گامی بین زن و شوهرها اتفاق هایی می افتد که هم بامزه است و هم دلواپسی دارد، که ما به آن می گوییم «لحظه های غافلگیر کنند»... آنچه را که در این حکایت می خوانید به همین لحظه ها اختصاص دارد.

- نگهدار پیاده شم!... بقیه راهو خودم می رم!

- گفتم که می رسونمت!

- نمی خوام!... خودم بلدم چه جوری برم!... تو برو به کارهات برس!

- لوس نشو!... ما که با هم به توافق رسیدیم؟

- «مهرداد» گفتم نگه دار پیاده شم!... حوصله ندارم!



- باز داری لجبازی می کنی!... مگه چی گفتم که بهت برخورده؟... گفتم ترجیح می دم آ هفته خونه خودم باشم تا خونه بابات!... حرف بدی زدم؟

- نه اصلا!... من هم حرف بدی نزدم که؟... گفتم می خوام پیاده شم!

* * *

حوصله لجبازی و جر و بحث نداشتم. کنار کشیدم و شمیم پیاده شد. وقتی لج بازی می کرد خیلی بد می شد و آنقدر به لجبازی ادامه می داد تا من تسلیم شوم. این دفعه نمی خواستم که بازنده باشم. خسته شده بودم بس که این اتفاق تکرار شده بود. بس که من نازش را کشیده بودم و او با غرور تمام جواب های سر بالا داده بود. بس که نگران حالش بودم که الان ناراحت است یا غمگین؟ عصبانی است یا پشیمان؟ خسته بودم... خسته! مانند گذشته پیام هایش شروع شد: «تو منو درک نمی کنی!... اصلا برات مهم نیستم!»

ادامه مطلب