everything but nothing

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ everything but nothing خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان everything but nothing برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

مغز سی درصد هوشیار

چند تا از پست دارم تو آرشیو اینجا، دقیقا تو لحظه ای که داشتم به خواب می رفتم نوشتمشون.

پست قبل یکی شونه. 

و وقتی می گم لحظه ی به خواب رفتن دقیقا منظورم خود خودشه، نه اینکه احساس خواب یا خواب آلودگی یا گرم شدن چشم یا خمیازه کشیدن.

اون پروسه ای رو می گم که طی خواب یهو هوشیاری ت شروع می کنه از صد درصد افت و می آد پایین و پایین تر و پایین تر تر.

هشتاد درصد... شصت درصد... چهل و چهار درصد...

من دقیقا اون لحظه ش رو یادم می آد. که داشتم زور می زدم بنویسم ولی مغزم همکاری نمی کرد. به دستم که تایپ می کرد نگاه می و چه شکل های جالب که نمی دیدم. حتی داشتم با خودم فکر می که عه چه جاااالب این دست منه! که اصلا عه چه جالب من دست دارم!! عه چرا دستام داره شل می شه؟ چرا تبلت اینقدرررر سنگینه؟

خیلی عجیب بود. 

و در اون لحظه کاملا می تونستم هر چرتی رو تایپ کنم تا فقط راحت بشم و اون سی درصد باقی مونده طی بشه. کاملا خودم بودم. یک درد خیلی زیادی رو داشتم به خودم وارد می و واکنش نشون نمی داد هیچیم. یه کامپیوتر بودم که هیچ دکمه ایم کارگر نبود.


مثلا اسم روزبه چشمی رو می خواستم بنویسم... و مغزم بهم می گفت سریع تر بنویس تا بخو همون بازیکنی هست که چشم داره... بعد با خودم تکرار می ... آره آره. یادمه که چشم داره... الآن می نویسم. چشم داره... کی چشم داره؟ بازیکن چشم داره؟  و رفتم گوگل "بازیکنی که چشم دارد." تا اشتباه ننویسم تو وبلاگ.


یا مثن می خواستم بنویسم "الدحیل". مغزم گفت بنویس سریع تر تا راحت شیم. نوشتم الدهیل. بعد مغزم می گفت نه نه این شکلی نیست... مشکل داره. درستش کن. یه چیزیش مشکل داره. بعد فکر و و داشتم از خواب می مردم همچنان ولی به مغزم اجازه نمی دادم سی درصدشو طی کنه. الآن درست می شه... الآن درست می شه... بعد به خودم گفتم فهمیدم. مشکلش اینه که با ح جیمی می نویسنش. پاکش تا با ح جیمی بنویسمش، ولی دیگه خود کلمه رو یادم نمی اومد! که کدوم تیم رو می خواستم با ح جیمی بنویسم. 

مغزم گفت خب  تیمه، حریف پرسپولیس بوده. برو پرسپولیس رو سرچ بده تا مسابقه آ شو ببینی و اسم حریفشو بنویسی.

رفتم گوگل سرچ، دیگه اسم پرسپولیس هم یادم نمی اومد. گفتم خب اشکال نداره سرچ بده استقلال اخبار رقیبش هم می آره، به جای پرسپولیس نوشتم استقلال. حریفشو دیدم زده السد. بعد داشتم با خودم فکر می که واقعا چرا السد توش ح جیمی نداره و می خواستم این ح جیمی لامصب رو به زور بچپونم تو کلمه ی السد تا درست شه و راحت شم. حتی به این فکر قبل سین بذارمش (الحسد) بچه ها تو وبلاگ نمی فهمن که خواب بودم یا بعد سین (السحد) و داشتم بین سلول های مغزیم نظر سنجی برگزار می ... خیلی خنده دار شده بود...


یا حتی به زور ویرگول می ذاشتم تا بتونم جمله بندی کنم متنش رو و بازم مفلوک بودم تو جمله بندی و نوشتن...


امیدوارم تجربه کنیدش. دقیقا همین جنسش رو. وقتی می فهمید خودش بوده که همین حس عجیبی که من دارم رو داشته باشید. هنوز درگیرشم. چیه این مغز واقعا! دنیایی داره...

اگه فکر می کنید تجربه کردید به نظرم اشتباه می کنید. چون چیزی نیست که به این راحتی ها تو ذهن بمونه و از طرفی به نظرم خیلی کم اتفاق می افته.


یه تد تاک دیده بودم دو سه سال پیش، خانومه شرح لحظه ای که سکته ی مغزی کرده بود رو تعریف می کرد. خود لحظه شو. طرف ازین ریسرچر های مغز و نوروساینس بود. چقد خوب تعریف می کرد. لحظه ی سکته ش تو حافظه ش ثبت شده بود. کاش منم می تونستم این احساس رو مثل اون بنویسم.


جذذذاب بود لامصب.

تهش دکمه ی انتشار رو زدم و بیهوش شدم. و حتی بازخوانی ن پست رو...

عنوان وبلاگ : everything but nothing
منبع :
برچسب ها : مغز سی درصد هوشیار - خواب ,داشتم ,لحظه ,درصد ,جیمی ,بنویسم ,جمله بندی ,الآن درست ,مشکل داره ,رفتم گوگل ,خواستم بنویسم
مغز سی درصد هوشیار خواب ,داشتم ,لحظه ,درصد ,جیمی ,بنویسم ,جمله بندی ,الآن درست ,مشکل داره ,رفتم گوگل ,خواستم بنویسم
کدام لولو حافظه ی مرا خورد؟

امشب دقیقا یک اتفاق افتاد،

که برگشتم به خودم گفتم اینو حتما تو وبلاگ می گم، بچه ها چقد بخندن یا براشون چقد جالب باشه یا به وجد بیان یا چقد کامنت بخوره یا هرچی.

عرض شود که الآن نیم ساعته خیره شدم به این صفحه و زور می زنم، یادم نمی آد چی می خواستم بگم.

دچار یبوست ذهنی شدم.

اینم از تولید محتوای امشب.

کاملا درخور.

یعنی حتّی یادم می آد موقعی که داشتم به پست نوشتن درباره ی اون موضوع فکر می ، کجا بودم و به چه ترتیبی قدم بر می داشتم و نگاهم به کدوم سمت بود و با چه آدمایی چشم تو چشم شدم، ولی خود موضوع رو یادم نمی آد.


حالا شما فرض کنید یه موضوع خیلی جذاب مطرح  و ذوق کنید تو کامنت ها.

الکی مثلا من حافظه م مشکلی نداره و خیلی کولم.


راستی ببینید کی داره کتاب کنکور هاشو بعد چهار سال اهدا می کنه. (بخشی شو البته - اینایی که چندشم می شد زیست و شیمی و دینی ) ( به شرط اینکه قول هم داده پس بیاره البته) 

یعنی من اگه کارشناسی بودم، الآن دیگه سال آ ی (hell yeah senior year) بودم و کم کم باید فکر پایان نامه و دفاعم می افتادم، بعد با این سن، تازه دلم راضی شده کتابا رو رد کنم بره. که اونم گفتم تازه بخشی شو دلم اومده اونم با شرط پس گرفتن! ریاضی فیزیکا و ادبیات رو که هنوز دقیقا نگه داشتم ترشی بندازم و باهاشون در و دیوار گورم رو آجر چینی کنند.  

لحظه ی آ ی که داشتم شمارش می چند جلد کتاب دارم امانت می دم، بین شیمی ها چشمم خورد به رنگو. یادتونه؟ ع شو گذاشته بودم. 

یک به دو مونده بودم. انگار رنگو ماسم می کرد. با حرص برش داشتم و گفتم نچ اینو نمی دم بهش. خاک بر سرم رسما به خاطر اینکه ع رنگو روش داشت کتابو ندادم بره. بعد چشمم افتاد به شیمی دو مبتکران. مندلیف روشه... ولی هر وقت می دیدمش یاد امریس می افتادم. امریس تو مرلین. آقا داشتم به خاطر ارادتم به امریس اون کتاب رو هم با حرص از روی کتابای اه بر می داشتم که دیگه به سختی جلوی خودم رو گرفتم.

حالا جای شکرش باقیه که من سال کنکور هم مثل بقیه جو گیر نبودم و حداقل توی بیست سی جلد کتاب صرفه جویی و وضع اینه الآن.

شماردم هجده تا بود اینایی که دادم رفت. می نویسمش اینجا که یادم باشه چند تا باید پس بگیرم.


خدایا چرا من رو خسیس آفریدی؟

می گم قراره پس بده دیگه، نه؟ 


برای درمان این دردم، دیگه از وقتی اومدم دانشگا خیلی خیلی کم کتاب و جزوه گرفتم (در شرایط خیلی دراماتیک) و همه رو قرض و بلافاصله روز بعد امتحان پس دادم یا حتّی مجازی خوندم.

 چون می دونم اگه کتاب فیزیکی بگیرم، زمینه ی  کرمش تو وجودم هست که این کتاب الآن خاطره شده و نباید خدشه ای به وجودش وارد شه و فلان و بهمان.

یعنی اصلا بیای شخم بزنی کتابخونه رو الآن مشخص نیست من تو دانشگا چی می خونم. مادربزرگم اومده بود هول برش داشته بود که تو اصلا درس می خونی؟ کتاب هات کو پس؟


پ.ن. بعد نوشتن این متن درباره ی اهدا کتابام، یادم اومد چی می خواستم بگم. فکر کنم گره ی ذهنم همین بود که باز شد.

 خب الآن که فکر می کنم خیلی شاید هم جذاب نباشه براتون. صرفا برای من جذ ت داشت و می خواستم اعلامش کنم. یه حقیقتی درباره ی صادق هدایت کشف که بذارید یکم سرچ بدم مطمئن که شدم تعریف می کنم.

عنوان وبلاگ : everything but nothing
منبع :
برچسب ها : کدام لولو حافظه ی مرا خورد؟ - کتاب ,داشتم ,الآن ,خیلی ,یادم ,امریس
کدام لولو حافظه ی مرا خورد؟ کتاب ,داشتم ,الآن ,خیلی ,یادم ,امریس
نتیجه ی لیگ قهرمانان آسیا

آره استقلالم که باخت ولی پرسپولیس صعود کرد. 

چشمی اگه ا اج نمی شد شاید استقلال هم شانس صغودو می داشت.

چقد من این پرسپولیسی های طفلک رو به خاطر قرعه ای که بهشون افتاده اذیت .


