بیانیه های یک کروکودیل خوشحال | یاسمین


بیانیه های یک کروکودیل خوشحال

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ بیانیه های یک کروکودیل خوشحال خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان بیانیه های یک کروکودیل خوشحال برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

صد و پنج
_چه مدت است در جبهه خدمت میکنی؟
+شش ماه و هفت روز
_بهت یک نصیحت میکنم.شاید یک وصیت
+و آن چیست؟
_روزشماری مکن.حتی اگر فکر میکنی در مهلکه افتاده ای روزشماری نکن.حالا هم لحظه شماری مکن!شب نمیتواند تمام نشود...طبیعت شب آنست که برود رو به صبح.نمیتوند یکجا بماند.مجبور است بگذرد.اما وقتی تو ذهنت را درگیر گذر لحظه ها کنی، خودت گذر لحظه ها را سنگین و سنگین تر میکنی.بگذار شب هم راه خودش را برود...
(طریق بسمل شدن_محمود ت آبادی_چشمه_۹۷)
منبع :
برچسب ها : صد و پنج - لحظه
صد و پنج لحظه
صد و شیش
احساساتی شبیه آنشرلی دارم...
اونجا که فهمیده متیو و ماریلا نمیخوانش، سوار درشکه شده و داره برمیگرده سر نقطه ی صفر...
همونقدر از خودم و موهای قرمزم متنفرم...
همونقدر نمیدونم قراره چی بیاد...

با صدای ایشون
منبع :
برچسب ها : صد و شیش
صد و شیش
برسد به دست هفده سالگی کروکدیل!
تو مملکتی که سر اقتصادش با ته سیاستش بازی میکنه و همه چیزش رو هواست علوم پایه خوندن غلط اضافه ه!
منبع :
برچسب ها : برسد به دست هفده سالگی کروکدیل!
برسد به دست هفده سالگی کروکدیل!
صد و دو
آیا میدانستید جوجو مویز از سال ۲..۲ تا امروز ۱۴ تا کتاب نوشته (یعنی تقریبا هر ۱.۱ سال یک کتاب) که از این ۱۴ کتاب من پیش از تو، پس از تو، دختری که رهایش کردی، آ ین نامه ی معشوق، یک بعلاوه ی یک، باز هم من، تنها در پاریس، ماه عسل در پاریس (:|)، میوه ی خارجی، اسب ان، خلیج نقره ای، کشتی نوعروسان، و س ناه بارانی به فارسی ترجمه شده اند؟
آیا میدانستید دیجی کالا ۹ تا از این کتاب هارو (بعضی هارو با حداقل با سه انتشارات مختلف) موجود داره؟
در ادامه آیا میدانستید دیجی کالا کتاب هایی مثل باشگاه مشت زنی و گهواره ی گربه و مو قرمز رو موجود نداره؟
آیا میدانستید این دقیقا منع کننده ی میزان تقاضا و فروش این کتاب ها به مخاطب های دیجی کالاست؟
آیا معلومه من باز تو لوپ نمیخوام درس بخونم ولی مجبورم گیر و دارم به خودم وعده ی کتاب یدن میدم که رام شم؟
هیچی دیگه...منم برم سر درس هام :)
منبع :
برچسب ها : صد و دو - کتاب ,میدانستید ,دیجی ,دیجی کالا ,میدانستید دیجی
صد و دو کتاب ,میدانستید ,دیجی ,دیجی کالا ,میدانستید دیجی
صد و سه
صاد یه عادت زشت پیدا کرده جدیدا...که دقیقا هر بار من در نهایت فراق خیال نشستم و دارم به زندگیم میرسم، از ده هزار کیلومتر اونور تر پیام میده کارها چه طور پیش میره؟ که البته منظورش از کار ها سریال دیدن و پفک خوردن من نیست مسلما.ولی من جز این هیچ گزارش "کار" دیگه ای ندارم براش...
منبع :
برچسب ها : صد و سه
صد و سه
چرا هیشکی برنمیگرده
پارسال این موقع،هر وقت روی لبه ی پنجره مینشستم حس می اگه الان یه نفر از پشت بیاد و هولم بده چقدر خوشحال میشم.فکر می چقدر نمیخوام این زندگی رو...
امسال اما هر بار لب پنجره میشینم و چشمامو میبندم و بوی چمن رو تا ته ریه هام میکشم به این فکر میکنم که چقدر خوشبختم.که خودمو با همه نقص هاش،همه ی ایراد هاش چقدر دوست دارم و همین زندگی سر تا پا ایراد چقدر ارزشمنده برام. ..

