفش کادو بگیرم حالا دیگه نمیدونم چیکار کنم 


منبع :
برچسب ها : زمستون تن عریون باغچه چون بیابون .... - خونه ,خیلی ,سلام ,ساعت ,افتادم ,همسر ,تصمیم گرفتم
زمستون تن عریون باغچه چون بیابون .... خونه ,خیلی ,سلام ,ساعت ,افتادم ,همسر ,تصمیم گرفتم
تولدانه

خب تولد همسر جان هم به میمنت برگزار شد

حالا میگم تولد همچین همه فکر میکنن چه مراسمی چه مهمونی...

چهارشنبه من از شرکت رفتم بعدش رفتم برای ید کادو تولد و تصمیم گرفتم همون ساعت ب م رفتم و گشتم و خلاصه یه ساعت که خودم خیلی خوشم اومد و یدم با شرط تعویض که مشتری بودیم قبول کرد همیچن میگم مشتری آخه ساعت ید روزمره نیست که ولی ما از این مغازه  5 تا ساعت یدم هم برا خودمون هم سه تا کادو خلاصه یدم و رفتم خونه تازه قرارش د سر راه همسر و رو هم سوار کنم کادو که تو کیف بود و پنهان رفتیم خونه و باز من گیر دادم حالا برات کادو چی بگیرم که قرار شد کفش کوه بگیریم منم به روم نیاوردم بریا شامم لوبیا پلو درست با خستگی بسیار پنج شنبه همسر رفت سر کار منم خونه بودم و تمیز کاری و چند تا و رزخمی و ژیواگو رو دیدم البته با سانسور چون از فیلیمو دیدم کلا یه عاشقانه تبدیل شده بود به یه کوتاه بی سر و ته دستشون درد نکنه 

بعدم همسر اومد یکم خو د و پاشدیم رفتیم هایپر ید انقدر خسته شدیم که من تو آسانسور داشتم غش می رسیدیم تا همسر یدارو مرتب کرد منم سوسیس سرخ با سیب زمین و سبزی خوردنم پاک و تا تناق خوردیم برای هم قرار بود بریم صبونه که چون خیلی خسته بویدم کنسلش کردیم و 11 پشدیم و از 12 شروع کردیم به تمیز کاری بالکن همسر کلی مرتب کرد کلی دریل کاری کرد ساعت 5 ناهار خوردیم بعدم خو دم بعدم ساز تمرین کردیم برای شام هم من قارچ سوخاری و سیبزمینی سرخ کرده درست بسی مقبول واقع شد و راس ساعت 12 شب من آهنگ تولدت مبارم پلی  و تولد رو تبریک گفتم

شنبه هم که صبح سر کار رفتیم  منم سرم شلوغ بود عصر هم جایی جلسه بودم و دیر تر راه افتادم رفتم کلاس سنتور بعدم بین قنادی لادن و وی آی پی گفتم این بار از وی ای پی بگیرم انقدر تعریف میکنن قنادی شیک و بزرگ و خیلی خ بود کیک ها و کاپ کیکای خیلی خوشگل داشت ولی برای ما زیاد بودن بنابراین یه کیک کوچولوی شاتوت گرفتم و اومدم خونه تو آسانسور شمع و گذاشتم روش و در زدم و کیک و گرفتم جلو همسر کلی خوشحال شد و تبریک و تشکر بنده خدا لباساشم در نیاورده بود که بریم بیرون شام تولد بخوریم ول یچون خسته بودیم و گشنه گفتیم اول تولد بازی کنیم منم رفتم لباسمو عوض کنم برای ع که کدمو گذاشتم تو جعبه کادو اومد گذاشتم پیش کیک هی گفت ااا این چیه چیه خلاصه به شدت سو رایز شد و خوشحال میدونستم ساعت خیلی دوست داره ول یقرار شد بریم دوباره همون مغازه که هم بقیه ساعتهارم ببینیم و هم گارانتیشو مهر کنیم خوشبختانه یا متاسفانه بعد کلی گشتن همسر همون ساعتو پسندید  واقعا ساعتهای زیبا تری هم وجود داشتن ولی خب قیمتشوم خیلی بالا بود بهش میگم ببین پله پله الان دو سه میلیون برای ساعت برایمون زیاده ولی اینشالله دو سه سال بعد از اون ساعتها هم می یم حالا نکتش اینه که منم ساعت دار شدم عید یه یاعت کادو گرفته بودم که نه میدونستم تو چه رنجیه و اینکه یکم به نظرم برای دستم بزرگ بود همسر ا گفت اونم بیار ببینیم چطوریه خلاصه بررسی کردیم و تصمیم گرفتم استفاده کنم دادام بند اونم برام کوتاه

برای شامم رفتیم کباب خوردیم اومدیم خونه مامانمینا ایمو زدن تبریک گفتن و بعدم یکم جمع کردیم و خو دیم

این بود انشای تولدانه من

دیگه خدار و شکر باز یکم از بدهی مونو دادیم نزدیک نصف شده بدهیمون که بقیشم انشالله با دریافتی های آ سال و اول سال بعد سبکش میکنیم تا خدا چی بخواد

منبع :
برچسب ها : تولدانه - ساعت ,همسر ,تولد ,خیلی ,کادو ,کردیم ,تمیز کاری ,درست ,تصمیم گرفتم
تولدانه ساعت ,همسر ,تولد ,خیلی ,کادو ,کردیم ,تمیز کاری ,درست ,تصمیم گرفتم
بوی عید میاد؟ نمیاد؟

