بیانیه های یک کروکودیل خوشحال

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ بیانیه های یک کروکودیل خوشحال خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان بیانیه های یک کروکودیل خوشحال برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

چرا باید از اینستاگرام متنفر باشیم؟
من در این اپ لعنت الله ۱۸۳ تا فالوور دارم که ۱۵۴ تاش دختر هایی ان که تو این بیست و دو سال اخیر زندگیم (به طور ویژه این پنج شیش سال اخیر) به طریقی باهاشون آشنا شدم...
۱۵۴ نفری که امشب عمیقا حس چقددر با تک تکشون فرق دارم...
احساس ناکامل بودن میکنم...احساس ناکافی بودن...
منبع :
برچسب ها : چرا باید از اینستاگرام متنفر باشیم؟
چرا باید از اینستاگرام متنفر باشیم؟
f.r.i.e.n.d.s

تو سریال فرندز ریچل دوست بچگی خواهر راس عه...که از بچگی دوس داشتن همو...بعد یه بار که ریچل مست میکنه زنگ میزنه به راس میگه دوسش داره.بعد اون موقع راس دوس دختر داشته.میشینه با دوستاش یه ور کاغذ خوبی های دوس دخترشو مینویسه یه طرف بدی هاشو که بتونه انتخاب کنه.تو خوبی ها هی مینویسه از ریچل خوشگل تره از ریچل لاغر تره و اینا پشتش مینویسه شی ایز نات ریچل

بعد ریچل پیدا میکنه کاغذه رو یه روشو میخونه عصبانی میشه قهر میکنه با راس میره با یه پسر دیگه دوست میشه که اسمش رااسه و بازیگرش همون بازیگر راسه

هی دوستاش میگن رااس تو رو یاد خاصی نمیندازه میگه نه.بعد یه بار که راس و رااس و کنار هم میبینه میفهمه چقد اشتباه کرده و چقد بدون راس نمیتونه زندگی کنه و آشتی میکنن


من امروز که داشتم از سر کار برمیگشتم تو تا ی عقب کنار در نشسته بودم و یه آقایی جلو نشسته بود که من از تو آینه نیمه ی پایینی صورتشو میدیدم فقط.بعد که پیاده شد از ما تقاضا کرد که بزاریم آشنا شه باهامون

من واسه اینکه دچار سرنوشت ریچل نشم زدم تو برجک آقا

البته احتمالا اینکه من چهل و پنج دیقه از تو آینه و زل زده بودم بهش هم بی تاثیر نبوده تو درخواستش

منبع :
برچسب ها : f.r.i.e.n.d.s - ریچل ,مینویسه ,میکنه
f.r.i.e.n.d.s ریچل ,مینویسه ,میکنه
شصت و یک
این روزهایی که میگذره؛
شنبه یکشنبه دوشنبه م
چهارشنبه پنجشنبه سرِکار
یکشنبه پنج شنبه باشگاه
یکشنبه دوشنبه کارآموزی
این روزا هر روز ۵.۵ صبح از خونه میرم بیرون و ۹.۵ شب برمیگردم؛عین جنازه می افتم تو تخت تا فرداش...
این روزهایی که میگذرن؛قراره بهترین روزهای جوونی من باشن :)
خوبه که بدن آدم کار کنه...خوبه که کله اش کار نکنه :)


منبع :
برچسب ها : شصت و یک - یکشنبه ,یکشنبه دوشنبه
شصت و یک یکشنبه ,یکشنبه دوشنبه
پنجاه

دو ماه پیش قبض موبایلم صد و پنجاه هزار تومن اومد.ماه پیش چهل و دو هزار تومن.این ماه نهصد تا تک تومن :))))))))))))))))

در جوانی پاک زیستن شیوه ی پیغمبر است اصن :)



یک عدد نی نی جدید داره به ما اضافه میشه و ما داریم تر میشیم ^_^

نینی قدیمی از صب تلفن برداشته به عالم و آدم زنگ زده که یه راز بهت بگم؟ما داریم میریم نی نی بیاریم.مفهوم راز به درستی براش جا نیفتاده انگار :)))

منبع :
برچسب ها : پنجاه - تومن ,هزار تومن
پنجاه تومن ,هزار تومن
پنجاه و یک
ب برای اولین بار در سراسر عمر بیست و دو ساله ام برای چیزی که میخواستم جنگیدم.برای اولین بار چشم بستم رو دلگیر شدن آدم ها و منفعت خودم رو ترجیح دادم...و خب همون ب شاید یکم ناراحت بودم،ولی الان حسم خیلی بهتره ^_^
منبع :
برچسب ها : پنجاه و یک - برای اولین
پنجاه و یک برای اولین
پنجاه و دو

مثلا خیال کن صد سال پیش زندگی میکردیم.

