چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق

با توجه به اهمیت محتوای وبلاگ چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است مسئولیت کلیه اطلاعات پست و وبلاگ نمایش داده شده با عنوان چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق برعهده مرجع و منبع اصلی آن میباشد. و یاسمین هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب ندارد.

برای هیلای عزیزم

سلام خدمت همگی

دوستان عزیزی که پست اینستای هیلاجون رو دیدند، شاید نگران شده باشند.

پسر هیلا دیروز بعد از وا ن هجده ماهگی تشنج کرده و ب توی آی سی یو بستری بوده. الان شکر خدا به خیر گذشته.

همه بازم دعا می کنیم. برای هیلای عزیز و برای هممممم بچه های دلبندی که مریض هستند.


خدایا همه بچه ها رو سیر و شاد و سلامت نگه دار.

بگو آمین، یا رب العالمین

برچسب ها : برای هیلای عزیزم - برای هیلای
برای هیلای عزیزم برای هیلای
دیگه چطورین

سلام

روز بخیر.

بعدازظهر یکشنبه تون بخیر باشه.

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

برچسب ها : دیگه چطورین
دیگه چطورین
پست فوری

سلام

بچه ها. اقای انتظاریان درگیر کارهای یه خیر هستند که بابت ضمانت، دار و ندارشو از دست داده و زندانه.

اگر بین شما عزیزان ی هست که میتونه کمک کنه خواهش م م با اقای انتطاریان تماس بگیره و تلفنی مشاوره بده.

یک دنیا سپاس

اقای انتظاریان 09126419423

برچسب ها : پست فوری
پست فوری
چند روزی که گذشت...

سلام.

روز شنبه تون بخیر و شادی.

من خوبم. تهرانم.

امیدوارم شماها هم خوب باشین و بهتون این چند روز خوش گذشته با شه.

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

برچسب ها : چند روزی که گذشت...
چند روزی که گذشت...
منم همینطور

سلام.

ظهر دوشنبه تون بخیر.

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

برچسب ها : منم همینطور
منم همینطور
نسیمی که مرا بوسید

سلام.

صبح چهارشنبه تون بخیر.

 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
برچسب ها : نسیمی که مرا بوسید
نسیمی که مرا بوسید
شماره تماس جهت سفارش عسل و زعفران

این شماره تماس برای سفارش عسل و زعفرون:

09014339390

زعفرون هر بسته اش، پنج گرمه. (بیشتر از یک مثقال) که میشه 33 هزار تومن.

عسل کیلویی 85 هزار تومن.


قابل شما رو هم نداره.

برچسب ها : شماره تماس جهت سفارش عسل و زعفران - هزار تومن ,شماره تماس
شماره تماس جهت سفارش عسل و زعفران هزار تومن ,شماره تماس
اللهم آخیییییش!!!

سلام

صبح تون بخیر. با گوشی پست میذارم.

 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
برچسب ها : اللهم آخیییییش!!!
اللهم آخیییییش!!!
نذر نان ـ ستاره های دریایی بجنورد و نصیرآباد

سلام. بعدازظهر بخیر.

راستش مادرشوهرم چند روز پیش شماره کارت آقای انتظاریان رو ازم خواست. گفت که هر سال تولد حسن مجتبی نذر نون داره و چه بهتر که یا بده به آقای انتظاریان یا بده به خانم مظفری پور.

گفتم اینجا بگم بلکه بعضی از دوستان هم بدونند این مساله رو.

آقای محمدرضا انتظاریان:

0815    6592    6916    6037


خانم مریم مظفری پور:

5151    6269    6974    6037


*************

خداوند یار و نگهدار دستهای سبزتون

برچسب ها : نذر نان ـ ستاره های دریایی بجنورد و نصیرآباد - انتظاریان ,آقای ,آقای انتظاریان
نذر نان ـ ستاره های دریایی بجنورد و نصیرآباد انتظاریان ,آقای ,آقای انتظاریان
خدای شمس!

