من و خدات دوتا دیوونه ایم ..

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ من و خدات دوتا دیوونه ایم .. خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان من و خدات دوتا دیوونه ایم .. برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل..

نمی دونم ا ین مطلب غیرموضوعی که اینجا گذاشتم چی بود و کی بود و حال و هوام چطور بود. نمیدونم چند وقت ازش می گذره. فقط می دونم این دوهفته گذشته، برای من یه عمر بود. به اندازه ی یه زندگی کامل و مستقل. یه زندگی ای که من رهاش و گزینه های پنجمم توش ساخته شد، که به شمار آدمای قشنگ زندگیم اضافه شد، که یه روز تمامش رو با رفیقِ عزیزتر از جان گذروندم و جون گرفتم برا ادامه و چیزی که نمیدونم باید بگمش یا نه، ولی آروم شدم. یه آرامش ژرف و دوست داشتنی.

حالا می تونم بگم این روزا حالم واقعا خوبه. حالم خوبه و سکوت شنونده داره برام سنگ تموم میذاره..

منبع :
برچسب ها : به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل..
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل..
تموم شد

ترمی که با افسردگی و حال بدم شروع شد، با روان پزشک، مشت مشت قرصِ عجیب غریب، صحبتای مرتب با روانشناس، به هیچ جایی نرسیدن، اولین جلسه کلاس کارآفرینی بعد از حذف و اضافه، مجبور شدنم برا گذروندن درسی که لامجال باید تو اون شرایط وخیم روحی، به دنبال تیم خوب هم می گشتم براش. تغییر حال ۱۸۰ درجه ایم از ساعت ۱ و نیم تا ۴ و نیم چهارشنبه ۴ مهر. جرقه زدن، انتخاب تیم، نوشتن ۵۰تا ایده تا فردا شبش، انتخاب تی ای، حسای افسار گسیخته م، سیمولیشن ارائه برا بچه ها و تی ای، لرزیدن صدام، نگه داشتن بچه ها تو هوای خنک و فضای باز جلو کامپیوتر و چندین و چندبار اجرا ارائه م براشون، فرداش که تیم ۶م بودیم، استرسم قبل ارائه، حسین که قرار بود باهم ارائه رو بریم و رو برگه برام نوشت we will shine، ارائه فوق العاده مون و جلب نظر ، پیشنهاد بعد از کلاس تی ای که تو جلسه هامون شرکت کنه، حس افسارگسیخته م. اون شب جلو ابنس. اون شب بعد از شامی که مهمونشون . اون شبی که رفتیم دفتر رو مه. اون شبی که دو ایستگاه پیاده باهم راه اومدیم. اون شبی که اشتباهی گرفتیم، اون روزی که باید فراموش می ، پرکار شدنم تو شریف ، یزد رفتن و گذاشتن جونم کف دستم. بدترین چیزایی که می تونستم تجربه کنم. بی حس شدنم. دنبال جواب گشتنم. فکر و فکر م. ادما معنان یا وسیله، من معنی دارم یا اداشو درمیارم. به چالش کشیده شدنام، درگیری، سردرگمی، میدترما، تا صب بیدار موندنا، تمرینای دیر تحویل داده شده، حرف زدن با ا، نرفتن سر کلاس، کم اوردن، ب ، دوباره پاشدن، ادامه دادن، روبه رو شدن، جواب دادن و جواب خواستن، روبه رو شدن، حسی که افسارش رو به دستم گرفته بودم، پروانه، سیاح، کانون مهر مادری، بچه هایی که دوسشون نداشتم، مادرایی که دوسشون نداشتم، حدیث، نرفتن سر کلاس، یلدا، مدرسه بدون مرز، مریم، فردا آب دستته بذار زمین و با ما بیا، السابقون، حورا صدر، علی، مریم، معرفی، برکوک، سیستان بلوچستان، اینجا همون جاییه که مخصوص توعه، هجرت، دلتنگی، حکمت و تمام.
تموم شد ولی من چندین سال پیر شدم. بزرگ شدم.
تموم شد ولی من همونیم که پارسال وقتی داشتم دیوار پرستاره ی اتاقم رو از دست می دادم، آروم بودم چون می دونستم با وجود زیبایی جفت کاغذ دیواریا، بعدیه به قبلیه نمیاد و برا داشتن زیبایی بیشتر باید همه دلبستگی ها رو زیر پا بذارم.
تموم شد ولی تا ابد تو ذهنم می مونه این سه ی بی نظیر رو. مثل همه ی سه های موندگار زندگیم.
حالا منم و راهی که مشخصه؛ منم و سکوتی که همیشه همراهمه، و منم و توقعش ازم برای بهترینِ خودم بودن.
پس پیش به سوی بهترینِ خودم بودن..

منبع :
برچسب ها : تموم شد - تموم ,جواب ,ارائه ,شدنم ,خودم بودن ,بهترینِ خودم ,دوسشون نداشتم، ,روبه رو شدن،
تموم شد تموم ,جواب ,ارائه ,شدنم ,خودم بودن ,بهترینِ خودم ,دوسشون نداشتم، ,روبه رو شدن،
دو دستی چسبیده شون

می دونی؛ یه موقع هایی فقط اشک ریختن می تونه ح رو سر جاش بیاره. انگاری توازن یه سری چیزا اون تو بهم می خوره و تنها راه بالانس شدنشون از دست دادن اون مایعِ روشنیِ چشماته. اصلا می بینی؛ همه چیز زندگی هی می خواد بگه از دست بده. هی می خواد بگه رها کن. اجازه میدی آب از بدنت کم شه که اون تو روبه راه شه اوضاع. که چشمات شسته و تر و تمیز و خوشگل بشن. ولی باید از دست بدی. آبِ اضافیه؟ نه والا. عصاره جونته که داری می بره. میدونی چی باعث میشه از دست دادنشو حس نکنی؟ همین که به دست اوردن بعدش انقدر می چربه بهش. وگرنه تو فکر کن؛ ساعت ها بشینی و هق هق بزنی و ا شم هیچی به هیچی. دلت نمی سوزه از این آبی که رفت؟ می سوزه دیگه. ولی نگاه؛ ۴ قطره اشک می ریزی و به اندازه دنیا سبک می شی. بعد فکر کردی ذهنت میره سراغ اون ۴ قطره ای که از دست دادی؟ نه دیگه. می ره می شینه کنج ت، دو زانو تکیه می زنه به پشتی و قلپ قلپ چای دبش لب سوز می خوره با قلبت. هیچم به اون از دست دادنیا فکر نمی کنه.
اما امان. امان از اون روزی که بغضت دودستی اشکت رو چسبیده باشه و رهاش نکنه. امان از اون روز که مشتش رو می بنده و هرچی بهش میگی بابا به خدا اگه این ۴تا قطره رو رها کنی، ح خوب میشه ها. بیا و مردونگی کن. بیا و رها کن این دارایی اندک رو، چیزی که بعدش به دست میاری قابل قیاس نیستا. راحت میشی به خدا. اما چه کنم که گوشش بد ار نیست که نیست که نیست.
اشکامو بر میداره و بدو بدو می ره می شینه کنج حیاطِ قلبم، زانوهاشو بغل می کنه تو ش و بق کرده نگاهم می کنه. و من، تسلیم در برابرِ کوچکِ چهارساله م، به سکوت ادامه می دم.

منبع :
برچسب ها : دو دستی چسبیده شون - امان ,می ره می شینه
دو دستی چسبیده شون امان ,می ره می شینه
فاینالی :)

من حسای هیجان انگیز زیادی رو تو زندگیم تجربه ، کلی حس موفقیت، کلی شادی، دوست داشتن و دوست داشته شدن، هیجان و شگفت زده و سو رایز شدن و .. ؛ ولی به جرعت می تونم بگم هیچ وقتِ هیچ وقت، مثل امروز و این ساعت و این لحظه، که حس خوبِ مامانم نسبت به خودم رو دیدم، شاد و آروم نشدم و نبودم.
همون چیزی که همیشه دنبالش بودم، همون چیزی که سال ها به خاطرش جنگیدم، همونی که همین ب داشتم ازش با مها حرف می زدم رو حس که امروز بدست اوردم.
همین که یه روزی برسه که هم مامانم هم من، بتونیم خیلیییی منطقی، به همراه انتقال حس دوست داشتنمون نسبت به هم، راجع به موضوعی که توافقی روش نداریم حرف بزنیم و ا صحبت نه تنها هیچ حس بدی نسبت به هم نداشته باشیم، که کلیم دلمون گرم شه که یکیو داریم که فارغ از تفاوتامون دوسمون داره و دوسش داریم و تو مسیرمون تنها نیستیم.
همین امروز بود که مها ازم پرسید به نظرت بچه به چی نیاز داره و گفتم :«به این که فضای شناختن خودش رو براش فراهم کنی و یه جوری کنارش باشی که تو این فرآیند سخت و نفس گیر احساس تنهایی نکنه.»
می دونی، شاید سال ها احساس تنهایی کرده باشم و همه تفاوتا و کله شقی هامو تنهایی به دوش کشیده باشم، ولی امشب انگار که کنارم بودنش و محبتِ نگاه و کلامش، خستگیِ همه ی سال ها رو از بین برد. حس این که دیدی بالا ه موفق شدی؟ دیدی بالا ه دوست داشتن در عین تفاوت داشتن رو پذیرفت؟
امشب خوشحالم و شاید هیچ شبی مثل امشب لایق خوشحالی من نباشه.
۱۱ دی ۹۷
#ثبت_شو

منبع :
برچسب ها : فاینالی :) - تنهایی ,همین ,سال ها ,نسبت ,دیدی بالا ه ,احساس تنهایی ,همون چیزی
فاینالی :) تنهایی ,همین ,سال ها ,نسبت ,دیدی بالا ه ,احساس تنهایی ,همون چیزی
یزد - قسمت چهارم - وصف ناشدنی ها

بعد از تماسِ آقای خوش اخلاقِ مسئولِ اتاق، به حرفامون با محبوبه ادامه دادیم. کلی کتاب به هم معرفی کردیم و به عادت همیشگی یوزر و پسوردِ اکانت های کتاب های الکترونیکم رو به محبوبه که حالا یکی از دوست داشتنیام بود دادم و همین وسطا بود که دوباره بهم زنگ زدن و گفتن که می تونم برم الان. دوست جانِ جدید بعد از تماس بهم گفت الان باید بری؟ من برسونمت؟ من لبریز از مهربونیش گفتم که مزاحم نمیشم و میرم خودم که گفت خودشم میخواد بره و می تونه تو این فاصله شهر رو هو بهم نشون بده :)

منم رفتم سراغ علی و استقبال کرد، گفت که کارش تا ۲ تموم میشه و میاد دنبالم تا بریم بگردیم. خلاصه که با دختر دوست داشتنیم راهی شدیم و کلی منو تو خیابونای شهر گردوند و از همه جاش برام گفت، از خیابونی که دو طرفش درختای بلند داشت و از صفاییه. از همسرش و من مست مهربونی و صداش یک پارچه گوش و چشم بودم و همه لحظه های خوشی رو می بلعیدم. حتی فکرش رو هم نمی اون همه ماجرا گره بخوره تو آشنا شدن با یکی دیگه از بنده های خوشگل خدا.

