.: mim ch :.

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ .: mim ch :. خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان .: mim ch :. برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.


خب میدانید اینطور هم نیست که هر وقت پیام میدهید آنلاین باشد فوری تیک خوانده شدنش بخورد و بگویید واو چه توجه و علاقه ای ! نه ، عزیز جان گاهی معشوقه یا معشوق تان مثل من و امثال من بیمار ست باید او را درک کنید بیمار است که تا دیر وقت شبهـا سرگرم پیام دادن میشوید و شب از هم خداحافظی میکنید فردا روزی وسذ روز پیام میدهید فوری تیک خوانده شدنش میخورد ذوق میکنید ! نه ! بگذارید بگویم ادم های عاشق همیشه میترسند ، ترسو ترین افراد ، افراد عاشق اند میترسند نکند گرمی و صمیمیت بیجای شان دلتان را بزند ، وقتی خداحافظی میکند دلشان پر میزند که باز هم با شما صحبت کنند ، یا اول صبح دلشان میخواهد اولین نفر بشما سلام کنند اما ترسان جلوشان را میگیرد و خودشان را سرد نشان میدهند ، این افراد بیمار دلشان که تنگ میشود بخاطر ترسشان پیام نمیدهند ، میروند از ابتدا تا انتهای چت های قبل راباز خوانی میکنند و ذوق میکنند ، بدانید و آگاه باشید اگر تیک دوم سریع میخورد دلیلش توجه و علاقه نیست ، دلیلش دیوانی ناشی از عشق زیادیست ، آن شخص دارد برای بار صدم چت هایتان را میخواند !میدانید ؟ این اوا فهمیده بود که چت هایمان را میخوانم صد باره
تیک دوم که سریع میخورد مینوشت : روانی باز دلت تنگ شد شروع کردی به روخوانی چت هایمان ؟!

عنوان وبلاگ : .: mim ch :.
منبع :
برچسب ها : - پیام ,دلشان ,افراد ,میخورد ,بیمار ,سریع میخورد ,خوانده شدنش ,پیام میدهید
پیام ,دلشان ,افراد ,میخورد ,بیمار ,سریع میخورد ,خوانده شدنش ,پیام میدهید