سلام خوبین

شنبست و روز اول هفته با یه کوه کار نمیدونم چرا شنبه ها انقدر بدن 

چهارشنبه من عزمم رو جزم همسر رو هم دنبل خودم راه انداختم بریم ید از حراجی ها، خیلی شیک ا وقت کاری رفتم آرایش ، موهامو مرتب که بعد از وج از شرکت با مقنعه مرتب باشن از جناب ویز کمک گرفتم که برم دنبال همسر یعنی بگم بهتون از فرعی ترین فرعی ها من تو ترافیک موندم تا بعد از یک ساعت و نیم همسر رو برداریم تصور خوردم نیم ساعت بود بعدش هم باز یک ساعت و نیم تو راه بودیم تا برسیم پالادیمو از ونگ تا پالادیمو ها نه از راه آهن دیگه رسیدم حس از مسافرت اومدم پاهام ورم کرده بود سرمون درد میکرد اول رفتیم دست شویی سرو صورتی صفا دادیم دقیقا مثل مسافرت دیگه راه افتادیم یکم بگ دریغ از هیچی یعنی بودا ولی تو حراج کیف یک میلیونی شده بود 750 تومن اون چیزایی هم که قیمتش مناسب بود جنسش بد بود  تنها چیز یکه بر خلاف تصورات قبلیم خوب بود رفتیم کلار و یه کفش عروسکی پاشته 3 سانیت خوشم اومد که اونم پامو میزد 37 بقیشم تمومکرده بود استعلام کرد دید ارگ داره گفتم عمرا الان برم اونجا و برگشتیم خونه 10 شب خونه بودیم سریع برنج گذاشتم با تن ماهی یکمم کرغ با زعفرون درست برای فردا ناهار همسر و خوردیمو خو دیم صبح پنج شنبه هشت بیدار شدم گاز وضعیت بدی داشت دو سه سری با انواع دستمال و شوینده س دمش لباسها رم ریختم تو ماشین ظفشویی رو هم روشن رفتم ساعت 10 قراربود با دوستام برم بیرون، 9:30 اومدم بیرون یه چایی خوردم لباسارو پهن سشوار کشیدم رفتم دیدن دوستام کلی تو کافه نشستیم یکیمی هم پاساژ گردی کردیم ظهرم نوبت دندون پزشکی داشتم که زنگزد کنسل کرد و دیگه رفتم خونه قرار بود مهمون داشته باشیم که یهویی تغیرر کرد به همون شب اونم ساعت 3 و نیم اینا دیگه به همسر اطلاع رسانی و لیست ید دادم خودمم شروع به کار قبل از قرار مهمون یه دورم ملافه هامونو انداخته بودم تو ماشین و دیگه چدتها یگازم تو ماشین ظرفشویی خلاصه شلوغ پلوغ بو ی همه چیر انجام شد ولی دیگه کمرم صاف نمیشد قبل رسیدن مهمونا خوشبختانه نیم ساعت داز کشیدم بعدشم کار زیادی نبود و بیشتر نشستیمو حرف زدیم وخوشگذرونیدم تا ساعت 2 بعدش همسر خو د تا ظهر ولی من از نه بیدار بودم.ولی کار خاصی نکردیم بیشتر به استراحت گذشت و دیدن امروزم که اومدم سر کار خسته و کوفته مثل همه شنبه ها 

دیروز با همسر راجع به یه موضوع کاری صحبت میکردیم یه فیلد مشترکه بین رشته من و همسر در واقع تزمن تو اون حوزه بوده و موضوع کاری الان همسر تو شرکت هم همونه و من هی غصه خوردم ببین تو شرکت کارم چیز دیگه ای اون موقع که من اونکارو انجام میدادم هیچ جا نبود که بتونم برم تو اون موضوع کارکنم همه مثالام شرکت های و سایتهای خارجی بودن دیگه قرار شد یکم جدی بهش فکرکنم و اگه خواستم یکم وقت بذارم مطالعه کنم شاید خواستم فیلدمو عوض کنم کار سختیه ولی جذابه


منبع :
برچسب ها : بوی عید میاد؟ نمیاد؟ - همسر ,ساعت ,شرکت ,ماشین ,موضوع ,خونه ,موضوع کاری
بوی عید میاد؟ نمیاد؟ همسر ,ساعت ,شرکت ,ماشین ,موضوع ,خونه ,موضوع کاری
ابر و باد و مه و بارون درکارند تا ما هی کیف کنیم

میبینین هوار و خیلی خوبه آدم کیف میکنه

هر روز میگم جون میده برا پیدا روی ولی خب پیاده روی نمیکنم همش تنبلی میکنم البته همیشه خستم و سر گیجه  و دل درد و دل پیچه و ...چه هم قافیه شد ولی همیناست دیگه

هفته پیش تقریبا کا رخاصی ن تا پنج شنبه که رفتم ارایشگاه و دندون پزشکی هم خونه بودیم ناهار درست داداشم اومد و قرار بود بریم ارگ من کفش ب م رفتیم و کفش پام نشد خیل یخوشگل بود یه کفش خانمانه و عروسکی ولی نشد که نشد دیگه یکم چرخیدیم الک یو رفتیم شهر کتاب برای دستمون کادو اسباب بازی یدیم و رفتیم خونمون حاضر شدیم که در واقع همانا دستشویی رفتن و برداشتن کادو دیگر بود و رفتیم خوب بود خوش گذشت ولی متاسفانه دیر تموم شد و تابرسیم خونه و بخو م دو رو گذشت اینه که شنبه خسته تر از خسته بودم یک شنبه هم با زاومدیم خونه یکم مرتب کاری شامم از پ روک گرفتیم ولی برایناهار همسر غذا درست دیروزم رفتیم هایپر ید کردیم برای همدیگه جاییزه خوراکی یدیم من برای همسر چند تا سس خار جی و همسر برای من میوه خشک دیگه با اینا خوشیم مام دیگه

شامم همونجا خوردیم و اومدیم خونه چایی خوردیم و شهرزاد دیدیم


منبع :
برچسب ها : ابر و باد و مه و بارون درکارند تا ما هی کیف کنیم - رفتیم ,خونه ,همسر ,درست
ابر و باد و مه و بارون درکارند تا ما هی کیف کنیم رفتیم ,خونه ,همسر ,درست
در انتظار آرامش