ما از صفاییه رسیدیم نزدیک باغ ت آباد، یعنی همون جایی که صبح رسیده بودم :)) و بعد از کش و قوس های فراوان بالا ه خیابون و کوچه مورد نظر رو پیدا کردیم.

ادرس ما رو به سمت یکی از کوچه پس کوچه های قدیمی شهر هدایت می کرد و مثل داستانای جنایی باید می گشتم دنبال خونه مدنظر! و خب شاید براتون جالب باشه که من نمی دونستم باید دنبال خونه بگردم و همه ش چشمم دنبال مسافرخونه ای چیزی بود. سر کوچه ای که دیگه ماشین رو نبود از محبوبه خداحافظی و مطمئنش که بهش خبر میدم و اومدم تو کوچه نهایی.

ادامه مطلب
منبع :
برچسب ها : یزد - قسمت چهارم - وصف ناشدنی ها - کوچه ,محبوبه ,دنبال خونه
یزد - قسمت چهارم - وصف ناشدنی ها کوچه ,محبوبه ,دنبال خونه
یزد - قسمت پنجم - پایان روز اول

از کوچه پس کوچه ها بیرون اومدم و افتادم تو خیابونِ اصلی. فک کنم نزدیک بیست دقیقه پیاده تا چخماق داشتم و فارغ از دو جهان، هدفونم رو، رو گوشم گذاشته بودم و اجازه می دادم دال بند تو گوشم فریاد بزنه «در رویایت می چرخیدم، آوازم را می یدی».. همین طور در حال حرکت تو پیاده روی عریض و طویل بودم که یهو یه آقایی اشاره کرد؛ هدفونم رو دراوردم و فرآیند قطع موزیک کمی طول کشید و وقتی رو بهش، بعد از عذرخواهی از گرفتپ وقتم پرسید:
- ببخشید خانم؛ اینجا آموزشگاه زبان فرانسه یا اسپانیایی هست؟
+ ببخشید آقا من مسافرم و اطلاع ندارم.
خیلی جالب بود، همین یه جمله منو گرفت و شروع کرد به حرف زدن. از این که خودش معلم زبان انگلیسی و آلمانی و ایناس و این که الان خودشون تور می برن و اینا، تا رسیدن به بک پکریِ من و این داستانا. ا شم شماره ش رو داد و گفت که حتما زنگ بزنم بهشون برای دوره های تورلیدری و شروع همکاری و این حرفا :دی که بهش گفتم از مسافرت رفتن با تور متنفرم و کلا پنچر شد :)))
ا ش کلی اسم جاهای مختلف رو تو یزد و اردکان و میبد بهم گفت که حتما حتما برم ببینم و بعدشم هم تمام :))
خیلی برام جالب بود، قطعا اگه تهران بودم همون اول با یه عذرخواهی از این که دیرم شده و نمی تونم حرف بزنم باهاتون ازش جدا می شدم. ولی حالا تو یزد، ساعت ۶ غروب، با اون همه خستگی وایساده بودم و داشتم یه ربع تمام با یه نفر که نه می شناسمش و نه هیچ علاقه ای به موضوع حرفاش دارم، حرف می زدم :))
بعد از جدا شدن ازش دوباره به ح قبلی برگشتم و به قدم زدن تا چخماق ادامه دادم و کلی از منظره ی عادیِ هر روزه ی هزاران آدم، لذت بردم و البته، به آقای عجیب و اتفاق های کوچیک و جالبی که در خلال سفر تجربه فکر .
بعد از رسیدن به چخماق، سراغ زورخونه ای که اون حوالی بود رو گرفتم و یهو وسط راه چشمم افتاد به تابلوی «نمایشگاه مارهای زنده»، اون لحظه با یه نگاه کلی به اطراف نتونستم پیداش کنم و از طرفی ذوقم برای رفتن به زورخونه بیشتر بود، این شد که سر رو کج و رفتم به سمتی که بهم ادرس داده بودن. یه زورخونه ی قدیمی، تو کوچه ی بغل بازار که زیرش یه آب انبار بززرررگ بود.
رفتم و یه اقایی با خوش رویی بهم گفت دور بعدی ورزششون ساعت ۶:۵۰ شروع میشه و تا اون موقع می تونی بری آب انبار رو ببینی.
یادمه یه چیزی تو مایه های ۲۰ دقیقه فرصت داشتم و بعد از دیدن آب انبار اومدم بیرون و کمی هوا خوردم.
دور تا دور زورخونه رو صندلی گذاشته بودن و آدمای مختلف میومدن و ورزش زورخونه ای رو نگاه می . من نمی دونم چقدر بقیه ممکنه به این کار نقد وارد کنن، ولی برا من یه تجربه ی بی نظیر بود. حال و هوای ورزش پهلوونی، منش آدمایی که اونجا بودن و فقط تو کارتون پهلوانان دیده بودم، خوندن مرشد و دینگ زنگش. مولا علی گفتنا و صلوات فرستادنشون در حین ورزش، و صداقت بی نظیرشون موقع ادای کلمات که نه تنها حس بدی مثل ریا نمی داد، که خیلییی هم آرامش بخش بود.
ساعت نزدیکای ۸ بود که از زورخونه بیرون اومدم. آقای نیلفروشان سفارش اکید کرده بود که از حاج خلیفه برا خودم چیزای خوش مزه ب م و حتما فالوده ی شیرحسین رو بخورم. اولی رو علی الحساب بی خیال شدم و خوشحال بودم که علاقه ی خاصی به شیرینی جات ندارم، ولی فالوده شیرحسین رو سرچ و دیدم عه، درست تو مسیر برگشتم به اتاقه و از جایی که بودم تا اونجا تقریبا یه ساعت و ربع اینا پیاده راهه.
حالا که کلی جا رو گشته بودم و کلی اتفاق هیجان انگیز برام افتاده بود، حالا که رخوت شب ذره ذره تو جونم لونه کرده بود، فارغ از هیجان چند دقیقه قبلم می تونستم دل بدم به صدای آرمان سلطان زاده و اجازه بدم برام کتاب بخونه. و من قدم به قدم سنگ فرش های خیابون ها و کوچه پس کوچه های یزد رو باهاش زندگی کنم.
راستش رو بخواین هرچی به مقصد نزدیک تر میشدم، بیشتر با خودم کلنجار می رفتم که آیا فالوده بخورم، نخورم، چه کنم ♀️
با توجه به قیمتایی که از تهران دستم بود کمِ کمِ ده پونزده تومن پیاده می شدم و این یعنی یه شب خواب تو خانه معلم!
همین جوری درگیر بودم که خودم رو جلو مغازه ی بزرگ شیرحسین دیدم. اوه فاطمه! کارت تمومه. این دم و دستگاه و این جای بزرگ و.. حتما الان کلی پیاده میشی ♀️
فک کنم دو سه دقیقه همونجا جلو در این پا و اون پا و در نهایت دلی به دریا زدم و رفتم داخل. فالوده ساده رو انتخاب و وقتی خانومه فیش کشید و ازش قیمت رو پرسیدم، تقریبا چشمام ده بیستا شده بود :|
باورتون نمیشه که فالوده به اون خوشمزگی فقط ۲ تومن بود! به فکرای تو راهِ خودم خندیدم، داشتم تصور می که ده تا کاسه فالوده گرفتم و نشستم کنج مغازه و دارم از هرکدوم یه قاشق می خورم :)))))
خلاصه که خوشحال و خندان از این شهرِ بی نظیرِ اقتصادی رفتم نشستم فالوده م رو خوردم و بعدشم راهی اتاق شدم.
این طور بود که روز اول من، با اون همه ماجرا، تقریبا تموم شد :)

منبع :
برچسب ها : یزد - قسمت پنجم - پایان روز اول - فالوده ,حتما ,بود، ,ساعت ,پیاده ,داشتم ,جالب بود، ,بیرون اومدم
یزد - قسمت پنجم - پایان روز اول فالوده ,حتما ,بود، ,ساعت ,پیاده ,داشتم ,جالب بود، ,بیرون اومدم
یزد - قسمت سوم - عدو شود سبب خیر و پیدا دوست جدیدم!

وقتی فهمیدم که مشکل حادتر از این حرفاس و کلا هیچ جایی تو یزد ندارم، همون جا یعنی اولین ایستگاهی که اتوبوس نگه داشت پیاده شدم و فکر که حالا باید چی کار کنم! راستش تنها چیزی که اون موقع به ذهنم نرسید این بود که زنگ بزنم اسنپ تریپ و برای این اشتباه فاجعه ون ی رو بازخواست کنم. گوشیمو دراوردم، پیام علی رو صفحه بود که آدرس رو برام فرستاده بود. جایی که گفته بود رو، رو نقشه پیدا و این بار واقعا پنچر شدم. اون اونور شهر بود و من اینور شهر، وَ تقریبا ۲ ساعت پیاده باهاش فاصله داشتم. بار سنگین رو دوشم، گرسنگی و هیچی نخوردن از ب، اتفاق ها و شوک های صبح تا حالا، و حالا هم این فاصله دوساعته. این همون ا ین کاهی بود که کمر شتر رو می ش ت. با ناراحتی تمام تسلیم شدم و رو قوانین سفر پا گذاشتم و اسنپ باز . وقتی داشتم از خونه میومدم بیرون کلا ۳۵تومن تو حسابم بود و ۳۰ تومن هم نقد داشتم. میخواستم واقعا با همین پول سفر رو هندل کنم. و حالا تسلیم خستگی شده بودم و خودمو راضی میتونم ۴ و نیم از اون ۳۰ تومن رو الان ج اسنپ کنم! خلاصه که اسنپ رو گرفتم و تا میدون اطلسی یعنی اولِ خیابونی که فروشگاه ذهنِ زیبا بود با ماشین اومدم و بعد از تقریبا ۲۰۰ متر پیاده روی ساختمون ذهنِ زیبا رو دیدم. با اون کوله گنده و خستگی و کلافگی، سراغ علی رو از یکی از چندین پرسنل اونجا که با تعجب بهم نگاه می گرفتم و به طبقه بالا یعنی پیش کتابا راهنمایی شدم. اون از اونور با دیدن من و زود اومدنم به شدت متعجب شده بود و من از این ور یه نفس آسوده کشیدم که می تونم تا رفتنمون با اسودگی جایی بشینم و یه فکری به حال شب خو دنم م.