+چرا همه رفته بودناشونو گذاشتن برای آ تیر؟ پستایی که میخونم یکی درمیون هوای رفتن و بستن وبلاگ دارن :(
منبع :
برچسب ها : چرا هیشکی برنمیگرده - چقدر
چرا هیشکی برنمیگرده چقدر
نود و نه
فردا آ ین امتحان کتبی و رسمی دوره ی ارشدم (و چه بسا تا ته عمرم) رو میدم. شما که نمیدونید من تا چه حد از این درس متنفرم،همین بس که از صبح نشستم دارم اسم رگ هایی رو حفظ میکنم که تو یه دوره ی کوتاه (هفته ی پنج جنینی مثلا) بوجود میان و خیلی سریع از بین میرن و هیچ اثری هم ازشون باقی نمیمونه (._. )
شما نمیدونید من چقدر محتاجم به نمره ی این درس به عنوان آ ین نمره برای نجات دادن معدل کل دوره ی ارشدم برای جبران معدل ۱۵ لیسانسم...و در ادامه شما نمیدونید این درس یکی از چهار تا درس مرتبط با اسم رشتمه (که البته من به خاطر م مجبور شدم انتخابش کنم و نه هیچ چیز دیگری)
خودم اینارو میدونم ولی...
در عوض نشستم یه لیست نوشتم از همه ی آدم های اشتباهی که از زندگیم حذف شدن...حذف شدن نه به این معنی که من حذفشون کرده باشم (که من عرضه ی دل ب از تابلوی رنگ پریده ی اتاقمم ندارم و دست برنمیدارم از این کادر سفیدی که یه زمانی دخترک آرزوهام با لباس قرمز توش می ید)، بلکه اونها جا زدن،فرار ،رفتنو ترجیح دادن، بد اخلاقی های من کروکدیل رو برنت دن و امثال این ها...
نشستم و جلوی هر کدوم تیکه ای که ازم به تاراج بردن رو هم مینویسم.تا یه نفرو میدا کنم که بیشتر از خودم مقصره تو مز فی که الان هستم
منبع :
برچسب ها : نود و نه - نشستم ,نمیدونید ,دوره
نود و نه نشستم ,نمیدونید ,دوره
صد :)
از وقتی که حافظه ی من یاری میکنه (و حتی جایی که یاری نمیکنه و ع های گاها زرد و گوشه برگشته توی آلبوم میگن ) آقای پدر یه سبیل پ شت مشکی داشته تا همین چند سال پیش...
چند سال پیش یه روز منِ ۷ ساله کنار آقای پدر که در حال تصحیح برگه ی بچه ها بود نشسته بودم و مظلوم و ت داشتم با چیز های دور و برم که شامل گل قالی و ی ری خ ر و فندک آقای پدر بود بازی می . فندک مذکور رو برداشتم یکم براندازش ،تنها چیز قابل دستکاریش یه زائده ی کوچیک رو گردنش بود.چند باری چپ و راستش و وقتی دیدم هیچ اتفاقی نمی افته بیخیال شدم و فندکه رو گذاشتم کنار...
چند دقیقه بعد من هنوز مظلوم نشسته بودم و با گل قالی بازی می ،آقای پدر یه سیگار گذاشت گوشه ی لبش و فندکه رو زد که روشنش کنه که بوووووووووم
هیچی دیگه....
آقای پدر دیگه سیبیل های پ شت مشکیشو نداشت :)))))))))

مبارک باباهامون باشیم به واقع ^_^
منبع :
برچسب ها : صد :) - آقای ,نشسته بودم
صد :) آقای ,نشسته بودم
دودچ و باقی قضایا
+ دودچ اولین دورهمی واقعا و صرفا دورهمی بود...ینی محض رضای خدا هیچ هدفی جز دور هم بودن نداشت...و این عالی ترین وجهش بود...کلا فوق العادگی این دور هم جمع شدن ها همینه...ما بیست نفر دور هم میشینیم،بیست نفری که دقیقا اونقدر از ما میدونن که خودمون میخوایم.شاید سن، شغل، مدرک، اوضاع خانوادگی و ... همدیگه رو ندونیم.ولی کنار هم دقیقا همونی هستیم که میخوایم باشیم.بدون برچسب های مز فی که جامعه بهمون زده...از چیزایی حرف میزنیم که بیشتر از هرچیزی دوست داریم.چیزهایی که تو جمع همکلاسی ها،خانواده ها و حتی دوستای قدیمی حرف زدن ازشون ممکن نیست و چپ چپ نگاهت میکنن...آدم های بی نهایت دور از همی که همین خود واقعی بودن کنار هم نگهشون میداره...همین خود واقعی بودن باعث این همه دوست داشتن بی شرط بین آدم ها میشه...
خلاصه که دفعه ی بعد که دعوتتون کردیم بیاین...از کفتون میریم :)))

++چند روزی مادر بزرگ مهمون ماست و تو اتاق منه بیشتر...یه وقتایی که حوصله داره شروع میکنه از قدیم هاش برام تعریف میکنه و من کیف عالمو میبرم...یه گنجینه از تاریخ ...۷۷ سال زندگی خودش و روایت مسلم از زندگی مادرش و مادر بزرگش...و منِ عاشق قصه رو زنجیر کرده به خودش عملا...من بی استعداد ولی اینقدر روابط رو قاطی میکنم و ازش میپرسم که کلافه میشه.امروز مجبور شدم شجره نامه بکشم...
دلم میگیره از اینکه مادر بزرگ آ ین نفر روی زمینه که قصه ی آدم های خو ده زیر سنگ هایی که عید به عید میریم بهشون سر میزنیم و من از ی ریشون فقط اسم میدونم رو میدونه...دلم میسوزه اگه از یاد برن...اگه خودشون،عشقشون،سختی ها و موفقیت هاشون تو دل تاریخ گم بشه
متوجه شدم ی ری اسم ها که ما نوه ها به عنوان به هم میگیم و میخندیم بهشون،نه تنها آدم های واقعی ان بلکه اجدادمونن!مثلا خواهرک همیشه وقتی من عصبانی میشم بهم میگه ابراهیم افتضاح.ابراهیم خان برادر زن سابق پدر همین مادربزرگه.که ظاهرا خیلی زودجوش و دعوایی بوده

