بیانیه های یک کروکودیل خوشحال

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ بیانیه های یک کروکودیل خوشحال خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان بیانیه های یک کروکودیل خوشحال برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

هشتاد و پنج
به واقع رجب اینقدر ماه پر برکتیه که هر روزش مر نگاه خداست.
و حتی شاید باور نکنیم ولی پروردگار اینقدر رئوف و بخشنده هست که هر شبی آدم دستشو بالا کنه نگاهش میکنه.
و این همه شب آرزویی که ما روشون اسم گذاشتیم برای رسمی تر جلوه دادن ماجراس...وگرنه مروردگار با بنده هاش دوسته و اصولا کژوال تر از صحبتا برخورد میکنه :))

+من آرزو میکنم ولی...کنار آرزو هام برای خودم، آرزو میکنم کاش دلبر امسال تخم مرغ رنگ کرده باشه.کاش نق نزده باشه و ذوق کرده باشه عیدشو...کاش یادش بمونه و آرزو کنه امشب...کاش ته آرزوهاش برای من خیر بخواد...

منبع :
برچسب ها : هشتاد و پنج - آرزو ,باشه ,کرده باشه ,آرزو میکنم
هشتاد و پنج آرزو ,باشه ,کرده باشه ,آرزو میکنم
هشتاد و شیش
+جوجه نشسته و داره تکالیف عیدشو انجام میده.براش میخونم تا کلمه بگه تا جاهای خالی رو پر کنیم
مسلمانان انی هستند که به خداوند و ..... ایمان دارند.
اولین کلمه ای که جوجه میگه اینه: عذاب؟
فیس طور سعی میکنم با چیز های نیم بندی که میدونم واسش توضیح بدم که قرآن چیه و چجوری و از کجا اومده. برای مفهوم وحی میگم مثل موبایل عه.و وقتی میپرسه ینی حضرت محمد رو مثل موبایل ی ساخته میفهمم چه گاف عظیمی دادم ...
هر چی بیشتر میگذره بیشتر مطمئن میشم که نمیخوام اینجا بچه داشته باشم.بیشتر میترسم از مسئولیت والد بودن...که بچمو بسپارم دست نظام آموزشی و جامعه که تو یه قالب ثابت احمقانه رشدش بده...ته دلم به این قرص عه که خود من محض رضای خدا تحت برنامه های ویژه ی تربیتی نبودم تو ده سال اول زندگیم.مامان پی مریضیش بابا پی بدهیاش.مدرسه ی پایین شهر و جیغ جیغ تو کوچه...ولی خیلی هم به قهقرا نرفتم.ولی شاید من اندازه ی والدینم دل گنده نیستم.شاید به اندازه ی اون ها خوش شانس نباشم

+در عید چجوری روزگار میگذرونید؟
امسال همه ی زمستون سرما نخوردم و کیف و سپاس گزار سیستم ایمنیم بودم.سه روزه ولو ام ولی...اولین سرماخوردگی سال
میدونین سرانه ی ید کتاب میده ت هر سال عید؟بیست درصد تا سقف بیست هزار تومن.من چی ها یدم؟رهش،آناتومی افسردگی،کتاب فروشی خیابان ادوارد براون،جز از کل،ملت عشق.و خوشحالم.ملت عشق چنگ به دل زن نبود.دارم رهش میخونم و ذوق میبرم ولی.که چقدر رضا خانی رو دوست دارم.چقدر خلوص نگاهشو ستایش میکنم هرچند ابدا شبیهش نگاه نمیکنم.
آقای خانی مثل مادری که یکی از بچه هاشو بیشتر دوست داره،واضحا کتاب ارمیا رو دوست تر بقیه ی نوشته هاش داره.و هنوز بعد چند سال زندگی میکنه باهاش :)

+بعد لاک آبی کمرنگ و پر رنگ یه مدت عظیمی رنگ نداشت دستام.هم دل و دماغشو نداشتم.هم همه ی جاهایی که میرم (مدرسه،پژوهشگاه،...) تعهد دادم که طبق شئونات ی رفتار کنم.الانه که تعطیلم یه لاک قهوه ای شکلاتی میزنم.البته به نظر من شکلاتیه.به نظر بقیه رنگ چیز دیگه ایه :))

+میدونی چرا وقتی معلق ولم کردی و رفتی نمردم؟موندم تا دوباره به تو برسم...به خود خودت :)
عوض شدم ولی..عجیبه برای خودم تغییرم تو این چند ماه
منبع :
برچسب ها : هشتاد و شیش - دوست
هشتاد و شیش دوست
shape of water,shape of you


"unable to perceive the shape of you, i find you all around me your presence fills my eyes with your love, it humbles my heart, for you are everywhere."

