فلسفه های لاجوردی

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ فلسفه های لاجوردی خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان فلسفه های لاجوردی برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

خدایا...


خدایا!

لطفا به من صبوری بده؛ صبوری، صبوری، صبوری...

خدای بزرگ و مهربان!

تو خودت شاهد من هستی..؛

لطفا به من آرامش بده...

لطفا تنهایم مگذار...

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : خدایا...
خدایا...
خدایا...


خدایا!

مرا به حال خودم وامگذار...

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : خدایا...
خدایا...
کلاس درس



  این هم از مزایای کلاس دوازدهم تجربی ست که معلم شیفت مخالف که ابت است به کمک دانش آموزانش کلاس را به این سر و شکل قشنگ درآورده است!

  بچه ها در حال امتحان دادن هستند؛ ی پیش، درس ریاضی ۳.

 پ.ن:

"در کلاس من یاد می گیرید که چطور از کلمات و زبان لذت ببرید.

مهم نیست کی به شما چی می گه؛ کلمات و شه ها می تونن دنیا رو تغییر بدن.


از دیالوگ های ر ن ویلیامزِ فقید، معلمِ"انجمن شاعران مرده"- پیتر ویر، ۱۹۸۹.

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : کلاس درس - کلاس
کلاس درس کلاس
بوی شب...



می شود یک شب خو د

و صبح باخبر شد غم ها را از یک کنار به دور ریخته اند

که اگر اشکی هست

از عمق شادمانیِ دلی بی درد است....


"سید علی صالحی"


پ.ن:

"آدم بایست زرنگ باشه چه جوری زندگی کنه، اما چه جوری درست و حس کلکش کنده بشه."

از دیالوگ های سلطان (فریبرز عرب نیا) در ی به همین نام از مسعود کیمیایی، ۱۳۷۵.

 دوباره سلطان را دیدم و  لذت بردم. چه دیالوگ ها و فضاسازی هایی دارد! 

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : بوی شب...
بوی شب...
ای باد...


تو از کدام بیابان تشنه می آیی ای باد

که بوی هیچ گلی با تو نیست

نه زوزه ی کشیده ی گرگ گری

نه آشیان اب چکاوکی

نه برگ مایی

تو از کدام

بیابان می آیی ؟

پرندگان غریبی از این کرانه می گذرند

پرندگان غریبی که نام هیچ کدام

به ذهن سبز گز پیر ده نمی گذرد...


"منوچهر آتشی"

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : ای باد...
ای باد...
کار دشوار معلمی...


 سه سالی می شود که در پاییز، همه ی اولیای دانش آموزان پایه ی دهم را یک جا به جلسه ای دعوت می کنم که هدف آن بهبود وضعیت دانش آموزان این پایه است.

 امسال هم پس از سخنان مدیر مدرسه، صحبت های کوتاهی و بعد نظرات آن ها را شنیدم و نمرات فرزندانشان را به طور موردی به اشان گفتم. آن هایی را هم که نتوانسته بودند در جلسه باشند، طی روزهای بعدی خواستم.

 از آن جا که امسال هفت کلاس پایه ی دهم داریم، تعداد اولیا خیلی زیاد است و این روزها ی ره با آن ها ملاقات دارم. معمولا لیوان چایم را پر می کنم و می روم اتاق معاون مدرسه و با آن ها دیدار می کنم. خیلی خسته می شوم، اما ته دلم از کار خودم احساس رضایت می کنم.

  همه ی این ها اما یعنی افزودن به رنج ها و دردهایم...؛ دانش آموزی که با مادر و ناپدری اش زندگی می کند و پدر سابقش پاسخ تماس هایش را نمی دهد...

 دانش آموزی افغان که از مدرسه که به خانه می رود، خانواده اش را همراهی می کند که دسته جمعی خیاطی می کنند و به خاطر بیماری مادر، باید سخت و پیوسته کار کنند..؛ مادرش می گفت گاهی ناهار و شامشان یکی می شود و کم نیست ی که تا ساعت دو کار می کنند... با این حال نمرات پسرش خوب بود.

