بیانیه های یک کروکودیل خوشحال

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ بیانیه های یک کروکودیل خوشحال خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان بیانیه های یک کروکودیل خوشحال برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

آ /آذر


ب وسط شلوغی های جشن و قرمزی هندونه ها و دلبری انارا داشتم فکر می که چرا باید جناب یار در دسترس نباشه تا براش بخونم "اخ تو شب یلدای منی ☺️" یا مثلا "آرزوهات مبارک،شب یلدات مبارک" یا حداقل "کی منتظر میمونه حتی یلدا" یا حتی بگردم و هر آهنگ خز و غیر خز یلدا دار دیگه ای رو پیدا کنم و به نافش ببندم و مطمئن باشم نگاه میکنه به لوس بازی هام.

داشتم غصه میخوردم و زیر لب ورد و دعا میخوندم که اگه تا فردا شب فال گرفت،اگه نیتم کرد،حضرت حافظ خوابالو و سرشلوغ جوابشو نده.حواسش باشه و یهویی برگرده بگه "آقای عزیز وقت منو نگیر.جواب تو رو هم من میدونم هم خودت هم خودش.جای این کارا ماشو برو حرف بزن باهاش،وقت منو خلق خدارم نگیر.برو کنار،خانوم شما که پشت سری،شما بیا نیتتو بگو..."

به همین فکر ها بودم و به خودم میپیچیدم که دچار کن فی گفتن پروردگار شدیم و لرزیدیم.من اول گشتم و مرکزشو پیدا .مطمئن که شدم به خودم نزدیکتره تا تو دلم آروم شد و دیگه نلرزید.همه ی شب که خدا یادم انداخته بود مردن بهم نزدیکتر از رگ گردنه،داشتم به کارهایی فکر می که لازمه م قبل از مردنم...کارهایی که لازم بود ی قبل مردنت...

نکردی کاری :)

خوبه که نمردیم ولی...

هنوز وقت داریم واسه انجام کارهای لیست قبل مرگ...

هنوز میشه امید داشت...

منبع :
برچسب ها : آ /آذر
آ /آذر
هفتاد و شیش
در سن ۲۲ یالگی کشف علاوه بر آکروفوبیا و ترس از چاقو،ترایپوفوبیا هم دارم.در حد تند شدن ضربان قلب و عصبی و بی قرار شدن :))

+آقای پدر میپرسه عروس فلانی چند سالشه میگم ی ال از من کوچیکتره.چند لحظه ای متفکرانه به یه نقطه خیره میشه و میگه میشه ۲۴ سالش؟
:| و اینگونه اس که باباها بچه هاشونو با هم قاطی میکنن :دی
منبع :
برچسب ها : هفتاد و شیش
هفتاد و شیش
و اینگونس که ما هم فعلا چاره ای جز درس خوندن نداریم :))

در پایین یه لیست میبینید که باید به سوال هاش جواب بدید.اگه امتیاز کامل بگیرید میتونید زندگی یالغوز طور خود را رها نمونده و وارد مرحله ی بعد که گشتن پی یک شوهر مناسبه بشید:


1-با دوست صمیمیتون برید سفر!

نرفتیم هنوز...هم خودم وقت و انرژی و حال و ذوق و اینهای ماجرا رو ندارم هم دوست هام.تنبل هم خودتونید :))


2-آشپزی یاد بگیرید.

بلدیم.هفته ی پیش یه قیمه برای مهمونا پختیم هنوز آماری از در اومدن انگشت های خوردا شدشون در دست نیست


3-استقلال مالی پیدا کنید.

ماهی یک ملیون و پنجاه بسه یا بیشتر استقلال بیابم؟

البته لازم به ذکره وضع زندگانیم کوچکترین تفاوتی با پارسال که ماهی ۲۰۰ تومن از بابام میگرفتم و از ۶ جهت شرحه شرحه میشدم که تا ته ماه با همون بزی ام نکرده -_-


4-با بزرگترین ترس خود مواجه شوید.

مدتیه متوجه شدیم علی رغم ادعاهامون به شدت وابسته به آدم ها و مکان ها و داشته هاییم.

یکی از شدید ترین از دست دادن ممکن رو چند ماه پیش تجربه ،معده ام خونریزی کرد،سه روز تو تخت افتادم و دو ماهی افسرده شدم.ولی شواهد و قرائن میگه الان نه تنها زنده ام،نه تنها سر پام،بلکه حتی خوشحال ام.قبوله این؟


5-تنها زندگی کنید.

چهار سالی زندگی خوابگاهی داشتم.کم بودن روز هایی که تنهای تنها باشم ولی با توجه به سطح روابطم با هم اتاقی هام فک کنم قبوله

6-یکی از اه خود را به سرانجام برسانید.

نیم ساعت قبل از سال تحویل یه لیست ۱۵ تایی نوشتم از اه م برای ۹۶.هفتاشون به سر انجام رسیدن.

مثلا اونجایی که میخواستم و اونجوری که میخواستم و با رتبه ای که میخواستم دانشجوی ارشد شدم.