خستم خیلی خسته ظاهرمو حفظ میکنم دارم نقش بازی میکنم انگار

ولی دلم پر از تلاطمه، شبا که میخوابم برای اینکه فکر و خیال نکنم چشامو میبندم و می گم فکر کن رو آب دریا خو دی و داری اینو راونور ت میخوری و اینجوری خوابم میبره یه سری خواب عجیب غریب میبنیم و هر وقت که بیدار میشم میگم خب خدا رو شکر خواب بوده ولی انقدر تو خواب خسته میشم که حد نداره نه اینکه بفهمم چی دیدم و یادم بمونه نه ولی خب انقدر خواب میبینم که صبح خستم

چند شب پیش باز خواب دیدم ا زاین خوابهای نه چندان خوب و پر استرس که یادم نیست چی بود فقط یادمه خونه مامانم بودم و در تمام مدت یه بچه شیش ماهه بغلم بود انگار بهم چسبیده بود حتی قیافش یادم نیست فقط حس ارامشش یادمه

دوباره دارم دچار نشخوار فکری میشم همه چیز و گنار هم میذارم و به همه چیز با هم فکر میکنم  هی میرم سراغ حرفهای مشاو رو سعی میکنم خودمو آروم کنم یکم موفقم و باز شروع میشه

این مدت یه بازی یدیم بلک اس خیلی خوبه هر روز بازی میکنم  یه بازی فکری که ذهنمو منحرف میکنه از همه چیزو همه جا

حال خونه ت ی هم ندارم  فقط دارم مرتب میکنم و اضافاتو میریزم دور که دور وبرم خلوت بشه که هممون خودش آرامش میده عجیب

خوب میشم میدونم باید با خودم کار کنم چون چیزهای دورو برم فقط بریا من نیست برای همه هست و من دارم خودمو اینجوری عذاب میدم

منبع :
برچسب ها : در انتظار آرامش - میکنم ,خواب ,بازی ,میشم ,یادم ,یادم نیست ,بازی میکنم
در انتظار آرامش میکنم ,خواب ,بازی ,میشم ,یادم ,یادم نیست ,بازی میکنم
زمستون تن عریون باغچه چون بیابون ....

سلام خوبین میبینم که بلا ه زمستون واقعی اومد و دیگه همه جا پر شده از ع های زمستونیو برف بازیو آدم برفی

هفته پیش نوشتم که حالم بد بود و به مرور بهتر شدم برادرمم که پیشمون بود چهارشنبه صبح برگشت خونه منم برای شب بلیط تاتر گرفتم آن سوی آینه تو تاتر شهرزاد بود . همسر از سر کار اومد منم از خونه بامترو رفتم یه جورایی مسافرت بود برامون و خیلی خوش گذشت قبل تئاتر ژوله رو دیدیم اونجا و دو سه نفر دیگه خیلی دلم میخواست برم با هاش حرف بزنم ولی همیشه میگم یه جور مزاحمت!!!! اصلا این وقتا نمیدونم درستش چیه بری به سلام بدی یا ندی؟ ع و اینا رو که اصلا واقعا فکر میکنم مزاحمته براشون،  خلاصه فعلا که بی فرهنگم و نتونستم حتی سلام بدم. تئاترشم خیلی خوب بود و انرژی داد. همون عصرش تصمیم گرفتم برم ولایت به همسر هم گفتم به شدت استبال کرد و گفت شنبه هم مرخصی بگیر و نیا که گفتم نه خودم دوست دارم یه روزه برم. صبح پنجشنبه با هم رفتیم منو ترمینال پیاده کرد و رفتم به سوی دیار، هوا خیلی خوب بود و عصرش کلی با مامانم رفتیم قدم زدیم و ویندو شاپینگ کردیم. یاد 10 15 سال قبل افتادم که از خوابگاه میرفتم خونه و میرفتیم اینجوری پنجشنبه عصرا بیرون با مامانم . و از اونجا که با وجود همه تغییرات شهر هنوز انگار تو همون یه خیابون خلاصه میشه کلی هم آشنا دیدیم و اومدیم خونه .شامم من پیتزادرست که من راضی نبودم و لی همه راضی بودن. فردا صبحش که باشه برف شروع شد چه برفی مامانمینا میرفتم مجلس ختم( یکی از کارهای بسیار بسیار روتین در شهرستان) منو رسوندن خونه مادر شوهم اینا تا ببینمشون و یک ساعت بعد اومدن دنبالم، خدا رو شکر اونام خوب بودن و کلی شاد شدن از دیدن من( عروس خود شیرین). دیگه اومدم خونه ناهار خوردیم و زود راه افتادم که خوب شد به اصرار بقیه گوش ندادم تا شنبه بمونم والا موندنی بودم حالا حالاها، شنبه هم که سر کار بودیم شب شنبه برف گرفت منم حالم خوب نبود زیاد تصمیم گرفتم فردا نرم سر کار و استعلاجی بگیرم فشارم پایین بود سرم لازم بودم خلاصه من موندم خونه وخبر دادم نمیرم و هی برف بارید. منم که خونه موندن شارژم کرده بود افتادم به جان یخچال و لباس شویی و مایکرو فر و ماشین ظرفشویی حدود 5 ساعت مشغول بودم س دم چه س دنی بعدش هم دیگه افتادم و واقعا لازم بودم دیگه شال و کلاه کفش کوه پوشیدم رفتم درمونگاه یه آقای میانسال بود منم طبق روال عادی که اینجور وقتا میرم یه توضیح دادم منتظر شدم سرم و آمپول تقویتی بنویسه که گیر داد تو باید بری سونوگرافی هی معاینه کرد . خلاصه کفتم باشه میرم رفتم سرم زدم و دیدم خلوت رفتم سونوگرافی هم انجام دادم که خب خوب نبود و یکم مشکل داشت حالا باید ببرم خودم ببینه امیدوارم دارو لازم نباشم که اصلا تحمل خوردن داروی هورمونی ندارم.

