خانه

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ خانه خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان خانه برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

قصه ک نه ی میوه های غمگین
قصه ک نه ی میوه های غمگین


میوه های غمگین

پیشی پرسید: میوه ها! چرا شما توی سطل هستید؟ چرا این طور زخمی شدید و بی حال هستید؟

گل گنده ای که فقط یک گاز از آن خورده شده بود گفت: می خواهی بدانی؟ پس گوش کن تا برایت تعریف کنم. ب جشن تولد بود، همه جا را چراغانی د یک عالمه سیب و گل و آلو و هلو آوردند. من و دوستانم توی صندوق میوه بودیم. اول ما را توی حوض ریختند. نمی دانی چقدر کیف می داد.

یک آلوی درشت از سلطل زباله بیرون آمد و گفت: ما آب بازی کردیم بالا و پایین پریدیم و خندیدیم.  وقتی آب بازی تمام شد، ما را توی سبدهای بزرگ ریختند.
عنوان وبلاگ : خانه
منبع :
برچسب ها : قصه ک نه ی میوه های غمگین
قصه ک نه ی میوه های غمگین
قصه ک نه ی میوه های غمگین

قصه ک نه ی میوه های غمگین



میوه های غمگین


پیشی پرسید: میوه ها! چرا شما توی سطل هستید؟ چرا این طور زخمی شدید و بی حال هستید؟


گل گنده ای که فقط یک گاز از آن خورده شده بود گفت: می خواهی بدانی؟ پس گوش کن تا برایت تعریف کنم. ب جشن تولد بود، همه جا را چراغانی د یک عالمه سیب و گل و آلو و هلو آوردند. من و دوستانم توی صندوق میوه بودیم. اول ما را توی حوض ریختند. نمی دانی چقدر کیف می داد.


یک آلوی درشت از سلطل زباله بیرون آمد و گفت: ما آب بازی کردیم بالا و پایین پریدیم و خندیدیم.  وقتی آب بازی تمام شد، ما را توی سبدهای بزرگ ریختند.

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

عنوان وبلاگ : خانه
منبع :
برچسب ها : قصه ک نه ی میوه های غمگین
قصه ک نه ی میوه های غمگین
داستان ک نه روزی که استخوان مریض شد..
داستان ک نه روزی که استخوان مریض شد..


روزی که استخوان مریض شد

از رفتن خوشش نمی آمد. مدتی در رختخواب خو د و از این طرف به آن طرف غلطید اما بالا ه درد، کلافه اش کرد. مجبور بود پیش برود. با خودش فکر کرد که حالا اگر هم آمپول داد، آمپول را که به من نمی زنند. به ماهیچه می زنند. به من چه، خوب بزنند!

بالا ه تصمیمش را گرفت و رفت پیش . تا استخوان را دید گفت آ من چقدر بگویم باید شیر بخوری، باید سبزیجات بخوری . وگرنه انقدر ضعیف می مانی که هر روز یک جایت درد می گیرد. اگر اینطوری پیش بروی شاید یک روز خورد بشوی. مجبور می شوی سرتا پایت را با گچ، آتل ببندی.

تا اسم گچ و آتل بندی آمد، تن استخوان از ترس لرزید. گفت نه نه … گ…گ…گچ نمی خواد … آتل نمی خواد. شیر می خورم سبزیجات می خورم.

استخوان رفت و به دستور عمل کرد و حس استراحت کرد. اما نصفه شب دوباره دردهایش شروع شد. از فرق وسط سرش تیر می کشید تا همه جایش می رسید. دیگر صدای داد و فریادش بلند شد. هر چه سعی کرد نرود نشد. با خودش گفت هر کاری که می خواهد د د. باید خوب شوم.
عنوان وبلاگ : خانه
منبع :
برچسب ها : داستان ک نه روزی که استخوان مریض شد.. - ,مریض ,روزی ,استخوان مریض ,ک نه روزی ,داستان ک نه
داستان ک نه روزی که استخوان مریض شد.. ,مریض ,روزی ,استخوان مریض ,ک نه روزی ,داستان ک نه
داستان ک نه روزی که استخوان مریض شد..
داستان ک نه روزی که استخوان مریض شد..