و اینقد همه فکر کری خوندن بودن، که استقلال صعود کرد یا پرسپولیس،

که وقتی من از تو رادیو داشتم گوش می دادم نتیجه ی نهایی رو،

به جای "پرسپولیس ۳، الدحیل ۱!"

گزارشگر برگشت گفت "پرسپولیس ۳، استقلال ۱!"

و خودش هم از اشتباهی که کرده بود به خنده افتاد.

پرسپولیسی فلان شده.

عنوان وبلاگ : everything but nothing
منبع :
برچسب ها : نتیجه ی لیگ قهرمانان آسیا - استقلال ,پرسپولیس
نتیجه ی لیگ قهرمانان آسیا استقلال ,پرسپولیس
جدی؟

به عنوان یه همسایه به خودت اجازه می دی دومین جمله ای که تو کل عمرت داری با منی که تا حالا ندیدمت سخن می گی بعد سلام، این باشه که:"دانشجویی؟"

و سومیش این که: "چه رشته ای؟"

و چهارمیش اینکه: " کدوم ؟"

بیست سوالیه؟

منو با گوگل سرچ اشتباه گرفتی هی سوال می پرسی؟ مگه من غول چراغ جادوعم؟


به این نتیجه رسیدم که مشکل از من نیست تو روابط اجتماعی،

مشکل از شماست.


قدیم ها هر وقت گاهی وقتی مشکل های این شکلی رو از سر ناچاری و سردرگمی عنوان می و می گفتم چه قدر از طرز برخورد یه نفر آزرده شدم، بابام اگه کنارم بود می زد تو سرش می گفت بچه ی احمق من رو ببین! خوب با افتخار بگو بهشون! ی باید احساس بدی داشته باشه که رشته ش فلان دانشگاش فلان تر باشه. بهتریناشو داری و زورت می آد جواب بدی خل مشنگ؟


برای همین ترجیحا دیگه هیچی. عنوانم ن . از این ور قضاوت می شم. از اون ور قضاوت می شم. یه نقطه ام که وارد شدن بردار های قضاوت رو از همه ور به سرتا پای هیکلم حس می کنم.



پدرم اینو نمی فهمید که من از کم داشتن یا نداشتنم آزرده نمی شم. ولی خنجر می خوره تو قلبم که دومین جمله ی بعد آشنایی مون همچین چیزایی باشه. حس می کنم ریش ریش شدم.


قبلا با خودم قرار گذاشته بودم وقتی یکی داره زورم می کنه از زیر زبونم حرف بکشه، بهش بگم: "مسابقه ی بیست سوالیه؟" یا دیگه جدی تر اگه بودم: " نمی خوام جواب بدم!"

مودبانه ترین جوابایی بود که با چاشنی کمی شوخی می تونستم به افراد بدم.

یه چند بار امتحان ، این قدر بهشون برخورده بود و پیش خودشون چه فکر ها که نکرده بودند. 

مثلا یه بار به همکلاسی م گفته بودم که دوست ندارم باهاش به اشتراک بذارم بابام چه کاره ست، پیش خودش فکر کرده بود پدرم ی قاچاقچی ای چیزیه و بعدش که طی یه جریان جدای دیگه شغل پدرم رو فهمید، پشماش ریخته بود و آره داستان شد.

یه بار دیگه باز به یکی دیگه از دوستام گفته بودم مایل نیستم سن مادرمو باهاش به اشتراک بذارم، و روزی که اتفاقی مادرم رو همراهم دید برگشت گفت واااای چقدددر مادرت جوونه، پس چرا اون روز فلان بیسار می کردی.

بقیه هم که بهشون بر می خورد هی.


پس من چی کار کنم؟

چه ی مسئولیت احساس من رو بر عهده می گیره پس؟

این همه رعایت ح ون رو می کنم... سوالام رو با تیر پر عقاب نمی فرستم سمت قلبتون و در عوض منتظر می مونم که هر وقت خودتون خواستید باهام اطلاعات به اشتراک بذارید... وای می ایستم هر وقت زمانش شد و احساس کردید سفره ی دلتون رو باز کنید. صبر می کنم که خودتون بازش کنید نه این که مثل قوم تاتار سفره رو کنم، ببینم چی توشه. ولی بک نمی دید لامصبا، بک نمی دید به این رفتارم.

همه ش باید مواظب احساس شما ها باشم، ولی ی به کفشش نیست چه قدر تحت اثر رفتار هاتون من متشنج می شم؟ مدیون نیستید بابت این احساسی که به من القا می کنید؟


بعد می دونی خنده دارش چیه، یه کلاس داشتیم...

ش آدم شاخی بود. یکی ازین روان شناس های شاخ تهران که کلی آدم صف می کشن واسه دو کلام مصاحبتش. 

طرف بین حرفاش یه بار گفت ی که از جواب "نمی خوام جواب بدمِ" شما آزرده می شه باید بره پیش روانشناس. اونه که رفتار نا به سامان داره و باید درست شه. 

تو دیدگاهی که تو کتابای روانشناسی به ما یاد داده بودن، این کاملا حق هر انسانی بود که هر سوالی که خواست بپرسه و البته وظیفه ش هم بود که تمام جواب های قابل پیشبینی و غیر قابل پیشبینی ای که می شنوه رو بپذیره. 

جامعه ای که این خط توش رعایت نمی شد، برچسب نا به سامان می خورد و مردمی که نمی تونستن این اصل رو رعایت کنن عنوان "پرخاش گر" رو یدک می کشیدن. بله درست خوندین، "پرخاشگر"!


می بینیش؟ حکم هندسه هم اگه بود داشت داد می زد آی آدما من شرط اگر و تنها اگری ام.

ولی شما به خودتون که می رسه، این حق رو می دید که هر سوالی بپرسید،

به ما که می رسه نمی تونید جواب هامون رو بربت د یا حتی حق نداریم هر سوالی که دلمون خواست بپرسیم و می خوره تو پرتون!

کلا دائما دارید یا اگرشو اب می کنید یا تنها اگرشو.


دیگه سرم رو هم ببُری با هیچ توی یه آسانسور نمی رم.

خنده تون نمی گیره اگه بگم حتی فامیلیشو نمی دونستم و اصلا حتی نمی دونستم بچه ای که باهاشه دخترشه یا نوه شه؟

تازه خواستم براش دکمه ی آسانسور رو بزنم و حتی نمی دونستم کدوم طبقه رو بزنم!!

سطح آشنایی من با این فرد در همین حد بود، انگار که یه آدم کاملا غریبه ی توی خیابون باشه برام. ولی اون به خودش اجازه داد بعد سلام، مکالمه مون رو اینجوری پیش ببره.


خدا رو شکر ما طبقه های بالا نیستیم،

وگرنه همسایه تا رنگ م رو هم ازم پرسیده بود تا آسانسور لعنتی برسه به مقصدش.

حالمو گرفتا. بد گرفت. منم مثل بوقلمون شب عید به همه ی سوالاش جواب دادم. تک کلمه ای. با قیافه ی عبوس. می دید من دارم اذیت می شم! بازم می پرسید. یعنی کاملا جمله ی "غلط باهات سوار آسانسور شدم" از تو تخم چشمام، و عضلات صورتم شررره می کرد پایین ولی هیچی. جوابای سوالاش براش مهم تر از احساس معذب بودن من بود.


و الآن فاکینگ احساس می کنم که اشیده شدم. 

عنوان وبلاگ : everything but nothing
منبع :
برچسب ها : جدی؟ - جواب ,باشه ,آسانسور ,خودتون ,کاملا ,دونستم ,قابل پیشبینی ,گفته بودم ,خوام جواب ,دومین جمله
جدی؟ جواب ,باشه ,آسانسور ,خودتون ,کاملا ,دونستم ,قابل پیشبینی ,گفته بودم ,خوام جواب ,دومین جمله
چراغ ها را من خاموش می کنم

یادتونه گفتم چند روز پیش رو پله برقی بودم و از کار و ؟

امشب داشتم کنار یه بلوار رانندگی می ، چراغ های کنار بلوار دقیقا وقتی که زل زده بودم بهشون خاموش شدن.

خیلیییی هیجااااااان انگیییییز بود.

برق نرفت ها، فقط ردیف چراغ های زرد نارنجی کنار بلوار اونم تو شب خاموش شد.

حس می کنم تبدیل به ماتیل ای منی چیزی شدم، 

حس ششم دارم،

با اشعه ی ماورایی چشمام وسایل شهری رو کنترل می کنم. 


و راستی من خواستم نقطه نظراتم رو زیر کامنتا بنویسم ها، ولی این بلاگ اسکای یکم بازیش گرفته و خوب باز نمی شه.

الآن این هشتمین باری بود که تلاش درباره ی خاموش شدن چراغ ها بنویسم و بالا ه داره می شه که بشه.


عنوان وبلاگ : everything but nothing
منبع :
برچسب ها : چراغ ها را من خاموش می کنم - خاموش ,چراغ ,بلوار ,کنار بلوار
چراغ ها را من خاموش می کنم خاموش ,چراغ ,بلوار ,کنار بلوار
ها 2 رایت عه بلاگ

دارم با خودم فکر می کنم پست قبل رو چه جور نوشتم که این همه نظر خورد و همه دلشون خواست برام بنویسند دیدگاهشون رو و ی هم به خودش نگرفت.

خیلی باحال بود.

یعنی می دونی من خیلی جزو هدفام بود که تو وبلاگ بتونم اینجوری با افکار بقیه آشنا بشم و یه فضایی باشه که بشینیم دور هم از خاطرات، تجربیات و احساساتمون بگیم و در مورد مسائل جزئی که کمتر به چشم ی می آن یا حتی کمتر وقت می شه درباره ش تو دنیای واقعی حرف زد، فکر کنیم.

اینکه بتونم دنیا رو از دریچه چشم های مختلف ببینم و  بدون اینکه به ی بربخوره، هر یه تیکه از قضیه رو ببینه. یه پازل رو کامل کنیم. هر یه تیکه شو بذاره وسط. یکی گوشه رو بچینه، یکی قابشو، یکی اون تیکه سخته رو که رنگش همیشه قاطی می شه، یکی هم طرح اصلی شو.

اینکه با هم تحلیل کنیم و نقد کنیم، درست و غلط رو به چالش بکشیم و اینقدر به دیدگاه های هم ریپلای بدیم که صاف شیم. تهش بزنیم تو سر و کله ی هم و فلان و حس کنیم دیدگاهمون با همین بحث ها و نوشته هایی که به اشتراک گذاشتیم باز شده، گسترش پیدا کرده. حقیقتا خیلی جذذذذاب هست برام این روند. تو بقیه ی شبکه های اجتماعی نمی تونم همچین چیزی روعمرا  تجربه کنم.