آنوقت صبح ها برایت بقچه ی نان و ریحان میپیچیدم و راهی ات می پی لقمه ای نان حلال.بعد شاید ظرف های شب پیش را لب حوض میشستم و با زینت خانوم که بچه اش را برای جیش آورده گپ و گفت میکردیم.مینشستیم با زن های همسایه به پچ پچ که زیر سر اکبر آقا بلند شده و بیچاره زری.بعد هم در گوشم میخوانند که مطیع باشم و زودتر برایت پسری بزایم تا پاگیرم شوی.

لابد ظهر نشده بوی آبگوشت بار گذاشته ام توی کوچه میپیچید و لابد تو نان تازه یده بودی و توی دستمال می آوردی.اصلا سر راه هم دیده باشی ذغال اخته میفروشند و برایم یک سیر نوبرانه آورده باشی

شاید آنوقت خوشبخت تر بودم...آنوقت ها که ی بود در گوشم بخواند با روغن انداختن قرمه سبزی و سفره ی رنگین و مطیع بودن محبوب ترت میشوم نه حالا که نمیدانم کی هستم و کی باشم تا دوست ترم بداری



گفته بودم یه کانال دارم؟وقتایی که اینجا جرت و پرت نمینویسم دارم اونجا چرت و پرت مینویسم :))

tlg.me/prstrbtlgblg

منبع :
برچسب ها : پنجاه و دو - آنوقت
پنجاه و دو آنوقت
پنجاه و سه
آیا شما هم عین عموم مردم فکر میکنید که برای نقد یه اثر باید بهش احاطه کامل داشته باشین؟
خب باید بگم شما اشتباه میکنید :)))
چون نه تنها ما یه منتقد سینما داریم که هارو نقد میکنه بدون دیدنشون و معتقده این کارو میکنه چون ... شو داره (ظاهرا قراره از همه ی داشته هامون برداریم)
و یک مسئول اداره ارشاد داریم که هارو ندیده رد یا تایید صلاحیت اکران میکنه(خیلی نا محسوس به پنجاه کیلو آلبالو و ارادتمند تینا،نازنین،فلان اشاره میکنم )
بلکه دانشجوی نا شریفی هم داریم که برای کتاب نخونده نقد مینویسه!
البته که هدف وسیله رو توجیه میکنه و همین نا شریف بی چاره شبی دست به این جنایت زده که فرداش ۹ واحد امتحان داشته و شرحه شرحه ی احساسی بوده و بخشی از خانوادش رو تخت بیمارستان بودن و کلا دنیا و داشته هاش به طرفینش هم نبودن...
الان هم که اومده اعتراف کنه برای این نیست که از اون ۹ واحد یه ۷.۵ یه ۱۴ و یه ۱۶ گرفته و ش تقریبا از پل گذشته و آرامش خیال گرفته؛برای اینه که بالا ه حوصلش گرفته و شروع کرده خونده اون کتاب طفلک رو!و نه تنها به عمق شعر هایی که به عنوان نقد نوشته پی برده،بلکه به عمق شعر های که نقدشو نقد میکرد هم پی برده! و اینگونس که نه تنها الان عذاب وجدان نداره،بلکه حرص عذاب وجدان همون شبشم دره میخوره...
منبع :
برچسب ها : پنجاه و سه - داشته ,میکنه ,داریم ,عذاب وجدان , هارو
پنجاه و سه داشته ,میکنه ,داریم ,عذاب وجدان , هارو
پنجاه و چهار

هر شب قبل از خواب؛حتمن به همه ی روز های فوق العاده ی زندگی که پشت سر گذاشتی فکر کن.

فکر کن و بزار یادت بیاد شبِ قبل از روز های عالی چقدر نکبت بوده.

فکر کن و بزار یادت بیاد بعد اون شب ها اصلا انتظار یه روز خوب رو نداشتی چه برسه به روز های عالی...