+++استعداد عجیبی در خواب تکراری دیدن دارم...و اینطوری کار میکنه که وقتی یه خواب اذیتم میکنه میره تو دسته ی تکرار پذیر ها...تو سه ماه اخیر پنج شیش بار خواب دیدم که میرم آرایشگاه لباس عروس میپوشم ولی آرایش نمیکنم.تنهام.برمیگردم خونه ی پدرم که همه ی مرد های فامیل دور خونه نشستن.هیچ خوشحال نیست.دور خودم میچرخم.میرم تو اتاق و لباس سیاه تن میکنم.بعد بیدار میشم...هر بار دقیقا همینجا بیدار میشم.دقیقا با همین جزئیات...رتبه ی بعدی خواب های آزار دهنده میرسه به خو که سه بار تو این ماه دیدمش.خونه ی دوستمم...میرم سوار مترو میشم و میرم بیمارستان طالقانی.میرم بخش سرطانش.برای رفتن تو باید کفشامو دربیارم.میرم میشینم و به آدم ها نگاه میکنم.فقط نگاه میکنم و قیافه ی تک تکشون یادمه.بعد بلند میشم میام بیرون ولی هرچقدر میگردم کفش هامو پیدا نمیکنم...گمشون و نمیتونم برم...
نکته اینجاس که من تا حالا بیمارستان طالقانی نرفتم و نمیدونم کجاس و اصلا بخش انکولوژی داره یا نه...خیلی اعتقادی به تعبیر و معنی داشتن خواب ها ندارم...تکرارشون خستم میکنه ولی.
++++خستم این روز ها...زیادی...خستگیم مال اینه که حس میکنم اونقدری که میدوم نمیرسم...حس میکنم از حقم عقبم...دلم برای خودم میسوزه...و همین انرژی و انگیزه ی بیشتر دویدن رو میگیره ازم و باعث میشه بیشتر نرسم و عقب باشم و این لوپ هی تکرار بشه و من هی ضعیف و ضعیف تر بشم
منبع :
برچسب ها : دودچ و باقی قضایا - میکنم ,میرم ,میشم ,خواب ,میکنه ,همین ,نگاه میکنم ,بیمارستان طالقانی ,بیدار میشم ,مادر بزرگ ,واقعی بودن
دودچ و باقی قضایا میکنم ,میرم ,میشم ,خواب ,میکنه ,همین ,نگاه میکنم ,بیمارستان طالقانی ,بیدار میشم ,مادر بزرگ ,واقعی بودن
نود و هفت
این پنج ثانیه ی طلایی
پنج ثانیه ای که شاید برای تو اندازه ی چند سال طول کشید.چشماتو بستی و همه ی سختی ها و جون کندن های این چند سال از جلوی چشمات رد شد.همه ی ناکامی هات،همه ی حرف های پشت سرت،همه ی "تو نمیتونی" هایی که شنیدی...
حال این لحظت که چشماتو میبندی با خودت میگی "ارزششو داشت"

منبع :
برچسب ها : نود و هفت
نود و هفت
say hello from far to 24
قبل از اینکه مدریه برم،خونه ی ما و دو طبقه پایین و بالا بود.هر روز از سر ظهر من و پسر میرفتیم تو حیاط تا مرز مردت آتیش میسوزوندیم (اینکه وسط دختر های نازک تر از برگ گل آقای پدر من اینگونه شدم تقصیر همین روز هاست احتمالا :) )
بعد از چند ساعت جیغ جیغ و عموما وارد مقادیر متناهی از خسارت به اموال با تشر بشین بچه ی آقای پدر حساب کار دستمون می اومد و مثل موش مینشستیم...چند دیقه بعد رو می آوردیم به تنها بازی آرومی که بلد بودیم. بازی!
من چون هم بزرگتر بودم چند ماهی هم دردونه ی آقای پدر بودم و بچه ها عموما ازش حساب میبردن، اساس بازی پر بار و فوق حرفه ایمون رو میچیدم. اینگونه که میگفتم مثلا من ۲۴ سالمه (لازم به ذکره در اون ایام خاندان ما متشکل بود از یک عدد ۱۴ ساله که به نظرمون خیلی بزرگ بود...یه تعدادی دختر ده یازده ساله که با ماها نمیچرخیدن و حرف های خانومانه داشتن، و ماها یعنی یه مشت بچه ی دماغوی پنج ساله.و البته یک تعداد پدر ریش دار و یک تعداد مادر با مانتوی اپل دار تا نوک پا که ی نمیدونست چند سالشونه و به نظر میرسید همین قدری از تو لپ لپ درومدن.و ۲۴ صرفا یه عدد بود به نظرم که یعنی خیلی بزرگ) عروسکم رو که یه س آبی رنگ بود میپیچیدم تو پتوش و میدادم به پسر که بیا نینی رو ببر اداره با خودت (نه به خشونت خانگی علیه مردان در واقع :)) ) خودمم چادر گلگلی که مادربزرگ دوخته بود رو سر می ، کفش پاشنه دار های خیالی مو پام می و رو سر پنجه هام راه میرفتم و بی نهایت احساس خوشگل و شیک بودن می .منتظر میموندم راننده ی خیالیم با ماشین خیالیش بیاد دنبالم و سوار بشم و برم سر کار.کار چی بود؟ نی نی ها بودم! مریض کی بود؟پسر باید در نفش پدر یه عروسک ظاهر میشد و میاوردش تا من خوبش کنم.
طبیعتا چون ایده ای راجع به این سن خیالی نداشتم،ایده راجع به سطح کار و رفاه و شغل این سن هم نداشتم...
من فردا وارد بیست و چهار سالگی میشم.البته اگه حساب کنیم الان تو سیزدهم تیر ماهیم.
از تصور ۶ سالگیم،نینی و باباش که تو تونل های زمان گم شدن...رویای پزشک شدن رو چهارده پونزده سالگی ول ،خوشگل و شیک بودن دیگه جزو اولویت هام نیست،به جای کفش پاشنه دار و راه رفتن رو سر پنجه کتونی های به غایت تخت میپوشم.راننده ی شخصی هم که،راننده ی مترو هست که علاوه بر شخص من چهارهزار نفر دیگه رو هم جابجا میکنه...
نکته ی ماجرا اینه که من الان یه تصوراتی هم راجع به ۴۵ سالگی دارم...و نزولشون تا این حد ترسناکه :))
منبع :
برچسب ها : say hello from far to 24 - راجع ,سالگی ,ساله ,بازی ,حساب ,آقای ,خیلی بزرگ
say hello from far to 24 راجع ,سالگی ,ساله ,بازی ,حساب ,آقای ,خیلی بزرگ
دد ونک
رساله ای در باب دد ونک
یا سی و سه دلیل برای اینکه وقتی خودمون آگاهیم که دیر زمانیست جز چرندیات و کیبورد سایی! چیزی نمینویسیم همچنان اصرار به بلاگر بودن داریم:

