فلسفه های لاجوردی

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ فلسفه های لاجوردی خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان فلسفه های لاجوردی برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

آقای حسینی!


دیروز پیش از ظهر تا شب، درگیر اثاث کشی رامین بودیم. 

به هیراد که توضیح دادم کجا می رویم، گفت:"بابا من پول هام رو جمع می کنم و به عمو رامین کمک می کنم. باز هم سکه داری به ام بدی؟!"

گفتم:"بله، به ت می دم."

گفت:"می خوام پول هام که زیاد شد، برای عمو رامین ماشین و تانک ب م!"

 دو تا کارگر گرفته بود و یک نیسان. نیسانی همسایه ی پدرش بود؛ خوشرو بود و با لهجه ی خاصی، داداش هوشنگ را آقای حسینی خطاب می کرد و همین، اسباب خنده مان شده بود. (داداش هوشنگ، از پسرعمو هاست!)

 به یاد قدیم، اثاث را که بار زدند، پشت نیسان ایستادم!

یوسف و رحمان هم بودند.

سر به سر داداش هوشنگ می گذاشتیم و به بهانه های مختلف آقای حسینی صداش می کردیم!

 خانه ای که رامین اجاره کرده است، دلباز و پر نور است. همین که داخل راهرو شدیم، هیراد اشاره کرد به گلدان های کوچک روی تاقچه ای باریک که :"بابا، کاکتوس ها رو!"

 توی کوچه، صدای بلند دختری می آمد که با ترانه ها همخوانی می کرد، از مسعود صادقلو تا اَدل!

 سه تا از شاگردهای قدیمم را هم دیدم؛ اولی را در فرش فروشی یی که با رامین رفته بودیم برایشان موکت ب یم، و دوتای دیگر هم آمده بودند برای رامین ک نت نصب کنند. و هر سه در دبیرستان باقرالعلوم شاگردم بودند. کلی احوال پرسی و احترام و ... این دوتای آ ی از بچه درس نخوان های باحال بودند!


پ.ن:

٭ عنوان به پیشنهاد رحمان بود!

٭ بشنوید:

http://s9.picofile.com/file/8329907634/bachehayemadreseyevaalt.mp3.html

موسیقی تیتراژ "بچه های مدرسه ی و " که از کارتون های محبوب من بود!

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : آقای حسینی! - رامین ,بودند ,حسینی ,آقای ,داداش ,آقای حسینی ,داداش هوشنگ
آقای حسینی! رامین ,بودند ,حسینی ,آقای ,داداش ,آقای حسینی ,داداش هوشنگ
هر دو هفته یک کتاب



دوستان و همراهان گرامی!

از فردا طرح "هر دو هفته یک کتاب" آغاز خواهد شد؛ کتابِ نخستین دوهفته، اعتماد از آریل دورفمن می باشد.

 هرگونه نظری درباره ی این کتاب، پس از هفته ی نخست در معرض دید مخاطبان قرار خواهد گرفت.

تحلیل ها و نظراتی که طولانی باشند، با ذکر نام نویسنده ی مربوطه، در قالب پست جداگانه ای در وبلاگ هر دو هفته یک کتاب خواهد آمد.

پیشاپیش از همراهی شما دوستان فرهیخته سپاسگزاریم.

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : هر دو هفته یک کتاب - هفته ,کتاب
هر دو هفته یک کتاب هفته ,کتاب
درود بر سربازان وطن!



 دم بچه های تیم ملی فوتبال گرم...

 ساده نگیریم؛ این روزها شاهد بخش مهمی از تاریخ این مرز و بوم هستیم...

 در شرایط ناامیدی از فقر و فساد اقتصادی و تحریم و ...، تیم ملی فوتبال همه ی ما را در کنار هم قرار داده است و حداقل برای لحظاتی توانسته است دردهایمان را تسکین ببخشد.

 با هم می خندیم، با هم هورا می کشیم و دست می زنیم، و با هم گریه می کنیم و حسرت می خوریم!

 زنده باد سربازان وطن!

زنده باد ایران...

  ما در برابر تیم هایی این چنین دلاورانه بازی می کنیم، که آوازه ی نامشان دنیا را در بر گفته است. در بازی پرتغال و مراکش، پرتغال فقط رونالدو را داشت و بس! ما چنین تیمی را از سر راه برداشتیم.

ساده نگیریم!


پ.ن:

 تصویر مربوط به ک ن ز له زده ی س ل ذهاب است در حال تماشای بازی تیم ملی.

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : درود بر سربازان وطن! - بازی
درود بر سربازان وطن! بازی
ای ماه...


آهوان ، ای آهوان دشتها

گاه اگر در معبر گلگشت ها

جویباری یافتید آوازخوان

رو به استغنای دریاها روان

جاری از ابریشم جریان خویش

ه بر گردونه ی طغیان خویش

یال اسب باد در چنگال او

روح سرخ ماه در دنبال او

ران سبز ساقه ها را می گشود

عطر بکر بوته ها را می ربود

بر فرازش ، در نگاه هر حباب

انعکاس بی دریغ آفتاب

خواب آن بی خواب را یاد آورید

مرگ در مرداب را یاد آورید.


"فروغ فرخ زاد"


پ.ن:

بشنوید:

http://s8.picofile.com/file/8329786568/jhwe7dzy_96.mp3.html

ترانه ی "ئه ی مانگ" (ای ماه)، با صدای فرمیسک.

 این ترانه براساس بندهایی از شعری به همین نام از فائق بی ، از شعرای نامدار کُرد و پدر شیرکو بی ساخته شده است. ترجمه ی زیر از کتاب "ترانه های سرزمین بلوط" است که فریاد شیری آن را به انجام رسانده است. آقای شیری را دو بار در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران دیده ام. خودش به کُردی و فارسی شعر می گوید و عاشقانه های شعر کُردی را با ترجمه های درخور در چند جلد چاپ کرده است که دو جلد از آن ها را دارم و پیش تر هم از آن ها در وبلاگ آورده ام.