دو شنبه هم با سلام و صلوات اومدم شرکت برگشتین هم بصورت دل گنده ای رفتم آرایشگاه شامم داداشم اومد خونمون . هم که باز شرکت و بعدم خونه امرومکه چهارشنبه جانه و مهنتر از همه اینکه شنبه تولد همسر جانمان است. قرارب ود خانوادش امروز بیان که کنسل شده داداش منم نیست که براش تولد بگیریم با دوستامونم به نظرم خودش حوصلشونو نداره میمونه یه زوج دیگه از دوستامون که اونم نمیخوام بهشون زحمت بدم کلا  برای کادو چند تا آپشن داشتم یکیش عینک واقعیت مجازی ، ساعت، دستبند چرمی جرثقیل کنترلی فعلا خدم رو ساعت متمرکز شدم و یه جرثقیل ارزون از طرفی خودش که به شگفتم چند تا پیشنهاد الکترونیک داد که جز لوازم منزل نمیدونم کابل تبدیل و از این چیزا و یا گیرنده دیجیتال که اب شده مامانمم س که من چی ب م قرار شده من از طرفش کادو بگیرم حالا دیگه نمیدونم چیکار کنم 


منبع :
برچسب ها : زمستون تن عریون باغچه چون بیابون .... - خونه ,افتادم ,سلام ,خیلی , ,حالا ,لازم بودم ,تصمیم گرفتم
زمستون تن عریون باغچه چون بیابون .... خونه ,افتادم ,سلام ,خیلی , ,حالا ,لازم بودم ,تصمیم گرفتم
تاریک و روشن

سلام خوبین خوشین اولین برفمونم که بلا ه بارید و چشممون به ج روشن شد

هفته پیش بود که همسر خبر داد که کار ش شفاها درست شده و از بهمن قراردادش اوکی میشه و کلی خوشحال و شادان شدیم چهارشنبه شب رفتیم خونه دوستمون برای بدرقش شب خوبی بود و هفت رفتیم تقریبا ده هم پاشدیم تا اونام فرصت خداحافظی خانوادگی رو داشته باشن. پنجشنبه از کله سحر که همانا ساعت هفت بود پاشدم تا ساعت ده خونه رو مرتب و کارهامو انجام دادم و فکر خب حالا کجا برم و چیکار کنم با دختر هام تماس گرفتم که بریم است که استقبال نشد و بجاش پاساژ گردی پذیرفته شد رفتم دنبالشون و رفتیم پالادیمو قصد ید نداشتم ولی یه شلوار جین از السی یدم و رفتیم ناهارم از شیرینی فروشی پایینش اسنک گرفتیم و برگشتیم خونه ساعت 3 اینا بود و خوابم گرفته بود ولی خب خوابم نبرد گفتم پاشم خودم برم است رفتم و خیلی خوب بود هم کلا خونه بودیم تا شب که همسر جان قرار شد به من شام بده ما خیلی اهل رستوران نیستیم  اگرم بیرون غذا بخوریم صرفا برای غذا خوردن و رهایی از گرسنگیه ولی جدیدا یکم لایف استایلمونو داریم تغییر میدیم که به نظر یکی از دلایل گشایش مالیه... خلاصه همسر گفت بریم شیشلیک بخوریم و رفتیم ش ز جردن من گردن گرفتم و همسر شیشلیگ که میتونم بگم یه دونشم برای ما زیاد بود هم خوردیم و هم بردیم از شنبه هم که شروع کار بود و من یک هفته پرتنش رو داشتم نمیخوام تعریف کنم ولی از دست همکارام دلخور شدم نه تنها من هم اتاقیامم ولی من از قبل به این شناخت رسیده بودم که بابا اینا دوست ما نیستن و فقط همکاران ولی خب این بنده های خدا این حس و نداشتن که اونام فهمیدن نباید حساب دوستی گذاشت با این ادمها القصه این ماجرای شنبه یکشنبمون بوددوشنبه هم که من کلی جلسه با این مشاور خارجیمون داشتم چند با ر داغ دلم تازه شد که ای مدیر ای مدیر عامل ای شرکت ببین تو جلسه با این خارجی کی میتونه باهاش حرف بزنه و کی نمیتونه بعد تو اونی که نمیتونه رو فرستادی خارج خیلی ناراحت شدم آ شم گفتم خلایق هر چه لایق

دیروز هم نامه رسمی کار همسر و زدن که خیلی خوشحالمون کرد

باید با همسر جدی برای بچه حرف بزنیم و تصمیم بگیریم  کلی دارم فکر میکنم بچه دار شم برم مرخصی و دیگه برنگردم اینجا همسر هم همش میگه کار درست شه کار شرکتم هست و دیگه من اینجوری کار نگنم واقعیتش هم اینکه من اینجا و تو این جو به کارم ادامه دادم فقط پول بوده و الا روحم خستست از حرف و کارها و نگاه تی که وجود داره و لی خدا رو شکر با همه این سختی هایی که کشیدم تونستیم اینجوری پول پس انداز کنیم و این روزها هم میگذره و میره و به لطف خدا هر روز بهتر از دیروز میشه 


منبع :
برچسب ها : تاریک و روشن - همسر ,رفتیم ,خیلی ,خونه ,ساعت
تاریک و روشن همسر ,رفتیم ,خیلی ,خونه ,ساعت
زمستون واقعی داره میاد

سلام خوبین

بلا ه در اوا دی ماه داریم زمستونو میبینیم خدارو شکر و چهارشنبه یکم برف بارید، برای من البته واقعا جنبه ذخیره آب و ایناست و خیلی عشق برف نیستم شاید چون انقدر برف دیدیم که اینا هیچه 

حالا جالبه دیروز انقدر تو خونه گرمم بود که امروز گفتم هوا حتما گرمه زیر مانتوم تاپ پوشیدم زیر شلوار پارچه ایم هم که همیشه شلوار میپوشم نپوشیدم تازه بوتمم نپوشیدم بعد میبینم که هوا چقدر سرده