 مادری که وقتی از اختلاف بالای نمره های دوقلوهایش پرسیدم، گفت که پسر ضعیف تر، از سیزده بدر گذشته کلاً زیر و رو شده و آن قدر منزوی و کم حرف شده که اگر ناهار و شام برایش نبرند، حتی چیزی نمی خورد. نه دوستی دارد و نه با ی حرف می زند. مدام در اتاقش که خالی از تلویزیون و گوشی و .. است، تنهاست..؛ وقتی پرسیدم چه اتفاقی برایش افتاده است، گفت که نمی داند... 

 دلم هزار راه رفت...

 و نمونه های دیگر...

 و من نمی دانم که در خلوتم باید برای دردهای خودم گریه کنم یا برای این بچه های معصوم؟...

و دردآورتر این که فلان معاون یا معلم، از این همه ملاقات به ستوه آمده اند و به جای شنیدن دردهای این بچه ها، همه را با چوب ناآگاهی و بی حوصلگی خودشان می رانند...

 خدایا مرا به حال خودم رها نکن...

به من صبر بده؛

کمکم کن...

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : کار دشوار معلمی... - پایه ,دانش ,دانش آموزان
کار دشوار معلمی... پایه ,دانش ,دانش آموزان
شب سرد...


شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند زمن آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها

فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم
قطره ای کو که به دریا ریزم
ص ه ای کو که بدان آویزم

مثل اینست که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمناک است...
چچپ

"سهراب سپهری" - با اندکی تلخیص

پ.ن:

در کوچه باد می آید. هوای سردی ست...

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : شب سرد...
شب سرد...
پیری...


مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز

جوان ز حادثه ای پیر می شود گاهی...


"احمد حمیدی راد"

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : پیری...
پیری...
مردن مردانه...


پاییز جان !

چه سرد ، چه درد آلود 

چون من تو نیز تنها ماندستی 


ای فصل فصل های نگارینم

پاییز

ای قناری غمگینم...


"مهدی اخوان ثالث"


بشنوید:

http://s9.picofile.com/file/

8338479218/mordane_maradaneh.

mp3.html

"مردن مردانه"، از گروه "داماهی". صدا: رضا کولغانی، شعر: ابراهیم منصفی. متن به لهجه ی بندرعباس است.

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : مردن مردانه... - مردن مردانه
مردن مردانه... مردن مردانه
دردیست بر دلم که نگنجد به عالمی...


من هر آن جایم که درد آنجاست

زیرا من...

بر هر دانه ی اشک

مصلوب شده ام...


"ولادیمیر مایاکوفسکی"


پ.ن:

عنوان از نصرت رحمانی

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : دردیست بر دلم که نگنجد به عالمی...
دردیست بر دلم که نگنجد به عالمی...
کولبر



دست می کشد به یخچال

سردش می شود

دست می کشد به تلویزیون

سردش می شود

دست می کشد به ضبط صوت

سردش می شود

دست می کشد به اجاق گاز

و پایش تا زانو در برف گیر می کند


سرد است این اثاث

سرد است این اتاق

سرد است این خورشید

سرد است این کوه

سرد است این مسیر

و هرچقدر پتو بکشی بر این خانه

گرم نمی شود


شلیک کن

مگر گلوله گرم کند تنِ این کولبرِ کُرد را...


"بابک زمانی"


پ.ن. ها:

٭معاون کشور فرموده اند:"نمی دانم واژه ی کولبر از کجا اختراع شده است."!

٭ نقاشی با عنوان " ن کولبر کُرد"، از حشمت اردلان

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : کولبر - می کشد ,کولبر ,می شوددست ,می شوددست می کشد
کولبر می کشد ,کولبر ,می شوددست ,می شوددست می کشد
مردن مردانه...


مرگ را پروای آن نیست

که به انگیزه ای شد.


زندگی را فرصتی آن قدر نیست

که در آینه به قدمت خویش بنگرد

یا از لبخند و اشک

یکی را سنجیده گزین کند.


