مدت زیادی بود که ذهنم درگیر دخترم و ارتباطش بود. 

چند روز پیش مامانم بهش زنگ زدن. توی حرفاش متوجه میشن که اسباب کشی کرده و رفته طبقه پایین منزل پدرشوهرش  نشسته.

گفته بود :"تا ا آذر ماه فرصت داشتیم. ولی صاحب خونه ، خونه رو زودتر از موعد فروخت.مجبور شدیم فعلا بخاطر بارداری من، بریم طبقه پایین منزل مادرشوهر بشینیم تا بعد سر فرصت فکری واسه خونه ."

مامانم میرن کمکش. البته کار زیادی نمونده بود. چون بیشتر اسباب هایش رو جمع کرده بود که کلا توی اسباب کشی بعدی دردسر نداشته باشه و فقط یه سری وسایل ضروری رو دم دست  گذاشته بود.

مامان خیلی باهاش حرف می زنند. ا کار به این نتیجه می رسن که اختلاف فرهنگ و اختلاف سلیقه باعث شده کلی سوء تفاهم پیش بیاد که جمع شدن های اونها به روی هم باعث شده بود که دخترم نتونه حل ش کنه.منم که اون اوائل حال روحی مساعد نداشتم و مدام به هم می ریختم. مجموع اینها منجر به قطع رابطه میشه.

با این حال دخترم مقاومت می کنه و همچنان اصرار داره که شروع کننده ی ارتباط، من و باباش باشیم. 

منم اصلا پایم پیش نمیره و از طرفی به شدت نگران بارداری و زایمان ش هم هستم. 

از اون طرف هم دلم نمی خواد مادرشوهرش واسطه آشتی بشه. اصلا دلم نمی خواد خودشو بکشه وسط. 

و خب اگه نرم خونه ش، قطعا متوجه میشه و مطمئنم پیگیر میشه.


خلاصه...

دلم یه جای پای سفت و محکم می خواست.همسرم می گفت اگه ما بریم جلو، دیگه تا آ این دوماد سرمون سوار میشه و تا می تونه زور میگه. منم زیربار حرفا و کاراش نمی خوام برم.


مستاصل شده بودم. توسل پیدا که خدایا خودت راه رو بهم نشون بده. 

تا اینکه  یه روز خواهرشوهرم دعوتم کرد خونه ش و گفت جلسه داره و دوست داره  که من برم خونه ش.

ساعتش خوب بود و منم کلاس نداشتم.  یه مجلس نه که ی رو هم دعوت کرده بود واسه سخنرانی.


راستش یه کم دیر رسیدم. ولی تا نشستم، دیدم خانم داره راجع به حکمت ۲۴۳ نهج البلاغه حرف می زنه. انگار خدا داشت حرفاشو توسط اون خانم به من می رسوند.


می گفت توی این حکمت نوشته که ی که توی خلوت خودش گناه نمی کنه، مطمئن باشید که توی آشکار و جلوی مردم هم قطعا گناه نمی کنه.

بعد توضیح داد چی میشه چنین آدمی به این مرحله می رسه؟!

گفت چنین ادمهایی به یقین رسیده ن که خدا شاهده و نظاره می کنه. علاوه بر اون زمین، شهادت میده. اشیاء هم شعور دارن. اون دنیا شهادت میدن. تمام اعضای بدن ما هم شعور دارن و اونها هم واسه ی کارایی که باهاشون انجام دادیم، شهادت میدن.


بعد گفت دیدید توی دنیا وقتی شاکی میره دادگاه، متهم می تونه به رای دادگاه اعتراض کنه و چون قاضی خودش شاهد نبوده، مجبوره پرونده رو بفرسته دادگاه تجدید نظر و باقی قضایا!


اما در اون دنیا خدا حاکم هست. خودش قاضی میشه و اتفاقا خودش شاهد هم هست. عملا هیچ جایی واسه اعتراض نمی مونه.


از طرفی حدیث داریم از حضرت رسول که تموم نزاع ها و کشکمش ها بخاطر سوء ظن و سوء تفاهم  پیش میاد.

و آدمی که دچار چنین مشکلی میشه، فقط با دوتا راه می تونه حل ش کنه.

اول اینکه اگه واقعا خودش مقصر نیست، پیش خودش بگه که من که کاری ن . خدا هم خودش شاهده و هم خودش قاضی  و می دونه واقعا قصد آزار و اذیت ی رو نداشتم. پس پا پیش بذاره و خودش پیش قدم بشه. نذاره شیطون خوشحال بشه. شیطون واقعا چشم نداره ببینه دوتا مسلمون با هم خوب باشن.


اما اگه از حرف ی خیلی ناراحته و حرفا عین پتک می خوره توی سرش و رهاش نمی کنه،اینجا هم فقط یه راه می مونه.اونم راه حل گفتگو!

فقط گفتگو یعنی بحث و جدل نداریم. دعوا و داد و فریاد نداریم.

فقط یه گفتگوی صمیمانه و بدون غرض.

مثلا خیلی شفاف بری بگی اره فلانی؛از فلان حرفت خیلی دلم ش ت. منظورت چی بوده ازش؟


اینجور وقتها اغلب منجر میشه به شفاف سازی و با عذرخواهی یکی از طرفین ختم به خیر میشه....



خلاصه... انگارفقط من مخاطب خاص ش بودم. مطمئن بودم که حرفهای این خانم بدون هماهنگی با خواهر شوهرم صورت گرفته.

کمی مردد شده بودم. منتهی با خودم گفتم اول با همسر مطرح می کنم و بعد اگه به نتیجه رسیدیم،اقدام می کنم.


بعد از پایان جلسه اومدم سوار ماشین بشم که برگردم خونه که برام یه ایمیل رسید. 

توی اون ایمیل باز فقط یه حدیث به دستم رسید که مضمون ش این بود:" رحم و شفقت دلسوزی پدر و مادر نسبت به فرزند، باید بیشتر از رحم و شفقت و دلسوزی فرزند بر پدر و مادر باشد!"


خدایا... تکلیفم واضح داشت بهم تاکید می شد. اشکم سرازیر شده بود. دلتنگی امانم رو بریده بود.

دلم می خواست زودتر ظهر بشه و همسر بیاد خونه و اونو مجابش کنم که بریم منزل دخترم و قضیه رو یه جوری جمع ش کنیم...