منبع :
برچسب ها : shape of water,shape of you - shape
shape of water,shape of you shape
هشتاد و سه
در انتهای یک روز جانفرسا بعد از بازگشت از مبارک ساینس اند کالچر قرار گرفتیم...البته که ۴ بعد از ظهر رسیدم ولی هنوز حال رفته به من باز نگشته ...
گفته بودن نقصی مدرک داری.پاشدم رفتم میبینم کل مدارک دبیرستانم هست،ریز نمره های کارشناسیم هست.گواهی معدل کل ام هست و ....
میگم خب الان چی نیست؟ میگه گواهی موقت فارغ حصیلی کارشناسی.همچین چیزی چی هست اصلا؟یه کاغذ که مبدا باید بده به مقصد و بگه آقا خانوم فلانی قبلا اینجا دانشجو بوده دیگه نیست.
خب من یه پرونده دارم هزار کیلو!که میگه منِ خانوم فلانی ۱۶۰ واحد گذروندم و اینم مهرش که تموم شده.اصلا اون برگهه رو میبری موقت تا پروندت برسه.گوش نمیدن که :|
حالا این برگهه رو کی باید صادر کنه؟آقای ز تو امور فارغ حصیلان مبدا...
آقای ز رو ما تازه بعد چهار سال دم فارغ حصیلی دیدیم طبیعتا...و خب سعادتی بود که نصیبمون شد...شما فک کن تو آ ین بازه ای باشی که سازمان سنجش گفته میتونی فارغ حصیل شی واسه اینکه ارشد ثبت نام کنی (که البته دروغ گفته) بعد یه روز میری میبینی آقای ز نیست.کجاس؟مرخصی.چرا؟مادر زنش از شهرستان اومده خونشون.دو روز بعد میری میبینی باز نیس.کجاس؟رفته نهار.حالا ساعت یازده و ربعه.وایمیستی تا دو و نیم که بیاد میاد میشینه هدفون میذاره تو گوشش :| بالا ه ساعت سه کار ها رو که مرتب یه سری برگه و چنتا امضای شروع میکنه و اجازه میده باور کنید شخصیت اون میمون تنبل توی زوتوپیا خیلی هم تخیلی نیست :|| و هر سه دقیقه یکبار میگه تو این مملکت کی کارشو درست میکنه که من م. این پروسه سه روز متوالی طول میکشه...
اینکه آدم بیشعور باشه عب نداره.مریضیه بالا ه.اینکه بدونه بیشعوره و بهش افتخار کنه اسفناکه
گواهی فرغت منو قرار بوده ترم پیش صادر کنه.بعد دوماه میگه سیستمی اقدام کن.و الان ۱۲ روز گذشته و تایید نکرده -_-
خلاصه اگه تا چند روز دیگه خبری ازم نبود میتونید مطمئن باشید با کمربند انتحاری رفتم هم خودمو خلاص هم اونو...

این ساینس اند کالچر (نزدیک میدون پونکه :)) ) عمیقا جای هیجان انگیزیه ولی.آدم از پله ها اندازه ی دو طبقه میره بالا بعد از سالن رد میشه و میبینه تو طبقه ی سومه!بعد یه در کهنه ی زشت پیدا میکنه و ازش رد میشه و میبینه عه طبقه پنجم یه ساختمون دیگس.اتفاقا همه ی کارهای حل نشدنی آدم تو همین طبقه پنجمه حل میشه و اون در زشته به آدم حس اتاق جادویی هاگوارتز میده :)))
منبع :
برچسب ها : هشتاد و سه - ,طبقه ,میگه ,فارغ ,میشه ,گفته ,میری میبینی ,خانوم فلانی , مبدا ,فارغ حصیلی
هشتاد و سه ,طبقه ,میگه ,فارغ ,میشه ,گفته ,میری میبینی ,خانوم فلانی , مبدا ,فارغ حصیلی
هشتاد و چهار

من و صاد از هم شماره داریم، آیدی تلگرام داریم، آیدی واتس آپ داریم، آدرس اسکایپ حتی. هفته ای حداقل دو باری میبینیم همو. حتی جی میل سینک شونده با اسمارت فون همدیگه رو. اونوقت این بزرگوار ترجیح میدن مهم ترین چیز هارو بواسطه ی ایمیل یاهو بگن به من و بعدش هرگز یادآوری نکنن که حواست هست به این؟

و من همونی ام که سال تا سال ایمیلمو ک نمیکنم و در این لحظه ی ملکوتی فهمیدم آ هفته تو شورای علمی ارائه دارم :|

منبع :
برچسب ها : هشتاد و چهار - داریم، ,داریم، آیدی
هشتاد و چهار داریم، ,داریم، آیدی
آ /آذر

ب وسط شلوغی های جشن و قرمزی هندونه ها و دلبری انارا داشتم فکر می که چرا باید جناب یار در دسترس نباشه تا براش بخونم "اخ تو شب یلدای منی ☺️" یا مثلا "آرزوهات مبارک،شب یلدات مبارک" یا حداقل "کی منتظر میمونه حتی یلدا" یا حتی بگردم و هر آهنگ خز و غیر خز یلدا دار دیگه ای رو پیدا کنم و به نافش ببندم و مطمئن باشم نگاه میکنه به لوس بازی هام.

داشتم غصه میخوردم و زیر لب ورد و دعا میخوندم که اگه تا فردا شب فال گرفت،اگه نیتم کرد،حضرت حافظ خوابالو و سرشلوغ جوابشو نده.حواسش باشه و یهویی برگرده بگه "جواب تو رو هم من میدونم هم خودت هم خودش.جای این کارا پاشو برو حرف بزن باهاش،وقت منو خلق خدارم نگیر.برو کنار،خانوم شما که پشت سری،شما بیا نیتتو بگو..."

به همین فکر ها بودم و به خودم میپیچیدم که دچار کن فی گفتن پروردگار شدیم و لرزیدیم.من اول گشتم و مرکزشو پیدا .مطمئن که شدم به خودم نزدیکتره تا تو دلم آروم شد و دیگه نلرزید.همه ی شب که خدا یادم انداخته بود مردن بهم نزدیکتر از رگ گردنه،داشتم به کارهایی فکر می که لازمه م قبل از مردنم...کارهایی که لازم بود ی قبل مردنت...

نکردی کاری :)

خوبه که نمردیم ولی...

هنوز وقت داریم واسه انجام کارهای لیست قبل مرگ...

هنوز میشه امید داشت...

منبع :
برچسب ها : آ /آذر
آ /آذر
هفتاد و شیش
در سن ۲۲ سالگی کشف علاوه بر آکروفوبیا و ترس از چاقو،ترایپوفوبیا هم دارم.در حد تند شدن ضربان قلب و عصبی و بی قرار شدن :))

+آقای پدر میپرسه عروس فلانی چند سالشه میگم ی ال از من کوچیکتره.چند لحظه ای متفکرانه به یه نقطه خیره میشه و میگه میشه ۲۴ سالش؟
:| و اینگونه اس که باباها بچه هاشونو با هم قاطی میکنن :دی
منبع :
برچسب ها : هفتاد و شیش
هفتاد و شیش
هشتاد و یک
دیدمش
ینی با هم دیدمتون
با خنده ی پهن رو لب هاتون
بور بود.چشمای روشن.شال قرمز
همه ی اون چیزی که من نبودم...
از من جذاب تره؟ شاید
از من باهوش تره؟ فک نکنم
از من بیشتر دوستت داده؟ امکان نداره