سلام

صبح بخیر.

صبح شنبه تون بخیر.

از خدا میخوام برای همه گشایشی از درون ایجاد کنه. درون که دچار گشایش بشه، گشایش های بیرونی هم اتفاق می افته.

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

برچسب ها : خدای شمس!
خدای شمس!
تو عهده دار شو

این متن رو برام فرستادند. (از کانال دوستی با خدا در تلگرام)

بخونیمش با هم:


خداوند عهده دار کا ر حضرت یوسف شد.

پس قافله ای را نیازمند آب نمود تا او را از چاه بیرون آورد.

سپس عزیز مصر را نیازمند فرزند نمود تا او را به فرزندی بپذیرد.

سپس پادشاه را محتاج تعبیر خواب کرد تا او را از زندان خارج کند.

سپس همه مصریان را نیازمند غذا نمود تا او عزیز مصر شود.

اگر خدا  عهده ار کارت شود...

همه عوامل خوشبختی را بدون اینکه احساس کنی برایت آماده می کند.


وافض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد (سوره غافر آیه 44)

برچسب ها : تو عهده دار شو - نمود ,نیازمند ,عهده
تو عهده دار شو نمود ,نیازمند ,عهده
اثر دارد........... اثر دارد...........

سلام.

بعدازظهر چهارشنبه تون بخیر و شادی.

از صبح چند بار این صفحه رو باز بنویسم. ولی نشد.

 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
برچسب ها : اثر دارد........... اثر دارد...........
اثر دارد........... اثر دارد...........
شمع در ما + پی نوشت

سلام صبح بخیر.

آآآآآآآآآآآآآآآآ (این یعنی خمیازه بود!) اه اه اه بدم میاد اول صبح یارو دهنشو اندازه اسب آبی باز میکنه و خمیازه می کشه. کلللللل انرژی آدم رو میده به فنا!

 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
برچسب ها : شمع در ما + پی نوشت
شمع در ما + پی نوشت
واقعا از شک لذت می بری؟؟!!!

سلام. صبح همگی بخیر.

امروز خیلی کار داریم ولی من گفتم همین اول صبح یه چیزی بنویسم.

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

برچسب ها : واقعا از شک لذت می بری؟؟!!!
واقعا از شک لذت می بری؟؟!!!
کیسه وسط اینهمه لنگ

سلام. بعدازظهر بخیر.

خوبین شماها؟

من خوبم.

 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
برچسب ها : کیسه وسط اینهمه لنگ
کیسه وسط اینهمه لنگ
آخه چرا؟؟؟؟؟؟ واقعا چرا؟؟؟؟؟؟

سلام. صبح بخیر.

ساعت نه صبحه. چهارشنبه.

 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
برچسب ها : آخه چرا؟؟؟؟؟؟ واقعا چرا؟؟؟؟؟؟
آخه چرا؟؟؟؟؟؟ واقعا چرا؟؟؟؟؟؟
بین ........عسل

سلام. صبح بخیر.

خوبین شماها؟ میگن از امروز میخواد موج گرما بیاد. راستش من خدا رو برای اینکه تا همین الانم خنک بوده شکر می کنم. درسته گرماش افتاد به ماه رمضون. ولی بازم شکر. بارونهای خوبی داشتیم. امیدوارم مسوولین محترم و با کفایت تونسته باشند آبها رو ذخیره کرده باشند. شنیدم سدهای کرمانشاه 98درصد پر شده اند. البته میگن ذخیره آب مربوط به بارش برف در زمستون میشه. علی ایهاالحال.

 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
برچسب ها : بین ........عسل
بین ........عسل
سوهانتو دیگه بذار زمین

سلام.

پیش از ظهر شنبه بخیر.