ترجمه ی ترانه:

ای ماه! همدردیم

هر دو گرفتار یک آه سردیم 

 سوگندت می دهم به عشق و زیبایی

 وبه نسیم صبحدم

سرگذشتت را برایم بگو

 تا کمی دردم را تسکین دهی

دلش ته و بیزار و بی قرار و غمگینم

 گرفتار دام آن یار شیرینم

سوگندت می دهم به عشق و زیبایی

 وبه نسیم صبحدم

سرگذشتت را برایم بگو

 تا کمی دردم را تسکین دهی

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : ای ماه... - ترجمه ,ترانه ,برایم بگو تا ,نسیم صبحدمسرگذشتت ,زیبایی وبه نسیم
ای ماه... ترجمه ,ترانه ,برایم بگو تا ,نسیم صبحدمسرگذشتت ,زیبایی وبه نسیم
مدرسه ای که می رفتم...


شهرستان که بودیم، فرصتی پیش آمد تا مدرسه ی قدیمم را ببینم. جایی که اوا دهه ی شصت، درس خواندن را از آن جا شروع .

 آن روزها نامش مدرسه ی شهید عراقی بود و الان دبیرستان دخترانه شده است. نمایشگاه کتاب، بهترین بهانه برای تجدید خاطراتم با آن بود.

 ساختمان های قدیم مدرسه که چند بخش جدا از هم بودند، بدون تغییر خاصی، برقرار بودند. تغییر اصلی در حیاط مدرسه اتفاق افتاده بود که یک سالن ورزشی در آن ساخته بودند. اثری از دو تا ورودی پناهگاه های دوره ی جنگ نبود که ما پشت نرده های ف ی اش جمع می شدیم و به تاریکی داخلش نگاه می کردیم.



ورودی ساختمانی که کلاس اول را در آن خواندم؛ کلاس توحید هفت بودیم و معلممان آقای جدیدی که بی شباهت به اکبرعبدی نبود، فقط قدبلندتر و تنومندتر بود!



 کلاس سوم را در این ساختمان خواندم؛ معلممان آقای کولیوند، همیشه یک کلاه خاکی رنگ به سر داشت، شبیه به آن هایی که آن موقع ان ژاندارمری بر سر داشتند. ریشو بود و صدای رسایی داشت. گاهی که تنبیهی پیش می آمد، از سیم باریک و کوتاهی استفاده می کرد.



این دروازه ی پشتی مدرسه است که الان ورودی همان سالن ورزشی ست. آن موقع ها، این دروازه را می بستند. دستفروش ها می آمدند پشت این دروازه و از زیر در، ساندویچ تخم مرغ می فروختند؛ پنج تومان می دادی و ساندویچ را از زیر در می گرفتی! من یکی دو بار بیشتر ساندویچ ن یدم؛ پول توجیبی ام معمولا دو تومان بود.

 در تابستانِ بین کلاس سوم و چهارم، با یکی از همین ساندویچ فروش ها در کوره ی آج زی همکار شدیم! با پسرش که هم سن و سال من بود رفته بودیم پای موتور آب، بازی کنیم که خودش توی حوض افتاد و گناهش گردن من، که تو هولش داده ای!


کتاب های نمایشگاه تخفیف پنجاه تا هفتاد درصدی داشتند. هیراد چند کتاب و یک ید و من هم تعدادی قدیمی یدم. هر پانصد تومان!


عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : مدرسه ای که می رفتم... - مدرسه ,ساندویچ , ,تومان ,دروازه ,ورودی ,معلممان آقای ,سالن ورزشی
مدرسه ای که می رفتم... مدرسه ,ساندویچ , ,تومان ,دروازه ,ورودی ,معلممان آقای ,سالن ورزشی
درود بر سربازان وطن!



 دم بچه های تیم ملی فوتبال گرم...

 ساده نگیریم؛ این روزها شاهد بخش مهمی از تاریخ این مرز و بوم هستیم...

 در شرایط ناامیدی از فقر و فساد اقتصادی و تحریم و ...، تیم ملی فوتبال همه ی ما را در کنار هم قرار داده است و حداقل برای لحظاتی توانسته است دردهایمان را تسکین ببخشد.

 با هم می خندیم، با هم هورا می کشیم و دست می زنیم، و با هم گریه می کنیم و حسرت می کشیم!

 زنده باد سربازان وطن!

زنده باد ایران...

  ما در برابر تیم هایی این چنین دلاورانه بازی می کنیم، که آوازه ی نامشان دنیا را در بر گفته است. در بازی پرتغال و مراکش، پرتغال فقط رونالدو را داشت و بس! ما چنین تیمی را از سر راه برداشتیم.

ساده نگیریم!


پ.ن:

 تصویر مربوط به ک ن ز له زده ی س ل ذهاب است در حال تماشای بازی تیم ملی.

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : درود بر سربازان وطن! - بازی
درود بر سربازان وطن! بازی
پنجره


ای کاش درختی باشم

تا همه تنهایان

از من پنجره ای کنند

و تماشا کنند در من

 کاهش دلتنگی شان را...


"سلمان هراتی"

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : پنجره
پنجره
مدرسه ای که می رفتم...


شهرستان که بودیم، فرصتی پیش آمد تا مدرسه ی قدیمم را ببینم. جایی که اوا دهه ی شصت، درس خواندن را از آن جا شروع .

 آن روزها نامش مدرسه ی شهید عراقی بود و الان دبیرستان دخترانه شده است. نمایشگاه کتاب، بهترین بهانه ی برای تجدید خاطراتم با آن بود.