این میشه آ ین حرف ها باهات.
تموم شده بودیا...اونقدری نمونده بود ازت تو دلم
ولی لازم بود ببینمت
لازم بود یه باز هم بخوره دوست داشتنت تو وجودم تا هر چی تهش مونده باز بالا بیاد...
تا یه بار دیگه جون م و خودمو صاف کنم

نگاه تو اس ام اس هام.نوشته بودم دلت خوش باشه مارو بس...حالا هم مطمئنم...که دلت خوش باشه مارو بس حضرت یار :)
دلت خوش باشه مارو بس...
منبع :
برچسب ها : هشتاد و یک - مارو ,باشه ,باشه مارو
هشتاد و یک مارو ,باشه ,باشه مارو
هشتاد و دو
آیا امتحاناش تموم شده؟نه
آیا داره درس میخونه؟نه
آیا از همون تعداد امتحانی که داده رضایت داره؟نه
آیا کارهاش رو رواله؟نه
آیا اون چیزهایی که به صاد گفته میخونه رو خونده؟نه
آیا برگه ی بچه هارو صحیح کرده؟نه
آیا بهم ریختگی های اتاقش رو مرتب کرده؟نه

پس الان داره چیکار میکنه؟
با شعار در لحظه زندگی کن با شلوارک به ح دمر روی شکم خو ده رو تخت و داره عین گربه ها خودشو میده و ذوق میکنه از برق آفتاب،از اون ور پفک میخوره و مطمئنه یه ساعت دیگه از معده درد قراره زمینو چنگ بزنه،زیر لبی سوت میزنه و فرندز میبینه :)

منبع :
برچسب ها : هشتاد و دو
هشتاد و دو
هفتاد و نه
بالای صفحه ی ۳۸۹ کتابم نوشتم:
بیا...بمون...وسط هزار تا دلیل واسه گریه،بزار به تک دلیل بودنت بخندم :)
قشنگ یادمه اون روز رو.یکشنبه بود.یکی از همون گلومی سان دی ها
من مست و خابالو رو میز دوم نشسته بودم و چرت میزدم و سعی می درس بخونم.اومدی.نفس نفس زنون.کتابتو گذاشتی کنار دستم و کتاب ساعت بعدتو برداشتی.گفتی بمونم تا برگردی.گفتی کارم داری.گفتم خوابالو ام و قول گرفتی بیدار بمونم و درس بخونم تا برگردی.برگشتی.رفتیم شیر کاکائو و شکلات خوردیم.گفتی فقط دیوونه ها شیر کاکائو رو با شکلات میخورن.برام حرف زدی.از همه چی.از چیز های بی ربط.کارت همین بود.که نیم ساعت بلندم کنی از پشت اون میز چوبی رو به دیوار و زیر درختا با صدای بلند بخندونیم. برگشتی تو طبقه ی دوم برات ماجرای سال پایینی ها و بند مانتومو تعریف .دیوونه شدی.داد زدی سرم.و من مثل هر دختر شرقی ای که نوجونیش با رمان های صد من یه غاز و زرد گذشته،تو دلم صد هزار بار تکرار که غیرت و خشونت نشون دهنده ی دوست داشته.هر چی بیشتر بهتر.هی اینارو تکرار و ذوقی تر شدم و خنده ی رو لبم پهن و پهن تر شد و صورت تو قرمز و قرمز تر...
وقتی برگشتیم پشت میز چوبی ها اینو نوشتم بالای کتابم.گردن کشیدی که بخونیش،دستمو گذاشتم روش که نتونی...

پارسال تو این شبا،داشتیم به رسپی پخت لازانیا میخندیدیم.پارسال تو این شبا برای اولین بار اعتراف کردی که دلتنگم میشی.پارسال تو این شبا،حتی یه درصدم فکرشو نمیکردیم این بشه سال بعدمون.که هر کدوممون بشیم راز مگوی زندگی اون یکی.که عالم و آدم جون ن حذف هر کدوممون از زندگی اون یکی...
تو رو نمیدونم ولی من یکی تخیلشم نمی یه سال بعد اون داستانه،زانو هامو بعل کنم و غصه ی اینو بخورم که چرا همون روز،بعد رفتنت خو دنو ترجیح ندادم و پا نشدم برم خوابگاه.اینکه چرا تو راهرو ولت ن .اینکه چرا هر باز جاده رو باز که گذاشتم هیچی،خودم تخته گاز تر راه افتادم..اینکه چرا گه زدم به همه چی...
منبع :
برچسب ها : هفتاد و نه - اینکه ,پارسال ,گفتی ,تکرار
هفتاد و نه اینکه ,پارسال ,گفتی ,تکرار
من هیچ،من نگاه
آقای نصاب اومده.وسط کارش یه نگاه به من و کتاب های ولوی وسط اتاقم کرده و در اومده که عمویی میشه بیای سر این میله رو بگیری :|
عمویی وسط کار برگشت گفت منم یه دختر دارم هم سن و سال خودت.دهمه
و من همینطوری که سیامک انصاری وار پی یه دوربین میگشتم که زل بزنم توش عمویی رو روشن که ضمن آرزوی پیروزی و بهروزی برای دخترشون،من یه ۷،۸ سالی پیر تر از چیزی ام که حدس میزنی.
بنده خدا متحیر شد و زان پس سرکار خانوم صدامون کرد :)

+همین چند روز پیش بود که تو غذا خوری کلینیک باز گیر یه خانومه افتادم و سوال اولش این بود که آخی شمام برا ناباروری اقدام کردی؟
بعد که وارد بحث رنده کننده ی همیشگی شدیم که نخیر ما دانشجو ایم.خیر پزشک نیستیم.نه اینا رو نمیدونیم.نه هارو نمیشناسیم.نه اخه رشتمون چیز دیگس و امثالهم،به عنوان سوال آ پرسید چند س ونه (احتمالا نظرش این بوده که سر پیری و معرکه گیری؟پاشید برید سر زندگیتون) و بعد از شنیدن ۲۳ با یه جمله ناک اوتمون کرد و بعد ظرف غذاشو برداشت و پا شد رفت: واااا خیلی بیشتر میخوره
:| :))))))

منبع :
برچسب ها : من هیچ،من نگاه
من هیچ،من نگاه
آ /آذر


ب وسط شلوغی های جشن و قرمزی هندونه ها و دلبری انارا داشتم فکر می که چرا باید جناب یار در دسترس نباشه تا براش بخونم "اخ تو شب یلدای منی ☺️" یا مثلا "آرزوهات مبارک،شب یلدات مبارک" یا حداقل "کی منتظر میمونه حتی یلدا" یا حتی بگردم و هر آهنگ خز و غیر خز یلدا دار دیگه ای رو پیدا کنم و به نافش ببندم و مطمئن باشم نگاه میکنه به لوس بازی هام.