من از صبح چقدر کار کرده ام. وقتایی که خیلی کار جسمی می کنم و خسته میشم، حالم خیلی بهتر از زمانیه که روحم خسته میشه و روانم درد میکشه.

 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]
برچسب ها : سوهانتو دیگه بذار زمین
سوهانتو دیگه بذار زمین
توی گوشم بخون......

سلام.

صبح یکشنبه تون بخیر.

سر کارم. حس میکنم گوشم چرک . هر دو هفته یکبار دارم مریض میشم. دیروز رفتم پیش شرکت. گفت فعلا هیچ دوایی نخور. فقط سوپ و مایعات فراوون. گفت اگه دیگه ح بد شد یه سرماخوردگی بخور. اگرم نه که دیگه میام بهت دوا میدم. گفتم باشه.

خودم پونه دم می کنم میخورم و چای زیاد.

دیروز چه طووووووفانی شد بعدازظهر. بعدش دیگه کارهامو و خواستم برم خونه مادرشوهرم. مانی اونجا بود خو. دیدم اگه بخوام از رو زمین برم ،ده شب هم نمیرسم. گفتم با مترو برم. دم در مترو بهشتی هم غلغله روم بود! ولی شکر خدا مترو تجریش اونقدری شلوغ نبود. کلی هم دست فروش اومدند تو مترو. دل و دماغ نگاه هم نداشتم. وای به حال ید. پیاده شدم و دیگه فکر کنین عصر باشه، بارون هم خورده باشه، هوا صاف شده باشه، چرا باید با ماشین برم؟ ماشینی که همه اش باید تو ترافیک باشی. تصمیم گرفتم پیاده برم. هت ستم رو زدم به گوشم و راه افتادم. حوصله مغازه ها رو هم نداشتم. از کوچه پس کوچه ها میرفتم.

داریوش توو گوشم یاور همیشه مومن می خوند. و من با خودم فکر می هیچکی هنوز تو زندگی من یاور همیشه مومن نبوده. هیچکی نبوده که من بخوام این آهنگ رو براش بخونم. بعد فکر شاید واقعا عشق، یه هیجان باشه. یه هیجان که آدم طبق اون تصمیم میگیره و یه عمر می افته توو تبلعات اون تصمیم.

دلم میخواست آهنگهای قشنگ گوش بدم. ولی مغزم خالی شده بود و نمی دونستم اصلا الان باید چی گوش بدم. کدوم ، کدوم داریوش؟ کدوم؟.... دلم برای سیاوش قمیشی های قدیمی تنگ شده بود. حال و هوایی که دیگه نداشتم ولی آهنگی که قشنگه و شعرش ارزش داره. هرچند که ادم ی رو نداشته باشه که اونا رو براش بخونه. یه چیزی باشه که وقت دلتنگی ارزش شنیدن داشته باشه.

بعد یادم افتاد که خواهرشوهر وسطی از امروز روزه گرفته تا وصل کنه به ماه رمضون. گفتم خب روز اول روزه شه. یه کم آش براش ب م. دیگه از تو خیابون ت یه کیلو و ده ای آش رشته براش یدم و رفتم خونه. گفتم مانی هم بخوره خوبه.

رسیدم خونه و آش رو دادم به خواهرشوهرم و گفتم روزه گرفتنت مبارک.  اینم اولین افطاری. گفت من آش دوست ندارم. مادرشوهرم گفت: این اصلا آش دوست نداره و معده اش رو هم اذیت می کنه. گفتم باشه. پس مانی بخوره که مریضه. مادرشوهرم گفت: من برای شام ماکارونی درست کرده ام. گفتم آخه ماکارونی چربه. برای مانی خوب نیست. گفت نه. مانی ماکارونی دوست داره.

بحث ن .