اینجا هم در پست قبل بهش رسیدم ولی اتفاقی. نمی دونم چی شد که اینجوری شد حقیقتش. :دی


و الآن دارم به این فکر می کنم که پستای بعدی رو هم همون جور بنویسم که مخاطب ها خودجوش حس نظر نوشتن داشته باشن و حس کنن که می تونن با بیان چیزی که تو کله شونه یه تیکه از این پازل رو بذارن سر جاش. ولی سبکش هنوز دستم نیومده.

مثل یه معجونیه که نمی دونم چی ریختم توش بار اول و بلدم نیستم تکرارش کنم. :-"



عنوان وبلاگ : everything but nothing
منبع :
برچسب ها : ها 2 رایت عه بلاگ - کنیم ,تیکه ,اینکه
ها 2 رایت عه بلاگ کنیم ,تیکه ,اینکه
قلبم

شبکه نسیم داره عملیات صد و بیست و پنج نشون می ده.

هی فغان.

آخ قلبم.

قلبم.

عنوان وبلاگ : everything but nothing
منبع :
برچسب ها : قلبم - قلبم ,قلبم قلبم
قلبم قلبم ,قلبم قلبم
ای ی که می خوای وبلاگمو ب ی

مورد نخست. حاجی کرک و پرم!

مورد دوم. فقط یه سوال دارم،

چه قدر ؟؟؟


به ولله من اگه می دونستم همچین آینده ی درخشانی انتظارمو می کشه،،،

شعت! می خوان وبلاگو ازم ب ن.

چند بفروشم بچه ها؟

به دلار بگیرم یا به تومن؟

پنج میلیون خوبه یا کمه؟


دیگه کم کم دل ید. پائیز ج ساز که داره می آد و منم که پول ندارم... همین امروز فردا با نرگس جان می شینیم پای قرارداد.

عنوان وبلاگ : everything but nothing
منبع :
برچسب ها : ای ی که می خوای وبلاگمو ب ی
ای ی که می خوای وبلاگمو ب ی
دلفینی با شش های پر از هلیوم

آقا خیلی ببخشید ولی اکثرتون خیلی یُبس اید! نمی دونم گاهی به خودم می گم یعنی شما ها هم به  یبسی همین آدمایی هستید که من هر روز می بینم دور و برم؟

یعنی قدر سر سوزن ذوق ندارید. خب همین می شه افسرده اید همه تون و دارید خفه می شید.


امشب این داداش ما کلید کرده بود که بادکنک هلیوم دار (ازین ها که اگر نخشو ول کنی می ره به آسمان) می خواد ولی هیشکی واکنش نشون نمی داد. 

من حین اینکه داشتم با خانواده جر و بحث می که چرا شما این قدر بی رحم و بی عاطفه اید و این ها، دست و تنها ده تومنی جیبم رو دادم به بادکنک فروش.

بعد که پیروز مندانه اومد به سمتِ جمع، با بادکنکی که توی دستش بود، سیل انتقادات شروع شد.


 - اینو چند یدی؟

- ده تومن.

- آره دیگه پول مفته.


- این همه رفتی تا اونجا بادکنک یدی؟

- آره دیگه.

- یعنی همین فقط؟


- مگه بچه شیر خواره ای رفتی بادکنک یدی؟

- پسرم، تو دیگه بزرگ شدی بابا جون.


- حداقل می دادی پفک که بشه خوردش.


- تو دیگه مردی شدی، بادکنک واسه چیته... صداتو نیگا!



خواستم بگم شاید اگه یکم شما ها هم تو زندگی تون سعی کرده بودید بادکنک دوست داشته باشید، الآن اینجوری کپک زده و افسرده نمی بودید اقلا. والا حس می کنم همه از دم حسودی تون می شد به بادکنکش.

حالا اند بچه بازیا و اخلاقای بچه گانه رو همین آدم بزرگ هاتون در می آرن ولی چشم دیدن یک بادکنک لعنتی رو ندارند. 

تازه بعدش همه هجوم می آوردن یواشکی همین یک بادکنک بد بخت رو لمس کنند. سیخشون می گرفت که موجودیت بادکنک رو بررسی کنن. شناور بودنش تو هوا رو مزه کنند با دستاشون. خب مگه خود شما نبودی می گفتی اخخخخه تفیه؟ چرا دستتو دراز می کنی سمت بادکنک ما شیرخواره ها؟ به چه حقّی این حجم از تناقض؟ .


بعد این وسط یکی اومد دفاع کنه، برگشت گل به خودی ن گفت:

اینا فقط قد و قواره شون دراز می شه، وگرنه همیشه بچّه اند و حق دارند بادکنک بازی کنند.


ولی از نظر من... تو دیدگاهی که من برای خودم پرورش دادم طی این سال ها، این خودش ت یبی ترین جمله و دفاعیه ایه که عالم به خودش دیده!


چرا بازی رو، شاد بودن رو حق آدم های بالغ نمی دونید؟ چرا به خودتون القا می کنید که دیگه بزرگ شدم و ازم گذشت؟

این دیگه چیه. خیلی درک نمی کنماااا! خییییلی.

آقا جان من یک آدم بالغم و نفی ش نمی کنم ولی هم چنان حق دارم اندازه ی یک کودک سه ساله شاد باشم و با بادکنک بازی کنم و از این کار لذت ببرم.

لذت بردن من از بادکنک بازی، بزرگ بودنم... عاقل بودنم... و بالغ بودنم رو زیر سوال نمی بره. ذرّه ای.

و اگر همچین تفکری دارید، بشینید با خودتون فکر کنید و روی کاغذ به این سوال جواب بدید که چرا دیگه روتون نمی شه نخ یک بادکنک رو تو خیابون بگیرید دستتون و باهاش راه برید. اگه یک دلیل منطقی پیدا کردید من خودم رو از زبان به سیخ می کشم. 

آخه لامصبا شرم آورانه ترین و ترین و حیوانانه ترین کارهای عالم رو به عنوان آدم بزرگ سال انجام می دید و افتخارم می کنید ولی از انجام همچین کاری ابا دارید. بشینید سنگاتونو وا ید با خودتون چون منم دیگه اعصابشو ندارم. 


اینم بگم، اصلا اصلش برای خودم یدم... تمام مدت چشمم به بادکنک فروش بود ولی حالا به اسم ایزوفاگوس که دلش نسوزه. اگه بازم پول داشتم تو جیبم، دوتاش می . اگه بیشتر پول داشتم کل بادکنک ها رو می یدم. اگه دیگه خیلی پول داشتم، خود بادکنک فروش رو هم می یدم می آوردم خونه! 

چقد به وجود مقدس حامیانه ی خودم افتخار می کنم و وجدانا اینقدر جیگرم حال اومد وقتی بهش پول دادم باهاش بادکنک ب ه که نگو. ییی. وی عار د چمپیونز! /⊙-⊙/


من بچه تر بودم همچین ی رو نداشتم دورم. رسما دارم یه نسخه کپی برابر اصل خودم تحویل جامعه می دم با یک تفاوت: مثل من روانی نمی شه دیگه و خوشحالم واسش.


.:. بی ذوق ها.

پ.ن. بنویسیم یبس. و نه یبث! :-"


عنوان وبلاگ : everything but nothing
منبع :
برچسب ها : دلفینی با شش های پر از هلیوم - بادکنک ,همین ,خیلی ,بودنم , یدم ,خودتون ,بادکنک فروش ,برای خودم ,بادکنک بازی ,دیگه بزرگ ,بادکنک یدی؟
دلفینی با شش های پر از هلیوم بادکنک ,همین ,خیلی ,بودنم , یدم ,خودتون ,بادکنک فروش ,برای خودم ,بادکنک بازی ,دیگه بزرگ ,بادکنک یدی؟
ای ی که می خوای وبلاگمو ب ی

مورد نخست. حاجی کرک و پرم!

مورد دوم. فقط یه سوال دارم،

چه قدر ؟؟؟


به وللّه من اگه می دونستم همچین آینده ی درخشانی انتظارمو می کشه،،،

شعت! می خوان وبلاگو ازم ب ن.

چند بفروشم بچه ها؟

به دلار بگیرم یا به تومن؟

پنج میلیون خوبه یا کمه؟


دیگه کم کم دل ید. پائیز ج ساز که داره می آد و منم که پول ندارم... همین امروز فردا با نرگس جان می شینیم پای قرارداد.

عنوان وبلاگ : everything but nothing
منبع :
برچسب ها : ای ی که می خوای وبلاگمو ب ی
ای ی که می خوای وبلاگمو ب ی
یک دو سه چهار پنج شیش

شارژی اند، چی اند پله برقی ها؟

تا حالا بهش فکر نکرده بودم.

خودش که تو لفظش می گه "برقی"، ولی نمی دونم واقعا برق شهریه منبعش؟


جدید ترین تجربه ی باحالم رو بخوام به اشتراک بذارم میشه اینکه امروز سوار پله برقی شدم، با سرعت ثابت به سمت پایین حرکت می کردیم که از وسط راه، پله برقی به قول شروع کرد به نی نی زدن. باحال بود. سرعتش کم. و کم تر.. و کمتر تر... شد، مثل یک مشعل که به مرحله ی سو سو زدن رسیده باشه تا اینکه کاملا از حرکت  ایستاد. 

جلوی چشمام یک حرکت مستقیم الخط یکنواخت تبدیل شد به یک حرکت شتاب دار منفی و بعد هم به س مطلق رسید، سرعت صفر

مردی که جلوم بود اول هاش هی خودش رو تاب می داد جلو و عقب تا شاید با جا به جا بدنش بتونه سرعت پله برقی رو زیاد کنه. پاهاشو می کوبید. حس می کرد تاثیر داره. 

کلا سه نفر بودیم. دو نفر جلویی م از همون زمان که پله برقی آروم شد خودشون شروع به راه رفتن. 

من ولی دلم خواست حالا که این شرایط برام پیش اومده ببینم پله برقی در حال خاموش شدن، منو تا کجا می تونه ببره با خودش. شروع شمردن، هزااار و یک. هزاااار و دو... 

همچنان وایسادم روش. وضع خنده داری شده بود. چون سرعتش خیلی آروم بود ولی منم گشاد تر از اون بودم که حرکت کنم. تا کاملا وایساد. تهش به زیر پاهام نگاه و دو پله ی آ رو خودم رفتم.

