جو گفت امروز غیبتتو !! بچه ها داشتن درمورد ید رفتن شون میگفتن، منم گفتم همه جنسای مغازه ها رو میخواد نگا کنه، کمرم داشت میترکید ولی باز میخواست بره تو یه مغازه دیگه و...

عززززیزم!! متاهل شده قربونش برم!

بهش گفتم دوستات نگفتن بذار یه ماه از عروسیت بگذره بعد بیا نق بزن؟!! ^__^


+ بومیای اینجا یه نوع میوه ای مصرف میکنن که تا حالا ندیده بودم، همینطوری داشتم سعی می میوه هه رو شناسایی کنم که یهو جو گفت "این دایره ها چیه اینا می ن؟!!) :)))