 ساختمان های قدیم مدرسه که چند بخش جدا از هم بودند، بدون تغییر خاصی، برقرار بودند. تغییر اصلی در حیاط مدرسه اتفاق افتاده بود که یک سالن ورزشی در آن ساخته بودند. اثری از دو تا ورودی پناهگاه های دوره ی جنگ نبود که ما پشت نرده های ف ی اش جمع می شدیم و به تاریکی داخلش نگاه می کردیم.



ورودی ساختمانی که کلاس اول را در آن خواندم؛ کلاس توحید هفت بودیم و معلممان آقای جدیدی که بی شباهت به اکبرعبدی نبود، فقط قدبلندتر و تنومندتر بود!



 کلاس سوم را در این ساختمان خواندم؛ معلممان آقای کولیوند، همیشه یک کلاه خاکی رنگ به سر داشت، شبیه به آن هایی که آن موقع ان ژاندارمری بر سر داشتند. ریشو بود و صدای رسایی داشت. گاهی که تنبیهی پیش می آمد، از سیم باریک و کوتاهی استفاده می کرد.



این دروازه ی پشتی مدرسه است که الان ورودی همان سالن ورزشی ست. آن موقع ها، این دروازه را می بستند. دستفروش ها می آمدند پشت این دروازه و از زیر در، ساندویچ تخم مرغ می فروختند؛ پنج تومان می دادی و ساندویچ را از زیر در می گرفتی! من یکی دو بار بیشتر ساندویچ ن یدم؛ پول توجیبی ام معمولا دو تومان بود.

 در تابستانِ بین کلاس سوم و چهارم، با یکی از همین ساندویچ فروش ها در کوره ی آج زی همکار شدیم! با پسرش که هم سن و سال من بود رفته بودیم پای موتور آب، بازی کنیم که خودش توی حوض افتاد و گناهش گردن من، که تو هولش داده ای!


کتاب های نمایشگاه تخفیف پنجاه تا هفتاد درصدی داشتند. هیراد چند کتاب و یک ید و من هم تعدادی قدیمی یدم. هر پانصد تومان!


عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : مدرسه ای که می رفتم... - مدرسه ,ساندویچ , ,تومان ,دروازه ,ورودی ,معلممان آقای ,سالن ورزشی
مدرسه ای که می رفتم... مدرسه ,ساندویچ , ,تومان ,دروازه ,ورودی ,معلممان آقای ,سالن ورزشی
مثل یک رویای خوش...





جای من خالی است 

جای من در عشق 

جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار

جای من در شوق تابستانی آن چشم

جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت 

جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت 

جای من خالی است 


من کجا گم کرده ام آهنگ باران را؟

من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟


"محمدرضا عبدالملکیان"


پ.ن.ها:

 ٭بشنوید: ترانه ی "مستِ چشات"، از .

http://s8.picofile.com/file/8329576042/73998420_out.mp3.html

این ترانه مرا می برَد به دوره ای که در خانه ی داداش سیروس، به همراه قدرت و ابوذر دور هم جمع می شدیم. گپ می زدیم و همزمان نوار "ستاره های سربی" را گوش می کردیم. ابوذر تهران کار می کرد. قدرت تازه رفته بود . مدتی  بعد عاشق ی داداش سیروس شد و سرانجام هم به او رسید.

یادش بخیر!

٭ عنوان از متن ترانه.

٭ نقاشی با عنوان "مسافری روی دریای مه آلود"، کاسپار داوید فردریش، ۱۸۱۸.

٭ به اطلاع دوستانی که در طرح "هر دو هفته یک کتاب" شرکت کرده اند می رسانم که پی دی اف کتاب های تیرماه در وبلاگ مربوطه آمده است؛ در صورتی که به هر دلیلی به اصل کتاب ها دسترسی ندارید، می توانید از این فایل ها استفاده کنید.


عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : مثل یک رویای خوش... - کتاب ,ترانه
مثل یک رویای خوش... کتاب ,ترانه
نسیم زلف تو در باغ خاطرم پیچید...


 دیروز رفتیم روستای پدری، سر خاک زن عمو فرخ. بیشترِ نزدیکان هم بودند.

زن ها بر قبر مویه می د و مردها کنار ایستاده بودند. عمو، عصای چوبی اش را زیر چانه اش زده بود و نبش قبری نشسته بود. هنوز ریشش را نزده بود که بیشترش سپید شده.

هیراد با کوثر، فارغ از حال و هوای جمعیت، به حال خودشان بودند. لابه لای قبرها که در چمن ها و درخت ها جا گرفته بودند، سرگرم چیدن گل و سبزه بودند.

سر خاک پدربزرگ ها هم رفتم؛ اولی که پدرِ پدرم باشد، دو سال پیش از تولدم از دنیا رفته است که می گویند مردی بزرگ منش و با کفایت بوده است. دومی را اما درست چند روز پیش از مرگش دیدم؛ عید بود و در بستر بیماری افتاده بود. با عمو مامه رفتیم دیدنش. نا نداشت.

دوستش داشتم؛ طبیعت دوست بود. به باغ انگورش می رسید و سال های پایانی عمرش را بیشتر در کپرش می گذراند. حداقل دوازده نوع انگور در باغش می رویید. باسواد بود. یک بار عید که با ابراهیم و مسعود رفته بودیم خانه اش، پای کرسی نشسته بودیم و او برایمان قرآن خواند؛ به خاطر صوتش از خنده روده بر شده بودیم، اما مجبور بودیم خودمان را نگه داریم و همین، خنده مان را تشدید می کرد!