به نظرت چند نفر تو جهان سوار یه پله برقی روشن شدن، و پله برقی حین سوار بودنشون خاموش شده؟ احت چقدره؟ زیاده؟ من فکر می کنم خیلی احتمال روتینی نباشه. به هر حال من الآن یکی از اون تعداد معدود خوش شانس ها و یا بد شانس ها شدم. و دوستش هم داشتم.


دومین تجربه ی باحالم سوسک ساختمون بود. صبح  از آسانسور اومدم بیرون، و روی کنتور آب یا راه فاضلاب (نمی دونم چیه) یه جنازه ی سوسک دیدم. بچه سوسک بیشتر. به پشت افتاده بود و دست و پاهاش تو هوا بودن و داخل بدنش جمع شده بودن. دقیقا همون ح تموم سوسکی. حدود نیم دقیقه بدون پلک زدن نگاهش و داشتم فکر می که چه بد شد. کاش زنده شه. الآن هر کی هم می آد لهش می کنه. یکم وارسی ش با پا، دیدم نه بابا بنده خدا واقعا تموم کرده و دردش نمی آد هر چقدرم لقدش کنن.

بعد الآن که شبه برگشتم، می بینم جنازه ی سوسک  همچنان سرجاشه ولی سوسک داره با سماجت دست و پاهاش رو ت می ده و قصد داره بلند بشه ولی به جاش دور خودش می چرخه. به خودم گفتم بیا تو با این آرزوی های مفنگی ت این سوسک رو هم بدبخت کردی چی می شد آرزو نمی کردی زنده شه الآن تا صبح دور خودش می چرخه و درد رو هم حس می کنه این بار. 

چی اند این سوسکا؟ می میرن دوباره زنده می شن یعنی؟ نمی تونم درک کنم. طرف کاملا مرده بود. نکنه گره گوار سامسا بوده باشه؟ ...



 و عرض شود که صدا سیما یه سریال جدید نشون می ده: " ی عشق" که مادربزرگم الآن داره نگاه می کنه،

و این ترکیب واژه ها احتمالا اضافه ی تشبیهیه، 

ولی... 

" ی عشق" آخه؟! (با همون لحنی که جناب خان می گه "رامبُببببد" هم شد اسم؟)

هیچی دیگه. ولش کن.

هرچی اسمش کنایه طوریه و ما هم ذهنمون کرم زده س، آهنگ تیتراژ آ ش خوبه. سنتی طوری و اینا که حوصله شون نمی کشه اکثرا گوش بدن. نمی دونم چه ی خونده آهنگش رو.

 سرچ هنوز هیچ سایتی نذاشته ش. اگه خودم بجُنبم و بگیرم و آپلودش کنم کلی بازدید می خوره اینجا. ببینم حالا. شاید گذاشتم.


و هرچی تا اینجا نوشتم، زیاد مهم نبود، پستو نوشتم که صرفا اینو بذارم:




حساب ، در روزی که وبلاگ ۱۵۵۰ روزش بود(دیروز) به همچین عدد مقدسی رسیدیم. هزار و پونصد و پنجاه روز گذشت و یک دو سه چهار پنج شیش نفر از این وبلاگ بازدید .

هر یک دو سه چهار پنج شیش نگاهتون رو می ستایم.


این عدد واقعا زیباست.

مرسی از آیدا که واقعا ا فانوسا وژدانا (دوست داره این واژه آ ی رو کپی رایت بزنیم) مدیونشیم بابت این شات. جدی خیلی مدیونشیم، بلد نیستم بیان کنم دیگه. به خودش بگیره. باحال ترین کادوها رو برام فرستاده تا حالا.

این عدد ها که شکار می شن، واسه من مثل یه کادو ی خیلی خیلی مشتی می مونن. خب خنده داره من مخم از عنفوان زندگی تو این موارد عیب داشت ولی حسش بیشتر از زمانی که گوشی یا ماشین برای اول بار اومد دستم کیف داد. البته من با گوشی و ماشین خیلی کار ها می تونم م ولی مغزم اینو بیشتر حال می کنه باهاش دیگه چی کار کنم. مطمئنم هر چه قدرم بگم بازم ی نمی تونه احساسم به عدد های رند رو درک کنه. عمقش رو.  مخصوصا عددی که واسه ش انتظار کشیده باشی. فرقش چیه. مثل ستاره دنباله دار نجومیاست دیگه.


بگذریم، اینم جایزه تونه، که وبلاگمو به همچین عددی رسوندید. سر کلاس کشیدم...

جیبوتی (آره می دونم اسم کشوره ولی اصلا بلافاصله بعد اینکه خلقش ، اسمش رو ذهنم حک شد جیبوتی) :




البته یه نفر از دنیای این ور مانیتور هم دیده ش (ضمن گفتن تیکه ی "ینی کیلگ عاشق چیزایی ام که رو برگه ت می کشی") و اگه بخونه اینجا رو لو می ریم. ولی این ریسک رو می کنم چون دوباره بلد نیستم بکشمش و اون یه نفرم اگه احیانا خوند اینم بدونه که خیلی خوش گذشت بهم اون روز و ف داره.

در مورد جیبوتی اینکه، خودم خیییلی دوستش دارم. کاملا طبع پرنده دوست دارانه م رو می  کنه. و نمی دونم پرنده ی چیه. تخیلیه دیگه.


برگردید ذوق تو چشماشو ببینید، 

همون قدر ممنونم ازتون.

کامنت اینارم جواب می دم. حتما.  از عید غدیر  جواب ندادم. یادم هست.


عنوان وبلاگ : everything but nothing
منبع :
برچسب ها : یک دو سه چهار پنج شیش - برقی ,خیلی ,خودش ,الآن ,سوسک ,دونم
یک دو سه چهار پنج شیش برقی ,خیلی ,خودش ,الآن ,سوسک ,دونم
امید اینجا، امید اونجا، امید همه جا

خب خب ببینید چه جمله ی امید بخشی براتون شکار .

می فرماد که:

"زخم مکانی است که از آن، نور به تو وارد می شود."


گویا از یک ی هست به نام a wrinkle in time.  چروکیدگی ای در زمان یا همچو چیزی. که من ندیدمش ولی اون قدر آدم ماهی هستم که می آم دیالوگشو آپلود کنم واستون اینجا که به زخم هایی که بر می دارید امیدوار باشید. نیمه های پر لیوان شدیدا در حلقومتان. فرت. پایان پیغام.


جدا ها. چه دیدگاه باحالی. 

ما یه مشت هیولاییم که وقتی زخم برمی داریم، این شانسو پیدا می کنیم نور بیاد داخل وجود کریه مون. هر کی بیشتر زخم برداره، وجودش بیشتر خالص سازی می شه. تهش چی می شه؟ ن م دانم ولی شاید اگه اون قدری که لازم هست نور خورده باشیم، تبدیل به یه ستاره ای، کرم شب ت چیزی بشیم.

عنوان وبلاگ : everything but nothing
منبع :
برچسب ها : امید اینجا، امید اونجا، امید همه جا - امید
امید اینجا، امید اونجا، امید همه جا امید
یک دو سه چهار پنج شیش

شارژی اند، چی اند پله برقی ها؟

تا حالا بهش فکر نکرده بودم.

خودش که تو لفظش می گه "برقی"، ولی نمی دونم واقعا برق شهریه منبعش؟


جدید ترین تجربه ی باحالم رو بخوام به اشتراک بذارم میشه اینکه امروز سوار پله برقی شدم، با سرعت ثابت به سمت پایین حرکت می کردیم که از وسط راه، پله برقی به قول شروع کرد به نی نی زدن. باحال بود. سرعتش کم. و کم تر.. و کمتر تر... شد، مثل یک مشعل که به مرحله ی سو سو زدن رسیده باشه تا اینکه کاملا از حرکت  ایستاد. 

جلوی چشمام یک حرکت مستقیم الخط یکنواخت تبدیل شد به یک حرکت شتاب دار منفی و بعد هم به س مطلق رسید، سرعت صفر

مردی که جلوم بود اول هاش هی خودش رو تاب می داد جلو و عقب تا شاید با جا به جا بدنش بتونه سرعت پله برقی رو زیاد کنه. پاهاشو می کوبید. حس می کرد تاثیر داره. 

کلا سه نفر بودیم. دو نفر جلویی م از همون زمان که پله برقی آروم شد خودشون شروع به راه رفتن. 

من ولی دلم خواست حالا که این شرایط برام پیش اومده ببینم پله برقی در خاموش شدن، منو تا کجا می تونه ببره با خودش. شروع شمردن، هزااار و یک. هزاااار و دو... 

همچنان وایسادم روش. وضع خنده داری شده بود. چون سرعتش خیلی آروم بود ولی منم گشاد تر از اون بودم که حرکت کنم. تا کاملا وایساد. تهش به زیر پاهام نگاه و دو پله ی آ رو خودم رفتم.

به نظرت چند نفر تو جهان سوار یه پله برقی روشن شدن، و پله برقی حین سوار بودنشون خاموش شده؟ احت چقدره؟ زیاده؟ من فکر می کنم خیلی احتمال روتینی نباشه. به هر حال من الآن یکی از اون تعداد معدود خوش شانس ها و یا بد شانس ها شدم. و دوستش هم داشتم.


دومین تجربه ی باحالم سوسک ساختمون بود. صبح  از آسانسور اومدم بیرون، و روی کنتور آب یا راه فاضلاب (نمی دونم چیه) یه جنازه ی سوسک دیدم. بچه سوسک بیشتر. به پشت افتاده بود و دست و پاهاش تو هوا بودن و داخل بدنش جمع شده بودن. دقیقا همون ح تموم سوسکی. حدود نیم دقیقه بدون پلک زدن نگاهش و داشتم فکر می که چه بد شد. کاش زنده شه. الآن هر کی هم می آد لهش می کنه. یکم وارسی ش با پا، دیدم نه بابا بنده خدا واقعا تموم کرده و دردش نمی آد هر چقدرم لقدش کنن.

بعد الآن که شبه برگشتم، می بینم جنازه ی سوسک  همچنان سرجاشه ولی سوسک داره با سماجت دست و پاهاش رو ت می ده و قصد داره بلند بشه ولی به جاش دور خودش می چرخه. به خودم گفتم بیا تو با این آرزوی های مفنگی ت این سوسک رو هم بدبخت کردی چی می شد آرزو نمی کردی زنده شه الآن تا صبح دور خودش می چرخه و درد رو هم حس می کنه این بار. 

چی اند این سوسکا؟ می میرن دوباره زنده می شن یعنی؟ نمی تونم درک کنم. طرف کاملا مرده بود. نکنه گره گوار سامسا بوده باشه؟ ...