برای چندمین بود که باهـم بیرون میرفتیم ،قبل از این بیرون رفتن سر اختلاف های جزئی بگو مگو مون شد ! بار اول و دوم خج میکشید دست هم رو بگیریم ، بار سوم از قصد دستش رو نگرفتـــم تا ببینم چه میکنه ، زمستون بود ، دستهام رو قفل کرده بودم تو جیب هام . دخترهای عاقل چه دست عشق شون تو جیبشون باشه چه درنباشه میچسبند به بازو های مردانه شون ، اما دختر دیوانه از ایــن کارهای رمانتیک بدش میاد ، دیوانه بود ، اصلا برای همین که دیــوانهبود انتخابش کرده بودم ، انگشت هاش رو از هم باز کرد گفت دســت گفتم چی ؟ گفت دست ! میگم دستتو بده من ! گفتم سرده باب خیالبعد هم خنده های زیر لـبـی ! نگاهی کرد گفت عه ؟ دستش رو بزور توی جیبم جا کرد ، دستش رو قلاب کرد تو دستم گفت خب سردمه چیه مگه ؟ خندیدیم . دست راستش رو تو جیب چپ ام نگه داشتـــم دست چپم رو بیرون کشیدم انداختم روی شونه ی چپش چسبوندمش
بخودم ، لپاش گل انداخت ، نفسش نامنظم شد ، بدنش به لرزه افتادزُل زدم تو چشماش ، هرچی نگاهش نگاهم نکرد ، نگاهــــــش مستقیم به آسمون بود ، چشماش شروع کرد به برق زدن ، کم کــــــماشک تو چشماش جمع شد ، سکوت رو ش تم گفتم اخه قربون اون چشمای ماهت ....... حرفم رو قطع کرد گفت : هیسسسسسسسسحرف نزن بغضم میترکه ، دستمو گذاشتم پشت سرش صورتــــش روگذاشتم روی م ، پیرهنم ، زیر پیرهنم ، بدنم خیس شد ، خیــس شد اما گرم بود ، بغضش بیصدا ترکید ، براش توضیح دادم حـــــرف زدم قربون صدقش رفتم اما سرش رو بر نداشت تا نیم ساعت سـرش
روی م بود بعد از نیم ساعت سرش رو بلند کرد ، پیراهنم سیــاه شده بود ، خط چشم هاش با اشک گرمش شسته شد و روی صورتـش هنوز صورتش خیس بود حالا دیگه زل زده بود تو چشمام ، از خدا پنهون نیست نیست از شما چه پنهون ، نبض ، ضربان قلب ، گردش خون و ... همه اش بهم میریخت وقتی تو چشماش زل میزدم زل زده بود توی چشمام با انگشت هام سیاهـی روی صورتش رو پاک می زبون باز کرد ، گفت میدونی با این همه اختلافات چرا هنوز پیشت موندم ؟ گفتم نه . گفت بوی اعتمادت دیوانه کنندست این همه سال رو پای هیچ جلوی هیچ نتونستم گریه کنم اما تو با اعتمادت ش تیش ، گفتم یادت هست اون روز ؟ بحث مون شد ، وسط مهمونی ، خب ما عادت داشتیم همونطور که خوشی هامون و خوشحالی مون رو بین خودمون نگه میداشتیم و دعوا هامونم واسه خودمون بود ، اعصاب نداشتی ، درکت می ، زنها رو باید درک کرد کم کم واسه هفت روز در ماه هم شده باید درک کرد ، اون موقع وسط دوره هفت روزه ش بود ، اسمس داد من میدونم و تو ! گفتم باشه ، بعد از شام و خداحافظی با مهمونا سوار ماشین شدیم تا خونه حرفی نزدی ، رسیدیم جلو در خونه از ماشین پیاده شدم در رو باز رفتیم تو ، زود تر پیاده شدم که در پارکینگ رو ببندم ، بستم برگشتم که برم طرف اسانسور دیدم پشت سرم وایسادی !!!!گفتم : در خدمتم ، بفرما ،غر زدی غر زدی غر زدی غر زدی نگات به حرفات گوش دادم خالی شدی ، دلت اروم نگرفت ، شروع کردی با مشتای دخترونت کوبیدی تو ی من خسته که شدی ، سرتو بلند کردی ، با دستت زدی تو صورتم ، بعد محکم بغلم کردی ، محکم محکم محکم محکم ، سفت سفت سفت گرمای تنت رو از بین چند لایه لباس حس می زیر لب گفتی ، من همه م تویی ، ازم خسته نشو ،بعد ت شدی، توی چشمام زل زدی، سرت رو گذاشتی رو ام گریه کردی، گریه کردی، گریه کردی میدونی؟ تو اون ح نمی دونستم که باید خوشحال باشم یا نارحت الان هم همینطور حس خوب یعنی اعتماد ، یعنی پناه اوردن مونث ای به مذکر ای ! صورتش حالا بدون هیچ ارایشی ساده ی ساده بود دستامو قلاب پشتش ، چونه مو گذاشتم وسط سرش ، گفتم : میدونستی وقتی عصبی میشی ، وقتی ارایشت پاک میشه چقدر جذاب تری ؟! خندید ! خندید ! خندید . .

عنوان وبلاگ : .: mim ch :.
منبع :
برچسب ها : - گفتم ,محکم ,چشماش ,کردی , ,دستش ,محکم محکم ,خندید خندید ,کردی، گریه ,گریه کردی، ,کرده بودم
گفتم ,محکم ,چشماش ,کردی , ,دستش ,محکم محکم ,خندید خندید ,کردی، گریه ,گریه کردی، ,کرده بودم

یکی از اتفاقات روزگار نخ دادن است نه آن نخ دادنی که ذهن منحرف و محترم شما در نظر دارد مقصد من چیز دیگری ست
نخ دادن منحصر به جنس مونث نیست ، همه آدمـهـا از نــوزادبگیرید تا پیرترین افراد در حال نخ دادن اند ، مدام نخ میدهند
و خدا نکند ی سر نخ شان را نگیرد ، بار اول جمع میکننـدباز نخ میدهند بار دوم سوم چهارم و ... بعد از چندین بار نخ
دادن و سرنخ نگرفتن از دیگران مینشینند یک گوشه نخ شان رادور خودشان جمع میکـنـنـد برای خودشان با سرنخ هایشـــانلاک کوچکی میسازند و همیشه در همان لاک خودشان میمـانندشاد بودن و خوش بودن یکی از همین سر نخ هاست ، شــمـــادر زندگی ات چند باری نخ بدهی ، شاد باشی ، ی ســــرنخت را نگیرد ، شاد بودنت را نفهمد قدر نداند ، یا همین عاشق که میشوی در تمام مدت در حال نخ محبت دادنی ! وقتی ، هی نخ بدهی ی سر نخت را نگیرد بعد از چندین بار نخت را جمع میکنی دیگر هم نخ نمیدهی ! همینــکه منصرف میشوی از نخ دادن ، حالا همه دنبال سر نخ میگردنــد همه یادشان میآید که عـه ! فلانی چرا در لاک خودش پیله کرده! واقعا نمیدانند اینها ؟ شـگـفـتـا !

