صحن به صحن برای خودم قدم میزدم ...
از دور دیدمش گوشه ی صحن غدیر ....
گویی رضا دنیا را دستم داده باشد ...
خیلی وقت بود ندیده بودمش...
شوهرش اجازه ی رفت و آمد با هر ی را ازش گرفته ....
(خب این هم بحثی است که چرا چنین اجازه ای به دست مردی فاقد شعور داده شده ... که بگذریم !)

از پشت دست انداختم دور گردنش ،
صورتش را بوسیدم ...

از خوشحالی دلم نمیخواست از بغلش بیرون بیایم !

شوخی هایش شروع شد ...
میگفت از صبح چهره ی من را در حرم میدیده!
عشق این اخلاقش آ سر مرا میکشد ...
زندگی اش را که از دور میبینی،
با خودت فکر میکنی سراسر تاریکی است ....
جلو که میروی،
دلت نمیخواهد لحظه ای از او جدا باشی ....
روزی نیست که بهش فکر نکنم ...

تا قبل ازدواجش همیشه با هم بودیم...
خودش معتقد است حال خوبمان را چشم زدند ...
میدانم که دعایش اینجا شده برداشته شدن تحریم های رفت و آمدش!!...

آ ین باری که خانه اش رفتم،
یک سری ظرف بردم ...
آن روز تماس گرفت
صدایش می لرزید از گریه ...
ظرف ها گوشه ی ک نت ،
داغ دلش را تازه کرده بودند....
سریع هم از ترس این که شوهرش سر برسد قطع کرد . ..
قطع کرد و دل من را قطعه قطعه کرد ...
بند دلم از آن روز تا به امروز که ببینمش بود !!


اسیری گرفتن مگر تعریفی غیر از این دارد......
شوخی هایمان که تمام شد ،
وقتی حس سوتی های من را شمرد و خنگ بازی هایم را دست گرفت ،
آستینش را بالا زد ...
او بر ع من همیشه عاشق طلا و جواهر بود !
النگوهایش را نشانم داد ..
گفت رضا برام یده ...
چه دوست داشتنی است این ...؟؟؟!!!
در و دیوار شده ه ن روز و ش ....
جرئت پیام دادنی بهش حتی ندارم ...
میترسم همان یک پیام من باعث یک هفته دعوا و خونریزی در خانه اش باشد ...!
انقدر چشمم ترسیده که گاهی با ترس بهش فکر میکنم حتی...!!!

زبانش از این روزهایش باز شد ....
حال زمانی را داشتم که برایم روضه میخوانند !!
نه کاری ازم بر می آید و نه میتوانم جلوی اتفاقی را بگیرم..
فقط آن ته قلبم میسوزد ...
آن کورترین نقطه ی دلم را هم غم پر میکند....

ب،
شب تولدش بود .....
هدیه که نمیشد داد ...
اما نوشته ای که ارزشش برایم بیش از حد است،همراهم بود !
آن را بهش دادم ...
بلکه تمام لحظه های تنهایی اش،
تمام ثانیه هایی که با دلتنگی خانواده اش میگذرد،
با خاطرات ما رفقایش میگذرد ،
باز آن و خواندش شاید باعث شود دمی آرام بگیرد ....
شاید بتوانم یک آبی روی آتش خاموش نشدنی دلش بریزم ....


بلند برایش دعا که انشاءالله یک عمر با برکت داشته باشد ...
نگاهم کرد...دستش را بالا گرفت ...
"فاطمه تو رو خدا ... این جا توی این حرم،
این دعاها خطرناکه..."

ببین عزیزم را به کجا رسانده اند ...
ببین که از عمر طولانی میترسد...
ببین که منتظر مرگش نشسته . . . .

من هیچ وقت نمیتوانم حال او را درک کنم ...
زندگی با ی که هر راهی را برایت به هر بهانه ای می بندد را تجربه ن ...
نمیدانم دوست نداشتن و زندگی چه طعمی دارد ...
این حجم از تنهایی را هیچ وقت ندیده ام ...
ت بودن و دم نزدن در این شرایط را هم !

من میدانم این زندگی یعنی طلاق عاطفی ...

میدانم حالا چقدر منتظر رها شدن از این زندگی است...
اما جرئت پیشنهاد طلاق را ندارم...
می ترسم حرفی بزنم و زندگی اش را تلخ تر کنم ....
حتی جرئت ندارم بپرسم چرا داری ادامه میدهی...
من مجبورم فقط به حرف هایش گوش کنم ....
هر چه مهربانی بلدم به پایش بریزم ...
هر چه قدر دوستش دارم بهش ابراز کنم ...
و تا جایی که واهی نباشد،امید بدهم ....

اما
هر کاری نشد که لحظه ی خداحافظی که بغلم اشک میریخت،
جلوی چشم هایم را بگیرم ....
وقتی که رفتن غریبانه اش را از پشت نگاه می ،نتوانستم بلند بلند زار نزنم...
مجبور بودم چون بی شک جمع آن همه اشک پشت چشم هایم نفسم را میگرفت ......

من را حتی نگاه رضا هم آرام نکرد ...
دویدن از جمهوری به شیخ طوسی و از شیخ طوسی به انقلاب هم آرام نکرد !!!
من فقط میدویدم بی آن که بدانم چرا ....
فقط آواره وار میدویدم و صحنه ی رفتنش جلوی چشم هایم می آمد ..
گویی با هر قدمش از عمر من کم می شد ....
تا پشتش را کرد،
زانوهای من سست شد ...

انگار که عزیزم را به دهان شیر میفرستم ......
دلم نمیخواهد پا از حرم بیرون بگذارم...
اینجا ناآرامم چه رسد به بیرون از اینجا....
.
.
.
نمیدانم این حرف ها گفتن دارد یا نه اصلا !!
اصلا نمیدانم چرا دارم میگویم....
من فقط این را میدانم که جنس مونث در کشورم ،
عجیب،
غریب است و مظلوم...
صدایش هم به جایی نمیرسد ..
یک بار مفصل در این باره خواهم گفت ...
با تمام ابعادش!