 و عرض شود که صدا سیما یه سریال جدید نشون می ده: " ی عشق" که مادربزرگم الآن داره نگاه می کنه،

و این ترکیب واژه ها احتمالا اضافه ی تشبیهیه، 

ولی... 

" ی عشق" آخه؟! (با همون لحنی که جناب خان می گه "رامبُببببد" هم شد اسم؟)

هیچی دیگه. ولش کن.

هرچی اسمش کنایه طوریه و ما هم ذهنمون کرم زده س، آهنگ تیتراژ آ ش خوبه. سنتی طوری و اینا که حوصله شون نمی کشه اکثرا گوش بدن. نمی دونم چه ی خونده آهنگش رو.

 سرچ هنوز هیچ سایتی نذاشته ش. اگه خودم بجُنبم و بگیرم و آپلودش کنم کلی بازدید می خوره اینجا. ببینم حالا. شاید گذاشتم.


و هرچی تا اینجا نوشتم، زیاد مهم نبود، پستو نوشتم که صرفا اینو بذارم:




حساب ، در روزی که وبلاگ ۱۵۵۰ روزش بود(دیروز) به همچین عدد مقدسی رسیدیم. هزار و پونصد و پنجاه روز گذشت و یک دو سه چهار پنج شیش نفر از این وبلاگ بازدید .

هر یک دو سه چهار پنج شیش نگاهتون رو می ستایم.


این عدد واقعا زیباست.

مرسی از آیدا که واقعا ا فانوسا وژدانا (دوست داره این واژه آ ی رو کپی رایت بزنیم) مدیونشیم بابت این شات. جدی خیلی مدیونشیم، بلد نیستم بیان کنم دیگه. به خودش بگیره. باحال ترین کادوها رو برام فرستاده تا حالا.

این عدد ها که شکار می شن، واسه من مثل یه کادو ی خیلی خیلی مشتی می مونن. خب خنده داره من مخم از عنفوان زندگی تو این موارد عیب داشت ولی حسش بیشتر از زمانی که گوشی یا ماشین برای اول بار اومد دستم کیف داد. البته من با گوشی و ماشین خیلی کار ها می تونم م ولی مغزم اینو بیشتر حال می کنه باهاش دیگه چی کار کنم. مطمئنم هر چه قدرم بگم بازم ی نمی تونه احساسم به عدد های رند رو درک کنه. عمقش رو.  مخصوصا عددی که واسه ش انتظار کشیده باشی. فرقش چیه. مثل ستاره دنباله دار نجومیاست دیگه.


بگذریم، اینم جایزه تونه، که وبلاگمو به همچین عددی رسوندید. سر کلاس کشیدم...

جیبوتی (آره می دونم اسم کشوره ولی اصلا بلافاصله بعد اینکه خلقش ، اسمش رو ذهنم حک شد جیبوتی) :




البته یه نفر از دنیای این ور مانیتور هم دیده ش (ضمن گفتن تیکه ی "ینی کیلگ عاشق چیزایی ام که رو برگه ت می کشی") و اگه بخونه اینجا رو لو می ریم. ولی این ریسک رو می کنم چون دوباره بلد نیستم بکشمش و اون یه نفرم اگه احیانا خوند اینم بدونه که خیلی خوش گذشت بهم اون روز و ف داره.

در مورد جیبوتی اینکه، خودم خیییلی دوستش دارم. کاملا طبع پرنده دوست دارانه م رو می  کنه. و نمی دونم پرنده ی چیه. تخیلیه دیگه.


برگردید ذوق تو چشماشو ببینید، 

همون قدر ممنونم ازتون.

کامنت اینارم جواب می دم. حتما.  از عید غدیر  جواب ندادم. یادم هست.


عنوان وبلاگ : everything but nothing
منبع :
برچسب ها : یک دو سه چهار پنج شیش - برقی ,خیلی ,خودش ,الآن ,سوسک ,دونم
یک دو سه چهار پنج شیش برقی ,خیلی ,خودش ,الآن ,سوسک ,دونم
free hugs

همه تون بیایید بغلم که از خوشحالی موندم چی کنم.

امتحانی که قرار بود بیفتم رو نیفتادم!

با چند نیفتادم؟


با ۱۰ نیفتادم!!!

هولی شتتتتتتت خدایا بیا منو بخور دارم سکته می کنم از هیجان،

با ده نیفتادم.


تا حالا از دیدن یه نمره این قدر خوشحال نشده بودم. فرض کن با یه سوال پایین تر اوضاع چقد فرق می کرد. 

البته شواهد حاکی از اینه من خودم افتاده بودم، بهم ارفاق کرده، ولی کی به کیه... مهم اینه که پاس شدم، رو آ ین نمره ای که می شد پاس بشم، پاس شدم.

این خودش از ده تا بیست گرفتن سخت تره ازنظر احتمالاتی. که دقیقا رو کف قبولی، قبول شی... خیلی باید شانس داشته باشی که احتمالات اینجور رخ بده. 


این ترم خیلی از افتخارات رو آنلاک کلا. مثل یه بازیه که میفتی دنبال اچیومنت هاش تا هانتشون کنی. به عبارتی تو این ترم من اچیومنت هام در سطح ی به طرز خطرناک و جالبی داره آنلاک می شه. یاد اچیومنت های فروت نینجا می افتم. یه تیکه ش بود می گفت باید دقیقا ۳۲۱ امتیاز از بخش آرکید بگیری. در این حد سخت...


و من این ترم تو کارنامه م،

صفر گرفتم.

ده گرفتم.

بیست گرفتم.


و این همه عدد برام خیلی جالبن. هیجان دارن در حد مرگ.  خصوصا این دهه نوبرشه، واقعا عشق منه. 

تا حالا ده نگرفته بودم. یه بار بود ترم دو، که نمره برگه م ده شد و بعد رفتم تبدیلش به هفده با شرط و شروطی و هفدهه رفت تو کارنامه م. ولی این دهه. خودشه. خالص خالص می ره تو کارنامه م.

نمی دونی من حتی پیش پیش رفته بودم روز امتحانشو چک کرده بودم واسه ترم بعد، یعنی در حد مرگ مطمئن بودم می افتم.


فقط حال گیریش این بود که با یکی از دوستام شرط بسته بودیم که با هم بیفتیم. یعنی بهش گفتم اوستا من وقتی می گم می افتم مطمئنم راه نداره. ولی الآن ده گرفتم نیفتادم. در عوض اون شد نُه و افتاد! حالا هنوز بهم نگفته خودش ولی بیچاره م می کنه... مگه باور می کنه من با ده نیفتادم فکر می کنه حرف مفت زدم. چون از اولشم که داشتیم تبادل ایده می کردیم برگشت بهم گفت همه تون پاسید فقط منم که می افتم. و همون لحظه بهش قول شرف داده بودم که منم می افتم و کنارش خواهم بود تو ترم بعد و غمش نباشه. الآن شدید بدقول شدم. 


به هر حال کم کم ش تا دو روز انرژی لازمم رو دارم و شنگول خواهم بود،

و هیچی ... هیچی فعلنیاش نمی تونه منو ازین ح های بودنم بکشه پایین!

حتی اینکه بفهمم قیمت بستنی موزی میهن دو برابر شده: قدر دابل چاکلت.


پ.ن. این همون درسی بود که واس خاطر جام جهانی شرحه شرحه ش . قربانی ش . و حالا که نیفتادم به خود لعنتی م افتخار می کنم چون تونستم به زور هم که شده هم به خدا برسم هم ما بخورم. الآنم نشستم رو کاناپه کنار پدر بزرگ و مادربزرگم بستنی موزی م رو می لیسم. یامی. البته نمی تونم بهشون بگم چقد خوشحالم. چون بابابزرگم هنوز  تو این سن وقتی منو می بینه بهم می گه :"امیدم، ایشالا از درس ها بیست بگیری." و همچنان می آره پول دستم  می ده می گه :"بیا این جایزه ته به خاطر بیست هایی که می گیری."  اتفاقا الآنم داره نگاه می کنه تایپ م رو و یه درصد فرض کن چه حالی می شه اگه بفهمه از خوشحالی ده گرفتنم دارم اینجوری ذوب می شم.


ای خداااااااا.

من هنوزم شانس اینو دارم که به نسل آینده بگم تو دانشگا هیچ درسی رو نیفتادم و بزنم تو سرشون. فکر می این اپشنو از دست دادم...

گااااااد

/⊙-⊙/


عنوان وبلاگ : everything but nothing
منبع :
برچسب ها : free hugs - نیفتادم ,افتم ,بیست ,گرفتم ,حالا ,کارنامه ,بستنی موزی
free hugs نیفتادم ,افتم ,بیست ,گرفتم ,حالا ,کارنامه ,بستنی موزی
به من بگو ببینم

نیمای خندوانه کجاست؟

این بشر کجاست؟

عنوان وبلاگ : everything but nothing
منبع :
برچسب ها : به من بگو ببینم
به من بگو ببینم
عتیقه

" واست یه چیزی آوردم که وصل کنی به دیوار اتاقت و هر وقت می بینی ش یاد این مادربزرگت کنی. سال ها بعد بچه ها رو جمع می کنی دور خودت و بهشون می گی اینو می بینید؟ اینو مادربزرگم بهم داد. "


از همون لحظه ای که بشقاب رو لمس ، دارم به روزی فکر می کنم که مادربزرگم مُرده و من این بشقابه رو گرفتم تو بغلم و اشکام می چکه کف بشقاب عتیقه هه و این چهار تا مرغی که تصویراشون کف بشقاب هستن، از اشکام آب می خورن.

/* کلا روحیه ی مثبت بینیم رو از دست دادم گویا و دکمه روشن خاموشش هم فعلا نمی دونم کو. می گم شاید ریست شه! نمی شه؟ شاید بتونم حداقل این لامصب لیوانی که می گن نیمه های پر و خالی داره رو ببینم. آخه مشکل اینه که می گن نیمه ی خالی رو نبین و به جاش نیمه ی پر رو ببین. ولی من کلا هزار عقب ترم! خود لیوان رو نمی تونم ببینم حتّی. حالا وایسا ببینم ی به این قشنگی تا حالا درباره ی دیدن خود لیوان نوشته بود؟ والا ما هر وخ هر چیز قشنگی نوشتیم تش دیدیم قرن ها قبل به ذهن یکی دیگه هم رسیده ایده ش. اینایی که ایده ش رو داشتن بیان همو پیدا کنیم به هر حال، چون از خودم نوشته بودم. بعدم دور همی می ذاریم به صرف خیره شدن به لیوان. */


بگذریم،

هی بش گفتم مادر جون چرا؟ 

"چرا" داری می به من؟ /وقتی خودت این همه واسش احساس داری؟/

اصلا چرا داری می به "من"؟ /وقتی خودم بیش از حد کافی احساس دارم؟/



ولی چقد قشنگه. 