عنوان وبلاگ : .: mim ch :.
منبع :
برچسب ها : - خودشان ,نگیرد
خودشان ,نگیرد

خستگی میتونه ناشی از یه پیاده روی طولانی باشه، اونقدر طولانی که هیچ کتونی نایک فری رانی هم جوابشو نده. خستگی میتونه از دوست داشتن باشه دوست داشتنی که تافرد مورد نظر میفهمه دوستش داری ازت بدش بیاد خستگی میتونه ناشی از یه صبح زود از خواب پ و رفتن سمت تجریش و ارتفاعات باشه اونقدر خسته که تو مترو با صدای : <دوناتای تاریخ روز دارم..ریمل زد آب دارم نمونه اش رو چشم خودم هست پخش نمیشه فیتیله ای پاک میشه ی خواست بیارم از نزدیک ببینه> خوابت ببره و چند ایستگاه بعد پیاده شی...خستگی میتونه خیلی چیزا باشه..اما بدترین نوعش حس تلفیقی از خستگی و ناامیدی هست که درست در مرکزی ترین روز امتحانات به سراغت میاد و ح رو بهم میزنه از همه چی..از این تصویری که در هر ساعت شبانه روز عده ای دورو برت مشغول خوندن هستن..از این کتابای دروس عمومی که میشه تو یه خط خلاصه شون کرد اما مجبوری عین جملاتشو تحویل یک فردی با نام جعلی بدی..از این درسای اختصاصی که از فرط سخت بودن و زیاد بودن فقط باید روشون بالا بیاری!دلت برای یه ساعته بی استرس تنگ میشه..دلت یه شب بی دغدغه میخواد..دلت یه زمان بی مصرف میخواد..یه خلسه طولانی..یه موزیک آروم !

عنوان وبلاگ : .: mim ch :.
منبع :
برچسب ها : - خستگی ,میتونه ,باشه ,طولانی ,خستگی میتونه ,میتونه ناشی
خستگی ,میتونه ,باشه ,طولانی ,خستگی میتونه ,میتونه ناشی

صبح های زمستان را دوست دارم ، یک مرد که نمیدانم کیست کنار خانه مان ته بن بست کوچه ای ، از کوچه پس کوچه های پایین شهر هر سال زمستان پاتوق میکند ، صیح ها زودتر بیدار میشود پیت حلبی اش را با هزار و یک زحمت روشن میکند چوب های درختان را جمع میکند داخل پیت اش میریزد ، مقداری بنزین از موتور صد و بیست و پنج همسایه کِش میرود آتشش را روشن میکند ، روز هایی که باران رگبار وار میآید خودش را مچاله میکند روی پیتش که اتش خاموش نشود همه بدنش از دوده سیاه میشود اما خب چاره چیست! قِسمِ خوب ماجرا اینجاست ، دقیقا زمانی که چوب های خیس آبـــیکه جمع آوری کرده را آتش میزند ، باران سرما اتش چوب نمیدانم چرا اما بوی سوختنش که بلند میشود انگار جان دوباره به آدم میدهند ، اصلا مگر ی هست که از بوی چوب سوخته همراه سرما و باران بدش هم بیاید ؟ در کوچه مان همه حاجی بازاری ها جمع اند و خانه ها پر از دختر و پسر های فرزند حاجی ! چند باری برای خودم پیش آمده ، آنها هم که زیر نظر گرفتم همین ح را داشتند !!چه ح ی ؟ یک ح بسیار مس ه و مزحک و بی معنی ، البته برای من ، تا بحال پیش آمده وقتی نگاهتان به ریزش برف میافتد به سفید شدن زمین و زمان میافتد بیقرار شوید ؟ تا بحال شده وقتی سیگار به لبتان میگذارید دوست داشته باشید یکنفر برایتان اتش روشن کند برایش اتش روشن کنید باهم سیگار بکشید ؟ تا بحال شده وقتی لباس قشنگی میپوشید دلتان غنج برود برای انجام کاری اما ندانید دقیقا چه کاری ؟ اصلا تا بحال بوی چوب و باران راباهم داشته اید همینطور بیتاب شوید ؟ آدم های عاشق پیشه و دیوانه وقتی لذت میبرند از چیزی وقتی چیزی دلشان را تکان میدهد میخواهند آن احساس را با ی شریک شوند ، مثلا بگویند : اخخخخخ چه بویی ! یا مثلا بنظرت تیپ ام خوب است ؟ یا حتی وقتی ع ی از خود میگیرند بی هوا برایتان ارسال میکنند و مینویسند نظر ؟! اشتباه محض است اینکـه این افراد را افراد سست بنیان یا غیر از محکم بدانیدشان ، این افراد فقط دیوانه اند فقط عاشق اند ، باور کنید اگرعاشق یا معشوقشان کنارشان باشد آرامش داشته باشند و خود واقعی شان را نشان دهند متوجه خواهید شد سر سخت تر از این آدم ها وجود ندارد ، فی الحال اینها مریض عشق اند ، اینها را گفتم که اگر در این سه ماهه زمستان ی پیام داد بیرون را ببین برف امده ، یا بیا برویم برف بخوریم ، یا بیا برویم اتش روشن کنیم یا اصلا بیا برویم سیگار بکشیم زیر برف و باران یا هزار و یک چیز دیگر فکر نکنید اینهم کن دیوانه شد رفت پی کارش ، سعی کنید کنارش باشید با حسش مخلوط شوید همراهی اش کنید مطمئن که شود ی احساسش را حس میکند آرام میشود ارامش میگیرد خودش دور میشود ازتان !