عشق را مجالی نیست

حتی آن قدر که بگوید

برای چه دوستت می دارد...


"احمد شاملو"


بشنوید:

http://s9.picofile.com/file/

8338479218/mordane_maradaneh.

mp3.html

"مردن مردانه"، از گروه "داماهی". صدا: رضا کولغانی، شعر: ابراهیم منصفی. متن به لهجه ی بندرعباس است.

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : مردن مردانه... - مردن مردانه
مردن مردانه... مردن مردانه
این ۱۲ نفر


  اتفاق خوب این بود که یکی از دانش آموزان پیش ی پارسال به دیدنم آمد و خبر قبولی اش در را داد.

 زنگ تفریح بود و داشتم لقمه ای را که از خانه آورده بودم ژ می خوردم که صدایم د.

 از دانش آموزان رشته ی ریاضی بود که اتفاقا همیشه با اجازه یا بی اجازه، لقمه می خورد سر کلاس! البته به محض این که می دیدم، سرخ می شد. گاهی هم که سر به سرش می گذاشتم سرخ می شد!

 گفت که پلیمر کبیر قبول شده است؛ خیلی خوشحال شدم و کلی به اش آفرین گفتم!

 کلاسشان دوازده نفر بود که دو تایشان از اول سال نمی آمدند. دو تای دیگر هم از مدرسه اجازه گرفتند که نیایند! یکی شان به خاطر سر کار رفتن و آن یکی به خاطر این که می خواست برای کنکور انسانی بخواند. هشت نفر باقی مانده هم همیشه یکی دو تا غایب را داشتند!

 حالا با خبر شدم یکی دیگر از بچه ها ی برق قبول شده است و آن که کنکور انسانی داد، حقوق قبول شده است.

کیف !کلی تشکر که این خبرهای خوب را برایم آورده. او هم گفت که برای تشکر آمده است و کلی سپاسگزاری کرد!

خدا را سپاس!

برای این مدرسه که در منطقه ای محروم قرار گرفته است، یک نتیجه ی خیلی خوب است.

۰خیلی خوشحال شدم؛

دَمشان گرم بچه ها!

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : این ۱۲ نفر - قبول ,کنکور انسانی ,دانش آموزان
این ۱۲ نفر قبول ,کنکور انسانی ,دانش آموزان
ندارد!


فصل عوض می شود

جای آلو را

مالو می گیرد

جای دلتنگی را

دلتنگی...


"علیرضا روشن"


 توی پارک، در تاریک روشنای بلوار اصلی اش پیاده می روم. هندزفری در گوشم است و کت در دستم. سایه ام از من پیش افتاده است. آسمان نیمه ابری ست و باد خنکی می وزد. ماه کامل است. هوا اما دلگیر است.

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : ندارد!
ندارد!
پاییز نام دیگر من...


پاییز آمدست که خود را ببارمت

پاییز نام دیگر "من دوست دارمت..."


"سید محمد "


ب باران زده و حال هوا خوب است. پاییزِ قشنگ، نیامده دلبری هاش را آغاز کرده است. زخم اهواز اما بر دل وطن  تازه است.

 خدایا کمک کن حال همه ی ما خوب باشد.

امروز، روز اول مدرسه است؛ ک ن سرزمین من، چه با نان و کیف و کفش، و چه بی آن، مدرسه را از لبخندهاشان پر می کنند.

الهی به امید تو!

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : پاییز نام دیگر من...
پاییز نام دیگر من...
پاییز نام دیگر من...


پاییز آمدست که خود را ببارمت

پاییز نام دیگر من دوست دارمت...


"سید محمد حسینی"


ب باران زده و حال هوا خوب است. پاییزِ قشنگ، نیامده دلبری هاش را آغاز کرده است. زخم اهواز اما بر دل وطن  تازه است.

 خدایا کمک کن حال همه ی ما خوب باشد.

امروز، روز اول مدرسه است؛ ک ن سرزمین من، چه با نان و کیف و کفش، و چه بی آن، مدرسه را از لبخندهاشان پر می کنند.

الهی به امید تو!