امروز مهمون داریم داداش کوچیکه داره میاد تهران دو سه روز

آ هفته پنج شنبه کلا خونه رو تمیز به قول ما ترکا از ته یعنی حس کلی هم تغییر دکوراسیون دادم تو کشو ها و اینا یه شلفم برا رو ی ک نت یدم که افتتاح و کلی همه جا تر و تمیز شد دیروزم همسر جان همه فرش کوچولوها و زیر پای هارو شست  خیل یکثیف بودن بعدش که رنگشو دیدیم فهمیدیم

دیروزم دو تا دیدیم رگ خواب که بر خلاف چیزای خوب یکه نشنیده بودیم خوب یوبد البته یکم آ شو آب بسته بود ولی در کل خوبی بود و شاتر ایلند یا جزیره شاتر که ا زسری های رمز آلود بود کلی مخمونو کار گرفت ولی کیف کردیم

دیگه دارم منتالیستو میبینم در واقع سریال 

اینارو صبح نوشتمالان که ظهره رفتم اینستاگرام و دیدم که سالگرد فاجعه پلاسکو چند رو زقبل هم که ماجرای این کشتی بود خی رفتم ع اشو دیدم هی گریه گفتم این چه زندگیه آخه چرا یه روز خو ش نداریم بلایای طبیعی بلایایی بی دقتی بلایای اجتماعی یعنی تمومی نداره که نداره 

گفتم پلاسکو یاد پارسال افتادم پارسال اون پنجشنبه من تو خونه بودم داشتم وسایلمونو پک می برای اسباب کشی فرداش که بود رفتیم خونه رو تحویل گرفتیم و تمیزش کردیم و برای بار چندم یاد کنم ا زاون مستجری که خونه رو خیلی تمیز نگه داشته بود علارغم اینکه خیلی زرنگ بودن،  من همیشه ازش بابت تمیز نگهداشتن خونه ممنونم و امیدوارم خونه خوبی گیرش اومده باشه. خلاصه یعنی اینکه ما تغریبا ی اله تو خونه جدید هستیم خونه ای پر از روزهای خوب و انشالله در آینده خوب تر

خی یه لیست دارم باز از اون لیستهای رو اعصاب من اصلا دو تا لیست لیست کار ها و لیست یدنی ها

یدنی ها شامل پارکت، کمد دیواری و کتابخانه برای اتاق خودمون ک نت اضافی برای آشپز خونه، مرتب سازی فضای

انجام دادنی ها: تعمیر چرخ خیاطی، نصب تابلو ها، بعد از ید های بالا رد بوفه ، رنگ تخت

اینا که میگم یدنیها مال الان نیست مال سال بعده حتی ولی ترتیبش فکر کنم اول پارکت باشه تا ببینیم چی میشه

البته اولویت یک دادن بدهیمونه بعد شاین قرتی بازیا


منبع :
برچسب ها : زمستون واقعی داره میاد - خونه , ,لیست ,تمیز ,دیدیم ,خیلی ,داره میاد
زمستون واقعی داره میاد خونه , ,لیست ,تمیز ,دیدیم ,خیلی ,داره میاد
آی آدمها

سلام

دیروز دوباره تو چند لحظه شدم آدم شهریور ماه یه آدم با کلی نشخوار فکری و نا امیدی و افکار پلید تمام تلاشمو تا حس های بدو از خودم دور کنم، نشخوار فکری نکنم، به اون ببره گوشت ندم تا بزرگش کنم بیاد منو بخوره ، برای خودم مدیتیشن تمرکز که رفتم تو یه کلبه بالای کوهم صدای پامو رو برفا شنیدم وارد کلبه شدم چایی داغ خوردم ا زکتری روی اجاق طاقچه های تو کلبه رو نگاه پر ا زکوزه و اینا بود خلاصه با این داشتان خودمو آروم بعدم دوتا حرکت سلام بر خورشید رفتمو انرژی مضاعف گرفتم اول صبحی...

داشتم به مشکلات خودم خانوادم و ... فکر می یاد دوستام افتادم و مشکلاتشون پدر یکی مریضه، مادر یکی مریضه، یکی خودش مشکل روحی داره، یکی بر اثر خیانت جدا شده یکی خیانت دیده و تحمل کرده یکی  یکی یکی یکی و واقعا هزاران یکی هست نه  دو نفر مثل هم هستن و نه دو نفر مشکلاتشون آیندشون فکرشون هیچی مثل هم نیست هیچی


منبع :
برچسب ها : آی آدمها - کلبه ,نشخوار فکری
آی آدمها کلبه ,نشخوار فکری
تاریک و روشن

سلام خوبین خوشین اولین برفمونم که بلا ه بارید و چشممون به ج روشن شد

هفته پیش بود که همسر خبر داد که کار ش شفاها درست شده و از بهمن قراردادش اوکی میشه و کل یخوشحال و شادان شدیم چهارشنبه شب رفتیم خونه دوستمون برای بدرقش شب خوبی بود و هفت رفتیم تقریبا ده هم پاشدیم تا اونام فرصت خداحافظی خانوادگی رو داشته باشن. پنجش نبه از کله سحر که همانا ساعت هفت بود پاشدم تا ساعت ده خونه رو مرتب و کارهامو انجام دادم و فک ر خب حالا کجا برم و چیکار کنم با دختر هام تماس گرفتم که بریم است که استقبال نشد و بجاش پاساژ گردی پذیرفته شد رفتم دنبالشون و رفتیم پالادیمو قصد ید نداشتم ولی یه شلوار جین از السی یدم و رفتیم ناهارم از شیرینی فروشی پایینش اسنک گرفتیم و برگشتیم خونه ساعت 3 اینا بود و خوابم گرفته بود ولی خب خوابم نبرد گفتم پاشم خودم برم است رفتم و خلی خوب بود هم کلا خونه بودیم تا شب که همسر جان قرار شد به من شام بده ما خیلی اهل رستوران نیستیم  اگرم بیرون غذا بخوریم صرفا برای غذا خوردن و رهایی از گرسنگیه ولی جدیدا یکم لایف استایلمونو داریم تغییر میدیم که به نظر یکی از دلایل گشایش مالی خلاصه همسر گفت بریم شیشلیک بخوریم و رفتیم ش ز جردن من گردن گرفتم و همسر شیشلیگ که میتونم بگم یه دونشم بری ما زیاد بود هم خوردیم و هم بردیم از شنبه هم که شروع کار بود و من یک هفته پرتنش رو داشتم نمیخوام تعریف کنم ولی از دشت همکارام دلخور شدم نه تنها من هم اتاقیامم ولی من از قبل به این شناخت رسیده بودم که بابا اینا دوشت ما نیستن و فقط همکاران ولی خب این بنده های خدا این حس و نداشتن که اونام فهمیدن نباید حساب دوستی گذاشت با این ادمها القصه این ماجرای شنبه یکشنبمون بوددوشنبه هم که من کلی جلسه با این مشاور خارجیمون داشتم چند با زداغ دلم تازه شد که ای مدیر ای مدیر عامل ای شرکت ببین تو جلسه با این خارجی کی میتونه باهاش حرف بزنه و کی نمیتونه بعد تو اونی که نمیتونه رو فرستادی خارج خیلی ناراحت شدم آ شم گفتم خلایق هر چه لایق