معدل لیسانسمو تونستم تو سال آ یه ت ی بدم


7-شناخت علایق شخصی. مثلا نوشیدنی مورد علاقه

نوشیدنی مورد علاقه:لاته (فندق) کافه لمیز ولیعصر

غذا: ماستای کافه نفس،خورشت کرفس های مامانم،هر کوفتی که خیلی پنیر پیتزا داشته باشه

هله هوله ی مورد علاقه: سیب زمینی با پنیر اژدر زاپاتا.شعبه ی سید خندان ترجیحا :))

ورزش مورد علاقه:اون دوره ای که تی آر ای رفتم واقعا دوستش داشتم

لباس مورد علاقه:مانتو های شل سرمه ای،سوی های شل جلو بسته،کتونی های اسکیچر

بسه یا بیشتر بگم؟ :))))


8-پیشقدم شوید.

چوگونه؟

به طور کلی اصلن شخصیت ی ندارم و بیشتر پیرو ام


9-خود را به چالش بکشید.

موندن کنار صاد بزرگترین چالش این روزها و سه سال اینده ی منه.یه بار میام مبسوط میگم چگونه خودمو گیر انداختم.


10-با ماشین به یک مسافرت طولانی بروید.

تنهایی؟ماشین نداریم که :)))) گواهینامم نداریم

یکی از اه م سفر با ماشین از خونم تو سوییس به آلمانه .طولانی نیست ولی سفر با ماشین که هست :)


11-یک رستوران شیک را به تنهایی تجربه کنید.

رستوران شیک؟؟؟ناهار امروزمو که یه بسته پفک بود ساعت پنج تو مترو خوردم.رستوران شیییک؟؟


12-محل اقامت خود را تغییر دهید.

اگه چهل ملیون تومن بهم کمک کنید میتونم یه اتاق ۵۰ متری کنار م رهن کنم و هر روز همه ی خطوط مترو رو گز نکنم.بدم شماره کارتو؟


13-رانندگی با دنده را بیاموزید.

از ۱۸ سالگی هر سال تابستون یه چیزی شده که نشده یاد بگیریم.ا


14-یک سریال جدید پیدا کنید و کل آ هفته خود را با دیدن آن بگذرانید.

چند وقت پیش تو سه روز ۱۳ دلیل... دیدم.

و آ ش به این نتیجه رسیدم که نصف دلیل های هانا برای مردن و دارم پس اجازه دارم نصفش خودکشی کنم.

گزینه ها اینا بود:رگ دو دستم رو با تیغ ببرم و بدون استفاده از وان خودمو بکشم،رگ یه دستمو بزنم و دراز بکشم تو وان تا بمیرم.بدون زدن رگ برم تو وان دراز بکشم تا بمیرم.

خب من انتخابم گزینه ی سوم بود ولی وان نداشتیم که :|

فلذا دو ساعت رفتیم کف نشستیم و حس کردیم وانه.

و بلدش واقعا حس بهتری داشتم.اصلا همونجا بود که راضی و س ا شدم.

الان زندگیم به دو بخش تقسیم شده:قبل از اقدام به بدون وان و بدون تیغ و با دوش و بعدش

جا داره اضافه کنم آب هست ولی کم است


15-به وزن ایده آل برسید.

به ی نگید ولی من مرداد ۹۵ صد و دو کیلو بودم.

از اون حجم اضافه وزن الان ۶ کیلوش باقی مونده که تا عید میره ^_^


16-تجربه کار دست ساز داشته باشید.

پرتره کشیدن کار دست ساز حساب میشه؟ساز زدن چی؟

اگه قبوله که اینم تیک میخوره


17-طلوع خورشید را ببینید.

به قصد طلوع که نه.ولی اصولا وسطم که خورشید جان طلوع میکنه و از پنجره ی مترو بهشون ابراز ارادت میکنیم


18-اجرای زنده هنرمند مورد علاقه خود را ببینید.

از خواننده های ممکن و در مملکت یه رستاک جان حلاج هست که میخوام قبل مرگ برم کنسرتش.هنوز نرفتم ولی :(


19-لیستی از کتاب هایی که باید بخوانید تهیه کنید و همه را بخوانید.

اوف بر من که دو سه ماهی میشه هیچی کتاب نخوندم :(


20-مبارزه را یاد بگیرید.

به طور کلی بیشتر با شرایط کنار میام تا اینکه پاشم بجنگم براش.

ولی واسه همین کتار صاد موندن یه شبه مبارزه دارم.

البته بیشتر کنه و بچسب کنده نشو به نظر میرسه تا مبارزه


21-کار داوطلبانه انجام دهید.

داوطلبانه درس دادم،مدد کاری و الان پشتیبانم.


22-سرگرمی جدید پیدا کنید.

خوردنی جدید یافتن قبوله؟ماست بستنی میهن؟اگه نه که ایشونم ضربدر میخوره


23-برای شغل رویایی خود درخواست بدهید.

لازمه ده سالی درس بخونیم بابتش فعلا (اینم تو همون پست حول صاد میام میگم ^_^)


24-بنویسید.