عنوان وبلاگ : .: mim ch :.
منبع :
برچسب ها : - میکند ,باران ,روشن ,میشود ,کوچه ,بحال ,روشن میکند
میکند ,باران ,روشن ,میشود ,کوچه ,بحال ,روشن میکند


اعتمادم را نسبت به همه ی روانشناس ها هم از دست دادم ، چرا ؟ چرا ندارد ، خب دوستت داشتم ، زمانی که رفتـی خودم را در چهار دیواری اتاق حبس ، روی دیوار ها شعر علیرضا آذر را مینوشتم رمان میخواندم موزیک های علی بابا و ،... گوش میدادم ، علاوه برمادر که از شعر نویس شدن های دیوار اتاق حرص میخورد پدر هم از این حال خسته شد تمام اهل خانه خسته شدند ، همه میرفتند سر کار شغل همه مشاوره شده بود که ایراد ندارد مال تو نبود و ... سرانجام حوصله شان از نصیحت هم سر میرود و تصمیم گرفتند مرا به یک روانشناس معرفی کنند ، روانشناس برای دیوانه هاست من که دیوانه نبودم ، من فقط دوستت داشتم گفتند اعتماد کن درست میشود ، روانشناس گفت زمان ، زمان تمام مشکلات را حل میکند اشتباه اعتماد زمان دادم ، زمان دادم و حالا خبر وارد شدن شخص جدید داخل زندگی ات به گوشم رسید ی که دیوانه وار دوستش داری و میخواهی به پایش پیر شوی ، دور نیست شاید ... دور نیست زمانی که بیشتر از این شیفته ی شخص جدید زندگی ات شوی و کنار هم بنشینید که زیر لب بخوانند « وَ مِن آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُم مِن أَنْفُسِکُم أَزواجاً لِتَسکُنوا اِلیها وَ جَعَلَ بَینَکُم مَوَدَّةً وَ رَحمَةً » و زیر چشمی از آینه ی رو به رو تو را می پاید و آرام و نرم "بله" می گویی به شریک او شدن ، به هم سر و هم بستر و هم راه و هم راز ِ تو شدن، به تمام "هم" و غم ِ تو شدن ؛ دور نیست شاید که دست هایش را می گیری و خیابان های انقلاب را با چشمهایش می دوی و برایش پیراهن چهارخانه آبی می ی؛ دور نیست شاید که مساحت تنت مأمن ترس های شبانه اش می شود، که عمیق ِ دست هایت قاب لبخند های روزانه اش می شود؛ دور نیست شاید روزی که کفش هایتان روی یک پله جا می ماند و کلید هایتان قفل ِ یک در را باز می کند؛ دور نیست شاید که خانه یتان بوی شاتوت و بابونه خواهد داد و هر دو آرامش ِ یاسی یک خانه را عاشق می شوید ؛ دور نیست شاید مادر شدنت برای دختری که رنگ چشم های مادرش را به ارث برده و تو او را دقیقه ای هزار بار می میری... اما یک چیز را می دانی؟ دور است حتماً!به اندازه ی قرن ها دور است روزی که مردی تو را به اندازه من دوست داشته باشد ...