 وقتی مُرد، ها بی خبر از خواهرهایشان، باغ و خانه اش را تقسیم د؛ هرچند مادرم هیچ سهمی نمی خواست. یکی دو سال بعد، بزرگتر باغی را که پدربزرگ آن همه بالایش زحمت کشیده بود، فروخت. کوچکتر هم که حالا در خانه ی بازسازی شده ی پدربزرگ می نشیند، کتاب های قدیمی اش و از جمله یک جلد شاهنامه ی کُردی اش را فروخت...

 با افسر و مهوش رفتیم سر خاک پدربزرگ؛ قبرستان بزرگ و پوشیده از سبزه و گل و درخت است. ، هر پنجشنبه تقریبا تمام قبرستان را می گردد و فاتحه می خواند. سر خاک پسرش جعفر هم رفتیم. فقط در خاطرم نبود که قبر یوسف را هم ببینم؛ دوست دوران کودکی ام...

  افسر اصرار داشت که بعد از مراسم، برویم باغش که پایین روستاست. از خانه ی مرضیه که بیرون آمدیم، رفتیم سراغ افسر و سوارش کردیم و رفتیم سمت باغش. از کنار "چشمه دامان" هم گذشتیم؛ باورم نمی شد که این چشمه ی خالی، همان چشمه ی پر سر و ص باشد که زن ها در کنارش رخت می شستند و با هم گفت و گو می د. خبری از آن ذوق و شوق و خنده ها نبود و سکوهای سیمانی، جای تخته سنگ های حاشیه ی چشمه را گرفته بودند و لوله های انتقال آب، نفس چشمه را گرفته بودند.

 ماشین ها را در حاشیه ی راه پارک کردیم و ادامه ی راه را که کوچه باغ بود، پیاده رفتیم.



 چند وقت بود که به باغ افسر نیامده بودم؟...قطعا بیش از بیست سال!

  افسر، دست تنهاست و رسیدگی به این باغ انگور هم کار ساده ای نیست. یکی از درخت هایش خشک شده بود. اما برگ موهای تازه که هنوز غوره هم نداده بودند، وقتی نور خورشید به شان می ت د و نسیم آرامی تکانشان می داد، زیبایی و طراوتشان را به رخ می کشیدند. با رفتیم پای درخت زردآلو. زردآلوها تقریبا کال بودند، اما اصرار داشت برایمان بچیند. دلش نمی خواست مهمان ها دست خالی بروند.

 پای درخت، گفتم:" صبر کن برم بالا." که افسر گفت:"تو بری بالا؟" و به سرعت کفش ها را کند و پا زد و از درخت بالا رفت!

باورم نمی شد بتواند به آن سرعت و چالاکی درخت را بالا برود؛ بچه ها آمدند تماشا!

از این شاخه به آن شاخه می رفت، می چید و پایین می انداخت و من جمع می ! چه قدر خوشحال بود که به باغش رفته ایم.


پ.ن. ها:

٭عید فطر بر دوستان مبارک! حالی اگر افتاد، یاد این حقیر هم باشید.

٭ عنوان از "مهدی سهیلی"

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : نسیم زلف تو در باغ خاطرم پیچید... - رفتیم ,درخت ,بودند ,افسر ,چشمه ,خانه , افسر ,گرفته بودند ,اصرار داشت
نسیم زلف تو در باغ خاطرم پیچید... رفتیم ,درخت ,بودند ,افسر ,چشمه ,خانه , افسر ,گرفته بودند ,اصرار داشت
زنده باد!



هوراااااااا!


تبریک به همه ی دوستداران ایران!

زنده باد بازیکنان ایران؛ زنده باد!

عجب بازی یی بود؛ چه هیجانی داشت.


پ.ن:

دوستان بزرگواری که درباره ی طرح "هر دو هفته یک کتاب" در تلگرام پیغام گذاشته اید؛ از آن جا که در سفر هستم، به علت سرعت پایین نت، برای دسترسی به تلگرام مشکل دارم. با عرض پوزش، در اولین فرصت به پیغام ها پاسخ خواهم داد.

سپاس از همراهی شما عزیزان!

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : زنده باد! - زنده
زنده باد! زنده
نسیم زلف تو در باغ خاطرم پیچید...


 دیروز رفتیم روستای پدری، سر خاک زن عمو فرخ. بیشترِ نزدیکان هم بودند.

زن ها بر قبر مویه می د و مردها کنار ایستاده بودند. عمو، عصای چوبی اش را زیر چانه اش زده بود و نبش قبری نشسته بود. هنوز ریشش را نزده بود که بیشترش سپید شده.

هیراد با کوثر، فارغ از حال و هوای جمعیت، به حال خودشان بودند. لابه لای قبرها که در چمن ها و درخت ها جا گرفته بودند، سرگرم چیدن گل و سبزه بودند.

سر خاک پدربزرگ ها هم رفتم؛ اولی که پدرِ پدرم باشد، دو سال پیش از تولدم از دنیا رفته است که می گویند مردی بزرگ منش و با کفایت بوده است. دومی را اما درست چند روز پیش از مرگش دیدم؛ عید بود و در بستر بیماری افتاده بود. با عمو مامه رفتیم دیدنش. نا نداشت.

دوستش داشتم؛ طبیعت دوست بود. به باغ انگورش می رسید و سال های پایانی عمرش را بیشتر در کپرش می گذراند. حداقل دوازده نوع انگور در باغش می رویید. باسواد بود. یک بار عید که با ابراهیم و مسعود رفته بودیم خانه اش، پای کرسی نشسته بودیم و او برایمان قرآن خواند؛ به خاطر صوتش از خنده روده بر شده بودیم، اما مجبور بودیم خودمان را نگه داریم و همین، خنده مان را تشدید می کرد!

 وقتی مُرد، ها بی خبر از خواهرهایشان، باغ و خانه اش را تقسیم د؛ هرچند مادرم هیچ سهمی نمی خواست. یکی دو سال بعد، بزرگتر باغی را که پدربزرگ ان همه بالایش زحمت کشیده بود، فروخت. کوچکتر هم که حالا در خانه ی بازسازی شده ی پدربزرگ می نشیند، کتاب های قدیمی اش و از جمله یک جلد شاهنامه ی کُردی اش را فروخت...

