چه رنگی هستم؟ این روزها؟ همین که صبحش گرم است و میخندد و ش مثل دختری که عروسکش را گم کرده باشد، سرد می شود و نگران و غمگین؟ شاید رنگ همین پاییز باشم...همین پاییزی که برگهایش میریزد. من هم بعضی وقت ها دلم میریزد. این روزها؟ از سایه ها ع می گیرم. از سایه ها مینویسم...دنبال سایه ها میگردم. مثل اینکه برایم تازگی داشته باشند. دنبالشان میکنم ... راستش جور دیگری برایم خاص شده اند. بعضی چیزها را نمی شود گفت و یا حتا نوشت. مثل اولین نگاهی که برایتان آشنا آمده باشد. مثل اولین باری که برگهای پاییز روی شیشه ی ماشین بیافتند و باران ببارد و چراغ تیر برق با آن زرد غلیظش روی صورت ی که برایتان معنای تمام لحظه های خوب است، افتاده باشد. بعضی چیزها مثل یک شهاب سنگ یکبار در زندگی ظاهر می شوند. مثل اولین باری که وقتی روی سرامیک های براق یک پاساژ راه میروید، با تعجبی عمیق پرسیده باشید: راستی توهم به اندازه ی من از هواپیماها میترسی؟ مثل اولین باری که کنارتان می نشیند و شما دلتان میخواهد قبل از همه چیز بوی ملایم و کمی شیرین ادکلنش را در ذهنتان نگه دارید.

نور محو ماه به اتاق می تابد و سمفونی آهسته ای پخش شود مثل خستگی قایقرانی که در اقیانوسی به خواب رفته باشد. اینجور وقت ها دلم یک فنجان چای میخواهد با یک کتاب خیلی خوب، شاید از رومن گاری، شاید از ونه گات. صدای باد می آید و خیابان آنقدر آرام است مثل سکوت یک چمنزار بعد از بارانی طولانی و بدون خورشید.