عنوان وبلاگ : .: mim ch :.
منبع :
برچسب ها : - شاید ,روانشناس ,زمان ,دیوانه ,خانه ,دادم ,نیست شاید ,زمان دادم ,دوستت داشتم
شاید ,روانشناس ,زمان ,دیوانه ,خانه ,دادم ,نیست شاید ,زمان دادم ,دوستت داشتم

اصلا نمیفهمم ، درکش را ندارم ، فهمش را ندارم ، من ؟ من و حسادت ؟ نمیدانم شاید از عوارض دل گرفتگی و معناگرایی و
جزگرایی همین باشد ، همین که حسادت در تمام جانت رسوخ
کند و مدام بخودت غر بزنی که چرا حسادت و از آنطرف هـــم
این حسادت مدام قوت بگیرد ، دست خودم نبود حالم خوش نبود
به خیال باطل خودم با خودم گفتم بروم کمی پیاده روی کنم شاید
کمی یام بگیرد کمی ابرهای دل از هم باز شوند آسمانِ ابری و گرفته ام باز شود ، شروع ولیعصر را متر ، سعی می پاهایم را به مساوی روی سنگفرش ها بگذارم ، راه رفتن مردم رازیر نظر داشتم . ع گرفتن های دختر ها را زیر نظر داشتم ذوق سرچ لوکیشن ولیعصر توسط عکاسان را زیر نظر داشتم که ناگهان ناخودآگاه چشمم به آنطرف خیابان چرخید آنطرف خیابان پسر و دختری با هم حرف می زنند. من حسادت میکنم به قدم زدن به حرف زدن های دونفره به خلوت های دونفره با تمام وجودم حسادت میکنـــم آنقدر حسودی می کنم که قفسه ام سنگین شده است که نفسم بالا نمیآید آنقدر حسادت میکنم که همینجا وسط خیابان جادرجا بمیرم. شاید دل ی در آسمانها بسوزد و چیزی شبیه به این برایم رقم بزند. برای آسمان برای کائنات برای تقدیر برای خدا که کاری ندارد. من باور دارم. ی آن بالا شده تقدیر آدمها را بنویسد. اگر باور نداشته باشم دق می کنم. نمی شود بدون باور به چیزی که زندگی ات را زیر و رو میکند ادامه داد. لااقل من نمی توانم. حالا دختر زانو زد که پای پسر را ماساژ بدهد. نفهمیدم چه شد که پایش درد گرفت. شاید خودش را لوس کرده باشد چقدر این محبت های دخترانه را دوست دارم من ، عاشق اینم ی خودش را لوس کند. ی که من عاشقش باشم نه هیچ دیگری ی که فقط من برایش مهم باشم ی که فقط من به چشمش بیایم و تمام. هر دیگر خودش را لوس کند حالم بهم می خورد. دخترک هیچ ترسی ندارد از اینکه وسط خیابان روی زمین بنشیند. منم اگر بودم می نشستم. حتی اگر زمین خیس بود حتی اگر کثیف باشد اصلا عاشق که میشوی دیگر این چیز ها به چشمت نمیآید حتی نشستن لب جوی آب راهم دوست داری . من هم بودم اصلا برایم مهم نبود. هیچ مهم نبود. کامل می نشستم تا کل شلوارم بشود. حتی یک ماشین هم رد بشود گل بپاشد روی سر و کله ام. دختر روی زمین نشسته و دستهایش را می مالد. پسر را نگاه میکند. دختر خم شد که بغلش کند اما پسر اجاز نداد. شاید خج کشید جلوی مردم. هیچ خج ندارد. من بودم اهمیتی نمی دادم. نهایتش دستگیرمان می کنند. توی کلانتری داد میزنم آقا عاشقشم میخواهی بزنی ؟ بزن . عشق این چیزها حالی اش نیست. من را ببرید انفرادی اصلا. شاید هم نگویم. نمی دانم به هر حال. انگار پسر کمی دلخور شد. پسر دستهایش را باز کرد که از دل دختر در بیاورد. می خواهد جبران کند ودختر را بغل کند. اینبار دختر اجازه نمی دهد. خدایا چه مرگشان شده. با این بازیها وقتشان را هدر می دهند. من دختر بودم باز اهمیتی نمی دادم. توی عاشقی نباید مصلحت شی کرد. ممکن است دیر بشود. ممکن است همه حسهای خوب دیر بشود. ممکن است تقدیر لج کند بگوید اصن شکر خوردید عاشق شدید وقتی جربزه عشق را ندارید برید پی کارتان. هر دو از هم دلخور شدند خدا میداند اختلافشان سر چه بود، من جای پسر بودم یکطرف جوب روی ج میرفتم دست دخترک را میگرفتم میگفتم آنطرف روی ج بایستد ج را باهم متر کنیم اما اینها ..... سرانجام دختر رفت پایین خیابان. پسر رفت بالای خیابان ، سیگارم را اتش میزنم شعرش را زیر لب میخوانم
‎مثلِ یک کارِ بد که باید کرد
‎کوچه را یک قدم عقب برگرد...