تو فرندز یه تیکه بود جویی می خواست از زیبایی ریچل تعریف کنه. می گفت " اوه مای گاد! شی...  ایز... بیوتیفول..."

و اینقدر این جمله رو خوب و با احساس ادا می کرد، که تو احساس می کردی اگه زیبایی نقطه ی نهایتی داشته باشه، تهش چیزیه که جویی با چشماش می بینه و ازش حرف می زنه.


منم اگه می تونستم اون لحن جویی رو یه درصد پیاده سازی کنم، در وصف این بشقابه می گفتم : " اوه مای گاد! ایت... ایز... بیوتیفول..."

عنوان وبلاگ : everything but nothing
منبع :
برچسب ها : عتیقه - جویی ,لیوان ,ببینم ,نیمه ,بشقاب
عتیقه جویی ,لیوان ,ببینم ,نیمه ,بشقاب
بگو که من کی هستم

امشب خیلی گرسنه م بود ،
رسیدم خونه ،

تا دیدم بوی ماکارونی می آد ،

رَفتم آشپز خونه تا قابلمه ی غذا رو دیدم ،
و دنیا زیبا تر شد ، √

همه لبخند شدم ~_~


رفتم سر قابلمه ی غذا ،
تا دیدم ته دیگ ها چِشمک می زنن ..
دستم رو برده بودم ،
تا که مادر با کفگیر کوبوند پشتِ دستم ،
گفتم مامان کاری به کارِ من داشتی نداشتی ها ،
گفت بنیامین یه بار دیگه حَرفِت رو تکرار کن ؟؟
گفتم بنیامین حَرفش رو یه بار میگه ...

تا دیدم خیلی ترسناک نگاه می کنه ؛
گفتم مادرم تاج سرم !
همه میگن زندگی شبیه بازی هَس ،
ولی من میگم بازی نیست ، یه راه بی برگشته ...
و اصلا اگر واقعا بازی هم باشه ، هر لحظـش حَساسه ،
شما داری حَساس ترین لحظه ی این زندگی رو ،
دستکاری می کنی  ..

که جواب داد حرفام ،

و دلش سوخت √
چشماش که مهربون شد ،
گفت ولی بنیامین کم بخور ..

و دوباره دستم رو برده بودم سَمت ماکارونی ها ،
تا که چِشمک می زنن ..
که این بار پدر اومد آشپزخونه ،
گفت بنیامین دقیقا داری چی کار می کنی ؟؟

گفتم مادر گفته نمک این غذا رو بِچِشَم ،
من هم خوش ندارم درخواست کم و زمین بندازم √
گفت بنیامین من می دونم نتونستی خودت رو تا شام کنترل کنی ،
بخور نوش جونت ،
ولی دروغ نگو هیچ وَقت ،
دروغ خانمان سوزه پسرم ..

گفتم پدر راست می گی ،
ببخشید ،
حقیقت این هست ،
که این ها خوشمزه ترین ته دیگ های دنیان که فقط مادر من بلده دُ رُست کنه √
گفت بنیامین نمک نَشناس هستی !!
اون همه کُتلت سبز و سیاه درست ،
فقط از مادرت تعریف می دی ..
گفتم آره اون کُتلت ها نمونه بود ، نمونه ،
دیگه هیچ وقت مثلش پیدا نمی شه ^-^
دوستت دارم پدر ،
این جمله کوتاه بود ، ولی از ته دل گفتم بهت ...


پدر رام شد و رفت ؛

که جمله م رو کامل :

ولی الآن شدیدا وقت تَه دیگ هست √
و آستین هامو داده بودم بالا ،

 تا که دیگه تَه دیگ داشت از قابلمه جدا می شد ..


خواهر هوار داد گفت که بنیامین برو ببین زنگ می زنن ،
لابد بازم از این دوستای اَنگلیت هستن ..
با خودم گُفتم ،
مَردم اعصاب ندارن ×_×
قَدر این بچه های ماه اطلاعات رو نمی دونن ..

تا که دیدم تند تند زنگ می زنه ،
گفتم همین می کنید که بهتون می گن اَنگل ،
یه تَه دیگ نمی تونم بخورم ،
و رَفتم سمت در،

 تا که ببینم این بار چه یتی از مقامات بالا و اطلاعات برای من هَست √


درو باز ،
تا دیدم رفیقمه  با قیافه داغون ..

گفتم یه چیز بگم حالش خوب شه ،
زدم رو شونش ،
گفتم به سلامتی رفیقی که منو همیشه ،
همون جوری که هستم ـ دوستم داره ؛
تا دیدم خندید ،
برگشته می گه :
بنیامین ف داری داداش ،
چَند شِکلَک دَر بیار بخندیم ..
 گفتم مردَک  مگه من دَلقَکم؟
تا دیدم می خنده می گه دمت گرم ،
شاد شدم دیدمت  :/
تا دیدم حالش خوب شد ،
 گفتم هی رفیق ،

دفه دیگه ببینم ناراحتی ،

یهو می بینی تنگ آبی رو ریختم روت √
زنده باد هر کی هنوز که عاشقه ..

که باز تو هم رفت ،
گفت داغ دلم رو تازه کردی بنیامین ،
با دختره کات ،
داغونم کرده ..
فردا ، روزِ بوسه هست ، و من الان اینـو فهمیدم :/
یه عشقی هم نداریـم ،
  بیاد بوس بده ..

گفتم غمت نباشه ،

 رفیق پس برا چیه؟

من در روز های سخت کنارتم مرد.  :/

گفت بنیامین باز خُل شدی؟
گفتم نه شوخی اومدم ،
ولی رفیق اون دختر رو  حتما هواش رو داشته باش √
شاید الآن رفته ،
ولی تا یه بدی اَزش می بینی ،
چشاتو رو همه خوبیاش نبند ،
یه بعضـی هایی اگـه یک روز نباشـن ،
یک سال می گذره واسـت ،
اَز بـَـس خـاص وُ مهـربـونـن ،
تا که برگشت گفت تو نمی دونی این دختره چی کار کرده ،
دیدم شروع کرده تعریف دادن از دختره ،

و حیوونی خیلی دلش پر بود .. √

هی گفت و گفت ،
تا خسته شدم ،
و تَه دیگ ها سقف دهنم ماسید ،
که وسط حرفاش تعریف داد ،
بار اولی که تو پارتی دیدمش فکر نمی همچین آدمی باشه ..
 
که گفتم عه بالا ه دوستان از اطلاعات اومدن √
سلام برادر !
تا دیدم مثل گربه برگشته پشت سرشو نگاه می کنه  :)
بهش گفتم حالا بگو داشتی می گفتی پارتی رفتی ؟

گفت هیچی ولش کن ،
 بنیامین جان بیااا اینجا ،
تا دیدم آغوشش رو باز کرده ازم قدر دانی کنه ؛
رفتم بغلش کنم ،
تا که ناگهانی پشت گردنم رو گرفت ،
برگشت گفت ،
 خیلی مس ه ای بخدااا ،
اَنگلی اَنگل !!

با چهره ای جدی ایستاده بودم ،
گفتم همین انگل که گفتی ،
بارهاا از اطلاعات تماس گرفتن ،
بهش گفتن بیا امنیت رو به یاسوج برگردون √
برگشت گفت امنیت رو به مغزت برگردون بنیامین ،
و گذاشت رفت ..

پـُر از احساس بود قلبم ، قلبم رو ش ت+_+
حالا من الآن یه لحظه احساسی شدم ،
وگرنه دیگه همه می دونن ،
که خیلی آدم مز فی ام ~_~

شما قلب ی رو نشکنید ،
ببینید دنیا چه قدر قشنگه ،

دنیا ته دیگ داره √

 و همین که این دادی مغرور رو کنارتون دارید ،
خودش یک دنیاست √
و بعد اینکه بلاگ اسکای به نظرم ،
خون گرم ترین و با معرفت ترین ،
آدما رو داره ،
که یکیشون الانه داره براتون وبلاگ می نویسه √
البته من متعلق به همه ام ،

داشته هاتونو قدر بدونید ،
بگو ماشاالله :)

____________

با تشکر ازلحن باحال پستاش،

این پست همه ش شوخی بود.

و اگه یه درصد بد بود،

و یه صدم درصد اینا رو دید و نچسبید بهش،

ازش خواهش مندم بک بده 

رو خود من خالی کنه. √

فقط دلگیر نشه. √


فقط اینکه نتونستم کوتاه بنویسم.

این فاکتور رو از هیشکی نتونستم تقلید کنم.

سخته.


وبلاگش. ما اهل ورتاژ نیستیم و خوش نداریم تبلیغ کنیم چون اونجوری یه دنیا وبلاگ هستن. ولی اینو باید گفت اینگار تا بشه مقایسه کرد. اینجاست.


پ.ن. یکم ازش قلم بفرساییم جبران بلاهایی بشه که سر کاراکترش آوردیم، باید بگم بدونید تنها ی هست که شکلک گذاشتن هاش به دلم می شینه. جدی می گم. هر جای دیگه ای هر شکلکی می بینم عصبانی می شم. خودم حتی وقتی شکلک می ذارم عصبی می شم. یه پست اختصاصی دارم می نویسم از تحلیل این موضوع ولی خلاصه ش اینه که از شکلک بدم می آد! قبلا نبودم، اینجوری شدم. یا شایدم اینجوری م .

فقط یه استثنا براش پیدا و اونم وبلاگ همین بشره. خودمم هنوز نفهمیدم رمزش چیه. ولی یه احساسیه دیگه واسه خودش. وقتی شکلک می ذاره عصبی نمی شم.

اگه یه روز جوی لندو زدم، واسه تکمیل کادرم، از همین الآن دعوت نامه ی اختصاصی داره.

همیشه به شادی بنی، همیشه به شادی.

عنوان وبلاگ : everything but nothing
منبع :
برچسب ها : بگو که من کی هستم - بنیامین ,گفتم ,همین ,خیلی ,اطلاعات ,کرده ,وقتی شکلک ,،گفتم همین ,برده بودم
بگو که من کی هستم بنیامین ,گفتم ,همین ,خیلی ,اطلاعات ,کرده ,وقتی شکلک ,،گفتم همین ,برده بودم
آرام حیوان

عنوان خلاصه ای ست از گفتمان من و قوه ی تخیلم... همین الآن یهویی.