کانال داریم،وبلاگ داریم،دفترچه هم داریم.قبوله؟


25-با یک غریبه مکالمات طولانی داشته باشید.

طولانی که نه،ولی وقتی تو مترو خانوم تو فاصله ی ده سانتیتون وایمیسته و زل میزنه تو چشمتون و مکالمه آغاز میکنه چاره ای نیس جز مکالمه داشتن.با مامان علی پاشا تو مترو دوست شدیم و باهاش کتاب رد و بدل میکنیم


26-حداقل یک بار کاری را که به نظرتان دیوانه بازیست انجام دهید.

یه جا تو کافه پیانو گفته دنبال یکی میگرده که دم غروبی بره بیرون باهاش بع بع کنه.

من هنوز هیچ رو پیدا ن که بشه باهاش بع بع کرد و ناراحتم بابتش.

ولی تو پارک لاله چه دیوونه بازی هایی که نکردیم سر جرات حقیقت بازی .

تو بلوار کشاورز زیر بارون بلند بلند آواز خوندیم.نصفه شب سر پل حکیم وایسادیم و فشار های روزگارو جیغ زدیم.

بسه اینا یا باز بگم؟ :))


27-خودتان را بشناسید.

نمیدونم چقدر ادعای درستیه ولی فک میکنم میشناسم.


با اغماض ۱۷ تا تیک میخورم.ینی نه تنها نمره ی مناسب برای رسیدن به غول این مرحله رو پیدا نمیکنم که حتی پاس هم نمیشم و ظاهرا لازمه یه بار دیگه این ۲۲ سال مجردی رو اخذ کرده و بگذرونم :))

چه وضعیتیه آخه :))

منبع :
برچسب ها : و اینگونس که ما هم فعلا چاره ای جز درس خوندن نداریم :)) - علاقه ,مورد ,مترو ,پیدا ,الان ,طولانی ,مورد علاقه ,پیدا کنید ,انجام دهید ,داشته باشید ,جدید پیدا
و اینگونس که ما هم فعلا چاره ای جز درس خوندن نداریم :)) علاقه ,مورد ,مترو ,پیدا ,الان ,طولانی ,مورد علاقه ,پیدا کنید ,انجام دهید ,داشته باشید ,جدید پیدا
the only reason why

سال ۲۰۱۰،

احمد کلافه پشت درب اتاق زایشگاه راه میرود،نگران است.هم برای سمیه و هم برای فرزند کوچکش.زایمان بیشتر از حد معمول طول کشیده و رفت و آمد شتاب زده ی پرستاران به اتاق زایمان هر لحظه بر اضطرابش می افزاید. ی جواب درستی به او نمیدهد.با انگشتان دست راستش ذکر میگوید که مبادا از کوره در برود و از نگرانی داد و فریاد راه بیاندازد.بالا ه پرستار مسنی از اتاق زایمان خارج میشود.موجود کوچک پیچیده در پتو را با احتیاط و مثل یک شی ش تنی در آغوش احمد میگذارد و میگوید شکر که مادر سالم است.دست های احمد از عشق پدرانه به فرزند کوچک و سبکش میلرزد.دست میبرد و پتوی نازک را از روی صورت پسر کوچکش کنار میزند.اشک چشمانش را تر کرده.غرق دیدن صورت تپل و قرمز فرزندش میشود و چیزی جز کلمات بریده بریده ی پرستار نمیشنود... سوختگی...درد...کشنده...امتحان الهی


۲.۱۳،

احمد به دیوار تکیه داده و چشمانش را روی هم فشار میدهد.دستش را مشت کرده و سعی میکند صدای ناله های "حسن" را نشنود.زیر لب جمله هایی را تکرار میکند که در این سه سال به زور آنها زنده مانده.حکمت خدا،امتحان الهی،الله العظیم و القدیر...با خود تکرار میکند و مثل همه ی این روزها ته قلبش گلایه میکند که مگر چه گناه بزرگی انجام داده که مستحق تنبیه با دیدن زجر جگر گوشه اش است.طاقتش طاق شده از دیدن هر روزه ی لباس های خونی حسن،هزینه های سرسام آور مسکن ها و شلوغی های این روز ها هم به درد هایش اضافه شده.پشت همان در و در میان فریاد های از سر درد حسن تصمیم نهایی اش را میگیرد.باید کوچ کند.با جایی آرام تر که هر لحظه نگران ورود مزدوران به خانه اش نباشد. به جایی که شاید شرایطی مهیا باشد که حسن حتی یک ذره کمتر درد بکشد.جایی که هایش هنری بیشتر از پماد مسکن و انتظار مرگ برای حسن داشته باشند.


۲۰۱۶،آلمان

حسن در بیمارستان سوانح سوختگی بستری شده،سفر موجب تشدید بیماری اش شده.در جای جای پوستش لکه های سبز و قهوه ای دیده میشود که س رستار میگوید عفونت مقاوم است.بیشتر ساعت های روز بیهوش است.خونریزی ها ادامه دارد و وزنش تقریبا نصف شده.کاری از دست های اینجا هم برنمی آید و همه درمانده شاهد از بین رفتن حسن هستند.

