رفتم مراسم شرکت .. ا مجلس غذا میدادن

ا ش با یک نگاه ناجور بعد از کلی معطلی به منم رسید.نگاهش قلبمو سوراخ کرد ... دلم رو سوزوند

گشنه ام نهار نخورده بودم و غذای تبرکی دوست داشتم .

وقتی اومدم بیرون از اونجا هی به خودم لعنت فرستادم احمق چرا صبر کردی؟

اشتباه کردی گرفتی غلط کردی گرفتی . مگه نگفتن بهت بچه ها رو غذا نمیدن؟ بیشعور یادت رفت چرا؟

الان رسیدم خونه لب به غذا نزدم گذاشتم گوشه آشپزخونه . گرسنه ام امروز فقط دو لقمه صبحانه خوردم.

صبح کجا این موقع شب کجا!

اشک تو چشمامه و بغضم داره میشکنه کم کم.

خدایا تو شاهد باش ... دیگه تو مراسمات به همین اشک که داره میاد پامو دیگه تو مراسمات نمیزارم