فکر کن و چشماتو ببند و ایمان داشته باش که این شب هم یکی از همون شب هاست...

ایمان داشته باش به رویای تکرار و تف کن به قانون احتمال...

منبع :
برچسب ها : پنجاه و چهار - ایمان داشته ,یادت بیاد ,بزار یادت
پنجاه و چهار ایمان داشته ,یادت بیاد ,بزار یادت
پنجاه و پنج

یه جای دنیا گیر که هر آن از هر گوشش یکی با فریاد میپرسه حااا ووون چطووووره؟ و من باید طبق یه رسم احمقانه سرمو بالا بگیرم و بگم عاااالی...

خوب میشم...بالا ه خوب میشم....

منبع :
برچسب ها : پنجاه و پنج
پنجاه و پنج
پنجاه و شش

اولین باره تو زندگی بیست و دو سالم که میفهمم عید قربان ینی چی...اولین باره که میفهمم ابراهیم بودن چقدر سخت و عجیبه...

من اگه جای ابراهیم بودم،اگه قرار بود قربانی بدم،جای پسر به کوه بردن خودمو قربانی می ...من شرافت دل ب ندارم پس عید من نیست...اگه عیده براتون،عیدتون مبارک...



مرگ به سازمان سنجش....مرگ...هزاران بار...جوابامونو بده بریم دیگه...

منبع :
برچسب ها : پنجاه و شش - اولین باره
پنجاه و شش اولین باره
پنحاه و هفت

دیروز سر کار پاشدم رفتم تو دفتر که یکم استراحت کنم یه چیزی بخورم.اول بگم که اتاق استراحت خانوم ها و آقاها یکی شده.الانم که تابستونه و خب به قول دوستی و با میل گرد بزنی نمیره سر کار ولی ما میریم!نتیجتا من تنها بودم.یکی دیگه هم اومد.آقای جوونی که من تا حالا ندیده بودمش.احتمالا برای خالی نبودن عریضه شروع کرد به حرف زدن که از یه جایی به بعد به چرت و پرت گفتن رسید.یک کاره پرسید شما فرزانگانی بودین؟میگم بعله .

با خنده میگه دختر های فرزانگانی عاقبت ندارن.یا میرن،یا میمیرن.مریم میرزا خانی نمونتونه.یا اتوبوستون چپ میکنه،یا میرین تو دره یا میرین رو مین و همچنان قاه قاه میخنده...

چپ چپ نگاه کنان بلند میشم و بی خیال چایی خوردن میشم.

امروز ولی....

واقعا انگار دختر های فرزانگانی عاقبت ندارن...

واقعا قراره اتوبوسشون چپ کنه...

واقعا قراره خانواده هاشون داغدار عزیز های دلشون بشن...


+و همچنان هزاران مرگ به سنجش...


منبع :
برچسب ها : پنحاه و هفت - واقعا ,فرزانگانی ,واقعا قراره ,عاقبت ندارن ,فرزانگانی عاقبت ,فرزانگانی عاقبت ندارن
پنحاه و هفت واقعا ,فرزانگانی ,واقعا قراره ,عاقبت ندارن ,فرزانگانی عاقبت ,فرزانگانی عاقبت ندارن
پنجاه و هشت
با خدا معامله ...حضرت پروردگار...ببین که من سهممو دادم.نوبت توعه اینبار....

میگه چرنده که ارنست همینگوی بعد پیرمرد و دریاش دریا زده شده.مگه میشه دور بود و غرق شد؟آره...مث من که هربار که ندارمت غرق بوی پیرهنت میشم

گفته بودم کنکور داده بودم؟دارم میرم ثبت نام فردا...

هربار سوتی میدادم میومدی میگفتی آخه تو که خنگ نیستی...بیا ببین خنگ بازی این روزهامو

خستم...دلم آشوبه...ترسیدم...رو لبه ی تیغ دارم راه میرم.هیچ جز خودم ندید این تو یه سال اخیر چه جونی از من رفت تا گذشت...هیچ ندید بقچه ی زندگیم که هربار یه گوشش در میرفت و میریخت نصفش رو چجوری به دندون کشیدم...خستم...دلم میخواد بشینم باز کنم بقچه رو.یکی یکی دربیارم از توش آرزوهامو.یه تف روشون بندازم و با لبه ی آستینم بسابمشون تا حس براق شن.تا پاک شه غبار زمان از روشون.بعد سنجاقشون کنم به خودم.یه جور سفت و سخت که باز نشن و نیفتن وسط راه...