راستش حس می کنم تا این حدش خوب نیست، به کل واقع گرا بودنم را نسبت به زندگی از دست داده ام.


گاها نیاز می بینم ی باید بیاید افسارم را بگیرد، بکشد و بعد شق بخواباند زیر گوشم که هی حیوان! یواش تر. بفهم. یک بار زندگی می کنی؛ واقعی! وزندگیت کتاب داستان نیست. رمان جنایی هم نیست. جادو مادو هم ندارد. و تو قطعا شخصیت نقش اولی نیستی که قرار است همه را نجات دهد و تهش سرخوشانه کلاخودش  را از کله بردارد و بیاندازد بالا که پیپ پیپ هورای!

من قوه ی ترسم را از دست داده ام حتی. سنسور احتیاطم سوخته. 

راستش را بخواهید حس می کنم همه ی این ها به خاطر کتاب هایی ست که خوانده ام. 


مغزم زود تر از آنکه حواسم باشد خودش را می چپاند جای قهرمان های تخیلی و زندگی را بالکل یک ادونچر می بیند و از هیچ چیز عبایی نمی کند خبر مرگش. و جالب است... فکر می کند آ قصه قهرمان است. می رود در دل هیولا ها چون مطمئن است قهرمان است.


فی المثل هم اکنون رو به روی کوهی سکنی گزیده ام،

در سیاهی ها خیره خیره نگاه می کنم...

و یک نور سفید و جالبی میان تاریکی کوه جا به جا می شود.

مثل نور چراغ قوه است.

و قوه ی تخیل ابراز وجود می کند که:گروهی در کوه گرفتار شده اند و دارند علامت می دهند و از شانس گندشان گیر تو افتاده اند. تو که هیچ وقت راوی خوبی نبودی و فقط قصه ها را با نگاه ت سوز ولی باور نکردی. 


نور چراغ قوه سه بار روشن و خاموش می شود.

تخیل می گوید: بفرما دارند مورس می دهند. اس او اس است.

می خوابانم در گوشش که: توهم ورت داشته. 

و چشم هایم را می مالم و نور محو می شود.


تخیل باز در می آید که:   ی دارد اذیتشان می کند.

و تا می آیم دوباره بزنم زیر گوشش، صدای بیل زدن می شنوم.

از دل کوه این وقت شب همراه با صدای جیرجیرک ها، صدای بیل زدن می آید.


یکهو همزمان فیشتی یک چیزی از کنارم رد می شود.

نگاه می کنم. خالی ست. 

به خودم می گویم لابد زمین لرزه بود...

صدای زوزه ی سگ می آید. چراغ دوباره روشن خاموش می شود. حرکت می کند. یک باریکه ی نور در کوه حرکت می کند. سرعتش تقریبا مطابق سرعت پای آدمیزاد است.

به قوه ی تخیل می گویم : اکی! این بار راوی خوبی خواهم بود.

می روم به جمعیت می گویم: آی آدم ها! یکی آن وسط است. بالای کوه. چراغ قوه دارد. نور می دهد. صدای بیل می آید. بیایید برویم نجاتش بدهیم.

نگاهم می کنند که فلانی لطفا ببند و نباف!


دوباره می آیم مثل بچه ی خوب می نشینم سر جایم.

بنگ صدای تفنگ می آید.

می بینید. مغزم به طرز خنده داری برای خودش المان ها را کنار هم می چیند و احتمالا کم کم به مرحله ی المان در رسیده و چه خوب هم داستان را جلو می برد. از این می شود ساعت ها رمان فانتزی نوشت.

الآن دیگر کم کم حس می کنم یک نفر آن وسط در تاریکی ها می د. صدای سوت زدنش را در کوه می شنوم. لامصب مثل خودم هم سوت می زند. سوت بی انگشتی.

جالب است. صدای هواپیما هم می آید. از دل کوه صدای هواپیما می شنوم.

دیگر باریکه ی نور را نمی بینم. هر که بود قطع امید کرد.

و راستش را بخواهید دیگر نمی دانم این ها واقعی ست یا به زور دارم با صدای جیرجیرک های شب نشین برای خودم قصه تعریف می کنم تا خوابم بگیرد.


حس بو را دارم در کارخانه ی هیولاها وقتی جیمز سالیوان را دید،

یا حسی شبیه حس ماری در غول بزرگ مهربان وقتی بی اف جی را دید.

یا چه می دانم حس دارن کوفتی در شب اولی  که ک سلی را دید.

حس هری وقتی برای بار اول تسترال ها را دید.

حس یک نفر که وسط دو قصه گیر کرده است ... بین دو دنیا! این دنیایی ها باورش نمی کنند، آن دنیایی ها زرت زرت علامت می دهند!


من فقط این را می دانم، برای روایت قصه ها، راوی نا امید کننده ای خواهم بود. 

آ من فقط بلدم نگاه کنم.  بلدم قصه ها را نگاه کنم بی هیچ عملی در سکوت. درست همان کاری که از پشت کتاب داستان ها و رمان ها و ها کرده ام. 

ببخشید، باریکه ی نور میان کوه اگر که نا امیدت .

احتمالا الآن چ د. 

و تنها راوی قصه ات، اندکی بعد خواهد مرد و هرگز ی قصه ات نخواهد فهمید!


صبر کنید... صبر کنید... یک نفر به سمتم می آید.

دارم فکر می کنم موقع نوشتن این متن فرار کنم یا نه.

خو د روی زمین. سرش را روی زمین گذاشت. گویی آب می خورد...

قصه دارد با پای خودش  به سمتم می آید.

تصمیم گرفتم که بمانم و با قصه ام آشتی کنم. وقتی دارد می آید یعنی من باید بپذیرمش چون بخشی از سیر داستانی قصه هستم.

یک آدم است. توی دستش تبر دارد. 

می آید نزدیک تر...

حالا کاملا به سمت من مسیرش را کج می کند.

مثل موش ها نگاهش می کنم. نگاهم می رود سمت تبرش. شاید هم داس است. داس فرشته ی مرگ؟

منتظرم تبرش را بچرخاند.

به کوچک ترین تیلیکی نیاز دارم برای حمله و در صورت وم دفاع.

مرد نزدیک می آید.

یک چیزی می گوید...


مثل جن زده ها نگاهش می کنم.

توی دستش چراغ قوه دارد.

یک ص که نمی دانم چیست از خودم در می کنم جهت برقراری ارتباط.

می گوید شب به خیر.

جواب می دهم: بله بله! شب شما هم به خیر.

 یک سگ سفید از کنارش رد می شود و هر دو با هم باز هم در دل جنگل فرو می روند.

منگ نگاه می کنم...

قصه ای در کار نیست. باز هم گول قوه ی تخیلم را خورده ام.


شما هم بروید بخو د. این رفیقتان این وقت شب آر ال استاین خونش پایین افتاده.



عنوان وبلاگ : everything but nothing
منبع :
برچسب ها : آرام حیوان - صدای ,چراغ ,راوی ,تخیل ,گویم ,شنوم ,صدای هواپیما ,صدای جیرجیرک ,راوی خوبی ,کتاب داستان
آرام حیوان صدای ,چراغ ,راوی ,تخیل ,گویم ,شنوم ,صدای هواپیما ,صدای جیرجیرک ,راوی خوبی ,کتاب داستان
گرخایش

خب، تولد که نیست،

زنده ام هستم و هنوز نمردم که اگهی بخوره،

پس بذارید من فعلا این حجم گرخایشی رو که طی دیدن ورودی های وبلاگم و سپس هدایت  تو وبلاگاتون و مشاهده ی هندلم تو پست ها گریبانم رو گرفت، جمع کنم تا ببینم بعدش چی می کنیم و چیه اصلا قضیه.

نمی فهمم. چه پیچیده س.

ها حسن؟


عنوان وبلاگ : everything but nothing
منبع :
برچسب ها : گرخایش
گرخایش
چالش

عنوان این پست و پست قبلی رو پشت هم بخونید باحال می شه. :دی


یادم می آد اون اولای کار که اینستا مُد شده بود (حداقل توی بچه های ما) من دوم دبیرستان بودم. پاییز و زمستان ۹۰. هم خیلی طرفدار داشت اون موقع. بیشتر از اینکه اینستاگرام داشته باشن، اکانت داشتن حتی.

و مثلا اون سال هر اتفاق باحالی می افتاد هر معلمی که سوژه می شد هر دانش آموزی که سوتی می داد (دیدید یهو یه سری قضیه ها اپیدمی می شه تو مدرسه؟)، چهارده پا می شد وسط کلاس هوار می زد اوهوی حواستون باشه ها امشب اف بی و اینستا رو می تر ین ها. و تا پاسی از شب (بخونید پنج صبح) ول بودن (بودم شاید حتی) اونجا. خوش می گذشت. 


بعد از یه مدتی که کاربر های اینستا بیشتر شدن، این چالش ها مد شد. هم دیگه رو تگ می رو ع هم دیگه. خب ما گروه زیادی بودیم. مخصوصا وقتی کلاس سومی شدم و رشته ها جدا شد، بچه های سیصد و یک سال ۹۱، خیلی جو کولی داشتیم دور هم. شدیدا متحد و اهل دل و اهل حال و فان و فلان. (یعنی حالا کار ندارم که مدرسه کلا جوش خون طوری بود، ولی باحالاشون و ژیگولاشون کلاس خودمون بود.) همون کلاس از مدرسه که تو دفتر معلما همیشه دارن درباره شون حرف می زنن.


فکر کنم تابستون همون سال بود که اولین اپیدمی ترین چالش اینستا، آیس باکت چلنج مد شد. سطل آب می ریختن رو سرشون تا حقی ادا کرده باشن واسه ایی که ای ال اس دارن (مثه هاوکینگ). 

ولی قبل همون دوران طلایی آیس باکت باز هم بود ازین چالش ها. که نمی دونم مثلا ده تا از دوستات رو تگ کن تا فلان بشه. یا ع پاهای کفش دار می ذاشتن. یا چه می دونم قربون صدقه برو. پست ف بنویس. خوش تیپ ترین رفیقاتو تگ کن. یه ریتمی داشت این چالشا و تو مدرسه تقریبا کلاس به کلاس جلو می رفت.