ایتالیایی الاصل عصر در ل بیمارستان با احمد قرار میگذارد.احمد با اینگلیسی دست و پا ش ته اش چیزی از حرف های با لهجه ی افتضاحش نمیفهمد.از حرف های مترجم هم چیز زیادی دستگیرش نمیشود.

گویا میگوید فکری برای درمان حسن دارد.میگوید اسم بیماری حسن بلوزاست.میگوید درمانش را تا به حال فقط روی موش تست کرده و از آن هم جواب مطلوبی نگرفته.میگوید سطح بیماری حسن پیشرفته است.میگوید حسن با این حجم ت یب پوستی و عفونت چند روز دیگر بیشتر زنده نیست.میگوید درمانش حتی اگر پاسخ هم بدهد ایمن نیست و ممکن است بدن حسن پیوند را پس بزند.حتی اگر امروز درمان شود معلوم نیست حسن در سال ها بعد به سرطان مبتلا نشود.همه ی اینها را میگوید و در نهایت تکرار میکند که حسن در وضعیت فعلی اش چند روزی بیشتر دوام نخواهد آورد.

احمد با عصبانیت بر سر فریاد میکشد که نخواهد گذاشت فرزندش موش آزمایشگاهی عده ای خوک پست شود.از بیمارستان بیرون می آید و بی هدف در خیابان راه می افتد.حرف های در سرش تکرار میشوند.کمی بعد خودش را مقابل یک کلیسا میابد.وارد خانه ی خدا میشود.گریه اش شدت میگیرد. گفته بیماری حسن ارثی است و تقصیر سلول های اب اوست که حسن درد میکشد.ضجه میزند و برای اولین بار در این ۶ سال طلبکارانه از خدا میپرسد که چرا؟مگر حسن کوچک او چه گناهی دارد؟دست پدر را روی شانه اش حس میکند.پدر شروع به موعظه میکند و حکایتی از انجیل برای احمد تعریف میکند.و در آ به احمد اطمینان میدهد که خداوند هیچ چیز را در مسیر بندگانش قرار نمیدهد مگر در آن صلاحی باشد.

احمد به بیمارستان برمیگردد و پیش پزشک میرود.میگوید میخواهد رضایت نامه را امضا کند.حرف های اطمینان بخش و لبخند پهن روی صورت چیزی از آشوب درونش نمیکاهد.رضایت نامه ها را امضا میکند تا پسرش اولین نفر در دنیا باشد که پیوند پوست اصلاح ژنی شده دریافت میکند.


۲۰۱۷.آلمان

حسن که روزی لباس پوشیدن برایش غیر ممکن بود حالا مدرسه میرود،فوتبال بازی میکند و طرفدار پر و پا قرص رونالدوست.

این روزها احمد هر بار که به لبخند حسن نگاه میکند بیشتر از پیش به حکمت خدا ایمان می آورد.


داستان بالا بر اساس یه ماجرای واقعی عه.

حسن اولین و تنها بیمار ای بی (پروانه ای) عالمه که بیماریش با ژن درمانی درمان شده.

شاید یه کم احساسی به نظر برسه ولی من فکر میکنم آقای ایتالیایی زندگیش یه دلیل بیشتر نداشته.اینکه امروز حسن لبخند بزنه

------------------------------------

تو مطب نشستیم.بهش شکلات تعارف میکنیم.با خج برمیداره و میگه بازم به شما.مثل همه ی مامان های ایرانی تا روی گشاده میبینه شروع میکنه به گله .از ناراحتیش به خاطر بی حوصلگی خانوم میگه،از شرمندگیش بابت هزینه ی بالای داروهاش و حقوق پایین شوهر کارگرش.از اینکه بی اختیاری ادرار خونه ی عروسش کار دستش داده و مردن براش بهتر بوده تا تحمل اخم و تخم عروسش.اینکه چقد شرمنده ی خداس که نمیتونه با یه وضو و طهارت ۸ رکعت شو بخونه.اشک گوشه ی چشمشو پاک میکنه و میگه چقد خوشحاله که ر برگشته ایران،میگه ر سید عه و برگشتنش حتمن نتیجه ی توسل و دعاهای خودش به حسین بوده.

چشماش برق میزنه وقتی میگیم ر احتمال میده مریضیش خوب شه.

یجوری بهمون نگاه میکنه انگار فرشته ی نجاتشیم.

ما؟ما لال شده بودیم.ته زورمونو زدیم تا لبخند بزنیم بهش و مطمئنش کنیم که همه چی درست میشه.پیش خودمون مطمئن بودیم ولی که نه ما و نه ر مطمئن نیستیم سواد کافی برای درمانشو داشته باشیم.

-------------------------------------------

عین گربه راه افتادم پشت سر صاد تا بریم تو اتاقش.سر خیابون اون خانوم چادریه مثل هر روز میپرسه دوس دارید به بیمارای سرطانی کمک کنید؟ دست میره سمت جیبش.به خانوم لبخند میزنم و یهو میگه اها شما همونید که یه جور دیگه کمک میکنید.میخندم و برای تعریف میکنم که هر روز در جواب این خانومه میگم ما در بخش درمان کمک میکنیم.