گیریم شوخی میکنه.گیریم چرت لحظه ای عه...ولی بند دل من میشه از فکر به این داستان...یه نگرانی قلمبه اضافه میشه به نگرانی هام...به آینده ای که سر و تهش معلوم نیست.خدایا.. من عادت ندارم این حجم سردرگمی رو...حواست هست؟

قبلا گفته بودم اوضاع معدم بده؟خب الان اوضاعش افتضاحه
منبع :
برچسب ها : پنجاه و هشت - هربار ,میشه
پنجاه و هشت هربار ,میشه
لیستی برای نمردن

۱.یه ماگ کوچیک خوشگل

۲.یه عابربانک پر پول که باهاش ولم کنن تو شهر کتاب تا کتاب ب م

۳.یه عابربانک دیگه که محتویاتش رو لوازم تحریر ب م

۴.یه شلوار سایز کوچیکتر

۵.یه جعبه کوفی جوی

۶.همت لازم برای باشگاه رفتن و وزن کم

۷.حوصله ی لوازم آرایش یدن

۸.یه شالگردن قشنگ

۹.هزار ساعت وقت تا بشینم فرندز ببینم و پرتره بکشم

۱۰.یه کار که پر کنه کله امو و وقت نکنم فکر کنم به ریز و درشت نداشته هام

۱۱.اوکی گرفتن از نون

۱۲.حوصله ی اینکه برم صورتمو لیزر کنم

۱۳.راست و ریس پیش رفتن کارهای

۱۴.انیمیشن تیاتر سینما کنسرت

۱۵.یکم مرتب تر بودن

۱۶.تو

۱۷.تو

۱۸.تو

۱۹.تو

۲۰.تو

۲۱.تو

۲۲.تو

۲۳.تو

۲۴.تو

۲۵.تو

۲۶.تو

۲۷.تو

۲۹.تو

۳۰.تو

۳۱.تو

۳۲.تو

۳۳.تو

۳۴.تو

۳۵.تو

۳۶.تو

۳۷.تو

۳۸.تو

۳۹.تو

۴۰.تو

۴۱.تو

۴۲.تو

۴۳.تو

۴۴.تو

۴۵.تو

۴۶.تو

۴۷.تو

۴۸.تو

۴۹.تو

۵۰.تو

خنده ی تو.بوی عطر تو.صدای تو.گرمی دستای تو.چشمای تو.عینک تو.ح موهای تو.

نداشتنت میکشه منو...

نه که دیگه نفس نکشم.اتفاقا دقیقا به اندازه ی قبل نفس میکشم...حتی بیشتر.چون وقتی هستی نفسم بند میاد بعضی وقتا

اینکه لب لاک هام میپره؛اینکه حوصله ی خودمو ندارم؛اینکه روزی سه هزار بار پروفایلتو چک کنم از گوشی بقیه؛اینکه وا شدن ذوق نکنم؛اینکه صدادار نخندم؛ینی مردم...