داشتم غصه میخوردم و زیر لب ورد و دعا میخوندم که اگه تا فردا شب فال گرفت،اگه نیتم کرد،حضرت حافظ خوابالو و سرشلوغ جوابشو نده.حواسش باشه و یهویی برگرده بگه "آقای عزیز وقت منو نگیر.جواب تو رو هم من میدونم هم خودت هم خودش.جای این کارا ماشو برو حرف بزن باهاش،وقت منو خلق خدارم نگیر.برو کنار،خانوم شما که پشت سری،شما بیا نیتتو بگو..."

به همین فکر ها بودم و به خودم میپیچیدم که دچار کن فی گفتن پروردگار شدیم و لرزیدیم.من اول گشتم و مرکزشو پیدا .مطمئن که شدم به خودم نزدیکتره تا تو دلم آروم شد و دیگه نلرزید.همه ی شب که خدا یادم انداخته بود مردن بهم نزدیکتر از رگ گردنه،داشتم به کارهایی فکر می که لازمه م قبل از مردنم...کارهایی که لازم بود ی قبل مردنت...

نکردی کاری :)

خوبه که نمردیم ولی...

هنوز وقت داریم واسه انجام کارهای لیست قبل مرگ...

هنوز میشه امید داشت...

منبع :
برچسب ها : آ /آذر
آ /آذر
هفتاد و شیش
در سن ۲۲ یالگی کشف علاوه بر آکروفوبیا و ترس از چاقو،ترایپوفوبیا هم دارم.در حد تند شدن ضربان قلب و عصبی و بی قرار شدن :))

+آقای پدر میپرسه عروس فلانی چند سالشه میگم ی ال از من کوچیکتره.چند لحظه ای متفکرانه به یه نقطه خیره میشه و میگه میشه ۲۴ سالش؟
:| و اینگونه اس که باباها بچه هاشونو با هم قاطی میکنن :دی
منبع :
برچسب ها : هفتاد و شیش
هفتاد و شیش
و اینگونس که ما هم فعلا چاره ای جز درس خوندن نداریم :))

در پایین یه لیست میبینید که باید به سوال هاش جواب بدید.اگه امتیاز کامل بگیرید میتونید زندگی یالغوز طور خود را رها نمونده و وارد مرحله ی بعد که گشتن پی یک شوهر مناسبه بشید:


1-با دوست صمیمیتون برید سفر!

نرفتیم هنوز...هم خودم وقت و انرژی و حال و ذوق و اینهای ماجرا رو ندارم هم دوست هام.تنبل هم خودتونید :))


2-آشپزی یاد بگیرید.

بلدیم.هفته ی پیش یه قیمه برای مهمونا پختیم هنوز آماری از در اومدن انگشت های خوردا شدشون در دست نیست


3-استقلال مالی پیدا کنید.

ماهی یک ملیون و پنجاه بسه یا بیشتر استقلال بیابم؟

البته لازم به ذکره وضع زندگانیم کوچکترین تفاوتی با پارسال که ماهی ۲۰۰ تومن از بابام میگرفتم و از ۶ جهت شرحه شرحه میشدم که تا ته ماه با همون بزی ام نکرده -_-


4-با بزرگترین ترس خود مواجه شوید.

مدتیه متوجه شدیم علی رغم ادعاهامون به شدت وابسته به آدم ها و مکان ها و داشته هاییم.

یکی از شدید ترین از دست دادن ممکن رو چند ماه پیش تجربه ،معده ام خونریزی کرد،سه روز تو تخت افتادم و دو ماهی افسرده شدم.ولی شواهد و قرائن میگه الان نه تنها زنده ام،نه تنها سر پام،بلکه حتی خوشحال ام.قبوله این؟


5-تنها زندگی کنید.

چهار سالی زندگی خوابگاهی داشتم.کم بودن روز هایی که تنهای تنها باشم ولی با توجه به سطح روابطم با هم اتاقی هام فک کنم قبوله

6-یکی از اه خود را به سرانجام برسانید.

نیم ساعت قبل از سال تحویل یه لیست ۱۵ تایی نوشتم از اه م برای ۹۶.هفتاشون به سر انجام رسیدن.

مثلا اونجایی که میخواستم و اونجوری که میخواستم و با رتبه ای که میخواستم دانشجوی ارشد شدم.

معدل لیسانسمو تونستم تو سال آ یه ت ی بدم


7-شناخت علایق شخصی. مثلا نوشیدنی مورد علاقه

نوشیدنی مورد علاقه:لاته (فندق) کافه لمیز ولیعصر

غذا: ماستای کافه نفس،خورشت کرفس های مامانم،هر کوفتی که خیلی پنیر پیتزا داشته باشه

هله هوله ی مورد علاقه: سیب زمینی با پنیر اژدر زاپاتا.شعبه ی سید خندان ترجیحا :))

ورزش مورد علاقه:اون دوره ای که تی آر ای رفتم واقعا دوستش داشتم

لباس مورد علاقه:مانتو های شل سرمه ای،سوی های شل جلو بسته،کتونی های اسکیچر

بسه یا بیشتر بگم؟ :))))


8-پیشقدم شوید.