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : پاییز نام دیگر من...
پاییز نام دیگر من...
درباره ی "سلاخ خانه ی شماره ی پنج"، کورت ونه گات



 بخش نخست کتاب درواقع فشرده ی آن، و همچون راهنمایی برای مطالعه اش می باشد. نویسنده در این بخش حرف های اصلی اش را زده است؛ تنفرش از جنگ و چرایی این تنفر، واقعه ی بمباران درسدن، و شیوه ی نگارش این رمان.

 واقعه ی دهشتناک بمباران درسدن در اوا جنگ جهانی دوم، بهانه ای می شود برای واکاوی دلایل جنگ به طور کلی و تعمیم آن به همه ی تاریخ. در همین بخش نخست، نویسنده به دنبال اتفاقات مشابه در طول تاریخ می گردد و این واقعه را جزئی از یک دور تاریخی می داند که نمونه اش پیش تر اتفاق افتاده و در آینده هم اتفاق خواهد افتاد؛بله، "رسم روزگار چنین است." در بیان این حقیقت تلخ، ونه گات بر خلاف بسیاری از نویسندگانی که در شرح یک واقعه، جزئیات آن را مو به مو و به ترتیب توالی و حتی الامکان مستند می آورند، واقعیت و خیال را در هم می تند و همزمان از فانتزی و طنز سیاه استفاده می کند و تکه های واقعیت را لا به لای داستانی علمی-تخیلی می گنجاند و این آیا جز از جنون ناشی از آن واقعه نیست؟... و به راستی در "گرد چنین حایل"، چه باید کرد؟

 شیوه ی روایت کتاب به گونه ای ست که ونه گات نه تنها از چند زاویه ی دید استفاده می کند، بلکه گاه در مقام یک سخنران، به تشرح یک واژه یا ایراد یک خطابه می پردازد، یا به عنوان مکمل، بخش هایی از کتابِ دیگری را در رمان می آورد تا مستندسازی کند یا توضیح بیشتری درباره ی موضوع داده باشد. خودِ نویسنده در همان بخش نخست خطاب به ناشری که با او قرارداد بسته است می گوید:"ببین سام، این کتاب خیلی کوتاه و قره قاطی و شلوغ پلوغ است، علتش هم این است که انسان نمی تواند درباره ی قتل عام، حرف های زیرکانه و قشنگ بزند، بعد از قتل عام، قاعدتا همه مرده اند، و طبعا نه ص از ی در می آید و نه ی دیگر چیزی می خواهد. بعد از قتل عام، انسان انتظار دارد آرامش برقرار شود، و همین هم هست، البته به جز پرنده ها.

  و پرنده ها چه می گویند؟ مگر درباره ی قتل عام حرف هم می شود زد؟ شاید فقط بشود گفت:"جیک جیک جیک؟""(ص. ۳۴)

  فرمی که ونه گات انتخاب کرده و به اجرا درآورده است، به شکلی غیر مستقیم این تلخی را به درون مخاطب تزریق می کند. یک تلخی ته نشین در عمق روح او، و نه گذرا. مخاطب از همان بخش نخست از اصل ماجرا آگاه می شود، پس باید به شیوه ای نامتعارف این واقعه ی تلخ را برایش بازگو کرد.

 ونه گات از "سفر" برای این بازگویی استفاده می کند و یک زائر (بیلی پیل گریم) که راهی این سفر می شود؛ روشی قدیمی که سابقه ای چند هزار ساله دارد. اما او این سفر را در "زمان" انجام می دهد؛ این ترفند هم باعث ش تن خط سیر روایی شده است و دست او را برای بازگویی روایت در زمان ها و مکان های مختلف باز گذاشته است، و هم داستان را به سمت ژانر علمی - تخیلی کشانده است و او ناچار به خلق ترالفامادورها و دنیایشان شده است؛ ترالفامادورهایی که در عین حال، فرهنگی متفاوت با زمینی ها دارند اما دنیای آن ها هم خالی از جنگ و خونریزی نیست... در جای جای کتاب، علاقه ی نویسنده به داستان های علمی - تخیلی موج می زند. او درباره ی نوشته های کیلگور تراوت که در رمان نویسنده ای در این ژانر است می گوید که :"نثر تراوت وحشتناک بود. فقط افکارش خوب بود."(ص. ۱۴۱)

