امروز روز دسته گل به آب دادن بود، یه دسته گل تو خونه یه دسته گل محل کار ، لابد تعجب کردین! و محل کار؟ بله دیگه حسنی به مکتب نمی رفت...

برای حوزه امتحان نهایی ما را( من و دخترهام) فرستادند یه روستای دیگه، تقریبا آ دنیا، دیروز زنگ زدند که امروز رأس ساعت 3 بعد ظهر مانور داریم و برای جلوگیری از لو رفتن سؤالات میخوان سؤالات را آنلاین ارسال کنند. به نظرمن به هر طریقی احتمال لو رفتن هست.

خلاصه ما از ساعت دو نیم اونجا بودیم تا شش و طبق معمول وقت تلف بود. این وسط تنها کاری که صورت گرفت دسته گل به آب دادن من بود، از رو سادگی کارهایی میکنم که منجر میشه به خود خوری

صبح که بیدار شدم به خودم قول دادم امروز درست پیش میرم اما ای کاش گوش شیطون را کشیده بودم.

دیگه از این قولها نمیدم فایده نداره، بیخیال باشم بهتره...