چوگونه؟

به طور کلی اصلن شخصیت ی ندارم و بیشتر پیرو ام


9-خود را به چالش بکشید.

موندن کنار صاد بزرگترین چالش این روزها و سه سال اینده ی منه.یه بار میام مبسوط میگم چگونه خودمو گیر انداختم.


10-با ماشین به یک مسافرت طولانی بروید.

تنهایی؟ماشین نداریم که :)))) گواهینامم نداریم

یکی از اه م سفر با ماشین از خونم تو سوییس به آلمانه .طولانی نیست ولی سفر با ماشین که هست :)


11-یک رستوران شیک را به تنهایی تجربه کنید.

رستوران شیک؟؟؟ناهار امروزمو که یه بسته پفک بود ساعت پنج تو مترو خوردم.رستوران شیییک؟؟


12-محل اقامت خود را تغییر دهید.

اگه چهل ملیون تومن بهم کمک کنید میتونم یه اتاق ۵۰ متری کنار م رهن کنم و هر روز همه ی خطوط مترو رو گز نکنم.بدم شماره کارتو؟


13-رانندگی با دنده را بیاموزید.

از ۱۸ سالگی هر سال تابستون یه چیزی شده که نشده یاد بگیریم.ا


14-یک سریال جدید پیدا کنید و کل آ هفته خود را با دیدن آن بگذرانید.

چند وقت پیش تو سه روز ۱۳ دلیل... دیدم.

و آ ش به این نتیجه رسیدم که نصف دلیل های هانا برای مردن و دارم پس اجازه دارم نصفش خودکشی کنم.

گزینه ها اینا بود:رگ دو دستم رو با تیغ ببرم و بدون استفاده از وان خودمو بکشم،رگ یه دستمو بزنم و دراز بکشم تو وان تا بمیرم.بدون زدن رگ برم تو وان دراز بکشم تا بمیرم.

خب من انتخابم گزینه ی سوم بود ولی وان نداشتیم که :|

فلذا دو ساعت رفتیم کف نشستیم و حس کردیم وانه.

و بلدش واقعا حس بهتری داشتم.اصلا همونجا بود که راضی و س ا شدم.

الان زندگیم به دو بخش تقسیم شده:قبل از اقدام به بدون وان و بدون تیغ و با دوش و بعدش

جا داره اضافه کنم آب هست ولی کم است


15-به وزن ایده آل برسید.

به ی نگید ولی من مرداد ۹۵ صد و دو کیلو بودم.

از اون حجم اضافه وزن الان ۶ کیلوش باقی مونده که تا عید میره ^_^


16-تجربه کار دست ساز داشته باشید.

پرتره کشیدن کار دست ساز حساب میشه؟ساز زدن چی؟

اگه قبوله که اینم تیک میخوره


17-طلوع خورشید را ببینید.

به قصد طلوع که نه.ولی اصولا وسطم که خورشید جان طلوع میکنه و از پنجره ی مترو بهشون ابراز ارادت میکنیم


18-اجرای زنده هنرمند مورد علاقه خود را ببینید.

از خواننده های ممکن و در مملکت یه رستاک جان حلاج هست که میخوام قبل مرگ برم کنسرتش.هنوز نرفتم ولی :(


19-لیستی از کتاب هایی که باید بخوانید تهیه کنید و همه را بخوانید.

اوف بر من که دو سه ماهی میشه هیچی کتاب نخوندم :(


20-مبارزه را یاد بگیرید.

به طور کلی بیشتر با شرایط کنار میام تا اینکه پاشم بجنگم براش.

ولی واسه همین کتار صاد موندن یه شبه مبارزه دارم.

البته بیشتر کنه و بچسب کنده نشو به نظر میرسه تا مبارزه


21-کار داوطلبانه انجام دهید.

داوطلبانه درس دادم،مدد کاری و الان پشتیبانم.


22-سرگرمی جدید پیدا کنید.

خوردنی جدید یافتن قبوله؟ماست بستنی میهن؟اگه نه که ایشونم ضربدر میخوره


23-برای شغل رویایی خود درخواست بدهید.

لازمه ده سالی درس بخونیم بابتش فعلا (اینم تو همون پست حول صاد میام میگم ^_^)


24-بنویسید.

کانال داریم،وبلاگ داریم،دفترچه هم داریم.قبوله؟


25-با یک غریبه مکالمات طولانی داشته باشید.

طولانی که نه،ولی وقتی تو مترو خانوم تو فاصله ی ده سانتیتون وایمیسته و زل میزنه تو چشمتون و مکالمه آغاز میکنه چاره ای نیس جز مکالمه داشتن.با مامان علی پاشا تو مترو دوست شدیم و باهاش کتاب رد و بدل میکنیم


26-حداقل یک بار کاری را که به نظرتان دیوانه بازیست انجام دهید.

یه جا تو کافه پیانو گفته دنبال یکی میگرده که دم غروبی بره بیرون باهاش بع بع کنه.

من هنوز هیچ رو پیدا ن که بشه باهاش بع بع کرد و ناراحتم بابتش.

ولی تو پارک لاله چه دیوونه بازی هایی که نکردیم سر جرات حقیقت بازی .

تو بلوار کشاورز زیر بارون بلند بلند آواز خوندیم.نصفه شب سر پل حکیم وایسادیم و فشار های روزگارو جیغ زدیم.

بسه اینا یا باز بگم؟ :))


27-خودتان را بشناسید.

نمیدونم چقدر ادعای درستیه ولی فک میکنم میشناسم.