 بیلی پیل گریم اما برخلاف آن ظاهر و رفتارهایی که به نظر بقیه عجیب است، به درک عمیقی از هستی می رسد که بقیه از آن بی بهره اند. " مهمترین چیزی که در ترالفامادور یاد گرفتم این بود که وقتی ی می میرد، تنها به ظاهر مرده است."(ص. ۴۳)" یا آن جمله ی غریبی که مادرش در خانه ی سالمندان به سختی در گوش او نجوا می کند که:" چطور شد این قدر پیر شدم؟"(ص. ۶۴)

  در طی مسیر بیلی پیل گریم، نویسنده چند بار به انجیل و روایتِ به صلیب کشیدن هم ارجاع می دهد و به پرسش هایی مهم می رسد.

 واقعه ی بمباران درسدن، شهری که همچون فلورانس در ایتالیا به زیبایی معماری اش بوده است، به عنوان نقطه ی مرکزی روایت، چند بار و تکه تکه و یک بار هم به شکل مع (صص. ۹۹ و ۱۰۰) آمده است.  نکته ی مهم آن است که روایتِ پس از واقعه باید چگونه باشد؟ پس از واقعه، که ونه گات شهر را به کره ی ماه تشبیه کرده است، سکوتی همه چیز را در بر گرفته است:"وقتی گروه، سطح ماه را طی می کرد از ی ص بیرون نمی آمد. کلمه مناسبی پیدا نمی شد." اسیرانِ یی ای که به همراه نگهبانان آلمانی شان که حتی از گلوله بارانِ پس از بمباران جنگنده های یی زنده مانده اند، سر شب به مهمانخانه ای می رسند که همچنان باز است و صاحب مهمانخانه از آن ها پذیرایی می کند...

 درسدن شهری فرهنگی و غیر نظامی بود، اما آماج سخت ترین حمله ها قرا گرفت تا تلخی جنگ، بیشتر از همیشه خود را نشان دهد. روایت نویسنده از شرایط مردمان این شهر، پیش و پس از واقعه ی بمباران، تلخ و گزنده است و تاکید دوباره ای ست بر پوچی جنگ.

طعنه ی او به انگلیسی ها هم به نوعی جالب است، چرا که چرچیل نخست وقت انگلستان در جنگ جهانی دوم را عامل اصلی طرح بمباران درسدن می دانند. او درباره ی زندانی های انگلیسی می نویسد:"آنها جنگ را به کاری تر و تمیز، منطقی و مفرح تبدیل می د."(ص. ۱۲۳)

 

٭ مشخصات کتاب:

سلاخ خانه ی شماره ی پنج، کورت ونه گات، ترجمه ی علی اصغر بهرامی، انتشارات روشنگران و مطالعات ن، چاپ دهم: ۱۳۹۳.


#سلاخ_خانه_شماره_پنج

#کورت_ونه_گات 

#هردوهفته_یک_کتاب

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : درباره ی "سلاخ خانه ی شماره ی پنج"، کورت ونه گات - است، ,نویسنده ,واقعه ,کتاب ,بمباران ,خانه ,سلاخ خانه ,علمی تخیلی ,بمباران درسدن ,بمباران درسدن،
درباره ی "سلاخ خانه ی شماره ی پنج"، کورت ونه گات است، ,نویسنده ,واقعه ,کتاب ,بمباران ,خانه ,سلاخ خانه ,علمی تخیلی ,بمباران درسدن ,بمباران درسدن،
درین شب ها...


دارم داستان "سرویس دبیرستان مولوی" را تایپ می کنم؛ عینا همان نسخه ی دستنویسی که در نوروز نود نوشتم. تغییراتش را بعد از تایپ انجام خواهم داد. همزمان تصنیف های آلبوم سفر عسرت ناظری را گوش می کنم که خیلی غمگین اند.