+ تی و هولدن رو نگاه آخه ^_^ لباس فرم دورهمی داشت :))
++ میگن بلاگر ها آدم های درون گرا،منزوی و دیر ارتباط گیری ان؟حاااااشاااا
+++ سید طاها پرسید چرا هولدن رو میخونی؟و من از اون موقع دارم فکر میکنم چرا حریر/هولدن/جولیک/پری و دیگران رو میخونم،چرا پیگیر میخونمشون؟ برای لذتی که شناختن آدم ها بدون های ظاهری مز ف و مرز های اجتماعی...چون آدم های خوب حال آدمو خوب میکنن...چون آدم های خوب رو باید دوست داشت...
و من همه ی جماعت حاضر در ع رو،و جماعت غایب رو عاشقم ^_^

منبع :
برچسب ها : دد ونک - هولدن
دد ونک هولدن
دلم برای بچه کروکدیل تنگ شده
وقتی فکر میکنم و میبینم آ ین بار که یه کله خو دم و وسطش با صدای انفجار یا جیغ یا فریاد حاصل از شادی قهرمان پخش شونده از تلویزیون پشت به دیوارِ پشتِ تختم از خواب نپ ،دلم میگیره...
نه به خاطر خواب های چند شده ام و بی خو و سردرد و بد اخلاقی بعدش...به خاطر شصت سالگی آقای پدر که تو دوران بچگی ما صدای تلویزیون سونی قدیمی خونه همیشه رو چهار بود...برای جوونی های آقای پدر و معروفیتش به اینکه صدای پچ پچ رو از هر کجای خونه میشنوه...برای دوره ای که دوتایی عصر ها میرفتیم بیرون تا دنیا رو کشف کنیم...برای دورانی که دوتایی فوتبال بازی میکردیم تو حیاط ف تنی خودنمون...
برای آقای پدر خودم تو پنج، شیش سالگیم دلم تنگ شده...دلم نمیکشه دیدن آقای پدر افتاده رو کاناپه رو که شبیه قبلناش نیست...دلم آقای پدر هفتاد و چهار کیلویی خودمو میخواد بی این سلول های اضافه ی زبون نفهم که نمیفهمن اینجا ی منتظرشون نیست و باید گورشونو گم کنن...
منبع :
برچسب ها : دلم برای بچه کروکدیل تنگ شده - آقای ,صدای
دلم برای بچه کروکدیل تنگ شده آقای ,صدای
نود
به نظرتون این که من؛ دانشجو-بیکار-پاپتی-فاقد هرگونه اختیار تی و غیر تی-فاقد اطمینان قبل بیان،حین بیان و پس از بیان-با دستی که به هیچ کجا بند نیست و جناب آقای رییس جمهور به عنوان رییس یکی از سه قوه ی اساسی کشور (که ما لطف کردیم و یکی دیگه از قوه ها رو هم به خواست ایشون و طبق یک لیست گاها بی نام و نشون و با دل پرخون فرستادیم بالا) و دارای حدود اختیارات مشخص لشکری و کشوری در مقابل مشکلات مملکت و اعتراضات مدنیمون یک مدل واکنش نشون بدیم و هر دو یه عدد اینستاگرام بگیریم دستمون و هشتگ بزنیم یکم ضایع نیست؟
برای اعتبار خودشون عرض میکنم...
منبع :
برچسب ها : نود
نود
نود و یک
دچار سندرم داد شدم...
اینگونه که از صبح "هرس" رو تموم ، "ماجرای عجیب سگی" رو شروع ، تکالیف هفته ی بعدم که راجع به ی ری عصب کف کله ان تقریبا انجام دادم، انیمیشن early man دیدم، چهار قسمت master of none دیدم و بعد از هر قسمت با خودم گفتم این دیگه چه مز فیه،یه ساعتی رو آویزون پنجره اتاق شدم و زل دادم و هفت هشت تایی س به نسبت گنده ریشدار که تو پارک روبروی پنجره ی اتاقم داشتن با آهنگی به مضمون "بیا دلبریتو یکم کمترش کن :| " کلیپ یا دابسمش یا کوفت مشابه دیگری میساختن ،شام پختم حتی...ولی محض رضای خدا کوشش شایسته ای برای امتحان فردام ن ...که سخت ترین و مز ف ترین درس این تر .
ته دلم قند میسابن وقتی فکر میکنم این آ ین دادیه که تو همه ی عمرم توش امتحان دارم...ولی یه حسی میگه کور خوندم...
منبع :
برچسب ها : نود و یک
نود و یک
نود و دو
من ی ری گناه دارم که سنگینی بارشونو رو شونه ام حس میکنم...منظورم اشتباه ها یا حماقت هایی نیست که در حق خودم .که اونا هر چی بوده به طبعش بلایی به همون نسبت که حقم بوده سرم اومده ...حتی منظورم کار های اشتباهی نیست که خواسته یا ناخواسته در قبال بقیه انجام دادم و بهشون آسیب زدم.که آمار این دو دسته دیگه از دستم در رفته. ..این گناه های رو شونه ام،گناه های هیچ کاری نکرده.گناه دیدن و ت موندنه...چیزاییه که من بارها به آدم ها گفتمشون،بار ها براشون تاسف خوردم،ولی بازهم ی ری شبها چشمامو که میبندم همین چند تا کار نکرده سوهان برمیدارن و می افتن به جون روحم...
اولیش مال چند سال پیشه...از مدرسه می اومدم خونه.تو پارکینگ خونه دوچرخه ی دال رو دیدم که رو زمین افتاده بود...دال یه ی ناز و جیغجیغو بود که هر از در تو می اومد میمرید و پر انرژی سلام میکرد.شیش یا هفت ساله.اونروز دال نبود کنار دوچرخش.بی اختیار چشم گردوندم پی اش،نبود.یهو چشمم افتاد به اتاقک سرایداری.از لابلای پره های دست آقای سرایدار رو روی تن دال دیدم.چشمای ترسیده ی دال رو دیدم.دیدم و تنها کاری که فرار بود...هم اون روز هم روز های بعدش.که دیگه از بیرون که اومدم دال رو بغل نگرفتم.براش شکلات نیاوردم.فقط هربار ازش چشم یدم و فرار ...چیکار باید می ؟...چیکار میتونستم م؟من خودم یه بچه ی ۱۵ ۱۶ ساله بودم که هیچ بهم یاد نداده بود الان باید چیکار کنم.شاید باید به خانواده ی خودم یا دال میگفتم...شاید باید همون لحظه جیغ و داد راه مینداختم تا همه بیان.فرار ولی...چند ماه بعد دال و خانوادش رفتن از این ساختمون...آقای سرایدار هم چند سالی میشه که رفته و اتاقک توی پارکینگ خالی مونده.من هر بار از جلوش که رد میشم پا تند میکنم هنوز...بار این ت موندن الان بیشتر از قبل رو دوشمه ولی...الان که جوجه شیش هفت سالشه ...الان که هر بار بغلش میکنم حس های مادرانه ای که هر دختری باهاش به دنیا میاد توی دلم میلرزن...الان که هربار بیرون میبرشم سفت میچسبمش اینقدر که صداش درمیاد...هر بار میترسم از اینکه کوچیکترین آسیبی ببینه.و یه وقتایی یهو دال میاد جلوی چشمم...آسیب دیده؟من میتونستم جلوشو بگیرم؟
گناه دومم مال دو سال پیشه.مدرسه ای که درس میدادم و بچه هایی که پنج سال کوچیکتر از خودم بودن...و دوتاشون که طبیعی به نظر نمیرسیدن.رفتارشون،حرف هاشون،ع هاشون،هیچ کدوم عادی نبودن...عادی که خب من حق نداشتم به صرف فکر مخالف باهاشون بهشون انگ بزنم...همه ی ی الی که اونجا رفتم میچیدم به خودم...که به مشاورشون بگم این دو تا گرایش غیر طبیعی دارن به هم؟اگه درست بود و خانواده هاشون میفهمیدن چی؟اگه درست نبود و من فقط اشتباه کرده بودم چی؟اصلا مگه من وظیفه داشتم هومو سکشوال بودن بچه هارو بفهمم؟اگه من به خاطر اختلاف سنی کمم باهاشون و بودن تو محیط مشابه باهاشون و اینکه جدی نمیگرفتنم و سر کلاس بیشتر خودشون بودن درست فهمیده بودم ،حق اینو داشتم که دخ ی کنم؟اگه فقط یت تجربه های نوجوونی بود،که احتمالا بود،کی وظیفش بود که جلوی آسیب این ماجرا رو بگیره؟غیر از من ی ندیده بود یعنی؟چیکار میتونستم م که همه کمترین آسیب رو ببینم؟خیلی کار ها...حداقل خودم باهاشون حرف میزدم...فرار ولی...
سومین گناه،گناه همین روز هامه...شیش هفت ماهه که قبول به عنوان پشتیبان کنار یکی از بچه هایی باشم که تو منطقه های محروم لب مرز درس میخونند و امسال کنکور دادن.الف دختر دردسر داری نبود.فقط هر هفته زنگ میزدم و از ناراحتی ها خستگی ها و مشکلات و آرزو هاش میگفت...من اینور اینقدر حرف میزدم و براش رویا میبافتم تا با صدای بلند بخنده و بعد خداحافظی میکردیم...چند ماهیه ولی الف درگیر یه عشق نافرجام! شده...غمگینه...هوای درس خوندن از سرش پریده و همه ی امید خودش و من رو داره به کنکورش نا امید میکنه.من چیکار فاصله ی زنگ هامو بهش طولانی ...وظیفه ی من به عنوان پشتیبانش این بود که کنارش باشم. ..جا خالی دادم ولی...نمیتونم هربار زنگ بزنم و با گریه شروع به حرف زدن ه و با گریه تمومش کنه...نمیدونم تو جواب حرف هاش چی باید بگم...و ایمان آوردم گذاشتن ماها کنار این دخترا خود یت بوده...ماها که نه تجربه ی مشاوره داریم نه تحصیلاتشو...من اگه عرضه ی مدیریت روابط داشتم روابط خودمو مدیریت می و تبدیل به یک لوزر به تمام معنا نمیشدم. ..مسئولیتی که گردنمه رو نه بلدم نه میتونم و نه میخوام انجام بدم...میتونم به رابط کلی ارجاع بدمش.نمیخواد ولی...و حس میکنم حق ندارم پا رو خواستش بذارم...و دارم فرار میکنم...