با اغماض ۱۷ تا تیک میخورم.ینی نه تنها نمره ی مناسب برای رسیدن به غول این مرحله رو پیدا نمیکنم که حتی پاس هم نمیشم و ظاهرا لازمه یه بار دیگه این ۲۲ سال مجردی رو اخذ کرده و بگذرونم :))

چه وضعیتیه آخه :))

منبع :
برچسب ها : و اینگونس که ما هم فعلا چاره ای جز درس خوندن نداریم :)) - علاقه ,مورد ,مترو ,پیدا ,الان ,طولانی ,مورد علاقه ,پیدا کنید ,انجام دهید ,داشته باشید ,جدید پیدا
و اینگونس که ما هم فعلا چاره ای جز درس خوندن نداریم :)) علاقه ,مورد ,مترو ,پیدا ,الان ,طولانی ,مورد علاقه ,پیدا کنید ,انجام دهید ,داشته باشید ,جدید پیدا
the only reason why

سال ۲۰۱۰،

احمد کلافه پشت درب اتاق زایشگاه راه میرود،نگران است.هم برای سمیه و هم برای فرزند کوچکش.زایمان بیشتر از حد معمول طول کشیده و رفت و آمد شتاب زده ی پرستاران به اتاق زایمان هر لحظه بر اضطرابش می افزاید. ی جواب درستی به او نمیدهد.با انگشتان دست راستش ذکر میگوید که مبادا از کوره در برود و از نگرانی داد و فریاد راه بیاندازد.بالا ه پرستار مسنی از اتاق زایمان خارج میشود.موجود کوچک پیچیده در پتو را با احتیاط و مثل یک شی ش تنی در آغوش احمد میگذارد و میگوید شکر که مادر سالم است.دست های احمد از عشق پدرانه به فرزند کوچک و سبکش میلرزد.دست میبرد و پتوی نازک را از روی صورت پسر کوچکش کنار میزند.اشک چشمانش را تر کرده.غرق دیدن صورت تپل و قرمز فرزندش میشود و چیزی جز کلمات بریده بریده ی پرستار نمیشنود... سوختگی...درد...کشنده...امتحان الهی


۲.۱۳،

احمد به دیوار تکیه داده و چشمانش را روی هم فشار میدهد.دستش را مشت کرده و سعی میکند صدای ناله های "حسن" را نشنود.زیر لب جمله هایی را تکرار میکند که در این سه سال به زور آنها زنده مانده.حکمت خدا،امتحان الهی،الله العظیم و القدیر...با خود تکرار میکند و مثل همه ی این روزها ته قلبش گلایه میکند که مگر چه گناه بزرگی انجام داده که مستحق تنبیه با دیدن زجر جگر گوشه اش است.طاقتش طاق شده از دیدن هر روزه ی لباس های خونی حسن،هزینه های سرسام آور مسکن ها و شلوغی های این روز ها هم به درد هایش اضافه شده.پشت همان در و در میان فریاد های از سر درد حسن تصمیم نهایی اش را میگیرد.باید کوچ کند.با جایی آرام تر که هر لحظه نگران ورود مزدوران به خانه اش نباشد. به جایی که شاید شرایطی مهیا باشد که حسن حتی یک ذره کمتر درد بکشد.جایی که هایش هنری بیشتر از پماد مسکن و انتظار مرگ برای حسن داشته باشند.


۲۰۱۶،آلمان

حسن در بیمارستان سوانح سوختگی بستری شده،سفر موجب تشدید بیماری اش شده.در جای جای پوستش لکه های سبز و قهوه ای دیده میشود که س رستار میگوید عفونت مقاوم است.بیشتر ساعت های روز بیهوش است.خونریزی ها ادامه دارد و وزنش تقریبا نصف شده.کاری از دست های اینجا هم برنمی آید و همه درمانده شاهد از بین رفتن حسن هستند.

ایتالیایی الاصل عصر در ل بیمارستان با احمد قرار میگذارد.احمد با اینگلیسی دست و پا ش ته اش چیزی از حرف های با لهجه ی افتضاحش نمیفهمد.از حرف های مترجم هم چیز زیادی دستگیرش نمیشود.

گویا میگوید فکری برای درمان حسن دارد.میگوید اسم بیماری حسن بلوزاست.میگوید درمانش را تا به حال فقط روی موش تست کرده و از آن هم جواب مطلوبی نگرفته.میگوید سطح بیماری حسن پیشرفته است.میگوید حسن با این حجم ت یب پوستی و عفونت چند روز دیگر بیشتر زنده نیست.میگوید درمانش حتی اگر پاسخ هم بدهد ایمن نیست و ممکن است بدن حسن پیوند را پس بزند.حتی اگر امروز درمان شود معلوم نیست حسن در سال ها بعد به سرطان مبتلا نشود.همه ی اینها را میگوید و در نهایت تکرار میکند که حسن در وضعیت فعلی اش چند روزی بیشتر دوام نخواهد آورد.

احمد با عصبانیت بر سر فریاد میکشد که نخواهد گذاشت فرزندش موش آزمایشگاهی عده ای خوک پست شود.از بیمارستان بیرون می آید و بی هدف در خیابان راه می افتد.حرف های در سرش تکرار میشوند.کمی بعد خودش را مقابل یک کلیسا میابد.وارد خانه ی خدا میشود.گریه اش شدت میگیرد. گفته بیماری حسن ارثی است و تقصیر سلول های اب اوست که حسن درد میکشد.ضجه میزند و برای اولین بار در این ۶ سال طلبکارانه از خدا میپرسد که چرا؟مگر حسن کوچک او چه گناهی دارد؟دست پدر را روی شانه اش حس میکند.پدر شروع به موعظه میکند و حکایتی از انجیل برای احمد تعریف میکند.و در آ به احمد اطمینان میدهد که خداوند هیچ چیز را در مسیر بندگانش قرار نمیدهد مگر در آن صلاحی باشد.

احمد به بیمارستان برمیگردد و پیش پزشک میرود.میگوید میخواهد رضایت نامه را امضا کند.حرف های اطمینان بخش و لبخند پهن روی صورت چیزی از آشوب درونش نمیکاهد.رضایت نامه ها را امضا میکند تا پسرش اولین نفر در دنیا باشد که پیوند پوست اصلاح ژنی شده دریافت میکند.


۲۰۱۷.آلمان

حسن که روزی لباس پوشیدن برایش غیر ممکن بود حالا مدرسه میرود،فوتبال بازی میکند و طرفدار پر و پا قرص رونالدوست.

این روزها احمد هر بار که به لبخند حسن نگاه میکند بیشتر از پیش به حکمت خدا ایمان می آورد.