دیگه باهم سلام علیک کردیم و اون رفت سراغ کارش و منم رو یکی از صندلی های پشت میز نشستم. بهش از داستانم گفتم که بعد از ملامت های بسیار از این که چرا زودتر بهش خبر ندادم که دارم میام یزد، دست ا فک کردیم که می تونم کوله و وسایلم رو بذارم پیشش و امروز یزد رو بگردم و شب با اتوبوس برم خانه معلم اردکان. زنگ زدم اونجا و گفتن که اتاق تک نفره نداریم و دونفره س و پول هر تخت هم ده تومنه. که آیا اوکیم با این که پول یه تخت اضافه بدم یا نه. به موجودیم فکر و همون لحظه به ذهنم رسید که من می تونم سر اسنپ داد و قال کنم بابت اشتباهش و به اونور گفتم که خبر میدم.

زنگ زدم اسنپ و موضوع رو گفتم. از این که من کلا یزد رو انتخاب کرده بودم موقع انتخاب اتاق و حالا لوکیشنی که هست با ادرس یکی نیست و برا میبده. بماند که اول قبول نمی و خانومه کلی بداخلاق بود ولی بعدش گفت که چک می کنن و اگه واقعا اقامتگاه ِ مدنظر تو یزد نبود، خودشون یه جا بهم میدن با همون هزینه.

خب اوضاع بهتر شده بود. برگشتم بالا و یادم افتاد که به جز دوتا سیبِ دم صبح از ب هیچی نخوردم و بدجوری گرسنه م. خب قطعا نمی شد وسط فروشگاه برا خودم نودلیت درست کنم و به چای و ماهای طعم داری که شب قبل، از دوساعت پیاده روی انقلاب و ولیعصر نسیبم شده بود بسنده .

تقریبا نیم ساعت از اومدنم به شهر زیبا گذشته بود و این وسطا یه دخترخانومی اومد و با فاصله ی یه میز از من نشست و شروع به کتاب خوندن کرد. بعد از این که ماهام با طعم قهوه رو به علی و همکاراییش که بالا بودن تعارف ، تو یه لحظه تصمیم گرفتم با اون هم شریک بشم شون. تعارف و با خوش رویی استقبال کرد و گفت که خیلی ما دوست داره و ازم تشکر کرد.

داشتم برمی گشتم که دوباره گفت مچکرم خیلی خوش مزه بودن و من برگشتم تا مای بیشتری تعارف کنم و همین جوری بود که دومین دوستم رو تو یزد پیدا . نشستم کنارش و صحبتمون از علاقه ش به ما و درست خوراکی های خوشمزه با ما، رسید به حرف زدن از زندگیامون و سفرهای من و داستان های اون. بی نهایت مهربون و جذاب بود و البته آروم. یه آرامش خاصی برخلاف تمام شیطنت های من داشت و حس باهم عجین شده بودیم. علی که از صمیمیت بینمون متعجب شده بود، حس غر زد که من دو سه ساله اینجام هنوز با ی دوست نشدم، شما دوتا چجوری تو ده دقیقه این همه باهم صمیمی شدین؟! راستش خودم هم از خودم متعجب بودم. منِ همیشه سخت ارتباط بگیر با بقیه، حالا اینجور با یه غریبه احساس راحتی می و این خبر از تغییرات بنیادیم تو خلال این چند وقت گذشته و سفر رفتنام می داد. تو این وسطا اسنپ بهم خبر داد که اقامتگاه تو یزده با همون ادرسی که داره و هرچی می گفتم من اینجاها رو بلد نیستم و اونجا رو تو نقشه پیدا نمی کنم قبول نمی که نمی . دست آ مجبورشون شماره ی اونجا رو بهم بدن تا خودم یه فکری م. بعد از قطع با عصبانیت شماره ی اقامتگاه رو گرفتم و به محض وصل شدن یکی با روی خوش از اونور گفت :«سلام خانوم گودرزی، خوبین؟». خب می تونم بگم نود درصد ناراحتی و عصبانیتم دود شد رفت هوا و با دلخوری سلام و داستان عجیب غریبم تا اون لحظه و بعد هم اشتباه اسنپ رو براشون گفتم. که با محبت بسیار بهم گفتن که براشون مشکلی نداره که پولم رو پس بدن. ولی من تاکید که پول نمی خوام و فقط میخواستم ببینم امکانش هست اتاق فردا شبم رو امشب بگیرم یا نه، که قبول و فقط گفتن که اگه می تونم به جای الان تا یه ساعت دیگه برم اونجا که خب اوکی بود کاملا. بالا ه بعد از اون همه ماجرا یه نفس عمیق کشیدم و برگشتم تو فروشگاه پیش محبوبه و به ادامه صحبتامون رسیدیم.

منبع :
برچسب ها : یزد - قسمت سوم - عدو شود سبب خیر و پیدا دوست جدیدم! - اسنپ ,می تونم ,حالا ,اونجا ,پیدا ,گرفتم ,قبول نمی ,ذهنِ زیبا ,پیدا ,نقشه پیدا
یزد - قسمت سوم - عدو شود سبب خیر و پیدا دوست جدیدم! اسنپ ,می تونم ,حالا ,اونجا ,پیدا ,گرفتم ,قبول نمی ,ذهنِ زیبا ,پیدا ,نقشه پیدا
یزد - قسمت دوم - بابا بی خیااال

همونجا وقتی متوجه شدم الان تو یزدم، درحالی که قرار بود تو میبد باشم، سناریوهای مختلفی تو ذهنم چیده شد. اولین چیزی که به ذهن هر میرسه اینه که، همونجا تو ترمینال اتوبوسای تهران یا اصفهان رو سوار شه و سرراه، میبد پیاده شه و برنامه ش رو به همون روالی که چیده از سر بگیره. ولی خب همون اول این گزینه رو حذف ! قرار نبود ج اضافه ای م و این طوری باید الان پول رفتنم تا میبد رو میدادم. از طرفی کلیم وقتم هدر می رفت و خستگی برام می موند. دومین راه این بود که زنگ بزنم به اونجایی که برا فرداشب یزد اتاق رزرو کرده بودم، و ببینم حاضرن تایم رزروم رو به امشب تغییر بدن یا نه. این طوری می تونستم امروز و فردا رو تو یزد بگردم و بعد برای شب دوم برم میبد. اتاق رو از اسنپ تریپ رزرو کرده بودم. کلی دنبال شماره تو اپلیکیشن و اینترنت و حتی ۱۱۸ هم گشتم ولی نبود که نبود! کم کم داشتم شک می که اصلا همچین جایی باشه تو یزد و داشتم خودم رو برا چالش دوم آماده می که خواستم برای تیر آ ، با پشتیبانی اسنپ تریپ تماس بگیرم. یه خانومی تلفن رو جواب داد و وقتی گفتم شماره اتاقی که رزرو رو می خوام، درکمال تعجب عذرخواهی کرد و گفت نمی تونن دسترسی به شماره بدن به ما :| و هرچیم می گفتم بابا من پول دادم و فلان، گوشش بد ار نبود که نبود! تصمیم گرفتم حضوری برم اونجا و درخواستم رو مطرح کنم. ادرس رو نگاه : یزد، خیابان انقلاب، ... . ادرس رو به مرضیه نشون دادم و ازش پرسیدم چطوری می تونم برم اونجا که بهم گفت الان همین اتوبوسی که میاد رو سوار میشیم و باهم پیاده میشیم و بعد اونجا بهت میگم دوباره کدوم اتوبوسارو سوار شی.

هیچی. اتوبوس اومد و سه تایی سوار شدیم و کلی با رفیقای جدیدم صحبت کردیم از هر دری و این وسطا مرضیه گفت اینجایی که پیاده میشیم فقط یه کوچولو با باغ ت آباد فاصله داره. اول برو اونجا رو ببین، بعد بقیه جاها همشون اونور . بد فکری هم نبود، مصمم بودم اون شب رو یزد بمونم. حتی اگه با جابه جایی اتاقم موافقت نمی . ساعت نزدیک ۸ و نیم اینا بود که از اتوبوس پیاده شدیم و با بچه ها (هرچند که بچه شون من بودم :دی) خ ظی کردیم و من راه افتاد سمت باغ ت آباد..

ادامه مطلب
منبع :
برچسب ها : یزد - قسمت دوم - بابا بی خیااال - نبود ,میبد ,اونجا ,پیاده ,سوار ,میشیم ,پیاده میشیم ,رزرو کرده
یزد - قسمت دوم - بابا بی خیااال نبود ,میبد ,اونجا ,پیاده ,سوار ,میشیم ,پیاده میشیم ,رزرو کرده
این روزای پر از آشوب..

احتمالا این روزا از اون روزاست که بیشتر از همیشه به بودن اطرافیانم نیاز دارم، به پر بودن دورم، و اتفاقا از همون روزاست که دورم رو خلوت تر از همیشه . از آدمای امنم دورم و خودمو با درس و موسیقی و کتاب و کلی کار جانبی و غیرجانبی دیگه سرگرم . کانال رو خالی و خودم بیشتر از هر دیگه ای اذیتم از این بابت ولی دلمم نمی خواد ی تو این روزا بخونتم. هرچند که چیز زیادی هم نمی نویسم اونجا و همه چی خلاصه شده تو نوشتن های با قلم تو دفتری که به تازگی رفیقم شده.