 با افسر و مهوش رفتیم سر خاک پدربزرگ؛ قبرستان بزرگ و پوشیده از سبزه و گل و درخت است. ، هر پنجشنبه تقریبا تمام قبرستان را می گردد و فاتحه می خواند. سر خاک پسرش جعفر هم رفتیم. فقط در خاطرم نبود که قبر یوسف را هم ببینم؛ دوست دوران کودکی ام...

  افسر اصرار داشت که بعد از مراسم، برویم باغش که پایین روستاست. از خانه ی مرضیه که بیرون آمدیم، رفتیم سراغ افسر و سوارش کردیم و رفتیم سمت باغش. از کنار "چشمه دامان" هم گذشتیم؛ باورم نمی شد که این چشمه ی خالی، همان چشمه ی پر سر و ص باشد که زن ها در کنارش رخت می شستند و با هم گفت و گو می د. خبری از آن ذوق و شوق و خنده ها نبود و سکوهای سیمانی، جای تخته سنگ های حاشیه ی چشمه را گرفته بودند و لوله های انتقال آب، نفس چشمه را گرفته بودند.

 ماشین ها را در حاشیه ی راه پارک کردیم و ادامه ی راه را که کوچه باغ بود، پیاده رفتیم.



 چند وقت بود که به باغ افسر نیامده بودم؟...قطعا بیش از بیست سال!

  افسر، دست تنهاست و رسیدگی به این باغ انگور هم کار ساده ای نیست. یکی از درخت هایش خشک شده بود. اما برگ موهای تازه که هنوز غوره هم نداده بودند، وقتی نور خورشید به شان می ت د و نسیم آرامی تکانشان می داد، زیبایی و طراوتشان را به رخ می کشیدند. با رفتیم پای درخت زردآلو. زردآلوها تقریبا کال بودند، اما اصرار داشت برایمان بچیند. دلش نمی خواست مهمان ها دست خالی بروند.

 پای درخت، گفتم:" صبر کن برم بالا." که افسر گفت:"تو بری بالا؟" و به سرعت کفش ها را کند و پا زد و از درخت بالا رفت!

باورم نمی شد بتواند به آن سرعت و چالاکی درخت را بالا برود؛ بچه ها آمدند تماشا!

از این شاخه به آن شاخه می رفت، می چید و پایین می انداخت و من جمع می ! چه قدر خوشحال بود که به باغش رفته ایم.


پ.ن. ها:

٭عید فطر بر دوستان مبارک! حالی اگر افتاد، یاد این حقیر هم باشید.

٭ عنوان از "مهدی سهیلی"

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : نسیم زلف تو در باغ خاطرم پیچید... - رفتیم ,درخت ,بودند ,افسر ,چشمه ,خانه , افسر ,گرفته بودند ,اصرار داشت
نسیم زلف تو در باغ خاطرم پیچید... رفتیم ,درخت ,بودند ,افسر ,چشمه ,خانه , افسر ,گرفته بودند ,اصرار داشت
طرح "هر دو هفته یک کتاب"


دوستان و همراهان فرهیخته

خوشحال خواهیم شد که در طرح "هر دو هفته یک کتاب" شرکت کنید تا در کنار یکدیگر کتاب بخوانیم و از نظراتِ هم بهره مند شویم و بر دانش و آگاهی مان بیفزاییم.


++ جزئیات طرح:

٭هر دو هفته یک کتاب خوانده می شود و در انتها نظرات خوانندگان درباره ی آن به اشتراک گذاشته می شود.

٭ ترکیب کتاب ها به طور عمده به ادبیات داستانی می پردازد؛ رمان و مجموعه داستان های کوتاه از ادبیات ایران و جهان.

٭ در مراحل نخست، کتاب ها از پیش انتخاب شده اند و در مراحل بعد، نظرات دوستان در انتخاب عنوان های کتاب ها لحاظ خواهد شد.

 بدیهی ست که در همه حال، نظرات همراهان فرهیخته را پذیرا خواهیم بود و در ادامه، از آن ها استفاده خواهیم کرد.

٭ شروع این طرح با معرفی نخستین کتاب، از روزیکشنبه سوم تیرماه خواهد بود.

٭ کتاب های تیرماه به ترتیب "اعتماد" (آریل دورفمن) و"سمفونی مردگان" (عباس معروفی) می باشند.


++ پی نوشت ها:

٭ در صورت تداوم این طرح، امکان پرداختن به دیگر حوزه های ادبی نیز فراهم خواهد بود.

٭ بازه ی زمانی دو هفته از آن رو انتخاب شده است تا امکان مطالعه برای همه ی دوستان فراهم باشد.

٭ بدیهی ست که ممکن است کتاب در نظر گرفته شده پیش تر توسط برخی از دوستان مطالعه شده باشد؛ در هرحال، نظرات این دوستان در پایان دوهفته، مورد استفاده قرار خواهد گرفت.

٭ هدف از این طرح، گسترش فرهنگ مطالعه است و ا امی برای نظر دادن درباره ی کتاب مورد نظر نیست.

٭ در صورتی که درباره ی این طرح نظری شخصی دارید، لطفا نظر خود را با عنوان "خصوصی" در بخش نظرات بیاورید. در غیر این صورت، نظر عمومی تلقی شده و در معرض دید همه ی مخاطبان قرار خواهد گرفت.

 

++ راه های ارتباطی:

برای این طرح، یک وبلاگ اختصاصی با عنوان "هر دو هفته یک کتاب" به آدرس زیر در نظر گرفته شده است:

http://2book.