منبع :
برچسب ها : نود و دو - الان ,میکنم ,چیکار ,باهاشون ,گناه ,آسیب ,فرار ,شاید باید ,آقای سرایدار
نود و دو الان ,میکنم ,چیکار ,باهاشون ,گناه ,آسیب ,فرار ,شاید باید ,آقای سرایدار
نود و سه
در ادامه ی سندروم داد باید ذکر کنم در این پنج سالی که به عنوان دانشجو می زی ام،هیچ ترم زوجی نبوده که فرجه ی امتحانات رو به عنوان همراه مریض توی بیمارستان نگذرونده باشم
آقای پدر بستریه و س براش و کتاب ببرم که حوصله اش سر نره...من فولدر به فولدر هاردمو میگردم دنبال پدر پسند .هر کدومو که به نظرم خوبه،اسمشو با پیشوند نسخه ی سانسور شده ی ... سرچ میکنم و جالبه بدونید برای تعدا ون همچین نسخه ای وجود داره :))) میدونم کار احمقانه ای عه ولی نمیخوام آقای پدر رو به فکر فرو ببرم که اون همه وقتی که برای تربیتم صرف کرده کجا رفته :)
--------------------------------

خدا رو هزار تا اسمش قسم میدم، دویست باز ازش میخوام دستمو بگیره، قرآن با اون عظمتشو سرم میزارم، زار میزنم، ولی نمیتونم چیزی بخوام.نمیتونم....خواستن هر چیزی تو این شرایط احمقانه است به نظرم...