این روزا که جوادِ کوچیکم شده بخش بزرگی از دل مشغولی ها و فکرهای شبانه روزیم، که دارم کارامو جوری هماهنگ می کنم که بتونم روزی حداقل یه ساعت زودتر از بزنم بیرون که بیام مترو و کنار بساطش تو سرما بشینیم و از هر دری حرف بزنیم. که براش کتاب ببرم. که از رویای فوتبالیست شدنش بگه؛ دقیقا این روزاس که دیگه توجهی به پیش رفتن روزشمارِ تولد بیست سالگیم نمی کنم. که حرف پدرخونده برام بولد میشه وقتی میگه

هر روزتون مهم باشه، نه فقط تولدِ ۲۰ سالگی که روزیه مانندِ بقیه روزهای هدیه خدا! بلندمدت فکر کنید اما با قدم های کوچک و سعی و خطا؛ اگر به موقش از هر بتی که تو ذهنتون ساختید بزرگتر نبودید،بیاید و به من بگید که اشتباه .

می دونی، فک کنم دیگه وقتش شده که از امتحان خودم دست بردارم، از رفتن سمتِ کاری برای ثابت خودم به خودم. فک کنم دیگه بسه هرچقدر به خودم اعتماد نداشتم. باید این همه امتحان سخت گرفتن از خودم رو متوقف کنم و برم سراغ کار اصلی.

با هویتِ بک پکر بودن و به نیت نوشتن سفرنامه هام، به اینستا برگشتم و حس خوبی دارم. از این که با ساختار و برنامه، برگشتم تا از شبکه ای که ذهنیت خوبی ازش نداشتم، در راستای انتشار فکرام استفاده کنم.

قدم بعدی تا ا این هفته زمین گذاشته میشه و اونم تحویل دادن کارهایی که تو شریف بهم س شده بود با بهترین عملکرد ممکن و تو بهترین قالبی که دلم می خواست، به بچه های شوراس.

کار مهمی که موعدش دوهفته بعده، صحبت با و ارائه رزومه م بهش برای درخواست کاره. کاری که تماما قراره بسازتم و وقتی درست شد مفصل ازش می نویسم.

حالا زندگیم ساختاری گرفته که به نظر تا حدی مطلوبه. کتاب خوندن هام نظم و سو گرفته، سفر رفتن هام رو غلتک افتاده، درس خوندنام مرتب شده، آدمایی که فهمیدم به طور جدی باید برای کار باهاشون تلاش و ممارست کنم رو پیدا ، تا حد زیادی توجه شون رو به توانایی هام جلب و دیگه وقتشه که به طور جدی رو ایده م کار کنم و بدون کَل انداختن با خودم درست برم سر چیزهایی که نیاز دارم و یاد بگیرمشون.

شاید این تمام چیزی بود که از منِ بیست ساله انتظار داشتم و حالا دوماه وقت دارم تا مقدمات این کارهارو فراهم کنم..

منبع :
برچسب ها : این روزای پر از آشوب.. - روزا
این روزای پر از آشوب.. روزا
به روهینا - نامه شماره یک - ترس

روهینا یعنی آهن و فولاد جوهردار، فولادِ گوهردار.

سردرگمی آنقدر زیاد شده بود که باید می نوشتم. باید برایت از سوال های بی پاسخ و سردرد آورم حول تو می نوشتم. باید برایت از جنگ هایی که درونم به پا شد، و غوغایی که سرگرفت می نوشتم. راستش را بخواهی همه چیز از همان روزی شروع شد که فهمیدم من چقدر مادرم هستم. از همان روزی که حس ، من، یک ورژن مودیفاید شده از او، با فکرهایی جذاب تر و البته با همان قدر انرژی و پافشاری بر سرخواسته هایم هستم. از همان روز بود که، فکرِ ترسناک و ذره ی ذره ی "دختر من هم حتما چیزی شبیه من، و البته خیلی بهتر از من خواهد شد" ذهنم را به تصرف خودش دراورد. از همان روز بود که خودم را در مقابل آرمانی که همیشه داشتم، یعنی هنرِ از خودگذشتن ولی نه برای بقیه، که برای خودم و آینده ؛ دیدم. از همان روز بود که آن دژِ مستحکم درونی که از بچه دار نشدن درونم ساخته بودم، پذیرای میخی شد که مادرم ناخواسته با حرف هایش؛ به دیوارش کوبیده بود. حالا من بودم و فکر تو. فکر تویی که می توانستی دختر قدرتمندم شوی. سخت تر و قوی تر و خوش فکر تر از من. تویی که می توانی نقدم کنی، تکیه گاهم شوی و حرفم را بفهمی. و البته دنیایی زیباتر از آنچه که من فکر می کنم را آرزو کنی. ولی همه چیز به همین راحتی ها هم که فکر می کنی نیست. آمدن و نیامدن تو هنوز برای من در محلِ غلیظی از ابهام است. روهینا باید برایت می نوشتم و ساعت ها، همه ی اسم ها را با معنی هایشان را زیر و رو تا به تو برسم. تا فولادِ سخت و قیمتی ام را پیدا کنم.

هنوز هم از به دنیا آمدن ک نِ جدید در سراسر جایی که زندگی می کنم، غصه دار و عصبانی می شوم. هنوز هم تمام آن دلایلِ بچه دار نشدن، روی مغزم رژه می روند. هنوز هم منم و همه ی آن سرسختی هایم در مقابل به وجود آمدنت. ساعت ها به دنبال نامی با معنای دختری که قرار است دختر من باشد گشتم. گشتم چون باید برایت می نوشتم و از همه ی درگیری هایم سر فلسفه ی بودن و نبودنت باخبر می شدی. باید برایت می نوشتم چرا که می دانم هیچ چیز به اندازه ی درمیان گذاشتن نگرانی هایم با خودت، نمیتوانست کمکم کند. می نویسم و می نویسم و اگر باز هم، آ همه ی این ها فکری بر نبودنت در من نهادینه ماند، تو می شوی فولادِ سخت و قیمتیم که هرگز زاده نشد..

#نامه هایی به روهینا

#نامه شماره۱

۱۸ آبان ۱۳۹۷

منبع :
برچسب ها : به روهینا - نامه شماره یک - ترس - می نوشتم ,برایت ,همه ی ,دختر ,البته ,روهینا ,باید برایت ,برایت می نوشتم ,همان روزی ,می نوشتم باید ,باید برایت می نوشتم
به روهینا - نامه شماره یک - ترس می نوشتم ,برایت ,همه ی ,دختر ,البته ,روهینا ,باید برایت ,برایت می نوشتم ,همان روزی ,می نوشتم باید ,باید برایت می نوشتم
معنا یا وسیله؟ مسئله این است..

دیروز که داشتم با پدرخونده حرف می زدم، یه بخش کوچیکی از حرفام اشاره به همون درگیری ای بود که سر معنا یا وسیله بودن آدما داشتم. ازم خواست بیشتر براش توضیح بدم. و گفتم نمی تونم تصور کنم یه آدم معنا باشه. چون معناها باید ن ا باشن. به نظرم آدما وسیله ان و اتفاقا این اصلا هم بد نیست. این که هر دلیل حال خوب و خوشحالی و آرامش یکی دیگه باشه و اون طرف با این حال خوب کلی کار ه. بعد خیلی جدی زل زد تو صورتم و بهم گفت اینا چرته. الان شما چه وسیله ای برا من هستید؟ راستش اون لحظه لال شدم. گفتم خودم رو نمیدونم، ولی شما یه حال خوب و ارامش بی نظیرید برا من. و گفت اره من برای شما وسیله م ولی شما برا من معنی ای. خب می دونید واقعا لال شدم. اون ادم انقدر بزرگ و محترمه، انقدر شخصیت ستودنی ای برام داره، که اصلا از تصورِ این که منِ کم، منِ بچه، یکی از معناهای زندگیشم متعجب شدم. و خب یه جورایی از خودم شرمنده شدم. از این که نمی تونم تصور کنم آدما چطوری می تونن معنی باشن.

می دونید تنها آدمیه که حس می کنم تمامِ زوایای وجودی منو می بینه و کاملا به هر جزء ذهنم آگاهه. و خب تازگیا دارم می فهمم که بی نهایت بهش شبیهم. تنها ی که وادارم می کنه دلایل انجام هرچیزی رو با صدای بلند اعتراف کنم پیش خودم، تا انقدر از این که چرا هر کار رو خودمو سرزنش نکنم. تو هرلحظه نکات مثبت و منفی درونم رو بهم نشون میده و انقدددر همه ی این کارا رو با مهارت انجام میده که من واقعا تو کفش می مونم. که چطور بعد از هر بار دیدن یا حرف زدن باهاش، انقدر خوب با خودم رو به رو میشم و صاف میشم با درونم. و خب مثبت ترین بخش ماجرا اینه که، اصول اعتقادی مون و نگاهمون نسبت به خدا و زندگی، با تقریب خوبی یکیه. و همین کلی ارامش مضاعف بهم میده.

یه چیز متفاوت دیگه ای هم که بهم گفت این بود که، تو از اون دخترایی هستی که من دارم می بینم که تا ۴۰ سالگی هم مجرد می مونی. فارغ از این که وارد رابطه ای بشی یا نه، و فارغ از این که اون رابطه چقدر عمیق باشه. میگفت با هرسطح از روشن فکری که ازدواج کنی، باید یه سری محدودیت ها رو بپذیری. و اولین محدودیتش اینه که، وقتت رو باید با ی شریک شی. و تو الان و حداقل تا زمانی که انقدر ماجراجویانه و کله شق دنبال رسیدن به چیزای عجیب و غریب و معنی زندگیت هستی، هیچ جوره پذیرای این محدودیت ها نیستی. می دونی این قضیه رو آقای قاسمی هم گفته بود بهم. و محمدرضا حتی. و منم کاملا با همه شون موافقم. اون عطشی که برا رسیدن به خواسته های شخصیم دارم، و اون ارزشی که برای هدفم ورای هر موجود زنده ای تو این دنیا قائلم، هیچ جوره منو بند یه زندگی و یه آدم نمی کنه. من واقعا هرلحظه که حس کنم دارم محدود میشم بار و بندیلم رو جمع می کنم و می رم دنبال اون چیزی که برام معنیه. و خب کنار من بودن بیشتر از هر چیز دیگه ای نیازمند پذیرش و کنار اومدن با اینه که، بچه ها از هرچیزی تو این دنیا برام با ارزش ترن.