چشمام برق میزنه،میدونم که میدونه چی میگم.

---------------------------------------------------

من این مرد رو واقعا دوست دارم.مدل و طرز تفکرش رو.موندن کنارش یه چالش عظیم بود.همین که من شلوغ ش ه ام و ایشون به شدت منظم،من پر سر و صدا و پر انرژی ام اون موقر و آروم،من بچه ام و اون به شدن بالغ و عاقل،همه ی اینها میتونه دلیل هایی باشه که متنفر باشه از من و نخواد منو.ولی پا به پای من و حتی جلوتر از من دویید واسه درست کارهام و من واقعا شرمنده ام و بلد نیستم ازش تشکر کنم.

---------------------------------------------------

اگه یه دلیل،فقط یه دلیل برای زنده موندن داشته باشم،اینه که یه روز اون کاری رو که باید،انجام بدم.اینه که یه روز برسه که دنیا رو حتی شده یه قدم،حتی برای یک نفر جای راحت تری برای زندگی م.که اگه نکنم،اگه وا بدم، مدیونم به اون آدم.مطمئنم اینو...که خدا پازل زندگی آدم ها رو اینجوری چیده.آقای ایتالیایی رو یه تیکه از پازل زندگی حسن کرده که تو آلمان کامل شه...

ی چه میدونه من قراره کجا،پازل زندگی کی رو کامل کنم

منبع :
برچسب ها : the only reason why - ,میکند ,احمد ,میگوید ,لبخند ,درمان , ایتالیایی ,تکرار میکند ,پازل زندگی ,آقای ,میگوید درمانش
the only reason why ,میکند ,احمد ,میگوید ,لبخند ,درمان , ایتالیایی ,تکرار میکند ,پازل زندگی ,آقای ,میگوید درمانش
هایکو :)

یه وقتایی اجازه بدید سلیقه راننده ی تا ی موزیک مسیرتون رو انتخاب کنه و هندزفری هارو بکشید بیرون از تو گوشتون :)

می ارزه!


غروب من،غروب من

تو بیا ای شور شیرین

دل پر درده،شهر پر مرد و پر نامرده

برگرررررررد...بی تو نمیشه اینجا سر کرررررد

من ببازم تو نبردی...

منبع :
برچسب ها : هایکو :)
هایکو :)
در باب صاد :)

امروز در خنده دار ترین جلسه ی عالم شرکت .جلسه ی صاد، میم و من! (قرار بود ۱۲ تا دانشجوی دیگه هم باشن که البته به فن پیچش روی اورده بودن).و صاد دو ساعت و نیم به من درس داد چیز هایی رو که بلد نبودم.چون به نظرش حالا که وقت گذاشتم و اومدم باید بهم احترام بزاره.

اون مرد محترم ترین آدم اون ه و من عاشقشم...میره که راهنمامون شه ^_^


+ صاد پنج سال از من بزرگتره.و تو این پنج سال،علاوه به ارشدی که من الان ترم یکش ام،یه ا،یه پست داک،یه زن و دو فرزند به دست آورده!

منتظرم یخ ها آب شه برم بپرسم انصافا چگونه؟:))


+تحقیقات میدانیم نشون میده آدم ها تو حوزه ی تحصیلی ما دو دسته ان.اونایی که زیر بیست و پنج سالگی ازدواج میکنن؛اونایی که هیچ وقت ازدواج نمیکنن...

اینه که الان دور ما پره از های مرد زیر سال بچه دار و های خانوم بالای چهل سال مجرد

منبع :
برچسب ها : در باب صاد :) - ,
در باب صاد :) ,
تنها یه گناه تو عالم هست و اونم ی!
تصور کنید ۷.۵ صبح یه دختر تنها داره کنار اتوبان راه میره.کدوم این گزینه ها به نظرتون حیوون بهتری عه؟
۱.راننده ای که زیر حرفش میزنه و میگه تو طرح نمیرم و دختره مجبور میشه لب اتوبان پیاده بره
۲.موتوری که یهو پشت سرش بوق میزنه تا دختره از ترس بپره هوا و هار هار میخنده
۳.راننده ی ماشینی که از شیشه رو میده پایین و کمر به پایین بار دختر میکنه
۴.راننده ای که بغل اتوبان شل میکنه و بوق بوق کنان آبرو از دختر میبره

بیاین یه چیزی رو باور کنیم.که ی که خدمات ارایه میده یه فرمت ویژه دارم.نمیدونم ولی قطعا کوبه به دوش و مقنعه به سر ۷.۵ صبح نمیاد لب اتوبان برای ارائه ی خدماتش.باور کنیم اون دختر مقنعه به سر یه نفره مثل خواهر خودمون.باور کنیم خدا نمیبخشه حق الناس رو ...