روزی که استخوان مریض شد

از رفتن خوشش نمی آمد. مدتی در رختخواب خو د و از این طرف به آن طرف غلطید اما بالا ه درد، کلافه اش کرد. مجبور بود پیش برود. با خودش فکر کرد که حالا اگر هم آمپول داد، آمپول را که به من نمی زنند. به ماهیچه می زنند. به من چه، خوب بزنند!

بالا ه تصمیمش را گرفت و رفت پیش . تا استخوان را دید گفت آ من چقدر بگویم باید شیر بخوری، باید سبزیجات بخوری . وگرنه انقدر ضعیف می مانی که هر روز یک جایت درد می گیرد. اگر اینطوری پیش بروی شاید یک روز خورد بشوی. مجبور می شوی سرتا پایت را با گچ، آتل ببندی.

تا اسم گچ و آتل بندی آمد، تن استخوان از ترس لرزید. گفت نه نه … گ…گ…گچ نمی خواد … آتل نمی خواد. شیر می خورم سبزیجات می خورم.

استخوان رفت و به دستور عمل کرد و حس استراحت کرد. اما نصفه شب دوباره دردهایش شروع شد. از فرق وسط سرش تیر می کشید تا همه جایش می رسید. دیگر صدای داد و فریادش بلند شد. هر چه سعی کرد نرود نشد. با خودش گفت هر کاری که می خواهد د د. باید خوب شوم.
عنوان وبلاگ : خانه
منبع :
برچسب ها : داستان ک نه روزی که استخوان مریض شد.. - ,مریض ,روزی ,استخوان مریض ,ک نه روزی ,داستان ک نه
داستان ک نه روزی که استخوان مریض شد.. ,مریض ,روزی ,استخوان مریض ,ک نه روزی ,داستان ک نه
قصه ک نه ی میوه های غمگین

قصه ک نه ی میوه های غمگین



میوه های غمگین


پیشی پرسید: میوه ها! چرا شما توی سطل هستید؟ چرا این طور زخمی شدید و بی حال هستید؟


گل گنده ای که فقط یک گاز از آن خورده شده بود گفت: می خواهی بدانی؟ پس گوش کن تا برایت تعریف کنم. ب جشن تولد بود، همه جا را چراغانی د یک عالمه سیب و گل و آلو و هلو آوردند. من و دوستانم توی صندوق میوه بودیم. اول ما را توی حوض ریختند. نمی دانی چقدر کیف می داد.


یک آلوی درشت از سلطل زباله بیرون آمد و گفت: ما آب بازی کردیم بالا و پایین پریدیم و خندیدیم.  وقتی آب بازی تمام شد، ما را توی سبدهای بزرگ ریختند.

 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
عنوان وبلاگ : خانه
منبع :
برچسب ها : قصه ک نه ی میوه های غمگین
قصه ک نه ی میوه های غمگین
قصه ک نه پسته اخمو
قصه ک نه پسته اخمو


پسته اخمو

هیچ دوست نداشت پسته اخمو رو برداره . وقتی همه پسته ها تموم شدن، پسته اخمو تنها توی ظرف باقی مونده بود. بچه شکمو بلا ه دلش آب شد و پسته اخمو رو برداشت.

 

هر چی بهش نگاه کرد پسته اخمو نخندید. همین طور سفت سفت دهنشو بسته بود. بچه شکمو چند تا لطیفه برای پسته اخمو تعریف کرد اما بازم نخندید . قلقلکش داد.

 

بازم خندش نگرفت. بچه شکمو یه نگاهی این ور کرد یه نگاهی اونور کرد بعد یواشکی پسته اخمو رو گذاشت توی دهانش . یک گاز محکم ازش گرفت. ولی هیچی نشد .

عنوان وبلاگ : خانه
منبع :
برچسب ها : قصه ک نه پسته اخمو - پسته ,اخمو ,شکمو ,پسته اخمو ,ک نه پسته
قصه ک نه پسته اخمو پسته ,اخمو ,شکمو ,پسته اخمو ,ک نه پسته
قصه ک نه مسواک بی دندون
قصه ک نه مسواک بی دندون


مسواک بی دندون

هر دندونی که می آمد، پیش مسواک خودش می رفت.
 
یک روز مسواک بی دندون از آن همه نشستن خسته شد. گفت: « من دیگر از اینجا ماندن خسته شدم. هیچ دندونی من را دوست ندارد، من از اینجا می روم!»
 