خلاصه که باید بشینم و فکر کنم:

• واقعا ادما چطوری می تونن معنا باشن. این معنا وما همون هدف نهایی زندگیه؟ یا باید بخش بخشش کرد؟

• وقتی آگاهم به روحیات درونیم و این خاصیت جفت نشدنم، باید یه جا این موضوع رو برای خودم و دلم یه سره کنم و البته یه جایگزینی هم براش پیدا کنم.

منبع :
برچسب ها : معنا یا وسیله؟ مسئله این است.. - انقدر ,معنا ,واقعا ,میشم ,اینه ,میده ,چطوری می تونن ,نمی تونم تصور
معنا یا وسیله؟ مسئله این است.. انقدر ,معنا ,واقعا ,میشم ,اینه ,میده ,چطوری می تونن ,نمی تونم تصور
به دلبر - نامه شماره هفت - معنا یا وسیله..

اگه بخوام این چند وقت اخیر رو با خط کشِ میلم به بودن تو، تقسیم بندی کنم، زندگی شامل پنج قسمت میشه. قسمت اول اونجایی بود که من دیوانه وار بودنت رو می خواستم. فکر می معنی دارم، خدا دارم، ولی جای خالی بودن تو بدجوری می لنگید. الان که فکر می کنم، می بینم من به مرضِ همه چیز خواهی دچار بودم. یه کمالگرایی مز ف. شایدم می خواستم تو باشی تا ضعیف بودنا و کم اوردنام رو پنهون کنم. راستش رو بخوای من تواناییِ ذاتیِ بی نظیری تو پوشوندن ضعفام از همه دارم و همه ی همه ش رو فقط خودم می بینم. بقیه از بیرون یه چیز کم نقصِ بعضا ستودنی می بینن. ولی فقط خودمو احتمالا خدا می دونیم که اون درونِ لعنتی چه غوغاییه. دیوانه وار می خواستمت و فکر می از نبودن عشقه که مثل مرغ سرکنده م و آروم و قرار ندارم. اشتباه می . من از تحمل خودم به تنهایی خسته شده بودم. دلم می خواست تو باشی و حداقل دوتایی باهم این منِ مز ف رو تحمل کنیم. این ماجرا و دیوونگی های من ادامه داشت، تا جایی که سعی یکی رو با هر ویژگی ای که داره، بشونم جای تو. تحمل خودم سخت بود و نشدنی، ولی تحمل یکی که تو نبود، سخت تر و وحشتناک تر از تحمل خودم بود. تا این که این وسطا یکی پیدا شد که دور وایساد و ازم مواظبت کرد. حمایت کرد. حرف زد. من دخترش شدم. اون اومد و من آروم شدم. فرق بودن و نبودنش، فقط فرق این بود که حالا حس می یکی رو دارم. کاملا یه فرآیند ذهنی بود. اون ادم انقدر شلوغ پلوغ و پرکار بود که به زور می شد دو کلمه باهاش حرف زد. ولی همین فرآیند ذهنی منو آروم کرد. اینجا قسمت دوم بود . که دیگه از نبودنت کلافه نبودم. ولی ترجیح میدادم که باشی. ولی حواسم نبود که بین همه ی این درگیری ها، یه آب باریکه ی افسردگی تو وجودم روون شده بود. یه جورایی حواسم نبود که اون لحظه ها فقط یه آرامش قبل از طوفانه. تا این که طوفان سر رسید. سر رسید و پدرخونده رو رنجوندم و بهم گفت که منم مثل همه م. فکر . فکر و دیدم اصلا دیگه برام اهمیتی نداره که از دست دادمش. نگامو از رو اون برداشتم و بردم رو تک تک آدمای عزیز زندگیم. دیگه هیچ اهمیتی نداشت که هر کدومشون رو نداشته باشم. تو که بی اهمیت ترین بودی این وسط. اینجا قسمت سوم بود. زندگی برام بی معنی تر از اونی بود که به این چیزا توجه کنم. ولی خب سمت چپ مغزم فرمان داد که تو الان ح خوب نیست و این واضحه. این که الان هیچی برات معنی نداره، دلیل بر این نیست که واقعا زندگی همین قدر بی معنیه. اون آدم، باعث شد آرامش بگیریم. پس برو و بهش بگو که اون حرفا به خاطر درگیری های درونیته و انقدر راحت از دستش نده. فقط ازش معذرت خواهی کن و عقب بشین تا درست کنیم اوضاع رو. به حرفش گوش . چون این من بودم که ۱۹ سال تمام ذره ذره این منطق رو ساخته بودم. من بودم که تربیتش کرده بودم و می دونستم هیچ وقت به ضررم حرف نمی زنه. خودم یادش داده بودم.

ادامه مطلب
منبع :
برچسب ها : به دلبر - نامه شماره هفت - معنا یا وسیله.. - تحمل ,می ,قسمت ,آروم ,الان ,زندگی ,حواسم نبود ,اینجا قسمت ,فرآیند ذهنی ,تحمل خودم
به دلبر - نامه شماره هفت - معنا یا وسیله.. تحمل ,می ,قسمت ,آروم ,الان ,زندگی ,حواسم نبود ,اینجا قسمت ,فرآیند ذهنی ,تحمل خودم
منِ ش ه..

یکی از بزرگ ترین موانع پیشرفت و بازدارنده ی خلاقیت و کاهنده راندمان ذهنی، بی نظمیه. چیزی که من از بچگی باهاش عجین بودم و جالبه بدونید خودم بیشتر از همه کلافه میشم از بی نظمی. آدمیم که همممیشه دورم شلوغه ولی این شلوغیه باید نظم داشته باشه. و وقتی این نظمه نباشه، من واقعا روانی میشم!

بعد خب با این حجم از حساسیت، از اون آدمام که نمی تونم در لحظه همه چیو مرتب نگه دارم و حتما باید به صورت تناوبی یه زمانی رو برای منظم اوضاع و دیتاهای اطرافم بذارم.

الان از اون موقع هاس که تایم مرتب اوضاع رسیده و من یه عااالمه هم سرم شلوغه. از طرفی وقتی همه چی بهم ریخته س هیچ کاری نمی تونم م. الان مثلا یه هفته س که از یزد اومدم و عمیقا دلم می خواد از اون دو روز هیجان انگیزم بنویسم کلی، ولی همه ش این شلوغیه رو مخمه و من هیچ کار نمی تونم م.

می خواستم فردا برم کتابخونه و درس بخونم، ولی دارم فکر می کنم بهتر نیست تو خونه بمونم و همه چیو مرتب کنم؟ این همه چی فقط چیزای فیزیکی مثل اتاق نیست. بیشتر لیست ذهنیمه. از کتابایی که باید بخونم، ایی که باید ببینم، کارای ، کارای تدریس و کارافرینی و شریف و کلی چیزای دیگه.

فردا باید اینا رو درست کنم وگرنه هیچ کاری جلو نمیره که نمیره..

منبع :
برچسب ها : منِ ش ه.. - مرتب ,نمی تونم ,نمی تونم م , اوضاع
منِ ش ه.. مرتب ,نمی تونم ,نمی تونم م , اوضاع
برنامه بریز. برنامه ریختن تو خوب است!

تو کارآفرینی، یکی از کارایی که باید نوشتن one page business plan هست. نوشته هامون تو این یه صفحه تو ۵ قسمت تقسیم میشه:

vision

mission

goal

strategy

plan

vision (چشم انداز)

تو این قسمت باید بگیم که خودمون رو چی می بینیم در آینده. آینده ی خیلی دور! مثلا ۲۰ سال دیگه!

تو چشم انداز باید بگی مثلا تا ۲۰ سال دیگه میشی بزرگ ترین شرکت تولید کفش تو ایران. یا مثلا تا ۲۰ سال آینده، از هر ۵ ایرانی، ۳ نفرشون کفشای ما رو می پوشن و ..

mission ( یت)

اینجا باید بگیم که یتمون چیه. یعنی چشم اندازمون در راستای چه یتیه؟ میخوایم کفشای ما پای همه باشه که چی؟ مثلا یت برا این میشه: در دسترس بودن کفش با کیفیت خوب و استاندارد با قیمت هایی که همه بتونن ازش استفاده کنن.

البته یت باید کوتاه و اثرگذار باشه ولی خب مثال زدم.

goal (هدف)

اینجا باید چشم انداز و یتتون رو درنظر بگیرید و در راستای اونا، برای یک تا سه سال آینده تون، برنامه زمان بندی شده و دقیق تری رو ارائه بدین. مثلا یکی از هدفا اینه که تا سال آینده بتونید کفش محبوب هر دسته از مشتریاتون رو شناسایی کنید و قبل از اون مشتریاتون رو دسته بنده کنید. و اه ی از این قبیل.

strategy (راهبرد)

اینجا مشخص می کنید هرکدوم از هدف هاتون چه راهبردی برای محقق شدن نیاز دارن. مثلا استراتژی برای آگاه شدن از سلیقه مردم می تونه نظرسنجی به طرق مختلف از خود مردم، یا ارتباط گرفتن با فروشنده ها باشه.

plan (برنامه)

اینجا دقیقا باید مشخص کنید برای هر استراتژی چه پلنی دارید. رواله که هر استراتژی چندین تا پلن داشته باشه. یعنی پلنتون برا نظرسنجی باید این طوری باشه که، سوالاتون رو اماده کنید، گوگل داک بزنید، برید تو محله های مختلف از ادما بخواید فرمتون رو پر کنن و الخ.

حالا چرا همه اینا رو گفتم!

می دونید راستش تو همه مراحلی که داشتیم برای ایده مون one page bp می نوشتیم، همه ش به این فکر می که، اگه برا زندگی مون هم یه وان پیج می نوشتیم، چقدر به دردمون می خورد. می دونی فکر کن باید به این فکر کنی که خودت رو چی می بینی تو ۲۰ سال آینده، یتت تو این زندگی چیه، چه هدفی داری. استراتژی ت چیه، و چه برنامه ای برای این استراتژی داری تا عملی شه.