+به طرز عجیبی از اول هفته حالم خوبه.انتظارم این بود که آبانو زانوی غم بغل کنم و زار بزنم.ولی به طرز عجیبی ۴ شبه گریه ن .و این نشونه ی خوبیه :)
منبع :
برچسب ها : تنها یه گناه تو عالم هست و اونم ی! - دختر ,اتوبان ,کنیم ,راننده ,باور ,باور کنیم
تنها یه گناه تو عالم هست و اونم ی! دختر ,اتوبان ,کنیم ,راننده ,باور ,باور کنیم
شست و هشت
(داره ساختار جفت رو توضیح میده): ی از شما گروه خونیش منفی هست؟
من:آره من او منفی ام
بچه ها از اون پشت:عه برو خون بده سریع...برو حتمن (و سر و صدا)
:چی شده؟
بچه ها:ز له شده.کلی کشته و زخمی داریم.سازمان انتقال خون گفته او منفی میخواد
:عه.نمیدونستم.دتس رایت.برگردین سر درستون
ما : :|||


به شیخ ابوسعید ابوالخیر گفتند " فلان بر روی آب می رود (راه می رود)! گفت: «سهل است (آسان است)! وزغی (قورباغه) و صعوه ای (پرنده کوچک آوازخوان) نیز بروی آب می رود» گفتند که: «فلان در هوا می پرد!» گفت: «زغنی (نوعی پرنده از راستهٔ بازهاست) ومگسی در هوا بپرد». گفتند: "فلان در یک لحظه از شهری بشهری می رود. شیخ گفت: " نیز در یک نفس (یک لحظه) از مشرق بمغرب می شود (می رود)، این چنین چیزها را بس (بسیار) قیمتی (ارزش) نیست. مرد (انسان واقعی) آن بود (آن می باشد) که در میان خلق بنشیند و برخیزد وبخسبد (بخوابد) وبا خلق ستدوداد کند (معامله) وبا خلق در آمی زد (در ارتباط باشد) ویک لحظه از خدای غافل نباشد.

منبع :
برچسب ها : شست و هشت - می رود ,لحظه ,گفتند ,منفی , ,گفتند فلان
شست و هشت می رود ,لحظه ,گفتند ,منفی , ,گفتند فلان
شصت و نه
آ ای آذر پارسال بود که ته کلاسورم یه لیست نوشتم.کار هایی که قرار بود م تا نمیرم.اولیش یدن یه لاک تیره بود.تو لیستمو دیده بودی و خندیده بودی و زل زده بودی ته چشمام که خوشبحال دلت که اینقدر راحت خوشحال میشه.بعد تر که روز آ ین روز امتحانام بود چهار تا امتحان داشتم. بعد از آ یش که هر دومون داشتیمش خنده پاشیدی به صورتم و گفتی کی میری لاک تیره تو ب ی؟ :) . بعد ترش من بودم و ناخون های سرمه ایم و نگاه چپ چپ تو رو دستام که جمع کن این انگشتای جلفتو . بعد ترش که عید بود من بودم و ناخونای آبی کمرنگی که دوستشون نداشتم ولی جلف نبودن.
اون شب تاریک اردیبهشت که ناخونای بی رنگمو بوسیدی گفتی عاشق یه دختر با ناخون های تیره شدی.خندیدمو گفتم مثل اون دختر تو ف این اور استار.ناخونای کوتاه آبی تیره و موهای کوتاه.روی موهام بوسه زدی خندیدی و گفتی بیشتر شبیه پسره.همونقدر زندگی بخش :)
میدونی چرا مینویسم اینارو؟چون دو ماهی طول کشید تا دلم اومد ناخونایی که بوسیده بودی رو بگیرم.چون به جای یه دختر با موهای کوتاه و ناخونای کوتاه آبی تیره شدم یه دختر با موهای نامرتب و ناخون های خیلی بلند که دیگه هیچ رنگی حالشونو خوب نمیکنه.مینویسم تا پیش خودم اعتراف کنم هنوزم هر وقت دلم تنگ میشه برات رو سر انگشتام حست میکنم.مینویسم تا اعتراف کنم شاید تو بزرگترین اشتباه زندگیم بودی ولی دلپذیر ترینشونم بودی.
مینویسم تا بعد از انداختن جفت لاک های آبی تیره و روشن تو سطل به خودم حالی کنم که هیشکی حق نداره منو از خودم بودن دور کنه.حتی اگه اون آدم تو باشی که همه جونم در میره برات.