الان مراسم تموم شده و زیر پتوم دارم به این فکر میکنم که اگه قراره کاری برام کنی، کاش اون کاری رو کنی به نظر خودت درسته.من که نگفتم، تو هم به ته دلم نگاه نکن...

(کپی شده از هفت تیر نود و پنج)
و من هنوز هم همینو میخوام...که به جای نگاه به ته دلم،چیزی که برام توش خیره رو برام کنار بذاره
منبع :
برچسب ها : نود و سه - برام
نود و سه برام
جان جوانی
یه دنیای موازی با اینجا،که آسمونش اینقدر از زمینش دور نباشه...
یه دنیا که من توی باغچه ی کوچیک خونمون شمعدونی و اطلسی کاشته باشم...
یه دنیا که توش دستهام بوی عطر تو رو بدن...
یه دنیا که توش اسممو صدا بزنی و من پر بکشم تا برسم به آغوشت...
دنیایی که هر بار زل بزنم تو آسمانِ شبِ چشمات، دلم بریزه یک هو. که هر بار زیر لبی برات (و ان یکاد) بخونم و هر بار از قصد آ شو انا المجنون بگم...که "مجنون منم این روز ها میان وعده های جنون"
دنیایی که توش سرمو بزارم رو شونه هات،تا امنیت حضورت توی جونم بپیچه...
دنیایی که سرتو بذاری روی زانوهام و برات قصه ی هزار و یک شب ببافم...و هر شب دعا کنم که نرسه شب هزار و یکم...که نشه که تموم شه این بازی غرق شدنم توی تار و پودِ تو...
دنیایی که توش مهم ترین گره ی عالم که باید باز بشه گره های بین موهای من باشه...
یه دنیا که تو توش "جانِ جوانی" منی...
نه این دنیا که توش خبر نداریم از بودن هم... توی داد ماهی که میگن خدا آزاد گذاشته ملائکه اش روتا نفرین کنن دلی رو که عاشق نیست، نشستیم رو کاناپه هایی که هیچ وقت سنگینی حضور اون یکی رو حس نکرده، شاید هیچ وقت هم حس نکنه، زل زدیم به صفحه ی بی روح تلویزیون و منتظریم ببینیم "جامِ جهانی" رو کی خونه میبره...