 علاوه بر این وبلاگ، در صورت نیاز می توانید از راه های زیر درباره ی این طرح تبادل نظر کنید:

ایمیل: [email protected]

تلگرام: [email protected]


لطفا با به اشتراک گذاری این پیام، در گسترش این طرح همیاری کنید.


پیشاپیش از همراهی همه ی دوستان سپاسگزارم.


#هردوهفته_یک_کتاب

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : طرح "هر دو هفته یک کتاب" - کتاب ,دوستان ,هفته ,نظرات ,مطالعه ,طرح، ,خواهد گرفت ,قرار خواهد
طرح "هر دو هفته یک کتاب" کتاب ,دوستان ,هفته ,نظرات ,مطالعه ,طرح، ,خواهد گرفت ,قرار خواهد
نسیم زلف تو در باغ خاطرم پیچید...


 دیروز رفتیم روستای پدری، سر خاک زن عمو فرخ. بیشترِ نزدیکان هم بودند.

زن ها بر قبر مویه می د و مردها کنار ایستاده بودند. عمو، عصای چوبی اش را زیر چانه اش زده بود و نبش قبری نشسته بود. هنوز ریشش را نزده بود که بیشترش سپید شده.

هیراد با کوثر، فارغ از حال و هوای جمعیت، به حال خودشان بودند. لابه لای قبرها که در چمن ها و درخت ها جا گرفته بودند، سرگرم چیدن گل و سبزه بودند.

سر خاک پدربزرگ ها هم رفتم؛ اولی که پدرِ پدرم باشد، دو سال پیش از تولدم از دنیا رفته است که می گویند مردی بزرگ منش و با کفایت بوده است. دومی را اما درست چند روز پیش از مرگش دیدم؛ عید بود و در بستر بیماری افتاده بود. با عمو مامه رفتیم دیدنش. نا نداشت.

دوستش داشتم؛ طبیعت دوست بود. به باغ انگورش می رسید و سال های پایانی عمرش را بیشتر در کپرش می گذراند. حداقل دوازده نوع انگور در باغش می رویید. باسواد بود. یک بار عید که با ابراهیم و مسعود رفته بودیم خانه اش، پای کرسی نشسته بودیم و او برایمان قرآن خواند؛ به خاطر صوتش از خنده روده بر شده بودیم، اما مجبور بودیم خودمان را نگه داریم و همین، خنده مان را تشدید می کرد!

 وقتی مُرد، ها بی خبر از خواهرهایشان، باغ و خانه اش را تقسیم د؛ هرچند مادرم هیچ سهمی نمی خواست. یکی دو سال بعد، بزرگتر باغی را که پدربزرگ ان همه بالایش زحمت کشیده بود، فروخت. کوچکتر هم که حالا در خانه ی بازسازی شده ی پدربزرگ می نشیند، کتاب های قدیمی اش و از جمله یک جلد شاهنامه ی کُردی اش را فروخت...

 با افسر و مهوش رفتیم سر خاک پدربزرگ؛ قبرستان بزرگ و پوشیده از سبزه و گل و درخت است. ، هر پنجشنبه تقریبا تمام قبرستان را می گردد و فاتحه می خواند. سر خاک پسرش جعفر هم رفتیم. فقط در خاطرم نبود که قبر یوسف را هم ببینم؛ دوست دوران کودکی ام...

  افسر اصرار داشت که بعد از مراسم، برویم باغش که پایین روستاست. از خانه ی مرضیه که بیرون آمدیم، رفتیم سراغ افسر و سوارش کردیم و رفتیم سمت باغش. از کنار "چشمه دامان" هم گذشتیم؛ باورم نمی شد که این چشمه ی خالی، همان چشمه ی پر سر و ص باشد که زن ها در کنارش رخت می شستند و با هم گفت و گو می د. خبری از آن ذوق و شوق و خنده ها نبود و سکوهای سیمانی، جای تخته سنگ های حاشیه ی چشمه را گرفته بودند و لوله های انتقال آب، نفس چشمه را گرفته بودند.

 ماشین ها را در حاشیه ی راه پارک کردیم و ادامه ی راه را که کوچه باغ بود، پیاده رفتیم.

 چند وقت بود که به باغ افسر نیامده بودم؟...قطعا بیش از بیست سال!

  افسر، دست تنهاست و رسیدگی به این باغ انگور هم کار ساده ای نیست. یکی از درخت هایش خشک شده بود. اما برگ موهای تازه که هنوز غوره هم نداده بودند، وقتی نور خورشید به شان می ت د و نسیم آرامی تکانشان می داد، زیبایی و طراوتشان را به رخ می کشیدند. با رفتیم پای درخت زردآلو. زردآلوها تقریبا کال بودند، اما اصرار داشت برایمان بچیند. دلش نمی خواست مهمان ها دست خالی بروند.

 پای درخت، گفتم:" صبر کن برم بالا." که افسر گفت:"تو بری بالا؟" و به سرعت کفش ها را کند و پا زد و از درخت بالا رفت!

باورم نمی شد بتواند به آن سرعت و چالاکی درخت را بالا برود؛ بچه ها آمدند تماشا!

از این شاخه به آن شاخه می رفت، می چید و پایین می انداخت و من جمع می ! چه قدر خوشحال بود که به باغش رفته ایم.


پ.ن. ها:

٭عید فطر بر دوستان روزه دار مبارک!