‎"علیرضا آذر"
آسمان دلم از ابر تیره تر میشود . . .
پ ن )
انسان، هم می تواند دایره باشد هم خط راست !
انتخاب با سرنوشت ست تا ابد دور خود بچرخی
یا تا بی نهایت ادامه دهی
پ ن )
‏یکی هم باید باشه که دستشو بگیری و ساعتها کنارش تو شهر پرسه بزنی و متوجه بشی اینکه داریوش میگه تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد یعنی چی...

عنوان وبلاگ : .: mim ch :.
منبع :
برچسب ها : - دختر ,حسادت ,خیابان ,شاید ,اصلا ,تمام ,بشود ممکن ,حسادت میکنم ,آنطرف خیابان
دختر ,حسادت ,خیابان ,شاید ,اصلا ,تمام ,بشود ممکن ,حسادت میکنم ,آنطرف خیابان


سلام خانوم اوه! نه! سرکارخانوم ، اه اصلا بیخیالش سلام بانوجان چه خطا می کنند امروزی ها معشوقیشان را عزیز دل صدا میکنند ، عزیز دل بود ؟ نه، امروزی ها می گویند خوب جان! صدایت کنم خوب جان؟ اما نه تو خوب جان نیستی! تو خوب ِ جان ِ من باش فقط ، میشود ؟ میشود این خوبِ جان بودنت فقط برای من باشد ؟ اصلاً همان بانو جان خوب است باشی بانو جان ؛ من راستش از این فاصله پُر درد ِ بینمان خسته ام از این نفس های به ریه نرسیده تمام شده از این اتفاق های بد لاکرداری که معلوم نیست کدام از خدا بی خبری دستشان را هی رها میکند که هی میافتند وسط زندگی ام !بیا با هم به هم چه میدانم اصلاً به های ا پلوره اینستاگرام بخندیم اصلا بیا الکی بخندیم بیا و ارث پدرم باش اصلاً سرما خوردگی زمستانم باش بیا و باش و بخند و بمان و نرو ، میشود ؟ بیا این فعل هارا یک جا صرف کن تا خودم یک تنه صرفِ تو شوم یا نه،اصلاً تو بگو چه کار کنیم که این کنج بی پیدائی دلمان خفه بمیرد؟کجای دنیا به اخمهایت اسکار می دهند که اینطور گره زده ای توی هم آن ابروهای لامصبت را؟ اصلا چقدر میتوانی نسبت به این همه دوست داشتنم بی تفاوت باشی ؟! خب من ز همه دست کشیدم که تو باشی همه ام دیوانه جان ، اینهمه غرورم را خورد برایت ، اصلا تو چرا نمیخندی؟ من چرا نمیخندم؟ شنیده ام که کلی بد اخلاق و مغرورید بانو ، کمی هم بد اخلاق ! نه ! اشتباه نکنید باور کن منه دیوانه ، دیوانه همین غرورت شدم . باور کن من میشناسمت این بدی هایت را هم میدانم که دوستت دارم ، میشود ؟ چه گفتی ؟ من ؟ من کجا گیر دادم ؟ خب دوستت دارم نمیتوانم راحت بگذرم!اصلا چقدر شد مگر ؟ اول این ماه سه سال تمام شد که خواستمت که نخواستی ام ، جان ؟ من زبان نفهمم ؟ نه بانوجان من زبان نفهم نیستم میفهمم که میگویی قصد رابطه ندارید ، اما دل است دیگر حرف حالی اش نمیشود که همینگونه مثل قدیم هی برایت ضعف میرود ، برای اخم هایت حتی ! راستی ببخشید،یک سوال؟با اخمتان کجای جهان را گرفته اید؟