  تا خواست برود، حوله گفت: « نه! نرو، اگر بری کثیف می شوی، دیگر هیچ دندونی تو را دوست ندارد.»

مسواک بی دندون گفت: « اشکالی ندارد، من که دندون ندارم! چقدر اینجا بیکار بمانم؟ خسته شده ام »
عنوان وبلاگ : خانه
منبع :
برچسب ها : قصه ک نه مسواک بی دندون - دندون ,مسواک ,خسته ,دندونی ,ک نه مسواک
قصه ک نه مسواک بی دندون دندون ,مسواک ,خسته ,دندونی ,ک نه مسواک
قصه ک نه مسواک بی دندون
قصه ک نه مسواک بی دندون


مسواک بی دندون

هر دندونی که می آمد، پیش مسواک خودش می رفت.
 
یک روز مسواک بی دندون از آن همه نشستن خسته شد. گفت: « من دیگر از اینجا ماندن خسته شدم. هیچ دندونی من را دوست ندارد، من از اینجا می روم!»
 
  تا خواست برود، حوله گفت: « نه! نرو، اگر بری کثیف می شوی، دیگر هیچ دندونی تو را دوست ندارد.»

مسواک بی دندون گفت: « اشکالی ندارد، من که دندون ندارم! چقدر اینجا بیکار بمانم؟ خسته شده ام »
عنوان وبلاگ : خانه
منبع :
برچسب ها : قصه ک نه مسواک بی دندون - دندون ,مسواک ,خسته ,دندونی ,ک نه مسواک
قصه ک نه مسواک بی دندون دندون ,مسواک ,خسته ,دندونی ,ک نه مسواک
قصه ک نه عروسک بهانه گیر

قصه ک نه عروسک بهانه گیر



عروسک بهانه گیر


بعد مهسا یه شیشه شیر اسباب بازی بهش می داد .عروسکش شیرشو می خورد و  با لبخند از مهسا تشکر می کرد


 


مهسا چند روز با خوشحالی با عروسکش بازی می کرد و از خوش اخلاقی عروسکش لذت می برد..اما یواش یواش عروسک مهسا بداخلاق شد .یه روز صبح وقتی مهسا دکمه ی عروسکشو زد عروسکش حرف نزد اخم کرد.


 


مهسا دوباره دکمشو زد باز عروسکش حرف نزد. بار سوم که مهسا می خواست دکمه ی عروسکشو بزنه عروسکش جیغ زد!


 


مهسا می خواست شیشه ی شیرشو بهش بده اما عروسک دلش نمی خواست بخوره .می خواست بهانه بگیره که اینو نمی خوام اونو دوست ندارم …


 


مهسا خیلی ناراحت شده بود .عروسکشو بغل کرد و برد .


 


آقای از مهسا پرسید عروسکتون چی شده برای چی آوردینش ؟


 


مهسا گفت خیلی بداخلاق شده می ترسم مریض شده باشه!


  

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

عنوان وبلاگ : خانه
منبع :
برچسب ها : قصه ک نه عروسک بهانه گیر - مهسا ,عروسکش ,عروسک ,خواست ,عروسکشو ,ک نه عروسک
قصه ک نه عروسک بهانه گیر مهسا ,عروسکش ,عروسک ,خواست ,عروسکشو ,ک نه عروسک
قصه ک نه حساسیت زنبوری
قصه ک نه حساسیت زنبوری


حساسیت زنبوری

 فکر می کرد سرما خورده به خاطر همین شروع کرد به خوردن عسل سرماخوردگی و عسل ضد سرفه…

اما حالش بهتر نمی شد و هی بیشتر عطسه می کرد … زیچّی …. زیچّی …

عطسه هاش بهتر نشد که هیچی، سرفه هم بهش اضافه شد.

 با هر سرفه صدا می کرد زوه زوه  … زوه زوه…

کم کم عطسه و سرفه اش با هم قاطی شد… زیچّی… زوه زوه … زیچّی….. زوه زوه …

بالا ه زنبوری  مجبور شد بره پیش .
عنوان وبلاگ : خانه
منبع :
برچسب ها : قصه ک نه حساسیت زنبوری - سرفه ,ک نه حساسیت
قصه ک نه حساسیت زنبوری سرفه ,ک نه حساسیت
قصه ک نه عادت بد غرغر

قصه ک نه عادت بد غرغر



عادت بد غرغر


 اون روز با اومدن مادربزرگ متوجه ی یکی از اخلاقای بدم شده بودم. شاید بپرسید کدوم اخلاق پس بذارید براتون تعریف کنم.