من همیشه حساب ویژه ای برای نوشتن برنامه تو زندگیم باز . همیشه معتقد بودم و هستم که نوشتن یه برنامه، نه تنها هیجانات زندگی تون رو نمی گیره، که بهتون کمک می کنه هر لحظه بهتر و بهتر باشین و روند تغییر افکارتون، یه مسیر مشخص و درست در جهتی داشته باشه که دلخواه شماعه. ولی خب هیچ وقتم روش برنامه ریزی درست رو پیدا نکرده بودم و همین جور آزمون و خطا طور، برنامه های مختلف رو امتحان می و از هر کدوم یه درصد موفقیتی بدست می اوردم.

این روزا که با وان پیج و قسمتای مختلفش آشنا شدم، دیدم که چه بیس خوبی می تونه باشه برای برنامه زندگی خودمون. گفتم به شما هم معرفیش کنم تا شاید شما هم دلتون بخواد برا زندگی تون برنامه بریزید و سردرگم باشید.

ولی خب در آ به عنوان دوستتون و ی که منت سرش می ذارید و نوشته هاش رو می خونید، توصیه وار بهتون می گم که برنامه داشتن برا زندگی تون، و مشخص شدن این که چند چندید با خودتون و زندگی، بیشتر از هرچیزی به درخشیدنتون کمک می کنه.

و این که نوشتن یه برنامه اولیه ممکنه تا ۳۰۰-۴۰۰ ساعت هم ازتون وقت بگیره. ولی خب واقعا یه بار وقت گذاشتن واسه این برنامه خیلی می ارزه. خیلی زیاد.

منبع :
برچسب ها : برنامه بریز. برنامه ریختن تو خوب است! - برنامه ,باشه ,مثلا ,نوشتن ,مشخص ,استراتژی ,داشته باشه ,اینجا باید ,باید بگیم
برنامه بریز. برنامه ریختن تو خوب است! برنامه ,باشه ,مثلا ,نوشتن ,مشخص ,استراتژی ,داشته باشه ,اینجا باید ,باید بگیم
نامه هایی به دلبر - معنا یا وسیله..

اگه بخوام این چند وقت اخیر رو با خط کشِ میلم به بودن تو، تقسیم بندی کنم، زندگی شامل پنج قسمت میشه. قسمت اول اونجایی بود که من دیوانه وار بودنت رو می خواستم. فکر می معنی دارم، خدا دارم، ولی جای خالی بودن تو بدجوری می لنگید. الان که فکر می کنم، می بینم من به مرضِ همه چیز خواهی دچار بودم. یه کمالگرایی مز ف. شایدم می خواستم تو باشی تا ضعیف بودنا و کم اوردنام رو پنهون کنم. راستش رو بخوای من تواناییِ ذاتیِ بی نظیری تو پوشوندن ضعفام از همه دارم و همه ی همه ش رو فقط خودم می بینم. بقیه از بیرون یه چیز کم نقصِ بعضا ستودنی می بینن. ولی فقط خودمو احتمالا خدا می دونیم که اون درونِ لعنتی چه غوغاییه. دیوانه وار می خواستمت و فکر می از نبودن عشقه که مثل مرغ سرکنده م و آروم و قرار ندارم. اشتباه می . من از تحمل خودم به تنهایی خسته شده بودم. دلم می خواست تو باشی و حداقل دوتایی باهم این منِ مز ف رو تحمل کنیم. این ماجرا و دیوونگی های من ادامه داشت، تا جایی که سعی یکی رو با هر ویژگی ای که داره، بشونم جای تو. تحمل خودم سخت بود و نشدنی، ولی تحمل یکی که تو نبود، سخت تر و وحشتناک تر از تحمل خودم بود. تا این که این وسطا یکی پیدا شد که دور وایساد و ازم مواظبت کرد. حمایت کرد. حرف زد. من دخترش شدم. اون اومد و من آروم شدم. فرق بودن و نبودنش، فقط فرق این بود که حالا حس می یکی رو دارم. کاملا یه فرآیند ذهنی بود. اون ادم انقدر شلوغ پلوغ و پرکار بود که به زور می شد دو کلمه باهاش حرف زد. ولی همین فرآیند ذهنی منو آروم کرد. اینجا قسمت دوم بود . که دیگه از نبودنت کلافه نبودم. ولی ترجیح میدادم که باشی. ولی حواسم نبود که بین همه ی این درگیری ها، یه آب باریکه ی افسردگی تو وجودم روون شده بود. یه جورایی حواسم نبود که اون لحظه ها فقط یه آرامش قبل از طوفانه. تا این که طوفان سر رسید. سر رسید و پدرخونده رو رنجوندم و بهم گفت که منم مثل همه م. فکر . فکر و دیدم اصلا دیگه برام اهمیتی نداره که از دست دادمش. نگامو از رو اون برداشتم و بردم رو تک تک آدمای عزیز زندگیم. دیگه هیچ اهمیتی نداشت که هر کدومشون رو نداشته باشم. تو که بی اهمیت ترین بودی این وسط. اینجا قسمت سوم بود. زندگی برام بی معنی تر از اونی بود که به این چیزا توجه کنم. ولی خب سمت چپ مغزم فرمان داد که تو الان ح خوب نیست و این واضحه. این که الان هیچی برات معنی نداره، دلیل بر این نیست که واقعا زندگی همین قدر بی معنیه. اون آدم، باعث شد آرامش بگیریم. پس برو و بهش بگو که اون حرفا به خاطر درگیری های درونیته و انقدر راحت از دستش نده. فقط ازش معذرت خواهی کن و عقب بشین تا درست کنیم اوضاع رو. به حرفش گوش . چون این من بودم که ۱۹ سال تمام ذره ذره این منطق رو ساخته بودم. من بودم که تربیتش کرده بودم و می دونستم هیچ وقت به ضررم حرف نمی زنه. خودم یادش داده بودم.

همه چیز بی معنی تر از اون چیزی بود که فکرش رو ی. دیگه هیچی برام هیچ معنی ای نداشت. حتی بچه ها. فک کن! حتی بچه ها.. واقعا رسیده بودم به اون دیوار زندگی که حتی اب ش برام بی معنی بود. ولی خب سعی ابش کنم. سعی ابش کنم چون خوشبختانه یا بدبختانه من برده ی منطقمم. سمت چپ مغزم فرمان می داد که مهم نیست الان چه حسی داری . یه زمانی که ح خوب بوده، به درست بودن کاری که می خوای ی، به معنی بودنش پی بردی. الان متوقف نشو همین جور بی حس برو جلو. اشکالی نداره. من قول میدم که حست رو بر می گردونم. به حرفش گوش دادم. چون من مطیعم. مطیع منطقم. تا این که شروع شد و هفته دوم بود که اولین جلسه کارآفرینی برگزار شد. اون روز بود که همه چی تغییر کرد. ا جلسه، وقتی باید برای معرفی ۳۰ ثانیه ای خودم رو به یاد می اوردم، اون لحظه بود که احساس اتفاق ویژه ای تو من افتاد. باید فکر می و منی رو معرفی می که ادمای قوی دلشون بخواد باهاش هم تیمی بشن. باید دو دقیقه فکر می . دو دقیقه. مطلقا به خودم. بعد از جلسه، وقتی یه تیمِ خوب پیدا کرده بودم، حسم وصف نشدنی بود. بعد از مدت ها این من بود که تو یه مسابقه که مطلقا مربوط به شخصیت و منِ درونی بود، برنده شده بود. اون روز بود که به یاد اوردم من می تونم ادم ارزشمندی باشم. همون طور که تو گذشته تلاش و تونستم. اون روزا تازه مصرف قرص هایی که روان پزشکم داده بود رو شروع کرده بودم. بعد از اون جلسه اول بود که حال من تو سراشیبی بهبود قرار گرفت و دوباره داشتم برمی گشتم به همون فاطمه ای که بودم. همون آدمی که می تونستم دوسش داشته باشم. و یه اتفاقی افتاد! قسمت چهارم اینجا بود که شروع شد.

دوباره احساس نیاز شدیدی به بودن تو و اینجا اون مرضِ کمالگرایی بود که سراغم اومد. این که حالا که همه چی خوبه، چرا جای تو خالیه؟ چرا کنارم نیستی تا همه این خوشی ها رو باهات شریک شم؟ روزای بدی بود. دوباره تو خودم رفته بودم. فک می پیدات ولی تیرم به خطا خورده بود. همه چیز از همون کمالگرایی لعنتی شروع شده بود. که حالا که مغزم این همه تلاش کرده بود و اوضاع رو سامون داده بود، دلم بی اجازه جلوتر از حدش رفته بود و به خیالش که تو رو پیدا کرده بود. سرویس شدیم تا بهش فهموندیم که داره اشتباه می کنه. بگذریم که هنوزم کامل نفهمیده ولی خب.. تو این گیر و دارها بود که قسمت پنجم شروع شد. یعنی جایی که من به خودم نگاه . به خودم نگاه و سعی این منی که هست رو ببینم، بشناسم، و به پتانسیل هاش دسترسی پیدا کنم. تو این لحظه ها بود که عاشق شدم . واقعا عاشق شدم. عاشقِ خودم. این بار بدونِ وجودِ یه عامل خارجی، بدونِ این که من رو با چیزی معنی کنم، عاشق خودم شدم. عاشق همه ی ویژگی های خوبش، عاشق همه ی ضعفا و قدرتاش. و سعی برخلاف غد بودن همیشگی، بپذیرم که یه چیزایی باید تغییر کنه. تو بقیه دنبال ایرادای شخصیتیم بودم و پدرخونده و ساجد خیلی زیاد بهم کمک . با حرفای کوتاه و عمیق و انتقادای کوبنده شون در عینِ مهربونیشون. تو این لحظه هایی که حالا عمیقا حالم با خودم خوب بود، تو رو گم . تو رو گم و حالا با چالش عجیب و سخت و جدیدی روبه رو شده بودم. آدما معنان یا وسیله؟