٭ عنوان از "مهدی سهیلی"

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : نسیم زلف تو در باغ خاطرم پیچید... - رفتیم ,درخت ,بودند ,افسر ,چشمه ,خانه , افسر ,گرفته بودند ,اصرار داشت
نسیم زلف تو در باغ خاطرم پیچید... رفتیم ,درخت ,بودند ,افسر ,چشمه ,خانه , افسر ,گرفته بودند ,اصرار داشت
هیراد


 ٭با جمع بخاری، قدری چیدمان خانه را تغییر دادیم. جای تلویزیون عوض شد. هیراد که یک مبل دونفره نزدیک تلویزیون را تصاحب کرده بود و همیشه دو تا بالش هم پشتش می گذاشت و های موردعلاقه اش را نگاه می کرد، از این وضعیت ناراضی بود. صدایم کرد که:"بابا می خوام یه چیزی درِ گوشِت بگم." 

 پیش آمد و آرام گفت:"خونه مون خیلی مس ه شده!"


 ٭ خسته از راه رسیده بودم خانه ی مادرم. هوای گرمی بود. پیش آمد و گردنم را نگاه کرد و گفت:"عرق کرده ای بابا."، روسری مادربزرگ را برداشت و بادَم زد!


 ٭ لا به لای سبزی پاک ، یک کرم خاکی پیدا کرد و کلی خودش را با آن سرگرم کرد. می خواست نگهش دارد! گفتم:"باید بذاریمش بیرون، توی باغچه ای، پای درختی. این جوری می میره. اون ی ره غذا می خوره."

گفت:"به خاطر همینه که این قدر دراز شده؟!"


 ٭ گفتم:"یادت می آد وقتی که خیلی کوچولو بودی، به رحمان می گفتی اَمنا؟"

گفت:"بعدشم بهش می گفتم رخمان؟!"


 ٭ با گوشی من یک بازی جدید کرده بود. قدری که بازی کرد، آمد گوشی را به من داد و گفت:"بابا تو بازی کن، می خوام تماشات کنم!"


پ.ن:

آ ین سری از برگه های امتحانی را هم تصحیح ؛ برگه ی زیر از همان هاست و مربوط به  یکی از دانش آموزان پیش ی تجربی!


عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : هیراد - بازی ,گفتم ,کرده
هیراد بازی ,گفتم ,کرده
طرح "هر دو هفته یک کتاب"

دوستان و همراهان فرهیخته

خوشحال خواهیم شد که در طرح "هر دو هفته یک کتاب" شرکت کنید تا در کنار یکدیگر کتاب بخوانیم و از نظراتِ هم بهره مند شویم و بر دانش و آگاهی مان بیفزاییم.

++ جزئیات طرح:

٭هر دو هفته یک کتاب خوانده می شود و در انتها نظرات خوانندگان درباره ی آن به اشتراک گذاشته می شود.

٭ ترکیب کتاب ها به طور عمده به ادبیات داستانی می پردازد؛ رمان و مجموعه داستان های کوتاه از ادبیات ایران و جهان.

٭ در مراحل نخست، کتاب ها از پیش انتخاب شده اند و در مراحل بعد، نظرات دوستان در انتخاب عنوان های کتاب ها لحاظ خواهد شد.

 بدیهی ست که در همه حال، نظرات همراهان فرهیخته را پذیرا خواهیم بود و در ادامه، از آن ها استفاده خواهیم کرد.

٭ شروع این طرح با معرفی نخستین کتاب، از روزیکشنبه سوم تیرماه خواهد بود.

٭ کتاب های تیرماه به ترتیب "اعتماد" (آریل دورفمن) و"سمفونی مردگان" (عباس معروفی) می باشند.

++ پی نوشت ها:

٭ در صورت تداوم این طرح، امکان پرداختن به دیگر حوزه های ادبی نیز فراهم خواهد بود.

٭ بازه ی زمانی دو هفته از آن رو انتخاب شده است تا امکان مطالعه برای همه ی دوستان فراهم باشد.

٭ بدیهی ست که ممکن است کتاب در نظر گرفته شده پیش تر توسط برخی از دوستان مطالعه شده باشد؛ در هرحال، نظرات این دوستان در پایان دوهفته، مورد استفاده قرار خواهد گرفت.

٭ هدف از این طرح، گسترش فرهنگ مطالعه است و ا امی برای نظر دادن درباره ی کتاب مورد نظر نیست.

٭ در صورتی که درباره ی این طرح نظری شخصی دارید، لطفا نظر خود را با عنوان "خصوصی" در بخش نظرات بیاورید. در غیر این صورت، نظر عمومی تلقی شده و در معرض دید همه ی مخاطبان قرار خواهد گرفت.

 

++ راه های ارتباطی:

برای این طرح، یک وبلاگ اختصاصی با عنوان "هر دو هفته یک کتاب" به آدرس زیر در نظر گرفته شده است:

http://2book.

 علاوه بر این وبلاگ، در صورت نیاز می توانید از راه های زیر درباره ی این طرح تبادل نظر کنید:

ایمیل: [email protected]

تلگرام: [email protected]


لطفا با به اشتراک گذاری این پیام، در گسترش این طرح همیاری کنید.


پیشاپیش از همراهی همه ی دوستان سپاسگزارم.


#هردوهفته_یک_کتاب

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : طرح "هر دو هفته یک کتاب" - کتاب ,دوستان ,هفته ,نظرات ,مطالعه ,طرح، ,خواهد گرفت ,قرار خواهد
طرح "هر دو هفته یک کتاب" کتاب ,دوستان ,هفته ,نظرات ,مطالعه ,طرح، ,خواهد گرفت ,قرار خواهد
زنگ آ زنگ غیبت، وقت خوب سینما بود...


تاریکی سینما

جان می دهد

برای گرفتن دستانت

اینجا...

هیچ صحنه ای را

کات نمی دهند.


"محمد ابراهیم گرجی"



 سینما عصر جدید، با نام سابقِ تخت جمشید، از قدیمی ترین سینماهای تهران (۱۳۲۱) و البته از معروف ترین آن هاست. این سینما معروفیتش را به خاطر نمایش های خاص و اصطلاحا هنری به دست آورده است و از قدیم پاتوق مخاطبان جدی سینما بوده و هست.