مانی داشت با لپ تاپ بازی میکرد. یه کم دیگه گذاشتم بازی کنه و بعدش تکلیفش رو از توی سایتشون دراوردم و بهش گفتم. همه اش حواسش به تی وی پرت میشد. زدمش زیر بغل و بردمش توی اتاق. خودم هم دراز کشیدم و پتو زدم روم و به مانی مشقش رو می گفتم. یه کم نوشت و بعدش دیدم حالش خوب نیست و بعضی از کلمات رو خط خطی می کنه. گفتم مادر، دیگه ننویس. گفت خوابم میاد.

دواش خواب آور بود.

گفتم باشه. ننویس. اگه فردا حال داشتی بنویس. وگرنه ننویس. چون مریضی. حالا بیا بغل مامان بخواب. بعد جا باز که بیاد بهم بچسبه. خودمم سردم بود. اومد بهم چسبید و پتو کشیدم روش. چرت میزدیم که مهدی اومد. نمیدونم ساعت چند بود. اومد حال مانی رو پرسید و گفت این مریضه، اصلا چرا باید مشق بنویسه.

بعد با مانی مشغول شد و رفتیم توی هال. به حکم ضرورت باهاش حرف میزدم. اگه خونه خودمون بودیم میرفتم توی اتاق می خو دم. ولی دیگه رفتم نشستم توی هال و اصلا یادم نمیاد آ ین بار کی یه برنامه از تی وی دیده ام. وقتی میریم اونجا یه چیزهایی می بینم. اونا هم داشتند یه سریال از میدیدند. اونم بدتر از تی وی خودمون. من که حوصله دیدن ندارم. حالا هرکی دوست داره خب می بینه.

دیگه وقت شام شد و ماکارونی آورد مامانش. من دیگه روم نشد اش بخورم. گفتم زحمت کشیده غذا پخته. هرچند دلم اش میخواست. گفتم عیب نداره. اش رو میارم تو اداره میخورم. خب من اینجوری ام. اون می تونه بگه من اش دوست ندارم و نمیخورم. ولی من نمی تونستم بگم. واقعا نمی تونستم بگم. نهایتش این بود که نمیخوردم.

من نمی تونم جلوی پدرشوهر مادرشوهرم دراز بکشم یا پامو دراز کنم. هررررررچی هم مهدی میگه ببین من دراز میکشم، میگم من نمی تونم. تربیتم اینجوری نیست. هرکی یه جوره دیگه.

بعدش هم خو دیم. امروزم مانی اونجاست. عصر مهدی میره دنبالش و می خونه. منم از اینجا میرم خونه مون ان شاءالله. برم یه ترخینه درست و حس درست کنم و بخورم.ترخینه دست ساز خودم. دستورشو میذارم توی سایت میزغذای سورملینا. صفحه اینستاش هم دارم تقریبا روزی یکی دو تا دستور غذایی میذارم. اونجا هم ترخینه رو میذارم.

ب یه کم از اش رو ریختم تو یه کاسه و به مادرشوهرم گفتم این برای مانی و پدرشوهر که آش دوست داره. بقیه رو گذاشتم بیارم اداره بخورم که یادم رفت صبح بیارمش!!!!!!صبح هم مهدی منو تا در اداره اورد رسوند و رفت.

*************************

بچه ها. ممنون از کامنتهای مهرآمیزتون. خیلی محبت دارین. منتها اگه اجازه بدین یه مدت من در این کامنت دونی رو ببندم. خودم بی حوصله ام. یه مدت میخام تنها باشم. میدونم همه تون محبت دارین.  ه تون لطف کردین و بهم ابراز محبت کردین. ولی یه مدت بسته باشه اینجا، منم تنها باشم. وگرنه می دونم همه تون در سکوت همراهیم می کنین.

بازم ممنون از محبتتون.

خیله خب من دیگه برم.