از مدرسه اومدم. گفتم: وای هوا خیلی گرمه آدم رو کلافه می کنه. بعد رفتم سر یخچال. یک نوشیدنی خنک می خواستم اما چیزی پیدا ن . حس کلافه شدم و گفتم: وای من چقدر بدشانسم دارم از گرما می میرم.


بعد که کمی خنک شدم گفتم: امروز کلی تکلیف دارم اصلاً حوصله شو ندارم.


تازه باید کلاس تقویتی ریاضی هم برم. حوصله ی اونو که اصلاً ندارم.


مامان چرا غذایی که درست کردی اینقدر بی نمکه؟ چرا ماست و خیار درست نکردی؟


مامان! مامان! من هفته ی بعد باید برم جشن تولد اصلاً این لباسام رو دوست ندارم. 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

عنوان وبلاگ : خانه
منبع :
برچسب ها : قصه ک نه عادت بد غرغر - ندارم ,اصلاً ,گفتم ,غرغر ,ک نه عادت
قصه ک نه عادت بد غرغر ندارم ,اصلاً ,گفتم ,غرغر ,ک نه عادت
قصه ک نه زیبای اتحاد کبوتران
قصه ک نه زیبای اتحاد کبوتران


اتحاد کبوتران

کبوترها از این موضوع خیلی ناراحت بودند،چون کم کم تعدادشان کم می شد و غم و غصه در جمع آنها نفوذ کرده بود.یک روز کبوتر پیر، همه کبوترها را جمع کرد تا با آنها صحبت کند و بعد همگی با هم تصمیم بگیرند که چه کاری باید انجام دهند تا از دست این شکارچی بدجنس راحت شوند.

 

هر کدام از کبوترها یک نظر می دادند و کبوترهای دیگر موافقتشان را اعلام می د. در بین آنها یک کبوتر دانا بود که در آ جلسه به دوستانش گفت من فقط یک مطلب را می خواهم یادآوری کنم و آن هم این است که همه ما باید قبل از هر چیز و هر کاری اتحاد داشته باشیم، چون هیچ به تنهایی نمی تواند کاربزرگی انجام دهد، مگر آن که در یک گروه هماهنگ باشد.

 

تمام کبوترها با سرهای کوچکشان حرف او را تایید د و همه با هم پیمان بستند و بال هایشان را یکی یکی روی هم گذاشته و یک صدا گفتند ما با هم دشمن را ش ت می دهیم.

 
 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
عنوان وبلاگ : خانه
منبع :
برچسب ها : قصه ک نه زیبای اتحاد کبوتران - کبوترها ,اتحاد ,زیبای اتحاد ,ک نه زیبای ,ک نه زیبای اتحاد
قصه ک نه زیبای اتحاد کبوتران کبوترها ,اتحاد ,زیبای اتحاد ,ک نه زیبای ,ک نه زیبای اتحاد
قصه ک نه عادت بد غرغر
قصه ک نه عادت بد غرغر


عادت بد غرغر

 اون روز با اومدن مادربزرگ متوجه ی یکی از اخلاقای بدم شده بودم. شاید بپرسید کدوم اخلاق پس بذارید براتون تعریف کنم.

از مدرسه اومدم. گفتم: وای هوا خیلی گرمه آدم رو کلافه می کنه. بعد رفتم سر یخچال. یک نوشیدنی خنک می خواستم اما چیزی پیدا ن . حس کلافه شدم و گفتم: وای من چقدر بدشانسم دارم از گرما می میرم.

بعد که کمی خنک شدم گفتم: امروز کلی تکلیف دارم اصلاً حوصله شو ندارم.

تازه باید کلاس تقویتی ریاضی هم برم. حوصله ی اونو که اصلاً ندارم.

مامان چرا غذایی که درست کردی اینقدر بی نمکه؟ چرا ماست و خیار درست نکردی؟

مامان! مامان! من هفته ی بعد باید برم جشن تولد اصلاً این لباسام رو دوست ندارم.
عنوان وبلاگ : خانه
منبع :
برچسب ها : قصه ک نه عادت بد غرغر - ندارم ,اصلاً ,گفتم ,غرغر ,ک نه عادت
قصه ک نه عادت بد غرغر ندارم ,اصلاً ,گفتم ,غرغر ,ک نه عادت
قصه ک نه عادت بد غرغر
قصه ک نه عادت بد غرغر


عادت بد غرغر

 اون روز با اومدن مادربزرگ متوجه ی یکی از اخلاقای بدم شده بودم. شاید بپرسید کدوم اخلاق پس بذارید براتون تعریف کنم.