منبع :
برچسب ها : لیستی برای نمردن - حوصله
لیستی برای نمردن حوصله
یازده
چند روزه که مدام و هرجا میرم یه چیز تو ذهنمه،وقتی دارم ریاضیات جادویی (بله ما اون هری پاتریایی هستیم که تو بیست و دو سالگی برای درس های مون اسم های جادویی گذاشتیم :)) ) میخونم،وقتی دارم لباسامو جمع میکنم،حتی اون یک ساعتی که امروز رو تخت درمانگاه افتاده بودم و داشتم سعی می اگه یه تونل تاریک دیدم نرم سمت نور و هیچ چیز جز شر شر آب و تخ تخ فن تو کله ام نبود.توی کله ام هزار تا فکره ،ولی وسط اون همه فکر روزمره ی شام چی بخورم،حالا که هوا سرد شده و سوی سفیدش دست منه چیکار میکنه،سمینارمو چیکار کنم،چرا میزم کثیفه و امثالهم،همش از خودم میپرسم ینی خانوم دال وقتی منو میخواست به خانوم ف معرفی کنه چرا گفت این همونه که بهت گفته بودم.و چرا در گوشش پچ پچ کرد.و چرا مدل نگاه خانوم ف عوض شد... :| :?
چی میتونه گفته باشه ینی؟
منبع :
برچسب ها : یازده - خانوم
یازده خانوم
چرت و پرت؛به میزان کافی
جایی که کار میکنم دو تا مکان استراحت داره؛یکی برای آقایون،یکی برای خانوم ها.
اتاق خانوم ها یه اتاق نسبتا بزرگ نورگیر و روشنه.روی میزش همیشه حداقل دو مدل شکلات هست،یخچال داره و یخچالش همیشه پره،همیشه هم تمیز و مرتبه.یه برد و یه تخته وایت برد رو دیوارشه که روی برد همیشه فقط یه کاغذ هست که صلوات خاصه ی اون روز رو نوشته (و من هنوز نمیدونم کی هر روز میاد و این کاغذ رو میزنه ) و روی تخته عموما این متن نوشته : دوره ی پنج شنبه،منزل زری جون،همکاران زیر تشریف میاورند: و همکاران رفتن اسمشونو نوشتن اون زیر.در مواقعی که اون متن روی تخته نیست،این متنه : هدیه ی زایمان زری جون،فلان چیزو یدیم،سهم هر فلان تومن و زیرش یه شماره کارت...
اتاق آقایون یه اتاق کوچیک و تاریکه،یه جای پرت ساختمون.پنجره اش به حیاط خلوت باز میشه و تهویه اش خوب نیست و همیشه ی خدا مه دود سیگار داره.به تعداد آدم ها فلا چای گوشه و کنار اتاق هست.میزشون هیچ وقت جمع نمیشه.این طوری که ساعت یازده که بری روی میز هم نون و پنیر صبحونه هست،هم شیشه ی ترشی آقای قاف که بی ترشی قیمه نمیخوره و از نهار دیروز هنوز همونجاست،و هم یک عالمه کاغذ که هیچ نمیدونه مال کی هست!برد اتاق آقایون رو تا حالا من با نوشته ندیدم.
من اما؛متنفرم از هر محیط صرفا زنونه ای...چای ام رو سر میز کارم میخورم،ناهارم رو با خانوما،و حداقل دو بار در روز با یه بهانه ای میرم تو اتاق آقایون...
دیروز اما همشو پشت میزم بودم.چرا؟چون رو میز هر دو تا اتاق یه جعبه ی بزرگ شیرینی بود که آقای فلانی به رسم خداحافظی و شیرینی جور شدن کارهاش یده بود.چون دیروز اولین روزی بود که به جای آقای فلانی،جای خالیش و تعریف خاطره هاش و آرزوی خوشبختی براش همه جا بود...
من میدونستم آقای فلانی قراره بره.قدمت این دونستن بیشتر هر دونستن دیگه ای در مورد آقای فلانی عه...اما شیرینی های نخورده اش از همون دیروز شده یه گلوله ی بزرگ تو گلوم.که نه پایین میره نه بالا،هر لحظه ام داره سفت تر میشه...
منبع :
برچسب ها : چرت و پرت؛به میزان کافی - اتاق ,آقای ,دیروز ,شیرینی ,فلانی ,آقایون ,آقای فلانی ,اتاق آقایون
چرت و پرت؛به میزان کافی اتاق ,آقای ,دیروز ,شیرینی ,فلانی ,آقایون ,آقای فلانی ,اتاق آقایون
چهارده

جا داره آبان رو ماه دیدن دوستای قدیمی اعلام کنم...سین،تای دسته دار و شین تا امروز...آ ین دیدن هر کدومشون به حداقل پنج سال پیش برمیگرده ^-^

الانم که لولو داره دلیل خشکی پوست موش ها تو سال 1984 رو میگه، من دارم حس خوب این دیدن هارو تو خیالم نشخوار میکنم ...