می دونی من دقیقا از همون دوران این گارد مز فم رو نسبت به این حرکات گرفتم تو دستم. ما سی و یک نفر بودیم تو اون کلاس. و منم یه شخصیت سایلنت دوست داشتنی بودم واسه همه ی اون سی نفر. با همه بگم بخندم، تو همه جمعی بپرم باشون. کلا ی هم ازم آزار ندیده بود. چون حرفم نمی زدم اصلا، نه هم نمی آوردم هیچ وقت. بی آزار بی آزار دیگه. کاملا بی حاشیه.


این چالش ها که به کلاس ما می رسید، بچه ها شروع می به تگ هم دیگه رو پستاشون. واسه بقیه فان بود و درباره ش حرف می زدن تو کلاس... 

ولی چالش اصلی واسه من دقیقا از همون زمان شروع می شد. واسه من اصلا فان نبود! می دونی چرا؟ رو راست باشیم... همیشه ی خدا، من نفر n+1 امی بودم که اینستا نمی ذاشت تگ بشه. همیشه ی خدا. یعنی می دونی درد داشت که تو واسه همه ی اون سی نفر، اولویت n+1 رو داشته باشی و خطاب بهت بنویسن : "بقیه هم ببخشید زیاد بودین نمی شد تگتون کنم!"


تمام مدت، زنگ تفریحا یا وسط کلاسا، ما تو کلاس درباره اتفاقایی که تو دنیای مجازی می افتاد حرف می زدیم، در حالی که من توش نبودم. شت من درباره ی موضوعاتی حرف می زدم که خودم کوچک ترین عضوی ازش نبودم. من تک تک آدما رو می شناختم که کی چی اومده کامنت کرده و کی ضایع شده و کی پو ده شده و کی عاشق کی شده ، کی به کی تیکه پرونده و ازین قرار ها، ولی عضوی از جریان نبودم، هیچ وقت.


 یعنی خنده دار بودا. من حتی تو ع ایی که خودم حضور داشتم هم تگ نمی شدم. ریختم بود ولی تگم نمی . انگار به من می رسید همه یادشون می رفت که وجود دارم. همیشه جزو فاکتور گیری ها بودم. آیدی اینستام رو هم همه داشتن، شاید بیشتر از هر ی، از پونصد نفر پایه من فالو داشتم بچه ها رو. حتی بچه هایی که دو سه تا فالوئر داشتن من سابسکرایبرشون بودم. ولی شاید اصلا نمی دونستن که اون منم. هیچ وقتم نگفتم.

و هیچ وقت نفهمیدم که این لعنتی چیه. لم داره؟ نداره؟ این چالشای تگ شدنی مجازی.

این خیلی واسم دردناک بود. اصلا اعصابم رو می ریخت به هم. اینکه همه رو در رو باهام اکی و شنگول برخورد می و چقد با هم دوست بودیم ولی تو اینستاگرام هیچ وقت جزو اکیپ سی صد و یکی ها تگ نمی شدم. به تناقضم می انداخت. 

البته یه بحث دیگه ای هم که هست احتمالی که می دم اینه که من اون قدری محو بودم و حرف نمی زدم که تقریبا هیشکی از وجودم تو کلاس با خبر نمی شد حتی بغل دستیم.


بعد از اون ناخودآگاه بهم القا شد که شخصیت همه ی چالش باز ها رو به لجن بکشم. چی می گی خوب، آره بدجووور لجم گرفته بود. گرینچ درونم گشنه ش شده بود. می خواست کریسمسشون رو ب ه!


و آره همین شد که ازون سال به بعد دلم خواست عق بزنم رو هرچی چالشه. بعد از اون سال، زیاد پیش اومد که تگ بشم رو پستای مختلف! ولی دیگه حسی بهش نداشتم. احساسم سوخته بود، و همه ش به خودم می گفتم... هه. این سطحی های علاف بدبخت رو ببین.

هیچ چالشی رو هم بک ندادم دیگه. سفتش شدید. جزو اولین ایی بودم که تو مدرسه اینستاگرام رو کشف کرد ولی دیگه پست نذاشتم. قرنی یه پست مثلا.

دیگه ازون به بعد حس می من بزرگ تر از اون حرفام که خودمو درگیر همچین بچه بازیایی کنم. همون یه سال که سیصد و یکی بودم حسش رو داشتم. بعدش یهو آدم بزرگ شدم. وقتی اون احساس رو تو خودم کشتم، دیگه هیچ وقت نتونستم اون طوری که قبلا نگاهش می باشم.

نتونستم بچه باشم. هر کی تگم کرد زدم تو پرش و از بالا نگاهش . دوستامو به مرحله ای رسوندم که بهم تیکه می ندازن جون هرکی دوست داری یه ع ی چیزی بذار تو اون اکانت عهد ژوراسیکت.



اینا رو نوشتم که بگم... چرا تو پست قبل نوشتم "گرخش." یه لحظه این دو تا پست چالش رو که دیدم تو وبلاگاتون، این احساس ها برام مرور شد. گرینچ درون دوباره از خواب بیدار شد و دلش خواست کریسمس رو ب ه!

 بعدش دیدم زیرشون نوشته رادیو وبلاگی ها، و یا خدا، یه گارد خیلی مس ه ترین نسبت به این یکی دارم که اصلا در کلام نمی گنجه. فقط در همین حد بگم هر وقت رد شدم از تو وبلاگشون و کامنتاش رو خوندم، کهیر زدم.

بعد یاد دوران راهنمایی افتادم و قضیه ی تراوین... وبلاگ دوی دویی ها... یاهو مسنجر... و اصلا لعنت به مسنجر. تف به مسنجر. مسنجر خیلی بود. نصف گارد دنیای مجازی م رو همین مسنجر درست کرد. شالوده ش مسنجر بود. مثل نخی که می ندازی تا دورش نبات ببنده. مسنجر واسه من حکم اون نخ وسط نبات رو داشت...


بعد باز دی اف اس زدم عقب تر!

شت... رسیدم به موبایل چهارم پنجم دبستانم! به اس ام اس بازیای دبستان! دیدم که اون موقع هم کماکان این احساسا رو داشتم.

و آره اینقدر عق زدم اینا رو که الآن فکر نمی کنم چیزی باقی مونده باشه.


و حالا کاملا آزادانه دارم فکر می کنم آره چرا که نه! بذار بک بدم. :)))

و اینم بدونین حس خوبی داشت. اینکه یه دنیای دیگه ای هست که آدما توش منم تگ می کنن. و سعی می کنم آدم خوبی باشم، نزنم تو پرتون و این بشه اولین چالشی که توش بک می دم. فقط پشت صحنه اش این شکلی بود دیگه، در جریان باشید. این دقیقا اون تیکه ایه که جیم کری از غارش اومده بیرون و داره با سیندی لو هو، می خنده و می ه. بهش سخت نگیرید.



# بحثی که هست... چیزی که دستم اومده از این چالش، اینه که باید سعی کنی شبیه یه وبلاگ نویس دیگه قلم بزنی. و بخوام تحلیل کنم باید وبلا ی رو انتخاب کنم که معرف حضور باشه و  بتونید مقایسه کنید. کیف چالشه به همینه، نه؟ از طرفی اینو بگم خب عمرا کشته بشم هم نمی تونم از دریچه چشم ی دنیاشو ببینم... به نظرم می تونه درجاتی از بی احترامی باشه حتی که این اجازه رو به خودم بدم. ولی این فاکتور هست که کلا عجیب خوب می تونم تقلید کنم افراد رو. می تونم گاهی  مخفی ترین زاویه های وجود یه آدمو بکشم بیرون و اگه دلم بخواد به اسم خودم بزنم حتی. استعداد خدادادیه. یعنی شما دو روز من رو با یه فرد لهجه دار آشنا کن، روز سوم بر می گردن به من و اوشون می گن فامیلید؟ این قدر که خوب تقلید می کنم. شاید باید طوطی می شدم جای آدمیزاد. شایدم میمون توی سیرک. البته استفاده از حیوانات توی سیرک سه سالی هست منسوخ شده. 


به هر حال از اون ور نصفتون وبلاگ ندارین/ وبلاگ دارین قابل نمی دونید به من بگید/ وبلاگ رمز دار دارین/ وبلاگ مخفیانه دارین/ وبلاگ بمب خورده ی پاک شده ی رها شده دارین / کم پست نوشتین و میزان ماده تون برای خمیر کیک کافی نیست/ کم پست خوندم و تازه وبلاگاتون رو کشف پس بازم میزان ماده تون برای خمیر کیک کافی نیست/ چند تای دیگه تون رو نمی تونم پیش بینی کنم واکنشتون چیه و می گم شاید اگه سعی کنم ادای قلمتون رو در بیارم و موفق نباشم ح ون گرفته شه/  چند تا بزرگوارتون رو در مخیله هم به خودم اجازه نمی دم جاتون قلم بفرسایم اصلا/ به انضمام اینکه یه سری وبلاگا هستن که احتمالا بلدم خودمو بذارم جاشون چون زمان زیاد دنبالشون ولی اینجا رو نمی خونن و منم نمی شناسن/ 

راحت ترین و بی حاشیه ترین گزینه ی روی میز رو بر می دارم. که در پست بعدی می بینید شا ارم رو. 


 و به این دو نفری که دعوتم به چالش... بهشون  می گم بلو جان و شایان جان دمتون گرم. عقده های روانی اون دوران منو شستید بردید. اون موقع کجا بودید.کاش بودید،  شاید اگه بودید منم الآن این شکلی نمی بودم. :)))

dead end node تقدیم می کند.


راستی. ها... باید دعوتم کنم از دو نفر که ادامه بدن و نشم نقطه ی بن بست. ولی به عنوان یکی که خیلی خاطره ی گندی ازین چالش ها داره، از تمام ایی که این متن رو می خونن دعوت می کنم. به عنوان یه نفر که همیشه منتظر بود دعوتش کنن و دعوتش ن . :))) همه تون دعوتید. من بین بازدید کننده هام فرق نمی ذارم، خودتون بریزید وسط قیمه ماستی بشید. قبولم نکردید نکردید فدا سرم! نمی دونم چرا جدیدا اینقدر نازمی کنن بلاگرا. 

عنوان وبلاگ : everything but nothing
منبع :
برچسب ها : چالش - کلاس ,چالش ,مسنجر ,وبلاگ ,واسه ,اصلا ,برای خمیر ,کافی نیست ,میزان ماده ,دارین وبلاگ ,ازین چالش
چالش کلاس ,چالش ,مسنجر ,وبلاگ ,واسه ,اصلا ,برای خمیر ,کافی نیست ,میزان ماده ,دارین وبلاگ ,ازین چالش
به روز شده ها
اتفاقی
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است یاسمین فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © Yasamin 2016-2017