منبع :
برچسب ها : جان جوانی - دنیایی
جان جوانی دنیایی
trust me,i'm a bioligist
یک:این یه پست طولانیه...ولی حوصله کنید و بخونید.ممکنه کمکتون کنه
دو:قبول کنید یا نه صحبت از مسائل تو کشور ما هنوز تابو عه...هنوز هیس نگو بچه میشنوس...هنوز ی که ازش حرف میزنه دختره ی بی حیای چشم سفیده...پس اگه همچین حسی راجع به من و حرف زدن علمی حول این ماجرا دارید ضربدر قرمز بالای صفحه رو بزنید و با لبخند برید آب پرتق ونو بنوشید...
سه:من این پست رو مثل همه ی پست هام با موبایل مینویسم.پس اگه غلط املایی داره (مثل همه ی پست هام) پیشاپیش ببخشید
چهار:تقریبا دو هفته ای صبر تا ماجرا از حرارت اولیه اش بیفته...ولی هر روز داغ تر شد.پس تو همین حرارت کاذب این روزها مینویسم...
۱) hpv یا ویروس پاپیلومای انسانی چیه؟
ایشون یه ویروس کوچیک با تقارن ۲۰ وجهی و ژنوم dna دو رشته ای حلقویه
عامل تعداد زیادی از زگیل،و عفونت های پوستی و مخاطی توی مهره دار به ویژه دارهاست.بیشتر از ۱۰۰ تا سوش(سویه،نژاد) داره و یه تعدا ون میتونن سلول های انسانی رو تحت تاثیر قرار بدن ...که این سوش ها روی جاهای مختلفی تاثیر میزارن.میتونن عامل عفونت سینوس بینی یا انتهای حلق باشن.میتونن زخم های مخاطی توی ریه یه انتهای لوله ی گوارش درست کنن که البته نادره.چنتایی ازشون هم همونایی ان که همه این روزها اسمشونو میشنویم...که زگیل درست میکنن و میتونن باعث سرطان بشن.سوش ۱۶ و ۱۸ از همه معروف ترن...
۲) ویروس پاپیلوما چطوری کار میکنه
بحث رو روی این بزرگواران دسته ی آ متمرکز میکنیم
ژنوم حلقوی این ها کمتر از هشت هزار جفت باز داره (در مقایسه با ژنوم انسان که سه میلیارد جفت باز داره).هشتا پروتیین کد میکنن که دو تا از این پروتئین ها e6 و e7 همون کاری رو میکنن که ما میخوایم راجع بهشون حرف بزنیم.سرطان زایی...این که یه ویروس چقدر از این دو تا پروتئین بسازه،یه نشانگر خوبه که ویروس اصطلاحا چقدر وحشی و پرخطره.حالا این پروتیین ها چیکار میکنند؟این ها میرن عملکرد یکی از مهم ترین پروتیین های سلول به اسم پروتیین ۵۳ رو مختل میکنن...این پروتئین ۵۳ مسئول اینه که وقتی یه سلول از مسیر طبیعی خارج شده،آسیب دیده،وحشی شده داره زیاد تقسیم میشه یا هر چیز دیگه ای،سلول رو تو همون وضعیتی که هست نگه داره و اجازه نده تکثیر بشه و یه سلول اب تبدیل بشه به دو تا،چهارتا،هشتا،شونزده تا و در نهایت خیلی تا سلول اب...پس اگه سلول های یه ناحیه توسط پاپیلوما آلوده بشن،این پروتئین های e6 و e7 میرن و جلوی کار پروتئین ۵۳ رو میگیرن.حالا اگه این سلول ها اب بشن (که چیز بسیار مرسومیه و حتی ممکنه چند بار تو روز اتفاق بیفته) این هی تکثیر و زیاد میشه و ناگهان...بوم....سرطان میگیریم
۳) سرطان زایی hpv
همچنان داریم راجع به دسته ویروس های عامل زگیل/زخم های حرف میزنیم.
اول برید و یه سرچ کنید و ع زگیل رو ببینید...حتما این کار رو ید...حتی اگه حس میکنید دل نازکید و ممکنه ح ون بد شه...
بعد بیاید اینجا و بقیه ی نوشته رو بخونید.
این زگیل ها میتونن از خیلی کوچیک و حتی غیر قابل دیدن تا خیلی بزرگ باشن...خیلی مرتفع یا تخت. معمولا ظاهر مخملی دارن و توی محیط های مرطوب بهتر رشد میکنن.ینی توی دهانه ی خانوم ها بهترین جا برای شکل گیری و تکثیرشونه.ولی به این معنی نیست که آقایون بهش مبتلا نمیشن
راه انتقال این ویروس ها تماس پوستیه.یعنی با روبوسی،قاشق دهنی،آرایشگاه و دندونپزشکی رفتن،خون مشکوک گرفتن منتقل نمیشه طبیعتا...
و خوب به دلیل جایی که زندگی میکنن منطقا راه انتقالشون رابطه ی ه...
ینی ممکنه همکارتون این ویروسو داشته باشه و با خاروندن اونو به دستش منتقل کنه و بعد به شما دست بده و شما همون موقع ویروسو با دستتون به اندام ادراری تون منتقل کنید.ولی احت به اندازه ی یه شوخیه...
حوله و مشترک (انصافا احتمال این از قبلی کمتره) هم باعث سرایت میشن.و یا اپیلاسیون و است (که البته لود ویروس به قدری پایین میاد که اینم احت شوخیه)
این زگیل ها میتونن هیچ درد و خارشی نداشته باشن یا خارش شدید داشته باشن...جدا از ظاهر نامتعارفشون که هم فرد مبتلا و هم پارتنرشو اذیت میکنه، این ها ضمینه ساز اصلی سرطان ، ، فرج، و حلق هستن... خانوم هایی که مبتلا به این زگیل اند و زایمان طبیعی میکنن این ویروسو حین عبور از کانال زایمان به فرزندشون منتقل میکنن که نواحی تنفسی بچه رو درگیر میکنه و احتمالا منجر به مرگ بچه میشه.. پس اگه زگیل روی بدنتون ظاهر شد،نمیشه چون درد نداره و همسرتون از این ماجرا شکایتی نداره به امان خدا ولش کنید.
۴) گارداسیل!
خب...بریم سراغ حاشیه ساز این روزها...
سال ۲۰۰۶ وا ن علیه hpv با اسم تجاری گارداسیل موفق شد سازمان fda رو راضی کنه و به صورت تجاری به بازار عرضه بشه.
تا امروز خیلی از کشور ها مثل سوئد،اتریش،نروژ،بریتانیای کبیر،کانادا و ... یا برنامه ی وا یناسیون سراسری برای hpv ملعون دارن یا به طور رایگان برای هر که بخواد تزریق میکنن...
از عوارض جانبی گارداسیل اخبار خیلی ضد و نقیضی اومده...
اول اینکه این دارو از سازمان بهداشت جهانی و سازمان غذا و دارو ی تاییده داره...و این یعنی safty دارو به طور خیلی قوی چک شده...بعد اینکه به واقع گارداسیل وا نه نه دارو...و پرتوکل های تاییدیه گرفتن برای یه وا ن چون به انسان های سالم تزریق میشه و هدفش نسل جوان یا کودک یه جامعه است،واقعا سخت گیرانه ان (بهم اعتماد کنید...من برای پایان نامم درگیر یه مدل درمان برای بیماران قطع امید شده ی سرطانم ولی همچنان اون چیزی که قراره به بیمار تزریق شه از هفت خان رستم میگذره تا ثابت بشه عوارض جانبی کشنده یا آسیب جدی زننده نداره.)
به هر حال یک سری گزارش جسته گریخته هست که آدم ها با تزریق گارداسیل دچار فلج موقت،تشنج،بیهوشی و ... شدن.
دلیل این اتفاق ها اینه که عامل موثر وا ن نیاز داره که روی یه ساختاری سوار شه و اون ساختار آلمینیوم داره و این آلمینیوم ممکنه به سیستم عصبی بعضی ها حمله کنه و اذیتشون کنه ...
توجه کنید که وا ن کلا دوازده ساله داره تو بازار فروخته میشه و اگه عارضه ی جدی ایجاد میکرد fda هر لحظه اجازه داره از بازار بکشتش بیرون...ولی خب چون این مدت کوتاهه هم به گزارش های عدم آسیبش خیلی معتبر نیست و هم هنوز زوده برای بحث حول ایجاد ناباروری یا آسیب به نسل بعد.و هر که بیاد گردن بلند کنه و بگه ثابت شده گارداسیل ناباروری میاد اجازه دارید بزنید تو دهنش!
همچنان توجه کنید که گارداسیل وا ن ضد ویروسه نه ضد سرطان...بشریت هنوز عقلش نرسیده وا ن ضد سرطان تولید ه. و خب همونطوری که شما اگه کزاز گرفته باشید بهتون وا ن کزاز نمیزنن اگه آلوده به hpv هم شده باشید زدن وا ن خطرناکه و نباید بزنین...
۵) شیوع hpv
از شیوع hpv توی ایران گزارش دقیقی در دست نیست. ولی من یه دوست دارم که توی آزمایشگاه تشخیص طبی کار میکنه و میگه روز نیست ما نمونه ی hpv مثبت نداشته باشیم. و واضحا شیوعش توی خانوم ها بیشتره
۶)تزریق گارداسیل...آری یا نه....
من صلاحیت اینکه قطعی بگم آره یا نه رو ندارم...
ولی به نظرم تزریق گارداسیل کاملا بستگی به لایف استایل آدم داره...
یعنی اگر لایف استایلتون به این صورته که با آدم های متعددی که شناخت کافی ازشون ندارید وارد رابطه میشید،پارتنری دارید که اون با آدم های متعدد وارد رابطه میشه،عادت به استفاده از پوشش های محافظ(کاندوم) ندارید،عادت به رابطه ی دهانی یا ی دارید (این باعث میشه سوش های مختلف ویروس با هم برخورد کنن و جهش های عجیب و خطرناک ایجاد کنن)،ممکنه یه روز صبح مست تو تختی که نمیدونید کجاست بیدار بشید، و رفتار های مشابه این،بهتره تو سنی که هنوز به لحاظ فعال نشدید یعنی ۱۲ ۱۳ سالگی (و یا قبل از اینکه تصمیم بگیرید لایف استایلتون رو به ح بالا تغییر بدین) این وا ن رو تزریق کنید.
در غیر این صورت (یا اگه الان مدتیه که این لایف استایلو دارید.یا اگه زگیل رو دارید) سعی کنید از خودتون مراقبت کنید و نیازی به تزریق وا ن نیست.
چه وا ن میزنید(چون وا ن هم علیه همه ی سوش های ویروسی طراحی نشده) چه نه بعد از سنی که فعالیت تون رو شروع کردید هر سال پاپ اسمیر بدید.یه نمونه برداری ساده ی تحت پوشش بیمه که میگه سرطان گردنه ی رحم دارید یا نه.سرطان گردنه ی رحم در شروعش به راحتی قابل کنترل و درمانه.
طبیعتا تنها عامل سرطان گردنه ی رحم پاپیلوما نیست.و پاپیلوما تنها باعث سرطان گردنه ی رحم نمیشه.
۷)کمک به ساخت گارداسیل؟
هزینه ی تزریق گارداسیل به نسبت زیاده (۷۰۰ هزار تومن اگه اشتباه نکنم) ولی با توجه به اینکه چیزی که الان توی بازاره رو شرکت مرک تولید میکنه که کله گنده ی دارو سازی جهانه و اینکه اگه ما بخوایم تو ایران تولید کنیم نه دانششو داریم،نه تکنولوژیشو(بهم اعتماد کنید...نداریم!) و اینکه وزارت بهداشت و درمان میهن عزیزمون تو تاییده دادن دستش شله و پرتوکل درست حس نداره(بهم اعتماد کنید...و بزارید نگم به چه چیز هایی تاییده میده) کمک به ساخت گارداسیل،الان،تو ایران،با توجه به لایف استایل عمده ی ما ایرانی ها، و توانایی وارد گارداسیل خارج تانی کار خیر نیست!
نه به این خاطر که گارداسیل سلام الله نیست (واقعا نیست.ولی هنوز گزینه ی خوبیه.نه چون عوارض جانبی نداره...چون جوونه و هنوز خیلی چیز هاش مستند ثابت نشده).چون اینجا ایرانه !
منبع :
برچسب ها : trust me,i'm a bioligist - وا ن ,گارداسیل ,سرطان ,خیلی ,میکنن ,ویروس ,تزریق گارداسیل ,سرطان گردنه ,عوارض جانبی ,اعتماد کنید ,لایف استایلتون
trust me,i'm a bioligist وا ن ,گارداسیل ,سرطان ,خیلی ,میکنن ,ویروس ,تزریق گارداسیل ,سرطان گردنه ,عوارض جانبی ,اعتماد کنید ,لایف استایلتون
نود و شش
پیشتر ها گفتم که در من یه پیرزن غرغرو زندگی میکنه...یه پیرزن خسته از عالم و آدم...یه پیرزن که دلش میخواد بشینه و فقط غر بزنه و غر بزنه هیچ هیچی نگه...یه پیرزن که که دلش میخواد ناله کنه که از همه تو عالم بدبخت تره و همه تایید کنن و براش دل بسوزونن...در من یک پیرزن هشتاد ساله زندگی میکنه که اکثر اوقات خوابه...ولی وقتی بیدار میشه همه چی رو به هم میریزه...وقتایی که خسته میشم از زندگی بیدار میشه...وقتایی که به خودم میام و حس میکنم دارم کمتر از میزان دویدنم تو دنیا از دنیا سهم میگیرم...وقتایی که هرچقدر چشمامو تنگ میکنم تا دورتر های مسیر رو ببینم دقیقا به اندازه ی جلوی پام خالیه...این وقتا پیرزنه بیدار میشه،اولین کاری که میکنه اینه که میزنه تو دهن دختر نوجوون بلند پرواز پر شر و شوری که تو من زندگی میکنه.بعد بساطشو پهن میکنه و میشینه برای از دست رفته های سال های دورش اشک میریزه...