راستش رو بخوای، من حالا نمی تونم تصور کنم که حالم چطور بهتر از این میشه. همیشه همراه با تصور تو، تصور یه حال عمیقِ بی نظیر میومد. و اگه بخوام اعتراف کنم، تو رو به خاطر اون حال خوب می خواستم. اصلا به این فکر می که تو اگه همراه با خودت حال خوب نیاری، چرا باید بیای؟ من نمی دونم تو چی هستی. معنا برا من مفهومیه که به خاطرش زندگی می کنم. یعنی اگه از بین بره، من هم از بین میرم. اون مفهوم عمیقیه که هر آدم به خاطرش پا به این دنیا میذاره. ولی ادما میران. اگه به راحتی مرگ ادما، معنی ها بمیرن، پس چطور زندگی کنیم؟ چطور این روزهای زنده بودن رو تاب بیاریم؟ به اطرافم نگاه می کنم، چیزی که توجهم رو جلب می کنه، یه مفهومیه به نام عشق . مفهومی که دلبستگی ت رو به یه آدم نشون میده و مورد بعدی ای که نظرم رو جلب می کنه، منحصر به فرد بودن آدماس. هیچ موجودِ زنده ای نمی تونه بیاد و جای ِ دیگه ای رو بگیره. حالا آدمای اطرافم رو موجوداتی می بینم که عاشقشونم، و با از دست دادنشون، خلایی تو زندگیم ایجاد میشه که مطلقا پرنشدنیه. بابا رفت و من هیچ وقت نتونستم با نبودنش کنار بیام. شاید مامان و حسین و الی قبل از من برن و من هیچ وقت با نبود اونا هم کنار نمیام و هیچ نمی تونه جای خالی شون رو تو زندگیم پر کنه، ولی آیا با نبود اونا من می میرم؟ نه. من زنده می مونم و زندگی می کنم چون معنی زندگیم مستقل از این آدما بود و هست. این آدما وسیله چین تو زندگیم؟ اگه مامان نباشه، حسین نباشه، الی نباشه، من تنها میشم. با این که شاید نقش مستقیمی تو مسیرم نداشته باشن، بودنشون رو بیشتر از نبودنشون می خوام ولی اگه بودنشون آسیب بزنه به مسیری که به زندگیم معنی میدم، باز هم همین طور فکر می کنم؟ نه.. من این آدما رو تا وقتی می تونم دوست داشته باشم که سد راهم نشن. در حقیقت من از این آدما انتظار ندارم که تو راهی که انتخاب کمکم کنن، ولی اگه سد راهم بشن، از کنارشون عبور می کنم. پس ابزار نیستن. ولی مانع هم نباید باشن .

ولی این ادما دلیل حال خوب منن. من حالم از عاشق حسین بودن عمیقا خوبه. اگه حالم از عاشق ی بودن بد باشه، تو زندگیم راش میدم و میذارم که عذابم بده؟ نه. اما از این گزاره ها می تونم نتیجه بگیرم که من به خاطر حال خوبِ خودم عاشق حسینم؟ نه! من عاشق حسینم و این عشق حالم رو خوب می کنه. پس هست. من عاشق آقایِ y هستم و این عشق کاملا برای من و زندگیم مضره، پس نیست.

این معنیش چیه؟ آدمایی که وارد زندگیم میشن، ابزار نیستن. من نمیگم اگه می تونی این کار رو ی باش. ولی آیا دارم خودم رو گول می زنم که ابزار بودنشون برای حال بدم رو، نادیده می گیرم؟

اگه بخوام خلاصه بگم:

آدمایی که تو زندگیمن معنی نیستن چون میران

از آدمایی که هستن انتظار ندارم کاری برام ن ولی، فقط آدمایی می تونن باشن که حال من کنارشون خوب باشه.

من نمی دونمم به این چی می گن. من نمی دونم اگه یکی دلیلِ حالِ خوبِ من باشه، و من از این حالِ خوب برای معنی زندگیم استفاده کنم بهش چی می گن.

ولی می دونم حداقل الان دیگه از آدما نمی خوام که باشن تا حالم خوب شه و با این حال خوب تو مسیر هدفم قدم بردارم. یعنی ی که میاد، ی نیست که به خاطر داشتن حالِ خوبِ خودم بخوام که بیاد. ولی اگه بیاد نباید حال خوبمو ازم بگیره.

حالا به تو و همه ی آدمای زندگیم این طور نگاه می کنم.

حالا که می تونم تنها شاد باشم، حالا که دارم از این زندگی لذت می برم و جای خالی هیچ رو حس نمی کنم، حالاس که فک می کنم اگه بیای، بودنت تو زندگی من تماما عشقه. تو می تونی بیای و هرلحظه که میخوای بری. با رفتنت من نه تنها زنده می مونم که بهتر از قبل هم زندگی می کنم، ولی حفره ای درونم به وجود میاد که اگه هزار نفر هم بعد از تو بیان، جای خالی اون حفره تا ابد درون م می مونه.

تو معنا نیستی. وسیله هم نیستی. من معنای زندگیم رو پیدا و وسیله ش هم خودمم. وقتی که بیای، و عشقی درونم به وجود بیاد؛ تو می ری تو زمره اون ادمایی که وجودشون زندگیم رو سرشار از حس خوب و شادی می کنه و نبودنشون، مثل گلوله ای که میاد و رد میشه، یه حفره ی دردناکِ پرنشدنی رو توم به وجود میاره. پس بدون الان ارزشمند تر از همیشه ای. من تنها شاد بودن رو بلدم. اگه تو بیای و تو زندگی م رات بدم ، بدون تماما از ارزش خودته نه از نیاز من.

#نامه هایی_به_دلبر

#نامه_شماره_۷

منبع :
برچسب ها : نامه هایی به دلبر - معنا یا وسیله.. - زندگیم ,زندگی ,حالا ,عاشق ,می ,معنی ,نبود اونا ,بگیره حالا ,زندگی می کنم ,عاشق همه ی ,زنده می مونم
نامه هایی به دلبر - معنا یا وسیله.. زندگیم ,زندگی ,حالا ,عاشق ,می ,معنی ,نبود اونا ,بگیره حالا ,زندگی می کنم ,عاشق همه ی ,زنده می مونم
خوشحالیِ تکمیل :)

نشستم فکر ، دیدم چقدر خودمو غرق کار . چقدر فقط همه اهمیت ها رو دادم به فکر و روحم و از جسمم غافل شدم. می دونی نبود تعادل تو هرچیزی بده. فکر که چقدددر جای ورزش تو زندگیم خالیه، چقدر جای آرایشگاه رفتن های مرتب برام خالیه، چقدر تو آینه نگاه ام کمه. چقدر خودمو فقط درگیر درس و کار و کتاب خوندن و زندگی و نفس کشیدن تو صداها . چرا حواسم نبوده که روحِ خوشحال تو جسمِ سرحاله؟ چرا هروقت اومدم برا جسمم ج کنم پا پس کشیدم؟

خب تصمیم گرفتم به هر ضرب و که شده، حتما حتما دو روز در هفته رو برم است . مخصوصا که است عالیِ تقریبا برا ما مجانیه و من واقعا کم کاری و تو این یه سال کلامم نیوفتاده اون طرفا. تصمیم بعدی اینه که، بعد از این همه سال بی خیالی، به صورتم برسم و هواشو داشته باشم. اینه که تقریبا یه ماهه هرشب که میام خونه، حتی با یه کوه خستگی هم که شده حتما صورتمو با دوتا صابونم میشورم و بعد کرم مرطوب کننده می زنم و از نرمیش لذت می برم. صبا زیرابروم رو چک می کنم که تمیز باشه حتما و ماه پیش بالا ه کمی دست به جیب شدم و ادکلن مورد علاقه م که مدت ها بود تموم شده بود رو یدم.

راستش نشستم فکر و دیدم اصلا دلم نمی خواد ده پونزده سال دیگه، یه زنِ موفق و بی نظیر با کلی چربی و پوستِ اب و بدنِ ناسالم باشم. اینه که به خودم اومدم و میخوام برا این کالبدِ عزیزِ دوست داشتنی، که قراره مامن همه ی فکرها و تلاشام باشه، دوباره سنگ تموم بذارم. مثل قبل از دوم راهنمایی. مثل اون موقع ها که حداقل روزی دو ساعت شنای حرفه ای می ، یا حتی همین چندسال اخیر که دور شکر و نوشابه و فست فود رو یه خط قرمز کشیده بودم و حس هوای خودمو داشتم. به نظرم که روحِ سالم و حالِ خوش، فقط کنارِ جسم سالم و سرحاله که، اون درخشندگی واقعی خودش رو داره. و می خوام برای حال خوبم از جون مایه بذارم. اگه من حالم خوب نباشه، ابدا نمی تونم حال هیچ موجودی رو تو این دنیا خوب کنم. چیزی که تنها و بزرگ ترین هدفم تو زندگیه..

منبع :
برچسب ها : خوشحالیِ تکمیل :) - چقدر ,حتما ,اینه ,خودمو ,باشم اینه ,خالیه، چقدر ,چقدر خودمو
خوشحالیِ تکمیل :) چقدر ,حتما ,اینه ,خودمو ,باشم اینه ,خالیه، چقدر ,چقدر خودمو
سفری باید..

به خاطر کوییزِ ِ بی محلِ شنبه، و البته مذهبی بودن یزدیا و عزاداریاشون تو این تعطیلیا، سفرم به یزد با یه هفته تاخیر ست شد. داشتم فکر می از همه لحاظ می تونم شرایط رو جوری هندل کنم که حداقل دوماه یه بار، یه سفرِ دلپذیر و دلچسب داشته باشم و امروز به سرم زد یه برنامه ویژه برا تابستون بریزم. یه سفر طولانیِ یه ماهه شاید.

همیشه میگه همه فکراتو مکتوب کن تا خودت رو موظف به انجام دادنشون کنی. میگه استراتژیِ غیرمکتوب، بی ارزش ترینِ فکرهاس. و خب کاملا باهاش موافقم. می نویسم تا بمونه که تابستون قراره یه سفر یه ماهه با موجودی صفر و زندگی واقعی تو یه روستا رو تجربه کنم. از اون تجربه خوب لعنتیا. مثل سیرهای پیاده م تو ارومیه..