از مدرسه اومدم. گفتم: وای هوا خیلی گرمه آدم رو کلافه می کنه. بعد رفتم سر یخچال. یک نوشیدنی خنک می خواستم اما چیزی پیدا ن . حس کلافه شدم و گفتم: وای من چقدر بدشانسم دارم از گرما می میرم.

بعد که کمی خنک شدم گفتم: امروز کلی تکلیف دارم اصلاً حوصله شو ندارم.

تازه باید کلاس تقویتی ریاضی هم برم. حوصله ی اونو که اصلاً ندارم.

مامان چرا غذایی که درست کردی اینقدر بی نمکه؟ چرا ماست و خیار درست نکردی؟

مامان! مامان! من هفته ی بعد باید برم جشن تولد اصلاً این لباسام رو دوست ندارم.
عنوان وبلاگ : خانه
منبع :
برچسب ها : قصه ک نه عادت بد غرغر - ندارم ,اصلاً ,گفتم ,غرغر ,ک نه عادت
قصه ک نه عادت بد غرغر ندارم ,اصلاً ,گفتم ,غرغر ,ک نه عادت
قصه ک نه درخت سیب
قصه ک نه درخت سیب

درخت سیب

او درخت را دوست می داشت و درخت هم عاشق او بود. زمان به آرامی گذشت و پسر کوچولو بزرگ شد و دیگر هر روز برای بازی به سراغ درخت نمی آمد.

یک روز، پسر بعد از مدت ها برگشت، اما این بار مثل همیشه خوشحال نبود.

درخت به پسر گفت: بیا با من بازی کن.

پسر جواب داد: من دیگر یک پسر کوچولو نیستم و با درخت ها بازی نمی کنم. دوست دارم برای خودم اسباب بازی داشته باشم ولی پولی ندارم.

"متاسفم. ولی من پولی ندارم، اما تو می توانی همه ی سیب های مرا بچینی و آن ها را بفروشی و از پولش برای خودت اسباب بازی ب ی."

پسر بسیار خوشحال شد و تمام سیب ها را چید و با ذوق و شوق آن جا را ترک کرد. پسر هرگز بعد از چیدن سیب ها به سراغ درخت نیامد.

یک روز پسر بعد از مدت ها پیش درخت برگشت این بار پسر برای خودش مردی شده بود. درخت بسیار هیجان زده شد و گفت: بیا باهم بازی کنیم.

" من وقتی برای  بازی ندارم. باید کار کنم و برای خانواده ام یک خانه ب م. تو می توانی به من کمک کنی؟"
"متاسفم، ولی من خانه ندارم، اما می توانی شاخه های مرا ببری و با آن خانه بسازی." مرد هم همین کار را کرد و با شادمانی درخت را ترک کرد. درخت از دیدن دوست قدیمی اش خوشحال شد، اما او دیگر پیش درخت نیامد. درخت دوباره تنها و ناراحت شد.
عنوان وبلاگ : خانه
منبع :
برچسب ها : قصه ک نه درخت سیب - درخت ,بازی ,خانه ,توانی ,خوشحال ,دوست ,درخت نیامد ,اسباب بازی ,سراغ درخت ,ک نه درخت
قصه ک نه درخت سیب درخت ,بازی ,خانه ,توانی ,خوشحال ,دوست ,درخت نیامد ,اسباب بازی ,سراغ درخت ,ک نه درخت
قصه ک نه درخت سیب
قصه ک نه درخت سیب

درخت سیب

او درخت را دوست می داشت و درخت هم عاشق او بود. زمان به آرامی گذشت و پسر کوچولو بزرگ شد و دیگر هر روز برای بازی به سراغ درخت نمی آمد.

یک روز، پسر بعد از مدت ها برگشت، اما این بار مثل همیشه خوشحال نبود.

درخت به پسر گفت: بیا با من بازی کن.

پسر جواب داد: من دیگر یک پسر کوچولو نیستم و با درخت ها بازی نمی کنم. دوست دارم برای خودم اسباب بازی داشته باشم ولی پولی ندارم.

