کاری به کار دنیا نداشتم. همه اش پی زندگی خودم بودم؛ پی دودوتا چهارتای دانش آموزی. اصلا به من چه که دنیا داشت به هم می ریخت یا نه؟ به من چه که حسن یوسف مامان روزی چند لیوان آب می خواست؟ من فقط یک دانش آموز دبیرستانی لاغرو بودم که صبح ها به مدرسه می رفتم و ظهرها با شانه هایی خسته از سنگینی کوله پشتی به خانه بر می گشتم.
ادامه مطلب