حضور کمرنگم در اینجا به مثابه از دست دادن مخاطبانم شده است ....

هر بار که می نویسم تیرم به خطا می رود! نمی توانم افکارم را منسجم کنم.. رشته افکار از دستم در می رود..  نمی توانم به خوبی قصد و منظورم را برسانم و این عذاب اورترین قسمت ماجراست! 

یا اینکه تا پایان ش ته بسته می نویسم و موقع انتشار اینترنت لعنتی یاری نمی کند و گند می زند به اعصاب نداشته من ....

و در کل اینکه بعد از رخ دادن برخی اتفاق ها،از دست دادن برخی انسان ها، از دست دادن برخی حس ها مثل امنیت، عزت نفس، غرور، اعتماد ... انجام دادن خیلی چیزها برایت سخت می شود! گاه حتی نفس کشیدن! همین نوشتن می شود دشوارترین کار دنیا ...

اما ..... 

خوب آ ش که چه.... امده که بنویسم شاید نه مثل قبل با آن حرارت و اشتیاق،اما ...