دیروز هم نامه رسمی کار همسر و زدن که خیلی خوشحالمون کرد

باید با همسر جدی برای بچه حرف بزنیم و تصمیم بگیریم  کلی دارم فکر میکنم بچه دار شم برم مرخصی و دیگه برنگردم اینجا همسر هم همش میگه کار داشنگاه درست شه کار شرکتن همست و دیگه من اینجوری کار نگنم واقعیتش هم اینکه من اینجا و تو این جو به کارم ادامه دادم فقط پول بوده و الا روحم خستشت از حرف و کارها و نگاه تی که وجو داره و لی حدا رو شکر با همه این سختی هیی که کشیدم تونستیم اینجوری پول پس انداز کنیم و این روزها هم میگذره و میره و به لطف خدا هر روز بهتر از دیروز میشه 


منبع :
برچسب ها : تاریک و روشن - همسر ,رفتیم ,خونه ,خیلی ,ساعت
تاریک و روشن همسر ,رفتیم ,خونه ,خیلی ,ساعت
در انتهای یکی ا زآرامترین پاییز های زندگی

سلام خوبین خوشین

چیا بگم ا زکجا بگم بذارین یکم فکر کنم دسته بندی کنم...

همیشه اینجا گفتم دیگه من برای همه کارهای لیست دارم لیست مسافرت، لیست ید، لیست کارهای پزشکی، لیست یدهای درشت  لیست کادو، لیست تماس های واجب، لیست کارهای خوشگلی و .... خلاصه یه سری کارهای هست که تو این لیست نوشتنا از این لیست میره به لیست بعدی دوباره بعدی و ه یانجام نمیشه دلیلش برای من معمولا اینه که من همیشه در حال اولویت بندی هستم و در حال تحقیقو بررسی و هی بالا پایین میکنم الان چی ضروریه و چی نیست و و چی خوشحال ترم میکنه، از کجا ب یم و یا کجا انجام بدم و ....معمولا هم ملاک مالی، کیفیت و کمترین ضرر برام در اولیته چرا چون من وسواس آینده و کمال گرایی دارم و نباید اشتباه کنم، حالا تو این پاییز همه چی دست به دست هم داد تا من هم حالم بهتر باشه و هم وضعیت مالی ما اوکی تر بشه لذا خیلی از کارهای لیستام تند تند تیک خوردن و رفتن  و خوشحالم