یا حق

برچسب ها : توی گوشم بخون...... - گفتم ,مانی ,باشه ,خونه ,دوست ,مادرشوهرم ,دوست داره ,گفتم باشه ,تنها باشم ,محبت دارین ,دوست ندارم
توی گوشم بخون...... گفتم ,مانی ,باشه ,خونه ,دوست ,مادرشوهرم ,دوست داره ,گفتم باشه ,تنها باشم ,محبت دارین ,دوست ندارم
گفتم که رفیقی کن با من...

سلام.

صبح بخیر

دوباره اینجا مثل پارسال زمستون شده. یه خونه درندشت که فقط من توشم. هیچکی نیست. هیچ ص هم نمیاد. آشتی تنها توی این خونه بزرگ بدون وسیله نشسته. پاهاشم دراز کرده و گاهی دراز می کشه. به سقف خیره میشه و حتی نمی دونه باید به چی فکر کنه.

مجبور شدم کامنتهای پستهای قبلی رو هم ببندم. ممنون از همگی. ولی بذارین بسته بمونه.

فقط یه چیزی:

نل عزیز. من آدرس وبت رو ندارم. وگرنه میخواستم برات اونجا اونی رو که خواستی بگم.

****************

دیروز کلی بدن درد داشتم. دمنوش پونه خوردم و توی اداره داشتم از خواب می مردم. اصلا چشمام باز نمیشد. به زور نسکافه خودمو نگه داشته بودم. کلی هم کار داشتم.

نزدیک ساعت چهار به مهدی زنگیدم که برنامه چیه. مانی دوشنبه میره مدرسه یا نه. اگه میره که باید برمیگشتیم خونه مون. چون دوشنبه ها باید با لباس ورزشی برن مدرسه. ولی اگه نمیخوای بره مدرسه که شب بریم خونه بابات اینا بمونیم. که مانی دوشنبه هم همونجا بمونه.

گفت نه. تو برو خونه و منم میرم دنبال مانی میارمش خونه.

منم از اینجا بدون ماشین خیلی سختمه برم خونه. اسنپ هم زیر 24.25 اون وقت روز نمیگیره. همین شنبه هم کلی پول ا سنپ دادم که رفتم مانی رو بردم .

دیگه همکارم داشت میرفت همون طرفی. خونه شون شهرک بغل دست ماست. همونی که هفته ای دو بار ما میاریمش و می بریمش اداره. ماشین اون فرده. دیگه با اون برگشتم خونه. سر یکشنبه بازار پیاده ام کرد. رفتم داخل یکشنبه بازار. دیدم اصلا حوصله ندارم. دو بار قفل گوشیم رو باز زنگ بزنم دوست ناخن کارم. دیدم حوصله اونم ندارم. اصلا حوصله هیچ آدمی رو ندارم. برگشتم خونه.

حتی عمدا از کنار دیوار و جاهای خلوت می اومدم خونه. دلم نمیخوواست هیچ آدمی رو ببینم. واقعا دلم میخواد این روزها توی غار تنهایی باشم.

رسیدم خونه. در رو قفل و لباسهامو دراوردم ریختم تو ماشین. یه دور ماشین لباسشویی رو زدم. لباسهای روی رخت خشک کن رو دسته گذاشتم تو کشوها. این وسط پیازداغ شدید هم درست و یه بسته ترخینه هم یخ ز و انداختم تووش. راستش اولین بار بود که ترخینه دست ساز خودمو درست می . گفتم ببینم مزه اش چطوری میشه. گذاشتم رو گاز و رفتم دنبال کارم. ها رو کشیده بودم و واسه خودم توی خونه می گشتم.

جلوی آینه اندامم رو دیدم. هیچ حسی بهش نداشتم. ترجیح دادم لباس بپوشم. کلا نه میخوام اندامم رو ببینم. نه دوست دارم مثل قبل های خوشگل ب م واسه خودم. توی یکشنبه بازار هم دلم نمیخواست لباس خوابها رو ببینم. این مقوله رو باید توی ذهنم حل کنم. دیگه وقتی بهش فکر نکنم، کمتر اذیت میشم. همون که نظافت رو رعایت کنم و بدون ذهنیت لباس راحت بپوشم قبل از خواب، کافیه.