این روز ها دقیقا جایی وایسادم که آقای پدر در اوایل همین سنش وایساده بوده...با این فرق که آقای پدر در اوایل بیست و چهار سالگیش منتظر تولد اولین بچه اش بوده...دقیقا به اندازه ی همون سال های آقای پدر از شغل ی انمون متنفرم...دقیقا به اندازه ی همه ی این سال های آقای پدر حرص میخورم هر روز و نگاه آدم ها بهم احساس تحقیر شدن میده.و دقیقا به اندازه ی آقای پدر برحسب نیاز کار میکنم...به آقای پدر و رویاهای پایمال شدش (که ما با به دنیا اومدنمون پای ون کردیم) نگاه میکنم و رویاهامو سفت میچسبم...میترسم از روزی که چشم واکنم و ببینم تو جای آقای پدر وایسادم ...که اتفاقا این ترس بزرگ خود آقای پدر هم هست....
این حجم حال بد مال شروع شدن سال تحصیلی! و مجبور بودن به تحمل ی ری نوجون ننر به قاعده ی یک ساله...
منبع :
برچسب ها : نود و شش - آقای ,پیرزن ,دقیقا ,میکنه ,میکنم ,اندازه ,زندگی میکنه ,بیدار میشه
نود و شش آقای ,پیرزن ,دقیقا ,میکنه ,میکنم ,اندازه ,زندگی میکنه ,بیدار میشه
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است یاسمین فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © Yasamin 2016-2017