سلام دوستان خوبم

من عاشق پسری شدم که اونم دیونه وار منو دوست داره. انقدر که حاضره به خاطرم همه کار کنه. محبتی که بین ماست شبیه خوابه شبیه به رویاست. گاهی اوقات می ترسم ی منو از این لذت بی انتها بیدارم کنه.

من و ایشون 28 سالمونه و سه سال از آشنایی مون میگذره و بنا به دلایلی فعلا تا یک سال دیگه نمیتونم با هم ازدواج کنیم. البته در یک شهر و حتی یک استان زندگی نمیکنیم ولی هیچ یک از این موارد نتونست مهر و محبت بین ما رو کم کنه و بر ع هر روز و هر لحظه داره به زیبایی و شکوه این عشق اضافه میشه.

تنها مسئله ای که کمی منو دلگیر و گاهی پریشان حال میکنه مربوط به گذشته ی آقاست راستش ایشون همون طور که خودش برام گفته قبلا عاشق یه خانومی بوده که بنا به دلایلی که نمیدونم چی هست به هم نرسیدن و خانوم ازدواج کرده و رفته؛ وقتی اینو برام تعریف کرد لبخند زدم و گفتم همین؟ من برات بهترین میشم جوری که گذشته ات رو فراموش کنی و به قولم عمل .

دوستان خوبم ، براش بهترین شدم نه ازش پرسیدم چقدر پول داره نه پرسیدم چقدر مهریه میده یا چیزای دیگه. فقط بهش گفتم میتونی مراقبم باشی؟

گفت بیشتر از جونم

گفتم میتونم بهت اعتماد کنم؟

گفت بیشتر از چشمات

گفتم دلم رو نمیشکنی؟

گفت هرگز

اونم فقط گفت تنهام نذار و من به اندازه ی یک روز هم تنهاش نذاشتم و الان با گذشت سه سال شدم همه ی دنیاش. عزیزترینش ،بیشتر از جونش دوستم داره و کمتر از گل بهم نگفته . گاهی با لذت بهم میگه خانومی همه ی دنیای این مردی. ولی حالا گاهی دلم میلرزه و فکرای بد و بیراه میاد تو ذهنم. از حسادت می میرم و با خودم میگم یعنی قبل من یه دیگه رو دوست داشته؟ اصلا اون خانوم کیه؟ اسمش چیه؟ کجاست ؟

واقعا ازدواج کرده؟ یعنی عشق من گاهی یادش می افته و دلتنگش میشه ؟هزار جور فکر و خیال میزنه سرم و مخفیانه گاهی اوقات سر گریه میکنم. میترسم یکی پیدا بشه و این همه خوشی رو از من بگیره. دارم از حسادت و کنجکاوی کلافه میشم .

دوستان خوبم باهام حرف بزنید با مهربونی تون آرومم کنید به نظرتون باهاش حرف بزنم و همه چیز رو درباره ی گذشته اش و اون خانوم ازش بپرسم و خودم رو راحت کنم یا نه با این فکر و وسوسه های دیوونه کننده بجنگم و ش تش بدم .

خواهش میکنم راهنماییم کنید.

ممنونم