هفته قبل قرار بود بریم ولایت بعد کلی سبک و سنگین قرار شد چهارشنبه صبح زود بریم تا تو ترافیک نمونیم ما و داداشم با هم، چهارشنبه صبح زود ما راه افتادیم خوشبختانه خیلی تو ترافیک هم نموندیم و نه و نیم رسیدیم سر راهم بربری دیم و رفتیم خونه ما صبونه حس گشنه بودن بچه ها درخواست نیمرو منم برای همه نیمرو زدم خوردیم، ناهار مامان جانم سنگ تموم گذاشته بود و مرغ شکم پر درست کرده بود که خیلی خوب بود. بعد از ظهر همسر با داداشم رفت بیرون منم با مامانمینا بودم و غروب با مامانم رفتیم بیرون چایی سازمو که اب شده بود بدم تعمیر دو کلافم کاموا یدم که برای دوستم کلاه ببافم ا زاونجا هم من رفتم خونه مادر شوهر اینا همسر هم قراربود خودش بیاد. دیگه شب اونجا بودیم برای فردا هم کلی کار داشتیم یادمه قبلا گفتم من چهار تا تابلو فصل ها رو گلدوزی جز همون کارهای لیست بود که هی عقب میفتاد.  خلاصه بردیم دم خونشون سفارش قاب دادیم بعدم رفتیم سراغ ید هیجان انگیز لپ تاب، منو همسر برخلاف رشته هامون خیلی بر لبه تکنولوژی حرکت نمیکنیم خصوص در مورد لپ تاب اینا صرفا هدفمون کار راه اندازیه موقع عقدمون هیچ کدوم لپ تاب تداشتیم با اینکه دانشجوی ارشد بودیم و تو خونمون کامپیوتر داشتیم، همون موقع ها من یه پروژه گرفتم که در آمدش یک میلیون بود و سریع با پولش رفتیم یه لپ تاب 13 یدیم که همون موقع هم یه چیز معمولی بود و اصلا تاپ نبود سال بعدش همسر رفت ا و بهش یه لپ تاب داد که دیگه ما همونا رو داشتیم تا 4 سال پیش چهار سال پیش لپ تاب همسر بازی در آورد و دیگه د رآستانه پر هزینهب ود همسر تحولش داد به و لپ تاب منو گرفت قرار دش باهاش کار کنه برای منم رفتیم آیپد یدیم چرا چون من دیگه درس و بوسیده بودکنار گذاشته بودم و کارم با کامپیوترتو خونه وب گردی بود. وضعیت همین بود و لپ تاب منم دیگه داشت بازی در میاورد از دو سال پیش به همسر اصرار می که بریم برات لپ تاب ب یم دیگه از مک بوکم پایین تر راضی نبودم و میگفتم باید همینو بگیریم  که قبول نمیکرد و میگفت الان نه بعد دفاعم بعد خونه و ... دیگه این اوا واقعا به خاطر کارش لازم داشت هفته قبل ما رفتیم پایتخت برای بررسی میدانی بازار و همسر با دلیل و برهان منو متقاعد کرد که اون لپ ت که به دردش میخوره حد اقل 7 8 میلون باید براش بدیم و الان خیلی زیاده و مک بوک های ضعیف هم به درد نمیخورند دیگه گشتمو در نهایت بهترین آپشن رو در یک لپ تاب چهار میلیونو نیمی جمع کردیم و اومدیم خونه در همین روزها متوجه شدیم در ولایت ما جایی هست که لپ تاب استوک میفروشند چیزی که من قبلا هم شنیده بودم ولی همیشهمعتقد بودیم که لپ تاب دست دوم به درد نمیخوره القصه پنجشنبه صبح بعد قابسازی رفتیم سراغ لپ تاب استوک فروشی، چند تا رو بررس یکردیم که ظاهرشون تر تمیز بود خودشم برای یک سال گارانتیشون میکرد. یهو من یه لپتاب دیم با رنگ بژ که خیلی تمیز بود و فرمودند که ایشون اوپن با ن یعنی فقط جعبش باز شده و خودش نو کاملا دیگه زیرو بمش رو بررسی کردیم قیمتشو تو سایتهای مختلف چک کردیم و تقریبا با نصف قیمت بازار یدیمش بعدم که بدو به مست منزل ما برای ناهار که همانا ماهی سفید ترش بود ،مامان بابای من پدر اینترنتو در اوردن دیگه چند وقت پیش آموزش این غذا رو تو به خانه بر میگردیم دیدن و اونروز صبح تصمیم گرفتن درستش کنن ولی نکات دقیق یادشون نبوده تشریف برده بود سایتش و برنامه های گذشته رو کرده بودن و خلاصه ناهار پخته بودن، بعدناهار و چایی همسر رفت  بیلیارد منم یکم خو دم و کلاه و بافتم و دوش گرفتم موهای مامانو رنگ بعدم سشوار کشیدم که بره عروسی خودمم حاضر شدم رفتیم دنبال چایی سازو لپ تابو ... رفتیم وسط شهر ید ده ریزم کردیم و رفتیم خونه بابای همسر ، فرداشم که برگشتیم و تعطیلات به پایان رسید. قبل رفتن به طور کاملا اتفاقی من متوجه شدم گواهینامم 5 ماهه بی اعتباره و من فکر می اعتبارش ده سالست دیگه روز شنبه وسط روز رفتم دنبال کاراش و خوبختانه خیل یراحت و سریع انجام دادم یک شنبه هم کلاس سنتور دوشنبه هم رفتم پوست و یک قورباقه بسیار زشت و گنده رو قورت دادم و لیزر از اون کارهای لیست بودا بعدم پیاده رو ی تا خونه. دیروز تو شرکت ما یه جلسه داشتیم و منم باید ارائه میدادم از این جسله های سمینار با مدعو و اینا از یکی دو ماه قبل معلوم بود و من ارائمو اماده کرده بودم و تمام زحمات و خودم و مشاور باعث شده بود بسیار ریل باشم البته نکاتی ا زخلیت های قدیم در وجودم بود ولی دیگه برهمه غلبه و رفتم برای ارائه(یک نمونه از خلیت های قدیمو بگم تو خصوصا تو لیسانس برای اینکه ارائه ندم ا زخیر نمره میگذشتم با وجود اینکه مطلبم آماده بود و فقط تحمل استرس ارائه رو نداشتم) دیگه دیروز ارائه دادم و خودم خیلی از ارائم راضی بودم نسبت به توانایی خودم و لی بعدش که سوال و ازمپرسیدن فهمیدم موضوع جذاب بوده و تو آنتراکت هم ازم سوال و جواب نکته جالبش نتایج نظر سنجی بود که نتیجه من از بین همه بهتر بود و این برای من که همیشه از زیر بار این کار در رفتم خیلی عالی بود. 

یک وبلاگ پیدا خانمی هم رشته من 10 12 سال بزرگتر با دو تا بچه و همسر و ... خیلی برام جالب بود نوشته هاش و روز اول که بخشی از نوشت ها رو خوندم خیلی جذب شدم و روز های بعدی که تمومش باز هم برام جذاب بود انگار آینده منه البته من 10 اسل بعد نهایتش یه بچه ابت خواهم داشت تازه خودم بازنشسته خواهم بود احتمالا، واقعا دغدغمه که بعد بیست سال بازنشسته بشم یا نه؟ باید ببینیم سر نوشت و تقدیر برامون چی داره. 



منبع :
برچسب ها : در انتهای یکی ا زآرامترین پاییز های زندگی - لیست ,همسر ,خیلی ,رفتیم ,کارهای ,خونه ,کارهای لیست ,همون موقع ,رفتیم سراغ ,رفتیم خونه ,لیست کارهای
در انتهای یکی ا زآرامترین پاییز های زندگی لیست ,همسر ,خیلی ,رفتیم ,کارهای ,خونه ,کارهای لیست ,همون موقع ,رفتیم سراغ ,رفتیم خونه ,لیست کارهای
دنیای لرزان

بازم خیلی وقته ننوشتم دلیلشم سر شلوغمه 

تو این مدت ز له شد هوا کثیف شد مهمون داشتم مهمونی رفتم  یت رفتم  بازم ز له شد و  حالا هم شلوغ پلوغه باز