یه مشکلی در رابطه با یه خانم باردار پیش اومده. یه خانمی در اون رابطه بهم زنگید. باهاش حرف زدم. بعد قطع و به ی که در اون رابطه می تونست کاری انجام بده زنگیدم. حتما صدام از خونه  بیرون میرفت. چون وقتی قطع ، نظافت چی به موبایلم زنگید. گفتم خونه ام. الان میام دم در.

لباس پوشیدم و مانتو و روسری سر . تو این فاصله آب جوش آوردم و براش کاپوچینو و میوه بردم. گفت دوچرخه پسرت رو گذاشته ای توی راه پله بالا. نکنه ی ببره. یه زنجیر بده برات وصلش کنم به نرده. گفتم زنجیر ندارم. یاد دوچرخه پسر افتادم کاشکی میشد بیارمش. بدبختی براش جا ندارم. میشه به نرده های پایین ساختمون زنجیرش کنم. ولی جلوی رفت و آمد رو میگیره. نمیشه این کار رو م. کاشکی میشد پشت ماشین جا بشه. دوچرخه سواری خیلی خوبه. بچه هم بودم عااااااشق دوچرخه سوواری بودم. صد بار بالا تا پایین شهرک رو میرفتم و می اومدم. دیگه اینقدر ماهر شده بودم که بدون دست میرفتم یعنی دست به می نشستم. این اوا که یاد گرفته بودم پاهامم میذاشتم رو فرمون. البته مسافت زیادی رو نمی تونستم اینجوری برم. ولی همون چند ثانیه خییییییییلی کیف داشت و حس خوبی بهم میداد.

دوباره برگشتم خونه و رفتم دوش گرفتم. دوباره طوفان شروع شده بود و داشت در و پنجره رو از جا درمیاورد. اومدم روی مبل دراز کشیدم و لحافم رو زدم روم. رگ خواب رو گذاشتم توی لپ تاپ و نگاه . ساعت نزدیک ده بود که مهدی و مانی اومدند. مانی رو بردم توی تختش خوابوندم. خواب خواب بود.

مهدی رفت توی اشپزخونه و چای درست کرد برای خودش. فهمیدم اونم مریض شده.

از کنار کاناپه رد شد و گفت: با پسر مجرد رفتی ید و یکشنبه بازار خوش گذروندی؟

اول نفهمیدم چی میگه. گفتم با پسر رفتم یکشنبه بازار؟؟؟!! دوباره جمله شو تکرار کرد. گفتم کی تا حالا من با پسر رفتم یکشنبه بازار؟؟!!

چند بار قرار شد بریم. ولی هیچوقت نرفتیم. یکی دو بار منو برد بازار روز. یه بارم رفتیم هایپرمی که همون اولش خواهرزاده مهدی حالش بد شد و ید رو نصفه ول کردیم و رفتیم دنبال مهدی اینا. یه بارم توی عید باماشین منو برد در خانه کودک فراز که جای پارک نبود اصلا و شد راننده شخصی من.

بعدش هم که دیگه رابطه اش با ش جدی شد و دختره الان صبح زود میاد تا قبل از ساعت هشت و نه که این بخواد بره اداره، با هم می مونن. گاهی دختره تا عصر می مونه که این برگرده. یا اونجوری که خود دختره میگفت گاهی غذا میاره و ناهار هم می مونه تا پسر ظهر از اداره بیاد ناهارشونو با هم بخورن. عصرها هم که همیشه با هم هستند. یا توی خونه یا بیرون. دیگه اگه بنا به ید باشهدیگه من کجا پسر رو دیدم به چشم؟ مگه یه شبی مثل پنجشنبه شب بیاد خونه مامانم اینا. یا گاهی عصرها که دوستش نباشه، بیاد یه ی خونه مون کنه.