 هر ی در بین نوشته هایش، به تعدادی بیشتر دلبستگی دارد و من هم به این داستان دلبستگی عمیقی دارم. به نوعی زبان حال خودم است.

و این هم تصنیفی از آلبوم سفر عسرت، سروده ی شفیعی کدکنی:


"درین شبها

که گل از برگ و

برگ از باد و

ابر از خویش می ترسد،

و پنهان می کند هر چشمه ای

سرّ و سرودش را،

در این آقاق ظلمانی

چنین بیدار و دریا وار

توئی تنها که می خوانی

 

درین شب ها،

که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد.

درین شب ها،

که هر آیینه با تصویر بیگانه ست

و پنهان می کند هر چشمه ای

سرّ و سرودش را

چنین بیدار و دریا وار

توئی تنها که می خوانی.

 

توئی تنها که می خوانی

رثای ِ قتل ِ عام  و خون ِ پامال ِ تبار ِ آن شهیدان را

توئی تنها که می فهمی

زبان و رمز ِ آواز ِ چگور ِ نا امیدان را.

 

بر آن شاخ بلند،

ای نغمه ساز باغ  ِ بی برگی!

بمان تا بشنوند از شور آوازت

درختانی که اینک در جوانه های خُرد ِ باغ

در خوابند

بمان تا دشت های روشن آیینه ها،

گل های جوباران

تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را

ز ِ آواز تو دریابند.

تو غمگین تر سرودِ حسرت و چاووش این ایام.

تو، بارانی ترین ابری

که می گرید،

به باغ مزدک و زرتشت.

تو، عصیانی ترین خشمی، که می جوشد،

ز جام و ساغر خیام."

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : درین شب ها... - درین ,وارتوئی تنها ,دریا وارتوئی ,چشمه ایسرّ
درین شب ها... درین ,وارتوئی تنها ,دریا وارتوئی ,چشمه ایسرّ
به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید...



- تو از حسین بن علی چه می دانی؟


- او مقتدای راحله است. این سببِ اول بار بود که او را دانسته ام.


- من یک بار او را دیدم که با اسیران نصرانی عیسی را به شفاعت گرفت که آشفتگی نکنند و بند از پایِ ایشان برداشت. هنوز هم این سخن در گوش است که فرمود «ما برای برداشتنِ بند آمده ایم، نه بند نهادن.»


- از او بسیار می گویند؛ و آنها که می گویند، چرا خودْ چون او نیستند؟ 



از دیالوگ های "روز واقعه" ،شهرام اسدی، ۱۳۷۳.

  نامه ی این را بهرام بیضایی در سال ۱۳۶۱ نوشت که در سال ۱۳۶۳ توسط انتشارات روشنگران و مطالعات ن چاپ شد.


پ.ن:

 ٭ از بیرون صدای عزاداری می آید. خواننده در رثای عباس، دلگیر می خواند. هوا ابری ست و باد می آید. آسمان انگار که بخواهد ببارد. هیراد می گفت من به خدا گفتم که باران ببارد!... گفته ام برف هم ببارد.

٭ عنوان از حافظ

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید... - ببارد
به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید... ببارد
مثل شعر...


که ما همچنان 

می نویسیم 

که ما همچنان

در اینجا مانده ایم

مثل درخت که مانده است 

مثل گرسنگی

که اینجا مانده است

مثل سنگ ها که مانده اند 

مثل درد که مانده است

مثل زخم 

مثل شعر

مثل دوست داشتن

مثل پرنده 

مثل فکر 

مثل آرزوی

و مثل هر چیز که از ما نشانه ای دارد.


"محمد مختاری"


پ.ن:

بشنوید:

http://s9.picofile.com/file/

8337326568/izadmehr_engar

_na_engar.mp3.html

ترانه ی "انگار نه انگار" از ایزدمهر.

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : مثل شعر... - مانده ,مانده استمثل
مثل شعر... مانده ,مانده استمثل
به روز شده ها
اتفاقی
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است یاسمین فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © Yasamin 2016-2017