"متاسفم. ولی من پولی ندارم، اما تو می توانی همه ی سیب های مرا بچینی و آن ها را بفروشی و از پولش برای خودت اسباب بازی ب ی."

پسر بسیار خوشحال شد و تمام سیب ها را چید و با ذوق و شوق آن جا را ترک کرد. پسر هرگز بعد از چیدن سیب ها به سراغ درخت نیامد.

یک روز پسر بعد از مدت ها پیش درخت برگشت این بار پسر برای خودش مردی شده بود. درخت بسیار هیجان زده شد و گفت: بیا باهم بازی کنیم.

" من وقتی برای  بازی ندارم. باید کار کنم و برای خانواده ام یک خانه ب م. تو می توانی به من کمک کنی؟"
"متاسفم، ولی من خانه ندارم، اما می توانی شاخه های مرا ببری و با آن خانه بسازی." مرد هم همین کار را کرد و با شادمانی درخت را ترک کرد. درخت از دیدن دوست قدیمی اش خوشحال شد، اما او دیگر پیش درخت نیامد. درخت دوباره تنها و ناراحت شد.
عنوان وبلاگ : خانه
منبع :
برچسب ها : قصه ک نه درخت سیب - درخت ,بازی ,خانه ,توانی ,خوشحال ,دوست ,درخت نیامد ,اسباب بازی ,سراغ درخت ,ک نه درخت
قصه ک نه درخت سیب درخت ,بازی ,خانه ,توانی ,خوشحال ,دوست ,درخت نیامد ,اسباب بازی ,سراغ درخت ,ک نه درخت
قصه ک نه زیبای اتحاد کبوتران
قصه ک نه زیبای اتحاد کبوتران


اتحاد کبوتران

کبوترها از این موضوع خیلی ناراحت بودند،چون کم کم تعدادشان کم می شد و غم و غصه در جمع آنها نفوذ کرده بود.یک روز کبوتر پیر، همه کبوترها را جمع کرد تا با آنها صحبت کند و بعد همگی با هم تصمیم بگیرند که چه کاری باید انجام دهند تا از دست این شکارچی بدجنس راحت شوند.

 

هر کدام از کبوترها یک نظر می دادند و کبوترهای دیگر موافقتشان را اعلام می د. در بین آنها یک کبوتر دانا بود که در آ جلسه به دوستانش گفت من فقط یک مطلب را می خواهم یادآوری کنم و آن هم این است که همه ما باید قبل از هر چیز و هر کاری اتحاد داشته باشیم، چون هیچ به تنهایی نمی تواند کاربزرگی انجام دهد، مگر آن که در یک گروه هماهنگ باشد.

 

تمام کبوترها با سرهای کوچکشان حرف او را تایید د و همه با هم پیمان بستند و بال هایشان را یکی یکی روی هم گذاشته و یک صدا گفتند ما با هم دشمن را ش ت می دهیم.

عنوان وبلاگ : خانه
منبع :
برچسب ها : قصه ک نه زیبای اتحاد کبوتران - کبوترها ,اتحاد ,زیبای اتحاد ,ک نه زیبای ,ک نه زیبای اتحاد
قصه ک نه زیبای اتحاد کبوتران کبوترها ,اتحاد ,زیبای اتحاد ,ک نه زیبای ,ک نه زیبای اتحاد
قصه ک نه زیبای اتحاد کبوتران
قصه ک نه زیبای اتحاد کبوتران


اتحاد کبوتران

کبوترها از این موضوع خیلی ناراحت بودند،چون کم کم تعدادشان کم می شد و غم و غصه در جمع آنها نفوذ کرده بود.یک روز کبوتر پیر، همه کبوترها را جمع کرد تا با آنها صحبت کند و بعد همگی با هم تصمیم بگیرند که چه کاری باید انجام دهند تا از دست این شکارچی بدجنس راحت شوند.

 

هر کدام از کبوترها یک نظر می دادند و کبوترهای دیگر موافقتشان را اعلام می د. در بین آنها یک کبوتر دانا بود که در آ جلسه به دوستانش گفت من فقط یک مطلب را می خواهم یادآوری کنم و آن هم این است که همه ما باید قبل از هر چیز و هر کاری اتحاد داشته باشیم، چون هیچ به تنهایی نمی تواند کاربزرگی انجام دهد، مگر آن که در یک گروه هماهنگ باشد.