 از خاطره انگیزترین هایی که من در این سینما دیده ام، خواب تلخ (محسن یوسفی؛ ۱۳۸۲) است که آن را در جشنواره ی فجر دیدم و پس از آن، توقیف شد و سرانجام در سال ۱۳۹۴ اکران شد. دیگر، مستندی به نام گفت و گو با سایه (خسرو سینایی؛ ۱۳۸۴) بود که به زندگی صادق هدایت می پردازد. این یکی را هم در جشنواره دیدم. مستندی فوق العاده که به بسیاری از پرسش های ذهنم درباره ی هدایت پاسخ داد.

 همچنین، اکران مجدد مادیان (علی ژکان) و تماشای دوباره ی بازی تسلیمی بر ی سینما را در عصر جدید تجربه و چه تجربه ی شیرینی بود.

 عصر جدید، با طراحی داخلی جالبش که نتیجه ی بازسازی آن در سال های نخست انقلاب است، و امکانات خوبِ پخش ش، از سینماهای ممتاز تهران است؛ نمای داخلی اش، از دیوارها تا نیمکت ها، تماما از سنگ ساخته شده و پستی و بلندی ها و پله ها، ل جذ برای آن ساخته است.


پ.ن:

عنوان از "شهیار قنبری"

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : زنگ آ زنگ غیبت، وقت خوب سینما بود... - ,سینما
زنگ آ زنگ غیبت، وقت خوب سینما بود... ,سینما
سر بگذار بر درد بازوان من...


از رنجی خسته ام که از آنِ من نیست

بر خاکی نشسته ام که از آنِ من نیست


با نامی زیسته ام که از آنِ من نیست

از دردی گریسته ام که از آنِ من نیست


از لذّتی جان گرفته ام که از آنِ من نیست

به مرگی جان می سپارم که از آنِ من نیست.


"احمد شاملو"


پ.ن:

عنوان از "نیکی فیروزکوهی"

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : سر بگذار بر درد بازوان من...
سر بگذار بر درد بازوان من...
هیراد


 ٭با جمع بخاری، قدری چیدمان خانه را تغییر دادیم. جای تلویزیون عوض شد. هیراد که یک مبل دونفره نزدیک تلویزیون را تصاحب کرده بود و همیشه دو تا بالش هم پشتش می گذاشت و های موردعلاقه اش را نگاه می کرد، از این وضعیت ناراضی بود. صدایم کرد که:"بابا می خوام یه چیزی درِ گوشت بگم." پیش آمد و آرام گفت:"خونه مون خیلی مس ه شده!"

 ٭ خسته از راه رسیده بودم. هوای گرمی بود. پیش آمد و گردنم را نگاه کرد و گفت:"عرق کرده ای بابا."، روسری مادربزرگ را برداشت و بادَم زد!

 ٭ لا به لای سبزی پاک ، یک کرم خاکی پیدا کرد و کلی خودش را با آن سرگرم کرد. می خواست نگهش دارد! گفتم:"باید بذاریمش بیرون، توی باغچه ای، پای درختی. این جوری می میره. اون ی ره غذا می خوره."

گفت:"به خاطر همینه که این قدر دراز شده؟!"


پ.ن:

آ ین سری از برگه های امتحانی را هم تصحیح ؛ برگه ی زیر از همان هاست و مربوط به  یکی از دانش آموزان پیش ی تجربی!


عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : هیراد
هیراد
زنگ آ زنگ غیبت، وقت خوب سینما بود...


تاریکی سینما

جان می دهد

برای گرفتن دستانت

اینجا...

هیچ صحنه ای را

کات نمی دهند.


"محمد ابراهیم گرجی"



 سینما عصر جدید، با نام سابقِ تخت جمشید، از قدیمی ترین سینماهای تهران (۱۳۲۱) و البته از معروف ترین آن هاست. این سینما معروفیتش را به خاطر نمایش های خاص و اصطلاحا هنری به دست آورده است و از قدیم پاتوق مخاطبان جدی سینما بوده و هست.

 از خاطره انگیزترین هایی که من در این سینما دیده ام، خواب تلخ (محسن یوسفی؛ ۱۳۸۲) است که آن را در جشنواره ی فجر دیدم و پس از آن، توقیف شد و سرانجام در سال ۱۳۹۴ اکران شد. دیگر، مستندی به نام گفت و گو با سایه (خسرو سینایی؛ ۱۳۸۴) بود که به زندگی صادق هدایت می پردازد. این یکی را هم در جشنواره دیدم. مستندی فوق العاده که به بسیاری از پرسش های ذهنم درباره ی هدایت پاسخ داد.

  کاغذ بی خط، آ ین ساخته ی ناصر تقوایی را هم در همین سینما دیدم.

 همچنین، اکران مجدد مادیان (علی ژکان) و تماشای دوباره ی بازی تسلیمی بر ی سینما را در عصر جدید تجربه و چه تجربه ی شیرینی بود.

 عصر جدید، با طراحی داخلی جالبش که نتیجه ی بازسازی آن در سال های نخست انقلاب است، و امکانات خوبِ پخش ش، از سینماهای ممتاز تهران است؛ نمای داخلی اش، از دیوارها تا نیمکت ها، تماما از سنگ ساخته شده و پستی و بلندی ها و پله ها، ل جذ برای آن ساخته است.


پ.ن:

عنوان از "شهیار قنبری"

عنوان وبلاگ : فلسفه های لاجوردی
منبع :
برچسب ها : زنگ آ زنگ غیبت، وقت خوب سینما بود... - سینما , ,ساخته
زنگ آ زنگ غیبت، وقت خوب سینما بود... سینما , ,ساخته
به روز شده ها
اتفاقی
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است یاسمین فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © Yasamin 2016-2017