عنوان وبلاگ : .: mim ch :.
منبع :
برچسب ها : - اصلا ,میشود ,دیوانه ,باشی ,اصلاً ,بانو ,دوستت دارم ,اصلا چقدر
اصلا ,میشود ,دیوانه ,باشی ,اصلاً ,بانو ,دوستت دارم ,اصلا چقدر

آ شب بود ، گفتم ادامس میخام گفت زود بیا رفتم پیش بهادر دو نخ پلاس گرفتم کارت کشیدم رسیدشو داد دستم سیگارمو آتیش زدم دست گذاشت رو شونم گفت آدامس نخی شده جدیدا ؟ با شصتم خاستم اتیش سیگار و خاموش کنم گفت نه نکن ! سرمو انداختم پایین گفت قدم بزنیم ؟ سرمو به نشونه ی تایید ت دادم دستشو از پشت قلاب کرد قدم میزدیم ، گفت چند وقته میخوایش ؟ گفتم کی رو ؟ گفت طفره نرو پسر ، من پسرم رو نشناسم که به درد لای جرز دیوار میخورم باز تکرار کرد ، چند وقته میخوایش ؟ گفتم چهار سال ، خندید ، گفت بعد چهار سال هنوز قبولت نکرده ؟ گفتم نه ، گفت پس ادم حس ه ، ناراحت شدم چپ چپ نگاش گفت چپ چپ نگاه نکن ، تو اگه بیست و س ه من چهل و سه سالمه من میشناسم این جنس رو ، فکر باز میخواد شروع کنه به نصیحت ، و شروع هم کرد اما نه به نصیحت ، به حرف حق ، دو قدم عقب تر قدم میزدم واسه احترام ، پدر بود و احترامش واجب ، گفت جنس مونث کلا دو دسته اند یه دسته مثل کلاغ سر هر ی دوتا نوک میزنن سیر میشن میرن و دسته دوم سراغ نمیرند فقط جنس ناب میخورن همیشه هم از یه جنس میخورن دخترا دو دسته اند یه دسته هر روز با یه پسر یه دسته فقط با یه پسر ، اگر بعد از چهار سال بهت اوکی نداده بدون زن زندگـیـه ! البته نمیگم دست از تلاشت بردار تلاش کن عاشق باش ولی مطمئن باش تا صد سال دیگه ام باشی بهت اوکی نمیده گفتم چرا ؟ گفت اهان دقیقا مساله تو همین چرا هست ! ببین دختری که زن زندگـی باشه تو این فضاها نیست تو فضای رفاقت نیست گفتم چادریه ، گفت یادت باشه هر بی حج نیست و هر با حج مریم مقدس نیست زنی که زن زندگی باشه رو باید از دست مادرش بگیری نه اینکه دستش رو بگیری تو دستت زنی که زن زندگی باشه نمیزاره دست خورده هم پسری شه گفتم پس من چی ؟ منی که دوسش دارم ؟ گفت همینه دیگه بدی فضای مجازی همینه ، هر روز هزار جور رنگ و مدل میبینی و گاها هم علاقه ایجاد میشه اون علاقه زندگی ادما رو به گوه میکشه ، به قسمت اعتقاد داری ؟ گفتم اره گفت چه بسا ی قسمت تو نیست اما میبینی و دوسش داری ى ا ش هم بهش نمیرسی و دپرس شدنش به تو میرسه ، گفتم پس یعنی من یا هر که ی رو دوست داره بهش نمیرسه یعنی ارزش نداره ؟ گفت نه اینطور نیست اولا اینکه بدون سلیقت و انتخابت درست بود که دست گذاشتی رو ی که بهت اوکی نمیده چون دست گذاشتی رو زن زندگی ! بعد از اون هم بدون نیستی که بهت نوک بزنن استفاده کنند اونوقت ولت کنند ، گفتم یعنی هیچ به عشقش نمیرسه ؟گفت چرا استثنا هست ولی بدون اگر بهم نرسیدید دلیل بر عاشق نبودنتون نیست .