 

تمام کبوترها با سرهای کوچکشان حرف او را تایید د و همه با هم پیمان بستند و بال هایشان را یکی یکی روی هم گذاشته و یک صدا گفتند ما با هم دشمن را ش ت می دهیم.

عنوان وبلاگ : خانه
منبع :
برچسب ها : قصه ک نه زیبای اتحاد کبوتران - کبوترها ,اتحاد ,زیبای اتحاد ,ک نه زیبای ,ک نه زیبای اتحاد
قصه ک نه زیبای اتحاد کبوتران کبوترها ,اتحاد ,زیبای اتحاد ,ک نه زیبای ,ک نه زیبای اتحاد
قصه ک نه زیبای اتحاد کبوتران
قصه ک نه زیبای اتحاد کبوتران


اتحاد کبوتران

کبوترها از این موضوع خیلی ناراحت بودند،چون کم کم تعدادشان کم می شد و غم و غصه در جمع آنها نفوذ کرده بود.یک روز کبوتر پیر، همه کبوترها را جمع کرد تا با آنها صحبت کند و بعد همگی با هم تصمیم بگیرند که چه کاری باید انجام دهند تا از دست این شکارچی بدجنس راحت شوند.

 

هر کدام از کبوترها یک نظر می دادند و کبوترهای دیگر موافقتشان را اعلام می د. در بین آنها یک کبوتر دانا بود که در آ جلسه به دوستانش گفت من فقط یک مطلب را می خواهم یادآوری کنم و آن هم این است که همه ما باید قبل از هر چیز و هر کاری اتحاد داشته باشیم، چون هیچ به تنهایی نمی تواند کاربزرگی انجام دهد، مگر آن که در یک گروه هماهنگ باشد.

 

تمام کبوترها با سرهای کوچکشان حرف او را تایید د و همه با هم پیمان بستند و بال هایشان را یکی یکی روی هم گذاشته و یک صدا گفتند ما با هم دشمن را ش ت می دهیم.

عنوان وبلاگ : خانه
منبع :
برچسب ها : قصه ک نه زیبای اتحاد کبوتران - کبوترها ,اتحاد ,زیبای اتحاد ,ک نه زیبای ,ک نه زیبای اتحاد
قصه ک نه زیبای اتحاد کبوتران کبوترها ,اتحاد ,زیبای اتحاد ,ک نه زیبای ,ک نه زیبای اتحاد
قصه ک نه زیبای اتحاد کبوتران

قصه ک نه زیبای اتحاد کبوتران



اتحاد کبوتران


کبوترها از این موضوع خیلی ناراحت بودند،چون کم کم تعدادشان کم می شد و غم و غصه در جمع آنها نفوذ کرده بود.یک روز کبوتر پیر، همه کبوترها را جمع کرد تا با آنها صحبت کند و بعد همگی با هم تصمیم بگیرند که چه کاری باید انجام دهند تا از دست این شکارچی بدجنس راحت شوند.


 


هر کدام از کبوترها یک نظر می دادند و کبوترهای دیگر موافقتشان را اعلام می د. در بین آنها یک کبوتر دانا بود که در آ جلسه به دوستانش گفت من فقط یک مطلب را می خواهم یادآوری کنم و آن هم این است که همه ما باید قبل از هر چیز و هر کاری اتحاد داشته باشیم، چون هیچ به تنهایی نمی تواند کاربزرگی انجام دهد، مگر آن که در یک گروه هماهنگ باشد.


 


تمام کبوترها با سرهای کوچکشان حرف او را تایید د و همه با هم پیمان بستند و بال هایشان را یکی یکی روی هم گذاشته و یک صدا گفتند ما با هم دشمن را ش ت می دهیم.


  

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

عنوان وبلاگ : خانه
منبع :
برچسب ها : قصه ک نه زیبای اتحاد کبوتران - کبوترها ,اتحاد ,زیبای اتحاد ,ک نه زیبای ,ک نه زیبای اتحاد
قصه ک نه زیبای اتحاد کبوتران کبوترها ,اتحاد ,زیبای اتحاد ,ک نه زیبای ,ک نه زیبای اتحاد
به روز شده ها
اتفاقی
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است یاسمین فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © Yasamin 2016-2017