داستان بالا بر اساس یه ماجرای واقعی عه.

حسن اولین و تنها بیمار ای بی (پروانه ای) عالمه که بیماریش با ژن درمانی درمان شده.

شاید یه کم احساسی به نظر برسه ولی من فکر میکنم آقای ایتالیایی زندگیش یه دلیل بیشتر نداشته.اینکه امروز حسن لبخند بزنه

------------------------------------

تو مطب نشستیم.بهش شکلات تعارف میکنیم.با خج برمیداره و میگه بازم به شما.مثل همه ی مامان های ایرانی تا روی گشاده میبینه شروع میکنه به گله .از ناراحتیش به خاطر بی حوصلگی خانوم میگه،از شرمندگیش بابت هزینه ی بالای داروهاش و حقوق پایین شوهر کارگرش.از اینکه بی اختیاری ادرار خونه ی عروسش کار دستش داده و مردن براش بهتر بوده تا تحمل اخم و تخم عروسش.اینکه چقد شرمنده ی خداس که نمیتونه با یه وضو و طهارت ۸ رکعت شو بخونه.اشک گوشه ی چشمشو پاک میکنه و میگه چقد خوشحاله که ر برگشته ایران،میگه ر سید عه و برگشتنش حتمن نتیجه ی توسل و دعاهای خودش به حسین بوده.

چشماش برق میزنه وقتی میگیم ر احتمال میده مریضیش خوب شه.

یجوری بهمون نگاه میکنه انگار فرشته ی نجاتشیم.

ما؟ما لال شده بودیم.ته زورمونو زدیم تا لبخند بزنیم بهش و مطمئنش کنیم که همه چی درست میشه.پیش خودمون مطمئن بودیم ولی که نه ما و نه ر مطمئن نیستیم سواد کافی برای درمانشو داشته باشیم.

-------------------------------------------

عین گربه راه افتادم پشت سر صاد تا بریم تو اتاقش.سر خیابون اون خانوم چادریه مثل هر روز میپرسه دوس دارید به بیمارای سرطانی کمک کنید؟ دست میره سمت جیبش.به خانوم لبخند میزنم و یهو میگه اها شما همونید که یه جور دیگه کمک میکنید.میخندم و برای تعریف میکنم که هر روز در جواب این خانومه میگم ما در بخش درمان کمک میکنیم.

چشمام برق میزنه،میدونم که میدونه چی میگم.

---------------------------------------------------

من این مرد رو واقعا دوست دارم.مدل و طرز تفکرش رو.موندن کنارش یه چالش عظیم بود.همین که من شلوغ ش ه ام و ایشون به شدت منظم،من پر سر و صدا و پر انرژی ام اون موقر و آروم،من بچه ام و اون به شدن بالغ و عاقل،همه ی اینها میتونه دلیل هایی باشه که متنفر باشه از من و نخواد منو.ولی پا به پای من و حتی جلوتر از من دویید واسه درست کارهام و من واقعا شرمنده ام و بلد نیستم ازش تشکر کنم.

---------------------------------------------------

اگه یه دلیل،فقط یه دلیل برای زنده موندن داشته باشم،اینه که یه روز اون کاری رو که باید،انجام بدم.اینه که یه روز برسه که دنیا رو حتی شده یه قدم،حتی برای یک نفر جای راحت تری برای زندگی م.که اگه نکنم،اگه وا بدم، مدیونم به اون آدم.مطمئنم اینو...که خدا پازل زندگی آدم ها رو اینجوری چیده.آقای ایتالیایی رو یه تیکه از پازل زندگی حسن کرده که تو آلمان کامل شه...

ی چه میدونه من قراره کجا،پازل زندگی کی رو کامل کنم

منبع :
برچسب ها : the only reason why - ,میکند ,احمد ,میگوید ,لبخند ,درمان , ایتالیایی ,تکرار میکند ,پازل زندگی ,آقای ,میگوید درمانش
the only reason why ,میکند ,احمد ,میگوید ,لبخند ,درمان , ایتالیایی ,تکرار میکند ,پازل زندگی ,آقای ,میگوید درمانش
هایکو :)

یه وقتایی اجازه بدید سلیقه راننده ی تا ی موزیک مسیرتون رو انتخاب کنه و هندزفری هارو بکشید بیرون از تو گوشتون :)

می ارزه!


غروب من،غروب من

تو بیا ای شور شیرین

دل پر درده،شهر پر مرد و پر نامرده

برگرررررررد...بی تو نمیشه اینجا سر کرررررد

من ببازم تو نبردی...

منبع :
برچسب ها : هایکو :)
هایکو :)
در باب صاد :)

امروز در خنده دار ترین جلسه ی عالم شرکت .جلسه ی صاد، میم و من! (قرار بود ۱۲ تا دانشجوی دیگه هم باشن که البته به فن پیچش روی اورده بودن).و صاد دو ساعت و نیم به من درس داد چیز هایی رو که بلد نبودم.چون به نظرش حالا که وقت گذاشتم و اومدم باید بهم احترام بزاره.

اون مرد محترم ترین آدم اون ه و من عاشقشم...میره که راهنمامون شه ^_^


+ صاد پنج سال از من بزرگتره.و تو این پنج سال،علاوه به ارشدی که من الان ترم یکش ام،یه ا،یه پست داک،یه زن و دو فرزند به دست آورده!

منتظرم یخ ها آب شه برم بپرسم انصافا چگونه؟:))


+تحقیقات میدانیم نشون میده آدم ها تو حوزه ی تحصیلی ما دو دسته ان.اونایی که زیر بیست و پنج سالگی ازدواج میکنن؛اونایی که هیچ وقت ازدواج نمیکنن...