ای کاش دست های تنها...
ای کاش دست های تو را اینجا...
ای کاش دست های تو را...
اما
پایان جمله ام به توانم نیست...
منبع :
برچسب ها : شصت و نه - تیره ,بودی ,کوتاه ,مینویسم ,دختر ,ناخونای ,موهای کوتاه ,ناخونای کوتاه
شصت و نه تیره ,بودی ,کوتاه ,مینویسم ,دختر ,ناخونای ,موهای کوتاه ,ناخونای کوتاه
هفتاد
من عاشق خصوصیت های منحصر به فرد آدم هام.خصوصیت هایی که وقتی یه نفر ازت میپرسه ای کیه/چطوریه بتونی با قید اونها ای را به فرد پرسنده بشناسونی.
و این خصوصیات ریز رو در اولین برخورد پیدا میکنم و به عنوان صفت شناساگر ته کله ام نگه میدارم.مثلا جیم یه لهجه ی قشنگ داره،الف رگ های دستش خیلی قَدَرن،میم مژه های خیلی بلندی داره، ر شین هاشو یه جور نازی میزنه، صاد موقع ی حرف زدن از نصف دهنش استفاده میکنه( و خب من اول فک ممکنه دچار سکته یا عارضه ی عصبی شده باشه و با علم به اینکه فقط ۲۸ سالشه دلگیر شدم.ولی وقتی دیدم کامل میخنده خوشحال شدم )
و خب همیشه دوس داشتم بدونم آدم ها با چی میشناسنم.حس می اگه قراره یه صفت فیزیکی باشه احتمالا اضافه وزنمه و اگه رفتاری باشه تند حرف زدن یا با دست و چهره حرف زدنم میتونه گزینه ی خوبی باشه.
ولی امروز فهمیدم hallmark عه شناسایی من برای صاد پرانرژی بودن و وول خوردنه! :))))
منبع :
برچسب ها : هفتاد - باشه
هفتاد باشه
هفتاد و یک
یه دختر،وقتی یه دختر قشنگ و ظریف باشه،شانس انتخاب از بین تمام ایی کی میخوانش رو داره.شانس عاشق شدن داره،شانس معشوق بودن داره،شانس رویا داشتن داره،شانس زندگی ،شانس نگی ...
دختری که خیلی قشنگ نیست،ظریف نیس،معلوله،شانس هیچکدوم اینها رو نداره.اون دختر هنوز یه دختره.هنوز واسه زندگی محتاج دوست داشتن و دوست داشته شدن.تو یه سنی همه ی رویاش تجربه ی عشق عه.رویایی که ممکنه تا آ عمر رویا باقی بمونه.

#روز جهانی معلولین

+یکی دیگه از نصیحت هایی که واسه دخترم کنار گذاشتم اینه که دوست داشتن (مستقل از دوست داشته شدن) ، تحت هر شرایطی، عجیب ترین و کامل ترین حس دنیاس.باید تجربه اش کنه :)
منبع :
برچسب ها : هفتاد و یک - دوست ,داره،شانس ,دوست داشته ,دوست داشتن
هفتاد و یک دوست ,داره،شانس ,دوست داشته ,دوست داشتن
هفتاد و دو
صاد دیروز اومده میگه این فایله که الان برات میفرستم یه مقاله مال یه گروه خفنه.بخون برو کارهاشونو ببین
و بزارید اعضای اون گروه خفن رو باهاتون شیر کنم:
چِنگ ژانگ،چانگ جونگ،جیانگ ژونگ و خی ژانگ
:|||||||||
شرط میبندم الان تو شرایط انتخاب دانشجو واسه پوزیشن های آزمایشگاه ژانگ،نوشته باشه فامیلیتون باید حداقل سه تا حروف اسم من رو داشته باشه.خوش قافیه باشیم قشنگه :))
منبع :
برچسب ها : هفتاد و دو
هفتاد و دو
ولی دیگه زندگی ما داره گند ترامبلبنگ رو در میاره -_-
ببین مرتضی
خدا دنیا رو اینجوری ساخته
مثل همین بازی هاتون میمونه
هر غولی رو که میکشی یه غول سخت تر میاد
ولی تو دیگه کم نمیاری
چون قدرتت بیشتر شده
منبع :
برچسب ها : ولی دیگه زندگی ما داره گند ترامبلبنگ رو در میاره -_-
ولی دیگه زندگی ما داره گند ترامبلبنگ رو در میاره -_-
هفتاد و چهار

میفرماد توان شما به اندازه ی امکانات شما نیست به اندازه ی اتصالات شما به خداست

میشه واسه من و اتصالاتم دعا کنید؟

که پروردگار حتی یه لحظه از یادش نره نگه داشتن نخ های من که اگه یادش بره من عه عروسک خیمه شب بازیش ولو میشم رو صحنه ی زندگیم

منبع :
برچسب ها : هفتاد و چهار
هفتاد و چهار
چرا باید از اینستاگرام متنفر باشیم؟
من در این اپ لعنت الله ۱۸۳ تا فالوور دارم که ۱۵۴ تاش دختر هایی ان که تو این بیست و دو سال اخیر زندگیم (به طور ویژه این پنج شیش سال اخیر) به طریقی باهاشون آشنا شدم...
۱۵۴ نفری که امشب عمیقا حس چقددر با تک تکشون فرق دارم...
احساس ناکامل بودن میکنم...احساس ناکافی بودن...
منبع :
برچسب ها : چرا باید از اینستاگرام متنفر باشیم؟
چرا باید از اینستاگرام متنفر باشیم؟
f.r.i.e.n.d.s

تو سریال فرندز ریچل دوست بچگی خواهر راس عه...که از بچگی دوس داشتن همو...بعد یه بار که ریچل مست میکنه زنگ میزنه به راس میگه دوسش داره.بعد اون موقع راس دوس دختر داشته.میشینه با دوستاش یه ور کاغذ خوبی های دوس دخترشو مینویسه یه طرف بدی هاشو که بتونه انتخاب کنه.تو خوبی ها هی مینویسه از ریچل خوشگل تره از ریچل لاغر تره و اینا پشتش مینویسه شی ایز نات ریچل