منبع :
برچسب ها : سفری باید..
سفری باید..
با خودم حرف می زنم

میخواستم ننویسم این چند وقت رو، می خواستم ت باشم. میخواستم انرژی فعال سازی نباشم. می خواستم بهونه نشم. ولی نمیشه. جونم داره بالا میاد از ننوشتن. همه چیو از خودم بگیرم و این دوتا گوشه دنج رو هم؟ نه نمیشه. می میرم این طوری. همه چی خیلی مز فه. دارم فقط هرلحظه به خودم ماس می کنم تا دوباره نره تو فاز بی حسی. دوباره نرسیم سرِ خونه ی اول تا ا تابستون. بی حس شدن برام مساویه با مرگ. اگه این روزا دست و پا می زنم تو برزخ بین زنده بودن و مردن، بی حس شدن یعنی بوقِ ممتد. یعنی مرگی که با هیچ شوکی دیگه به این راحتیا نمی تونم برش گردونم.

کلافه م. کاش یکیو تو داشتم. کاش گوشه امنم بود. را که بدتر از من کلی درس سنگین ریخته رو سرش و اصلا نمیشه درست حس دیدش حتی، طاها که دیگه مثل قبل باهاش احساس راحتی ندارم. حسین که نیست هیچ وقت و این وسط منم و یه استیصالِ مز فِ لعنتی. یه استرسِ جان فرسا.

هی به خودم میگم ببین دختر، رفتم برات هدفون یدم تا قصه هاتو گوش کنی، ا هفته قراره باهم بریم یزد و کللللِ شهر رو باهم بگردیم، تلسکوپتو بیارم و بریم زیرِ آسمون باهم درنوردیم همه جا رو، میریم کاروانسرا و چاپارخونه و یخچالِ میبد، میریم به سفارشِ پدرخونده، پشمک و آب انار می خوریم؛ تو راه بیا با من. بخند، گریه کن، داد بزن، دعوا کن، ولی تو رو به هرکی می پرستی بی حس نشو. ت نشو. بی تفاوت نشو. خواهش می کنم. بیا درد بکشیم ولی نرو تو فازِ بی دردی. قول میدم کم نیارم با دردات. قول. قول مردونه میدم پابه پات بیام فقط تو هم بهم قول بده بی حس نشی. دیدی تابستون چه بد بود؟ دیدی داشتیم می مردیم؟ بیا و مردونگی کن، یکم تحمل کن، من درستش می کنم. قول میدم که درستش می کنم. یه زندگی ای برات می سازم که نتونی توش بی تفاوت باشی اصلا. خودمون باهم می ریم صفا. ببین الان با این که همه دستم بسته س، چه برنامه های خفنی برات می چینم. درسته که داریم با دویست تومن یه سفر چهار روزه می ریم، ولی قبول کن که هیجان انگیزه. قبول کن که همین که من هستم، همین که تو، اون تو یه حسی داشته باشی، یعنی همه چی ردیفه. بیا بیخیال هرچی که هست، هرچی که بود و نبود بشیم و زندگی کنیم. هیچ به این فکر نکن که قراره چه تصمیمی بگیره. تو بودی جاش. می دونی که احتمال بودنش خیلی خیلی کمه. پس بیا فکر نکنیم. بیا ما زندگیمونو و هرکیم هر موقع خواست بیاد، سوال جوابش کنیم. بیا بی خیال این ادما بشیم خب؟ اخه تا وقتی من هستم، بقیه رو می خوای چی کار؟ هر کی که بیاد قراره اذیتت کنه. منو نگاه. هیش کی اندازه من خوشحالی ت رو نمی خواد. پس تیک ایت ایزی. خودمونو عشقه..

منبع :
برچسب ها : با خودم حرف می زنم - باهم ,بی حس ,می کنم ,میدم ,قراره ,یعنی ,درستش می کنم
با خودم حرف می زنم باهم ,بی حس ,می کنم ,میدم ,قراره ,یعنی ,درستش می کنم
دست هایم برای خودم. می کارم، سبز خواهد شد...

از ۲۷م آبان یعنی درست دوهفته دیگه، یک شنبه ها دوجلسه کلاس مکانیک و کروی گرفتم تو کرج. وقتی ب ساعت ۲۳:۵۹ پیام داد "درس میدید به فرزانگان ۱ البرز پایه دهم؟" قبل از این که روز تموم شه براش فرستادم "بلی". فک کنم حتی فکرشم نمی کرد منِ درگیر با فلسفه ی معلم بودن، که اووون همه سر درس دادن بدقلقی می و حرصش می دادم، حالا انقدر سریع قبول کنم. ولی خب، خودش بهتر از همه می دونه چقدر دارم تلاش می کنم برای تغییر. اون بار که ازش پرسیدم:

+ شما با ترساتون چی کار می کنید؟

- ازشون فرار می کنم.

+ اگه بهشون نیاز داشته باشید چی؟

- به تعویقش میندازم..

...

+ من از درس دادن می ترسم. از عاشق شدن بیشتر..

- [سکوت]

شاید هیچ وقت به این فکر نمی کرد، برای فرار از یه ترس دیگه م، برم تو دل یه ترس دیگه. می دونم که می دونه به پشتوانه اون و به خاطر همه ی حرفایی که باهام زده راضی شدم به مواجه شدن با این ترسم. با فهموندن این که، این اصلا ترس نیست. من توانام. تواناتر از خیلیای دیگه که دارن این کار رو انجام میدن و بچه ها بهم نیاز دارن. کلی حرف زد باهام تا بهم بفهمونه، گاهی این بچه های در معرضِ خطر تو سنِ المپیاد، نه تنها هیچ فرقی با بچه های خودم ندارن، که بعضا آسیب پذیرتر هم هستن. و من بعد از مدت ها فکر و کلنجار رفتن با خودم، بالا ه به این نتیجه رسیدم که من اومدم تا خودمو همه توانم رو وقف بقیه کنم. پس برای بهترین معلم بودن هم همه ی تلاشم رو می کنم.

می دونی راستش زندگی خیلی پیچیده س. خیلی بیشتر از اون چیزی که حتی فکرش رو ی. مخصوصا اینجایی که وایسادم، پر از نیاز به منِ پرتلاشه. نیاز به منِ باانگیزه. هیچ اینجای زندگی منِ پرشور رو نمی خواد. وسط نوشتن این پست، دقیقا همین جمله ا رو که نوشتم رفتم پیش مامان و برا اولین بار حرف زدم باهاش. گفتم از چیزایی که می خوام، از فیزیکی که فقط به خاطر جامعه شناسی دارم می خونمش و اتفاقا باید عالی و بی نقص هم بخونمش که معدلم بالا بشه برا دورشته ای. از این که همه ش در حال جنگیدنم و بهش گفتم می دونم این کارا رو باید انجام بدم. میدونم باید قوی باشم ولی فقط دلم می خواست به یکی بگم. وقتی حرفام تموم شد، شروع کرد از اولِ اولِ سرکار رفتنش برام گفت. از این که تو بانک باهاشون از اول قرارداد بسته بودن که ده سال اول حکمشون ماشین نویسیه. از این که انقدددر تلاش کرده و خوب کار کرده، که سر ۵ سال حکمش رو تغییر دادن. به این که هیچ وقت به اون چیزی که بوده راضی نبوده و همه ش حوصله ش سر می رفته و دنبال یادگرفتن بیشتر و بیشتر بوده. از این که حتی شده روز تعطیل بره سرکار، از این که یه وقتایی بوده که اول از همه میومده و ا از همه می رفته. که شده تا ۲ شبم شعبه بوده. که زحمت کشیده برا این پستی که الان داره. اون داشت می گفت و من تو تموم لحظه ها داشتم فکر می که من چقدددر توام مامان. چقدر مثل تو عطش جلو رفتن و بی کار نبودن دارم. بهم گفت ادم تا یه وقتی بلندپروازی داره. که از ۲۲ سالگی تا ۴۰ سالگی (همین یه سال پیش) پر از همین شور و شوق و جلو رفتن بوده و الان دیگه اون هیجانش دمپ شده یه جورایی و آرومه. می گفت من دیگه ایمان دارم که بلندپروازی های هر قدر توانشه. تاحالا نشده تو این همه سال، چه تو زندگی کاری، چه شخصی از هرلحاظی، چیزی بخوام و هرچقدرم که دور بوده، بهش نرسیده باشم. اون می گفت و من دونه دونه مشکلاتی که تو این راه داشته رو تو ذهنم مرور می . از دست دادن بابا، تنها شدنش، مشکلات مالی ای که یه مدت باهاش درگیر بوده، بزرگ دوتا بچه ۵ ساله و سه ماهه و رسوندنشون به بهترین جاها، اون ادمی که اذیتش می کرد این همه سال و همه و همه.. می دونی، من خیلی شبیه مامانمم. خیلی زیاد. بیس روحیاتمون کاملا یکیه باهم و الان وقتی می بینمش که می گه از پس همه چی براومده و به هرچی که می خواسته رسیده، با وجود این که غم بابا همیشه رو دلش سنگینی می کرده، با خودم فکر می کنم کی بهتر از اون قهرمانمه؟ حتما منم یه روزی میشه که می شینم و به هیراد میگم من تونستم پسر. سخت بود ولی شد. تنها بودم ولی شد. تو هم ناامید نشو. الان که وقت بلندپروازیته تلاش کن. بدو. خسته شو. ولی متوقف نشو.

همینه که حالم خوبه با این له شدنا. قراره تهش اتفاق خوبی بیوفته. اگه مامان میگه آدما به قدر توانشون بلندپروازی می کنن، پس حتما درسته. پس حتما یه روزی یه جایی، من می رسم به اون نقطه که به هیراد بگم من خواستم و شد. تو هم بخواه تا بشه..

منبع :
برچسب ها : دست هایم برای خودم. می کارم، سبز خواهد شد... - بوده ,الان ,می کنم ,خیلی ,دادن ,می
دست هایم برای خودم. می کارم، سبز خواهد شد... بوده ,الان ,می کنم ,خیلی ,دادن ,می
کتاب بشنویم

این عشق سال های وبا چقددر خوبه *__*

تایماز رضوانی چقدرر خوب تره. لحن صداش، فراز و فروداش، کج خندهای وسطش. کلا خیلی خوب می خونه، مریدش شدم :))

منبع :
برچسب ها : کتاب بشنویم
کتاب بشنویم
به روز شده ها
اتفاقی
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است یاسمین فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © Yasamin 2016-2017