مثلا میخواست حس گناه به من بده که آره، من رفتم دنبال مانی و تو واسه خودت اومدی خوشگذرونی.

چقدر هم که خوش گذروندم. رفتم سینما و بعدش هم پارتی و کللللللللللی هم قهقهه خنده و شادی با دوستام.

بیرون طوفان بود و لحاف رو تا زیر گلوم کشیده بودم بالا. رگ خواب رو میدیدم. دختری که چقدر ساده گول حرفهای طرفش رو میخوره که هرچقدر این ساده است،  اون است. باید میشد تا بفهمه نباید به پسره اعتماد میکرد. عیب نداره. این زخمها میره و تموم میشه و آدم بزرگ میشه. ولی این رسمش نیست. که ادم طرفش رو آزار بده.

از پریشب تلگرام ندارم. بچه ها میگن اونجوری که می بینن، مثلا فلان ساعت آن بوده ام. ولی خودم نمیتونم وصل بشم. همه اش در حال کانکت شدنه. خودمم از خودم تعجب می کنم. چون قبلا خیلی دستم به گوشی و تلگرام بود. الان اصلا خلا اش رو حس نمی کنم. مگه روزی دو سه تا پست توی اینستای میزغذای سورملینا بذارم.

راستی دستور جوجه چینی و ترخینه و اینایی که اینجا ازم می پرسین، توی سایت میزغذای سورملینا هست. توی اینستا هم میذارم دستورش رو. تا کم کم صفحه اینستاش هم پر و پیمون بشه. البته ترخینه رو هنوز نذاشته ام.

ولی خدا ی ب که ترخینه رو خوردم خییییلی خوشمزه شده بود. حس لعاب اندخته بود. هرچیزی خونگیش قطعا خیلی بهتره.

********

امروز صبح از پنج و نیم پاشدم. صبحانه درست و دودوش رو بیدار . دیدم بچه اصلا نمی تونه بلند بشه از جاش. بدن درد داشت. مهدی هم گفت مریضه و نمیاد. بهش گفتم مانی رو نمی برم مدرسه. لقمه هاشو که واسه صبحانه درست کرده بودم گذاشتم روی جلوپایی کاناپه و رفتم دنبال دوستم و اومدیم اداره. آهنگ شهرام ناظری گوش میکردیم تو ماشین. دوستم هم پایه شهرامه. آهنگ دیوانه شو.

ای لوطی بربط زن، تو مست تری یا من                     ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه

هوا هم ابری بود. چونه ام می لرزید از بغض. ولی جلوی دوستم نمیخواستم سر صبح گریه کنم. از درون ولی گوله گوله اشک میریختم.

گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت           گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

****************

امروز بابام آنژیو داره. داداش بزرگه می برتش بیمارستان. توکل به خدا


یا حق

برچسب ها : گفتم که رفیقی کن با من... - خونه ,مانی ,گفتم ,ندارم ,یکشنبه ,پسر ,یکشنبه بازار ,برگشتم خونه ,رفتم دنبال ,پسر رفتم ,رفتم یکشنبه
گفتم که رفیقی کن با من... خونه ,مانی ,گفتم ,ندارم ,یکشنبه ,پسر ,یکشنبه بازار ,برگشتم خونه ,رفتم دنبال ,پسر رفتم ,رفتم یکشنبه
به روز شده ها
اتفاقی
با توجه به اهمیت محتوای سایت خواهشمند است چنانچه عناوین و مطالب مندرج در سایت را نا مناسب و خلاف موازین اخلاقی و یا قوانین می دانید بر روی گزینه درخواست حذف کلیک نمائید. بدیهی است یاسمین فقط منتشر کننده مطالب با ذکر منبع بوده و هیچ گونه مسولیتی در خصوص مطالب نشر داده شده ندارد.
All rights reserved. © Yasamin 2016-2017