منبع :
برچسب ها : چهارده - دیدن
چهارده دیدن
اندر مصائب زندگی دانشجویی
شما منو تصور کنید که دیروز ساعت دوازده رو چمن های نشستم که دینگ دینگ گوشیم زنگ میخوره.در کمال تعجب خانوم ف پشت خطه:
-بله؟
*سلام کروکودیل جان.چطوری؟ببین تو مدرسه ای که من کار میکنم یه نفر میخوان فردا بره کاراشونو راست و ریس کنه.بعد مشخصاتشو که گفتم من گفتم همچین آدم متشخص و چیز بدونی فقط کروکدیله و بس.میای دیگه؟
-(من در حالی که حالم به هم خورده از تعارف الکی هاش و به طور هم زمان دارم به کلاس های فردام و برنامه ی سمینارام و آبدوزدک هایی که ته حساب بانکیم بند بازی می کنن فکر میکنم) اممممممممممم ..... آره میام...

نیم ساعت بعدش باز منو تصور کنید که دیگه رو چمن ها نیستم چون نیمکته خالی شده و رو اون نشستیم،که دارم به پونصد و یک نفر زنگ میزنم که برنامه های فردامو راس و ریس کنم و برم پی کار خانوم ف

و همچنان منو تصور کنید که تو مسیر ها له شدم تا برسم به شهر مورد نظر خانوم ف

در ادامه منو تصور کنید که شیش صبح بیدار شدم دیدم خانوم ف پیام داده عزیزم کنسل شد.مرسی که میل به همکاری داشتی...
اینکه من امروز به کلاس هام و برنامه هام نرسیدم یه طرف ماجراست،اینکه تا حالا پنج بار کلا تو زندگیم تو شرایط مشابه قرار گرفتم که نقش مکمل سه بارش خانوم ف بوده و مال ارش شوهر خانوم ف یه طرف دیگه ی ماجرا...خدا در و تخته رو به هم جور کرده ظاهرن....
منبع :
برچسب ها : اندر مصائب زندگی دانشجویی - خانوم ,تصور ,برنامه ,تصور کنید
اندر مصائب زندگی دانشجویی خانوم ,تصور ,برنامه ,تصور کنید
هیفده
اگر با بچه تون به جرم دنبال رویاهاش هفته هاست حرف نمیزنید اونوقت صفحه ی اینستاگرام و ع های تلگرامتون ع بچه فامیل مرده تونه، تا احتمالا تو خانوادتون کول به نظر بیاید،اوف بر شما...
اگه بچه تون به خاطر خساست های شما جنس رویاهاشو عوض کرده و شما دارین پی محتاج میگردین تا پنج تا دیگ نذری بزارید و برای فامیل های اون سر شهرتون غذا بفرستید و نشونشون بدید جیبتون هنوز پره،اوف بر شما...
منبع :
برچسب ها : هیفده
هیفده
روزمرجات
چند وقتیه برای خوبتر شدن حالم میرم کلاس یوگا.و ی باورش بشهیا نه،حالم واقعا خوب میشه :)
البته این خوب شدم مستقل از انجام کش اومدن های متعدد و انعطاف پذیری های استخوانی و زاویه دار عجیب غریب بدنه، به این دلیله که ما میشینیم و آهنگ مالایی با مضمون "اووووووووووو هاااااااااا " رو گوش میدیم و سعی میکنیم به خودمون فکر کنیم و باهاش کنیم، من همه ی زمانی که دارم میکنم "اوووووووووو هاااااااااا " (هر چند واقعا نمیدونم همچین چیزی رو چجوری باید کرد و بیشتر شبیه اجرای اپرا میشه ) به جای فکر به خودم یا دارم به عمو زاده های نخستیمون فکر میکنم یا در بهترین ح ممکن با تارزان همذات پنداری میکنم.موقع باز چاکرای معده همش دارم فکر میکنم چقد گرسنه ام و ناهار همبرگر بخورم مثلا یا پیتزا.بعد در همین حین که خانوم داره قید میکنه یه یوگی با نور آفتاب زنده میمونه،من تو فکر سس روی غذامم.بعد یه سری حرکت عجیب غریب در میاریم و مثلا همین جوری که پامون دور گردنمونه منظم نفس میکشیم.که ما جای نفس کشیدن یا دارم آخ و اوخ میکنیم،یا به هیکل موچالمون تو آینه میخندیم.آ شم سرشار از انرژی های کاینات قر دهان از کلاس خارج میشیم. :))
فک کنم همینطوری ادامه بدیم مربی یوگا رو ول کنه بره تو کار عربی :)
منبع :
برچسب ها : روزمرجات - میکنم , ,عجیب غریب
روزمرجات میکنم , ,عجیب غریب
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است یاسمین فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © Yasamin 2016-2017