تازه داشتم به زندگی امیدورا میشدما اصلا نمیدونم این زندگی چیه، بعد از این همه سال بدو بدو و رو هوا بودن حس می تازه اروم شدم و دیگه همه چی استیبله داشتم به آینده و به بچه و خیلی چیزهای دیگه فکرمی دیدم یهو دارم دنبال بیمه ز له و باز هم با زهم مهاجرت و ... فکر میکنم

کاش میتونستم یه تصمیم قطعی برای زندگیم بگیرم اینکه هیچی صد درصد نیست عذابم میده هیات علمی همسر داره درست میشه ولی صد درصد نیست مهاجرت ممکنه ولی صد در صد نیست ویزیت و پست داک برای همسر ممکنه ولی بعدش اقامت قطعی نیست و.... موقع این فکرا یاد مشاور و تکنیکاش میفتم و مثلا خودمو آروم میکنم و خیلی بهترم ولی خوب نه نیستم راضی نه نیستم

همسر هم بدتر از منه دیروز رفته بودیم هایپر ید تو ادیداس و اکو و ریباک همسر کفش نگاه میکرد منم کفش بچه از 20 تومن بود تا 600 تومن ولی خیلی خوشگل بودن تو اون لحظات شاید مس ه به نظر بیاد ولی دلم میخواست یه جفت کفش ب م چون بهم امید میداد احساس می یه نگاه به آیندست یا دلم میخواد از دیجیکالا خیلی وقتا که اف میذاره یه شیشه شیر نمیدونم یه دست لباس و .. بچه ب م و نگه دارم واقعا به امید احتیاج دارم ولی این همه اتفاق باعث شده حالم بد شه هر چه رشته بودم و خودمو برای بچه قانع کرده بودم پنبه شد نمیدونم به قول مشاور این یه تصمیم احساسیه و اصلا بد نیست ولی من نمیتونم منطقی بهش نگاه نکنم و چون بار احساسیش پایینه نمیتونم تصمیم قطعی بگیرم همسر هم بدتر از من

اتفاق خوب این روزها پس دادن قرضامونه البته تموم نشده و داریم د د پس انداز میکنیم و میدیم طبق برنامه ریزی هامون تا داد تموم میشه ایشنالله اگه خدا بخواد و در آمد ما ثابت بمونه و ج سنگینی نداشته باشیم 

بعدش قرار بود راجع به بچه فکر کنیم حالا تا اون موقع هم خدا بزرگه ببینیم چی پیش میاد و چی میشه

منبع :
برچسب ها : دنیای لرزان - خیلی ,همسر ,میشه ,قطعی ,تصمیم ,ز له ,درصد نیست ,تصمیم قطعی
دنیای لرزان خیلی ,همسر ,میشه ,قطعی ,تصمیم ,ز له ,درصد نیست ,تصمیم قطعی
از روزهای خوب

صبح امروز سر کارم داشتم کارمو اولویت بندی می که کدومو زودتر انجام بدم تلفنایی که باید بزنم رو یادداشت یادم نره و ... یهو همسر زنگ زد الو رو که گفتم یه صدای شاد شنیدم خیلی شاد فهمیدم یه خبره خوبه تو دلم گفتم خبر خوب چی میتونه باشه؟ مگه مقاله ای هم مونده؟ گفتم چی شده شادی چه خبر شده که فهمیدیم کار ش داره درست میشه و این خوان هم داره تموم میشه گفتم باید بیام اول اینجا و ثبت کنم همون طور که غرام اینجا ثبت میشه باید شادی ها هم اینجا ثبت بشه

منبع :
برچسب ها : از روزهای خوب - گفتم ,میشه
از روزهای خوب گفتم ,میشه
رو زمرگی با فکر های بزرگ

این مدت که از مشاور رفتنم گذشته تمام تلاشمو که درست فکرکنم و درست عمل کنم تا دپرس نشم، چند باری که داشتم تو اون کمالگرایی افراطیم غوطه ور میشدم سریع خودم نجات دادم و نذاشتم که غرق بشم

یک عمر میون همه اطرافیانم به کم توقعی معروف بودم و الان میبینم که شاید توقعم از دیگران خیلی کمه ولی توقعم از زندگی و از خودم خیلی زیاده

امروز با همکارام راجع به خونه صحبت میکردیم و داشتن میگفتن که بعد چند سال کار و اینا انقد رتونستن پس انداز کنن برای خونه وچقدر باید وام بگیرن تا بتونن خونه ب ن و یا چقدر ماهی  رهن و اجاره بدن و ... و من فکر من چطوری عنان زندگی رو به سمتی بردم که واقعا با تلاش خودمون و درامدیکه واقعا یه زمانهایی خیل ی محدود بوده و صرفا حقوق من بوده و کمک ا زخانواده ها که واقعا پس دادیم و پس خواهیم داد تونستیم خونه بگیرم  و تازه ارتقا هم بدیم البته خب شاید منم تو این راه از خیلی چیزا موندم و طوری هزینه ها رو مدیریت که به اون سمت بریم و همسر هم با من هم فکر بوده

از طرفی بارها فکر که تربیت خانواده ها هم تو روند زندگی خیلی مهمه و تو زندگی نسل بعد هم سایه میندازه

بگذریم حالا الان دیگه چیا هست که بهش فکر میکنم درواقع هیچی همسر البته خیلی درگیری داره کار جدید ، ، پروژه سربازی ، مقاله و ... درگیری های عمدشه 

منم دارم سعی میکنم کمکش کنم.. همسر مدتهاست که حالش خیلی خوبه و خیلی به من محبت داره و واقعا قدر زندگیمونو میدونه ، من تغییری ن ولی خیلی وقتا خدار و شکر میکنم برای صبرم انقدر که صبر   تا همه چیز اوکی باشه 


منبع :
برچسب ها : رو زمرگی با فکر های بزرگ - خیلی ,واقعا ,خونه ,زندگی ,میکنم ,همسر
رو زمرگی با فکر های بزرگ خیلی ,واقعا ,خونه ,زندگی ,میکنم ,همسر
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است یاسمین فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © Yasamin 2016-2017