بعد ریچل پیدا میکنه کاغذه رو یه روشو میخونه عصبانی میشه قهر میکنه با راس میره با یه پسر دیگه دوست میشه که اسمش رااسه و بازیگرش همون بازیگر راسه

هی دوستاش میگن رااس تو رو یاد خاصی نمیندازه میگه نه.بعد یه بار که راس و رااس و کنار هم میبینه میفهمه چقد اشتباه کرده و چقد بدون راس نمیتونه زندگی کنه و آشتی میکنن


من امروز که داشتم از سر کار برمیگشتم تو تا ی عقب کنار در نشسته بودم و یه آقایی جلو نشسته بود که من از تو آینه نیمه ی پایینی صورتشو میدیدم فقط.بعد که پیاده شد از ما تقاضا کرد که بزاریم آشنا شه باهامون

من واسه اینکه دچار سرنوشت ریچل نشم زدم تو برجک آقا

البته احتمالا اینکه من چهل و پنج دیقه از تو آینه و زل زده بودم بهش هم بی تاثیر نبوده تو درخواستش

منبع :
برچسب ها : f.r.i.e.n.d.s - ریچل ,مینویسه ,میکنه
f.r.i.e.n.d.s ریچل ,مینویسه ,میکنه
شصت و یک
این روزهایی که میگذره؛
شنبه یکشنبه دوشنبه م
چهارشنبه پنجشنبه سرِکار
یکشنبه پنج شنبه باشگاه
یکشنبه دوشنبه کارآموزی
این روزا هر روز ۵.۵ صبح از خونه میرم بیرون و ۹.۵ شب برمیگردم؛عین جنازه می افتم تو تخت تا فرداش...
این روزهایی که میگذرن؛قراره بهترین روزهای جوونی من باشن :)
خوبه که بدن آدم کار کنه...خوبه که کله اش کار نکنه :)


منبع :
برچسب ها : شصت و یک - یکشنبه ,یکشنبه دوشنبه
شصت و یک یکشنبه ,یکشنبه دوشنبه
پنجاه

دو ماه پیش قبض موبایلم صد و پنجاه هزار تومن اومد.ماه پیش چهل و دو هزار تومن.این ماه نهصد تا تک تومن :))))))))))))))))

در جوانی پاک زیستن شیوه ی پیغمبر است اصن :)



یک عدد نی نی جدید داره به ما اضافه میشه و ما داریم تر میشیم ^_^

نینی قدیمی از صب تلفن برداشته به عالم و آدم زنگ زده که یه راز بهت بگم؟ما داریم میریم نی نی بیاریم.مفهوم راز به درستی براش جا نیفتاده انگار :)))

منبع :
برچسب ها : پنجاه - تومن ,هزار تومن
پنجاه تومن ,هزار تومن
پنجاه و یک
ب برای اولین بار در سراسر عمر بیست و دو ساله ام برای چیزی که میخواستم جنگیدم.برای اولین بار چشم بستم رو دلگیر شدن آدم ها و منفعت خودم رو ترجیح دادم...و خب همون ب شاید یکم ناراحت بودم،ولی الان حسم خیلی بهتره ^_^
منبع :
برچسب ها : پنجاه و یک - برای اولین
پنجاه و یک برای اولین
پنجاه و دو

مثلا خیال کن صد سال پیش زندگی میکردیم.

آنوقت صبح ها برایت بقچه ی نان و ریحان میپیچیدم و راهی ات می پی لقمه ای نان حلال.بعد شاید ظرف های شب پیش را لب حوض میشستم و با زینت خانوم که بچه اش را برای جیش آورده گپ و گفت میکردیم.مینشستیم با زن های همسایه به پچ پچ که زیر سر اکبر آقا بلند شده و بیچاره زری.بعد هم در گوشم میخوانند که مطیع باشم و زودتر برایت پسری بزایم تا پاگیرم شوی.

لابد ظهر نشده بوی آبگوشت بار گذاشته ام توی کوچه میپیچید و لابد تو نان تازه یده بودی و توی دستمال می آوردی.اصلا سر راه هم دیده باشی ذغال اخته میفروشند و برایم یک سیر نوبرانه آورده باشی

شاید آنوقت خوشبخت تر بودم...آنوقت ها که ی بود در گوشم بخواند با روغن انداختن قرمه سبزی و سفره ی رنگین و مطیع بودن محبوب ترت میشوم نه حالا که نمیدانم کی هستم و کی باشم تا دوست ترم بداری



گفته بودم یه کانال دارم؟وقتایی که اینجا جرت و پرت نمینویسم دارم اونجا چرت و پرت مینویسم :))

tlg.me/prstrbtlgblg

منبع :
برچسب ها : پنجاه و دو - آنوقت
پنجاه و دو آنوقت
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است یاسمین فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © Yasamin 2016-2017