اینه که الان دور ما پره از های مرد زیر سال بچه دار و های خانوم بالای چهل سال مجرد

منبع :
برچسب ها : در باب صاد :) - ,
در باب صاد :) ,
تنها یه گناه تو عالم هست و اونم ی!
تصور کنید ۷.۵ صبح یه دختر تنها داره کنار اتوبان راه میره.کدوم این گزینه ها به نظرتون حیوون بهتری عه؟
۱.راننده ای که زیر حرفش میزنه و میگه تو طرح نمیرم و دختره مجبور میشه لب اتوبان پیاده بره
۲.موتوری که یهو پشت سرش بوق میزنه تا دختره از ترس بپره هوا و هار هار میخنده
۳.راننده ی ماشینی که از شیشه رو میده پایین و کمر به پایین بار دختر میکنه
۴.راننده ای که بغل اتوبان شل میکنه و بوق بوق کنان آبرو از دختر میبره

بیاین یه چیزی رو باور کنیم.که ی که خدمات ارایه میده یه فرمت ویژه دارم.نمیدونم ولی قطعا کوبه به دوش و مقنعه به سر ۷.۵ صبح نمیاد لب اتوبان برای ارائه ی خدماتش.باور کنیم اون دختر مقنعه به سر یه نفره مثل خواهر خودمون.باور کنیم خدا نمیبخشه حق الناس رو ...

+به طرز عجیبی از اول هفته حالم خوبه.انتظارم این بود که آبانو زانوی غم بغل کنم و زار بزنم.ولی به طرز عجیبی ۴ شبه گریه ن .و این نشونه ی خوبیه :)
منبع :
برچسب ها : تنها یه گناه تو عالم هست و اونم ی! - دختر ,اتوبان ,کنیم ,راننده ,باور ,باور کنیم
تنها یه گناه تو عالم هست و اونم ی! دختر ,اتوبان ,کنیم ,راننده ,باور ,باور کنیم
شست و هشت
(داره ساختار جفت رو توضیح میده): ی از شما گروه خونیش منفی هست؟
من:آره من او منفی ام
بچه ها از اون پشت:عه برو خون بده سریع...برو حتمن (و سر و صدا)
:چی شده؟
بچه ها:ز له شده.کلی کشته و زخمی داریم.سازمان انتقال خون گفته او منفی میخواد
:عه.نمیدونستم.دتس رایت.برگردین سر درستون
ما : :|||


به شیخ ابوسعید ابوالخیر گفتند " فلان بر روی آب می رود (راه می رود)! گفت: «سهل است (آسان است)! وزغی (قورباغه) و صعوه ای (پرنده کوچک آوازخوان) نیز بروی آب می رود» گفتند که: «فلان در هوا می پرد!» گفت: «زغنی (نوعی پرنده از راستهٔ بازهاست) ومگسی در هوا بپرد». گفتند: "فلان در یک لحظه از شهری بشهری می رود. شیخ گفت: " نیز در یک نفس (یک لحظه) از مشرق بمغرب می شود (می رود)، این چنین چیزها را بس (بسیار) قیمتی (ارزش) نیست. مرد (انسان واقعی) آن بود (آن می باشد) که در میان خلق بنشیند و برخیزد وبخسبد (بخوابد) وبا خلق ستدوداد کند (معامله) وبا خلق در آمی زد (در ارتباط باشد) ویک لحظه از خدای غافل نباشد.

منبع :
برچسب ها : شست و هشت - می رود ,لحظه ,گفتند ,منفی , ,گفتند فلان
شست و هشت می رود ,لحظه ,گفتند ,منفی , ,گفتند فلان
شصت و نه
آ ای آذر پارسال بود که ته کلاسورم یه لیست نوشتم.کار هایی که قرار بود م تا نمیرم.اولیش یدن یه لاک تیره بود.تو لیستمو دیده بودی و خندیده بودی و زل زده بودی ته چشمام که خوشبحال دلت که اینقدر راحت خوشحال میشه.بعد تر که روز آ ین روز امتحانام بود چهار تا امتحان داشتم. بعد از آ یش که هر دومون داشتیمش خنده پاشیدی به صورتم و گفتی کی میری لاک تیره تو ب ی؟ :) . بعد ترش من بودم و ناخون های سرمه ایم و نگاه چپ چپ تو رو دستام که جمع کن این انگشتای جلفتو . بعد ترش که عید بود من بودم و ناخونای آبی کمرنگی که دوستشون نداشتم ولی جلف نبودن.
اون شب تاریک اردیبهشت که ناخونای بی رنگمو بوسیدی گفتی عاشق یه دختر با ناخون های تیره شدی.خندیدمو گفتم مثل اون دختر تو ف این اور استار.ناخونای کوتاه آبی تیره و موهای کوتاه.روی موهام بوسه زدی خندیدی و گفتی بیشتر شبیه پسره.همونقدر زندگی بخش :)
میدونی چرا مینویسم اینارو؟چون دو ماهی طول کشید تا دلم اومد ناخونایی که بوسیده بودی رو بگیرم.چون به جای یه دختر با موهای کوتاه و ناخونای کوتاه آبی تیره شدم یه دختر با موهای نامرتب و ناخون های خیلی بلند که دیگه هیچ رنگی حالشونو خوب نمیکنه.مینویسم تا پیش خودم اعتراف کنم هنوزم هر وقت دلم تنگ میشه برات رو سر انگشتام حست میکنم.مینویسم تا اعتراف کنم شاید تو بزرگترین اشتباه زندگیم بودی ولی دلپذیر ترینشونم بودی.
مینویسم تا بعد از انداختن جفت لاک های آبی تیره و روشن تو سطل به خودم حالی کنم که هیشکی حق نداره منو از خودم بودن دور کنه.حتی اگه اون آدم تو باشی که همه جونم در میره برات.

ای کاش دست های تنها...
ای کاش دست های تو را اینجا...
ای کاش دست های تو را...
اما
پایان جمله ام به توانم نیست...
منبع :
برچسب ها : شصت و نه - تیره ,بودی ,کوتاه ,مینویسم ,دختر ,ناخونای ,موهای کوتاه ,ناخونای کوتاه
شصت و نه تیره ,بودی ,کوتاه ,مینویسم ,دختر ,ناخونای ,موهای کوتاه ,ناخونای کوتاه
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است یاسمین فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © Yasamin 2016-2017