یه چن سال که زندگی کنی میفهمی آدما یه حرفایی رو میزنن یه اعتقاداتی دارن ، یه جور رفتار و عمل میکنن و این سه تا مقوله به هیچ وجه من الوجوهی مثل هم نیستن ، در صورتی که باید مثل هم باشن ، باید هم خونـی داشته باشند ، نمونه بارزش هم دختر پسر های امروزی ، یعنی خود من و شخص شخیص جنابالی ، امروز از هر دختری بپرسی ویژگی های ایده واسه انتخاب همســر چیه ، میگه مادیات واسه من مهم نیست ، اینکه آدم باشه ، اینکه درکم کنه ، اینکه . . . هزار و صد و بیست و هشتا صفت برات ردیف میکنه پشت هم ، بعد دقیقا همون رو جذب خودش میـــکنــه حرف ازدواج که پیش میاد عقب میکشه بهم میزنه ، چرا ؟! دخترا با ی ازدواج میکنن که پول داشته باشه بتونه اینده رو براشون بسازه ، شخصی که هیچ شباهتی به ایده آلشون نداره ، طـــرف نه رمانتیکـه نه درکش میکنه ، فقط براش خونه یده دویست متر هر وقتم پول میخواد زرتی واسش میریزه ، پس دخترا عاشق اند عشقشون هم دوست دارند اما با عشقشون ازدواج نمیکنند مگـر استثناعات که عشقشون بچه مایه باشه و تک پر باشه فقط بایکی باشه چون اطلاع دارید که وقتی پای پول و مایه زیاد میاد وسطخیلی مرد میخواد جاده خاکی نزنه طرف ، یا مثلا همین پـــســــــر ها ایده آلشون برای همسر یه دختر آفتاب مهتاب دیده و خوشگل قد بلند ، مو تا پایین کمر ، لب قلوه ای ، ابرو پهن ، چشم سبز مو مشکی ، غر نزنه ، خوشتیپ ، باباش پولدار ، خوش اندام و ...... اتفاقا اکثرا همین موضوع هم پیش میاد واسشون اما نه بعنوان همسر صرفا بعنوان ، بعد که میرن خاستگاری و ازدواج میکنه میبینی زنش قد کوتاه ، کپل ، مو بزور تا سر شونه رنگ مو قهوه ای ، رنگ چشم مشکی ، شیکم گنده ، افتاب مهتاب ندیده ، بعدهم ازش میپرسی اقا تو که ایده چیز دیگه بود پ این کپل خان کیه بغلت ؟! باد میندازه تو قبقبه اش میگه نه ببین بزرگوار دقت بفرمایید بحث ازدواج با بحث عشق فرق میکنه کــهدر چنین مواردی من اجازه بیشتر توضیح دادن نمیدم و طرف رو به رنگ قهوه ای مزین میکنم ، در نتیجه پسرها با ی ازدواج نمیکنن که عاشقشن ، با ی ازدواج میکنن که کار خونشون رو ه ، با نداری شون کنار بیاد ، بچه هاشونو بزرگ کنه ! قصدمن نبود شعر قاطی متنم کنم ولی بعضی اوقات بعضی خواننده ها مثل حصین ، حرفایی رو تو یه جمله وسط یه مشت حرف و موزیک میزنن که یه دنیا تجربه و نصیحت توشه ، همونجا که تو اهنگ دلخوشی میگه [ دل نبند که تش تلخیه ] به حرف ادما اعتماد نکن ! همین ! فی الحال
گفتم فی الحال تیکه منه ! مس ه میکنی ؟ گفت نه بمولا ، گرون کش شدی پلاس میکشی ، زمان ما بهمن دودی بود فقط گفتم مگه سیگار میکشیدی ؟ گفت یه موقع ها ا شب به بهونه ادامس دو نخ!
گفتم مگه عاشق بودی ؟ گفت فی الحال بیخیال!

عنوان وبلاگ : .: mim ch :.
منبع :
برچسب ها : - گفتم ,باشه ,ازدواج ,دسته ,اینکه ,زندگی ,ایده آلشون ,با ی ازدواج ,ازدواج میکنن ,زندگی باشه ,اوکی نمیده
گفتم ,باشه ,ازدواج ,دسته ,اینکه ,زندگی ,ایده آلشون ,با ی ازدواج ,ازدواج میکنن ,زندگی باشه ,اوکی نمیده
به روز شده ها
اتفاقی
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است یاسمین فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © Yasamin 2016-2017